Profile

Scrapbook photo 1
Scrapbook photo 2
Scrapbook photo 3
Scrapbook photo 4
Scrapbook photo 5
حسین پناهی ( Hosayn Panahi )
9,558 followers|530,872 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

 


ما چیستیم؟
جُز مولکولهای فعال ِ ذهن ِ زمین
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کنیم !
 ·  Translate
257
29
A Rezae's profile photoAmirHossein Khm's profile photoHadi Marvian's profile photohamza sharghi's profile photo
19 comments
 
ما نیستیم
 ·  Translate
Add a comment...
 

مگر چند قرن از انسان شدن انسان میگذرد
بر گسل خانه ساخته اید
و بیش از حد لزوم خود را میجنبانید
برای شگفتیهای گرسنه آفریقا
جز حیرت چیزی برای ارسال نداریم
فارغ التحصیلان تئاتر
راه رفتن سیاستمداران را تمرین میکنند
و سیاستمداران
فن بیان تئاتر می آموزند

.
 ·  Translate
325
75
Karami Nahid's profile photofahime haj hashemi's profile photoalireza mansory's profile photomostafa pourbafrani's profile photo
20 comments
 
همیشه در نقشه افراده کم عقل و ساده لوح بازی میکرد خدا رحمتش کند 
 ·  Translate
Add a comment...
 
به بهانه پنجاه و ششمین سالروز تولد حسین پناهی

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

نام : حسین
شهرت : پناهی دژکوه
تولد : 6 شهریور 1335 خورشیدی
کوچ: 14 مرداد 1383 خورشیدی

در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری  و نمایشنامه‌نویسی  را گذراند.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت.

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
 ·  Translate
384
91
Mohsen Khalighi's profile photoMahtab Kheiri's profile photopiruz bahari's profile photo‫محمد هاشم آخوندي نسب ميبدي (‪HashemMeyBodi‬‏)‬‎'s profile photo
36 comments
 
چه ذود از میانه هنرمندان رفت گلم ذود رفتی داشتیم با هنرت آشنا میشدیم 
 ·  Translate
Add a comment...
 
به بهانه هشتمین سالروز کوچ حسین پناهی

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست....

نام : حسین
شهرت : پناهی دژکوه
تولد : 6 شهریور 1335 خورشیدی
کوچ : 14 مرداد 1383 خورشیدی

شاید به جرات بتوان گفت درک نمیشد، و تک انسانی بود از دیار شازده کوچولوی قصه ها، کودکی بود که ذات انسانیش را به پوستین بزرگی نفروخت، و سرشتش را بازیچه روزگار ننمود، شاید زبان از تفسیرش عاجز شود و در وصفش هیچ نتوان سرود...

دوست داران حسین پناهی عزیز

هرچه از این مرد بزرگ بگوییم کم است ، لذا تصمیم بر این داریم تا هر کس از زبان خود به یاد این بزرگ مرد جمله ای بگوید
خواه یادگاری از خود حسین پناهی باشد و یا خاطره ای از ایشان
خواه جمله ای که در وصفش به ذهنتان میرسد و یا یادگاری که سرلوحه زندگیتان شده
خواه صحنه ای از فیلمی که در خاطراتان مانده و یا نبشته ای از وی که تفکر را به زندگیتان ارمغان آورده

برای بزگداشت این بزرگ مرد کوچ کرده سرزمینمان یادگاری میگذاریم

.
 ·  Translate
319
34
AnA kh's profile photoYousef Moradi Majdar's profile photosina asadi's profile photomaryam zebardin's profile photo
121 comments
 
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
Add a comment...
 


در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می‌ كنم
اين خاک تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بیکرانه كران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا؟
 ·  Translate
219
31
Maryam Jabbari's profile photo‫ساسان ادب‬‎'s profile photomohammad dehqan's profile photorozita akbari's profile photo
17 comments
 
سپاسگذارم لطف دارید.
 ·  Translate
Add a comment...
 
روی در سیگار فروشی ، نوشته بود:

بهمن تمام شد

آزادی نداریم

تیر موجود است
 ·  Translate
412
127
Marmoolak Reza's profile photoAli Rezaei's profile photoLeila E's profile photo‫محمد هاشم آخوندي نسب ميبدي (‪HashemMeyBodi‬‏)‬‎'s profile photo
25 comments
 
دوستان سرطان زاست...
حتی آزادیش وقتی ایرانی باشه.
 ·  Translate
Add a comment...
 
می دانی؟
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی:
بگذار منتـظـر بمانند!
 ·  Translate
426
93
reza shahraki's profile photo‫محمد هاشم آخوندي نسب ميبدي (‪HashemMeyBodi‬‏)‬‎'s profile photomostafa pourbafrani's profile photoMahzad Sharifi's profile photo
37 comments
 
عالیه
 ·  Translate
Add a comment...
 
حسین پناهی

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
 ·  Translate
246
27
‫ناقوس دریا‬‎'s profile photosajad keshavarz's profile photoElahe Zivardar's profile photoAli Rezaei's profile photo
16 comments
 
چه خوب بازی میکرد بدونه تکبر ساده 
 ·  Translate
Add a comment...
 
*پیست*  (حسین پناهی)
 
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
 
این بود زندگی....
 ·  Translate
418
93
Esi Salamat's profile photoali reza's profile photoAmirHossein Khm's profile photomostafa pourbafrani's profile photo
54 comments
 
گلم یافت میاد سربازی با هم بودیم گرگان چه ذود گذشت کاش به آن روزها بر میگشتیم 
 ·  Translate
Add a comment...
 
از شوق به هوا (حسین پناهی)

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
 ·  Translate
254
46
Mani Irani's profile photoReza YeganeH's profile photoEhsan F's profile photoreza shahraki's profile photo
27 comments
 
فيلم دکتر غريب سال 87 پخش شد. حسین سال 83 فوت نموداند
 ·  Translate
Add a comment...
 
دستمال سرخ دلم (حسین پناهی)
 
این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم
 ·  Translate
235
36
Mas Nej's profile photoali reza's profile photoSiamak Rostami's profile photoAmirHossein Khm's profile photo
15 comments
 
خدا رحمتش کند
 ·  Translate
Add a comment...
 
اعتراف ( حسین پناهی )

برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده بر دیواره کهنه می ایستم
و همه ی گناهان خود را اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین

علف ها
بی واسطه با خدا حرف می زنند.


+ali aryanejad
 ·  Translate
328
65
rozita akbari's profile photoSam Masiha (aryya)'s profile photoA sadeghi's profile photoreza jamy's profile photo
40 comments
sami R.
 
دیگه همچین کسی نمیادونخواهد امد..روحش شاد
 ·  Translate
Add a comment...
Contact Information
Contact info
Email
Story
Tagline
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ،هیچی نیست
Introduction
این صفحه صرفا به آثار حسین پناهی میپردازد، پس لطفا از هرگونه تبلیغات در پای مطالب آن خودداری نمایید
جهت تبلیغات مورد نظرتان به پروفایل ادمین صفحه مراجعه نمایید تا شما را راهنمایی کند

درباره حسین پناهی:
حسین پناهی
دژکوه در ۶ شهریور ۱۳۳۵ (یا به روایتی ۱۳۳۹) در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است [[فتوای اغلب فقها در مورد نجس شدن روغن جامد و بخصوص بودن فضله موش در آن اینست که روغن نجس نیست. تنها در صورتی‌ که روغن مایع باشد نجس است. مساله ۱۳۰ در رساله آیت‌الله سیستانی می‌گوید: 130 - هـرگـاه شـیـره و روغـن و مانند اینها طوری باشد که اگر مقداری از آن را بردارند جای آن خالی نمی ماند، همین که یک نقطه از آن نجس شد، تمام آن نجس می شود. ولـی اگـر طـوری بـاشـد که جای آن در موقع برداشتن خالی بماند، اگر چه بعد پر شود، فقط جایی که نـجاست به آن رسیده نجس می‌باشد پس اگر فضله موش در آن بیفتد جایی که فضله افتاده نجس و بقیه پاک است. این ادعا که ایشان روغن را نجس میدانست نیاز به منبع دارد.]] ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری  و نمایشنامه‌نویسی  را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند.

 

با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌ است.

وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در زادگاهش، شهر سوق، به خاک سپرده شد.