Profile cover photo
Profile photo
Atoosa Afshin-Navid
326 followers
326 followers
About
Posts

Post has attachment
Atoosa Afshin-Navid commented on a post on Blogger.
شما لطف می کنید آزیتا جان :)
Add a comment...

اوضاع قمر در عقرب است.

اوضاع قمر درعقرب است. دلار ساعت به ساعت بالا و پایین می‌شود. مسکن چهل درصد رشد قیمت داشته. میوه‌های تابستانی محصول وطنی چنان گران شده‌اند که باید فقط نگاهشان کنی و بو بکشی‌شان. اما بازار تجریش در عطر غنچه‌های محمدی شناور است. باور کنید. من همین شنبه گذشته تجربه‌اش کردم. بازار تجریش مثل همیشه نبود. هیچ چیز مثل همیشه نیست. ترس و خشم از سر هر بام و هره‌ای- اگر هره‌ای مانده باشد- سرک می‌کشد. بازار تجریش پر بود از دستفروش‌هایی که تنها غم، مهمان چشم‌خانه‌هایشان نبود. بازار تجریش پر بود از چشم‌هایی که در عمقشان عجز و وحشت نشسته بود- زندگیی به شماره افتاده- اما باور کنید نه تنها همین بازار تجریش در عطر گل محمدی شناور بود که در فضای آکنده از ترس و فقر و عجزش صدای گیتار پسر جوانی ‌پیچیده بود که اگر چند دقیقه‌ای پای ساز زدنش و آن لبخند گاه‌گاهی‌اش می‌نشستید فکر می‌کردید تصویری از بهشت و جهنم به اشتباه روی هم افتاده است.
اوضاع قمر در عقرب است. ینگه دنیا که مهد تمدن است در دست دیوانه‌ای‌ست که کمر به قتلمان بسته. از گفتنش واهمه‌ای ندارد. حالا هم ما می‌دانیم او جنازه‌هامان را می‌خواهد و هم او اعلام می‌کند که مرده ما برایش بهتر از زنده‌مان است. البته این شرایط تازگی ندارد. یک بار هم آن یکی ابرقدرت در سال‌های پایانی حیات قاجاری‌ها چنان کمر به قتلمان بست که قحطی دامن کشور را گرفت و این سرزمین بیشتر از نیمی از جمعیتش را از گرسنگی از دست داد و مردم که از گرسنگی به گوشت مرده همسایه‌هاشان پناه آوردند قراردادی جلویمان گذاشتند که به موجبش افتخار مستعمره بودن حضرت ملکه را پیدا می‌کردیم. اوضاع همان است. آینده تاریک است اما در این تاریکی که باید با سوسوی فیلترشکن‌ها راهت را به این سایت و آن شبکه اجتماعی باز کنی یک ساعت بعد از پایان کنکور ۹۷ شاگردان قدیمی‌ات پیغام می‌دهند که «کلاس داستان‌نویسی ما چی می‌شه» و تو در حالیکه مشغول خواندن خبری درباره شرکت‌های دریافت کننده ارز دولتی‌ هستی بلافاصله جواب می‌دهی «می‌ذارم. شماها بخواین می‌ذارم.» و فتیله کلاس داستان‌نویسی را بالا می‌کشی. پوشه کلاسهای نوجوان‌هایت را برمی‌داری و انگار نه انگار در این یک سال گذشته پول ملی کشورت به خاک سیاه نشسته به خودت می‌گویی «خب سال پیش تا کجا رسیده بودیم؟» و کاغذ نو برمی‌داری و خودنویس و ادامه طرح درس امسال را می‌زنی و به خودت می‌گویی «گور پدر ارزش ریال. چهار سال از این هشت نفر چنان داستان نویس‌هایی ساخته‌ام که محال است ردشان بر ادبیات بیست سال آینده این سرزمین نماند»
اوضاع قمر در عقرب است. آب نیست. می‌گویند صرفه‌جویی کنید. اما یک هفته است آب از روی پل سیدخندان از محل شلنگ‌های آبیاری گلدان‌های احمقانه روی پل شره می‌کند. چند روز در فضای عمومی فحش می‌دهم. بعد خیلی روشنفکرانه در توییتر فحش می‌دهم. بعد حالم از خودم به هم می‌خورد. به شکایات شهرداری خبر می‌دهم. پرونده شکایت تشکیل می‌دهم. آب هنوز شره می‌کند. به یکی از دوستانم در خبرگزاریی خبر هدررفت آب را می‌دهم و ازشان می‌خواهم اگر می‌توانند گزارشی تهیه کنند. دلم آرام نمی‌شود. آب همچنان شره می‌کند. من همچنان به مخاطب نامشخصی فحش می‌دهم. زیر حساب توییتری یکی از شورای شهریها در مورد شره آب از پل سیدخندان می‌نویسم. اوضاع قمر در عقرب است. ارز چهارهزار و دویست تومنی زبان بسته به حساب شرکت‌هایی سرازیر شده که وجود خارجی ندارند. درست مثل آب روی پل سیدخندان که جایی می‌ریزد که قرار نیست موجود تشنه‌ای را سیراب کند. فحش می‌دهم. اما بالاخره شره آب قطع می‌شود. زیر پل خشک است. نفس راحتی می‌کشم. دلم نمی‌خواهد پل سیدخندان خراب شود. من سالها با ماشین پدرم از روی این پل رد شده‌ام و سالها به دهها بالکنی نگاه کرده‌ام که پر بود از خنززپنزرهای جنگ‌زده‌ها و سالها پدرم می‌گفت باید شهر این مردم را دوباره بهشان برگردانم. می‌گفت بهشان مدیونم. می‌گفت آنها کشور مرا به من برگردانده‌اند و من حداقل کاری که می‌توانم بکنم اینست که شهرشان را به آنها بازگردانم. پدرم مرده. عزیزترین‌هایی که می‌توانستیم با هم شهر جنگ‌زده‌ها را به آنها برگردانیم مهاجرت کرده‌اند و من تنها کاری که توانسته‌ام بکنم نوشتن قصه همان هتل لعنتی و همان بالکن‌های پر از خنزپنزر لعنتی‌‌ست. رمانی که شش ماه است تمام شده و دارد در کشوی میزم خاک می‌خورد. من فحش می‌دهم. اوضاع قمر در عقرب است. با اینحال ایده‌های تازه به ذهنم هجوم می‌آورد و عطش نوشتن رمان نو غرق لذتم می‌کند.
اوضاع قمر در عقرب است. جمعه است. بسته پیشنهادی اروپایی‌ها خوب نبوده. اینجا و آنجا اعتراض است. ما روبه‌روی باغچه‌ای که تا دو سال پیش می‌شد در اوج تیرماه زیر سایه درختان گردویش ساعت‌ها کتاب خواند و خوشه‌های سنگین از آلبالویش تو را به بهشت می‌برد نشسته‌ایم و به درختان خشکیده و بی‌برگ آلبالو و گردو نگاه می‌کنیم و همانطور که به گوجه‌فرنگی‌های سه سال پیش و نعناع‌های چهارسال پیش فکر می‌کنیم از این می‌گوییم که شاید مشکل در دلار و ریال و این جناح و آن بسته نیست. کنار هم نشسته‌ایم. یک معلم آواز، یک معلم ساز و یک معلم قصه‌نویسی و می‌گوییم شاید مشکل از نبود سرسختی کافی‌ست. شاید از نفهمیدن روح جنگجویی‌ست که امروز به آن نیاز داریم و فکر می‌کنیم چه باید کرد و فکر می‌کنیم چه باید کرد برای سه معلم هنر سوال سنگینی‌ست و لیز می‌خوریم به دنیای نوجوان ها و به نیازمان و یکی می‌گوید جای «دانستن» اینکه دیگران در چنین بحران‌هایی چه کرده‌اند شاید باید روح زمانه‌شان را «حس» کنیم. و فکر می‌کنیم شاید من به جای درس دادن فهم تاریخی ادبیات فلان کشور و آن یکی جای یاد دادن موسیقی همان کشور باید بنشینیم و ببینیم چطور می‌توانیم آموزشمان را چنان در هم بیامیزیم که هنرجوی ما به جای شنیدن نتی یا خواندن کلماتی روح زمانه یک ملت را در بزنگاهش بفهمد و طرح می‌زنیم و جلو می‌رویم و اوضاع قمر در عقرب است. اما باور کنید که طرح ما به زودی جامه عمل می‌پوشد و نوجوان‌های من که دیگر در آستانه جوانی‌اند خواهند نوشت و من رمان تازه قلم خواهم زد و نترسید و نروید و اگر خواستید ریال‌هایتان را دلار کنید و ایرانتان را کانادا، قبلش سری به بازار تجریش بزنید و ببینید چطور دستان خالی و چشمان مستاصل در عطر غنچه‌های رز و نوای گیتار و لبخند بی‌پروای نوازنده‌ای جوان شناور است و به یاد آورید که ما مسئول گلمان هستیم. مسئول غنچه‌های گلمان حتی وقتی اوضاع قمر در عقرب است.
Add a comment...

ترس از کتاب، ترس از آنهایی که مثل ما فکر نمی کنند.


در پست چطور به دنیای کتاب‌ها وارد شویم مطالبی را طرح کردم و باز کردنش را به پست‌های بعدی حواله دادم. اولین سوالی که قول پاسخ دادنش را به نوشته‌های بعدی موکول کردم این بود که بعضی از آدم‌ها کتاب نمی‌خوانند زیرا از کتاب‌ها می‌ترسند. پرسیده بودم چطور می‌شود بر این ترس فائق آمد.
به نظرم برای پاسخ دادن به این سوال باید پرسید چه چیز در کتاب‌خواندن می‌تواند ترسناک باشد. من برای این سوال دو پاسخ دارم. اول اینکه آدم‌ها از کتاب‌ها می‌ترسند زیرا گاهی کتاب‌ها آنها را به دنیایی می‌برند که ناآشنا ست. دوم اینکه از کتاب‌ها می‌ترسند زیرا گاهی مواجهه با چیزی که برایمان آشنا نیست به معنی ندانستگی‌ست. و ندانستن می‌تواند گاهی تعبیر به کم‌هوش بودن، کم‌سواد بودن یا کم‌شعور بودن شود. آدم‌ها دوست ندارند خودشان را متهم یا گاهی حتی محکوم به بلاهت یا بیسوادی کنند. سعی می‌کنم در مورد هر دو کوتاه بنویسم اما پیش از آن فکر می‌کنم باید به یک سوال عمومی‌تر پاسخ داد. به این سوال که چرا آدم‌ها از چیزهای غیرآشنا می‌ترسند.

ترسیدن از چیزهای غیرآشنا شاید یکی از ویژگی‌های مشترک آدم‌ها در طول تاریخ بوده‌است. تا جایی که می‌دانم نظریاتی شکل‌گیری مناسبات اجتماعی، عرف و در نتیجه المان‌های فرهنگی را به همین ترس نسبت می‌دهد. آدم‌ها اغلب وقتی احساس امنیت می‌کنند که در اطرافشان همه چیز آشنا و قابل پیش‌بینی باشد. مثلا پیدا کردن الگوی تکرار در طبیعت و در آدم‌ها راهی برای احساس پیش‌بینی‌پذیری و در نتیجه احساس آشنایی با آنها بوده است. دریا زمانی دیگر ترسناک نبوده که می‌توانستی رفتارش را پیش بینی کنی. همسایه‌ات هم زمانی دیگر تو را نمی‌ترسانده که رفتارش برای تو به واسطه تکرار به چیزی «آشنا» بدل می‌شده. وقتی همسایه‌ات همان چیزی را می‌خورده که تو می‌خوردی، همانطور لباس می‌پوشیده که تو می‌پوشیدی، از همان چیزهایی پرهیز می‌کرده که تو هم به آنها می‌گفتی بد و همان کارهایی را ترویج می‌کرده که تو به آنها می‌گفتی خوب، دیگر از او نمی‌ترسیدی. زیرا «او» چیزی جز تکرار تو نبوده. نگاهی می‌گوید اینگونه بوده که آدم‌ها درجوامعشان مناسک و عرف و قاعده می‌ساختند و کسی که از «آشنایی‌ها» عدول می‌کرده را طرد می‌کردند. چرا که او زمینه ایجاد ترس را می‌ساخته. ترس از موجودی که دیگر آشنا نیست، پیش‌بینی پذیر نیست و در نتیجه نمی‌دانیم در موقعیت‌های مختلف چه رفتاری از خود نشان خواهد داد. در زبان فارسی ضرب‌المثلی داریم که می‌شود در آن رد پای ترس از غریبه/نا‌آشنا را دید: قوم و خویش گوشت همدیگر را می‌خورند، اما استخوان همدیگر را دور نمی‌اندازند.

حالا البته قرن‌ها از آن روزهایی که آدم‌ها سعی می‌کردند مثل هم باشند و مثل هم فکر کنند تا احساس امنیت کنند می‌گذرد. حالا ما نسبت به گذشته توان بیشتری برای مواجهه با چیزهای ناآشنا داریم. حالا تفاوت‌ها دیگر آنقدر ما را نمی‌ترساند- یا لااقل بسیاری از ما را نمی‌ترساند- که بخواهیم کسی را به واسطه داشتن دنیایی متفاوت از جامعه خودمان برانیم یا آنها را محکوم به مرگ کنیم. با اینحال همچنان برای احساس امنیت، به زندگی در یک دنیای آشنا نیاز داریم. این کار را چطور انجام می‌دهیم؟ به گمان من با ساختن یک دنیای ذهنی شخصی. دنیایی ذهنی می‌سازیم. خودمان را در آن دنیا تعریف می‌کنیم و در درون دنیای خودمان زندگی می‌کنیم. با آدم‌هایی معاشرت می‌کنیم که در چارچوب این دنیای ذهنی قابل تعریف باشند. از منابع اطلاعاتی تغذیه می‌کنیم که در این دنیای ذهنی آشنا اعتبار داشته باشند و به جاهایی می‌رویم که در دنیای ذهنی‌مان پیشاپیش اطلاعاتش ثبت شده و برایمان آشنا باشد یا لااقل فکر کنیم که که آشناست.

اما بعضی از کتاب‌ها به خصوص کتاب‌های حوزه ادبیات داستانی هدفش آشنایی‌زدایی‌ست. نویسنده قرار است صحنه یا واقعه‌ای آشنا را به خواننده نشان دهد و درست زمانی که خواننده به خودش می‌گوید این آدم داستان را می‌شناسم یا دلیل رفتار فلان شخصیت داستانی را می‌توانم پیش‌بینی کنم نویسنده به او بگوید پیش‌بینی‌ات ممکن است درست نباشد و ممکن است آدمی را که فکر می‌کنی می‌شناسی چندان هم خوب نشناسی. به عبارت دیگر گاهی کار نویسنده متفکر اینست که خواننده را وا دارد از الگوی‌های معمول فکری فاصله بگیرد و آنچه برایش آشنا و شناخته شده بوده را دوباره از زاویه دیگری ببیند و طور دیگری بفهمد.
من هم اعتراف می‌کنم چنین چیزی ترسناک است. حس آشنا بودن با جهان هستی را از فرد می‌گیرد. اجازه نمی‌دهد او دیگر مثل قبل آدم‌ها و حوادث را بر اساس چوب‌خط‌های دنیای شخصی‌‌اش قضاوت کند. نمی‌گذارد با اطمینان کامل، از داده‌هایی که به دنیای شخصی‌اش آورده‌ استفاده کند. شک بخشی از دنیایش می‌شود. شک به اینکه آنچه به نظر می‌آید می‌داند را شاید خیلی هم خوب نمی‌داند.
همین ترس از ندانستن سبب می‌شود گاهی ما نه تنها از دنیای بیرون به واسطه آشنا نبودنش بترسیم که از خودمان هم به واسطه نادانی‌مان بترسیم. اما این ترس دوم از کجا می‌آید. به گمانم از یک خطای ساده اما رایج. ما یادمان می‌رود که دنیایمان را خودمان ساخته‌ایم و مرزهایش بر مرزهای دنیای بیرون منطبق نیست. کوچکتر است و محدود‌تر و بسیاری از چیزها در آن جا نمی‌شود. این خطا شاید از میل ما به کمال‌طلبی می‌آید. میل به اینکه فکر کنیم به عنوان یک فرد کاملیم. نگاهمان به جهان هستی جهان‌شمول و همه جانبه است. میل به اینکه فکر کنیم ما به واسطه کامل بودن «درستیم» و بنابراین برحق. همین هم می‌شود که وقتی چیزی، کتابی این درستی یا کمال را زیر سوال می‌برد هم می‌ترسیم و هم خشمگین می‌شویم. از نقصان دنیایمان می‌ترسیم و از اینکه چیزی آرامش ناشی از اطمینان به کمالش را به هم بزند شاکی می‌شویم.

هر دوی این ترس‌ها به جاست. با اینحال به نظرم گذر از این ترس‌ها و مواجه شدن با کتاب‌ها و نادانسته‌ها مزیت بیشتری از حفظ امنیت از طریق ساختن یک دنیای شخصی آشنا دارد. مزیت اولش اینست که آشنایی زدایی از دنیای شخصی‌مان ما را از دگم ماندن نجات می‌دهد. آشنایی زدایی از دنیایمان یعنی مرزهای دنیایمان باز است و تغییرپذیر است و جابه‌جا می‌شود. مزیت دوم اینست که امکان کشف و شهود را باز می‌گذارد. دنیای کامل درست بی‌نقصان دنیایی‌ست که جایی برای تغییر، جایی برای کشف تازه به قصد ایجاد تغییر ندارد. دنیای کامل درست بی‌نقصان یک دنیای خسته‌کننده، بدون امکان دست زدن به تجربه‌های نو و بدون حق امتحان کردن و اشتباه کردن است. این دنیا هر چه هست شاد نیست. تکراری و یکنواخت است و حرف‌ تازه‌ای ندارد.

اما چطور می‌شود از این ترس رهید و رد آن را از زندگی پاک کرد. به گمانم پاک کردن این ترس‌ها امکان‌پذیر نیست. چنین ترس‌هایی گاهی از ما در مقابل تهدیدات برانداز مراقبت می‌کند بنابراین بودنش لازم است. اما می‌شود تا حدی با وجود حضور ترس چنان آنرا خلع سلاح کرد که مانع دست زدن به عمل نشود. به عبارت دیگر گاهی میشود از ترس‌ها عبور کرد. دو چیز می‌تواند در این مسیر کمک کننده باشد. اول اینکه دوباره «ناآشنا» را برای خودمان تعریف کنیم و از تعاریف کلیشه‌ای ناآشنا و ناآشنایی فاصله بگیریم. کلیشه‌هایی که در آن ناآشناها، متفاوت‌ها، غریبه‌ها به عنوان تهدید تعریف می‌شوند. نمی‌گویم آنها را در نقطه مقابل بگذاریم و آغوش به روی ناآشنا بی‌محابا باز کنیم. با اینحال می‌گویم می‌شود در مقابل ناآشنا، در مقابل تفاوت‌ها چندان هم در موضع دفاعی قرار نگرفت. دوم از تعاریف کلیشه‌ای در مقابل «کمال» فاصله بگیریم. ببینیم چرا دنیای شخصی ما نمی‌تواند یک دنیای همه‌چیز شمول باشد، ببینیم دنیای کامل-اگر هم دست‌یافتنی باشدـ چقدر جذاب است و چه ضعف‌ها و معایبی دارد. ببینیم دنیای «ناکامل» چقدر می‌تواند پویا و پرتحرک و هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده و سازنده باشد. ورود به دنیای ناآشناها به معنی به رسمیت شناختن حق اشتباه برای خودمان است. ورود به دنیای ناآشناها به معنی به رسمیت شناختن حق تغییر دیدگاه، تغییر هدف زندگی، تغییر خواست در زندگی برای خودمان است. و البته به فراخور آن به رسمیت شناختنش برای دیگری. به گمان من بدون آگاهی از این موضوع که سفر در دل کتاب‌ها گاهی سفری بی‌بازگشت است، بی بازگشت به همان دنیای قبلی با نگرش قبلی، خواندن کتاب اگر هم صورت بگیرد چیزی بیشتر از یک روخوانی نیست و راه به اندیشه نویسنده کتاب باز نمی‌کند.
Add a comment...

Post has attachment
نگاهی به موضوع فرهنگ (در ادامه بحث سرمایه اجتماعی)
هفت سال پیش وقتی تصمیم به سفر به انگلستان گرفتیم آقای واو اولین کسی بود که برای کمک به ما پیش‌قدم شد. به فرودگاه هیترو که رسیدیم آقای واو و خواهرش منتظرمان بودند. خانم واو مانند برادرش کوتاه قد، فربه و مهربان بود. تند و بریده بریده و هیجان زده حرف می‌زد و پ...
Add a comment...

نگاهی به موضوع فرهنگ (در ادامه بحث سرمایه اجتماعی)
آتوسا افشین نوید



هفت سال پیش وقتی تصمیم به سفر به انگلستان گرفتیم آقای واو اولین کسی بود که برای کمک به ما پیش‌قدم شد. به فرودگاه هیترو که رسیدیم آقای واو و خواهرش منتظرمان بودند. خانم واو مانند برادرش کوتاه قد، فربه و مهربان بود. تند و بریده بریده و هیجان زده حرف می‌زد و پیش از آنکه از ما بپرسد برای چه به لندن آمده‌ایم به ما اطمینان داد که انگلستان کشور فوق‌العاده‌ایست. قوانین فوق‌العاده‌ای دارد و درش هزار راه برای پیوستن به خیل پاسپورت‌داران انگلیسی وجود دارد و تاکید کرد کاری می‌کند که به سال نکشیده میخمان را در جزیره روی آب کوبیده باشیم. صحبت بر سر همین چیزها بود که به اولین در خروجی رسیدیم. خواهر آقای واو در را کشید، خودش عبور کرد و بدون آنکه آن را رها کند به سمت ما برگشت و گفت: «انگلیسی‌ها به سه چیز حساسن. اول اینکه از دری رد بشی و بعد ولش کنی بخوره تو صورت عقبی‌ت. از در که رد شدی، در رو نگه می‌داری، برمی‌گردی عقب اگه کسی پشت سرت بود در رو براش نگه می‌داری. اون که در رو گرفت از تو تشکر می‌کنه، تو جواب تشکرش رو می‌دی بعد می‌ری.» برای من که در کوله‌ام احساسات ناسیونالیستی و حقارتی سرکوب شده از جهان سومی بودن را حمل می‌کردم درس اول برخورنده بود. با خودم گفتم: «یارو چی فکر می‌کنه. کور که نیستم. می‌بینم اینا چکار می‌کنن منم همون رو می‌کنم.» اما درس اول همانجا تمام نشد. طی دو روز بعد هر جا وارد می‌شدیم خانم واو دوباره درس اول و دوم و بعد سوم را تکرار می‌کرد. درس دوم: «هرچی خواستی باید تهش یه لطفا هم بگی.» درس سوم: «روی پله برقی همیشه سمت راست می‌ایستی. سمت چپ مال اوناییه که عجله دارن.». اگرچه این سه درس در آن چند روز برایم برخورنده بود اما خیلی زود از اینکه کسی در را برایم نگه می‌داشت، اگر کسی از من چیزی می‌خواست یک لطفا مودبانه هم تهش می‌آورد و وقتی عجله داشتم انگار همه متروسواران لندن حالم را می‌فهمیدند چنان احساس «دیده شدن» کردم که سه سال بعدش بی‌آنکه انگلیسی شده باشم یا دوست داشته باشم در انگلستان بمانم «حساسیت‌های انگلیسی» پیدا کرده بودم. سه سال بعد وقتی دوباره به سمت ایران پرواز می‌کردیم من با شفافیت کامل میدانستم بین ماندن در انگلستان و زندگی در ایران دومی را انتخاب کرده‌ام و می‌دانستم لندن شهریست که در آن تعداد انگلیسی‌هایش با بعضی از ملیت‌های مهاجرش پهلو می‌زند با اینحال همه به واسطه همان آموزش آنقدر حساسیت‌های انگلیسی پیدا کرده‌اند که غیبت انگلیسی‌های اصل انگلیس، شهر را از «انگیسی» بودن نیندازد. آنجا بود که فهمیدم فرهنگ یعنی چه و فهمیدم فرهنگ چگونه حفظ می‌شود، رشد می‌کند یا اصلاح می‌شود.

فرهنگ از نگاه من مجموعه رفتارهایی‌ست که برای انجام آن دیگر نیاز به فکر کردن و انتخاب کردن نداریم. فرهنگ مجموعه رفتارهایی‌ست که به عادت جمعی تبدیل شده باشد. و از آنجا که پشت هر رفتاری نگرشی وجود دارد میتوان گفت فرهنگ مجموعه‌ای از نگرش‌هایی به جهان هستی‌ست که به تایید اکثریت جامعه درآمده باشد. در رفتار نگه داشتن در برای پشت سری‌ات، استفاده از کلمه لطفا یا در نظر گرفتن شرایط اضطرار برای دیگران نگرشی به جهان هستی وجود دارد. نگرشی مانند «من به عنوان یک انسان برای انسان دیگر احترام قائلم. مراقبم آسیب نبیند. لطفش را می‌فهمم و شرایط اضطرارش را درک می‌کنم هر چند او دوست من یا یکی از اعضای خانواده من یا شریک کاری من نیست.» یادگیری رفتارها، نگرش‌ها را غیر مستقیم به بخشی از نظام فکری ما مبدل می‌کنند و نظام فکری رفتارهای جدیدی متناسب با نگرش می‌سازد. مثلا اگرچه خانم واو به من نگفته انگلیسی‌ها در مورد اعلام خیس بودن زمین و احتمال زمین خوردن حساسند من می‌دانم که اگر جلوی در خانه‌ام را شسته‌ام و احتمال لیز خوردن وجود دارد باید نشانه‌ای مبنی بر اعلام احتمال لیز خوردن روی سنگ‌های خیس قرار بدهم و از آنجایی که قانون را هم آدم‌هایی مثل من وضع می‌کنند برای کسی که نگرش قالب را نادیده بگیرد جزا تعریف می‌کنند و به این ترتیب نگرش نه تنها در بافت فرهنگی که در تار و پود قانون نیز می‌خزد.

اما سوالی که فکر می‌کنم بلافاصله بعد از فرهنگ چیست مطرح می‌شود اینست که چه کسی باید فرهنگ بسازد و چطور می توان تغییر فرهنگی ایجاد کرد. جواب دادن به این سوال‌ها ساده نیست. شاید بتوان گفت دولت مهم‌ترین متولی شناخت ضعف‌های فرهنگی و بازسازی فرهنگی‌ست . ساختن یک فرهنگ بیشتر از هر چیز نیازمند دو چیز است: اول تکرار دوم پشتوانه قانونی برای ساختن ضمانت پایداری یک رفتار. یک رفتار فرهنگی باید دائم تکرار شود تا به شکل عادت درآید. باید در مشاهدات شهری تکرار شود مثلا در بیلبوردهای شهری، در مکان‌های عمومی، در کتاب‌های درسی. باید در مورد ضرورت تغییر یک رفتار حرف زده شود و باید قوانینی وضع شود که عدم پایبندی به فرهنگ گزینه هزینه‌بری باشد. چقدر هزینه‌بر؟ آنقدر که اکثریت جامعه مایل ( و نه مجبور) به تمکین از قانون باشند ولی هزینه شکستن قانون چنان بالا نباشد که شکستنش به تابو تبدیل شود. این کارها سرمایه مالی و قدرت اجرایی می‌خواهد. نیروی متخصص می‌خواهد تا تشخیص دهد کدام المان‌های رفتاری باید تغییر کند. برنامه‌ریزی دراز مدت می‌خواهد. رصد نتایج را می‌خواهد تا در کوتاهترین زمان ممکن اصلاحات ضروری انجام شود. متاسفانه به نظر می‌آید از این بابت گرفتار ضعف شدیدی هستیم و باز هم متاسفانه نشانه‌هایی مبنی بر تغییر رویکرد نسبت به موضوع فرهنگ در سطح کلان دیده نمی‌شود. پس مجبوریم به متولی دیگری فکر کنیم. اگر پول نداریم و حربه قدرت را هم نداریم، در عوض نفر داریم و هر نفر می‌تواند نقش خانم واو را برای یک نفر دیگر بازی کند. اما استفاده از سرمایه انسانی خودش نیازمند مدیریت است. سوال اول: از کجا شروع کنیم و کدام رفتار اجتماعی را دستمایه اولین تغییر قرار دهیم. جوابی برای این سوال‌ها ندارم. با خودم فکر می‌کنم شاید باید جمع‌های کوچک برای خودشان رفتارهای مشخصی را ببه عنوان نشا‌نه‌های خاص فرهنگی‌شان تعریف کنند. مثلا « ما مهندس‌های فلان حساسیم که جلساتمون رو سر ساعت شروع کنیم» یا «ما جامعه پزشکان فلان بیمارستان حساسیم که برای هر مریض زمان متوسط ده دقیقه رو اختصاص بدیم و لااقل یک بار به چهره بیمارمون نگاه کنیم.» این جملات الان بیشتر به یک شوخی می‌ماند اما می‌تواند در مدت زمانی که من هم نمی‌دانم چطور می‌شود محاسبه‌اش کرد تبدیل به یک المان فرهنگی شود. سوال دوم: به حداقل چند نفر برای شروع کار نیازمندیم و چطور باید در مورد ضرورت ساختن یک «رفتار فرهنگی» حرف بزنیم. مثلا اینکه گفتن جمله «من که خیلی گرفتارم نمی‌تونم مسئولیت ساختمون قبول کنم یا من انقدر گرفتارم که جا واسه دنبال این و اون دوییدن ندارم» نشانه مهم بودن نیست. نشانه ناتوانی در درک این موضوع است که دیگران هم گرفتارند و گرفتار بودن کسی به او حق فرار از مسئولیت اجتماعی‌اش را نمی‌دهد. سوال سوم: چطور تداوم کار را تعریف کنیم. فکر می‌کنم راهکار دم دستی‌اش حرف زدن درباره نگرش پشت رفتارها و رابطه آن با رفتارهاست. باید صحبت کنیم که چرا رفتاری به عنوان یک رفتار جمعی آسیب‌رسان است و چرا باید عوض شود. باید با هم صحبت کنیم که چرا بعضی تصورات ما در مورد ارزش‌ها اخلاقی درست نیست مثلا اینکه آدم زبر و زرنگ آدمیه که می‌دونه وقتش رو نباید روی کار گل بذاره. اگر گام اول در حرکت به سوی حضیض، حفظ سرمایه اجتماعی است (پست سرمایه اجتماعی را بخوانید). گام دوم به گمانم تلاش برای تربیت نیروی انسانی با اتکا به خرد جمعی‌ست.

