Profile cover photo
Profile photo
خشونت بس
74 followers
74 followers
About
Posts

Post has attachment
تجربه‌ای از آزار خیابانی
شوخی
نوشین اسکویی
خشونت بس: آزار خیابانی به هر نوع عمل یا کلام جنسی گفته می‌شود که در مکان‌های عمومی رخ می‌دهد، آرامش جسمی یا روانی یک فرد را از بین می‌برد و در او نوعی احساس ترس، تهدید، ناامنی، بی‌احترامی و توهین ایجاد می‌کند. آزار خیابانی می‌تواند شامل خواسته‌ها و توجه‌های جنسی یا هرگونه آزار بدنی و کلامی با هدف جنسی، بدون رضایت طرف مقابل باشد. در کل، این آزارها را می‌توان به آزارهای کلامی و غیرکلامی تقسیم کرد. از جمله نمونه‌های آزارهای غیرکلامی آزار با وسیله‌ی نقلیه است که عبارت است از بوق زدن‌های ممتد، روشن و خاموش کردن چراغ و ایست و گریزهای افراطی و معنادار در برابر زنانی که منتظر تاکسی هستند، یورش بردن با وسیله‌ی نقلیه (دوچرخه، موتور، اتومبیل و …) و بستن راه عبور آن‌ها.[۱]

امروز تعداد زنان راننده به گونه‌ای فزاینده در حال افزایش است. رانندگی به ‌عنوان عملی که به افراد اجازه‌ی آزادی حرکت در عرصه‌ی عمومی را می‌دهد، در نگاه یک جامعه مردسالار عملی مردانه تلقی می‌شود. از این رو ورود زنان به این عرصه همواره با دشواری‌هایی روبرو بوده است. جامعه مردسالار برای حفظ انحصار عرصه عمومی از سازوکارهای مختلفی استفاده می‌کند؛ از کلیشه‌سازی در مورد نوع رانندگی زنان و پررنگ کردن نقش‌های جنسیتی گرفته تا آزار کلامی و تعقیب زنان راننده. روایتی که خواهید خواند تجربه یکی از بی‌شمار زنانی است که به طور روزمره درگیر این نبرد بی‌پایان‌اند.

*

شوخی

این هفته هم مثل روال همیشگی آماده شدم تا آخر هفته رو با پسر هجده ماهم از تهران روانه قزوین بشم.

بر خلاف همیشه زود راه افتادم تا به گرما نخورم. علیرغم انتظارم، اتوبان چندان هم خلوت نبود. کم کم داشتم شلوغی‌های کرج رو به آخر می‌رسوندم که متوجه شدم یه پراید مشکی داره سرعتش رو با من کم و زیاد می کنه.

رفتار راننده نشون می‌داد که دنبال اذیت کردنه. برای همین خیلی حواسم رو جمع کردم.

انتظارم طولی نکشید که یه جای نه خیلی خفن پیچید جلوی من، همون لحظه شماره‌اش رو حفظ کردم و سرعتم رو کم کردم که بره.

بعدِ یه مدتی دیدم که راننده مزاحم بی‌خیال نشده و دوباره سرعتش رو کم کرده تا من بهش برسم. بی‌توجه بهش رد شدم یه مقداری که رفتم باید از دو تا کامیون سبقت می‌گرفتم.

من تو لاین سرعت بودم، اونم سمت راست من. می‌دونستم که می‌خواد سبقت غیر مجاز بگیره و منو هول کنه، برای همین خیلی مسلط آماده شدم که رد شم. یهو اومد از لای من و کامیون سبقت گرفت و رفت که من بکوبم به گارد ریل؛ اما من حتا ماشین رو منحرف هم نکردم.

دیگه افتادم دنبالش. چنان مضطرب شده بود که فک کنم صد و شصت هفتاد تا می‌رفت، چون من با وجود اینکه صد و چهل تا می‌رفتم هنوز دو سه تا ماشین بین‌مون فاصله بود و بهش نمی‌رسیدم؛ اما بی‌خیال نشدم چون از دستش می‌دادم.

من که پیچیدم سمت قزوین، اون رفت سمت زنجان. خودمو مثل شصت تیر رسوندم به پلیس راه و گزارش دادم.

پلیس گفت اگه من به پلیس راه بعدی بی‌سیم بزنم بگیرنش حاضری بری شهادت بدی؟ چون هیچ جرم قابل تعریفی برای ما نیست که بخوایم نگهش داریم. گفتم اره حتمن و راه افتادم رفتم عوارضی قزوین زنجان.

رفتم و رسیدم، دیدم ماشینش پارکه. رفتم خودمو به پلیس معرفی کردم.

پلیس گفت راننده نمی دونه که شما با ما هماهنگین، ما به خاطر سرعت غیرمجاز نگهش داشتیم. بعد منو برد پیش پسره، گفت: این خانوم رو می‌شناسی؟

گفت نه.

گفتم ولی من تو رو خوب می‌شناسم، دو بار من رو عمدن تو موقعیت تصادف قرار دادی، فک کردی بی‌خیال می‌شم؟ همه که مادر خواهرت نیستن از کارای زشتت بگذرن!

گفت من خواستم باهات شوخی کنم!

گفتم مگه من عمه‌تم که شوخی کنی با من؟

یه دفعه پلیسه که یه مرد مسن و جاافتاده‌ای بود گفت بیجا کردی! ندیدی این خانم بچه همراهشه؟ می‌دم ماشینت رو ببرن پارکینگ تا حالت جا بیاد.

اینجا بود که دیگه لبخند تمسخرش کلن ماسید تو صورتش.

گفتم تعقیبت کردم تا یاد بگیری تو جاده مزاحم خانوما نشی، این جور رفتارها عامل تصادفن!

یه بارم یه کامیونه این کارو باهام کرده بود منتها چون اوایل رانندگی‌ام بود و دست فرمون نداشتم، مجبور شدم مزاحمت‌هاش رو تحمل کنم. شبم بود نمی‌شد کاری کرد ولی الآن فرصت مقابله با این آدم مزاحم رو داشتم که از دست ندادمش.

[۱] خشونت بس، کتابچه آموزشی «خیابان باید امن باشد»
Add a comment...

Post has attachment
از قتل ام‌البنین و مهرنوش تا شکنجه اعظم و ...
چند جان دیگر زمان لازم است؟
جلوه جواهری
خشونت بس: سال ۱۳۷۵، مهرنوش مطیعی توسط همسرش در بیابانی زنده‌به‌گور شد. او پس از نیم روز تقلا از خاک بیرون آمد و به یک مجتمع قضایی رفت و امان خواست. مهرنوش طی شکایتی به دادگاه، خود را همسر دوم میرزا قلی نادری معرفی کرد و اظهار داشت شوهرش برای گرفتن رضایت برای ازدواج دوم او را مورد آزار و اذیت قرار داده است و حتی قبل از زنده‌به‌گور کردن، او را در زیرزمین خانه تا گردن داخل گودال کرده است. مقام قضایی به‌جای آنکه از جان او در درجه اول حراست کند، حکم جلب میرزا قلی را صادر کرد و زن را بی‌دفاع رها کرد. خانه خواهر مهرنوش، پناهگاه او شد. نیمه‌شب، میرزا قلی که از دست مأمور قانون گریخته بود، به سراغ پناهگاه مهرنوش آمد و آنجا را به آتش کشاند. مهرنوش و چهار فرزند خواهر او، مرتضایِ ۱۱ ساله، مریمِ ۱۴ ساله، افسانه‌ی ۸ ساله و عباسِ ۶ ساله در آتش سوختند. (کار، ۱۳۷۵؛ همشهری، ۱۳۷۹) مهرنوش در صفحه‌ی روزنامه‌ها ظاهر شد، مدتی ماند و بعد از خاطره‌ها پاک شد. صفحه روزنامه‌ها هی پر می‌شد از نام زنان بی‌دفاع دیگر که خشونت‌های دیگری بر آن‌ها رفته بود.
سال ۱۳۷۶، ام‌البنینِ ۲۲ ساله در جنوب غربی تهران، ۱۲ روز تمام در زیرزمین خانه حبس بود و تحت شکنجه شوهرش قرار داشت که به مرگ او منتهی شد. در جسد او، آثار متعدد ضرب‌وجرح و سوختگی در زمان‌های متفاوت دیده می‌شد. شوهر وی، او را تحت شکنجه در زیرزمینی نگه می‌داشت که در آنجا وسایل درمان مختصری نیز بود. او می‌خواست تحت شکنجه از او اعتراف بگیرد که با چند نفر رابطه پنهانی دارد: «شوهرم گاهی چند شبانه‌روز مرا در زیرزمین [خانه] حبس می‌کرد و آتش سیگار و سیخ‌داغ را به بدنم می‌چسباند. مادر شوهرم و پسر دیگرش از این شکنجه‌ها باخبر بودند و نمی‌گذاشتند فریادم به گوش کسی برسد… چند بار از پدرم کمک خواستم اما او اعتنایی نمی‌کرد و می‌گفت تو با لباس سفید به خانه بخت رفته‌ای باید با کفن سفید هم از خانه شوهر بیرون بروی… شوهرم از طرف من نوشته بود که با چند نفر از اهالی محل رابطه پنهانی دارم و به‌زور شلاق و داغ کردن از من می‌خواست اعتراف‌نامه را امضا کنم درحالی‌که ما تازگی به این محل آمده بودیم و هیچ‌کس از مردم محل را نمی‌شناختم.» (کریمی مجد، ۱۳۷۶) بار دیگر داستان نقل مجالس شد، دهان‌به‌دهان چرخید و از خاطرها رفت.
حال چند روزی است که خبر شکنجه‌ی اعظم، گوشی‌به‌گوشی در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخد. اعظمِ ۳۰ ساله، به همراه دو دختر خود، هانیه‌ی ۸ ساله و هدیه‌ی ۵ ساله، ۲۱ روزِ مداوم، تحت شکنجه بوده‌اند. اعظم ۱۲ سال با شوهرش زندگی کرده است و در این مدت به دلیل خشونت‌های اعمال‌شده‌ی او علیه خود، سه بار اقدام به شکایت کرده و مدرک پزشکی قانونی گرفته است. شوهرش از ابتدای ازدواج، مواد مصرف می‌کرده است، در اوایل تریاک و بعدازآن کریستال و شیشه. از روز دوم فروردین امسال، شوهر اعظم، زن و بچه‌های خود را به طبقه‌ی پایین خانه برده، پرده‌ها را کشیده و شروع به تهدید، آزار و اذیت آنان می‌کند، او زنش را به میله‌ی گازی در اتاق پشتی می‌بندد و دست و دهانش را نیز با دستمال می‌بندد تا صدایی از او به گوش همسایه‌ها نرسد. آن‌ها در تمام این ۲۱ روز حبس خانگی، از غذا هم محروم بوده‌اند. به گفته اعظم، همسرش او را داخل صندوق فلزی می‌انداخته و درش را قفل می‌کرده تا از نبود اکسیژن خفه شود. گاهی اوقات نیز زیر صندوق، اجاق گازی را روشن می‌کرده و پاهایش را می‌سوزانده، یکی دیگر از شکنجه‌هایش این بوده که پارچه‌ای را آتش می‌زده و بر روی بدن برهنه همسرش می‌انداخته است؛ با چاقو تمام بدن اعظم را برش می‌زده و بعد او را بر روی سیمان پشت‌بام خانه می‌کشیده تا حدی که لباسش پاره می‌شده و جراحت‌های بدی برمی‌داشته است. در پایان این ۲۱ روز، یک‌شب شوهرش مردی غریبه را به خانه می‌آورد، او که توهم خیانت داشته است به مرد غریبه می‌گوید که تو همسرم را می‌شناسی و با هم رابطه داشته‌اید، مرد که اوضاع زن و بچه‌ها را می‌بیند به بیرون رفته و به پلیس زنگ می‌زند و اعظم و دو دختر به بهزیستی واگذار می‌شوند. فک و سه دندان هانیه در مدت زندانی بودن در خانه، توسط پدرش، شکسته است، هدیه هم توسط پدرش کتک‌های زیادی خورده است (اسکندریان، ۱۳۹۵).
دسترسی به امنیت حق همه انسان‌هاست، اگر که زن نباشند!
اعظم با داشتن شانسی بهتر از مهرنوش و ام‌البنین زنده است. معلوم نیست چقدر بتواند دوام بیاورد. معلوم نیست که امنیت را یافته است یا تنها چند روزی در آسایش خواهد بود. حالا نام اوست که در صفحه روزنامه‌ها ظاهر شده است اما بعد از مدتی بالاخره تب داستان او هم فروکش می‌کند. بازهم صفحه حوادث روزنامه‌ها پر می‌شود از نام زنانی که روزمرگی‌شان با اعمال خشونت‌های مردانِ خانواده‌شان رقم می‌خورد؛ زنانی که اگر قربانی شده‌اند فراموش می‌کنیم چرا و اگر نجات یافته‌اند هرروز در سایه‌های ترس، زندگی سپری می‌کنند. اما همه‌ی انسان‌ها حق دارند از امنیت و احساس آرامش در زندگی خود برخوردار باشند. مهرنوش در جستجوی همین حق به عدالت‌خانه می‌رود. ام‌البنین هرگز به این عدالت‌خانه راه نمی‌یابد و اعظم سه بار به آن سر می‌زند اما درنهایت هر سه‌ی آن‌ها حفره‌های تاریکی را در این عدالت‌خانه می‌یابند. این عدالت‌خانه برای دفاع از آن‌ها چه‌کرده است؟
آیا زمان آن نرسیده که یکی از این قصه‌ها، وجدان قانون‌گذار را در ایران به درد آورد؟ آیا زمان آن نرسیده که قانونی برای دفاع از زنان خشونت دیده در عرصه‌ی خانوادگی تصویب شود و به اجرا درآید؛ قانونی که در آن ضابط قضایی به‌جای تنبیهِ صرف آزاردهنده، سلامت جسمی و روحی زن خشونت دیده را در نظر بگیرد. او را به جای امنی منتقل کند؛ جایی که بتواند خدمات پزشکی، مددکاری و حقوقی دریافت کند، بتواند قدرت لازم را بیاید، حرفه بیاموزد، شغلی با حقوق مناسب برای خود دست‌وپا کند تا به‌جای آنکه کودکانش را به خیریه بسپارند، در پناه امن خود نگه دارد؟ اما قانون‌گذار در ایران نه‌تنها هیچ قانونی برای حمایت از زنان خشونت دیده در نظر نمی‌گیرد، بلکه در جای‌جای مفاد قوانینی که به تصویب رسانده، دست مردان را برای اعمال چنین خشونت‌هایی باز گذاشته است؛ قوانینی که مرد را رئیس خانواده و اصلح می‌داند، به‌واسطه‌ی آن به تمکین زن از مرد امر می‌کند، به مرد حق یک‌جانبه در طلاق را اعطا می‌کند و حق مرد می‌داند که سرنوشت دخترش را وقتی‌که بسیار کوچک است رقم بزند و او را به عقد هرکسی که خواست دربیاورد. و خلاصه کلام این قانون‌گذار محترم ما، مرد را محق در تعیین سرنوشت زن کرده است.
با این اوصاف، زنی را در نظر بگیرید که همانند اعظم تحت شکنجه‌ی شوهرش است؛ بدون آنکه شرط ضمن عقدِ طلاق را در عقدنامه‌اش ذکر کرده باشد. چراکه پدرش، او را در سن پایین که از نظر قانون‌گذار امری موجه بوده به خانه‌ی بخت فرستاده است و او آن موقع قدرت کافی و درک درستی برای درج شروط در عقدنامه‌اش نداشته است. این زن پس‌ازآنکه می‌فهمد شانسش از زندگی، سر کردن با مردی است که روز و شبش را با آزار او و فرزندانش سر هم می‌آورد، فکر طلاق به سرش می‌زند. اما او باید کفش آهنین بپوشد و عمر خود را در دادگاه‌ها سپری کند تا بتواند به خواسته‌ی خود برسد. چراکه حق طلاق، یک‌جانبه از آن مرد است و زن برای گرفتن آن باید بتواند عسر و حرج خود را در زندگی با مرد به اثبات برساند. حال اگر طی این پروسه بتواند تحت شکنجه‌های شوهرش زنده بماند و چند باری هم مثل اعظم به دادگاه شکایت کند و مدارک معتبرِ پزشکی قانونی ارائه کند و درنهایت با دادخواست طلاق او موافقت شود، قاضی به او می‌گوید تو را به خیر و سلامت، اما فرزندانت به همسرت می‌رسد. حالا او ممکن است با خود فکر کند چگونه دلش می‌آید فرزندان خود را پیش پدری خشن رها کند. بنابراین شاید از طلاق صرف‌نظر کند تا روزی که مانند اعظم با چنان شرایطی او را بیابند و فرزندان را به خیریه بسپارند، یا کشته شود و دیگر دردهای ناشی از نگرانی از وضعیت فرزندانش را نداشته باشد، یا به همراه فرزندانش بر سر شوهرش بکوبد و او را به قتل برساند، و یا شاید هم این زندگی را ادامه دهد و همانند هزاران زنِ خشونت دیده‌ی دیگر، افسردگی، این مرگِ خاموش را در آغوش بگیرد. فرزندِ پسر او شاید در خانواده بعدی جا پای پدرش بگذارد و دخترش اگر زیردست پدر زنده ماند، با تصمیمات او وارد یک زندگی خشونت‌بارِ دیگر شود و این چرخه به‌صورت کاملا موجه و قانونی ادامه یابد. چراکه قانون‌گذار یا تنبل است و حوصله ندارد زحمتی به خود بدهد و طناب این دایره‌ی تنگِ پیچ‌واپیچ را بگسلد. یا اینکه به‌قدری مرد است که نمی‌خواهد از حق مردانه‌ی خود بگذرد و در قانون مردانه‌ی خود خللی وارد کند.
چه گونه تغییری لازم است؟
حال اگر شق اول ماجرا را باور کنیم، که قانون‌گذار تنبل است و حوصله ندارد، پس برای همین به او تنها یادآور می‌شویم که از قضا این جامعه شناسان و روانشناسان و حقوق‌دانان و مدافعان حقوق زنان و کودکان و … حسابی حوصله دارند و سر بی‌درد برای همین کارها. در این میان بسیار مهم است که خواسته‌ها چگونه به قانون‌گذار منتقل شود. این قشر پرحوصله باید به یاری قانون‌گذار بیایند و همه‌ی پیشنهاد‌ها را تدوین شده به او برسانند. یعنی برفرض به‌جای آنکه بگویند «نه به لایحه ضد زن» بیایند قوانین جایگزین لایحه برای حراست از خانواده‌ی برابر را پیشنهاد دهند. به‌جای گفتن آنکه خلأ قانونی در زمینه‌ی مقابله با خشونت خانوادگی داریم، لایحه‌ای در این زمینه بنویسند و به دست مبارک قانون‌گذار برسانند.
اما اگر شق دوم درست باشد چه؟ اگر قانون‌گذار بسیار مرد باشد! اگر هم این شق را بپذیریم، باز باور داریم که تلاش سمج گونه‌ی همان قشر پرحوصله، به‌ویژه فعالان حقوق زنان در این زمینه، بالاخره روح لجوجِ مردانه‌ی قانون‌گذار را به لرزه خواهد انداخت و او را مجاب خواهد کرد؛ پس درنهایت تنها به خودمان می‌توانیم برای هرگونه تغییری ایمان داشته باشیم نه قانون‌گذار محترم.
ضرورت تغییر قوانین زن‌ستیز
راه‌های بی‌شماری برای مقابله با خشونت علیه زنان وجود دارد، اما چگونه می‌شود در کشوری مانند ایران که هنوز خشونت علیه زنان به‌شدت پنهان است و به رسمیت شناخته نمی‌شود با اقداماتی خرد به نتیجه‌ای مطلوب رسید؟ به نظر می‌رسد تمام تلاش‌های اندکی که در راستای خشونت علیه زنان صورت می‌گیرد با وجود همه‌ی موانع، چاره‌ساز نیست و نتوانسته تأثیری عمیق در جامعه بگذارد. هنوز هم بسیاری از زنان برای خروج از خانه، اجازه‌ی همسران خود را ندارند و اگر به دادگاه برای طلاق مراجعه کنند دلیل محکمی به نظر قاضی نمی‌رسد. هنوز هم زنان در کنارِ گوشِ بسیاری از ما کتک می‌خورند، مورد خیانت قرار می‌گیرند و از حقوق حداقلی خود محروم می‌شوند اما کسی نمی‌تواند به دادشان برسد، چراکه دخالت در امور خانوادگی دیده می‌شود. بنابراین اگر حتی تلاشِ فردی که در زمینه‌ی کاهش خشونت علیه زنان فعالیت می‌کند تحمل هم شود، چیز زیادی در دست ندارد. او با قوانین خانواده‌ی دست و پاگیری که تمکین زن از مرد را وظیفه او می‌داند و مرد را رئیس خانواده می‌شمارد مواجه است. بنابراین نمی‌تواند به آن زن آموزش دهد که اگر خشونت دیدی درصورتی‌که خانه‌ات ناامن بود از خانه فرار کن، با اورژانس اجتماعی تماس بگیر تا تو را به یک خانه‌ی امن برسانند، یا با ۱۱۰ تماس بگیر تا برای امنیت تو مأمور بفرستند. چون اگر او از خانه‌اش فرار کند و خود را به اولین کلانتری نرساند، ناشزه محسوب می‌شود، اگر با اورژانس اجتماعی تماس بگیرد معلوم نیست به خانه‌ی امنی راه یابد و اگر هم به پلیس زنگ بزند علی‌رغم همه‌ی خطرات آن ممکن است مأمور پلیس بیاید و ببیند دعوای خانوادگی است و برود. از سوی دیگر اگر او به سراغ قدرتمندسازی آن زن برود و بخواهد به او حرفه‌ای بیاموزد یا مسیر اشتغال را برایش هموار سازد، تازه اگر بتواند، هیچ معلوم نیست که شوهر آن زن این اجازه را بدهد! پس قبول دارید قوانین موجود مانع بزرگی بر سر راه اوست. بنابراین اگر بخواهد در این زمینه اقدامات آموزشی هم بکند، بدون تغییر قوانین موجود راه بسیار دوری نمی‌تواند برود. برای همین شاید، تغییر این قوانین زن‌ستیز، یکی از اهداف گروه‌های زنان در ایران از سال‌های بسیار دور بوده است. هنوز هم این راه ادامه دارد، می‌بایست با ارائه پیش‌نویس یک قانون جایگزین برای یک خانواده برابر که در آن به‌جای ریاست روح همکاری جاری است، این مطالبه را فراموش نکنیم و در رسیدن به آن بکوشیم.
ضرورت تصویب قانون مقابله با خشونت خانوادگی
اگر قوانین خانواده برابر بود و در آن روح همکاری جاری بود باز دلیل بر رخ ندادن خشونت در خانواده‌ها نبود. سال‌ها نابرابری قدرت میان زن و مرد و ساختارهای نابرابری که طی سالیان سال پابرجا بوده‌اند، خودبه‌خود این حق را به مرد داده‌اند که سیلی بزند. پس در هر صورت به دلیل تاریخ طولانی نابرابری بازهم شاهد خشونت در عرصه خانوادگی خواهیم بود. حالا فرض کنید با وجود قوانین برابر در خانواده، زنی خشونت ببیند و به پلیس مراجعه کند، پلیس او را به خانه بفرستد و مرد را دستگیر کند و طلاق را هم جاری. باز امنیت برای زن فراهم نشده است. بازهم این زن ممکن است توسط یکی از دوستان یا خانواده‌ی آن مرد، آسیب ببیند. حال اگر این زن زنگ بزند به پلیس و پلیس به در خانه بیاید و سعی در برقراری آشتی کند و برود و زن بماند و مردی که حالا از زنگ زدن زن به پلیس هم عصبانی است. یا فرض کنید زن به اورژانس اجتماعی زنگ بزند و اطلاع دهد جانش در خطر است اما اورژانس هر چه بگردد خانه امنی نیابد که زن را به آن بفرستد. از طرف دیگر، ممکن است همسایه زن زنگ بزند به پلیس و شوهر خشونت گر را لو دهد و شوهر وقتی پرسید چه کسی به شما زنگ زده نام همسایه را به‌راحتی در اختیار او بگذارد و محله را برای آن همسایه ناامن کند. این‌ها همه مواردی است که در دوروبر ما اتفاق افتاده و چندان هم فرضیه نیستند. رویدادهای واقعی هستند که از آدم‌های واقعی شنیده‌ایم. پس ملاحظه می‌کنید بازهم حفره‌های تاریک پر نشده‌اند.
از همین رو، تصویب و اجرای قانونی که ابتدائا خشونت علیه زنان را به‌عنوان جرم تعریف کند و در راستای آن به همسوسازی نهادها برای انجام اقدامات همه‌جانبه در منع و پیشگیری از خشونت علیه زنان، دست بزند، ضروری است؛ قانونی که در آن پیش‌بینی شده باشد، نه‌تنها در مکان‌هایی نظیر کلانتری واحدی برای منع خشونت خانوادگی باشد بلکه مأموران پلیس و دیگر نیروهای مسئول آموزش‌ ببینند که در صورت مواجهه با یک زن خشونت دیده یا شاهد خشونت چگونه برخورد کنند و در راستای حفظ امنیت آن‌ها بکوشند. اگرچه قانون به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند به‌طور کل خشونت علیه زنان را حذف کند؛ اما شرط لازم برای سازمان‌دهی اقدامات مؤثر در راستای حذف آن است.
همین حالا در بسیاری از کشورهای دنیا از جمله کشورهای منطقه قانونی برای پیشگیری و منع خشونت خانوادگی وجود دارد. نکته‌ی قابل‌توجه این‌که بسیاری از این قوانین در پرتو مبارزات مدنی زنان به تصویب رسیده است. به‌طوری‌که حتی پیش‌نویس قانون نیز، نوشته‌ی یک‌نهاد غیردولتی یا یک کارزار برای تصویب قانون منع خشونت خانوادگی بوده است. به‌طور نمونه قانون «حمایت از زنان در برابر خشونت خانگی، لبنان، مصوب ۲۰۱۰» حاصل تلاش‌های کافا (به معنی کافی است)، ائتلافی برای وضع قانون در راستای حمایت از زنان در برابر خشونت‌های خانوادگی است. این ائتلاف از سال ۲۰۰۷ و در قالب تشکیل یک کمیته رهبری شامل وکلا، قضات و کارشناسان است که پیش‌نویس لایحه جدید در مورد خشونت خانوادگی، معروف به «لایحه خشونت خانوادگی» را تنظیم کردند. این قانون تصریح می‌کند که دادگاه‌های ویژه خانواده تحت یک قانون مدنی عرفی برای همگان عمل کرده و به موارد خشونت خانوادگی در جلسات خصوصی متشکل از قضات، مددکاران اجتماعی، پزشکان قانونی و روان‌پزشکان حکم دهند. این قانون، هرکسی را که شاهد خشونت خانوادگی باشد متعهد می‌کند که مورد را گزارش دهد و متهم را به فراهم کردن محل سکونت جایگزین برای شاکی و همچنین پرداخت کمک‌ هزینه‌ی معاش و هزینه‌های پزشکی متقاعد می‌کند. آنچه در این قانون اهمیت دارد، مسئولیت تعیین‌شده برای مراکز حمایتی و درمانی در ارائه گزارش‌های خشونت خانوادگی به محاکم قضایی است. این مسئله در وظایف افسران پلیس هم آمده است و اگر هر یک از افسران پلیس نسبت به خشونت خانوادگی بی‌توجهی کرده یا حتی سعی کنند شاکی را از پیگیری قضایی خشونت منصرف کنند و به‌اصطلاح آشتی برقرار کنند، بازخواست می‌شوند (خشونت بس، ۱۳۹۳).
در برخی کشورهای دیگر، قانون منع خشونت خانوادگی پس از ارائه چندین نسخه به پیشنهاد سازمان‌های مدنی، تصویب و با پیشنهادهای دوباره‌ی سازمان‌های زنان اصلاح شده است. در کشورهایی نظیر افغانستان، علی‌رغم تلاش بسیارِ فعالان حقوق زنان و ارائه‌ی پیش‌نویس در این زمینه، هنوز لایحه به تصویب نرسیده است. اما نکته‌ای که در تمامی این تجارب حائز اهمیت است تلاش جامعه مدنی در راستای ارائه‌ی پیش‌نویس قانونی در این زمینه و مبارزه برای تصویب آن است؛ تلاشی که در فرآیند آن افکار عمومی را به‌شدت درگیر می‌کند. این تلاش لازم است از سوی فعالان مدنی در ایران به‌خصوص فعالان حقوق زنان صورت گیرد و تا تصویب یک قانون کارآمد، ادامه یابد. به‌خصوص که روح قانون‌گذار بسیار مردانه است و باید به لرزه درآید.
بدون شک آن‌قدر هم ساده نیستیم که باور کنیم تغییر قانون نمی‌تواند همه‌ی کاری باشد که برای کاهش خشونت علیه زنان می‌تواند صورت بگیرد یا آنکه خشونت خانوادگی را محو و نابود می‌کند. همین حالا هم در بسیاری از کشورهایی که قوانینی برای کاهش خشونت وجود دارد و اجرا هم می‌شود بازهم بسیاری از زنان و کودکان مورد آزار قرار می‌گیرند. ممکن است بسیاری از آن‌ها به هیچ کجا شکایت نکنند یا وضعیت خود را به نزدیکان خود هم بازگو نکنند. چرا که همان‌طور که می‌دانیم سال‌ها نابرابری نمی‌تواند به واسطه‌ی چند قانون و درعرض چند سالِ ناچیز ناپدید شود؛ بلکه قانون مانعی است که می‌بایست برداشته شود، روزنه‌ای است برای آن زنی که می‌خواهد شکایت کند، برای آن فعال مدنی که می‌تواند مانع آن خشونت شود. قانون تنها یک روزنه‌ی کوچک است؛ اما همین روزنه نیز ضروری است.
منابع:
کار، مهرانگیز (۱۳۷۵). برای حفظ جان زنان آیا هنوز هم ضرورت تأسیس «خانه‌های امن» احساس نمی‌شود؟، زنان، سال پنجم، شماره ۲۹، تیر.
کریمی مجد، رؤیا (۱۳۷۶). ام‌البنین هم شکنجه شد و مرد. زنان، سال ششم، شماره ۳۸، آبان.
اسکندریان، زهرا (۳ اردیبهشت ۱۳۹۵). اعظم زنده است…، ایسنا.
همشهری (۸ اردیبهشت ۱۳۷۹). محکومیت مردی که همسر و چهار نوجوان را به آتش کشید، شماره ۲۱۰۳
Add a comment...

Post has attachment
«ریشه‌هایم را در دستانم گرفته‌ام، مانده‌ام حیران کجای زمین بکارمشان»
خشونت بس: «پدر و مادرم کودک بودند که به ایران مهاجرت کردند، مجبور شدند مهاجرت کنند، در افغانستان جنگ بود و دیگر ماندن به صلاح نبود. پدر و مادرم اینجا بزرگ شدند و ازدواج کردند، بچه‌دار شدند. ما بچه‌ها همین‌جا در همین خاک به دنیا آمدیم، بزرگ شدیم و ما هم ازدواج کردیم و بچه‌دار شدیم…؛ اما همچنان برچسب آواره بودن را بر پیشانی داریم. همچنان به ما می‌گویند آواره افغان. آواره بودن یعنی معلق بودن، یعنی تو هیچ تصمیمی نمی‌توانی برای ۲ سال بعد، ۵ سال بعدت داشته باشی، نمی‌توانی آرزوی بلندمدت داشته باشی. بی‌هویت هستی، مگر یک آواره می‌تواند هویت درستی داشته باشد؟ همیشه نگرانی که چه بشود که دیگران برایت چه تصمیمی بگیرند… اینجاست که ما به فکر مهاجرت از ایران می‌افتیم. مهاجرت به اروپا. آن‌هم با هزار سختی و مرارت برای رسیدن به یک زندگی بهتر.»
فاطمه ۱۹ ساله که در ایران به دنیا آمده درد دل‌های زیادی از مهاجر بودن دارد. او از اینکه بعد از سال‌ها زندگی در ایران، آواره نامیده می‌شود ناراحت است. او ادامه می‌دهد: «نمی‌دانم وطن چیست؟ نمی‌دانم داشتن وطن چه حسی دارد؟ نمی‌دانم زندگی کردن در وطن چه لذتی دارد؟ درکش برایم امکان‌پذیر نیست…».
تاریخ مهاجرت به قدمت تاریخ انسان برمی‌گردد. انسان‌ها سرزمین مادری خود را به دلایل مختلف جنگ، فقر، خشک‌سالی، شکنجه، نبود آزادی و… ترک می‌کنند. در حقیقت مهاجرت، یک امکان برای مردمی است که امنیت لازم را به هر لحاظ در کشور خویش ندارند. قصه مهاجرت افغانستانی‌ها به ایران به حدود ۴۰ سال پیش باز می‌گردد. جنگ‌های داخلی و خارجی، درگیری‌های قومی و مذهبی، فقر فزاینده، عدم امنیت، هرج ‌و مرج و بی‌قانونی همه و همه باعث شده‌اند تا مردم افغانستان طی سال‌های متمادی به نقاط دیگر دنیا مهاجرت کنند؛ به ‌نحوی‌ که در حال حاضر، افغانستان دومین کشورِ دارای بیشترین مهاجر در دنیا است. ایران از دیرباز، به دلایل مختلف از قبیل داشتن مرز وسیع جغرافیایی و دین و زبان مشترک با افغانستان، مورد استقبال مهاجران افغان بوده است. اما در حال حاضر مدلِ مهاجرت افغانستانی‌های ساکن در ایران رو به تغییر است. آنها که دیگر سال‌هاست با انبوهی از مشکلات قانونی و غیرقانونی در جدال بوده‌اند، ایران را به مقصد اروپا با امید به زندگی بهتر، با رنج و مرارت بسیار ترک می‌کنند. زنان مهاجر افغان نیز تمایل زیادی به مهاجرت به اروپا دارند، یا به‌تنهایی و با فرزندان خود، یا همراه با خانواده، اقدام به مهاجرت می‌کنند.
معصومه که ۲۸ ساله و دارای ۳ فرزند است از تجربه خود این‌چنین می‌گوید: من غیرقانونی بودم به همین خاطر فرزندانم هم از همان امکانات و حقوقی که به پناهندگان در ایران تعلق می‌گیرد، بی‌بهره بودند. همسرم شغل سخت، اما با درآمد پایین داشت و ما آینده‌ای نداشتیم. دو تا از بچه‌هایمان که به سنِ مدرسه رسیده بودند در مدارس خودگردان درس می‌خواندند. این شد که ما هم تصمیم به رفتن گرفتیم. می‌دانستیم که داریم با جانِمان بازی می‌کنیم. شوهرم ۵ ماه زودتر از ما رفته بود. چون بچه شیرخوار داشتم دل نمی‌کردم که من هم با او بروم. ۵ ماه تمام خرج زندگی من و بچه‌هایم را برادرها و مادرم می‌دادند که این برای ما خیلی سخت بود. وقتی از طریق اینترنت با شوهرم صحبت می‌کردم، او مدام ما را تشویق به رفتن می‌کرد. دست‌آخر دل به دریا زدم و با دادن ۱۵ میلیون تومان، یعنی فروختن تمام زندگی‌ام و کمک گرفتن از خانواده، با سه بچه از مرز رد شدم. شبی که می‌خواستم از خانواده‌ام خداحافظی کنم، خیلی تلخ بود. احساس می‌کردم که من شاید دیگر این‌ها را هرگز نبینم. قاچاق بر، ما را از بهشت‌زهرا سوار ماشین کرد. پسر ۲ ساله‌ام مدام گریه می‌کرد و من مجبور شدم به او شربت خواب‌آور بدهم. تمام زندگی امان را در دو کوله‌پشتی ریخته بودم. از همان لحظه که نشستم در ماشین، پشیمان شدم؛ اما ماندن هم دیگر برایم امکان‌پذیر نبود. با سختی رسیدیم ارومیه و از آنجا هم ترکیه. وقتی می‌خواستیم به ترکیه برویم مجبور شدیم خیلی پیاده‌روی در شرایط سخت و هوای بسیار سرد داشته باشیم، که برای بچه‌ها خیلی سخت بود. علاوه بر خطرناک بودن مسیر هر لحظه امکان دستگیر شدن توسط مرزبانان وجود داشت که هراس ما را بیشتر می‌کرد. به سلامت که به ترکیه رسیدیم تازه اول سختی بود. در ترکیه چند روزی ماندیم و بعد باید از دریا می‌گذشتیم تا به یونان برسیم. منتظر ماندیم تا هوا بهتر شود که بشود با قایق سفر کرد. باید مواظب پلیس هم می‌بودیم تا مبادا دستگیر شویم. چون در این صورت به افغانستان باز گردانده می‌شدیم و تمام پولی هم که هزینه کرده بودیم از بین می‌رفت. نیمه‌شب ۳۰ نفر آدم سوار قایق کوچکی شدیم که هر لحظه بیم واژگون شدنش می‌رفت. بالاخره به یونان رسیدیم و از آنجا هم به آلمان. الان ۳ ماه هست که در کمپ هستیم. از نظر بهداشت و تغذیه راضی هستیم؛ اما واقعا این‌که باز نمی‌دانی چه می‌شود وجود دارد. تا حالا ۲ بار برای مصاحبه رفته‌ایم که خیلی سخت گذشته. هم‌وطنانمان خیلی امیدوار نیستند. چون مهاجران سوری در اولویت‌اند. ولی شاید چون ما خانواده هستیم و ۳ بچه داریم راحت‌تر پذیرفته شویم. مهاجرت به این شکل خیلی سختی دارد. یک‌جور معامله با جان است؛ معامله‌ای که انتهایش هم معلوم نیست. من و بچه‌هایم به سلامت رسیدیم، ولی می‌دانم که بسیاری از هم‌وطنانم سختی راه را نتوانستند تاب بیاورند یا در دریا غرق شدند.
اما رویای مهاجرت از ایران به اروپا، افغانستانی‌های دارای کارت و قانونی و حتی با مدرک تحصیلی بالا را نیز به خود مشغول کرده. صد گل که در ایران به دانشگاه راه ‌یافته و مدرک کارشناسی را در رشته ادبیات فارسی دریافت کرده می‌گوید: پدر و مادرم خیلی علاقه داشتند که فرزندانشان درس بخوانند. من و برادر و یک خواهرم، هر سه مدرک کارشناسی داریم. برای دانشگاه رفتن و درس خواندن در ایران مشکلی نداشتیم چون کارت دار و قانونی بودیم. ولی افغان‌های دارای کارت برای آنکه بتوانند درس بخوانند و ویزای تحصیلی برای دانشگاه بگیرند باید یک سفر به افغانستان بروند تا بتوانند ویزا بگیرند و در ایران اجازه تحصیل داشته باشند. این را خیلی از خانواده‌ها بر‌نمی‌تابند که دخترشان را تک و تنها به افغانستان بفرستند. ولی ما به هر سختی بود رفتیم و برگشتیم. ولی داستان اینجاست که بعد از تمام شدن درس برادرم، ویزایش دیگر تمدید نشد و ویزای اقامتی نتوانست بگیرد. در نهایت او امسال مهاجرت کرد. همان مدلی که دیگران می‌روند، با به جان خریدن هزار خطر از مرز رد شد. چون دنبال زندگی و موقعیت بهتر بود. در ایران دیگر اجازه کار نداشت و باید می‌رفت. من و خواهرم چون دختر بودیم و تحت تکفل پدرمان، توانستیم بعد از تمام شدن درسمان، ویزای تحصیلی را تبدیل به ویزای اقامتی کنیم ولی ما نیز بارها به رفتن فکر کرده‌ایم، چون موقعیت شغلی مناسب نداریم. کلا که اجازه کار نداریم، حتی طرح کوچکی هم از آینده نمی‌توانیم در ذهن داشته باشیم. خواهرم یک مدت منشی مطب یک پزشک بود و با روزی ۱۰ ساعت کار، تنها ۴۰۰ هزار تومان دستمزد داشت. بیمه هم که ما را نمی‌کنند و خدا می‌داند که در زمان پیری و بیماری و از کارافتادگی چه بلایی سر ما می‌آید.
صد گل به این سوال که چرا به افغانستان باز نمی‌گردید، این‌گونه پاسخ می‌دهد: افغانستان بسیار ناامن است. من به عنوان یک دختر نمی‌توانم آنجا تنها و بدون پشتوانه زندگی کنم.
ساختن زندگی بهتر برای کودکان نیز یکی دیگر از دلایل مهاجرت افغان‌ها به اروپا است.آمنه که در زمان حمله طالبان ۱۷ سال داشت و سال آخر دبیرستان بود، به علت قوانین ضد انسانی و ضد زن طالبان و همین‌طور ناامنی شدید در افغانستان قادر نشد دیپلمش را بگیرد. او دو سال بعد همراه با همسر و خانواده‌اش به ایران مهاجرت کرده و صاحب ۴ فرزند شده است. آمنه که سال‌هاست در ایران زندگی می‌کند دچار دوگانگی برای تصمیم به مهاجرت به اروپا است. او ضمن حرف‌هایش می‌گوید: من ایران را دوست دارم. کجای دنیا بروم که زبان و دینمان مشترک باشد، کجای دنیا بروم که مثل من درد از دست دادن و شهادت عزیزانشان را با خود داشته باشند. سال‌ها پیش وقتی آواره و زخمی از طالبان گریختیم، ایران پناهمان داد اما ای کاش بعدا هم با ما مهربان‌تر بودند. من اگر بخواهم که بروم فقط به خاطر فرزندانم هست وگرنه ایران را دوست دارم. خیلی پیش می‌آید که بچه‌ها با چشمانی اشک‌بار به خانه آمده‌اند چون در مدرسه و کوچه و خیابان به خاطر افغان بودن تحقیر شده‌اند. بچه‌های من، همه در ایران به دنیا آمده‌اند و در ابتدا خود را ایرانی می‌دانند؛ اما برخوردهایی که می‌بینند باعث می‌شود که دچار بحران هویت شوند و کم‌کم علاقه خود را به ایران از دست بدهند. بچه‌های من احساس تنهایی می‌کنند و خود را از بقیه بچه‌ها جدا می‌دانند.
احساس حقارت و جدایی، همه جنبه‌های زندگی کودکان افغان ساکن در ایران را در برمی‌گیرد و حتی باعث بیماری و مشکلات جسمانی می‌شود. درد دل آمنه دردی فراگیر است که دامن‌گیر پدران و مادران مهاجر افغانستانی ساکن در ایران است. شاید اگر کشور ایران که میزبان میلیون‌ها پناهنده افغانستانی است با پرداخت هزینه‌ای نه چندان زیاد به مساله تابعیت و مسایل روحی و روانی و حمایتی کودکان افغان توجه می‌کرد می‌توانست نتایج بسیار مطلوبی به‌دست آورد. از جمله مهر و عشق هزاران انسان را به این سرزمین.
اما آیا اروپا نقطه پایانی بر آوارگی و تبعیض است؟ متاسفانه جواب به این سوال برای همه افغانستانی‌های تازه رسیده به اروپا مثبت نیست. زندگی در کمپ سخت است، هرچند مایحتاج اولیه فراهم است اما چشم‌اندازی که وجود دارد این است که بسیاری باید مدت‌زمان طولانی را در کمپ یا خانه‌های موقت سر کنند تا نهایتا «شاید» پذیرش شوند. آنها که پذیرش نمی‌شوند باید به افغانستان باز گردند. عدم امنیت نیز برای پناه‌جویان در کمپ‌ها مشکلی است که بیشتر، زنان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مشکلات فرهنگی و اجتماعی حاصل از عدم پذیرش ارزش‌های فرهنگی کشور میزبان نیز می‌تواند به بحران‌های فردی یا اجتماعی فراگیر در بین پناه جویان دامن بزند و هویت مخدوش، همچنان مثل یک زخم کهنه با مهاجران افغان باقی بماند.
Add a comment...

Post has attachment
گفت و گو با چند زن پناهنده افغانستانی در آلمان
مرا در محضر بيگانه با تير از قفا كشتند*
خشونت بس: طبق برآوردهای موجود، جمعیتی حدود سه میلیون پناهنده افغان در ایران ساکن هستند. از این میان، حدود یک‌میلیون و پانصد هزار نفر به صورت پناهنده قانونی توسط دولت ایران به رسمیت شناخته شده‌اند، اما علاوه بر آن‌ها تخمین زده می‌شود که حدود یک‌میلیون و پانصد هزار نفر دیگر نیز به صورت غیررسمی در نقاط مختلف ایران اقامت دارند. اقامت و پناهندگی بسیاری از این جمعیت به حدود ۳۰ سال پیش، یعنی زمان حمله نظامی ارتش شوروی به افغانستان، بازمی‌گردد. علاوه بر این، موج دیگری از مهاجرت مربوط به دوران قدرت گرفتن طالبان در افغانستان است. آن‌ها در پی ناامنی، جنگ و افراط‌گرایی در افغانستان، به ایران مهاجرت کرده‌اند با امید داشتن زندگی بهتر. زبان، فرهنگ، دین مشترک و هم‌جواری مهم‌ترین دلیل مهاجرت آن‌ها به این کشور بوده است. در طول این سال‌ها نیز، کودکان بسیاری حاصل از ازدواج والدین افغان، یا حاصل از ازدواج مهاجران افغان با ایرانیان، نسل جدیدی از این مهاجران را شکل داده‌اند؛ اما طی ۱۰ سال گذشته، پنج میلیون نفر از آن­ها که وزیر کشور آن‌ها را غیرمجاز می‌خواند بهافغانستان بازگردانده شده‌اند؛ یعنی، دولت ایران هر ماه نزدیک به بیست و پنج هزارپناه‌جوی افغان را از این کشور اخراج می‌کند. شماری از پناه‌جویان اخراج شده می‌گویند که پلیس ایران برخی از پدران و مادران را بدون فرزندان و یا فرزندانشان را بدون پدر و مادر از این کشور اخراج کرده‌اند.
از سوی دیگر، وضعیت بغرنج و تبعیض‌آمیز پناهندگان افغانستانی در ایران منجر به تلاش آن‌ها برای پناهندگی در کشورهای اروپایی با شرایط پناهندگی عادلانه‌تر و بهتر شده است. به طوری که ۱۸۱٬۰۰۰ نفر افغانستانی (از ایران و افغانستان) در سال ۲۰۱۵،تقاضای پناهندگی به کشورهای اروپایی داده‌اند که ۳۸٬۰۰۰ نفر آن‌ها زن هستند.
در این میان، وضعیت زنان افغانستانی به دلیل تبعیض‌های چندگانه‌ای که در کشور مبدأ (افغانستان) و مقصد (ایران) با آن مواجه بوده‌اند، قابل تأمل است. از همین رو، با تنی چند از پناهندگان افغانستانی که از ایران یا افغانستان به آلمان پناه برده‌اند، گفت‌وگوی کوتاهی داشته‌ایم که در ادامه می‌خوانید.
مریم، ۲۵ ساله متاهل، بدون فرزند، افغانستانی، پیش از آمدن به آلمان، تقریباً تمام زندگی‌اش را در ایران بوده است. در ایران ازدواج کرده و پس از عبور از یونان، ترکیه، مقدونیه و اتریش، هم‌اکنون حدود ۴ ماه است که به آلمان وارد شده است. وی از روزی که به آلمان آمده در کمپ پناهندگی زندگی می‌کند و می‌گوید از اینکه به آلمان آمده خوشحال است و فکر می‌کند اینجا می‌تواند راحت­تر زندگی کند. دلیل خروج آرزو و خانواده‌اش از ایران، نبود آینده‌ای قانونی به لحاظ کاری و داشتن شغل بهتر برای آنها است. آن ها معتقدند به‌ویژه برای پناهنده‌ای که بچه دارد، ماندن در ایران چندان مناسب نیست.
وی در پاسخ به این‌که آیا در طول این مدت خشونت‌های جنسیتی را متحمل شده یا شاهد آن بوده است، می‌گوید: «در راه به قدری  استرس فرار داشتیم که اگر دور و بر من هم مسائلی در رابطه با خشونت جنسیتی اتفاق افتاده باشد، متوجه نشدم؛ شاید هم نمی‌خواستم متوجه بشوم، چراکه ذهنم مشغول مسئله‌ی دیگری بود» با این حال مریم در ایران با این مسائل روبه‌رو بوده است؛ اما به خاطر اینکه رابطه‌ی خوبی با همسرش دارد به طور ضمنی، از کنار آن می‌گذشته است. در مدتی که در کمپ پناهندگی بود نیز، آزار جنسی ندیده است؛ اما به گفته‌ی او و با اشارات همسرش بایستی در کمپ، به نوع لباس پوشیدنش توجه بکند تا زیاد مورد دید بقیه مردان، قرار نگیرد.
وی در مورد خشونت‌های خانوادگی می‌گوید،  در اطرافش، شاهد آزار دیدن زنان بوده است، به‌ویژه از طرف خانواده و همسر؛ ولی تاکنون برای او این موقعیت به وجود نیامده که در رابطه با این مسئله فکر بکند و با دیگران به چاره‌اندیشی‌ بپردازد.
او نسبت به کثیف و نامرتب بودن کمپی که در آن به طور موقت زندگی می‌کند و مشترک بودن آشپزخانه، توالت و حمام مشترک گله‌مند است.
آرزو، ۲۶ ساله افغانستانی، متأهل، دارای یک فرزند، حدود ۴ ماه است که از راه ترکیه، یونان، مقدونیه، کرواسی و بعد اتریش، وارد آلمان شده و تمام این ۴ ماه را در کمپ زندگی کرده است. پیش از آن با خانواده‌اش سال‌های سال در ایران بوده است. دلیل آمدن او از ایران نیز مشابه مریم است. او آینده‌ای برای خود، همسر و به‌ویژه فرزندش در ایران نمی‌دیده و به دنبال یک زندگی قانونی به آلمان آمده است.
او که در هنگام مصاحبه، کبودی زیر چشمش پیداست، می‌گوید: «مسئله من با خشونت یک مسئله قدیمی است. من در ایران از شوهرم کتک می‌خوردم. ولی با وجود این سن، به خاطر رعایت حال پدرم که در ایران بود و مریض، راجع به این مسئله زیاد صحبت نمی‌کردم». از او علت این کبودی زیر چشمش را پرسیدیم، گفت: «من چند روز پیش باز هم از شوهرم کتک خوردم و برای اولین بار این مسئله را به خانم همسایه افغانستانی‌مان که او هم متقاضی پناهندگی است، گفتم. در کلاس زبان هم، معلم آلمانی من متوجه این مسئله شد و به او هم گفتم. حالا بایستی ببینم به کجا کشیده می‌شود. میل چندانی ندارم جنجال به وجود آورم. تا حالا به خاطر بچه‌ام رعایت کردم. ولی نمی‌دانم تا کی می‌توانم این مسئله را تحمل بکنم. دارم راجع به آن فکر می‌کنم و با زن‌های دور و برم مشاوره می‌کنم… احساس می‌کنم در اینجا، کلاس و اطرافم، پشتیبانی بیشتری نسبت به ایران دارم. از این لحاظ فکر می‌کنم وضعم در اینجا بهتر شود. ولی هنوز تصمیم نگرفتم که رابطه‌ام را با شوهرم به کجا برسانم».
در جواب این سؤال که آیا در کمپ شاهد خشونت هم بوده، گفت: «زیاد شنیدم ولی غیر از خودم در نزدیکی خودمان چیزی ندیده‌ام. ولی می‌بینم بسیاری از مردها روی لباس پوشیدن زن‌ها در کمپ توجه زیادی می‌کنند. به‌ویژه اگر در کمپ پسرهای مجرد باشند. من خودم شاهد بودم که یک آقای اهل آلبانی به یک خانم آلبانی که لباس راحتی پوشیده بود، اعتراض کرد که این چه وضعی است. آن خانم توجه نکرد ولی یکی دو روز بعد، مورد متلک و آزار قرار گرفت. بعد از آن دیگر خبر ندارم چون مدتی است از کمپ ما رفته‌اند».
مهدیه، ۱۹ ساله، متأهل و افغانستانی که تقریباً همه زندگی‌اش را در ایران گذرانده است، ۱۵ ماه است به همراه همسرش از راه‌های ترکیه، یونان و بعد راه‌های دیگر که مسیر سختی بوده، وارد آلمان شده‌اند. ۹ ماه را در کمپ بوده‌اند و طی چند ماه گذشته توانسته‌اند خانه‌ای بگیرند و در آن زندگی کنند. او به کلاس زبان می‌رود.
وی در رابطه با تجربه خشونت خانوادگی می‌گوید در حال حاضر زندگی راحتی با همسرش دارد. ولی زمانی که در ایران بودند، همسرش به محیط و به مردهای ایرانی و غیر ایرانی اطمینان نداشت. برای همین در ایران به او اجازه درس خواندن نداده بود. او و همسرش خاطره‌ی بسیار بدی از مراجعه به پلیس ایران و شکایت دارند. چراکه  آن‌ها را زیر فشار قرار می‌دادند و عملاً رشوه می‌خواستند که بتوانند کارشان را انجام دهند. برای همین همسرش نسبت به محیط ایران بسیار بدبین و نسبت به مردهایی که در ایران بودند بسیار بدبین‌تر بوده. از آنجایی که زمانی که در ایران بودند سنشان کم بوده، زیاد در این مسائل دخالت نمی‌کرده است.
در رابطه با آزار جنسی مردان در کمپ می‌گوید: «۹ ماهی که در کمپ بودیم مسائل جدی عمومی داشتیم؛ که موجب نارضایتی من بود­، از جمله حمام مشترک، دستشویی مشترک که علاوه بر کثیفی و درهم و برهم بودن، باعث معذب بودن زیاد من می‌شد. مردان تنها ما را مورد مزاحمت قرار می‌دادند. موقعی که می‌فهمیدند متأهل هستیم، کمی ما را آرام‌تر می‌گذاشتند ولی طوری  نبود که از مزاحمت‌ها و نگاه‌های آن‌ها در امان باشیم. من از طرف مردها چه در ایران و چه در اینجا مورد مزاحمت قرار می‌گرفتم. در ایران نوع دیگری بود. سعی می‌کردند به نوع دیگری از من سوءاستفاده بکنند که من جلویش را می‌گرفتم. اینجا طور دیگری است آدم از نگاه‌ها می‌فهمد».
او درباره احساسش از بودن در آلمان می‌گوید: «خیلی راحتم هم می‌توانم درس بخوانم هم می‌توانم کلاس زبان بروم. آن‌طور که خودم دلم می‌خواهد راه بروم، تنهایی بروم بیرون و کسی کاری به کارم ندارد. شوهرم هم از آنجایی که محیط را امن می‌داند عملاً در کارهای من دخالت نمی‌کند. در دوره‌ها و امکاناتی که هست شرکت می‌کنم. احساس می‌کنم آرامش و مسائل خاص خودم را دارم. با وجودی که خیلی وقت هست که منتظر جواب پناهندگی هستم ولی زیاد عصبی‌ام نمی‌کند. آرامش درونی‌ام با این سن و سالم، فکر می‌کنم خیلی بیشتر شده. این احساس را در خودم دارم که درس بخوانم و ادامه بدهم و یک شغلی را در اینجا برای خودم دست و پا کنم. بی‌تردید می‌گویم خیلی خوشحالم که از ایران خارج شده‌ام، آن محیط را ترک کردم و به آلمان آمدم».
خانم شاه گل، ۳۰ ساله، مجرد، اهل افغانستان، دارای تحصیلات عالی، علت پناهندگی‌اش را فعالیت‌های سیاسی در افغانستان می‌داند. به همین خاطر با کمک‌هایی مستقیماً از افغانستان به آلمان آمده و مجبور به طی مسیری طولانی و سخت نبوده است.
او می‌گوید: «من تقاضای پناهندگی‌ام به خاطر روشن بودن خیلی جدیِ مسئله، زود قبول شد و الآن قبولی پناهنده هستم. ولی از آنجایی که هنوز خانه‌ی مناسب پیدا نکردم، در همان کمپ زندگی می‌کنم. شاید به این خاطر که من از همان ابتدا، به خاطر مجرد بودن در یک کمپ زنان تقسیم شدم و در آنجا اتاق تنها داشتم و از وضع خودم بسیار راضی هستم.»
به گفته وی به لحاظ خشونت جنسیتی، در طول این مدت، مشکل عجیبی در کمپ به وجود نیامده است به این خاطر که همه‌ی کارها را خودمان انجام می‌دادیم. او ادامه می‌دهد: «عملاً من چیزی شبیه یک آپارتمان کوچک در آن کمپ داشتم و همه‌ی کارهایم را خودم انجام می‌دادم. مسئله پخت و پز، غذا، حمام و آشپزخانه من در همان اتاق بود؛ و به همین دلیل مشکل خاصی نداشتم؛ و با زن‌های دیگر در کمپ هم خوب بودم». درباره مشاهداتش از خشونت جنسیتی در کمپ‌های دیگر می‌گوید: «با شرایط بد دیگر پناهندگان آشنا هستم. از آن‌ها در کمپ‌های دیگر و وضعیت گاه نامساعدشان خبر دارم. من می‌دانم که در بسیاری از کمپ‌ها، فشارهای جنسیتی بر روی زنان هست. از فشارها بر زنان افغانستانی مطلع هستم. ولی نسبت به دلایلی که خیلی زیاد است، من هم وارد جزئیاتش نمی‌توانم بشوم. آن‌ها این مسائل را در سطح خودشان نگه می‌دارند. به نظرم می‌آید با چند نفرشان که صحبت کردم بعد از مدتی این‌ها مسئله را احیاناً در یک سطح محدودی، علنی خواهند کرد.»
او می‌گوید از موقعی که به آلمان آمده است، نسبت به افغانستان بسیار راحت‌تر زندگی می‌کند: «می‌توانم بگویم زمانی که در افغانستان بودم در موقعیتی بودم که نسبت به زنان دیگر راحت‌تر بودم. ولی الان که به آن فکر می‌کنم، محدودیت‌های من آنجا  بسیار  زیاد بود».
* مصراعی از غزل راحله یار شاعر مهاجر افغانستانی در آلمان با عنوان «مرا با کودکم درکشتی بی ناخدا کشتند» که به وضعیت تبعیض‌آمیز زنان افغانستان در افغانستان و در غربت اشاره دارد:
ترا ای مهربان! با خنجر تیز ریا کشتند               مرا چون برگ پاییزی، به توفان جفا کشتند
ترا همچون کنیزک در حرم کردند زندانی             مرا آواره اینجا بی حبیب و آشنا کشتند
ترا در بین مردم سرزنش‌ها ناروا کردند              مرا در محضر بیگانه با تیر از قفا کشتند
ترا با ضربت شــلاق و مشت و برچه کوبیدند       مرا در خانـه مـــردم همانند گدا کشتند
ترا گر لب فروبستند و انگشت تو ببریدند            مرا با زهرچشم و نیشخند و ناسزا کشتند
ترا گر لقمه نانی ز کف با زور بربودند                  مرا با لقمه خیرات و درد بی‌دوا کشتند
ترا با دخترت از درب مکتب بی گنه راندند            مرا با کودکم در کشتی بی ناخدا کشتند
ترا گر در میان جمع بر سر سنگ کـــوبیدند          مرا در دشت تنهایی ز چشم تو جدا کشتند
ترا با حکم صحرای گر آنجا دست ببریدند             مرا با دست و پا و گوش بسته بی‌صدا کشتند
Add a comment...

Post has attachment
از هر ۵ دختر، ۱ نفر
نیم نگاهی به نقش اقتصاد سیاسی در ازدواج کودکان دختر
حمیدرضا واشقانی فراهانی

خشونت بس: بنا به آمارهای سایت ثبت احوال، از سال هزار و سیصد و هشتاد و سه تا کنون ، ۴۳۹٬۸۱۹ دختر پیش از پایان ۱۴ سالگی و ۳٬۱۹۲٬۰۰۰ و ۱۹۲٬۷۲۸ نفر در رده سنی ۱۵ تا ۱۹ سال ازدواج کرده‌اند. از این تعداد، ۲٬۵۰۰٬۰۰۰ نفر هنگام ازدواج، در رده سنی ۱۵ تا ۱۸ سال بوده‌اند. حد فاصل سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۸۳ تعداد ۱۳٬۲۹۵٬۹۵۵ دختر متولد شده‌اند یعنی افرادی که امروز بین ۱۱ تا ۲۹ سال دارند. بر اساس آمارهای ازدواجِ متناظر با متولدین این دوره زمانی، ۲۲ درصد این جمعیت پیش از پایان دوران کودکی ازدواج کرده‌اند. این آمار نشان‌دهنده ابعاد وسیع و تکان‌دهنده پدیده کودک همسری است.
همچنین، آمارها نشان می‌دهد که در سال ۱۳۹۳ از ۴۰۴۰۴ دختری که پیش از ۱۵ سالگی ازدواج کرده‌اند، ازدواج ۳۳۷۷۳ نفر با افرادی بوده‌ است که بیش از ۲۰ سال سن داشته‌اند (یعنی گروه سنی‌ای که بخش مهمی از جمعیت فعال کشور است). همین آمار برای سال ۹۲، ۹۱ و ۹۰ به ترتیب: ۳۴٬۴۶۷ ،  ۳۳٬۳۳۷ و ۳۲٬۳۹۰ نفر است و می‌دانیم که این اختلاف سنی، عاملی است که بر میزان تبعیض علیه کودکی که ازدواج کرده و خشونتی که به وی تحمیل می‌شود، اثرگذار است.
بزرگی این آمارها، نشان می‌دهد علی‌رغم حساسیت‌ها و نقدها، نه تنها شاهد کاهشی در آمار ازدواج کودکان نیستیم، بلکه ابعاد موضوع در حال وسعت گرفتن است. به موازات انتشار آمارهایی از ازدواج کودکان؛ راه‌های گوناگونی برای مبارزه با ازدواج کودکان پیش کشیده می‌شود. یکی از رایج‌ترین و سرراست‌ترین پیشنهادها، وضع قانون علیه ازدواج کودکان است. اما آیا چنین راهکاری به تنهایی، موثر خواهد بود؟ آیا اکتفای صرف به تغییر قانون، ممکن نیست باعث شود موارد ازدواج کودکان ثبت رسمی نشوند؟ و این عدم ثبت امکان هرگونه مداخله مبتنی بر آگاهی به ابعاد و پراکندگی مساله را منتفی نمی‌کند؟ این سوالات نشان می‌دهند بدون درک و مداقه در ابعاد و کارکردهای پنهان ازدواج کودکان در ایران و صرفِ اتکا و دل‌خوشی به تغییر قوانین، نمی‌تواند به نتیجه مطلوب یعنی محو واقعی کودک همسری منجر شود.
نگاهی به دلایل عمده ازدواج کودکان دختر
برای ازدواج کودکان دختر می‌توان چند دلیل عمده را برشمرد. البته با توجه به این‌که تا کنون پیمایش جامعی درباره علل ازدواج کودکان در ایران که اطلاعاتش در دسترس عموم باشد صورت نگرفته است، نمی‌توان تصویر دقیق و روشنی از کم و کیف این علل به دست داد.
یکی از دلایل، دیدگاه‌های مردسالارانه و سنتی است که با استدلال‌هایی نظیر پیروی از سنت و جلوگیری از فساد یا حرف مردم، باعث می‌شود همین‌که دختران پا به سن بلوغ می‌گذارند، خانواده از اولین فرصتِ به‌زعم خودش مناسب برای ازدواج دختران استقبال کند. دلیل دیگر مربوط به فقر است، دختران در مناطق حاشیه‌ای که خانواده از تأمین هزینه نیازهای اولیه خود به سختی برمی‌آید، به دلیل آن‌که در بیرون از خانه کار مزدی نمی‌کنند، به عنوان سربار خانواده تلقی می‌شوند. همین موضوع باعث می‌شود تا به طور معمول پدر و مادر به فکر ازدواجِ زودتر آن‌ها باشند. دلیل دیگری که می‌توان برشمرد، برآمده از عرف‌های خانوادگی و عشیره‌ای است. به این معنا که ازدواج باید درون فامیل صورت پذیرد. این شکل از ازدواج، صورتی اجباری می‌گیرد و برای این‌که از آن‌چه سرکشی دختران پنداشته می‌شود جلوگیری شود، پیش از بلوغ فکری کامل و پس از آغاز بلوغ جسمی، خانواده‌ها در موارد بسیاری زمینه ازدواج فرزند خود را فراهم می‌کنند. یک دلیل عمده دیگر ازدواجِ کودکانِ دختر نیز نقش سنتی آن‌ها و زنان به عنوان کارگر خانگی و عامل تولیدمثل، حفظ نسل و البته بزرگ کردن فرزندان است.
نظم نابرابر علیه زنان، نابرابرتر علیه دختران
وقتی درباره کودک همسری و ازدواج دختران زیر  ۱۸ سال سخن می‌گوییم، ناگزیریم به مساله نقش تولیدی و خدماتی زنان در خانواده توجه کنیم. زنان، کارخانگی انجام می‌دهند که به معنای ارائه خدمات به سرپرست یعنی نیروی کار بیرون از خانه و سایر اعضای خانواده است و در مقابلِ این کار، دستمزدی دریافت نمی‌کنند و حتا مجبورند به صرف همسرِ فردی بودن، بدون این‌که خواسته‌شان اهمیت داشته باشند، هر وقت که وی خواست، تن به رابطه جنسی دهند. موضوع این‌جا تنها نفس کار کردن نیست، بلکه مساله تقسیم‌کار ناعادلانه، بدون توافق، غیرآزاد و مبتنی بر سلطه و کنترل است. وقتی به کودکان می‌پردازیم، مساله کمی جدی‌تر می‌شود، کودکان به نسبت بزرگ‌سالان، توانایی کمتری در دفاع از خود دارند. آن کودک، نه می‌تواند فرار کند، نه می‌تواند مقاومت جدی کند، نه از حمایت جدی و رسمی برخوردار است و نه مهارت و توانایی‌ کافی‌ای دارد که بتواند طوری رفتار کند تا کمترین آسیب را ببیند. ضمن این‌که بارداری، نگه‌داری از بچه و انجام کارهای خانه، هم به کودکان آسیب می‌رساند و هم آنان را از بخش قابل توجهی از حقوقشان مثل رشد سالم، بازی، آموزش و سلامت جسمی محروم می‌کند. علاوه بر این سطح کنترلشان روی منابع در دسترس (مانند آموزش) هم کاهش می‌یابد چون در نتیجه قوانین نابرابر، تحت تملک فردی درآمده‌اند که می‌تواند درباره حقوقشان به سلیقه خود تصمیم بگیرد.
نیروی کاری که نباید بی‌استفاده باقی بماند
در این وضعیتِ ارباب و بندگی، ظاهرا باید ارباب را مردی که با یک کودک ازدواج می‌کند بدانیم؛ اما حقیقت این است که این ارباب، ارباب بزرگ‌تری دارد: نظم سرمایه. با منطق سرمایه، یعنی منطق «بیش‌تر» (که الزام منطق توجه به «بهتر» نیست)، باید از تمام ظرفیت‌ها برای تولید ثروت استفاده کرد. آن کودک نیروی کارخانگی است که تا پیش از ازدواج از تمام ظرفیت و کارایی‌اش استفاده نمی‌شود زیرا او پیش از ازدواج در کار خانگی «تنها» کمک می‌‌کند و تمام بار کارخانگی را بر دوش نمی‌کشد. بنا به چنین منطقی باید هرچه زودتر «تمام توان»‌ او بالفعل شود تا سال‌های «بیشتری» از  عمر او در خدمت تولید ثروت قرار گیرد.
منطق سرمایه، شاید به خودی خود تشویق‌کننده ازدواج کودکان نباشد، اما فهم آن می‌تواند به ما کمک کند تا دریابیم پیش و بیش‌ از تعلقات مذهبی و دینی، انتفاع نظام اقتصادی از ازدواج کودکان عامل موثری در سکوت و بی‌کنشی نهادهای مسئول در برابر پدیده‌ای است که  بخش بزرگی از کودکان دختر کشور را از حقوق خود محروم می‌کند.
یکی از سیاست‌های اقتصادی کلان نظام، ورود به عرصه تجارت جهانی و تعدیل ساختاری است. ایران برای ورود به این عرصه بنا به گفته محمد نهاوندیان (رئیس وقت اتاق بازرگانی ایران) در سال ۸۷ ، از نظر اقتصادی دو مزیت عمده دارد: منابع انرژی و نیروی کار ارزان قیمت. همچنین در تاریخ ۱۴ اسفند ۹۴ نیز سلطانی، نایب رئیس اتاق بازرگانی، اظهار داشته که هزینه پایین نیروی کار جوان و متخصص در ایران یکی از مزایایی است که باید مورد توجه باشد. جوانی و ارزان بودن نیروی کار در ایران، بدون استفاده از امکاناتِ افزایش جمعیت جامعه برای بازتولید نیروی کار موثر نیست. به عبارت دیگر، هرچه افراد جامعه دیرتر ازدواج کنند، دیرتر بچه‌دار می‌‌شوند و این، نیازِ فوری به حفظِ مزیتِ ارزانی و جوانیِ نیرویِ کار را به خطر می‌اندازد. به بیانی دیگر تأمین، تداوم و افزایش نیروی کار جوان، در گرو استفاده هرچه بیشتر از ظرفیت تولیدمثلی و فرزندآوریِ جامعه است. عامل دیگر نیز نقش کارخانگی در تولید ثروت است، که البته باید در نظر داشت الزاما به معنای توزیع عادلانه ثروت و رفاه ماحصل تولید و خدمات نیست. تصور کنید نیروی کار مجبور باشد برای هزینه نظافتِ خانه، آشپزی و نگه‌داری از کودکان خود، هزینه‌ای پرداخت کند. در این صورت، او باید بخشی از درآمد خود را به این هزینه‌ها اختصاص دهد. اگر هم نیروی کار بخواهد خودش به این امور رسیدگی کند، یا ساعات کمتری برای استراحت خواهد داشت یا کیفیت زندگی‌اش پایین می‌آید که به معنای کاهش بازده در کار نیز خواهد بود. کارفرمایان (از جمله دولت که بزرگ‌ترین کارفرماست) نیز از این موضوع سود می‌برند، آن‌ها به یک نفر دستمزد می‌دهند در حالی‌که دو نفر را در فرایند تولیدی خود به کار گرفته‌اند: مردی که مستقیما در تولید مشارکت دارد و حقوقی ناچیز می‌گیرد و زنی که فراهم کردن رفاه مرد در خانه برعهده اوست و حقوقی دریافت نمی‌کند.
از این منظر، قابل درک است که چرا علی‌رغم آمار بالای ازدواج کودکان دختر، هیچ برنامه ملّی‌ای در راستای فرهنگ‌سازی برای پیشگیری از این موضوع وجود ندارد: سرمایه‌های انسانی جامعه، لازم است هرچه زودتر برای نیل به اهداف اقتصادی بالفعل شود و فرصتی برای رعایت حقوق کودکان وجود ندارد.
Add a comment...

Post has attachment
مصاحبه با الهه امانی
نگاهی به پناه‌جویی بر پایه پیگردهای جنسی جنسیتی
تهیه و تنظیم: نیکزاد زنگنه
خشونت بس: مسئله «پناه‌جویان» محدود به کشورهای در حال جنگ و یا محدوده جغرافیایی مشخصی نیست. الهه امانی بیش از دو دهه است که از نزدیک در جنوب کالیفرنیا و در جامعه زنان آسیای جنوبی، خاورمیانه و آسیای غربی، با مهاجران و پناه‌جویانی که مورد خشونت قرار گرفته‌اند، کار می‌کند. امانی کوشنده حقوق بشر، برابری جنسیتی و برقراری صلح، مدیر کنونی شبکه‌های جهانی بین فرهنگی زنان و کنشگر امور زنان در سازمان ملل است. او همچنین مدرس دوره‌های آموزشی در زمینه­ی جنسیت، برقراری صلح و حل اختلاف‌ها در محیط‌های چند فرهنگی است که از طرف سازمان «میانجی گران بدون مرز» در کشورهای مختلف برگزار می‌شود. با وی گفت‌وگویی در زمینه‌ی مسائل پیش روی پناهندگان، داشته‌ام.
 چه شرایطی در کل برای پناهندگی وجود دارد؟
قوانین بین‌المللی در زمینه‌ی پناهندگی با این نیت تدوین ‌شده است که افرادی که در کشور خود مورد اذیت، آزار، شکنجه، پیگرد سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی قرار می‌گیرند بتوانند در کشور دیگری در محیطی آرام و امن به زندگی خود ادامه دهند. تبعیض‌های جنسیتی، خشونت علیه زنان و اذیت و آزار فعالان حقوق بشر و برابری جنسیتی، زنان را از سراسر جهان، خواهان پناهندگی به کشورهایی که میزبان آن‌ها هستند کشانده است. کشورهای مختلف اگرچه همه موظف به پیروی از قوانین بین‌المللی در زمینه‌ی پناهندگان هستند؛ اما هریک روش‌ها و تعاریف و خوانش های مختلف خود را از قوانین بین‌الملل و رهنمودهای سازمان ملل در زمینه‌ی پناهندگان دارند. دو واژه‌ای که هر دو در زبان فارسی به پناهندگی ترجمه می‌شود، پناه‌جو[۱] و آواره[۲] است. پناه‌جو، به کسانی گفته می‌شود که در کشور میزبان هستند یا در حین ورود به مرزهای کشور میزبان، تقاضای پناهندگی می‌کنند و تقاضای آن‌ها به این علت است که چنانچه به کشورشان بازگردند مورد اذیت، آزار، شکنجه، دستگیری و غیره قرار خواهند گرفت و امنیت آن‌ها در خطر است. واژه‌ی دیگر آواره  است که فرد یا گروهی از افراد از خانه و کاشانه‌ی خود به دلایل سیاسی، امنیتی، جنگ و سایر آسیب‌های اجتماعی رانده ‌شده‌اند و در بُعد عظیم و کلان خود، خواستار سکنی گزیدن در کشور دیگری هستند.
چه چیزهایی به لحاظ جنسیت مبنای پذیرش پناهندگی می‌شود و معمولا زنان می‌توانند از آن برای گرفتن پناهندگی استفاده کنند؟ در واقعیت  زنان چقدر از این شرایط استفاده می‌کنند و دلایل درخواست پناهندگی‌شان عمدتا چیست؟
پناهندگی مبتنی بر جنسیت، اشاره به متقاضیانی دارد که به طور مشخص اذیت و آزار و خشونت‌هایی که مبتنی بر جنسیت است را تجربه کرده‌اند یا چنانچه به کشورشان بازگردند، تجربه خواهند کرد. موارد پناهندگی مبتنی بر جنسیت به طور عام شامل قوانین تبعیض‌آمیز و زن‌ستیز، آداب و رسوم و سنت‌هایی که در بطن خود خشونت علیه زنان را دارد، اما از نظر فرهنگی و سنت‌های رایج در جامعه مورد قبول است، خشونت خانوادگی، ناقص سازی زنان (مثله کردن زنان)، قتل‌های ناموسی و غیره است که دولت‌ها نتوانسته‌اند با قوانین حمایتی از این موارد خشونت پیشگیری کنند یا اعمال کنندگان این خشونت‌ها را مورد تعقیب قانونی قرار دهند؛ از این رو زنان در کشور خود از امنیت برخوردار نیستند. اگرچه درخواست پناهندگی براساس اذیت و آزارهایی که مبنای جنسیتی دارد، کار پیچیده و پر چالشی است؛ اما یک گزینه‌ی عملی برای زنانی است که در کشور خود امنیت ندارند. در واقع، قبول پرونده‌ی آنان در کشور میزبان، آغاز زندگی نوینی را بدون ترس و وحشت برای این زنان امکان‌پذیر می‌کند.
به طور کلی، ۵ زمینه برای تقاضای پناهندگی وجود دارد. این زمینه‌ها بر اساس قوانین بین‌الملل و در چهارچوب کنوانسیون سال ۱۹۵۱ استوار است. این ۵ زمینه عبارت است از نژاد، دین، ملیت، عقاید سیاسی و عضویت در گروه خاص اجتماعی. از آنجا که اذیت و آزار و خشونت‌هایی که مبنای جنسی جنسیتی دارد گفتمان مطرحی در سال ۱۹۵۱ نبوده است، مانند دیگر قوانین بین‌الملل، مورد تدقیق قرار گرفت و در سال ۲۰۰۲ کمیساری عالی سازمان ملل در زمینه‌ی پناهندگان، رهنمودی را در زمینه‌ی اذیت و آزارهایی که مبنای جنسی- جنسیتی داشته، صادر کردند. این رهنمود به طور عموم از کسانی که پرونده‌ی پناه‌جویان زن را در سراسر جهان مورد بررسی قرار می‌دهند می‌خواهد که در هریک از ۵ زمینه‌ی فوق، خوانشی از این قوانین بین‌المللی را به کار گیرند که از «حساسیت‌های جنسیتی» برخوردار باشد؛ زیرا جنسیت به خودی خود یکی از زمینه‌های درخواست پناهندگی نیست و پناه‌جو را برای پناهندگی، واجد شرایط نمی‌کند.
علت چالش بار بودن پرونده‌هایی که مبنای جنسی جنسیتی دارد این است که نخست، بسیاری اذیت و آزارهای جنسیتی ترکیبی از ۵ مورد فوق را می‌تواند در برداشته باشد. بسیاری از این پرونده‌ها بر زمینه‌ی «عضویت در یک گروه خاص اجتماعی» استوار است که می‌تواند با زمینه‌ی «مذهب» یا «دیدگاه‌های سیاسی» و یا «عضویت در گروه‌های خاص» ترکیب شده باشد. برای مثال یک کنشگر فمینیست می‌تواند تقاضای پناهندگی در زمینه‌ی «دیدگاه‌ها و عقاید سیاسی» و همچنین «عضویت در گروه خاص اجتماعی» کند و برفرض، یک زن می‌تواند برای امتناع از پای بندی به قوانین اسلامیِ رایج در کشور خود که در قانون اساسی و در زمینه‌ی رفتارهای اجتماعی، حقوق وی را به مثابه یک شهروند مورد تبعیض قرار می‌دهد، پناهندگی بر اساس مذهب را تقاضا کند.
روند پناهجویی مبتنی بر جنسیت
زمینه‌ی «عضویت در یک گروه خاص اجتماعی»، در واقع فراگیرترین زمینه‌ی تقاضای پناهندگی است که اگرچه مفهوم آن سیال و قابل خوانش های مختلف است؛ اما ترکیب آن با یکی دیگر از زمینه‌های تقاضای پناهندگی می‌تواند درخواست پناه‌جو را از وزنه‌ی بیشتری برخوردار سازد. «عضویت در گروه خاص اجتماعی» می‌تواند بسیار گسترده و متنوع تفسیر گردد و دربرگیرنده‌ی «قربانیان مثله و ناقص سازی عضوی زنان سومالی» در کنار «مردان هم‌جنس‌گرای پاکستانی» باشد.
یکی از زمینه‌های حساس اما کلیدیِ تقاضای پناهندگی بر مبنای جنسیت، تفاوت میان اذیت و آزارهای اعمال شده توسط دولت با آسیب‌های به وجود آمده از فرهنگ، سنت، آداب و رسوم و رفتارهای اجتماعیِ خشونت‌بار و آسیب‌زای مورد قبول جامعه، است.
بسیاری از موارد خشونت که زنان آن را تجربه می‌کنند از جمله خشونت خانوادگی، قتل‌های ناموسی، تجاوز جنسی در جنگ و غیره، اغلب امری «خصوصی» تلقی می‌شود و نه «عمومی و اجتماعی»؛ تحولی که به یمن مبارزات گسترده‌ی جنبش زنان و پیشگامان فمینیستی در سراسر جهان، تحت عنوان «آنچه خصوصی است عمومی است» مطرح شده است. این امر در زمینه‌ی پناهندگی نیز فرجه‌ای را باز می‌نماید تا چنین استدلال شود که جرم‌هایی که در زمینه‌ی خصوصی و در حوزه‌ی «شخصی» و «خانوادگی» صورت گرفته، سنجش در نگرش و گفتمان غالب و پذیرش رفتارهای اجتماعی در بعد کلان خود نسبت به زنان است و دولت به مثابه نهادی که مسئول حفظ امنیت و آرامش شهروندان است اقدامات مناسب را برای جلوگیری از این جرائم صورت نداده و مجازاتی برای این جنایات در نظر نگرفته و فاقد اراده سیاسی برای پایان دادن به این گونه اذیت آزارها و خشونت علیه زنان است. در واقع تبعیضات علیه زنان و عدم وجود قوانین حمایتی و خواست و اراده‌ی سیاسی برای پیاده کردن قوانین (چنانچه قوانینی مصوب شده باشد) ریشه و زیرساخت اذیت و آزار و خشونت در بعد کلان اجتماعی است که عمدتا در چهارچوب تقاضای پناهندگی بر مبنای جنسیتی در موارد ذیل گروه بندی می‌شود:
عدم وجود قوانین برابر برای کلیه‌ی شهروندان
عدم حمایت دولت از قربانیان اذیت و آزارها، تجاوز جنسی و خشونت‌هایی که مبنای جنسی جنسیتی داشته، امتناع پلیس و مقامات حفاظتی، حقوقی و قضات از درگیری در «امور خصوصی» و «امور داخلی».
عدم فرهنگ‌سازی در بُعد کلان اجتماعی برای مقابله با شیوه‌ها و آداب و رسوم سنتی که به زنان و دختران، علی‌رغم میل و اراده‌ی آن‌ها، تحمیل می‌شود، هم چون ناقص سازی عضوی، مثله کردن، ازدواج‌های اجباری به ویژه ازدواج کودکان، چندهمسری و غیره.
عدم احترام به حقوق و کرامت انسانی زنان، مجازات های سنگین برای زنان و دخترانی که از هنجارها و رفتارهای اجتماعی‌ای که حقوق و آزادی‌های آنان را به مخاطره می‌اندازد و یا نقض می‌کند، سر باز زده‌اند. موارد متعددِ چنین امری را می‌توان در کشورهای آسیای غربی و آسیای جنوبی مشاهده نمود.
در بررسی جامعی که توسط «مرکز مطالعات جنسیتی و آوارگان» در دانشکده حقوق دانشگاه Hastings کالیفرنیا انجام شده، موارد زیر می‌توانند و پتانسیل آن را دارند که زمینه‌ی درخواست پناهندگی بر مبنای جنسیتی باشند: کنترل اجباریِ جمعیت، مثله و ناقص سازی جنسی زنان و دختران، ازدواج‌های اجباری، چندهمسری، خشونت خانوادگی، تجاوز و تعرض و خشونت جنسی، قاچاق زنان و دختران به منظور تحمیل فحشا، قتل‌های ناموسی، دگرباشان جنسی[۳]، آداب و رسوم اجتماعی سرکوب گرایانه، اسارت جنسی.
چالش تقاضای پناهندگی بر مبنای جنسیت در این  است که بسیاری از این خشونت‌ها و اذیت و آزارها در «حوزه‌ی خصوصی» انجام شده و عاملان آن، «عوامل غیردولتی» و افراد هستند که این موضوع، با خوانش و متن کنوانسیون پناهندگان و آوارگان سال ۱۹۵۱ که بیشتر بر اذیت و آزار اعمال شده توسط دولت‌ها تاکید دارد، زاویه پیدا می‌کند.
در کشورهای آمریکا، انگلستان و کانادا، پرونده‌های تقاضای پناهندگی بر مبنای جنسیتی بیشتر مورد قبول واقع می‌شود و در مقابل در کشورهای سوییس، آلمان و پرتغال به خوانش جنسیتی از زمینه‌های پناهندگی کمتر توجه می‌شود.
کمیساری عالی سازمان ملل در زمینه‌ی پناهندگان UNHCR تمامی کشورها را تشویق می‌کند که «عوامل غیردولتی» را نیز به مثابه عاملان اذیت و آزار و شکنجه به رسمیت بشناسند، زیرا بسیاری از زنان در کشورهایی هستند که دولت نه می‌تواند و نه خواست سیاسی برای حفاظت و حمایت و تامین امنیت آنان دارد.
 اگر زن یا کودکی به واسطه همراهی با خانواده، غیرقانونی وارد شدند با آن‌ها چگونه برخورد می‌شود و به لحاظ حقوقی در چه وضعیتی خواهند بود؟
سوال قبلی دربرگیرنده‌ی این سوال نیز هست: در خصوص آوارگان، به طور عموم پرونده‌ی کل خانواده مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ در حالی که موارد زیادی وجود دارد که کسانی که پناه‌جویی و پناهندگیِ سرپرست خانواده می‌تواند شامل بقیه‌ی افراد خانواده نیز گردد چنانچه آن‌ها نیز در پرونده قید شوند. چنانچه سرپرست خانواده، به‌تنهایی در کشور میزبان است، بعد از پذیرفتن پناه‌جویی، اعضای دیگرِ خانواده برای «وحدت خانواده» می‌توانند به شخص بپیوندند. به طور کلی “well Founded fear of prosecution” زمینه‌ی پرونده‌ی پناه‌جو باید باشد. تعریف «ترس موجه از پیگرد قانونی» که بسیار باید با مدرک و دلایل کافی باشد، شامل موارد زیر است:
اذیت و آزار و آسیب فیزیکی جدی،
تحمیل (اجباری) درمان پزشکی و یا روانی،
پیگرد قانونی، مجازات‌های نامتناسب برای یک جرم جنائی،
تبعیض و اذیت و آزار (محرومیت) اقتصادی،
اخاذی جنائی شدید و یا سرقت[۴].
سنخ شناسی جمعیت پناهندگان به لحاظ جنسیت، سن، تاهل، کشور مبدأ چگونه است؟ چه تحلیل جنسیتی در مورد این پدیده که مردان تنها به میزان بالا از کشورهای آفریقایی و خاورمیانه به عنوان پناهنده وارد می‌شوند دارید؟ خانواده‌های آن‌ها کج هستند و چه وضعیتی به لحاظ بهداشت، تغذیه و … دارند؟
زنان و دختران نیمی از جمعیت آوارگان، افراد بی‌خانمان در داخل کشور خود و مردمی محروم از داشتن کشور[۵] را تشکیل می‌دهند.
کمیساری سازمان ملل در مورد پناهندگان همواره در تلاش است تا زنان نیز به کمک‌های لازم و در امان بودن دستیابی داشته باشند. این هدف می‌بایست در جای جای فعالیت‌های مربوط به پناه جویان مستتر شود. از حفظ امنیت زنان در کمپ‌های پناهندگان گرفته تا رسیدگی به پرونده‌های آنان با حساسیت‌های جنسی جنسیتی تا سیستم تقسیم مواد غذایی و امکانات پزشکی، همه و همه می‌بایست به‌گونه‌ای تحقق یابد که حقوق برابر زنان حفظ شود. در بسیاری از موارد، حتی تهیه‌ی آب آشامیدنی و سوخت در کمپ‌های پناهندگان می‌بایست با دقت تنظیم شود تا زنان از تجاوز جنسی و اذیت و آزار در امان باشند.
آنا استرینبرگ[۶] در گزارش به چاپ رسیده‌ای در ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۵ که در سایت Global Citizen به چاپ رسید، ۵ دلیل را برای مرد بودن اکثریت آوارگانی که به اروپا می‌رسند، می‌آورد.
بر اساس گزارش سازمان ملل، زنان و دختران نیمی از جمعیت آوارگان و افراد بی‌خانمان و بی کشور را تشکیل می‌دهند، اما اکثر کسانی که خود را به اروپا می‌رسانند مرد هستند زیرا:
مردان جوان در موقعیت بهتری هستند و مواجهه بهتری با سفرهای پرمخاطره دارند. زنان و کودکان اغلب در کمپ‌های پناه‌جویان در نزدیکی کشور خود مستقر می‌شوند. بر اساس برآوردها تقریبا نیمی از خانواده‌ها در کمپ‌های پناهندگان، زن و مرد از هم جدا شده و مرد خانواده سفر پرمخاطره را در پیش می‌گیرد. تعداد پناه جویان سوریه‌ای قریب چهار میلیون نفر است و بر اساس برآوردهای UN زنان و کودکان سه چهارم این پناه جویان را تشکیل می‌دهند. بر اساس آمارهای ارائه شده توسط UN در نوامبر ۲۰۱۵، ۷۹۲/۲۸۹/۴ پناه جوی ثبت شده از سوریه هستند که ۲۲% از این پناه جویان مردان بین سن ۵۶ – ۱۸ هستند. ۵۰٫۳% از این پناه جویان زن و ۵۱٫۲% کودکان زیر ۱۷ سال هستند. از این رو زنان و کودکان زیر سن ۱۷ سال ۷۶٫۶% پناه جویان سوریه را تشکیل می‌دهند[۷].
در لبنان نیز اکثر افرادِ ساکن کمپ‌های مهاجرین، زنان و کودکان هستند. در اکثر موارد زنان و کودکان در انتظار استقرار سرپرست خانواده که در اکثریت موارد مرد است، در کمپ‌ها می‌مانند. دلیل دیگری که بسیاری از مردان، تنها خود را به اروپا می‌رسانند این است که تعدادی از زنان و کودکان در مسیر پرمخاطره جان خود را از دست می‌دهند.
از سوی دیگر طبیعی است که اکثریت قریب به اتفاق پناه جویان، دختران خود را راهی سفر پرمخاطره نکنند، اما فرزندان پسر، به ویژه اگر بتوانند خود را اداره کنند، بیشتر این امکان را دارند که راهی سفر پرمخاطره شوند. براساس گزارش سازمان ملل، زنان و کودکان، در معرض خطر و ریسک بالا در زمینه‌ی تعرض و خشونت جنسی، سوءاستفاده و بهره‌برداری غیرانسانی در مسیر فرار از مناطق جنگی به منطقه‌ی آرام‌تر و کمپ پناه‌جویان هستند.
زنی که به عنوان پناهنده وارد کشوری می‌شود در رابطه با حق حضانت بر کودک تا چه حد حقوق او تابع قوانین کشوری است که از آن آمده؟ در چه مواردی متفاوت اعمال می‌شود؟
کسانی که تحت هر شرایطی اعم از پناه‌جویی و آوارگی یا مهاجرت وارد کشوری می‌شوند تحت قوانین خانواده آن کشور قرار می‌گیرند و مواردی چون حق طلاق، حضانت و سرپرستی کودکان تابع قوانین آن کشور است. در بسیاری از موارد که خود شاهد آن بوده‌ام و یا در پرونده‌ی پناه جویان و یا مهاجران از کشورهای آسیای جنوبی و آسیای غربی از نزدیک مطلع بودم، قوانین طلاق و سرپرستی کودکان تحت قوانین آمریکا صورت گرفته است. البته در مواردی مشاهده‌شده که پرونده‌ی سرپرستی فرزندان با زمینه‌سازی‌های از پیش برنامه‌ریزی شده از طرف کسی که قدرت مالی و اقتدار خانوادگی دارد (که اغلب مردان هستند)، مبنی بر این که مادر (در اغلب موارد) و یا پدر سلامت و امنیت و بهزیستی فرزندان را نمی‌تواند تامین کند، خواهان کسب حضانت شده‌اند؛ اما در اکثر موارد، مدافعان حقوق زنان و مقامات قضائی می‌توانند زمینه‌سازی‌های کاذب را درک کرده و بهترین منافع زنان و کودکان را در چارچوب قوانین کشور میزبان تامین کنند.
زنی که به عنوان پناهنده وارد می‌شود اگر مورد خشونت خانوادگی قرار بگیرد چگونه می‌تواند شکایت کند؟ به ویژه با توجه به اینکه معمولا از اجتماع خاصی هستند و وارد کشوری دیگر شده‌اند آن زن چه گونه  برخورد می‌کند و اگر برخوردی کرد مثلا شکایت کرد آیا امکان طرد از اجتماع وی یا خطرات دیگر وجود دارد؟ به لحاظ مالی چطور؟ آیا زنان مستقل هستند و برفرض کمک مالی به جیب مرد می‌رود یا زن؟
افرادی که تحت عنوان پناهنده و آواره و مهاجر وارد آمریکا می‌شوند، چنانچه مورد خشونت خانوادگی قرار گیرند از قوانین حمایتی در آمریکا بهره جسته و می‌توانند خود را از مناسبات ناسالم رها سازند.
قانون خشونت علیه زنان VAWA[8] که در سال ۱۹۹۴ تصویب گردید به زنان این حق را می‌دهد که خود راسا تقاضای اقامت کنند. این قانون در سال ۲۰۰۰ با تغییراتی اندک تدقیق شد و بار دیگر در سال ۲۰۰۵ تجدید نظر گردید. از سال ۱۹۹۴، متجاوز از چهار بیلیون دلار برای به اجرا درآوردن این قانون به نهادهای شهری، ایالتی، سازمان‌های غیرانتفاعی، دانشگاه‌ها و قبایل بومی آمریکایی و نهادهای خیریه آمریکایی که روی رفع خشونت علیه زنان کار می‌کنند پرداخت شده است. خانه‌های امن در شهرهای گوناگون، امکانات مالی در اختیارشان قرار گرفته تا شرایط زندگی مستقل درخوری را برای تمام زنانی که در محیط ناامن و خشونت‌بار زندگی می‌کنند، فراهم آورند.
سازمان زنان آسیا و خاورمیانه که در سال ۱۹۹۲ در لس‌آنجلس تاسیس شد و سازمانی برای دفاع از حقوق انسانی زنان مهاجر و پناه‌جو است، در جهت تسهیل امکانات برای زنان مهاجر و پناه‌جو اقداماتی در زمینه‌ی داشتن کادر ترجمه به زبان‌های این کشورها در خانه‌های امن، جلسات آموزشی برای قضات دادگاه‌های منطقه در زمینه‌ی درک بهتر از حساسیت‌های جنسیتی و فرهنگی جامعه‌ی زنان آسیای غربی، خاورمیانه و آسیای مرکزی و دفاع از حقوق زنان این جوامع مهاجر گام‌های مثبتی برداشته است. زنان به دلیل دوری از سیستم حمایتی خود، دوستان و بستگان، به دلیل مناسبات قدرت جامعه پدر، مردسالار، بیشتر در معرض آسیب‌های جسمی، روحی و روانی قرار دارند.
برای پیشگیری از خشونت خانوادگی در جمعیت پناهندگان، چه اقداماتی انجام می‌شود؟ چالشی که وجود دارد این است که زنان برای طرد نشدن از اجتماع خود ممکن است شکایت نکنند به لحاظ حقوقی و اجتماعی چه تمهیداتی در این زمینه شده است و خود شما فکر می‌کنید چگونه می‌شود در این زمینه اقدام کرد که حقوق زنان پناهنده تامین شود؟ اگر تجاربی در این زمینه دارید لطفا عنوان کنید؟
نقش سازمان‌های غیردولتی، غیرانتفاعیِ جوامع مهاجر در کشور میزبان، نقشی کلیدی است. بدون سازوکارهایی که این نهادها می‌توانند فراهم آورند، زن مهاجر و پناه‌جو در چرخه‌ی خشونت، مکررا می‌تواند حقوقش و احترام و کرامت انسانی‌اش مورد تعرض و پایمال شدن قرار گیرد. به نظر من، ارتقای سطح شناخت و درک کل جامعه‌ی مهاجر، پناه‌جو/پناهنده در زمینه‌ی آسیب‌پذیری زنانی که در موقعیت قدرت قرار ندارند و فرهنگ‌سازی در این زمینه که فرد پناه‌جو یا مهاجر می‌بایست از قوانین جامعه‌ی میزبان اطلاع یابد و چنانچه آن‌ها را رعایت نکند می‌تواند مورد پیگرد قانونی قرار گیرد، اهمیت دارد. در تجربه‌ی خود به عنوان مسئول سازمان زنان آسیا و خاورمیانه، با موارد بی‌شماری برخورد کرده‌ام که وقتی زنِ خشونت دیده به پلیس زنگ می‌زند و یا در صدد تماس با مدافعان حقوق زنانِ خشونت دیده یا نهادهای مدنی برمی‌آید، مرد با بی‌اعتنایی برخورد می‌کند؛ زیرا حتی در تصور خود نیز نمی‌تواند شرایطی را بگنجاند که زنی که هیچ دوست و یا بستگان و فامیلی ندارد بتواند از حمایت‌های موجود در این جامعه برای رفتن به خانه‌های امن، امکانات حقوقی رایگان و کمک‌های دیگر بهره جسته و بتواند خود و فرزندان خود را از محیط خشونت‌بار رها سازد.
از این رو سازمان‌های مدنی در جوامع مهاجر، نقش پل ارتباطی بین زنان خشونت دیده و امکانات و حمایت‌های جامعه‌ی میزبان را دارند. همچنین نقش رسانه‌هایی که در جوامع مهاجر است، نقش کلیدی است. در جامعه ایرانیان مقیم جنوب کالیفرنیا، رسانه‌ها در زمینه‌ی امکانات این جامعه برای حمایت از زنان خشونت دیده، نقش موثری دارند. این نقش در کنار سایت‌ها و امکاناتی که در فضای مجازی برای اطلاع‌رسانی است، مجموعه‌ای را فراهم کرده که با اطمینان می‌توانم اظهار کنم بسیار با سال‌های دهه‌ی ۸۰ و ۹۰ متفاوت است. علی رغم این امر باید اذعان نمود که نه امکانات خانه‌های امن در جنوب کالیفرنیا برای پذیرش کسانی که به حمایت نیاز دارند کافی است و نه می‌توان اظهار کرد که ساز و کارهای اجتماعی جامعه‌ی ایرانیان به قدری کامل است که نیازی به کامل‌تر شدن ندارد. فائق آمدن بر انگاره‌های ذهنی‌ای که جامعه‌ی مهاجر و پناه جویان با خود به کشور میزبان می‌آورند، امری است که تنها در پروسه‌ی زمانی نسبتا طولانی و با فرهنگ سازی و آموزش اجتماعی می‌تواند تسهیل شود.
با سپاس از وقتی که در اختیار سایت خشونت بس قرار دادید.
 
Footnotes:
[۱] Asylum
[۲] Refugee
[۳] LGBTIQ
[۴]  برگرفته از سایت immigration equality
[۵] Stateless
[۶] Anna Strindberg
[۷] http://data.unhcr.org/syrianrefugees/regional.php
[۸] Violence Against Women Act
Add a comment...

Post has attachment
امبر امور: زنی که «تجاوز به خود را به صورت زنده در اینستاگرام منتشر کرد»
ویکتوریا ریچاردز/ برگردان: شمیم شرافت
خشونت بس: یک فعال فمینیست عکس‌های ناگوار خود را به اشتراک گذاشت.

یک فعال فمینیستی، بلافاصله پس از یک تجربه ناگوار، تعدادی عکس در فضای مجازی منتشر کرد.

امبر امور ۲۷ ساله ۲۰۰۰۰ طرفدار در این رسانه اجتماعی دارد. /Instagram/ambertheactivist

هشدار: این گزارش شامل توصیفات آزاردهنده‌ای از تجاوز است که ممکن است برای برخی از خوانندگان ناراحت‌کننده باشد.

یک فعال فمینیستی که اظهار می‌کند در حمامی در آفریقای جنوبی از سوی مردی مورد تجاوز قرارگرفته است، تصمیم گرفت تجربه دردناک خود را به اشتراک بگذارد تا به دیگر قربانیان «شجاعت دهد که دهان به سخن باز کنند».

امبر امور که اهل نیویورک است، پس از آنکه مدعی شد در حمام یک خوابگاه متعلق به جوانان به اوتعرض شده است، مجموعه‌ای از مطالب دل‌خراش مربوط به آن تجاوز را در اینستاگرام منتشر کرد.

این دختر ۲۷ ساله تصویری از خود را درحالی‌که بر کف حمام با چشمانی اشک آلود نشسته است، به اشتراک گذاشت.

او می‌گوید به دلیل آن‌که دو روز را به بیماری گذرانده بود و «واقعاً یک دوش گرم می‌خواست»، به دوش گرفتن با مردی رضایت داد و پس از آن، مرد از او سوءاستفاده کرد.

او نوشته است: به او گفتم دست نگه‌دار! اما او خشن‌تر شد. «و من درحالی‌که گریه می‌کردم دوباره از او خواستم دست نگه‌دارد.»

امبر ادعا می‌کند که آن مرد به او تجاوز کرد و او «بی‌هوش شد» اما بعد از چند دقیقه، زمانی که متوجه شد او به هوش آمده است دوباره «آمد تا کار مرا در حمام تمام کند».



چیزی که من از کیت تجاوز می‌بینم[۱]. از همه شما برای اینکه در طول این مدت تا این حد مهربان و حمایتگر بودید تشکر می‌کنم. پیغام‌های شما مرا وادار کرد تا کاری انجام دهم و برای خودم و تمام شما بازماندگان تجاوز به پا خیزم. برای کسانی که به دنبال آن هستند تا مرا یا قربانی‌های دیگر را مقصر بدانند، می‌خواهم بدانید دلیل اینکه من آنقدر بی‌رحمانه صادقم دقیقاً خود شمایید. من می‌توانستم جزئیات را پنهان کنم. می‌توانستم چیزهایی را پیش خودم مسکوت نگه دارم اما نه. شما باید حقیقت این واقعه را بدانید و واقعیت این موقعیت را ببینید. مهم نیست یک انسان چه می‌کند، این دعوتی برای تجاوز نیست. مهم نیست که من او را بوسیده‌ام. مهم نیست که او مست بود. مهم نیست که من با حمام موافقت کردم. من هیچ‌گاه نگفتم می‌تواند با من با خشونت رفتار کند. من هرگز نگفتم می‌تواند مرا مجروح کند. هیچ‌وقت نگفتم می‌تواند به من تجاوز کند؛ اما با این حال، اتفاقات این‌چنینی رخ می‌دهد. من نیازی نمی‌بینم که رفتار خودم را توضیح بدهم؛ اما اگر می‌خواهید بدانید چرا با او به حمام رفتم، در متن آورده‌ام. من دو روز به علت مسمومیت غذایی بیمار بودم می‌خواستم از شرش خلاص شوم. محل سکونت فعلی من تنها آب سرد دارد (مشکلات جهان سوم واقعی است) و پیشنهاد یک حمام گرم مثل یک معجزه بود. البته قصد او این نبود. چراکه به‌محض اینکه فرصتی پیدا کرد، مرا به زمین پرت کرد و کار خود را انجام داد. کنار آمدن با تجاوز خود به‌اندازه کافی دشوار است، اما اغلب عواقب بعدی آن دردناک تراست؛ اما من این کار را برای شما و خودم انجام دادم. سفارت آمریکا و پلیس آفریقای جنوبی به‌شدت از من پشتیبانی کردند و او احتمالاً به‌زودی در همین هفته دستگیر خواهد شد. از محبت شما سپاسگزارم. و برای کسانی که قربانی را مقصر می‌پندارند، عشق، آرامش و بینشی روشن آرزو می‌کنم تا شاید شما نیز بتوانید چراغ روشن ما باشید.
#StopRapeEducate #AmberAmour #AmberTheActivist #SouthAfrica #humanitarian #healing #education #africa #survivor #sexualassault #recovery #victimblaming #overcome #rapeculture #staystrong

بعد از این مصیبت، خانم امور که در آفریقای جنوبی برای ترویج کمپین «جلوی تجاوز را بگیرید. آموزش دهید» رفته بود، از احساسات «شرم، نفرت و رنج» خود سخن می‌گوید. او همچنین آن احساس بی‌پناهی که قربانیان تجاوز تجربه می‌کنند، خود تجربه می‌کند.

من اینجا هستم، تنها و هر اثری از دی ان ای من در حمام پاک شده است. پلیس آفریقای جنوبی زمانی که من داخل می‌شوم تنها با بی‌حوصلگی نگاهشان را برمی‌گردانند. از هر زمان دیگری بیش‌تر احساس انزجار می‌کنم.

او دو عکس دیگر را فرستاد که شامل عکس او در بیمارستان به همراه یک کیت تجاوز مقابل زانوهایش است.

و درحالی‌که اشاره می‌کند که این کار چقدر می‌تواند فرساینده باشد، سایر قربانیان را تشویق می‌کند تا همان‌طور که او سخن گفته است، آن‌ها نیز به سخن بیایند.

«سر و کله زدن با پلیس‌ها دشوار است و کیت تجاوز آخرین چیزی است که بهش احتیاج دارم. ابزارها و وسایل آهنی و شانه‌ها همه بخش خصوصی بدنم را بررسی می‌کنند، اما من برای آنچه باور دارم می‌ایستم.»

«بچه‌ها، از من بشنویدکه هرروز به سخن بیایید و می‌دانم که خود باید به آنچه نصیحت می‌کنم عمل کنم.»

او مطلب را با یک پیغام تمام می‌کند: «مهم نیست که یک انسان چه می‌کند، این دعوتی برای تجاوز نیست.»

«مهم نیست که من او را بوسیدم. این مهم نیست که او مست بود. این‌که من به حمام بله گفتم اهمیتی ندارد.»

«من هیچ‌وقت به او اجازه ندادم که با من با خشونت رفتار کند. هرگز نگفتم می‌تواند مرا مجروح کند. هرگز نگفتم که می‌تواند به من تجاوز کند.»

او بعدها درباره ی تصمیمش مبنی بر منتشر کردن مطالبی پیرامون این تجاوز، با نشریه ی ماری کلیر مصاحبه کرد.

«همان لحظه فهمیدم نمی‌توانم آنچه را که رخ داده است به عنوان راز نگه دارم. اولین کاری که کردم این بود که عکسی بگیرم و مطلبی بنویسم و آنچه اتفاق افتاده است را توصیف کنم».

«تقریباً امری غریزی بود. من هنوز در حمام بودم. در صحنه جرم. حتی فکر نمی‌کنم که قادر بودم بایستم. فقط نوشتم و نوشتم»



منبع: independent

[۱] Rape kit: مجموعه­ ای است که در آن مدارک جرم مربوط به تجاوز ثبت می‌شود
Add a comment...

Post has attachment
پدیده چراغ گاز
مریم نظری

خشونت بس: یکی از مصادیق خشونت، خشونت روانی است که به شکل‌های مختلفی می‌تواند اعمال شود. خشونت روانی هر چند آثار ظاهری هم‌چون کبودی و شکستگی از خود برجای نمی‌گذارد اما تاثیرات عمیق آن بر فرد قربانی می‌تواند منجر به عوارض زیادی از جمله خودکشی شود. در این نوشته یکی از انوع کمتر معرفی شده خشونت روانی با عنوان پدیده چراغ گاز را معرفی می‌کنیم.

پدیده چراغ گاز، پروسه‌ای است که در آن فرد سواستفاده‌گر ادراک، حافظه و قدرت تعقل و استدلال قربانی را مورد هدف قرار می‌دهد و سعی می‌کند طی فرایندی حساب شده به گونه‌ای آن‌ها را زیر سوال ببرد که فرد قربانی خود را دیوانه، کم‌حافظه یا بیمار فرض کند و برای خودش اعتبار و صلاحیت داشتن دیدگاه مستقل را قایل نشود.

اصطلاح چراغ گاز از فیلم چراغ گاز[۱] (Gaslight) گرفته شده است که در آن شخصیت مرد، گریگوری، عامدانه سعی دارد با دستکاری و کنترل ذهن، دوستان و محیط فیزیکی اطراف همسرش، پائولا، کاری کند که او ثبات روانی‌اش را از دست دهد تا بتواند کنترل ثروت او را به دست گیرد. در فیلم می‌بینم که گریگوری چگونه ظرف چندین ماه با برنامه‌ریزی دست به کارهایی می‌زند که پائولا را نامتعادل نشان دهد. مثلا گل‌سینه جواهر گران‌قیمت پائولا را از کیفش برمی‌دارد و او را وامی‌دارد که به تصویر ذهنی واضحش از اینکه گل سینه را در کیفش گذاشته بود، شک کند. میزان نور چراغ ها را در خانه به تناوب دستکاری می‌کند و وقتی پائولا به آن اشاره می‌کند او را گیج و کم حواس می خواند. به او القا می‌کند که حالش خوب نیست و بهتر است استراحت کند. سعی دارد به بهانه محبت، او را مدام ایزوله کند و در نتیجه بیشتر تحت سیطره خود در آورد.

اصطلاح چراغ گاز از دهه هشتاد میلادی وارد عرصه روانکاوی شد. همان‌گونه که پیش‌تر گفتیم، این اصطلاح به رفتاری اشاره دارد که فرد سواستفاده‌گر عامدانه یا ناخودآگاه سعی در دیوانه کردن و دیوانه جلوه دادن قربانی خود دارد. در این فرایند فرد سواستفاده‌گر سعی می‌کند به فرد قربانی این حس را بدهد که واکنش‌ها، برداشت‌ها، خاطرات و باورهایش نه تنها غلط هستند بلکه تنها رفتارهایی دیوانه‌وار هستند که هیچ دلیل و پشتوانه‌ای هم ندارند. معمولا این رفتار همراه با منزوی کردن قربانی صورت می‌گیرد تا قربانی نتواند از سایرین کمک بگیرد و قدرت فرد سواستفاده‌گر نسبت به قربانی بیشتر شود.

به طور کلی خشونت چراغ گاز در هر دو جنس رخ می‌دهد اما بر اساس آمار، زنان بیشتر نقش قربانی و مردان بیشتر نقش سواستفاده‌گر را در این پدیده دارند.

هدف از اعمال پدیده چراغ گاز چیست؟

باید بدانیم که این نوع سواستفاده روانی، لزوما هدفمند و برنامه‌ریزی‌ شده در راستای یک هدف مشخص صورت نمی‌گیرد. بنابراین وقتی درباره هدف یا خواسته فرد سواستفاده‌گر صحبت می‌کنیم، درواقع می‌خواهیم بدانیم چرا این کار به فرد سواستفاده‌گر حس رضایت و آرامش خاطر می‌دهد. معمولا این افراد اهداف چندگانه دارند. به طور کلی فرد سواستفاده‌گر حس یا خواسته‌ای دارد که با آن احساس راحتی ندارد و نمی‌تواند آن را بپذیرد یا قابل توجیه بداند. بنابراین سعی می‌کند آن را به کسی دیگر نسبت دهد یا انکارش کند و این انکار می‌تواند به انکار افرادی که آن چیز را باور دارند نیز بیانجامد. فرد سواستفاده‌گر می‌خواهد امکان هر نوع مخالفت با نظرش را از بین ببرد. بنابراین تعقل، حافظه، استقلال و ثبات شخصیت قربانی را مورد حمله قرار می‌دهد تا با از بین بردن آن‌ها، قربانی توان مخالفت نداشته باشد، چالشی ایجاد نکند و تابع محض باشد.

پدیده چراغ گاز چگونه اعمال می‌شود؟

نحوه اجرای این کار می‌تواند بسیار متنوع و متفاوت باشد. بنابراین صرفا جهت روشن شدن بحث دو نمونه فرضی را توصیف می‌کنیم:

مورد اول: زنی گوشی تلفن را برمی‌دارد و صدای همسرش را می‌شنود که مشغول مکالمه با زنی دیگر و ابراز علاقه به او است. گوشی را می‌گذارد و بعد از غلبه به احساساتش تصمیم می‌گیرد که مسئله را با همسرش مطرح کند. پاسخی که می‌گیرد این‌گونه است: «خیالاتی شدی؟ این‌قدر ذهنت مشغول این چیزهاست توهم برت داشته. من اصلا با تلفن حرف نزدم. حالت خرابه.» زن چون قدرت اثبات ندارد ناچار موضوع را مسکوت می‌گذارد. اما چون نسبت به روابط همسرش مشکوک شده است، سعی می‌کند بیشتر مراقب باشد. او متوجه می‌شود در ساعاتی که قرار بوده در خانه نباشد، همسرش با تلفن با زنی صحبت می‌کند و به نظرش می‌رسد که رابطه آن‌ها عادی نیست. وقتی این یافته و روند را با همسرش در میان می‌گذارد و از او توضیح می‌خواهد، همسرش ضمن متهم کردن او به شکاک بودن، فضول بودن، خیالاتی بودن، مریض بودن و… سعی در پنهان‌کاری بیشتر می‌کند. طی چند ماه بعدی همسرش حافظه زن را همواره مورد هدف قرار می‌دهد و او را متهم به گیج بودن و خیالاتی بودن و توهم داشتن می‌کند، به گونه‌ای که گویا او از پس امور روزانه‌اش نیز برنمی‌آید. زن در اثر استیصال شک به استیصال همسرش و تلقین‌های او کم‌کم اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد، باور می‌کند که دچار توهم شده و بیمار است و درصدد درمان این بیماری برمی‌آید.

مورد دوم: زنی در محیط کار با مردی از همکاران مواجه است که دایم سعی دارد به او نزدیک شود. زن تمایلی به این رابطه ندارد و سعی می‌کند خود را عقب بکشد. مرد اما با شدت بیشتری جلو می‌آید و رفتارهایش شکل آزار جنسی می‌گیرد. مثلا در حین کار تماس بدنی ایجاد می‌کند یا نگاه‌های خیره به بدن زن دارد. وقتی زن به این رفتار اعتراض می‌کند ابتدا با این جواب‌ها مواجه می‌شود: «چرا الکی خیال پردازی می‌کنید؟ چرا یک مسئله کوچک را بزرگ می‌کنید؟ چرا این‌قدر حساس هستید؟ من اصلا منظورم این نبوده است. حتما شما خودت به من علاقه داری می‌خواهی الکی به این بهانه به من نزدیک بشوی…» و پاسخ‌هایی از این دست. مرد علی‌رغم این اعتراض‌ها به کارش ادامه می‌دهد و هر اعتراضی را این‌گونه خفه می‌کند. سعی می‌کند به زن بقبولاند که همه این رفتارها عادی هستند و او بی‌دلیل حساس است.

چرا قربانی از این چرخه ناسالم بیرون نمی‌آید؟

شاید با خواندن مثال‌ها این سوال برایتان ایجاد شود که چرا قربانی دانسته‌های مسلم خودش را زیر پا می‌گذارد و تن به حرف فرد سواستفاده‌گر می‌دهد. دلایل متنوعی برای ادامه این چرخه بیمار وجود دارد.

از مهم‌ترین دلایلِ ماندن در این چرخه وابستگی‌ عاطفی قربانی به فرد سواستفاده‌گر، فرهنگ سکسیسم در جامعه، تفاوت سطح قدرت بین‌ قربانی و سو‌استفاده‌گر و عواقب خروج از این رابطه است.

اغلب قربانی و سواستفاده‌گر رابطه نزدیکی با‌ هم دارند. این رابطه نزدیک مخصوصا اگر عاطفی و توام با وابستگی باشد، توان مقاومت فرد قربانی را کمتر می‌کند. درواقع قربانی در این شرایط محتمل‌تر است که وارد بازی شود و با باورِ حرف‌های کسی که دوستش دارد، نگران ترک شدن توسط او است و توان دیدن ناراحتی و دل‌شکستگی‌اش را ندارد، قبول کند که کم‌حافظه، متوهم، بیمار، شکاک و… است.

در موارد دیگری نیز قربانی و سواستفاده‌گر در سطح نابرابری از قدرت هستند و به نوعی قربانی زیردست فرد سواستفاده‌گر است. به همین علت مقابله با سواستفاده‌گر عواقب زیادی می‌تواند برای فرد قربانی داشته باشد. مثلا شغلش را از دست بدهد یا کودکانش را نتواند پیش خودش نگه‌دارد یا دلایلی دیگر از این قبیل.

از دیگر عواملی که به پدیده چراغ‌گاز دامن می‌زند، وجود فرهنگ سکسیسم در جامعه است. نرم‌های جنسیتی جامعه سکسیستی در خیلی از موارد به نفع فرد سواستفاده‌گر است و درنتیجه فرد قربانی نمی‌تواند در برابر فشار سکسیستی مقاومت کند. مثلا در جامعه سکسیستی این باورهای کلیشه‌ای وجود دارد که زنان خیلی احساساتی هستند یا مثلا زنان حسود هستند. این باورها به فرد سواستفاده‌گر کمک می‌کند که در توجیه رفتارش و به شک انداختن فرد قربانی به او بگوید‌: «تو الکی موضوع را بزرگ می‌کنی یا تو زیادی حساس هستی و قصه آن‌گونه که تو فکر می‌کنی نیست.»

پدیده چراغ گاز در زمان خیانت

یکی از شرایطی که اعمال پدیده چراغ گاز در آن رایج است، زمان خیانت در رابطه است. در چارچوب یک رابطه منجر به خیانت، معمولا فردی که احساس نارضایتی دارد خود را مجاز می‌داند که رضایتِ یافت نشده در رابطه را در جایی دیگر جستجو کند. از طرفی ممکن است ادعا کند همسر/ شریکشان از این ماجرا آسیبی نمی‌بیند چون آن‌ها (فرد خیانت‌کار) حمایت مالی و عاطفی لازم را از همسر/شریک و فرزندانشان می‌کنند. سپس وقتی به هر دلیلی این رابطه در شرف آشکار شدن باشد یا آشکار شود، بازی چراغ‌گاز می‌تواند شروع شود.

معمولا خیانت با دروغ همراه است. دروغ به صورت آگاهانه و عامدانه برای پنهان کردن حقیقت یا گمراه کردن فردِ مقابل انتخاب می‌شود. دو شیوه برای دروغ گفتن وجود دارد: پنهان کردن عامدانه حقیقت یا گمراه کردن عامدانه مخاطب. در هر دو این حالت‌ها آگاهانه و عامدانه بودن تصمیم فرد مطرح است.

کسی که تنها پنهان‌کاری می‌کند کارش نسبتا ساده‌تر است چون چیز جدیدی جای حقیقت نباید بسازد. از طرفی این حس وجود داد که مرتکب خطا نشده است و تنها چیزی را که باعث ناراحتی فرد مقابل (همسر/شریک فعلی‌ش) می‌شود از او پنهان کرده است تا آسیب نبیند. اما کسی که اطلاعات دروغ می‌دهد معمولا باید قصه جدید بسازد و کارش سخت‌تر است.

وقتی شریک/ همسری که به او خیانت شده شروع به پرسیدن سوال کند معمولا چون به فرد خیانت‌کار حس ناامنیِ آشکار شدنِ دروغ‌هایش را می‌دهد، فرد خیانت‌کار را ترغیب به شروع بازی چراغ‌ گاز می‌کند. فرد خیانت‌کار ماجرا را به شکلی تغییر می‌دهد که بتواند همسر/شریکش را قانع کند که گیج، فراموش‌کار، دیوانه یا پارانویید است.

معمولا مرد چیزی را که زن باور دارد انکار می‌کند و سعی می‌کند به او بقبولاند که مشکل از خودش است. مثلا زنی که در مثال اول متوجه مکالمه تلفنی همسرش با زنی دیگر می‌شود این پاسخ‌ها را می‌گیرد: «همه این‌ها خیالات خودت است. خیالاتی‌ شدی و …»

واکنش‌های زنان خیانت دیده به پدیده چراغ گاز موفق

زنان معمولا واکنش‌های متفاوتی دارند اما تقریبا روندی یکسان در این پاسخ‌ها وجود دارد.

انکار: در اولین مرحله مواجه با این پدیده، زنان ابتدا احساسات یا برداشت خود را درباره رابطه خارج از ازدواج همسر/ شریکشان انکار می‌کنند و حتی اگر مطمئن باشند فلان واقعه رخ داده خود را قانع می‌کنند که معنای خاصی ندارد یا خودشان را بابت این اتفاقات متهم می‌کنند و مقصر می‌دانند و فکر می‌کنند اگر فلان و بهمان کنم حتما دیگر این اتفاق رخ نمی‌دهد.

پاک دیوانه شدم: وقتی فرایند عامدانه چراغ‌گاز که شامل انکارها، دروغ‌ها و تلقین‌های حساب‌شده است، طی یک دوره زمانی با شدت و مکرر انجام شود، زن به این نتیجه می‌رسد که اگر او (همسر/شریکش) دیوانه نشده است، پس حتما من دیوانه شدم و حافظه‌ام را از دست دادم. او می‌داند که این واقعه اتفاق افتاده اما نمی‌تواند آن را ثابت کند. او خواب ندیده یا تصور نکرده که مثلا تلفن را که برداشته صدای همسرش و زنی دیگر را در مکالمه‌ای عاطفی شنیده است. اما این واقعه را نمی تواند اثبات کند و با انکار عمیق از طرف همسر/ شریکش مواجه است. پس ممکن است به این نتیجه برسد که واقعا به ورطه فکر و خیال افتاده و عقلش را از دست داده است. در همین حال که زن با این احساسات دست به گریبان است با مشکل دیگری نیز مواجه می‌شود: او می‌داند که واقعیت هر چه باشد، رابطه‌اش با شریک/ همسرش را هم از دست داده است.

از طرفی تا وقتی نتواند این وقایع را به نزدیکانش ثابت کند احتمالا حمایتی نیز از آن‌ها نخواهد دید و قادر نخواهد بود که وارد مرحله سوگ رابطه‌اش شود. بنابراین بسیار زیاد دیده می‌شود که فرد قربانی تنها به این دلیل خود را در رابطه نگه می‌دارد تاحداقل برای خودش ثابت شود که حق با او بوده تا بتواند به مرحله سوگ رابطه وارد شود.

سوگ: سوگواری توام با انکار، زمانی شروع می‌شود که خبر رابطه خارج از دایره وفاداری به گوش فرد برسد. برخی با عصبانیت و استرس به این خبر واکنش نشان می‌دهند و برخی با انکار. سوگ گاه از مرحله پیش از پذیرش کاملِ واقعه شروع می‌شود که درواقع در چنین مواردی از زمانی است که شک زن آغاز شده است. سپس بعد از اینکه شک زن به یقین بدل شد سوگ نیز به مرحله اصلی خود وارد می‌شود. سوگ نمی‌تواند تا زمانی که فرد سواستفاده‌گر به زن دروغ می‌گوید یا رابطه‌اش را انکار می‌کند کمکی کند. تا زمانی که قصه کامل و روشن نشده باشد، زن نمی‌تواند کامل مرحله از دست دادن و سوگواری را تجربه کند و بنابراین سوگواری موثر نیست. با مرگ، جنازه‌ای وجود دارد که اثبات از دست دادن است. با حکم طلاق به قطعیت پایان رابطه می‌رسیم و می‌توان از دست دادن را باور کرد و برایش سوگواری کرد. اما وقتی در رابطه به صورت کلامی یا غیرکلامی این پیام را می‌گیریم که «نه، رابطه تمام نشده، سر جایش است، همه چیز عادی است و فقط تو دیوانه شده‌ای، عقلت را از دست داده‌ای» و از طرفی هم‌زمان خیانت نیز رخ می‌دهد، زن در موقعیت دردناکی گیر می‌افتد که نمی‌تواند سوگواریِ پایان رابطه را کامل انجام دهد.

احساس انکار شدن، بی‌حسی، ترس، خشم، ناامیدی، گیج شدن، جستجو‌گری، امید و آرزوی برگشت به گذشته، خشم، گناه و افسردگی می‌تواند در وجود زنان شکل بگیرد و زن را فرسوده کند.

تعداد زیادی از این زنان علی‌رغم فرسوده شدن نمی‌توانند از این چرخه خارج شوند چون در طی این مسیر اعتماد به نفس و شخصیت فردی‌شان به شدت تخریب شده است و تنها رسیدن به قطعیت است که می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا باور کنند اشتباه و ایراد از آن‌ها نبوده است.

توجیه مردانه

«حتی اگر کرده باشم کاری غیر از سایر مردان نکردم. اغلب مردها این کار را می‌کنند. چقدر سخت می‌گیری.» این‌ها نیز بخشی از پروسه چراغ گاز است چون سعی در باوراندن این منطق به فرد دارد که حق اعتراض ندارد چون چیزی خلاف طبیعت و هنجارها رخ نداده است، پس نباید «شلوغش کند.» در این مرحله حتی متهم کردن قربانی نیز بسیار رایج است: «تو در سکس بسیار سرد بودی پس راهی جز این برای من نبود. هر مرد دیگری هم جای من بود، با توجه به شرایط جنسی تو جز این نمی‌کرد. تو فقط مسایل را به نفع خودت و از منظر خودت می‌بینی. تو نیازها و شرایط من را درک نمی‌کنی.»

اشتباهات رایج در برخورد با قربانی

«حسود نباش. حساس نباش. ببین چرا این کار را کرده.» این حرف‌ها نه تنها غلط هستند بلکه تقویت گفتمانی سکسیستی نیز هستند. معمولا این حرف‌ها خطاب به هیچ مردی در شرایط مشابه گفته نمی‌شود. این حرف‌ها تنها موجب حس ناامنی بیشتر و ناکافی بودن در قربانی می‌شود و او را بیشتر در موضع ضعف قرار می‌دهد.

«چرا این‌قدر ضعیفی؟ چرا بیرون نمیای از این رابطه؟ چه اهمیتی دارد که ظن تو درست است یا غلط، چون اذیت می‌شوی باید بیرون بیای وگرنه مقصر خودت هستی» درست است که شما نمی‌توانید به فرد کمک کنید تا واقعیت را بفهمد اما زیر سوال بردن شرایط و توانایی‌های او، به منزله همراه شدن با فرد سواستفاده‌گر است و مطلقا اخلاقی نیست. می‌توان به فرد کمک کرد که روندهای سکسیستی موجود در شرایط را ببیند، پی ببرد که اتهاماتی که به او زده می‌شود عامدانه است، اعتماد به نفسش تقویت شود، خود متوجه شود که ادامه این شرایط به سودش نیست و از چرخه‌ رابطه ناسالم بیرون بیاید. اما باید درک کنیم که گاه فرد تنها با اطمینان یافتن از دانسته‌هایش اعتماد به نفسش تقویت می‌شود و حس ناکافی بودنش از بین می‌رود و این روند ممکن است زمانی طولانی بطلبد. بنابراین نباید بابت ماندن در این رابطه سرزنش شود.

«چه فرقی دارد حقیقت ماجرا چیه؟ شاید هیچ وقت حقیقت مشخص نشه. تو باید از این رابطه‌ که باعث آزارت شده بیای بیرون» این سخن هر چند منطق درستی دارد اما به شیوه نادرست مطرح شده است. درست است که قربانی شاید هرگز نفهمد حقیقت ماجرا چه بوده است چون آشکار شدن حقیقت نیاز به عواملی خارج از رابطه دونفره او با فرد سواستفاده‌گر دارد اما دانستن حقیقت برای او مهم است و فرق دارد که قصه را بداند یا نه. همان‌طور که در بخش سوگ گفته شد، بسیاری از قربانیان تا زمانی که حقیقت را ندانند نمی‌توانند وارد مرحله سوگواری موثر برای رابطه شوند. از طرفی دانستن حقیقت تاییدی بر درستی دید و ادراک آنهاست و کمک می‌کند اعتمادبه‌نفس از دست‌رفته به آنها بازگردد.

Resources:

Abramson, K. (2014). Turning up the lights on gaslighting. Philosophical Perspectives, ۲۸(۱), ۱-۳۰٫

Gass, G. Z., & Nichols, W. C. (1988). Gaslighting: A marital syndrome.Contemporary Family Therapy, ۱۰(۱), ۳-۱۶٫

Manso, J. M. M., Alonso, M. B., Sánchez, M. E. G. B., & Barona, E. G. (2011). Psychological abuse in young couples: Risk factors. Journal of Social Service Research, ۳۷(۵), ۵۵۵-۵۷۰٫

Moreno-Manso, J. M., Blázquez-Alonso, M., García-Baamonde, M. E., Guerrero-Barona, E., & Pozueco-Romero, J. M. (2014). Gender as an explanatory factor of psychological abuse in dating couples. Journal of Social Service Research, ۴۰(۱), ۱-۱۴٫

[۱] فیلمی آمریکایی ساخته جرج کیوکر، اقتباسی از نمایش‌نامه خیابان فرشته اثر پاتریک هامیلتون که در ۴ مه ۱۹۴۴ به اکران درآمد (ویکی پدیا).
Add a comment...

Post has attachment
معرفی ۱۶ فیلم درباره خشونت علیه زنان
توطئه سکوت
برگردان: بنفشه جمالی
خشونت بس: یکی از مفیدترین ابزارهای آموزشی جهت افزایش آگاهی، هنر سینما است. از سینما می‌توانیم برای به تصویر کشیدن تجربیات واقعی زندگی افراد به‌ویژه زنانی که از تراژدی آزار و اذیت رنج می‌برند، استفاده کنیم. این راهی است برای بیدار کردن وجدان عمومی و افزایش آگاهی نسبت به گستردگی مسئله خشونت علیه زنان در سراسر جهان.

بسیاری از فیلم‌سازها از خشونت علیه زنان به‌عنوان امری شوکه کننده برای هیجان بیشتر فیلم‌هایشان استفاده می‌کنند، اما این تصاویر نمایانگر این واقعیت است که خشونت‌های جنسی و سایر خشونت‌های مبتنی بر جنسیت علیه زنان، موضوعی است که زندگی واقعی بسیاری از زنان را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار می‌دهد. از هر سه زن یک زن با خشونت‌های مبتنی بر جنسیت دست‌وپنجه نرم می‌کند.

اغلب فیلم‌هایی که در ادامه مطلب معرفی می‌شوند را می‌توان به‌صورت آنلاین مشاهده کرد. دلیل دیگری درباره مهم و ضروری بودن ساخت فیلم، پیرامون مسائل گوناگون در سراسر جهان یا در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. در دسترس بودن این فیلم‌ها است. سایت‌هایی چون «یوتیوب» و «ویمئو» به افراد امکان بارگذاری فیلم‌های ساخته‌شده توسط خود و یا دیگران را می‌دهند. فیلم‌هایی که به‌وسیله این سایت‌ها امکان دست‌یابی به مخاطبان گسترده را پیدا می‌کنند. مخاطبانی که می‌توانند بحث در رابطه با این موضوعات را به درون خانه‌های خود بکشانند.

امیدواریم با انتخاب ۱۶ فیلم مستند ساخته‌شده در ارتباط با بحث خشونت علیه زنان که در ادامه مطلب معرفی می‌شوند؛ بتوانیم نشان دهیم چگونه فیلم‌ها با به تصویر کشیدن واقعیت مسائل اجتماعی مختلف می‌توانند در روشنگری مخاطب و ایجاد امیدواری جهت پایان دادن به خشونت علیه زنان با پیوستن افراد برای مقابله با این نوع از خشونت‌ها، کمک نمایند.

ندای کازابلانکا:

این مستند که در سال ۲۰۱۴ ساخته ‌شده است نشان می‌دهد تحولات اجتماعی چگونه آرام و بی‌صدا در مراکش در حال وقوع است. در کشوری که ۶۰ درصد زنان آن هرگز به مدرسه نمی‌روند نسل جدیدی از زنان برای نخستین بار برای رهبری آموزش می‌بینند. این فیلم زندگی این زنان را در مدارس و سایر مکان‌های آموزشی دنبال می‌کند و با آن‌ها در رابطه با ازدواج، آموزش و اشتغال صحبت می‌کند. فیلم بر توانمندسازی زنان و دختران برای تغییر جامعه و زندگی زنان تأکید دارد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.wmm.com/advscripts/wmmvideo.aspx?pid=254



دفاع از زندگی‌مان:

این مستند برنده جایزه اسکار بر شیوع و گستردگی خشونت‌های خانوادگی در ایالات‌متحده آمریکا تأکید می‌کند. خشونت های خانوادگی بیشترین دلیل آسیب ِ زنان در آمریکا هستند. آسیب‌هایی که بیش از حملات خیابانی، تجاوزها و تصادفات، زندگی زنان در آمریکا را تحت تأثیر قرار می‌دهند. مستند آموزشی «دفاع از زندگی‌مان»، زندگی و اعترافات هولناک چهار زن را به تصویر می‌کشد که به دلیل به قتل رساندن ضاربان خود در زندان هستند. زنان فیلم اعضای سازمان «زنان کتک‌خورده مقابله‌به‌مثل می‌کنند»[۱] هستند. سازمانی که در ابتدا گروهی جهت حمایت از زنان زندانی خشونت دیده‌ای بود که فرد آزارگر خود را به قتل رسانده‌اند و بعدا به سازمان اجتماعی با بیش از ۱۰۰ داوطلب گسترده شد.

تمامی زن‌های فیلم، خشونت‌های خانوادگی نظیر آزار و اذیت، ضرب و شتم و تجاوز را توسط شوهران و شرکای جنسی‌شان تجربه کرده‌اند. فیلم چگونگی قرار گرفتن زنان خشونت دیده در پشت میله‌های زندان به دلیل دفاع از زندگی‌شان را به تصویر می‌کشد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.cambridgedocumentaryfilms.org/filmsPages/defending.html

دوما:

دوما، مستندی جنجال‌برانگیز در رابطه با آزار و اذیت‌هایی است که زنان فلسطینی و زنانی که در کشورهای عربی زندگی می‌کنند، با آن مواجه هستند. این فیلم، اولین فیلمی است که با تکیه بر شواهد، چگونگی آزار و اذیت‌های جنسی زنان در کشورهای عربی را بازگو می‌کند. دوما، تجربیات زنان و سکوتشان در مواجه با این نوع خشونت‌ها را که از سوی خانواده و جامعه به آن‌ها تحمیل می‌شود را به تصویر می‌کشد.

فیلم «دوما» تنها به تصویر کشیدن تجربیات تلخ این زنان بسنده نمی‌کند بلکه به قربانیان این خشونت‌ها، امید زندگی بهتر در صورت شکستن سکوتشان را می‌دهد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?time_continue=12&v=Dd10IOZBc94

بهشت روی زمین:

فیلم «بهشت روی زمین» که در سال ۲۰۰۸ ساخته‌شده است زندگی دختری اهل هندوستان را نشان می‌دهد که برای رفتن به کانادا با مردی غریبه ازدواج می‌کند. مردی که به آزار و اذیت و زندانی کردن او که از کشورش دور شده است، دست می‌زند. این فیلم به بازنمایی مشکلات زندگی مهاجرانی که مورد خشونت‌های خانوادگی قرار می‌گیرند می‌پردازد. مهاجران قربانی خشونت‌های خانوادگی که در مبارزاتشان نه تنها باید مراکز حامی را پیدا کنند بلکه باید راهی جهت اطلاع آن‌ها از آنچه در محیط خانه‌شان اتفاق می‌افتد، پیدا کنند.

برای مشاهده تریلر فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=_neF3vLaA9E

من یک دختر هستم:

اگر زن یا دختر باشید احتمال بیشتری دارد که در معرض فقر، خشونت، بیماری و آسیب‌هایی از این دست قرار بگیرید. مستند «من یک دختر هستم» ساخته ۲۰۱۳ با دنبال کردن زندگی دختران جوان و نوجوان در کشورهای مختلف، چگونگی مواجهه آن‌ها با ازدواج‌های اجباری، بارداری در سنین پایین و آسیب‌های اجتماعی دیگر را به تصویر می‌کشد. این دختران در کشورهایی چون کامبوج، افغانستان، استرالیا، آمریکا و گینه‌نو زندگی می‌کنند و این گستردگی جغرافیایی نشانه‌ای برجهانی بودن این خشونت‌ها علیه زنان است.

تریلر این فیلم را در لینک زیر ببینید:

https://www.youtube.com/watch?v=KaR-UcCpZfA

مادر جاز:

فیلم مادر جاز ساخته ۲۰۱۰ فیلمی است که بر خشونت‌های جنسی علیه زنان در کنگو و چگونگی ایستادگی و مقاومت قربانیان این نوع خشونت در جامعه با استفاده از تجربیات به‌دست‌آمده‌شان، تمرکز دارد. فیلم «مادر جاز» همچنین الهام گرفته از جنبش زنان قدرتمند در کنگو است که سکوتشان در رابطه با خشونت‌های جنسی را شکسته‌اند. فیلم مادر جاز در سال ۲۰۱۰ موفق به کسب جایزه از جشنواره بین‌المللی زنزیبر[۲] شد.

تریلر این فیلم را در لینک زیر ببینید:

https://www.youtube.com/watch?v=Mf9X5L3Far4



ماریا در ناکجاآباد:

فیلم «ماریا در ناکجاآباد» ساخته مارسلا زامورا[۳]، سفر سه زن اهل السالوادور به ایالات‌متحده آمریکا را نشان می‌دهد. زنانی که به امید زندگی بهتر تصمیم به ترک شوهران آزارگر خود و پشت سر گذاشتن فقر گرفته‌اند. در این سفر آن‌ها با روسپیگری، تجاوز، آدم‌ربایی و مرگ مواجه می‌شوند داستانی آشنا برای بسیاری از مهاجران. این فیلم که در سال ۲۰۱۰ ساخته‌شده است، خطراتی که زنان مهاجر با آن مواجه هستند را به تصویر می‌کشد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=1-g1hjtFM5Y

دختر خانم گوندا:

فیلم «دختر خانم گوندا» زندگی زنی اهل مالی را به تصویر می‌کشد که در آمریکا زندگی می‌کند و به دلیل حضور غیرقانونی از این کشور در آستانه‌ی اخراج قرار گرفته است. خانم گوندا می‌داند که در صورت بازگشت به مالی دختر دوساله‌اش با خطر ختنه زنان مواجه است. این فیلم تلاش‌های او برای متقاعد کردن مسئولان سازمان مهاجرت از خطری که دختر دوساله‌اش را تهدید می‌کند رانشان می‌دهد. این فیلم مبارزات زنان مهاجر را در مواجهه با قوانین مهاجرت و حقوق بشر را به تصویر می‌کشد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=gGowr4ZvFkA

پشت میله‌های زندان بدون برقع:

فیلم «پشت میله‌های زندان بدون برقع» که در سال ۲۰۱۳ ساخته‌شده است، تجربیات زنان افغان را در پشت میله‌های زندان نشان می‌دهد. برای مثال، در زندان «تخار» ۴۰ زن به همراه ۳۴ کودک خود در چهار سلول زندانی هستند. این فیلم نشان می‌دهد چگونه از زندان برای کنترل زنان افغانستانی استفاده می‌شود. زنانی که غالباً یا به خاطر فرار از دست شوهران خود یا قتل آن‌ها مجازات می‌شوند.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.smh.com.au/tv/Documentary/No-Burqas-Behind-Bars-6000666.html



خشونت‌های شخصی:

این فیلم که در سال ۲۰۱۴ برنده جایزه از جشنواره ساندنس در بخش مستندهای اجتماعی آگاهی‌بخش شده است؛ زندگی قربانیان خشونت‌های خانوادگی را بازگو می‌کند و به این سؤال پاسخ می‌دهد چرا قربانیان خشونت‌های خانوادگی گاهی حاضر به ترک فرد آزارگر خود نیستند.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=Jf_zvbMwhHo&list=UUbKo3HsaBOPhdRpgzqtRnqA

صداهای خاموش:

این فیلم به بحث خشونت‌های خانوادگی در انگلستان می‌پردازد. شخصیت‌های فیلم که در سنین ۱۰ تا ۴۰ سال هستند، به بازگویی تجربیات واقعی قربانیان خشونت‌های خانوادگی در انگلستان می‌پردازند.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=1PHwl2A-8zM

شش روز؛ سه اکتیویست، سه جنگ و یک رؤیا:

در این فیلم با دنبال کردن مشاهدات سه فعال حقوق بشر در عراق، لیبی، گرجستان در شش روز با زندگی زنان ساکن این کشورها و مسائلی که با آن مواجه هستند، آشنا می‌شویم. آموزش، قتل‌های ناموسی و بهداشت از جمله مواردی است که در این فیلم که در سال ۲۰۱۳ ساخته ‌شده است به‌عنوان بخشی از موضوعاتی که زنان در این کشورها با آن روبرو هستند، به تصویر کشیده می‌شود.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=n1QDSy4Mj90

قصه امی:

فیلم «قصه امی» به بازگویی قتل‌هایی که به دنبال خشونت‌های خانوادگی در سال ۲۰۰۱ در آمریکا اتفاق افتاده است از طریق مصاحبه با والدین قربانیان، همکاران، مجریان قانون و سایر افراد مرتبط با پرونده‌های این قتل‌ها می‌پردازد. در این فیلم بیننده با معضل خشونت علیه زنان و عواقب آن مواجه می‌شود.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=TsFv4DiPKFg

توطئه سکوت:

این فیلم با تمرکز بر سکوت قربانیان خشونت‌های خانوادگی نشان می‌دهد چگونه قربانیان این خشونت‌ها به علت ترس از فرد آزارگر خود و یا قضاوت‌های اطرافیان هنگامی‌که در معرض خشونت قرار می‌گیرند، دست به سکوت می‌زنند. بسیاری از قربانیان خشونت‌های خانوادگی تصور می‌کنند با سکوت خود می‌توانند از بروز خشونت‌های بیشتر جلوگیری کنند. این فیلم نشان می‌دهد که خشونت‌های خانوادگی صرف‌نظر از طبقه اقتصادی و نژادی ممکن است برای هر فردی اتفاق بیفتد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=rp0h2fvQKDE

جنبش جهانی توقف خشونت علیه زنان: تا زمان توقف خشونت علیه زنان:

مستند «تا زمان توقف خشونت علیه زنان» در ارتباط با تک‌گویی‌های واژنی[۴] زنان قربانی تجاوز و خشونت‌های جنسی در سراسر جهان است. هم فیلم و هم جنبش جهانی پایان دادن به خشونت علیه زنان، برافزایش آگاهی در رابطه با خشونت‌های جنسی علیه زنان در سراسر جهان و شکستن سکوت قربانیان این نوع خشونت‌ها متمرکز است.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=v4xJxYvrX8w

منطقه جنگی:

یکی از اشکال خشونت علیه زنان که غالباً نادیده گرفته می‌شود، مسئله آزار و اذیت‌های خیابانی علیه زنان است. این مستند که در سال ۱۹۹۸ ساخته‌شده است با همراه کردن مردان به دنبال پاسخ به این سؤال است که چرا مردها با متلک گفتن، سوت زدن و کارهایی ازاین‌دست می‌خواهند توجه زنان را جلب کنند. این فیلم با به تصویر کشیدن تجربیات زنان در آمریکا، به تجزیه و تحلیل خشونت‌های خیابانی علیه زنان می‌پردازد.

برای مشاهده فیلم به لینک زیر مراجعه کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=Jk5BinpaLss

منبع:

The Pixel Project Selection 2014: 16 Films About Violence Against Women



[۱] Battered Women Fighting Back

[۲] Zanzibar

[۳] Marcela Zamora Chamorro

[۴] تک‌گویی واژن‌ها عنوان نمایشنامه‌ای از ایو انسلر نویسنده آمریکایی

نوشته شده در چندرسانه ای | TAGGED خشونت خانوادگی, آزار جنسی
Add a comment...

Post has attachment
بکارت ابزاری برای کنترل زنان
خشونت بس: اولین بار که با کلمه بکارت آشنا شدم ۱۰ یا ۱۱ ساله بودم. تابستان بود و مدرسه‌ها تعطیل. و من به کلاس ژیمناستیک می‌رفتم. یکی از زن‌های فامیل به‌شدت مادرم را برای ثبت‌نام من در این کلاس سرزنش کرد به خاطر این‌که بر این باور بود که تمرینات این ورزش چون خیلی بالا پایین پریدن دارد و سنگین است، باعث آسیب دیدن بکارت دختر می‌شود. کوچک‌تر از آن بودم که درک درستی از این کلمه داشته باشم اما فهمیدم بکارت چیز ترسناکی است که بالا و پایین پریدن و ورزش کردن باعث از بین رفتنش می‌شود. فهمیدم بکارت چیزی است که با ازدواج کردن ارتباط دارد و یک دختر باید از آن مواظبت کند.

زمان زیادی لازم نبود تا مسایل ترسناک و تحقیرآمیز دیگری راجع به بکارت دریابم. در شهر کوچک و سنتی که من زندگی می‌کردم رسم بود که دخترها را زود شوهر بدهند. عجیب نبود که در اول هرسال تحصیلی، در مقطع دبیرستان، ما چند همکلاسی را به دلیل ازدواج نبینیم. آن‌ها بعد از ازدواج، یا ترک تحصیل می‌کردند یا اگر شانس می‌آوردند در مدارس شبانه ادامه تحصیل می‌دادند. یکی از دلایل این ازدواج‌های زودهنگام محافظت از بکارت بود. اینکه هرچه سریع‌تر با شوهر دادن دختر، وظیفه خطیر محافظت از دوش پدر و مادر برداشته شود. یادم هست که مادربزرگم در تایید ازدواج زودهنگام با هدف محافظت از بکارت دختر این ضرب‌المثل را می‌گفت «دختر مثل کاسه چینی است و پسر مثل پارچه چیت»؛ یعنی اگر پسر کار اشتباهی انجام دهد برایش مشکلی پیش نمی‌آید چون مثل پارچه است و پارچه قابل شستشوست اما وای به روزی که دختری عمل ناشایستی انجام دهد، چون کاسه چینی وقتی شکست دیگر اگر بند هم زده شود باز مثل روز اول نمی‌شود. همین دیدگاه باعث می‌شد تا دختران زیادی در سنین نوجوانی از درس و مدرسه بازبمانند و به اصرار و اجبار یا تشویق خانواده تن به ازدواج دهند.

داستان دستمال آغشته به خون پس از اولین رابطه جنسی بعد از ازدواج و اهمیت بسیار زیاد آن در خانواده‌ها نیز در من احساس حقارت به وجود می‌آورد. این‌که احساس می‌کردم تمام شخصیت من وابسته به چیزی است که دیگران علامت پاکی می‌دانندش. بعدها که توانستم اطلاعات بیشتری از منابع علمی به دست بیاورم متوجه شدم که پرده بکارت چیزی نیست جز ابزاری برای کنترل و اعمال خشونت بر زنان. از همان‌جا که در گوش دختربچه زمزمه می‌شود که «نپر، ندو، ورزش نکن» تا آنجا که هرگونه روابط اجتماعی یک دختر بالغ کنترل می‌شود مبادا خطایی انجام دهد که به‌زعم دیگران بی‌آبرویی در آن باشد.

اما این،‌ همه ماجرا نیست. شاید الان دیگر پی بردن به باکرگی دختر از طریق زنان فامیل و دستمال خونی کمتر فراگیر باشد (هرچند همچنان گزارش‌های هولناکی مبنی بر قتل‌های ناموسی به خاطر ظن به باکره نبودن دختر در برخی مناطق کشور به گوش می‌رسد)؛ اما گرفتن گواهی سلامت دال بر باکره بودن از ماما، پزشک یا پزشکی قانونی به‌نوعی دارد جایگزین این رسم قدیمی می‌شود. در حقیقت این کار نیز به رسمیت شناختن اهمیت و ارجح بودن بکارت در هویت یک زن هست و تداوم همان رسم کهنه که فقط شکل و شمایلش عوض‌ شده ولی همان خشونت عمیق را در خودش دارد. نکته غم‌انگیز ماجرا، عدم مقاومت جدی دخترانِ امروزی یا تحصیل‌کرده در مقابل این کار است. جای نگرانی دارد که نکند معاینه پرده بکارت کم‌کم تبدیل به یک رسم در خانواده‌ها شود.

در محل کارم همکاران مجردم که عموما زیر ۳۰ سال هستند بعد از عقد، مجبور به تهیه این گواهی شده‌اند. یکی از همکارانم عقیده دارد «آنکه را حساب پاک است از محاسبه چه باک است» او می‌گوید: همسرش از او خواسته برای آنکه حرف‌وحدیثی از جانب خانواده‌اش پیش نیاید این کار را انجام دهد. همکار دیگرم نیز با اصرار خانواده‌اش تن به این معاینه داده است و می‌گوید مادرم با گریه مرا راضی به این کار کرد. چون در ۱۲ سالگی از بلندی پرت شدم و چند جای بدنم شکست. همیشه مادرم نگران این مسئله بود که مبادا ضربه ناشی از پرت شدن باعث از بین رفتن بکارتم شده باشد و حالا که ازدواج کرده‌ام، بیشتر نگران شده است. ولی من از کاری که کردم راضی نیستم و احساس آشفتگی و خشم دارم اما مجبور شدم به خاطر مادرم این کار را انجام دهم. در حقیقت زنان برای تبرئه کردن خود از اتهامات بعد از ازدواج به این عمل تحقیرآمیز تن می‌دهند اما در حقیقت کمک می‌کنند به این‌که این رسم غلط در لباسی نو به زیستن ادامه دهد.
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded