Profile

Cover photo
Hadi Roudi
Lived in Neverland
29,715 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

Hadi Roudi changed his profile photo.

Shared publicly  - 
11
صادق قاسملو's profile photo
 
Salam hadi 
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
34
Marjan Ahmadi's profile photoMoha deseh's profile photoParirokh Hashemi's profile photoRaha Sh's profile photo
13 comments
 
لطف کردی عزیز
من سلب نکردم. نبستم
چون زمان زیادی از روی نوشته میگذره خود بلاگفا نظرات رو بعد از تایید نمایش میده
همیشه باز بوده نظرات.. :)
 ·  Translate
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 
در کوچه باد می آید..



انـگـشتـان بـی رمــق این دسـت های یـخـی
تاب نگـاه داشتن هـیـچ چیـز را ندارند،
حـتـا سـر رشـتــه نــــــخ آن بــادبــادک
                                     کـه تــــــــــــو بـودی...



هادی

http://dasteyakhi.blogfa.com/post-162.aspx
 ·  Translate
44
Saideh Mosavi's profile photoZara ZaRa's profile photoM Mirzaaghazadeh's profile photo
3 comments
 
عالی 
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 


شب پر از حضور ِ تلخ ِ جای خالی ِ ستاره ست..
 ·  Translate
23
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 
باز نشد دهید تا بلکه مخمل پیدا شود

باشد که دل خاندانی را از نگرانی وا رهیم!!!!!
Hadi Roudi originally shared:
 
این انقلاب مخملی که می گن ینی چی؟
.
.
.
مخمل میاد انقلاب می کنه؟
یا چی؟
کجا میشه کرد از این انقلابا؟
 ·  Translate
13
Hadi Roudi's profile photoRaha Sh's profile photozeinab m.k's profile photo
6 comments
 
مخمل پیدا شد!!!
با تچکر از  marziyeh ghadiani
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
38
Marzie Shakouri's profile photoMim Dal's profile photo
2 comments
 
مده ای رفیق پندم که به کار در نبندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
 ·  Translate
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 


کلمه های تیغ دار


جمله­ای می­شنوی به باد می­روی، شعری می­خوانی دل پرواز می­دهی. در یک بیت ساده درنگ می­کنی، زندگی می­کنی، تمام می­شوی و هیچ کار دیگری نمی­توانی بکنی جز این که هی با خودت تکرار کنی، زمزمه کنی، تک تک حروف را لمس کنی، با کلمه­ها بیـاویزی، کلمه شوی.. [ لـب­خـنـد می­زنی ]



با سی و دو حرف چه ها می­توان کرد. اما چه ها نمی­توان، چه چیزها که نمی­شود. چه بسیار حس­ها و دریافت­ها که به کلمه درآمدنی نیست. که باز قادر نیستی هیچ کاری کنی. نه نوشتن، نه گفتن و نه هیچ کاری. دیگر با کلمات نمی­توانی بیندیشی، خیره می­شوی به نقطه­ای، چشم­ها را تنگ می­کنی و در خیالت منبسط می­شوی، کش می­آیی، به گوشه­های مبهم خیال سرک می­کشی؛ منقبض می­شوی، یخ می­کنی، فسرده می­شوی، در خودت جمع می­شوی، زیر بار این همه حس ناگفتنی ِلال­کننده له می­شوی.. [ لب­خند نمی­زنی، گـنـگ­ی ]


اما حالتی دیگر هم هست. چیزهایی که به کلمه درمی­آیند اما نباید...، می­توان گفت اما نشاید...، باید خفه شوی..، نگویی..، ننالی.. . شروع می­کنی به بلعیدن کلمات. کلمه­های ورم کرده­ی تیغ­دار ...، می­بلعی... به سختی...، خراش برمی­داری، زخمی می­شوی، خون و کلمه را یک جا فرو می­بری، هیچ چیز از ظاهرت پیدا نیست و چه خوب که پیدا نیست..
کلمه­ها در درونت رسوب می­کند –همان سی و دو حرف- سنگین­ت می­کند، از درون ورم می­کنی و روزی که این کلمه­ها تا بیخ گلویت رسید، ظرف درونت را پر کرد، خفه­ات می­کند و تمام. [ تــب­خـنـد و خـفـه­خـون را یک­جا گرفته­ای ]

 همین کلمه­ها روزی کارم را می­سازد. همین کلمه­ها که تو لطافت­ش را می­بینی و من زجر و شکنجه­ش را ...