اما نکته آخر. همه این صحبت‌ها زمانی معنادار است که ما در مقابل جمله «ما ایرانیان ملت با فرهنگی هستیم» کمی تامل کنیم. بین عباراتی مانند « ملت غنی در میراث فرهنگی»، «ملت بافرهنگ» و «ملت با تمدن» تفاوت‌هایی وجود دارد. آیا ما ایرانی‌‌ها به عنوان یک ملت میراث فرهنگی داریم؟ به گمان من بله. آنچه از گذشته به عنوان اسناد اندیشه‌ورزی برایمان مانده دال بر وجود میراث فرهنگی‌ست. آیا ما ملت با تمدنی هستیم؟ به گمانم همه سرزمین‌هایی که در آن بیش از چند صد سال آدم‌ها زیسته‌اند دارای تمدنند. تمدن محصول تلاش آدمی برای حفظ خودش در مقابل طبیعت و در عین حال استفاده از آن برای بهبود کیفیت زیست خود است. اگر مردمی توانسته‌اند چند نسل در سرزمینی بمانند و از بین نروند یعنی عناصر تمدنی برای خودشان ساخته‌اند. آیا ما میراث فرهنگی و تمدنی غنی و پرافتخاری داریم؟ به گمان من ما در بعضی موارد میراث فرهنگی قابل ستایشی داریم. نسبت به بعضی سرزمین‌ها در حوز‌ه‌هایی پربارتر و در حوزه‌هایی کم‌بارتریم. و سوال آخر آیا ما ملت با فرهنگی هستیم؟ فرهنگ ما مجموعه رفتارهایی‌ست که به کرات دیده می‌شود. خودتان رفتارهایی که به کرات می‌بینید را لیست کنید. رفتارهای نهادینه شده در موضوع رعایت قوانینی که نفع جمعی‌مان را تامین می‌کند مثل رعایت قوانین رانندگی، در موضوع حفظ حقوق شهروندی مثل حق تقدم در سوار و پیاده شدن از وسایل نقلیه عمومی، در مشارکت در حفظ و نگهداری طبیعت اطرافمان، در مشارکت در حفظ و زیباسازی محل سکونتمان، در دیدن منافع جمعی در کنار منافع فردی، در دیدن منافع درازمدت در کنار منافع کوتاه مدت. در محق دانستن یا ندانستن خود در استفاده از انواع رانت. خودتان لیستی تهیه کنید. به رفتارهای منفی امتیاز ۱- و به رفتارهای مثبت از دید خودتان امتیاز ۱+ بدهید و ببینید در نهایت جمع اعداد به دست آمده مثبت است یا منفی. جواب شما می‌تواند بهترین دلیل برای خودتان باشد که آیا نیازمند مشارکت در تغییر فرهنگ و فرهنگ‌سازی هستیم یا نه.

اگر شما هم مثل من ضرورت فرهنگ‌سازی را حس می‌کنید آستین‌ها را بالا بزنید و در جمع کوچک معاشرینتان به ساختن مجموعه جدیدی از رفتارهای اجتماعی بپردازید. مهم نیست چند بار این ساختن‌ها خراب شود. مهم اینست که بعد از هر بار ویرانی دوباره از نو بسازیم و با هر بار ساختن از نو از نگرشی که پشت رفتارهای منتخب خوابیده حرف بزنیم. آنقدر از نو بسازیم و از نو رابطه رفتار و نگرشمان را مرور کنیم که خواسته جمعی کوچک کم‌کم تبدیل به یک رویا و خواست جمعی شود.

من فکر می‌کنم هیچ چیز قدرت رویاهای جمعی را ندارد. رویاهای جمعی به طرز مرموزی می‌توانند سالها زنده بمانند و از هر فرصتی برای محقق کردن خود استفاده کنند. برای حرف آخرم یک دلیل دارم. زنان ایران. زنانی که علیرغم همه تنگ‌نظری‌ها، اهمال‌ها و اجحاف‌ها، رویای صد ساله ورود به اجتماع و دنیای مردان را آرام آرام به منصه ظهور رساندند و کاری کردند که پسران پدرانی که دو نسل قبل درس خواندن دخترانشان را در مدرسه تاب نمی‌آوردند امروز با افتخار حق طلاق را به همسرانشان می‌دهند و دخترانشان را به ورود به عرصه‌هایی که تا یکی دو دهه پیش در انحصار مردان بود ترغیب میکنند. این قدرت رویای جمعی‌ و خواست جمعی‌ست.

Add a comment...

Post has attachment
گچ و چای سرد شده
دوازدهم اردیبهشت دوبار در تاریخ پنجاه سال گذشته به نام روز معلم نامگذاری شده است. بار اول در سال 1340 بعد از آنکه معلمی 29 ساله که همراه صدها معلم دیگر در اعتراض به اشل حقوقی دبیران آموزش و پرورش در میدان بهارستان تجمع کرده بود با شلیک مستقیم گلوله به سرش از پای درآمد و بار دوم هجده سال بعد وقتی در سال 1358 مرتضی مطهری به دست گروه فرقان ترور شد.
آدمهای تاثیرگذار در زندگی من محدودند. اما نیمی از همان محدودها را معلمینم تشکیل میدهند. معلمینی که بر خلاف برادر شعر باغچه فروغ فرخزاد هر روز صبح امیدواریشان به ساختن آیندهای بهتر را زیر بغلشان میزنند و به مدرسه میبرند و شبها وقتی سر روی برگه های امتحانی خم می‌کنند و کوشش شاگردی را در این کلاس یا آن یکی می‌بینند به خودشان می‌گویند: «این یکی را ساختم». با این حال با همه اراداتم به همه آن معلم‌هایی که زندگی‌ام را ساخته‌اند، معتقدم نباید هیچ انسانی را در هاله قدسی پیچید. معتقدم آن جایگاه رفیعی که در طول سالها در کلام و نه در عمل برای معلم‌ها ساخته‌ایم سبب شده آنها رنجشان را هر روز بغضی کنند و زنگ تفریحها به ضرب چایهای سرد شده فرو دهند و دم برنیاورند. گچ و چای سرد شده را شاید برای شکستن آن لفافه دروغین نوشته‌ام. برای آنکه خواننده‌هایم را که همگی لاجرم زمانی از پشت نیمکت‌هایشان معلم‌هایشان را دیده‌اند و گاهی شاید شیفته یکیشان شده باشند به آن سوی نیمکت‌ها ببرم و بگویم رنجها، دغدغه‌ها و درماندگی‌هایشان را ببینید.
کتاب سه سال پیش در آستانه روز معلم چاپ شد. در طول پنجاه و چهار سالی که از زمان اولین نامگذاری این روز به نام روز معلم تا چاپ این کتاب می‌گذرد نظام آموزشی تغییرات فراوان کرده است. معلمین تواناتر و باسوادتر شده‌اند، نحوه تدریس خلاقانه‌تر شده است، مدارس فضا و تجهیزات آموزشی بهتری پیدا کرده‌اند و دانش‌آموزان فضای دلپذیرتری را تجربه کرده‌اند با اینحال چیزهایی هم رو به زوال رفته است. خصوصی‌سازی مدارس را به بنگاه اقتصادی تبدیل کرده‌است، دانش‌آموزان به ابزاری برای تولید ثروت تبدیل شده‌اند و معلمان به کارگران روزمزد نظامی که نظارت درستی بر آن صورت نمی‌گیرد. و البته در کنار آن صعود و این سقوط چیزهایی هم به همان منوال پنجاه و چهار سال پیش باقی مانده است. معلم هنوز هم در عمل نیروی باارزشی به حساب نمی‌آید. اگرچه پای حرف که به میان می‌آید او را به عرش می‌برند اما داشتن فرشی را زیر پایش سهم او نمی دانند. این نگاه تنها نگاه دولتمردان ایران هم نبوده است. این نگاه را سالهاست من در برخورد و حرف‌زدن بسیاری از والدین شاگردانم دیده‌ام. چند روز دیگر، روز معلم است. مهم نیست به مناسبتی به نام روز معلم اعتقادی دارید یا نه، مهم اینست که بهانه‌ای دارید برای فشردن دست کسانی که آنقدر مهمند که یک تشویق ساده‌شان و یک برق نگاهشان میتواند فرزند دلبندتان را به دوست داشتن عرصه‌هایی از علم و هنر برساند و آنقدر کم دیده شدند که هر بار زبان به شکوه باز کرده‌اند دیگران لب گزیده‌اند که شان معلمی و گدایی نان!
خانم موسوی شما سال چهارم دبستان به من آموختید ساختن زیبایی صبر و تلاش می‌خواهد، خانم صرفان شما سال پنجم دبستان اولین انشای مرا چنان ستودید که نوشتن بخشی از زندگی‌ام شد، خانم گیتی‌بانو وفایی شما سه سال راهنمایی به من تعهد اخلاقی را آموختید، آقای وکیلی شما ریاضیات را به فرهنگ پیوند زدید و به من ارتباط بین علوم را نشان دادید و آقای تجاره شما به آموختید آنهایی که به چیزی باور دارند هیچ چیز مانع عمل‌کردن به اعتقادشان نمی‌شود، حتی زندان. بعضی از شما دیگر در میان ما نیستید اما رد پایتان مسیر زندگی ده‌ها نفر چون من است و چه بودنی از این پررنگ‌تر. روزتان مبارک
Photo
Add a comment...

Post has attachment
«بنویس! حالت بهتر می‌شود» یا کمی در باب دور‌ه‌های نوشتن‌درمانی

تا جایی که یادم می‌آید اولین باری که دست به کاری زدم و خودم توضیحی برایش نداشتم هجده ساله بودم. من تا سال چهارم دبیرستان دختر حرف‌شنوی ساکتی بودم که سهم لذتش از زندگی را از کتابها و به خصوص از حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک می‌گرفت. سال آخر همه منتظر بودند در کنکور بدرخشم و با رتبه‌ای طلایی پا به شریف بگذارم اما در یکی از روزهای نه چندان سرد آبان ناگهان سر کلاس جبر به این نتیجه رسیدم که دیگر هیچ علاقه‌ای برای رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل در رشته فیزیک که چهارسال بود هیجان‌زده از آن حرف می‌زدم ندارم. تلاش خانواده و مدیر مدرسه برای فهم اینکه چه بلایی بر سرم آمده به جایی نرسید. خودم هم از ماجرا سر در نمی‌آوردم. نه خسته شده بودم، نه از کنکور ترسیده بودم و نه خبری از افسردگی بود. کتاب می‌خواندم. لذت می‌بردم. فقط اصرار می‌کردم که دانشگاه رفتن و فیزیک خواندن اتلاف وقت است بی‌آنکه بتوانم زندگی مفید را در مقابل این «اتلاف زندگی» تعریف کنم. در نهایت از آنجایی که برنامه دیگری نداشتم و نمی‌توانستم استیصال پدرم را ببینم، طبق برنامه قبلی برای فیزیک خواندن وارد دانشگاه شریف شدم و پنج سال بعد با مدرکی که بر «موفقیت اجتماعی‌»‌ام صحه می‌گذاشت فارغ‌التحصیل شدم. اما آن شورش ناگهانی هجده سالگی نه تنها فروکش نکرد که دوره جدیدی را در زندگی من رقم زد. دوره‌ای پر از رفتارهای متناقض. بر تفکر علمی تاکید داشتم اما عاشق ادبیات بودم. ساعت‌ها وقتم را در هر گالری نقاشی می‌گذراندم اما اگر کسی به من می‌گفت نقاش هستی، به من برمی‌خورد. بچه‌های شمال‌شهری را لوس، از خودراضی و کم‌سواد می‌دانستم اما خودم یکی از آنها بودم. در سلف دانشگاه غذا می‌خوردم. کم خرید می‌کردم اما وقت خرید سراغ گرانترین بوتیک‌های تهران می‌رفتم. گرفتار یک جور ناسیونالیسم افراطی بودم اما دلم برای آمریکا و آمریکایی شدن ضعف می‌رفت. موسیقی کلاسیک گوش می‌دادم و لباس‌های کلاسیک می‌پوشیدم اما در ذهنم خودم را هیپی‌ای می‌دیدم که کولی‌وار زندگی می‌کند. هر هفته با چند دانه خرما و یک شیشه آب دوازده ساعت کوهنوردی می‌کردم اما اراده نمی‌کردم بروم و تصدیق رانندگی‌ام را بگیرم.
اینها گوشه‌ای از ساده‌ترین تناقض‌هایم بود. تناقض‌هایی که مرا در نگاه بعضی از آدمهای اطرافم به موجودی ترسو، تنبل، عیاش، و بی‌برنامه تبدیل کرده بود. تنها خودم می‌دانستم همه این صفاتی که به من نسبت میدهند معلول عللی بود که باید دانسته می‌شد.
تلاش برای فهم «خود» ناآرام ناراضی‌ای که در هجده سالگی سر برآورده بود زمینه‌ساز سفر اکتشافی پانزده ساله‌ای شد که در نهایت مرا به طراحی و برگزاری دوره‌های نوشتن‌درمانی رساند. در طول این پانزده سال زیاد خوانده‌ام، زیاد فکر کرده‌ام و تجربیات مشابه دیگران را رصد کرده‌ام و سعی کرده‌ام بفهمم چرا گاهی ما آنطور که پیش‌بینی می‌کنیم پیش نمی‌رویم یا چرا گاهی علی‌رغم آنکه ظاهرا مطابق خواسته‌مان پیش می‌رویم احساس رضایت و شادی نمی‌کنیم.
دوره‌های نوشتن‌درمانی‌ای که من برگزار می‌کنم ریشه در مطالعاتم و دست‌آوردهای شخصی‌ام در حوزه‌های فلسفه، روانشناسی، ادبیات و فرهنگ‌شناسی دارد. این دوره، دوره نویسندگی نیست، دوره روان‌درمانی هم نیست. دوره فکر کردن به خود از طریق یک نوشتن جهت‌دار است. نوشتن در شیوه‌ خاص این کلاس راهی برای عبور از سانسورهای شخصی و رسیدن به انکارشده‌های دنیای فردیست. به این ترتیب دوره به شما کمک می‌کند از طریق نوشتن فکر کنید به اینکه در کجای جهان ایستاده‌اید. بستری که در آن بزرگ شده‌اید و تجربیات شخصی زندگی‌تان چه هویت‌هایی برای شما ساخته‌اند. ترس‌هایتان و خشم‌هایتان چطور مانع یا عامل رفتارهای شما می‌شوند. تصویرتان از آینده چیست و اگر مبهم و نامعلوم است چرا و چطور می‌توانید آن را شفاف کنید. چه چیزهایی را در زندگی‌تان انکار می‌کنید و چرا. و بالاخره چطور می‌توانید بر بی‌عملی‌هاتان غلبه کنید.
من پیش از شروع هر دوره یک جلسه معرفی رایگان برگزار می‌کنم. مسیری که می‌روم و کارهایی که می‌کنم برای خودش پایگاهی در فلسفه نوشتن و در روان‌شناسی دارد اما تماما بر تئوری‌های روانشناختی و نظریه‌های فلسفی متکی نیست. در جلسه معرفی هم از آن زمینه‌های علمی می‌گویم و هم از اینکه دوره چطور و با چه ساز و کاری برگزار می‌شود. ادعا ندارم می‌توانم به همه کس با هر میزان پیچیدگی شخصیتی و روانی کمک کنم، اما تجربه هجده دوره‌ای که تا به حال برگزار کرده‌ام میگوید اگر کسی به قصد کمک به خودش آمده باشد از دوره نوشتن‌درمانی دست پر بیرون می‌رود. ادعا دارم می‌توانم کمکتان کنم بفهمید در کجای زندگیتان ایستاده‌اید. بفهمید چه می‌خواهید. بفهمید چرا نمی‌توانید بفهمید چه میخواهید، چرا اگر می‌دانید چه می‌خواهید حرکت نمی‌کنید یا اگر حرکت می‌کنید چرا پیشرویتان راضی‌تان نمی‌کند. ادعا دارم این دوره کمکتان می‌کند تا حد زیادی بدانید با خودتان و جامعه‌تان چند چندید و بعد برای ادامه راهتان تصمیم بگیرید.
دوره فعلی دوره شرکت حضوری‌ست. دوره‌های آنلاین گاه‌گاهی برگزار می‌شود. اگر خارج از ایران یا تهران زندگی می‌کنید و مایلید در دوره‌ بعدی آنلاین شرکت کنید ایمیل بزنید و حتما ذکر کنید از کجای دنیا شرکت می‌کنید. تعداد و محل اقامت حدودی داوطلبین به من امکان می‌دهد بهترین زمان مناسب را برای دوستان دوره‌های آنلاینی تنظیم کنم. دوره‌های آنلاین معمولا روزهای شنبه یا یک‌شنبه برگزار می‌شود.
در مورد نوشتن‌درمانی در کانال چپ کوک به آدرس chapkook@ و وبلاگ چپ‌کوک به آدرس www.blogspot.com بارها نوشته‌ام. مفصل‌ترین نوشته‌ام پرونده‌ایست که درباره نوشتن‌درمانی و فرم‌های مختلف آن با نام «بنویس! حالت بهتر می‌شود» برای همشهری داستان اردیبهشت ۹۴ تنظیم کردم و می‌توانید بخشی از آن را در سایت مجله بخوانید و نسخه مجله را هم از دفتر مجله تهیه کنید. نکته آخر اینکه این دوره محدودیت‌هایی دارد. اول اگر زیر ۲۱ سال یا بالای ۵۰ سال هستید، این دوره کارایی چندانی برای شما ندارد. دوم اگر گرفتار یک آسیب روانی جدی شده‌اید یا شده بودید که به درمان نیاز دارد این دوره مناسب شما نیست و کارکردی معادل روان‌درمانی ندارد.
Photo
Add a comment...

Post has attachment
سرمایه اجتماعی
عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش می ‌ نوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمی ‌ رفت . روزهای خوب در پیش نیست . روزهای خوب باید نشانه ‌ هایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ کمتر ردپایی از نشانه ‌ های خوب هست . با ا...
Add a comment...

سرمایه اجتماعی
نوشته آتوسا افشین نوید


عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش می‌نوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمی‌رفت. روزهای خوب در پیش نیست. روزهای خوب باید نشانه‌هایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ کمتر ردپایی از نشانه‌های خوب هست. با اینحال تا جایی که من در تاریخ ـ به عنوان سند رفتار آدمی در مقابل برد و باخت‌هاـ خوانده‌ام هیچ سیر قهقرایی در بینهایت قهقهرا گم نمی‌شود. تا روزی که خاک هست و انسان هست هر سیر قهقرایی جایی مسیر عوض می‌کند و رو به بالا می‌آید و آن نقطه حضیض می‌شود تاریخ؛ نقطه شکوفایی امیدی در اوج ناامیدی. راستش من هم مثل همه آدم‌ها دلم می‌خواست روی محور تاریخ در یکی از اوج‌هایش به دنیا می‌آمدم. اما حالا که نقطه تلاقی محور زندگی‌ام با محور تاریخ ایرانی روی خط سیری نزولی افتاده دلم می‌خواهد بخشی از آن نیرویی باشم که سازنده حضیضی در آینده است.
اما من برای چرخاندن مسیر این سقوط به سمت صعودی دوباره به عنوان یک شهروند با توانایی تاثیرگذاری محدود چه می‌توانم بکنم. در طول چند ماه گذشته برای پاسخ دادن به این سوال بسیار فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیدم که همه ناکارآمدی‌های بزرگ در نهایت به زخم‌‌های فردی منجر می‌شود. جامعه در حال سقوط انتگرالی‌ست از آدم‌های رنجور، درمانده و نیازمند تیمارداری. برای درمان درد آدم‌ها راههایی هست. می‌توان آدم‌ها را رها کرد و به اصلاح نظام زخم‌زننده فکر کرد. می‌توان هم پرسید فرای زخم‌هایی که یک نظام قدرتی معیوب به اعضایش وارد می‌آورد آیا منبع زخم‌زننده دیگری هم وجود دارد. نظام‌های کوچک ایجاد تباهی پنهان در دل نظام‌های بزرگ؟ این شد که به یادداشت‌های کلاس‌های نوشتن درمانی‌ام برگشتم و سعی کردم بفهمم در جامعه آماری صد و چند نفره سی-چهل ساله‌های کلاسهایم کدام درد مشترک هست که من شهروند در شکل‌گیری‌اش سهم دارم و در کاهش آن هم می‌توانم سهم داشته باشم.
و از میان دردها و رنج‌هایی که نوشته بودم به رنج دیده نشدن رسیدم. داستانهای دیده‌نشدن آدم‌ها داستانهای عجیب و در عین حال ساده‌ایست. پسری در سایه برادر بزرگتر که موفق‌تر، زیباتر و خوش‌مشرب‌تر است آرام آرام از محدوده دید خانواده خارج می‌شود. موفقیتهایش به چشم نمی‌آید، مهربانیهایش در مقابل مهربانی بزرگتر زمخت و بی‌مزه می‌شود و کسی دیگر او را به حرف زدن دعوت نمی‌کند. دختری در خانواده‌ای که والدین در آن اصرار دارند فضای خانه را همیشه بی‌تنش نگه دارند محو میشود. زن و شوهری که همیشه پشت درهای بسته تنش‌های عاطفیشان، چالش مالیشان، بیماریها و دردهایشان را حل می‌کنند نه تنها دخترشان را از حق تمرین فهم درد دیگری محروم کرده‌اند، که خودشان هم شانس شناخت دخترشان را از طریق دیدن واکنشش، تدبیرش، خشمش و یا حتی دردش از دست داده‌اند. آنها نه تنها دخترشان را از حق دانستن محروم کرده‌اند، که او را به عنوان یک محرم راز هم به رسمیت نشاخته‌اند. و کسی که محرم راز نباشد دوست نیست و آنکه دوست نیست، غریبه است و غریبه‌ها از زندگی ما بی‌رد پا می‌گذرند.
می‌توانم اینجا لیست بلندبالایی از داستان‌هایی بگویم که در آن آدم‌ها به واسطه دیده نشدنشان خشمگینند. به واسطه دیده نشدنشان احساس ناامنی می‌کنند چون غریبه‌اند. به واسطه دیدن نشدنشان می‌گذارند و می‌روند چون به گمانشان کسی به آنها دلبسته و نیازمندشان نیست.
فکر می‌کنم امروز اگر بخواهیم به یکدیگر کمک کنیم، بیش از هر چیز نیاز داریم همدیگر را ببینیم و اعلام کنیم دیگری را دیده‌ایم. اما دیدن به چه معنا و چطور این دیدن را تمرین کنیم. اینها مثال‌هایی‌ست برای دیدن دیگری.
اول: به آدم‌هایی که سهمی در احساس رضایت نسبی ما در زندگی داشته‌اند بگوییم که در زندگی‌مان وزنی دارند. مهم نیست او چقدر دور یا نزدیک است. مهم نیست خودش از وزن خودش آگاه است یا نه. به او بگوییم «بودنت و ماندنت مهم است.»
دوم: لااقل سالی یک محصول خوب، یک رفتار قابل ستایش، یک حرکت خردمندانه که در اطرافمان رخ داده را با صدای بلند ستایش کنیم و در موردش حرف بزنیم- حتی اگر بانی‌اش دشمنمان است. دیدن خوبی‌های دیگران تمرین کنترل تنگ‌نظری‌های شخصی‌ست. تنگ نظری ضعیفمان می‌کند و ضعیف‌ها برای دفاع از خودشان به دیگری زخم می‌زنند.
سوم: فقط یک نفر را از میان آدم‌های اطرافمان انتخاب کنیم و بی‌چشم‌داشت سنگ صبورش شویم. با او «حرف بزنیم». رو در رو. نفس به نفس. در تقویم سالانه برای دیدارها و نه پیام‌های بی‌رنگ و بوی تلگرامی جا باز کنیم. مهم نیست آن یک نفر کیست. هر چه نقشش در زندگی شما کم‌رنگ‌تر، بهتر. برای یک نفر حریم امن شویم. ما از کمبود حس امنیت رنج می‌بریم.
چهارم: آدم‌هایی که زخم می‌زنند قدرتمند نیستند. آدم‌هایی زخم می‌زنند که زخمی‌اند یا احساس ناامنی می‌کنند. رفتارهای تند و خشن آدم‌های دور و برمان را فقط به حساب حرامزادگی‌شان یا بی‌شعوری‌شان نگذاریم. به این فکر کنیم که ممکن است با موجودی زخمی و ناتوان از اعلام زخمی بودنش مواجه شده باشیم و رفتارمان را بر اساس آن تنظیم کنیم.
پنجم: برای دیگری همان حقی را قائل شویم که برای خودمان قائلیم. وقتی پشت فرمانیم و به خط عابر پیاده می‌رسیم بایستیم چون زمانی هم نوبت ماست که پیاده باشیم و فرد دیگری سواره. وقتی سوار مترو می‌شویم و می‌توانیم جای کمتری اشغال کنیم تا دیگری هم سوار شود، نگاه منتظرش را ببینیم. جایی هم نوبت ماست که این کار را بکنیم. وقتی دیگری حرف می‌زند به جای فکر کردن به جواب خودمان به حرف او گوش کنیم. ما نیازمند شنیده شدنیم. اعلانات محل زندگی و کارمان را بخوانیم. کسی نیاز دارد با ما حرف بزند و چیزی به ما بگوید. روزی هم ما نیاز داریم کسی اعلان عمومی‌مان را ببیند.
و ششم: لااقل به یک نفر اعلام کنیم که نیازمندش هستیم. اعلام نیازهایمان الزاما نشانه ضعف ما نیست. اعلام نیازمان به دیگری می‌تواند نشانه این باشد که کسی را لایق اعتماد کردن دانسته‌ایم. در ضمن اعلان نیاز ما یعنی دادن فرصتی به دیگری برای آنکه همدردی کردن و کمک کردن به دیگری را تمرین کند. یعنی دادن فرصتی به دیگری برای انسان‌تر شدنش.
اگر قرار باشد جامعه‌ای در حال سقوط نجات پیدا کند، پیش از هر چیز به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند سر پا بایستند. از سلامت نسبی روانی برخوردار باشند. بخشی از آسیب‌هایی که امروز به همه‌مان وارد می‌شود خارج از کنترل ماست. اما اگر با خودمان خلوت کنیم و لیستی از آسیب‌هایی که دیده‌ایم، لیستی از خشم‌های شخصی‌مان بنویسیم می‌بینیم که چقدر آدم‌هایی مثل خود ما در تنها شدن، بیمار شدن و عدم رضایتمان نقش داشته‌اند. آنوقت می‌توانیم به این فکر کنیم که ما در لیست چند نفر همین نقش را بازی می‌کنیم. ان وقت می‌توانیم فکر کنیم سهم ما در تولید یا لااقل بی‌تغییر ماندن جهنمی که در آن دست و پا می‌زنیم چقدر است. آن وقت می‌توانیم به تغییر سهممان فکر کنیم و آن وقت است که می‌شود امیدوار بود در دوردست جایی نشانه‌های نقطه حضیض مثل جزیره‌ای در دل آبهای سرگردان ظاهر شود و می‌شود امیدوار بود که در آینده‌ای نه چندان دور کسی که می‌تواند بر بلندترین جایگاه این کشتی فرسوده سرگردان بایستد، دستش را تکان دهد و بگوید: خشکی! خشکی را می‌بینم.

chapkook@
Add a comment...

Post has attachment
كوندرا در شناخت روان انسان و تحليل رفتارهاي انساني كم نظير است. جهالت هم در اين زمينه چيزي از بهترين كارهاي او كم ندارد. جهالت تصوير جذابي مي دهد از اينكه مهاجرت چطور مرزهاي آشنايي/غريبي ، دانستگي/جهالت و حتي احساس بودن و نبودن را جابه جا مي كند. جهالت از "گم شده ها" و"گم شدن هاي " گريزناپذير مهاجرت مي گويد، و از فقدان هايي كه درمان پذير نيست حرف مي زند. اما جهالت به عنوان يك اثر داستاني از ضعف شخصيت پردازي و ضعف يك قصه گيرا رنج مي بره. مواجهه دو شخصيت اصلي زن و مرد داستان كه قصه هايشان موازي روايت مي شود اگرچه ظاهرا اوج داستانيست اما چندان شوري برنمي انگيزد. و مهم تر از آن مسئله مهاجرت انگار در دل يك روايت عاشقانه رها مي شود. داستان ما را به مواجهه دو مهاجر با سرزميني كه سالهاي دور، وطنشان بود دعوت مي كند بي آنكه بتواند در پايان بگويد اين سفر در نهايت چطور شخصيت هاي داستان را تحت تاثير قرار مي دهد و نگرش يا زندگيشان را عوض مي كند.در عوض گره يك رابطه عاشقانه را باز ميكند كه اگر چه بطور نمادين از رابطه احساسي مهاجران داستان با گذشته شان مي گويد اما در حقيقت چندان كمكي به فهم عميق تر تاثير نخستين بازكشت، بعد از سالها تبعيد نمي كند. شايد چنين انتظاري از نويسنده زيادي باشد، اما كوندرا چنان خوب روان و رفتار ادم هايش را مي شنا
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded