Profile cover photo
Profile photo
احسان الله
4,243 followers
4,243 followers
About
Posts

چند سال پیش، در یک دوره ای خواب های داستانی با جزئیات واضح و روشن میدیدم. خواب هایی عموما با تم های جذاب و رویا گونه. از بین اون خواب ها، این یکی رو هم دوست داشتم.


غروب روز بیست و یک بهمن سال 57 بود. مردم از روستا های اطراف به سمت تهران حرکت میکردند تا خود را به تهران برسانند. جایی که هنوز درگیری بود. اکثراً پیاده بودند و از حاشیه خاکی کنار جاده میرفتند. من هم سوار بر ماشین بودم و به سمت تهران میرفتم. کمی قبل تر از مغازه ای در کنار جاده یک شیشه آبلیمو گرفته بودم. کنار پنجره نشسته و شیشه آبلیمو بدون در را از پنجره بیرون برده بودم و باد آبلیمو را در هوا پخش میکرد. رسیدم به چند تا خانه در حاشیه جاده. خانه هایی محقر و در حال ریزش. ماشین جوش آورده بود و ایستادیم تا آب بگیریم. پسر جوانی آمد دم در. تقریبا همسن خودم. آب آورد برای ماشین و خودمان. تا ماشین خنک شود نشستیم به صحبت همان جا روی پله جلوی خانه. تشنه بودم و پیاپی آب میخوردم و صحبت میکردیم.

بعد از کمی بلند شدم تا سوار ماشین شوم. پرسیدم: راستی! این طرف ها هم خبری بود؟ گفت: کم و بیش آره. گاه به گاه شلوغ میشد. پرسیدم کسی هم شهید شد؟ گفت: آره ... خودم.

گیج رفتم. با کمی مکث پرسیدم: "یعنی .. امشب؟" .. با حالتی غمگین و به آهستگی گفت: "آره". دوباره گلویم داغ شده بود. بطری آب دست پسر بود. گفتم: "یک لیوان دیگه آب میدی بخورم؟" گفت: "نه. دیگه نمیشه".
با خواهش گفتم: "لطفاً. فقط یک کم". کمی مکث کرد و گفت: "وقت رفتنه".

از خواب پریدم.
Add a comment...

چند شب پیش دوباره یاد پدربزرگم افتادم و آخرین سالهای زندگی اش، و خب بعد از سه سال و نیم هنوز هروقت یادش میفتم بغض میکنم و به این فکر میکنم که چکار میشد کرد که اون ماه های سخت آخرکمی، فقط کمی خوشحال تر باشه. بعد یهویی به این فکر افتادم که بعد از دست دادن پدربزرگ / مادربزرگ هامون، به سنی نزدیک میشیم که باید منتظر خبر بیماری و مرگ دائی و عمه و غیره و خاله و غیره باشیم. با این فرض قطعی بدون چون و چرا که بالاخره همه آدمها میمیرند، من شخصا در بازه ای مثلا 20 ساله باید منتظر خبر مرگ 15 - 20 نفر باشم. بگو سالی یک مورد.
حالا از این زنده بیرون آمدیم. در همین حین با احتمالی بیشتر از قبل باید منتظر روزی بمونیم که اخبار مشابهی رو درباره بابا و مامان مون بشنویم. خبر یک سکته قلبی، یک تومور سرطانی، یا هر بیماری دشوار و کشنده دیگری.
این دوره رو هم میگذرونیم، بابا و مامان و دائی و غیره رو از دست میدیم و خودمون به سن پیری میرسیم و باید همین اخبار رو درباره برادر و خواهر و پسر عمه و دوستان قدیمی مون بشنویم. و این زنجیره از دست دادن ها دقیقا تا روزی ادامه داره که خودمون از در دنیا بریم بیرون.

و خب خیلی وقت ها به این فکر میکنم که اختراع مفهوم "زندگی پس از مرگ" واقعا یکی از درخشان ترین و قابل فهم ترین ابداعات و اختراعات بشر بوده. و حیف که این اختراع برای ما تا حد زیادی کارآیی خودش رو از دست داده. حیف.

Add a comment...

پیرامون پست قبلی یاد این خاطره افتادم.

یکبار خیلی سال پیش داشتم در موسم امتحانات از دانشگاه برمیگشتم خونه و همینطور فکر کردم که کاش بجای امتحان دادن و درس خوندن، در بیس کمپ قله ای بودم و در حال صعود از کوه. بعد همینطور وارد رویا شدم و رفتم جلو، ازمسیر صعود گرفته تا رفت و برگشت های بین کمپ ها، از روستاهای تو مسیر بیس کمپ تا اون چادرهای بزرگ رنگی، از روز حمله به قله گرفته تا جمع کردن کمپ بعد از صعود و برگشت به پائین.

به خودم که آمدم دیدم شاید حدود دو ساعته که دارم پیاده میرم و خونه رو رد کردم و باید کلی برگردم.
.
.
کتاب "در رویای بابل" رو پیشنهاد میکنم به خوندن. نوشتن چنین شاهکاری فقط از ذهن طناز و تلخ براتیگان برمیاد.
Add a comment...

دنیاهای موازی من:
هفته ای 5 روز و هر روز دو نوبت تمرین فشرده هوازی دارم، آخرهفته ها هم میرم توچال میخوابم برای هم هوایی، روزی 3000 کالری غذا میخورم وشب ها کنار بخاری کتاب خاطرات کوکوچکا رو میخونم.
دارم خودم رو برای برنامه صعود به کوهی درقره قوروم پاکستان در بهار آینده آماده میکنم.


Add a comment...

چالش ده ساله؟ خیلی هم خوب.
ولی چرا عکس؟ یعنی عکس جز کمی تغییر چهره و احیانا سفید شدن موها و تغییر وزن و اینها چه تغییر بیشتری در انسان ها نشون میده؟

شاید بهتر این بود که از تغییر در شخصیت و حالات و نگرش هامون مینوشتیم. از چیزهایی که بدست آوردیم یا از دست دادیم. از امیدهایی که به واقعیت پیوست و آرزوهایی که تبدیل به رویا شد.

مثلا: دهسال پیش بیش از الان معتقد به وجود یک آفریننده برای جهان بودم. منظم و هدفمند کوهنوردی میکردم که دیگر نمیکنم. مداوم و با سرعت بالایی رمان میخوندم که الان نمیخونم.
دربخشی از این دهسال، شروع کردم به خوندن فشرده کتاب های حوزه جمعه شناسی / انسان شناسی / اقتصاد و روانشناسی اجتماعی که بنظر خودم بیشترین تاثیر رو در فرم دهی به افکارم داشت. دهسال پیش هنوز سال سیاه 88 رخ نداده بود. طبعا همه اتفاقات و تغییرات بعد از اون هم.
در این دهسال یک کارشناسی ارشد ناموفق و یک ازدواج ناموفق از سر گذروندم. پدربزرگم رو از دست دادم واز بخشی از بهترین دوستانم دور شدم.
دهسال پیش سربازی نرفته بودم، گواهینامه و پاسپورت هم نداشتم. و به دلایلی حتی از داشتن حساب بانکی هم امتناع میکردم.
در این دهسال شروع کردم به سفر کردن، منظم و مداوم. و بالاخره اینکه مهاجرت کردم.
.
.
یک عکس اینهمه تغییر رو نشون نمیده. و شاید هم به همین دلیل نشستن مقابل یک عکس قدیمی ساده تر از نوشتن است.
Add a comment...

دارم نسخه جدید شرلوک هلمز میبینم و بنظرم فضای داستان های نوشته آرتور کانن دویل اصلا با فضای قرن 21 جور نیست. اون همه سر و راز در هویت موریارتی، تبدیل دست نوشته ها به بلاگ نویسی، شخصیت برادر شرلوک، رمز و رازهای بعضی پرونده ها و حتی رابطه شرلوک با کارآگاه های پلیس چیزی نیست که با مناسبات اجتماعی / سیاسی دنیای امروز جور باشه.
اینه که کل هر داستان با چسب و پینه به هم وصل شده.
Add a comment...

پیرو متن قبلی ام، بگم که محسن (همون همکارم در کتابفروشی) بعدها با الهام از سرنوشت کتابفروشی و البته تخیل و قدرت آفرینش اش، یک کتاب طنز / تلخ نوشت با نام "کتابفروش خیابان ادوارد براون"، از نشر چشمه. کتاب درباره کتابفروشی است که هر کاری میکنه تا کتاب هاش رو بفروشه.

به چاپ سوم که مطمئن ام، نمیدونم به چاپ چهارم هم رسید یا نه. ولی قطعا طنز ناب و کتاب بسیار خوبی است. خلاصه یک جورهایی با عاقبت بخیری از اون کتابفروشی رفت.
Add a comment...

َشده یک آهنگ خاص همواره و در هر حالی که اون رو بشنوید، براتون تداعی کننده یک حالت خاص باشه؟

پائیز و زمستون سال 89، با دوست خوبی، یک کتابفروشی زیر پله تو خیابون ادوارد براون رو میچرخوندیم. الان اون حیاط پشتی رو هم بهش چسبوندن و اسمش شده کافه و کتابفروشی "دورهمی". الان بخاطر کافه، کتابفروشی هم نسبتا رونق داره و بالاخره یک تعداد آدم ازش رد میشن. اون موقع طبعا وضع این نبود و واقعا مگس میپروندیم. ورودی کتابفروشی چند تا پله میخورد و میرفت پائین و اگر در رو میبستیم، کلا بنظر میرسید که یک مغازه متروکه است، به همین دلیل زمستون هم که آمد و هوا سرد شد باز هم در رو نمیبستیم. کتابفروشی گازکشی هم نبود و بخاری هم نداشتیم. خلاصه زمستون پشت میز گوله میشدم و با چای داغ و قهوه و موسیقی سر میکردم.

موزیک غالب اون روزهام هم "Nothing's the same" از آقا گری مور بود. میذاشتم روی حالت تکرار و همینطور پخش میشد دیگه. و یک روز سرد زمستون همینطور که داشتم همین موزیک رو گوش میکردم، بین اخبار یکهو چشمم افتاد به خبر مرگ آقای گری مور. نقطه پایان یک استعداد درخشان.

الغرض،الان بدون استثنا و در هر حالی این قطعه موزیک رو گوش بدم، در چشم به هم زدنی برمیگردم به 8 سال پیش:
نشستم تو اون مغازه، بازدم ام در هوا تبدیل به بخار میشه و استکان چای در دست و بین قفسه های کتاب نشستم و به آدمهایی که پیچیده درون کلاه ویقه لباس هایشان از پیاده رو رد میشوند نگاه میکنم.


Add a comment...

زمستان 92 بود. موقعی که کافه داشتم (داشتیم) و بی شک یکی از درخشان ترین دوران زندگی ام رو میگذروندم. صبح در آرامش بلند میشدم و میرفتم کافه رو باز میکردم و چای نعنایی و پای سیب میخوردم و کتاب میخوندم و اولین مشتری ها معمولا حول و حوش ظهر میامدند. آرامش و لذت بیکران.

همون ماه ها، مهمان محترم و عزیزی از یکی از شهرهای دور داشتیم و روزی که بلیط برگشت داشت، صبح خیلی زود رساندیمش فرودگاه. زود در حد پنج صبح. موقعی که از فرودگاه برمیگشتم ساعت حدود 6 یا 6.30 بود و خوردم به ترافیک میدان آزادی. از درون ماشین میدیدم که آدمها در هوای تاریک و سرد صبح زمستانی، پیچیده در لباس هایشان بطرف اتوبوس و مترو میدوند و تند قدم برمیدارند تا به جایی برسند. یادم هست از خودم پرسیدم این آدمها چطور میتوانند دوام بیاورند؟ چطور این زندگی دشوار رو تحمل میکنند؟!

گذشت و چرخید و چند ماه بعد رفتم سربازی. ساعت 3.30 صبح بیدار میشدم و 4 از خونه میزدم بیرون و میرفتم پادگان. یکبار دور میدون آزادی منتظر اتوبوس بودم که یهویی یاد اون روز اول افتادم. طبعا به خودم و حال خودم خندیدم. حتی شاید به خودم گفتم "چقدر احمق بودی احسان. طعم زندگی واقعی رو بچش".

*

یکبار در کتاب یا مقاله ای خونده بودم که انسان خیلی زود به شرایط جدید چه خوب چه سخت عادت میکنه. پیشامدهای ناگوار زندگی خیلی زود پذیرفته میشه و موفقیت ها و اتفاقات خوب هم زود عادی میشه. مثال از این موضوع وعادی شدن سریع تغییرات زندگی (خوب یا بد یا خنثی) در زندگی خودم زیاد داشتم. اما گاهی باز هم از قدرت تطابق انسان با شرایط جدید شگفت زده میشم.

مثلا؟ تا همین چند ماه پیش زندگی دیگری داشتم. بدون کار ثابت و مشخص، با قرارهای مداوم روزانه با دوستان و رفقا، هفته ای 3 - 4 شب مهمانی یا دورهمی یا دیدارها و قرارهای دو نفره با دوستان جان و کافه رفتن و قرار بازی رومیزی و جلسه بحث و گفتگو و غیره.
الان؟ در طول هفته و خارج از محیط کاملا خشک و رسمی محل کارم، تقریبا که نه، تحقیقا هیچ تعامل دوستانه ای با هیچ کسی ندارم. مطلقا هیچ. و عجیب اینکه کاملا بهش خو گرفتم. و تغییرات بزرگ تردیگه هم خیلی زود برام عادی میشه یا شده.

ولی یک سوال ترسناک برام مونده: تا کجا میتونم با هر تغییری کنار بیام و با هر شرایطی با صلح کنار بیام؟ یعنی هیچوقت قرار نیست خسته بشم و بگم "خب بسه دیگه"؟
یا قراره زنجیر یهویی پاره بشه؟
Add a comment...

هر بعد از ظهر که از سر کار بیرون میام، بین دو تا گزینه باید انتخاب کنم.
اول: قدم زنان برم خونه، چای دم کنم، با آرامش دوش بگیرم، چای و گز و پسته بخورم و سریال در پیت ببینم و موزیک گوش کنم وشام بخورم و آروم آروم برم سمت رختخواب.
دوم: سریع برم یک قهوه بخورم، برم باشگاه، برم خونه و سریع دوش بگیرم و بسرعت شام بخورم و تلاش کنم قبل از 11 بخوابم.

انتخاب خیلی سختی است. کشمکش بین شل کردن و بدو بدو. تا همین چند ماه پیش، از 5 روز هفته (غیر از دو روز آخر هفته) شاید 4 روز گزینه دوم برنده میشد. الان رسیده به دو روز. اون دو روز رو هم با دوشواری پیش میرم.

حالا اصلا چرا میرم باشگاه؟ امید دارم یکروزی به دوران جوانی برگردم و در حال بالا رفتن از یک کوه بلند پر برف باشم. اینهمه کشمکش برای رسیدن به جایی که اصلا رسیدن بهش در هاله ابهام قرار داره.
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded