Profile

Cover photo
Mohammad Hussien
283 followers|175,458 views
AboutPostsPhotosVideos+1's

Stream

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
🗝🔑🎁 ✨این کاسبِ خیّر پنج شنبه ها رایگان کلید می سازد.

🗝🗝🗝 اصغر خیراندیش كليدساز خيّر، هر روز از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب در زير پله‌ای 2 مترمربعی در ميدان لاله مشغول كليدسازی است و البته ۱۲ سال است كه به‌طور كاملاً رايگان چاقو هم تيز مي‌كند. خودش می گوید:« از‌‌ همان ابتدای كار به اين فكر بودم اگر روزی كليدسازی حرفه‌ای شدم پنجشنبه‌ها را رايگان كليد بسازم. سال هاست که برای زكات سلامتی ام و از همه مهم‌تر برای شادی و رضايت روح مادرِ درگذشته‌ام اين كار را می كنم.»
 ·  Translate
View original post
2
Marc Schnau's profile photo
 
The translation is a little bit rough. So he didn't work thursdays? Because of ... religion?
I like his little, well organized workshop.
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
چند پرسش درباره شلاق فوری در قزوین/ بهمن کشاورز

الف) این افراد آن‌گونه که گفته شده، متهم و بعدا مجرم تلقی شده‌اند. آیا درباره آنها ضوابط قانون آیین دادرسی کیفری جدید رعایت شده است؟ یعنی به آنها تفهیم شده که حق دارند وکیل داشته باشند، در مقابل سؤالات سکوت کنند و تقاضا کنند توسط پزشک معاینه شوند؟

ب) آیا از حقی که ماده ٤٨ قانون آیین دادرسی کیفری به آنها داده؛ یعنی مشورت با وکیل به مدت یک ساعت، برخوردار شده‌اند؟

پ) با عنایت به اینکه ظاهرا محاکمه این افراد بلافاصله انجام شده و حق دفاع متهم دراین‌باره مطلق است و مقید به زمان محدودی نیز نیست، آیا به این افراد اجازه داده شده از خدمات دفاعی برخوردار شوند؟

ت) به نظر می‌رسد این افراد احتمالا به استناد ماده ٦٣٧ قانون مجازات اسلامی راجع به عمل منافی عفت غیر از زنا محکوم شده‌اند؛ زیرا در این ماده است که ٩٩ ضربه شلاق در نظر گرفته شده‌است.

بگذریم از اینکه مثال‌هایی که قانون‌گذار در این ماده زده، مواردی مانند تقبیل (بوسیدن) یا مضاجعه (با هم در یک بستر رفتن) است و ناچار این سؤال طرح می‌شود که آنچه در این مجلس با حضور ٣٥ نفر جریان داشته تشبیه‌کردنی به این موارد بوده است. تردیدی نیست که مورد از نظر مقامات محترم تعقیب‌کننده از منافیات عفت بوده است. ماده ١٠٢ اصلاحیه قانون آیین دادرسی کیفری می‌گوید: «انجام هرگونه تعقیب و تحقیق در جرائم منافی عفت ممنوع است و پرسش از هیچ فردی دراین‌باره مجاز نیست؛ مگر در مواردی که جرم در مرئی و منظر عام واقع شده یا دارای شاکی یا به‌عنف یا سازمان‌یافته باشد که دراین‌صورت تعقیب و تحقیق فقط در حدود شکایت یا اوضاع و احوال مشهود توسط مقام قضائی انجام می‌شود». از آنچه دادستان محترم قزوین فرموده‌اند، این‌گونه پیداست که در این ماجرا صرفا گزارشی موجود و شکایت منتفی بوده است. همچنین ادعای عنف یا سازمان‌یافته‌بودن مطرح نشده و قطعا این اتفاق در کوچه و خیابان یا رستوران و مکان عمومی اتفاق نیافته است؛ به‌این‌ترتیب ناچار این سؤال مطرح می‌شود که تجسس دراین‌باره و پیگیری آن به این شکل چه عنوانی داشته است؟

ث) با توجه به فرمایش دادستان محترم ظاهرا حکم ٩٩ ضربه شلاق که پس از تحقیقات یک‌روزه و رسیدگی ماهوی صادر شده، بلافاصله اجرا شده است. این در حالی است که به موجب قانون آیین دادرسی کیفری جدید صرفا مجازات جرائم تعزیری درجه هشت (یعنی حبس تا سه ماه، جزای نقدی تا ١٠‌ میلیون ریال و شلاق تا ١٠ ضربه) قطعی است و نمی‌توان درباره آن تجدیدنظر یا فرجام‌خواهی کرد؛ بنابراین مجازات تعیینی (یعنی ٩٩ ضربه شلاق) ناچار تجدیدنظرکردنی بوده است. آیا محکومان حق تجدیدنظرخواهی خود را ساقط کرده‌اند؟ و آیا این حق به آنان تفهیم شده است؟

٤) علاوه بر ابهامات و سؤالاتی که گفته شد، پرسش دیگری نیز به صورت کلان در ذهن مطرح می‌شود. اگر دستگاه قضائی ما از نظر کارایی و سرعت چنین کیفیتی دارد. چگونه است که پرونده‌های بسیاری با اهمیتی به‌مراتب بیشتر از بدحجابی و هنجارشکنی، مدت‌ها معطل می‌ماند و حتی ریاست محترم مهم‌ترین مرجع رسیدگی ماهیتی در تهران اعلام می‌فرمایند که شاید مهم‌ترین پرونده موجود در دستگاه قضائی، به لحاظ نرسیدن پاسخ استعلامات مرجع قضائی باوجود گذشتن مدتی طولانی معوق و معلق مانده است. آیا پاسخ‌دهندگان استعلام نیز مصونیت‌گونه‌ای شبیه متهم پرونده دارند؟ به‌هرحال بدون اینکه با سیاست کیفری کشور تا زمانی که در قالب قانون است معارضه‌ای داشته باشیم (که نمی‌توانیم داشته باشیم) عرض می‌کنیم قواعد و قوانین آیین دادرسی کیفری و قانون مجازات عمومی به همان اندازه ماده ٦٣٧ پیش‌گفته و قوانین مربوط به هنجارشکنی‌ها اهمیت دارند، به‌ویژه با توجه به اینکه قواعد آیین دادرسی و قانون مجازات همان‌هایی هستند که در فصل سوم قانون اساسی به‌عنوان حقوق مردم ایران برشمرده شده‌اند و ماده هفت قانون آیین دادرسی کیفری نیز به لزوم رعایت آنها تصریح کرده و حتی تخلف‌کنندگان از آنها را به مجازات به موجب ماده ٥٧٠ قانون مجازات اسلامی یا سایر قوانین درصورتی‌که مجازات آنها شدیدتر باشد، تهدید کرده است. والله اعلم.
 ·  Translate
10 comments on original post
1
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
اگر کسی را دیدید
که از همه چیز
لذت می برد
سخت نمیگیرد
می بخشد
می خندد
می خنداند
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز !
او طوفان های هولناکی را پشت سر گذاشته و قدر داشته هایش را میداند.
 ·  Translate
View original post
2
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
معلم متجاوز به دختر ۹ ساله در زنجان آزاد شده و خانواده دختر را تهدید و مسخره می‌کند

علیرضا جماعت‌لو – هفته گذشته وقتی در دفتر روزنامه خبر تجاوز به یک کودک ۹ ساله را از زبان خانواده‌اش شنیدم، ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. هم‌سن بودن او با فرزندم درد ماجرا را بیشتر می‌کرد.

به هر کجا که فکرم می‌رسید زنگ زدم و درخواست کمک کردم. اصرارهای خانواده‌اش مبنی‌بر رسانه‌ای کردن ماجرا باعث شد مشروح آنچه اتفاق افتاده بود را به استناد اظهارات خانواده کودک و تایید معتمدین و شورای روستای قره‌محمد بنویسم و به چاپ برسانم، اما به احترام روز معلم و برای اینکه بی‌احترامی ‌به جامعه زحمت‌کش و دلسوز معلمان نکرده باشم، آن‌را موکول کردم به امروز. درست است امروز نیز جزئی از هفته معلم است، اما این کودک نیز زخم خورده یک «نامعلم» است. امیدوارم معلمان عزیز از اینکه به خاطر ضیق وقت مجبور به انتشار این گزارش شدم، مرا ببخشند.«ندا» کودکی از کودکان این سرزمین است که روح و جسمش آزرده زیاده‌خواهی‌های یک «نامعلم» شده است…

«آخر به کدامین گناه؟ من می‌خواستم دکتر شوم. معلمی‌به خود اجازه داد آبرو و حیثیت مرا به باد دهد. حالا من شده‌ام ورد زبان اهالی روستا و انگشت‌نمای این و آن! حالا دیگر نمی‌توانم به مدرسه بروم. حتی شاید دخترهای دیگر روستا هم به همین خاطر از رفتن به مدرسه محروم بمانند …»
این‌ها حرف‌های دختری است که حتی دوران پر التهاب بلوغ را به‌درستی تجربه نکرده است. ندا دختری است ۹ ساله. انرژی و شور و نشاط کودکی هنوز هم در بندبند وجودش موج می‌زند. چشم‌های جست‌وجوگرش نشان از هوش سرشاری دارد که او را به‌سوی مدرسه، به‌سوی علم‌آموزی، به‌سوی کتاب، مجله و هر آنچه که خوب است و مقدمه یادگیری است، هدایت می‌کند. هر کسی که او را برای اولین‌بار ببیند، خواهد فهمید که تا چه اندازه تشنه دانستن است. تشنه مطالعه، تشنه یادگیری و تشنه کتاب. ندا دوست دارد پزشک شود. شاید برای اینکه مرهمی باشد برای دردهای پدر، مادر و همه اهالی روستا. می‌خواهد پزشک باشد؛ پزشکی که همه او را بشناسند. دوست دارد افتخاری باشد برای مردم روستای آبا و اجدادی‌اش! اما دیگر کدام روستا؟ کدام اهالی؟ پدر و مادر گفته‌اند که قصد ترک روستا را دارند.

می‌خواهند از اینجا نقل مکان کنند. می‌خواهند هرچه هست را بگذارند و به جایی بروند که کسی آن‌ها را نشناسد! و این یعنی پاک کردن صورت مسئله! و این یعنی از دست رفتن آبروی دختری که در به‌وجود آمدن وضع موجود مقصر نیست و این یعنی قسر در رفتن مقصر اصلی! یعنی پذیرفتن شکست از سوی شاکی. یعنی سکوت از ترس آبرو، یعنی بازنده شدن قربانی و قربانی شدن دوباره قربانی! و نامعلمی که نباید کسی او را بشناسد!دخترک معصوم تنها، با چشم‌های سیاه درشت… و نگاهی که بوی غم می‌دهد و ماتم… فصل مادری‌های نکرده… فصل مادری… مادری… مادری… در سال‌های بی‌مهری… تجاوز… درد… دخترک… بوی گل‌های یاس… عطر ارغوانی رزهای وحشی… بوی بهارنارنج باران‌خورده… بوی گلبرگ‌های سفید یاس… در کوچه‌هایی که… دخترک یعنی من تنها هستم… خیلی تنها… خیلی خیلی…

آیا در این شهر فریادرسی برای «ندا» هست؟

وقتی با خانواده ندا که به دفتر روزنامه آمده‌اند، برای بار اول ملاقات می‌کنم، مادر به سختی خودش را کنترل می‌کند تا گریه‌هایش را کسی نبیند. پدر نیز از فشار وارد شده به ارکان زندگیش بهت زده است و سخنی نمی‌گوید. دایی دختر سر سخن را باز کرده و گوشه‌ای از ماجرای تلخ داده بر دخترک معصوم را فریاد می‌کند. باورم نمی‌شود. سکوت، تنها حرفی است که بر زبانم جاری می‌شود… مادر از شدت فشاری که بر وی وارد شده است، فقط هر از چندی آهی می‌کشد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود. حرفی برای گفتن ندارم. خودم را جای پدر دخترک معصوم می‌گذارم؛ چه باید کرد و به که باید پناه آورد؟

می‌گویند از روستای قره‌محمد آمده‌اند، آن‌هم به سختی. فشار زندگی نا و نفس پدر خانواده را گرفته و این جنایت باری شده است روی دوش‌های پدر… در پایان داستان همه به‌هم نگاه می‌کنیم، مستاصل و درمانده! نامه پزشکی قانونی را نشان می‌دهند. نمی‌دانم از میان سطور نوشته شده، دنبال چه باید باشم؟ به نوشته‌ها خوشبین باشم و دلم را خوش کنم به اینکه اتفاق ناگواری برای دختر نیفتاده و پرونده را همان‌جا ببندم یا قرمزی چشمان مادر و استیصال پدر دخترک را باور کنم؟ عکسی به یادگار از نامه پزشکی قانونی می‌گیرم! از من قول می‌گیرند چند روز بعد به دیارشان بروم؛ «قره‌محمد نزدیک زرینه‌رود نرسیده به پاسگاه توزلو.» تا شنبه صبح که به دیدارشان بروم، هزاران فکر و خیال از سرم می‌گذرد. تجسم لحظات سخت و وحشتناک «تجاوز» که برای یک کودک ۹ ساله گذشته، اعصابم را به‌هم می‌ریزد. دائما قیافه دخترک، با آن چشمان کنجکاوش از جلو چشمانم رژه می‌رود؛ خدایا تو به فریادمان برس!

«روستای قره‌محمد، اولین خانه دست چپ» نشانی است که اقوام دختر در تماس‌های پی‌در‌پی‌شان برای حضورم در منطقه یادآور می‌شوند. وقتی پیچ جاده‌ها را رد می‌کنم و به ورودی روستا می‌رسم، پدر دخترک کنار جاده ایستاده است. مغموم، دل‌شکسته و آشفته‌تر از روزی که دیدمش!
وارد خانه‌ای می‌شوم که صفا و صمیمیت را می‌توان از آرامش حاکم بر فضای درونش حس کرد. احترام مرد و زن خانه به یکدیگر فضای صمیمی ‌ایجاد کرده است. شرح ماجرا از زبان دایی دختر گفته می‌شود و من ساکت فقط گوش می‌دهم. هرچه بیشتر می‌گوید، عمق فاجعه بیشتر عیان می‌شود. از ظلم «نامعلمی» به‌نام «ی-ن» می‌گوید. از اینکه ندا مدت‌ها توسط این شخص تحت آزار و اذیت جسمی ‌و روانی بوده، اما از ترس تهدیدها و آبروریزی‌های احتمالی لب به سخن نمی‌گشوده است. مادر سخنان برادر را قطع می‌کند و با صدایی حزن‌آلود می‌گوید: «ندا مدت‌ها بود که تمایلی به رفتن به مدرسه نداشت، هر روز صبح به بهانه‌ای از رفتن به مدرسه طفره می‌رفت و من او را با کتک روانه مدرسه می‌کردم. ای لعنت بر…»

گویا ماجرای این آزار و اذیت مدت‌ها بوده که از سوی نامعلم مدرسه ۲۲ بهمن قره‌محمد به دخترک بی‌نوا وارد می‌شده است، اما در اواسط اسفند (با تاکید مادر بر روز پس از انتخابات) بغض ترک‌خورده ندا، نیت شوم «نامعلم» را افشا می‌کند. ماجرا از سوی ندا ابتدا به مادر و سپس به دایی گفته می‌شود و پدر نیز در تهران باخبر می‌شود. دایی دخترک بلافاصله ماجرا را به رئیس پاسگاه منطقه اطلاع می‌دهد و سپس قاضی زرینه‌رود در جریان قرار می‌گیرد و ندا به پزشکی قانونی فرستاده می‌شود. پس از استعلام پزشکی قانونی گویا ماجرا تایید شده و دستور بازداشت «ی-ن» صادر می‌شود. پرونده ابتدا به دادگستری خدابنده و سپس به زنجان ارسال می‌شود. دایی دخترک تمام ماجرا را شرح می‌دهد، اما در آخر، حرفی می‌زند که باعث تعجب است؛ «(ی-ن) به قید ضمانت آزاد شده و دوباره به روستا بازگشته. او جلوی خانه ما رژه می‌رود و ما را مسخره می‌کند. دیگر خسته شده‌ایم. ندا انگشت‌نمای اهالی منطقه شده است. نمی‌دانیم چه بکنیم. هر کجا می‌رویم حرف این ماجراست، اما کسی پاسخگو نیست…» دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده. دست‌نوشته‌ای که ندا زیر آن‌را به‌عنوان دردنامه امضا کرده و شورای روستا و معتمدین محل نیز به گفته‌های او صحه گذاشته‌اند را برمی‌دارم و با انبوهی سوال بازمی‌گردم.

با برخی از مدیران آموزش‌و‌پرورش موضوع را در میان می‌گذارم. برخی از ماجرا خبر ندارند! برخی بی‌تفاوت و برخی مسئولانه به‌دنبال شرح ماجرا و پاسخ مناسب برمی‌آیند. اطلاع داده می‌شود که حراست آموزش‌و‌پرورش پیگیری کرده و مشخص شده که فرد خاطی از کار معلق شده و در بازداشت است. ساعاتی بعد، اما از روستای قره‌محمد تماس می‌گیرند و می‌گویند که «ی-ن» در روستا پرسه می‌زند و خانواده را به مبارزه می‌طلبد!

موضوع به معاون سیاسی استاندار اطلاع داده می‌شود، وی با ابراز ناراحتی از مسئله پیش‌آمده، قول می‌دهد که در اسرع وقت رسیدگی کنند. به خانواده ندا قول داده‌ام که موضوع را پیگیری کنم. زنگ‌های پی‌درپی خانواده بیان می‌کند که فرد خاطی در روستا، آبروی آن‌ها را برده است. اصرار دارند که ماجرا رسانه‌ای شود تا شاید دردی از دردهای ندا درمان شود. در برزخ چاپ کردن یا نکردن این ماجرا هستم که گفته‌های مادر ندا مانند پتکی بر سرم می‌خورد: «تو رو خدا کمکمان کن. پدرش جیبش خالی و دستش از همه‌جا کوتاهه، امام حسین شفاعتت را بکند، کسی باید صدای ما را بشنود.» خودم را جای پدر ندا می‌گذارم. فرزند من هم امسال ۹ ساله می‌شود. نمی‌دانم اگر این اتفاق برای او می‌افتاد چه اقدامی ‌می‌کردم. شاید بهترین وکیل ایران را برای پیگیری پرونده‌اش به‌کار می‌گرفتم. شاید… و هزاران شایدی که مانند برق و باد به سرعت از جلوی چشمانم می‌گذرد.
نمی‌دانم در این ماجرا «ی-ن» چه کرده و دادگاه چه مجازاتی برای او در نظر خواهد گرفت. 
نمی‌دانم آیا اصلا مدرکی برای اثبات این مدعا وجود دارد یا نه، نمی‌دانم چرا «ی-ن» ابتدا دستگیر اما با قید وثیقه آزاد می‌شود. نمی‌دانم آیا صحبت خانواده ندا مبنی‌بر اینکه «نامعلم» خاطی با گذاشتن کلاه‌گیس در روستای دیگری مجددا مشغول به‌کار شده است، صحت دارد یا نه، اما می‌دانم حرف‌های ندا درست است. غم نشسته در چشمان کودکانه‌اش دروغ نمی‌گوید. اصولا کودکان دروغ نمی‌گویند. آن‌ها از ما آدم‌بزرگ‌ها دروغ، پنهان‌کاری و خیانت را می‌آموزند.

ندا کودکی است که می‌خواهد دکتر شود. توجهش به مجله‌های موجود در دفتر روزنامه بیانگر علاقه بی‌حد او به مطالعه است. ندا جزئی از جامعه ماست. سرنوشت او می‌تواند برای هر یک از کودکان ما رقم بخورد. ندا می‌توانست دختر یکی از مسئولانی باشد که پسرش را هر روز با ماشین دولتی به مدرسه می‌رساند تا مبادا گزندی از افراد جامعه به او برسد! ندا می‌توانست جای کودک من باشد که علاقه دارد درس بخواند و آتش‌نشان شود.

ندا می‌توانست جای تک‌تک بچه‌های ایران باشد. اما ندا اکنون تنهاست با ذهنی آشفته و سرخورده از آزار کسی که به امید آموختن نزدش شاگردی می‌کرد. ندا را دریابیم قبل از اینکه آرزوهایش به باد رود. ندا را دریابیم قبل از آنکه دختران روستای قره‌محمد و روستاهای اطراف از ترس بلایی که به‌سر ندا آمده است، قید تحصیل و پیشرفت را بزنند و عطای مدرسه را به لقایش ببخشند، ندا را دریابیم…

منبع: روزنامه مردم نو
 ·  Translate
79 comments on original post
1
Yassaman Y.K's profile photoMohammad Hussien's profile photo
2 comments
 
مثل اینکه این خبر منتشر شده و هیت وکلای زنجان دنبال این پرونده رو گرفتن
 ·  Translate
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
autumn ,Germany
2
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
We are now live with our 6th LTS of ‪#‎Ubuntu‬ with 16.04! Check out the details here >> http://ubunt.eu/ewXshT
45 comments on original post
1
Add a comment...
Have him in circles
283 people
Kamran Mehrpour's profile photo
strong heart's profile photo
‫احمد  نظری‬‎'s profile photo
Rest checker - Read Reviews of Restaurants near you's profile photo
Yassaman Y.K's profile photo
kazem M.nazari's profile photo
saied Raky's profile photo
Oceanography-Open Access's profile photo
Ser pico's profile photo

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
Real Stories about Real People || Strider Wolf, a boy living in poverty in Maine
Jessica Rinaldi won the Pulitzer Prize for her compelling depiction of a boy living in poverty in Maine.
Globe staff photographer Jessica Rinaldi won the Pulitzer Prize in feature photography for her compelling depiction of a boy living in poverty in Maine.
View original post
1
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
+Foursquare یه دسته‌بندی جدید برای رستوران‌هاش اضافه کرده به نام Tabbakhi، برای کله پزی‌ها و طباخی‌ها از این دسته‌بندی‌ استفاده کنید.

Food > Middle East Restaurants > Persian Restaurants > Tabbakhi
 ·  Translate
View original post
1
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
Since 1996, the Rumsey collection’s online database has been open to all, currently offering anyone with an internet connection access to 67,000 maps from all over the globe, spanning five centuries of cartography.
View original post
1
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
فردا روز معلمه! #روز_معلم پیشاپیش مبارک!🍀🌸

معلمی فقط یک شغل نیست،#عشق هست و دیگر هیچ.

یازده #اردی_بهشت نود و پنج.
 ·  Translate
4 comments on original post
1
Add a comment...

Mohammad Hussien

Shared publicly  - 
 
 
برای چند ماهی بود که سوتفاهم عمیقی بین من و فردی از دوستان اتفاق افتاد.و از آنجایی که مخاطب من فرد عصبی هست در این سوتفاهم رفتارهای تند و زشتی نشان داد حرف های بدی زد که فقط آدمهای سطحی و بدون فکر، وقت عصبانیت میگن! بعد اونم هر رفتار بدی تونست، انجام داد طوریکه نفرت ش رو نسبت به خودم کاملا حس میکردم که روبروز بیشتر میشه.

با اینکه آدم کینه یی نیستم ولی آزارها ش این قدر قلبم رو شکسته بود که هرکاری کردم نتونستم باهاش حرف بزنم!واسطه شدن دیگران هم فایده نداشت.چون حس کردم بخاطر رفتارش متاسف هم نیست، چه برسه بخواد عذرخواهی کنه!

نسبت به بدی ها و آزارهای مداوم ش واکنش نشان ندادم یا مقابله به مثل. دوس نداشتم آدم بدجنسی بشم.دوس نداشتم این سوتفاهم احمقانه باعث بشه میدون جنگ راه بیافته!! و از من آدم بدی بسازه. اما از درون اذیت بودم خیلی سخته آدم انرژی های منفی و نفرت رو حس کنه و خنثی باشه! باوجود اينکه فرد ساطع کننده ش رو هم، هر روز نمیبینه.... اما اینکه به آزارها ش فکر کنه و هی غصه بخوره، تحملش سخته!
خلاصه....

دیروز رفته بودم بازار گل،برای پدرم عزیزتر از جانم گل بخرم. در راه برگشت یکهو یاد این آدم افتادم.یک چیزی تو قلبم بهم گفت :درسته بهت ظلم کرده و باهات بد حرف زده! شاید حق با تو باشه و درسته که از رفتارش پشیمان نیست اما تا کی میخوای ادامه بدی؟!!! قراره چه اتفاقی بیافته؟!!
انتظار داری یک آدمی که باید بخاطر بدی کردن هاش، سزاوار ترحم هست تا نفرت ، بیاد ازت عذرخواهی کنه؟!!
اگر آدم عاقلی بود یا تربیت و فرهنگش تو سطحی بود که انتظار داری!، که دیگه بددهنی نمیکرد... و...و....

بغض گلوم رو گرفته بود. همش چیزی بهم میگفت تو پیش قدم شو و این نفرت رو که روز بروز داره رشد میکنه از ریشه در بیار!! اما غرورم چی میشد؟!! اگر پر رو تر میشد چی؟!! یا اگر وقتی میرفتم سمت ش پس ام میزد، چی؟!! آدم مغرور و خودخواه،حاضره برای حفظ کردن غرورش همه چیز رو قربانی کنه!
بعد ندایی از ته قلبم گفت: اینکه گذشت کنی و پیش قدم بشی برای دوستی، در برابر فردی که هیچ متاسف نیست از رفتارش، اینه که کار بزرگی کردی! اگر نه به صلح رسیدن با آدم دل رحم مهربون که کار شاقی نیست!!
چه آون قبول کنه و چه پس بزنه!و واکنشش هرچی که باشه، بازهم برنده تو هستی!! تو وظیفه انسانی و اخلاقی ت رو انجام دادی. تو بهش ثابت کردی ازت کینه ندارم! از کینه بیزارم! اینه که مهم هست!اما ترس از هرگونه واکنش خشن از جانب آیشان،یکمی غمگینم میکرد!

در باز شد گلها رو سمتش گرفتم و گفتم اینا رو برای تو خریدم.دوس ندارم کینه بین مون باشه! بعد هم گونه ش رو بوسیدم. یک آن منو بغل کرد و گریه کرد! قرار بود منم گریه نکنم دیگه!! اما صدای بلند گریه هام همه فضا رو پر کرد!:/
بهم گفت منو حلال کن! من عصبانی بودم من تو رو دوس دارم! بخدا عصبانی بودم هر حرفی زدم!

حالا همه اینها رو برای شما با جزییات تعریف کردم
تا بدونید
که شاید آدم هایی که بهردلیلی باهاشون کدورت دارید آدم هایی باشن که مغرورن! و تربیت شون، فرهنگی که باهاش بزرگ شدن طوری بوده که بهشون یاد داده نشده که وقتی اشتباه میکنن عذرخواهی کنن! یا سطح درک شون آون قدر نیست که بدونن نفرت و خشم، کینه... به هیچ چیز مثبتی ختم نمیشه مگر خودآزاری.... مگر بیماری جسمی و روحی.....

شب تولد حضرت علی که دیشب بود شب مبارکی برام بود.چون باعث شد من به خدا نزدیک بشم.باعث شد برای به صلح رسیدن با دیگران، عملا ، قدم بردارم.سخت بود ولی خوشحالم که انجام دادم.خیلی خوشحال!

من حقیقتا انتظار آون عکس العمل از مخاطبم رو نداشتم.همش حسم این بود از من متنفره! یا از آزار دادنم لذت میبره درصورتیکه ذهنیتم درست نبود و ایشان فقط یک آدم کله خر مغرور بود که خودش هم از بدجنسی کردن، حس خوبی نداشته و خوشحال نبوده و در تمام این چند ماه به اندازه من رنج کشیده!

پ.ن: من همیشه فکر میکردم صبر و گذشت و بخشیدن کسانی که عاشقانه دوسشون دارم برام امکان پذیر هست ولی دیشب فهمیدم در وجودم این قابلیت هست که بتونم در برابر آدمهای غیر مهم زندگیم، هم صبور باشم و با گذشت.این شناخت برام دنیا دنیا ارزش داره.
 ·  Translate
View original post
2
Add a comment...
People
Have him in circles
283 people
Kamran Mehrpour's profile photo
strong heart's profile photo
‫احمد  نظری‬‎'s profile photo
Rest checker - Read Reviews of Restaurants near you's profile photo
Yassaman Y.K's profile photo
kazem M.nazari's profile photo
saied Raky's profile photo
Oceanography-Open Access's profile photo
Ser pico's profile photo
Links
Basic Information
Gender
Male
Mohammad Hussien's +1's are the things they like, agree with, or want to recommend.