Profile cover photo
Profile photo
Eli Za
About
Eli's posts

Post has attachment
Public
اخيرا دوستى به انگلستان رفته و از دم و دستگاه باشگاه منچستريونايتد بازديد كرده و عكس هايش را توى اينستاگرام مى گذارد. بگذريم از اينكه تا ديروز من الدترافورد را ارترافورد تلفظ مى كردم به خيال اينكه يك اسم خاص خارجكى است لابد، و عكس هاى اين دوستمان مرا از اين اشتباه تاريخى بيرون آورد. تماشاى اين عكس ها خاطراتى را در من زنده كرد.

پدرم از آن پرسپوليسى هاى دو آتشه است، از اين ها كه موقع تماشاى بازى پرسپوليس طورى داد و بيداد مى كنند انگار بازيكنان صدايشان را مى شنوند! در آن بازى شش تايى معروف هم پدر من در ورزشگاه حى و حاضر بوده و از نزديك به ثمر رسيدن هر شش گل را با چشم هاى خودش ديده است.

انگار كه اين رنگ قرمز اعتياد بياورد، پدرم از قديم طرفدار منچستر يونايتد و فرگوسن بود. البته علاقه به فرگوسن با آن قيافه بابانوئلى بامزه اش، خيلى هم ربطى به رنگ قرمز ندارد. من هم هميشه طرفدارش بوده ام!

راستش را بخواهيد من آنقدرها هم اهل فوتبال نيستم. اگر اسم بازيكن مورد علاقه ام را بپرسيد، ته تهش بگويم "مسى"! يك دوره اى از قيافه ژاوى هم خوشم مى آمد ولى آثار كهولت سن (!) كه در چهره اش نمايان شد، علاقه ام هم كمتر شد! يا مثلا نمى دانم "هافبك" يعنى چه و قرار است چه نقشى در زمين بازى ايفا كند. ولى زندگى در يك خانواده فوتبالى، با چنان پدرى كه ذكرش رفت و دو برادرى كه مدام بر سر استقلال و پرسپوليس با يكديگر كشتى مى گرفتند، باعث شده پايش كه برسد، فوتبال هم تماشا كنم و لذت هم ببرم.

بچه كه بودم هر بار به مشهد مى رفتيم، پدرم يكى از چيزهايى را كه هميشه دلم مى خواست داشته باشم، به انتخاب خودم، برايم مى خريد. يكى از اين انتخاب ها يك توپ چهل تكه فوتبال بود كه اندازه اش كمى از توپ فوتبال هاى معمولى كوچكتر بود و با هيكل من جور در مى آمد. توپم را خيلى دوست داشتم و برادرهايم براى اينكه اجازه دهم با آن بازى كنند بايد التماس مى كردند. دست آخرش هم فهميدم كه كار درست اين بود كه توپ را بهشان ندهم. يكبار بعد از بازى آن را توى حياط جا گذاشتند و از قضا همان شب باران گرفت. توپم بعد از آنكه حسابى باران خورد، درب و داغان و از عرصه هستى ساقط شد و من خيلى غصه خوردم! البته بعدها با اين خيال كه آرزوى دو جوان ِ عشق فوتبال را كه اوج خوشبختيشان بازى با توپ پلاستيكى دوپوسته بود، برآورده كرده ام، خودم را تسكين دادم. آن دو جوان برادرهايم بودند.

حالا بعد از ده سال پرسپوليس با همان پيراهن قرمز، قهرمان ليگ برتر شده است. يعنى از آن زمانى كه من تنها توى خانه نشسته بودم و با گل دقايق آخر پرسپوليس سر از پا نميشناختم، ده سال گذشته! عجيب است كه عمر آدم از دور اينقدر زود مى گذرد ولى در عمقش كه بروى، وقتى زندگى اش كنى، خيلى دير مى گذرد، مخصوصا اگر دوران سختى باشد! هيچ دستگاه شكنجه اى قادر نيست اينهمه ظرافت و پيچيدگى را در خودش جاى دهد!

Post has attachment
Public
ما شب هاى تابستان روى تخت توى حياط مى خوابيديم. رختخواب ها را كمى زودتر از موعد پهن مى كرديم تا خنك شوند. هنگامه خواب كه فرا مى رسيد روى رختخواب ها غلت مى زديم و شعفى ناشى از برخورد ملحفه هاى خنك با پوستمان در جانمان مى پيچيد.

آن وقت ها كه هنوز ماهواره مثل حالا رواج پيدا نكرده بود، مادرم هر شب سر ساعتِ هشت روى همين تخت، توى حياط راديو را روشن مى كرد تا ببيند اوضاع دنيا از منظر ِ آن طرف ِ آبى ها چند چند است. گاهى وقت ها هم من توى بغلش دراز مى كشيدم و سكوت مى كردم، مرا در آغوش مى كشيد و با دقت به صداى گوينده راديو گوش مى داد و آخرش خوابش مى برد و من خودم را در آرامش آغوشش، وقتى دست هايش را دور شانه ام حلقه زده بود و صداى نفس هايش توى گوش هايم مى پيچيد، غرق مى كردم.

شب هاى تابستان روى همين تخت، دور هم جمع مى شديم، مى گفتيم و مى خنديديم، همه يمان بوديم، يك خانواده كامل! گاهى من روى تابم مى نشستم و به حرف هايشان گوش مى دادم، همان تابى كه پدر برايم به شاخه هاى درخت زردآلو بسته بود. گاهى هم آن طرف حياط دوچرخه سوارى مى كردم و آخرش دلم مى سوخت از اينكه آن لحظه هاى دور همى را از دست بدهم، دوچرخه را گوشه حياط رها مى كردم و مى رفتم روى تخت، كنار مادرم مى نشستم، جاى هميشگى! تا آخر بحث خودم را يكجورى توى بغلش جا كرده بودم.

صبح ها وقتى آفتاب روى صورتمان مى افتاد و پشه ها امانمان را مى بريدند از خواب بيدار مى شديم و مى ديديم كه مادر ساعت هاست كه رفته؛ پايمان را توى دمپايى پلاستيكى هاى داغ شده از نور آفتاب مى كرديم و خواب آلود و كشان كشان روانه دستشويى مى شديم!

بخش زيادى از خاطرات كودكى ما توى اين حياط و روى اين تخت گذشته است. در دوره و زمانه اى كه روزها براى شب شدن انگار عجله كمترى داشتند و سرعت همه چيز كمتر بود! زندگى كندى و رخوتى داشت كه حالا ندارد.

Post has attachment
Public
كت اسپرت كمر تنگ با شلوار كتان پوشيده، خودش مى گويد "اسپرتِ رسمى" و در جواب خنده ما كه اين دو تا كلمه با هم جور در نمى آيد، مى گويد: " هيچى از مد سرتان نمى شود." دماغش را عمل كرده و آن چسب روى دماغش اولين چيزى است كه توى صورتش به چشم مى آيد. جعبه پيتزا كنار من و دوستم را كه مى بيند، بدون دعوت مى آيد كنارمان مى نشيند و مى گويد: "من هم مى خواهم." داستان مى توانست اينگونه باشد كه بعد از يك گپ دوستانه هر كداممان برويم پى كارمان، اما قضيه اندكى تفاوت داشت. ما دخترها مى دانيم اينجور وقت ها معمولا كار به اينجا مى كشد كه "من از تو خوشم مى آيد." و "شماره بده!" حالا تصور كنيد همين آدمى كه بدون دعوت آمده سر سفره ما نشسته، بر سر اينكه پسر و دخترها چطور بايد با همديگر آشنا شوند با من بحث مى كند و مدام در ميانه بحثش با حالتى تحكم آميز مى گويد: "گوش كن!" بعدترش "نه" را لابد در حكم ناز كردن تفسير مى كند و به اين راحتى ها نمى رود دنبال كارش!

اين آدم همه تلاشش را مى كند تا بگويد صاحب يك ماشين است، تا بگويد همين امروز چهارصد هزار تومان پول ساعت داده و البته از آن قبلى هاى چهارميليون تومانى خبر ندارد! معنى كلمه "تقليل" را نمى داند، با اينحال از تك و تا نمى افتد! اعتماد به نفسش قابل تحسين است! اگر صدايت را بلند نكنى و با اخم نگاهش نكنى، كارهاى بدترى هم مى كند! با گفتن كلمه "خوشگل" به من مى فهماند كه او "سرمايه اى" است كه قرار است يك "كالاى جنسى" بخرد و از حرف هايش هم كاملا مشخص است كه به اين فرآيند افتخار هم مى كند، از گفتنش هم ابايى ندارد! دست آخر بايد به او فهماند كه "نه" يعنى "نه"!

با خودم فكر مى كنم كه وقتى موقع برگشتن به آن پسرى كه با ماشين دنبالمان راه افتاده بود و دست آخر "بيشعور" خطابمان كرد، گفتم "بيشعور تويى كه تو خيابون دنبال دخترا راه ميفتى." عذاب وجدان داشتم، از قضاوت اطرافيان مى ترسيدم، و ته دلم حس مى كردم دختر خوبى نيستم! از بچگى به ما ياد داده اند دخترهاى خوب اينجور وقت ها سكوت مى كنند و مى گذارند ديگران هر كارى دلشان خواست بكنند!

حالا در انتهاى اين متن بايد برايتان توضيح بدهم كه آن شب چه لباسى پوشيده بودم؟ كجا رفته بودم؟ بايد از خودم رفع اتهام كنم نه؟ بايد يكجورى ثابت كنم كه ايراد از من نبود اگر عده اى مخل آسايشم شدند، به حريم شخصى ام تجاوز كردند، سلطه گريشان را به رخم كشيدند و هيچ كس هم بجز خودم، بهشان نگفت بالاى چشمت ابروست! نخير، من اينكار را نمى كنم! من با افتخار مى ايستم و مى گويم كه نه سكوت مى كنم و نه عقب مى نشينم!

Post has attachment
Public
از اولين روزى كه شروع به خواندن "جنگل نروژى" كردم، از خودم پرسيدم كه معناى اين عبارت چيست؟ "جنگل نروژى" يعنى چه؟ اصلا مگر جنگل ها هم مليت دارند؟ جنگل هلندى مثلا با جنگل نروژى چه فرقى دارد؟ مدام هم توى ذهنم جنگلى با درختان بلند با برگ هاى سوزنى، تداعى مى شود، يك جايى كه تا چشم كار مى كند همه چيز سبز است و گه گاهى هم نور آفتاب از روزنه ميان شاخه ها راهى به زمين باز كرده است. حتى آهنگش را هم گوش كردم، ولى باز هم نفهميدم "جنگل نروژى" يعنى چه؟ آهنگش به يك زبان خارجى بود كه من نمى فهميدم، تنها زبان مشترك ميان ما، ملودى ها بودند و احساسى كه پشت آن ها نهفته بود. متأسفانه از روى اين چيزها نمى شود فهميد "جنگل نروژى" يعنى چه؟

جنگل نروژى لابد يك جايى است كه هميشه صبح هايش مثل صبح هاى بهارى اينجاست. خواب که بيدار مى شوى، سرت را كه از پنجره بيرون بياورى، نحوه تابش آفتاب و خنكاى هواى بهارى به گونه اى است كه هزار خاطره را در ذهنت به رقص در مى آورد. مثل ليوان خاكشير وقتى بعد از مدت ها روى طاقچه بودن، برش دارى و تكانش بدهى و دانه هاى خاكشير ته نشين شده را به جنب و جوش بيندازى.

هميشه يك چيز مبهمى پس ذهن من هست. دلم يك چيزى مى خواهد كه نمى دانم چيست، اما با همه وجودم حس مى كنم كه چيزى كم است. چيزى بايد باشد كه نيست! گاهى اوقات حس مى كنم افكارم در فضا براى خودشان پرواز مى كنند، ولى چشم هايم را كه باز مى كنم، خودم را كنار شوفاژ در احاطه سيم هاى برق و كتاب ها مى بينم. "جنگل نروژى" مى خوانم و مدام حس مى كنم چيزى كم است! چيزى كه هنگام راه رفتن روى لبه تيغ به آدم اعتماد به نفس بدهد. شايد هم اشتباه مى كنم! اتفاقا برعكس، آن چيزى كه نيست، هيچ شكلى ندارد، هيچ شباهتى به قطعه گم شده اى از يك پازل ندارد! صرفا توده بى شكلى است كه در سايه قرار گرفته! چيزى كه "نيست"، لمس نشده و ناشناخته باقى مى ماند، تنها جاى خالى اش احساس مى شود، با هيچ دركى از مختصات وجودى خودش! فقط مى دانى كه يك چيزى بايد باشد كه نيست! انگار چاهى در كنار آدم دهان باز كرده باشد، چاهى آنقدر عميق و آنقدر سياه كه انتهايش را نمى شود ديد. همه چيز خوب است، ولى تو بايد آن چاه را بر دوش بگذارى و هركجا مى روى با خودت حمل كنى و مدام به ماهيت و چيستى اش فكر كنى و هرگز هم به نتيجه خاصى نرسى!

اصلا چرا "جنگل نروژى" بايد يك جاى قشنگ و خاطره انگيز باشد؟ شايد جنگلى است كه يك چيزى اش كم است، پازلى است كه يك قطعه ندارد! نمى دانم، ولى در ذهن من چيز خوبى است.

Post has attachment
Public
از قطار پياده شدم، پله ها را بالا آمدم و به تهران سلام كردم! اولين بارى بود كه ميدان راه آهن تهران را در روشنايى روز مى ديدم. معنايش برايم عوض شد. بوى زندگى مى داد، زندگى نه به معناى غم انگيزش، به آن معناى پر شور و شوقش!
بعد از نزديك به يك ماه، امروز دوباره پايم را در خيابان انقلاب گذاشتم. هوا نيمه ابرى بود، نسيم خنكى مى وزيد و شهر طورى دلبرى مى كرد كه دلم مى خواست بغلش كنم و بگويم دلم برايت تنگ شده بود! نمى دانم اين خيابان چه دارد كه از پياده گز كردنش خسته نمى شوم! كتابفروشى هايش حال و هوايى دارد كه آدم را مى گيرد.
كدام شهر است كه اينهمه كتابفروشى كنار هم داشته باشد؟ تا حالا به اين قضيه فكر كرده بودى؟ راسته كفش فروشى ها، راسته لباس فروشى ها، راسته پارچه فروشى ها، ولى راسته كتابفروشى ها ندارند، جايى كه يك عالمه كتابفروشى كنار هم باشد، پايت را از اين يكى بيرون بگذارى و توى آن يكى بگذارى! داشتم با خودم فكر مى كردم كه چقدر اين لعنتى را دوست دارم، اين هواى خنك بهارى اش را دوست دارم. اينكه گاهى وقت ها دورى خوب است، قدر داشته هايمان را بيشتر مى دانيم. راستش را بخواهى، من به اين چيزها معتقد نيستم. يعنى با اصل قضيه مشكل دارم، جهانى كه براى درك زيبايى نزديك بودن، لازم باشد فاصله را تجربه كنى، جهان بى رحمى است، بى رحم تَر است وقتى تلخى فاصله سال ها ته زبانت باقى مى ماند ولى شيرينى وصال خيلى زودتر از اين حرف ها معمولى مى شود، طعم خودش را از دست مى دهد. با همه اين ها، با خودم فكر مى كنم فاصله اى كه در آن غم دورى نباشد و تازه وقتى برسى، بفهمى كه رسيدن چقدر خوب است، اين فاصله، گاهى اگر باشد، خوب است...

Post has attachment
Public
خواب مى ديدم جنگ شده است، توى آسمان انواع و اقسام ادوات نظامى به چشم مى خورد. يك دوربين مدار بسته را كه خودش تك و تنها توى آسمان پرواز مى كرد، ديدم و به پيشرفته بودن ِ تجهيزات نظامى مملكت صد رحمت فرستادم. حتى يك هواپيما در ارتفاع كم از داخل كوچه ما رد شد! آسمان پر از هواپيماهاى بدون سرنشين و با سرنشين بود و ما هر لحظه منتظر شليك و انفجار بوديم. برق رفته و همه شهر تاريك بود، اما نمى دانم چگونه، چراغ اتاق پذيرايى خانه ما روشن بود! بر اساس محاسبات شخصى، به اين نتيجه رسيده بودم كه علت قطع شدن برق اين است كه هواپيماهاى دشمن ما را نبينند و هدف قرار ندهند! بنابراين به برادرم گفتم بهتر است چراغ ِ اتاق پذيرايى را خاموش كند. برادرم خيلى جدى گفت: "بميريم كه بهتر است، راحت مى شويم." اما من شوق عجيبى به زندگى پيدا كرده بودم و اصلا دلم نمى خواست در آن لحظه خاص هدف اصابت گلوله هواپيماهاى دشمن قرار بگيرم و بميرم! شروع كردم به بحث كردن و توضيحاتى دادم كه محتوايشان يادم نمانده ولى هرچه بود، برادرم را قانع كرد تا چراغ را خاموش كند. ما با هيجان و اضطراب در تاريكى شب، حركت هواپيماها در آسمان را تماشا مى كرديم و مى فهميديم كه زمان آبستن حادثه اى است!
خودم خوب مى دانم كه دليل اين خوابم چيست. يك جايى در رمان سلاخ خانه شماره پنج، "ونه گات" تعداد كشته شدگان بمباران شهر درسدن آلمان در زمان جنگ جهانى دوم را با كشته شدگان فاجعه اتمى هيروشيما مقايسه مى كند و به اين نتيجه مى رسد كه بشر بدون داشتن بمب اتم هم مى تواند خيلى ترسناك باشد، حتى بيشتر! تعداد كشته شدگان سورى از آغاز جنگ تا كنون هم از هيروشيما بيشتر است و هم از درسدن، اما تداوم و تدريج اين مرگ انگار از فاجعه بارى آن براى ما كاسته است! رومن گارى توى يكى از كتاب هايش به تلخى از سكوت مردمى كه در روستاهاى اطراف آشوويتس زندگى مى كنند، سخن مى گويد. مردمى كه مى دانستند زير گوششان كوره هاى آدم سوزى به راه است، اما سعى كردند خوشبينى خود را حفظ كنند و باور نكنند.

Post has attachment
Public
خواب مى ديدم كه همراه با بابى ساندز و چند نفر ديگر از رفقايش از زندان فرار كرده ايم. سوار يكى از اين ماشين هاى آمريكايى قديمى بوديم و من و بابى با هم در صندلى كنار راننده نشسته بوديم و بقيه عقب بودند. پليس در تعقيبمان بود، اسلحه كشيدند و شليك كردند، گلوله صاف آمد و توى كله من نشست و من ديگر هيچ چيز نفهميدم. كوچكترين دردى حس نكردم. دفعه بعدى كه چشم هايم را باز كردم، خودم را توى همان ماشين و كنار رفقا ديدم. فرارشان موفقيت آميز بود، رفقا فرار كرده بودند و آزادى خود را بدست آورده بودند، اما ... ، من مُرده بودم! يكى از رفقا اين را بهم گفت و من زدم زير گريه! گريه ام از اين بابت بود كه نمى دانستم حالا كه مرده ام چه كسى هستم، در ميان گريه مى گفتم كه نمى دانم هويتم چيست، مى گفتم كه با هزاران اميد آنجا به پيش رفقا رفته ام اما حالا مى بينم من هيچ كس نيستم و هويتى ندارم! و اين خيلى براى من و رفقا كه خيلى مهربان بودند، دردناك بود.
پرسيدم "بابى" چه شد؟ رفقا با ناراحتى گفتند كه او هم كشته شد. من و بابى مرده بوديم تا باقى رفقا آزادى خود را بدست آورند، ولى انگار بابى از اين توانايى كه بعد از مرگ بيايد پيش رفقا، برخوردار نبود، يا شايد هم رفته بود يك جاى بهتر، كسى چه مى داند؟

Post has attachment
Public
ساعت چهار و نيم صبح است. خانه در سكوت فرو رفته، چون همه خوابند و من تنها پشت ميز آشپزخانه نشسته ام و غذا مى خورم، يا به تعبيرى شام مى خورم! راستش را بخواهيد، اگر از عواقب بلند مدت اين شب بيدارى ها سرطان قوزك پاى چپ نگيرم و نميرم، كه مدام توسط پدر و ساير اطرافيان يادآورى مى شود، از شدت ترس و اضطراب از اينكه نكند با اين شب بيدارى ها يك مرض عجيب و غريب بگيرم، حتما به سرطان مغز مبتلا خواهم شد!
آشپزخانه ما دو دريچه دارد كه رو به كوچه باز مى شود، از همين دريچه ها كه بالاى يك متر از زمين فاصله دارد و به درد ديد زدن نمى خورد! غذايم را مى خورم و همزمان كانال هاى تلگرام را بالا و پايين مى كنم كه صداى ضعيف آهنگى نظرم را به خود جلب مى كند. اولش فكر مى كنم توهم زده ام، اما صداى آهنگ به تدريج قوى تر مى شود. سرم را بالا مى آورم، جويدن را متوقف مى كنم و بادقت گوش مى دهم تا منشأ صدا را پيدا كنم. صداى آهنگ از توى كوچه مى آيد. همزمان صداى به هم خوردن چند قطعه فلز و خش خش پلاستيك به گوش مى رسد. صدا نزديك تَر مى آيد، پشت پنجره آشپزخانه ما مى ايستد. آهنگ شادش تمام مى شود، آهنگ بعدى غمگين است، مى زند آهنگ بعدى، باز هم غمگين است، بعدى و بعدى ... همه آهنگ ها غمگينند، دست آخر به يكى از همين غمگين ها رضا مى دهد. اينبار صداى فلز و خش خش و پلاستيك، از پشت ديوار خانه ما مى آيد! مردى را تصور مى كنم كه در تاريكى شب روى پلاستيك زباله خم شده و به درد بخورهايش را جمع مى كند. از كى به اين نتيجه رسيده كه موسيقى ملال ِ شغلش را كمتر مى كند؟ وقتى دستش را توى پلاستيك زباله مى كند يا وقتى پلاستيك زباله را از گردن توى دست مى گيرد و بلند مى كند و سبك سنگينش مى كند تا ببيند چيز به درد بخورى هم آن تو هست يا نه، به چه چيز فكر مى كند؟ مردى كه به جادوى موسيقى پى برده، چهار و نيم صبح در كوچه پس كوچه ها در پس زمينه كارش موسيقى گوش مى كند، حتى از نوع عوام پسندش، حتما براى خودش رؤيايى دارد.

Post has attachment
Public
"پايان يك مأموريتِ" هاينريش بُل را دست گرفته ام. بر خلاف بقيه كتاب هايش دمار آدم را در مى آورد تا بخوانى اش! تعداد شخصيت ها خيلى زياد است و مدام يادم مى رود چى به چى و كى به كى بود! تا اينجا كه صد صفحه از اين رمان دويست صفحه اى را خوانده ام، هنوز آنقدرها خط داستانى كتاب را كشف نكرده ام. به جاى حادثه و داستان، پر است از گفتگوهاى كسل كننده كه بعضى جاهاى آن، براى حفظِ محتوا، نيش و كنايه اى هم به نظام سياسى و بوروكراسى ادارى ِ وقت آلمان به چشم مى خورد، يعنى به نظرم هدفِ كل كتاب، اصلا همين است، ولى خواندنش همت بلند مى طلبد با اين حجم از كسل كنندگى!
وقتى صد صفحه از يك كتاب دويست صفحه اى را خوانده باشى، دلت نمى آيد صد صفحه ديگر را بى خيال شوى، يا لااقل من دلم نمى آيد. پس خودم را به زور پاى كتاب نشانده ام، چشم هايم را با نخ و سوزن به كلمه ها دوخته ام كه يك وقت جاى ديگرى نروند. چشمانم روى كلمه ها راه مى روند و از آن ها جدا نمى شوند، اما افكارم به هزار راه سرك مى كشند، آنقدر كه خودم هم به ستوه مى آيم! اينطور وقت ها با خودم فكر مى كنم نكند "بيش فعالى" داشته باشم؟ روانشناس ها مى دانند، بيش فعالى فقط لزوما اين نيست كه از ديوار راست بالا بروى و وقتى كه جايش نيست شلنگ تخته بيندازى، يك چيزى است كه با داشتن و نداشتن تمركز هم بى ارتباط نيست، ولى توضيح دقيقش را نمى دانم، منكه روانشناس نيستم!
هزار احساس گنگ و ناشناخته مثل نخ هايى رنگ در رنگ كه در هم گره خورده اند، در وجودم گلوله شده است. هزار احساس شناخته شده ديگر هم مثل رودخانه اى كه به باتلاق منجر مى شود، در سطح روانم جارى است و به باتلاق دلم مى ريزد! گاهى دلم مى خواهد بروم يك جايى، سركوهى مثلا، و با بلندترين صدايى كه در حنجره ام نهفته فرياد بزنم، انگار كه گره آن نخ هاى گلوله شده تنها با فرياد باز مى شود.
صحنه هايى از روزهاى گذشته در برابر چشم هايم ظاهر مى شود، مثل تماشاگر تئاتر، خودم را حاضر بر صحنه مى بينم و به جاى يك شخص سوم، خودم را در حال و هواى روزهاى گذشته تماشا مى كنم، با يك حس نوستالژىِ كُشنده! عجيب است كه اين صحنه ها، بخشى از لحظات درخشان زندگى ام هم نيستند! مثلا لحظه اى كه در مسير تهران شيراز، اتوبوس توقف كرده و من پياده شده ام و در تاريكى شب براى خودم قدم مى زنم!
مى دانى توى سرم وقايعى در جريان است كه حس مى كنم همه دنيا براى جا گرفتنشان كم است. آن تو، توى سرم را مى گويم، موجودى هست كه دچار جاتنگى است! حالا همه اين ها به كنار، منِ سرزنشگرى هم آن جا توى سرم هست كه فكر مى كند آدمى وقتى تا اين حد درگير خودش باشد، كمتر مى تواند به ديگران فكر كند و منظورش اين است كه "بس است ديگر"!
"آقاى گرول" هم وقتى آن ماشين نظامى را با همدستى پسرش به آتش مى كشيد، به ديگران فكر مى كرد؟ يا صرفا مى خواست خشم خود را از نظام مالياتى كه به خاك سياهش نشانده بود، يكجورى تخليه كرده باشد؟ تا اينجاى داستان كه خيلى هم شاد و شنگول است و اگر هدفش تخليه خشم بوده، انگار جواب هم گرفته، نمى دانم صد صفحه مانده ...

Post has attachment
Public
دور تا دور حياط عمارت كه راه مى روى، كنار ديوارها سنگ هاى تاريخى را چيده اند و كنار هر سنگ مختصر توضيحى هم نوشته اند. بايد چشم هايت را به هم بمالى، دست هايت را روى سنگ ها بكشى تا باورت شود خواب و خيال نيست! "اين سنگ مربوط است به دوران پيش از اسلام ..." انگشت هايت را جلوى چشم هايت مى آورى و حساب مى كنى، همين سنگ ناقابل كه اينطور بى حفاظ و تنها و يتيم زير آفتاب و باران نشسته، كم كمش هزار و پانصد سال سن دارد! نصيب بعضى از اين سنگ هاى قدمت دار، همين اندك لطف شناسه دار شدن هم نشده است، همينطور عين مادر مرده ها، دراز به دراز كف حياط افتاده اند! مى توانى بروى رويشان بنشينى اصلا، روى همين سنگ ها كه مثلا قرار است نشانه اى از آدم هاى گذشته براى ما و آيندگان بياورند، نشانه اى از حياتى كه پيش از ما بوده و پس از ما نيز ادامه خواهد داشت! چه حسرت عميقى بر دل مى نشاند تصور اينكه تنها يادگارهاى آن زندگى هاى گذشته، آن عمرهاى رفته، ذره ذره بر باد ِ بى كفايتى مى رود و نابود مى شود، هيچ كس هم ككش نمى گزد، حتى آن ها كه خون آريايى در رگ هايشان جارى است ...
#موزه_هفت_تنان
Wait while more posts are being loaded