Profile cover photo
Profile photo
Hamed Ghadiri
1,868 followers -
هیچ
هیچ

1,868 followers
About
Posts

Post has attachment
اگر روزی حکیمی ...
زنگ زدم که «کتاب آماده‌ست؟» گفت «آره ولی فقط تا هشت
هستیم.» ساعت را نگاه کردم؛ هفت و نیم بود. تا وسایل‌م را جمع کنم و این تن خسته و
بی‌حوصله را از میدان فلسطین پیاده یا با ماشین بکشانم سرِ جمال‌زاده یحتمل از هشت
می‌گذشت. چاره‌ی این ترافیک‌های بی‌مفر تهران ف...

اگر روزی حکیمی دیدی ...

زنگ زدم که «کتاب آماده‌ست؟» گفت «آره ولی فقط تا هشت هستیم.» ساعت را نگاه کردم؛ هفت و نیم بود. تا وسایل‌م را جمع کنم و این تن خسته و بی‌حوصله را از میدان فلسطین پیاده یا با ماشین بکشانم سرِ جمال‌زاده یحتمل از هشت می‌گذشت. چاره‌ی این ترافیک‌های بی‌مفر تهران فقط موتور است. از درِ دفتر که بیرون آمدم، ایستادم کنار خیابان برای موتور. فن موتورگیری دست‌کم دو واحد درسی است؛ یکی تئوری و یکی عملی. چه‌طور بایستی و چه زاویه‌ای به بدن‌ت بدهی که تاکسی‌ها بوق نزنند اما موتوری‌ها نخ را بگیرند و سراغ‌ت بیایند. قدم بعدی قیمت‌گذاری‌ست. جوش خوردن معامله با موتوری‌ها الگوریتم‌های مختلفی دارد؛ مثلا جوش سه‌مرحله‌ای یا جوش «انقد می‌بری منو» که اخیرا یاد گرفته‌ام.

القصه بنا به طُرق موتورگیری ایستادم و خیلی زود جوانکی جلوی پام ایستاد. جلیقه‌ی آبی به تن داشت؛ یعنی که پیک آنلاین است. لاغراندام بود و سبزه. گفتم «جمال‌زاده!» چند ثانیه فکر کرد و گفت «باشه. بریم.» این یکی از ترفندهای موتوری‌هاست که تو را از بازی قیمت‌گذاری حذف کنند. وقتی بی‌قیمت سوار شوی، دمِ مقصد بی‌چک‌و‌چانه حرف او مقدم است. گفتم «چند؟» بی‌تفاوت گفت «خودت بگو.» گفتم «سه تومان. یه توقف که برم یه کتاب بگیرم. اگه پایه‌ای بعدش هم بریم جیحون چهارتومان. مجموع هفت تومان.» شسته‌رفته قیمت دادن ترفند بی‌حوصله‌هاست. یعنی مقطوع فلان می‌دهم و چک‌و‌چانه نزن. منتظر بودم ان‌قلت بیاورد که خیلی راحت گفت «باشه.» بی‌دردسر سوار شدم و راه افتادیم.

رسیدیم سر جمال‌زاده. گفتمش یکی دو دقیقه منتظر بمان که برگردم. بدو رفتم و کتاب را گرفتم و برگشتم. دم موتور که رسیدم، کیف‌م را باز کردم که کتاب را بچپانم توش که پرسید «کتاب چیه؟» چه باید می‌گفتم؟ موضوع را؟ نویسنده را؟ حوزه‌اش را؟ یحتمل سوال‌ش از جنس سوال‌هایی بود که آدم‌ها می‌پرسند تا سرِ صحبت را باز کنند. این سوال‌ها خودشان معنایی ندارند؛ دنبال جواب نیستند و فقط باب حرف را می‌گشایند و بعد، دود می‌شوند و به هوا می‌روند. پس کلی‌ترین و بی‌مایه‌ترین جواب کفایت می‌کرد. گفتم «فلسفه». ماجرا از همین‌ جواب‌م شروع شد.

هندل زد و هم‌زمان گفت «خیلی هم خوب! پس به‌م بگو فلسفه چیه؟» چندبار این سوال را شنیده باشم خوب است؟ توی آرایشگاه، توی تاکسی، صف نان، بین فامیل و هزارتا جای دیگر. آدم‌ها فکر می‌کنند وقتی می‌فهمند کسی درس و رشته‌اش چیست، مرتبط‌ترین سوال‌ها را باید بپرسند و مرتبط‌ها را هم همین‌ها می‌دانند. مثلا دوستی انسان‌شناسی خوانده بود. می‌گفت کسی از او پرسیده بود «تو که انسان‌ها رو می‌شناسی، بگو من الان چه جور انسانی‌ام؟» یا هم‌سرم که جامعه‌شناسی خوانده می‌گوید یک‌بار ازش پرسیده‌اند «تو که جامعه‌ را می‌شناسی، بگو جامعه‌ی ما چه‌طوره الان؟» وقتی سوال‌ها از این جنس اند و این‌قدر تکراری، ما هم برای‌شان پاسخ آماده داریم.

پاسخ آماده‌ی من؟ جایی شنیده بودم و تقریبا از حفظ بودم‌ش. «روزگاری اژدهاها زنده بودند و یه سری آدم‌ها تربیت‌شون می‌کردند و یه سری ازشون می‌ترسیدند و برنامه می‌ریختند برا کشتن‌شون. راز اژدهاکشی معنا داشت اون موقع. اما فلسفه یعنی آموزش راز اژدهاکشی وقتی همه‌ی اژدهاها مرده‌اند.» قند توی دل‌م آب شد از این جواب. گام بعدی را پیش‌بینی می‌کردم؛ بحث بازار کار پیش می‌آید و می‌گویم هیچ بازاری ندارد فلسفه. بعد هم او شروع می‌کند از رشته‌ی خودش یا بستگان‌ش گفتن که آن‌ها هم با فوق‌لیسانس یا دکترای فلان رشته، راننده‌ی آژانس یا دست‌فروش اند و ای آقا! مملکت ما همین است و لاجرم، نوبت بحث‌های سیاسی می‌رسید.

اما واکنش‌ش هیچ‌جوره با این الگوریتم‌ها و برنامه جور نبود. گفت «دست بردار! شوخی نکن. جدی بگو می‌خوام بدونم. فلسفه چی اه؟» یک لحظه چنته‌ام خالی شد. غیرمنتظره بود برای‌م و بالطبع جواب حاضر و آماده‌ای نداشتم. باید خرت‌و‌پرت‌های ذهن‌م را، ریز و درشت‌هایشان را، این‌ور و آن‌ور می‌کردم تا جواب پیدا کنم. به بهانه‌ی نشان دادن راه میان‌بُر، کمی زمان خریدم. رفتم سراغ حرف‌های جلسات اول کلاس‌های فلسفه. «آدم‌‌ها داشتند زندگی‌شون رو می‌کردند. یک‌دفعه دچار التفات شدند. انگار کن از بیرون نگاه کنند به عالَم. وضع‌شون شده بود مثل آدمی که توی یه اتاق تاریک ناشناخته ول‌ش کنند. جهان مجهول بود براشون و ناامن. برای این‌که این اتاق تاریک امن بشه براشون و بتونند زندگی کنند توش، شروع کردن به شناختن. کورمال‌کورمال گوشه‌کنار رو دست زدند تا بفهمند جهان چیه و چه شکلی اه تا بتونند یه قاعده‌ی کلی براش بگن. این شد فلسفه.» باطمأنینه سر تکان داد؛ انگار که بخواهد بگوید «اوهوم.» از قرارِ معلوم، پیچ تاریخی را رد کرده بودم. جوابی روی میز گذاشته بودم که هم او را راضی کرده بود و هم خودم را.

چند ثانیه گذشت. انگار حرف‌م را مضمضه کرده باشد؛ یک‌دفعه گفت «شناخت قانونی؟» از کجا آورد این قانون را؟ شاید از همان کلمه‌ی «قاعده» این را برداشت کرد اما هرچه که باشد، عجیب مناسب این‌جا بود این کلمه. برایش از «لوگوس» گفتم و این‌که اتفاقا ایده‌ای شبیه همین «شناخت قانونی» داشته‌اند که بگذریم.

رسیدیم پشت چهارراه. منتظر ماندیم تا چراغ سبز شود. پرسید «حالا عرفان چیه؟» قاعدتا نباید جوابی می‌داشتم. من نهایتا یک کتاب فلسفه توی کیف‌م بود و حوزه‌ی استحفاظی‌م هم محدود بود به همان فلسفه. اما خب جواب دادم؛ از همان جواب‌هایی که اول کتاب‌های فلسفه و عرفان می‌نویسند. گفتم راه رسیدن به حقیقت از فلان مسیر. حالا از من نخواهید که توضیح دهم آن موقع پشت موتور چه چیزی بافته‌ام.

حرف‌م که تمام شد، بلافاصله پرسید «پس حکمت چیه؟» دیگر جوابی نداشتم. واقعا حکمت چیست؟ خوانده بودم که داوری چیزی می‌گوید درباره‌ی تفاوت فیلسوف و حکیم. اما توقع نداشته باشید روی موتور یادم بیاید که قدیم‌تر چه خوانده بودم. من‌و‌من کردم. چه باید می‌گفتم؟ گفتمش که حکمت انگار یک‌جور بصیرت است. ممکن است پدربزرگ‌م که با زندگی دست‌و‌پنجه نرم کرده، حرفی بزند که روی من کار کند. فیلسوف نیست اما حکیمانه حرف زده. حکمت انگار باید خیس بخورد. از وقتی به زبان می‌آید آرام‌آرام خیس می‌خورد و تازه طعم و معنا می‌گیرد و می‌بینی چه بصیرتی در آن نهفته است.

فهمید؟ نمی‌دانم. خودم که هیچ چیزی نفهمیدم از این حرف‌. اما هیجان‌زده سر تکان می‌داد که یعنی فهمیدم. پرسید «از جهان‌های موازی چی؟ چیزی می‌دونی؟» توی دل‌م به خودم گفتم دوباره افتادی توی مخمصه. ما نهایتا از جهان‌های ممکن حرف می‌زنیم و این حرف‌ها را یا توی فیزیک می‌زنند یا توی ماوراء‌الطبیعه. به ما چه ربطی دارد جهان‌های موازی؟ پس گفتم‌ش که «نمی‌دونم والا. بلد نیستم.» خودش ادامه داد و مجلس روی موتور را به دست گرفت. «یه مسافر داشتم مهندس بود ... این مسافرای ما چه خوب از آب درمیان؛ مثل شما و مهندس ... می‌گفت جهان‌های موازی داریم. ...» من دیگر گوش نمی‌دادم. معلوم بود می‌خواهد از این حرف‌های بی‌سروتهی را بزند که هشت دست چرخیده و حالا از معنا تهی است. اما یک جای حرف‌هاش میخکوب‌م کرد. براق شدم که گوش بدم. «... من خودم چون یه بار روح از بدن‌م جدا شده می‌فهمیدم حرف مهندس رو.» ماجرا جذاب شده بود. منتظر بودم از سفرش بین جهان‌های موازی حرف بزند و بگوید که تجربه‌ای نزدیک از جهان‌های موازی دارد. اما گفت «... به قول مهندس، انرژی‌ها بین این جهان‌ها تبادل می‌شه.» ناخواسته جهان‌های موازی را تبدیل کرد به جهان‌های متوالی. «ممکنه خیلی از رنج‌هایی که توی زندگی می‌کشم به خاطر زندگی‌های قبلی‌م باشه.» با دست یکی از ماشین‌های لوکس نمایشگاه را نشان داد. «زور می‌زنه یه میلیون بیش‌تر بفروشه این رو. اما نمی‌دونه توی زندگی بعدی‌ش چوب‌ش رو می‌خوره.» حالا می‌خواست قانع‌م کند که زندگی‌های متوالی ممکن است. «پونزده‌سالگی یه بار مامان‌م گفت دی‌شب به یه زبون دیگه حرف می‌زدی. گفتم هذیون می‌گفتم حتما. گفت نه! هذیون نبود. یه زبون بود. بعد از اون، یه احوالاتی برام پیش اومد.»

سر کوچه رسیده بودیم. من نپرسیدم منظورش از احوالات چی بود. او هم نگفت. اما وقتی داشتم پیاده می‌شدم، گفت «من اعتقاد دارم آدم‌ها از جنس نور اند. مختص به همین کالبَد مادی نیستند. خدا زندگی‌به‌زندگی می‌چرخوندشون تا پاک شن بعد ببردشون.» یعنی داشت از ایده‌ی تناسخ حرف می‌زد؟ نمی‌دانم. جدی نگرفتم و بی‌تفاوت گفتم «ایده‌ی جالبی اه.» چند ثانیه سکوت و بعد، پول را حساب کردم و خداحافظی کردیم.

تا خانه چند قدم راه بود. راه می‌رفتم و حرف‌هاش را سبک‌سنگین می‌کردم. حرف‌هاش تازه داشت خیس می‌خورد برای‌م. کم‌کم داشت طعم و معنا می‌گرفت. حیف شد. باید برمی‌گشتم و می‌گفتم حکمت یعنی همین حرف آخری‌ت.

Post has attachment
تازگی راه‌م به توییتر افتاده. اگر دوست داشتید، توی توییتر هم پیدا کنیم هم را.

#خیره_در_مغاک

یکم. خیره در مغاک
می‌خواهم درباره‌ی مرگ ــ‌این همیــــشگی نامأنـــــوس‌ــ بنویسم. مرگ نه یک مسئله‌ی ساده بل یک بحران است؛ بحرانی زمخت و نچسب و البته گریزناپذیر. آیا می‌توان از آن غافل بود و موعد مواجهه با آن را صرفا به همان موعد ناگزیرش موکول کرد؟ به‌گمان‌م نه. غفلت از مرگ یعنی غرق شدن در زندگی و مواجهه‌ی ناگهانی با مرگ (مرگ کسی یا خبر بیماری لاعلاج خودمان یا ساده‌تر: فکرهایی که گاهی در سکوت شب‌های تنهایی به سراغ‌مان می‌آید) برای غریق ِ زندگی هول‌ناک‌تر است و به‌یک‌باره همه چیز را از معنا تهی می‌کند. چاره‌ای نیست. باید به مغاک خیره شد.

باید به مغاک خیره شوم و این خیرگی را با نوشتن دنبال می‌کنم. با نوشتن شاید نتوانیم بحران مرگ را حل کنیم (که قطعا چنین است) اما برکاتی دارد؛ دل آرام می‌گیرد و کم‌کم امر زمخت و نچسبی مثل مرگ کمی مأنوس و انعطاف‌پذیر می‌شود؛ آن‌طور که شاید قرابت‌م با آن را درک کنم و به آن آگاه شوم.

بنابراین مرگ‌نوشته‌ها احتمالا هیچ ساختاری ندارند. نه لزوما فلسفی اند و نه لزوما خاطره اند و نه لزوما علمی اند و نه لزوما هیچ چیز دیگر. فقط «نوشته»‌ اند. پس ماجرای «خیره در مغاک» خیلی ساده است: چون مرگ نامأنوس است و البته ناگزیر، می‌خواهم با نوشتن درباره‌اش کم‌کم انس بگیرم با آن.

#خیره_در_مغاک
از ام‌روز چیزهایی با این تگ می‌نوبسم.

از صبح كه خبرش را شنیده‌ام دل‌م خون شده. مدام توی ذهن‌م زبان‌حال مادرش می‌آید که «می‌خواستم بزرگ شی دخترک‌م.» غم از این سنگین‌تر؟

«عصر» آن‌چنان چیزی‌ست که مؤلفه‌هایش را هم‌چون اموری ضروری و گریزناپذیر پیش روی انسان‌ها قرار می‌دهد. ما در عصر علم ساکن این عالم شده‌ایم. ما ناگزیر ایم از ارزش‌مند دانستن علم. ما ناگزیر ایم از این‌که پایتخت عالم را موطن علم بدانیم. ما ناگزیر ایم از این‌که حیات معنادار را حیات علمی‌ بدانیم. قهرمان ما دانش‌مند است.

دانش‌مند می‌جنگد؛ همان‌طور که سرباز در خط مقدم. عالَم هم‌چون اتاق تاریک و ناشناخته است که ناگاه ما را در آن انداخته‌اند. نتیجه؟ وهم و ترس قلب‌مان را پر می‌کند. دانش‌مند همان فرد جسوری‌ست که در اتاق تاریک جلو می‌رود و آرام‌آرام چیزها را لمس می‌کند تا کم‌کم نشان‌مان دهد که خطری نیست و می‌توانیم آرام بگیریم.

این عالم دو نوع شهروند دارد: شهروند اصیل و شهروند برده. شهروند اصیل آن‌ کسی‌ست که در این عالم می‌زید و آن را پیش می‌برد و شهروند برده آن است که اساسا چشمان‌ش به دهان شهروندان اصیل است. اگر قرار باشد عالمی دیگر بباید، لاجرم شهروند اصیل است که می‌تواند این تغییر را بدهد. شهروند برده هرچه ادعا کند هیچ دخالتی در مناسبات این عالم ندارد. دانش‌مند اصیل‌ترین شهروند این عالم است.

حالا خبر رسیده است که یکی از شهروندان اصیل این عالم ــ‌شهروندی که نخواست در خیل شهروندان برده بماند و به شهروندان اصیل پیوست‌ــ فوت کرده است.

شش‌ماه پیش رفتم سردشت. قرار بود کتاب «جزیره‌ی خون» را بنویسم که روایت شهر سردشت است. می‌خواستم از نزدیک شهر را ببینم و با پیشمرگ‌های بومی حرف بزنم و منطقه را بشناسم.

تا پیش از آن، «حاج‌علی اکبری» تنها یکی از نام‌هایی بود که در اسناد اطلاعات سپاه دیده بودم‌ش. حاج‌علی اکبری مدتی فرمانده سپاه سردشت می‌شود و تیرماه ۶۰ به شهادت می‌رسد. همین. همه‌ی چیزی که داشتم همین بود.

در سردشت، با چند نفر از بومی‌هایی مصاحبه کردم که آن‌روزها دوشادوش حاج‌علی اکبری جنگیده بودند. حالا اوضاع فرق کرد. یکی‌شان می‌گفت من نوجوان بودم و عاشق حاج‌علی اکبری. وقتی داشت نحوه‌ی شهادت حاج‌علی‌ اکبری را ترسیم می‌کرد، بغضش گرفت و صداش لرزید. بعدتر فهمیدم که حاج‌علی‌ اکبری از محافظان بیت امام خمینی بود اما دل‌ش تاب در تهران ماندن را نداشت. پس با تعدادی از پاسداران گردان دژبان پادگان ولی‌عصر (عج) عازم منطقه شده بودند.

حالا تیرماه است و چند روز دیگر سال‌گرد شهادت او. احتمالا چیز چندانی ازش نمی‌دانیم. پس تکه‌ای از کتاب «جزیره‌ی خون» را می‌آورم. در این تکه، روایتی کوتاه از حضور او در سردشت و نحوه‌ی شهادتش را آورده‌ام.

در این روایت، ارجاعات‌م را هم در کامنت اول می‌آورم تا اسناد مطلب هم در دست باشد. ان‌شاء‌الله کتاب «جزیره‌ی خون» در آینده‌ی نزدیک توسط انتشارات فاتحان منتشر خواهد شد.

- - -
روایت شهادت حاج‌علی اکبری، فرمانده سپاه سردشت/تیر ۱۳۶۰

اواخر سال 59، صالح صالح‌زاده (فرمانده وقت سپاه سردشت) از سپاه و فرمانداری سردشت به فرمانداری مهاباد منتقل شد. سپاه سردشت حدود دو ماه بدون فرمانده بود. (۱) در این مدت، کارها به دست حاج‌علی اکبری بود. او در فرماندهی قاطع بود. موسی شهاب «ایشان در عین حال که قیافه‌ی عبوسی داشت، بسیار دل‌رحم بود.»(۲) منصور قادرزاده «یک شب آمد گفت منصور بلند شو برویم. ‌رفتیم داخل کوچه‌های شهر. گفتم دنبال چه می‌گردی حاجی؟ گفت دنبال فقیر. گفتم چطور می‌خواهی پیدایشان کنی؟ گفت از نور چراغ خانه‌شان. هر خانه‌ای که نور چراغش سوت و کور بود یعنی فقیر است. ندارد.»(۳)

با هدایت حاج‌علی اکبری مهم‌ترین کار سپاه شد کار تبلیغاتی. پاسدارها با خانواده‌هایشان آمدند سردشت. همسرانشان در مساجد و مقرها برای خانم‌های سردشتی کلاس قرآن، خیاطی و نقاشی برگزار می‌کردند. بچه¬ها در نمازجمعه¬های اهل سنت شرکت می¬کردند. با بزرگان شهر مراوده داشتند و به مراسم¬های آنها می¬رفتند. خیلی از بچه¬های سپاه هم با دخترهای بومی سردشت ازدواج کردند. با این کارها می‌خواستند صف مردم را از ضدانقلاب جدا کنند.(۴) نیمه‌ی اردیبهشت‌، به سپاه سردشت مخابره شد که تا تعيين فرمانده جديد فرمانده عمليات سردشت، یعنی حاج علی اکبری، مسؤليت را به عهده بگيرد.(۵) حاج‌علی اکبری شد فرمانده سپاه سردشت.

سپاه سردشت برای ضربه زدن به ضدانقلاب باز هم به مقرهای آن‌ها در روستاهای اطراف حمله می‌کرد. 12 خرداد 60، همراه با ارتش، ژاندارمري و نيروهاي محلي در روستاهاي ميرشيخ‌حيدر و بيوران پايين عملیاتی انجام دادند که تعدادی از ضدانقلاب را کشتند، ‌شش نفر از نیروهای خودی نیز مجروح شدند.(۶)

چهل روز بعد، برنامه ریختند تا به روستای مراغان بروند. روستای مراغان سه چهار کیلومتری جنوب سردشت است.(۷) کنار روستا تپه‌ی بزرگی بود که حزب روی آن تپه مقر داشت.(۸) حاج‌علی اکبری خودش نیروها را سروسامان داد تا راه بیفتند. منصور قادرزاده «حاج اکبری را خیلی دوست داشتم. همیشه یک لباس کردی پشم سفید می‌پوشید با کلاش. پدرم، سعید قادرزاده که مسئول بسیج عشایر بود، بیمارستان بستری بود. حاج‌ اکبری گفت یکی دو ساعته می‌رویم و برمی‌گردیم. تو برو بیمارستان پیش پدرت باش. عباس برادر حاج‌ اکبری چهارده‌ساله بود و دو‌ سه روز بود آمده بود سردشت. اصرار کردم که حداقل عباس را پیش من بگذار. گفت من هم می‌خواهم بماند اما دوست دارد بیاید.»(۹) عباس هم همراه نیروها رفت.

ساعت 4 صبح 22 تیر نیروها راه افتادند سمت مراغان.(۱۰) عزیز حیاک « حدود ساعت شش صبح با صدای تیراندازی از خانه بیرون آمدم. از یکی از بچه‌ها پرسیدم چه شده؟ گفت حاج اکبری صبح زود رفتند مراغان. ده نفر از نیروهایم را برداشتم و به‌طرف مراغان راه افتادم. حاج اکبری از پایین همان تپه‌ای که مقر حزب بود، نیروهایش را به داخل روستا برده بود. حزبی‌ها هم متوجه شده بودند و آنها را توی روستا محاصره کرده بودند.»(۱۱)

در منطقه نیروهایی بودند که بهشان می‌گفتند برگه‌ای. اینها عضو رسمی حزب نبودند و داوطلبانه برای حزب کار می‌کردند. پیرمردی از همین برگه‌ای‌ها با تفنگ برنو بالای تپه کمین کرده بود.(۱۲) پیرمرد عباس را نشانه رفت.(۱۳)‌ عباس زخمی شد، دردش آن‌قدر زیاد بود که توی علف‌زار دائم دور خودش می‌چرخید.(۱۴) حاج اکبری رفت سمتش.(۱۵) سه بار غلت زد تا خودش را به عباس برساند. سومین غلت پیرمرد یک تیر دیگر شلیک کرد و تیرش خورد به حاج‌ اکبری. حاج اکبری با زحمت خودش را ‌رساند به عباس. اما دیگر جانی نداشت. همان‌جا شهید شد.(۱۶)

عزیز حیاک «بقیه‌ی نیروها هم مجبور شدند با جنگ‌وگریز برگردند عقب.»(۱۷) غیر از عباس و حاج اکبری، ماندگار، لر‌نژاد، شارقی، حسن‌پور و داود‌آبادی هم شهید شدند و جسدشان افتاد دست ضدانقلاب. محمود علیزاده مفقود شد و پنج نفر هم مجروح شدند.(۱۸) پاسدارها با اهالی روستا هماهنگ کردند که جنازه‌های شهدا را از ضدانقلاب بگیرند. جبلی «ضدانقلاب جنازه‌ها را گذاشت کنار چشمه‌ای در سایه. بعد از سه روز ما رفتیم و آوردیمشان.»(۱۹)

روایت‌های دیگر را در «خرده‌روایت‌ها» بخوانید:
https://t.me/hamedghadiri01

Post has attachment
«رستاخيز داعش» منتشر شد. بخريد و بخوانيد و به هركسی كه دوست دارد درباره‌ی داعش بداند هدیه دهید.

توضیحات درباره‌ی کتاب و نیز مقدمه‌های نویسنده و مترجم در «خُرده‌روایت‌ها»:
https://t.me/hamedghadiri01
Photo

وقتی روایت‌های متعدد از یک واقعه هم‌دیگر را تکمیل می‌کنند.

ما برای پیدا کردن روایت یک ماجرای تاریخی با آدم‌ها مصاحبه می‌کنیم و به سند‌ها و روزنامه‌ها سرمی‌زنیم. در این‌جا می‌خواهم یکی از نمونه‌هایی را طرح کنم که در آن، دو روایت از یک واقعه‌ی تاریخی هم‌دیگر را اصلاح یا تکمیل می‌کنند.

یکی از کارهایی که اخیرا در دست دارم تهیه‌ی روایتی از اوضاع و احوال شهر مهاباد در غائله‌ی مناطق کردنشین است. همان روزهای اولی که انقلاب پیروز شد، حزب دمکرات در شهر مهاباد فعال شد و پادگان این شهر را اشغال کرد. تا سال‌ها درگیری‌هایی در این مناطق در جریان بود. هنوز هم رگه‌هایی از این درگیری‌ها در شهرهای مناطق کردنشین وجود دارد.

در بخشی از این پروژه، با فردی مصاحبه کردم که سال ۱۳۵۸ یکی از کاشانی‌هایی بود که به‌عنوان پاسدار به شهر مهاباد اعزام شده بود. در آن زمان نوجوانی دبیرستانی بود که به‌تازگی به عضویت سپاه درآمده بود و خیلی زود، کارش به مهاباد افتاده بود. اسمش را می‌گذارم «م.ح». من از «م.ح» خواستم که هرچه به چشم دیده را تعریف کند. چیزهای زیادی برای‌م تعریف کرد که یکی از آن‌ها چنین بود:

«به ما گفتند در شهر درگیری شده. سوار نفربر شدیم و رفتیم. چهارنفر بالای نفربر بودیم و هفت‌هشت‌نفر پایین نفربر. اصغر وصالی فرمانده عملیات‌مان بود. گفت آن‌هایی که بالا نشسته‌اند پشت‌بام‌ها را بزنند و آن‌هایی که پایین ‌اند، کف خیابان را. وسط چهارراه یکی از نیروهای ضدانقلاب نارنجکی طرف ما پرت کرد. نارنجک درست بالای سر ما وسط ما چهار نفر منفجر شد. یکی از ما حسین جمال بود که فک سمت راستش کلا رفت و درجا شهید شد. من و حسین گلشن هم به‌شدت مجروح شدیم. بازوی دست چپم، پشت گوش سمت چپم ترکش خورده بود و صورتم سوخته بود. آن‌قدر که داخل مقر سپاه، آقای ابن‌الرسول آمده بود بالای سر من و آقای گلشن فاتحه خوانده بود و رفته بود برای درگیری. آن‌هایی که پایین بودند هم زخمی شده بودند. راننده‌ی نفربر یک ارتشی بود که خودش زخمی شده بود و پشتش داشت خون می‌آمد، اما با کمال شجاعت ما را برگرداند داخل مقر سپاه. وسط تانک خون داشت موج می‌زد. نفربر توی سپاه متوقف شد. ما را از نفربر بیرون بردند. با هلی‌کوپتر ما را منتقل کردند ارومیه.»

این روایت به‌تنهایی کامل است و به نظر نمی‌رسد که مشکلی داشته باشد. ولی بعدتر، وقتی روزنامه‌های آن‌ روزها را بررسی می‌کردم، به گزارش جالبی رسیدم. روزنامه‌ی کیهان در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۵۸ می‌گوید که دو روز قبل در مهاباد درگیری شده و چند پاسدار مجروح شده‌اند. اتفاقا در همان گزارش، مصاحبه‌ی مختصری با یکی از مجروحان حادثه به نام امیرحسین شجری انجام داده بودند. امیرحسین شجری تعریف می‌کند:

«به اتفاق گروهی از پاسداران، ظهر با دو نفربر برای سایر پاسداران غذا می‌بردیم که در راه مورد حمله مهاجمان مسلح قرار گرفتیم. در نخستین مرحله، نفربر اولی متلاشی شد و از 9 سرنشین آن شش تن زخمی شدند و یک برادر پاسدار به نام حسین جمال کاشانی به درجه شهادت نائل آمد. در نفربر دوم که خودم نیز سوار آن بودم، تنها من زخمی شدم و تمامی مجروحی به ارومیه انتقا یافته و تحت درمان قرار دارند.»

هر دوی این روایت‌ها درباره‌ی یک واقعه‌ی واحد است؛ چون هر دو راوی از شهادت «حسین جمال» صحبت می‌کنند. اما تعارض‌های میان این دو روایت چیزهای جالبی به ما یاد می‌دهد:

تعارض نخست) امیرحسین شجری می‌گوید نفربرها برای پاسدارها غذا می‌بردند اما «م.ح» می‌گوید برای درگیری رفته بودیم.

در مواجهه با چنین تعارضی، حرف امیرحسین شجری قابل قبول است. چرا؟ چون تنها دو روز بعد از حادثه نقل شده است. اما «م.ح» از پسِ دیواری سی‌ساله ماجرا را روایت می‌کند و بسیار محتمل است که جزییات را فراموش کرده باشد یا با واقعه‌های دیگری خلط کرده باشد.

تعارض دوم) اگر بپذیریم که نفربرها برای حمل غذا بودند، آن‌وقت یک‌جای دیگرِ روایت «م.ح» مشکل پیدا می‌کند؛ آن‌جا که از قول اصغر وصالی می‌گوید «آن‌هایی که بالا نشسته‌اند پشت‌بام‌ها را بزنند و آن‌هایی که پایین ‌اند، کف خیابان را.» عقل حکم می‌کند که در چنین مواقعی، قرار نیست سرنشینان نفربر پشت‌بام‌ها و کف خیابان را «بزنند». آن‌ها نهایتا باید حواس‌شان به پشت‌بام‌ها و کف خیابان‌ها باشد. بنابراین، می‌توانیم روایت «م.ح» را این‌طور اصلاح کنیم که «اصغر وصالی گفت آن‌هایی که بالا نشسته‌اند پشت‌بام‌ها را بپایند و آن‌هایی که پایین اند، کف خیابان را.»

اما آیا این دو نکته‌ای که علیه روایت «م.ح» بود باعث می‌شود روایت‌ش را کنار بگذاریم؟ خیر. مثلا من توانستم با استفاده از روایت او جواب یکی از سوال‌هایم را بگیرم. ما هیچ تاریخ دقیقی از ورود اصغر وصالی به مهاباد نداشتیم. اما با کمک این روایت می‌توانیم بفهمیم که اصغر وصالی قبل از ۲۸ مهر ۵۸ وارد مهاباد شده بود. یا توصیفاتی که «م.ح» از داخل نفربر و نحوه‌ی مجروحیت خودش و دیگران می‌دهد، به ما کمک می‌کند تصویری پرجزییات از این واقعه داشته باشیم.

پ.ن: بعدتر یکی دیگر از روایت‌های جالب «م.ح» را نقل می‌کنم و آن را نیز با روایت یکی دیگر از حاضران مقایسه می‌کنم. در كانال «خرده‌روایت‌ها» روایت‌ها را ببینید
https://t.me/hamedghadiri01
Wait while more posts are being loaded