پی نوشت :

*  این کلمات را با اثر انگشت­م تطبیق بده، خودش است نه؟ آری مـن­م، خود مـن­م که این گونه خراش برمی­دارم و آرام جـسـد ورم کرده­ی مرتب و ادکلن زده­ی خود را این طرف و آن طرف می­کشم. 
نترس لـب­خـنـد من دوخته شده نیست، از ته دل و واقعی­ست. این لـب­خـنـد را از میان این همه کلمه­ی رسوب کرده و تلنبار شده عبور می­دهم و بر لـب می­نشانم. 
من به این که روزی هـمـه چـیـز درست می­شود امـیـد دارم. 

من به این که روزی همه خواهیم مُـــرد، امـیـد دارم.






*  خون می­رود از دیده در این کنج صبوری
    این صبر که من می­کنم افشردن جان است (ه.ا. سایه)
 ·  Translate
7
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 
تو ای همیشه بهار






زمـستـان من سال­هاست شروع شده و می دانم به این زودی ها بهـاری در کار نخواهد بود. سال­هاست که تمام فصل­های من یکی­ست. باید به نوشتن با همین دسـت­های یـخـی راضی باشم.
( اکتاویو پاز گفته بود نوشتن بهتر از منفجر شدن است؛ اما من می نویسم تا منفجر شوم. انفجاری آرام و بی صدا..)
مدت­هاست که نبض پـرنـده­ای در جان­م نمی­تپد و من نعش­کش جـسـدی شده­ام که راه می­رود و می­خندد و به شدت شبیه زنـده­های خوب،  رفتار می­کند.
دل­تنـگ آن پـرنـده­ام که زیر رنگین کمان، خیس ِ بــاران مرا میان ابــرها می­نشاند. دل­تنگ بــاران­م که دیگر نمی­بارد. هر چه هست بـرف است، سرماست، زمستان است.
کاش شکسته بودم که مرا بند می­زدی، یا فرو ریخته بودم که می ساختی­م، اما آن را که سوخته و خاکسترش را باد برده، چه انتظاری به دوباره پـر درآوردن است؟ گیرم که دست ِ چشمان ِ محال تو، امیدی را زنده گرداند.
ابتدای زمستان من آن ماه مهری بود که مـادربـزرگ رفت و مهر را زمستان کرد ...
اما من همه روزهای این همه سال و ماه ِ زمستان ِ لاجَرم را تاب آورده­ام و در سرمای هزار زمستان ِ یک­جا آوار شده بر دلم، جسد سرد خود را بر دوش کشیده­ام.
من محکومم که در زمستانی ابدی  چـشمان روشنم را باز نگاه دارم
و فـصلی را روایـت کنم که محـال­ترین امــیـد را بـهـانه زنــده بودن کـرده­ام.



* می­بینی؟ با دست و دلی یخی چه توقعی بیش از این پراکنده کلمه گویی­ها؟

در نبود بند ِ چشمان تو، دلم از هم گسیخته­تر از دانه های تسبیح مادربزرگ است و آشفته­تر از گیسوان تو ..

*
آن باد که تو را می خواند
آن یاد که مرا می­برد ...
آن باد ...
آن یاد ...
کاش باد نام مرا به یاد تو می­آورد..
 ·  Translate
8
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
54
5
Sara Hemmati's profile photo
 
گاهی وقتها خیلی دیر میاد
 ·  Translate
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 


خـــدایــا امــشــب خــیـلـی خـــســتـــه ام...
فـــــردا بــــــــــــــــیـــــدارم نـــــکـــــــن
37
1
mahnaz talebi's profile photo
 
delam gereft...
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 
 
یادمون باشه! هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم قامت یه‌ نفرو خم میکنه...

به سلامتی و به احترامشون
 
 ·  Translate
43
3
Hadi Roudi's profile photomahnaz talebi's profile photoNaser Jalali's profile photo
3 comments
 
boose bar dastaneshoon
 ·  Translate
Add a comment...

Hadi Roudi

Shared publicly  - 
 
 
پیراهنی که از جلو پاره شده باشد ، چشمی را هرگز شفا نمی دهد .
ابراهیم اکبری دیزگاه
 ·  Translate
22
Majid Mirabolghasemi's profile photoNafiseh Es's profile photo
3 comments
 
midozdamesh ba ejaze.:P
Add a comment...
Story
Introduction
...Word...

" What we have called dialogue for ages
has been nothing but a two-sided monologue "


Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Previously
Neverland
Education
  • Philosophy of Art, present
Basic Information
Gender
Male
Relationship
Single
Other names
Taha