Profile cover photo
Profile photo
reza torabi (reto)
1,469 followers
1,469 followers
About
Posts

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
آموزش زبان اسپرانتو توسط ترزا کاپیستا در انجمن اسپرانتوی ایران در سال ۱۳۸۲
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has shared content
دوره راهنمایی تو مدرسه شاهد درس میخوندم. صحبت اوایل دهه ی هفتاده. یعنی زمانی که تلویزیون دوتا کانال داشت و تقریبن همه ی آدما مذهبی یا مذهبی نما بودن. اونوقت ما تو یه محیطی بودیم که نود درصد بچه ها فرزند شهید بودن و به قول دوستان اصن یه وضی بود. بعد تو کلاسمون یکیو داشتیم که میگفتن نظر کرده ست چون رد یه زخم عجیب رو عرض گلوش داشت که همه در موردش داستانی نقل میکردن با این مضمون که یه شب خواب میبینه یه نفر گلوش رو بیخ تا بیخ میبره و امام حسین به همراه بابای شهیدش میاد و سرشو میچسبونه و اون جای زخم مال همونه. بخاطر همین همیشه یه هاله ای از تقدس دور و بر این بچه میپلکید.
بعدها فهمیدم که اون اسکار جای عمل تیرویید بوده و اون قرص اسرارآمیزی هم که هر روز میخورد قرص لووتیروکسین! تا مدتها باور نمیکردم چون خیلی باور نکردنی تر و کم هیجان تر از اون یکی روایت بود. این یکی از اولین شکستهای عاطفی زندگیم بود. البته اگه عاقل بودیم همون موقع هم به اون داستان شک میکردیم چون امام حسین هیچوقت سر کسیو طوری نمیچسبونه که جاش بمونه. اینو دیگه هر احمقی میدونه.
Add a comment...

Post has shared content
کلاس چهارم ناظمی داشتیم به اسم آقای نجاتی که عملا روانپریش بود و از همین تریبون، از ذات اقدس الهی می خوام هرجا که هست نکبتی ترین بلاها رو سرش بیاره چون هنوز هم بخش عمده خواب های من، ماجرای فرار کردنم از دست این موجود کریه المنظره. آقای نجاتی از کتک زدن بی دلیل بچه ها لذت می برد و چون اون موقع زمان جنگ بود ونه خبری از تلگرام و وایبر و این مقولاتِ به تعبیر علما "ضد فرهنگی" بود و نه ما می دونستیم آدرس مجامع حقوق بشری کجاست و اصولا حقوق بشر چی هست؟ درنتیجه آقای نجاتی مثل جواد لاریجانی رفتارهای خودشو به عنوان نص صریح متون حقوق بشری حقنه ما می کرد و ما هم اعتراضی نداشتیم .
نفرت من بیشتر از آقای نجاتی، از آقای سبزی سرایدار مدرسه بود که یه باغی تو ده خراب شده شون داشت و هر هفته یه ترکه خوش تراش برای آقای نجاتی از ده می آورد و طی مراسمی آیینی و بعد تلاوت قرآن سر صف اونم تو روز شنبه در انظار عموم تحویل آقای نجاتی می داد!. نجاتی هم عینهو لحظه ای که احمدی نژاد "کیک زرد" رو تحویل گرفت و جلو دوربینا برد بالا، ترکه رو بالا می برد و می گفت:"صلوات" ما هم که اون وقتا خر هفت سیلندر بودیم و نمی دونستیم کمپین چیه؟ و تحریم کدومه؟ نه تنها صلوات می فرستادیم بلکه در اولین زنگ تفریح، برای خرید ساندویچ از "سبزی" پفیوز خشتک هم رو جر می دادیم:(((
موقع تعریف این خاطرات رقت بار طبیعیه که همه مون در برابر نسل ارتباطات و اینترنت آبرو داری کنیم و یه جوری از دوران مدرسه مون بنویسیم که انگاری «سورین »درس خوندیم اما حقیقتن خود من ، تازه بعد مقطع لیسانس فهمیدم که اگر «ایمنی کار» مد نظر قرار بگیره نزدیک شدن به معلم یا استاد ، ضرورتن منجر به ضرب و جرح نمی شه . پدر مادرهای زمان ما هم مثل این پدرمادرهای الان نبودن که عینهو بادیگارد دم مدرسه بایستند تا جگرگوشه شون در نهایت احساس امنیت وارد مدرسه یا از اون خارج بشه بلکه برعکس، زمون ما، پدر مادرها که اختصارن"ولی" نامیده می شدن، حس یه آدمی رو داشتن که یه اسب وحشی گیرش اومده و با تحویلش به بهترین اصطبل و مرکز پرورش اسب ، انتظارتبدیل اون اسب وحشی به یه اسب باری منقاد رو داشتن.
مخلص کلام اینکه مدرسه تو زمان ما، چیزی در حد داخائو و گولاگ بود .همین اقای نجاتی دقیقن روحیاتی شبیه به آیشمن داشت و مطمئنم تحقیقات هاناآرنت در مورد خشونت و توتالیتاریسم با مشاهده این موجود، غنای بیشتری پیدا می کرد. آقای نجاتی از بس ابروهاش با شدت و غضب با هم تلاقی کرده بود که مثل هندوها یه دایره سرخ رو پیشونی داشت و چون اون دوران، دوران آموزش مکتبی هم بود ،خشونت ذاتی معلم هایی که نقطه اوج زندگیشون با جنگ همزمان شده بود با ترکیب آموزش های انقلابی ملغمه ای درست کرده بود که بیا و ببین.
کلاس چهارم که بودم، مدرسه ما سرویس حمل و نقل داشت که غالبا فیات های قوطی کبریتی بودن و درست بغل دست راننده، موتورشون به قاعده تابوت سیاه درآکولا قرارداشت. یادمه، روز اول مشخص کردن که کی با کدوم سرویس بره و دو تا ازبچه ها، درست در سومین روز بازگشایی مدرسه به جای سرویس خودشون با سرویس دیگری رفته بودند و یه شیر پاک خورده ای این رو به آقای نجاتی خبر داده بود. صبخح روز بعد، در فضایی شبیه صبحگاه های آشویتس آقای نجاتی در هیبت دکتر «یوزف منگله» اومد و ضمن شرح ماوقع گفت:« بچه ها، امروز دیر می رید سرکلاس چون امروز کلاس درس اینجاست و الان هم منتظر اومدن دو تا جانی هستیم».
نجاتی بعدش حسن عبادی رو که کارش قرائت قرآن بود، آورد سر صف و گفت:«عبادی! وقتی اون دو تا کره خر اومدن و خواستم به حسابشون برسم اون آیه ای رو که گفتم: بخون» .ما بدبختا هم مثل بره نشسته بودیم که سرایدار خودشیرین با لحنی شبیه لحن مش قاسم گفت:«آقا ! اومدن». صحنه واقعا چیزی کمتر از ویدیوهای داعش نبود بالاخص اینکه با اشاره نجاتی، عبادی شروع کرد به خوندن سوره حشر به سبک عبدالباسط:" و اذا اَلْوُحُوشُ حُشِرَتْ".
سرویس قربانی ها رسیده بود و حسینی و موسوی، بی خبر از همه جا عین دو تا گوره خر به بیشه صیاد یا به عبارت بهتر زیر تیغ یکی از فداییان ابوبکر البغدادی نزدیک می شدن و البته با تعجب خیره به ما که گردن هامون عینهو روبوت با گردش 180 درجه ای قدم زدن اونها به سمت قربانگاه رو دنبال می کرد. نجاتی همین که با اونا چشم تو چشم شد، عینهو جکی چان با قبضه مشت، صداشون کرد و علامت داد که نزدیک شن .
اون بیچاره ها هم امتثال امر کردن ودر حالیکه عینهو گوسفند قربونی یه بوهایی برده بودن و با استرس پشکل می ریختن به مسلخ نزدیک شدن. دو یهودی بی پناه(!)وقتی با نجاتی چشم تو چشم شدن،یهو نجاتی کمربندی رو که نمی دونم کجاش قایم کرده بود، درآورد و شروع به شلاق زدن کرد.
سیصد تا بچه کچل که دایمن رو سرمون منت بود که:" برای آرامش شما سگ توله ها جوانانمان مشغول جنگ در جبهه های حق علیه صدام یزید کافرند"، تیک تیک به خودمون می لرزیدیم و عینهو بچه های امام حسین که قساوت خولی را تجربه می کردن، گریه می کردیم. کمربند مثل مار غاشیه به تن اون دوتا می پیچید و والذاریات نوگلان انقلاب که :"اگر درس نمی خواندند حرام بود در مدرسه بمانند!" بلندبود. میزان استرس بقدری بالا بود که طفلی عبادی هم موقع قرائت قرآن ، سوزنش گیر کرد و هنوز کش دادن های ممتدش یادمه: و اذا الوحوش حُشرت حشرت حشـّشششششرت!"....
با این خاطره مهرماهی، خواستم بگم ما در یه چنین فضای آکنده از معنویتی تعلیم می دیدیم واون موقع ها بهمون می گفتن "آینده سازان مملکت" و گاهی هم :"امیدهای انقلاب" و اگه می بینید همزمان با به ثمر رسیدن ما، هم تو آینده مملکت و هم انقلاب و هم انتخاباتا، ترکمون زده شده از صدقه سر فرارسیدن زمان بهره وری ما بدبختا بود چون لاجرم هرچی رو تو هرکی کنی همونو تحویل می گیری، فلذا اگه الان آبرو داری می کنیم و با ادا و اطوار می گیم :«هی یی ی ی ی ی یادش بخیر روزهای پاییزی مهر»!.... واسه اینه که بقول علامه دهخدا تو "امثال و حکم": لوطی اگه نگه دنیا به تخم ام!... دلش می گیره!" وگرنه اگه آه کشدار ناشی از حسرت ایام خوش یه بازمانده آشوویتس رو باور می کنید، آه و حسرت مارو هم باور کنید!
(سهند ایرانمهر)
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded