Profile cover photo
Profile photo
mahmud sedaghati
1,562 followers -
مطالب تاریخی ، عکس های باحال ، ضرب المثل و شعر
مطالب تاریخی ، عکس های باحال ، ضرب المثل و شعر

1,562 followers
About
Posts

Post has attachment

Post has attachment
یک معلم از شاگردان می پرسه پول نفت رو دولت چکار می کنه ؟اینم جوابا!!!!
Photo
Add a comment...

Post has attachment
میگویند سر سلسله قاجاریه آغا محمد خان قاجار (‌که در 12 سالگی او را اخته کرده بودند)‌ در هر عید و سلام نوروزی و مناسبتی که شعرا قصیده ای در مدح وی می گفتند به جای صَله و پاداش با کتک و پس گردنی آنان را فراری می داد.
روزی در نوروزی قرعه مدیحه سرائی به گردن پیرمردی افتاد که خلاف دیگر شعرا اقدام به سرودن این رباعی کرد:

نه عقل تو را که وصف عالیت کنم
نه فهم تو را که حرف حالیت کنم
نه ریش تو را که ریشخندت سازم
نه خایه تو را که خایه مالیت کنم
که با شنیدن این اشعار لبخندی که هیچوقت بر لبان آغا محمد خان قاجار دیده نمی شد ظاهر گشت و فرمان پاداش به پیرمرد شاعر داد و گفت:
حرف اگر بود همین بود که این شاعر زد اگر تعریفم نکرد مسخره ام نیز ننمود که من بهتر از هر کسی به معایب ظاهر و باطن خویش آگاه میباشم.....
Photo
Add a comment...

Post has attachment
درویشی نه نماز و روزه است و نه احیای شب، این جمله اسباب بندگی است. درویشی نرنجیدن مردمان است که اگر این حاصل کنی، واصل گردی...

نفحات الانس
Photo

Post has attachment
نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می‌نوازد، تا یک ترانه باقی‌ست
سینه به سینه گفتند، کوتاه تا شود شب
کوتاه می‌شود شب، وقتی فسانه باقی‌ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر، تا آشیانه باقی‌ست
گم کردمش نشانی‌ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده، تا این نشانه باقی‌ست
می‌چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره، تا بام خانه باقی‌س
نور نگاه کوروش، بر بَردگان بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست
زیباست حرف باران در کوچه‌های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی‌ست
دود اجاق وصلی، کو در سفر برافراشت
بعد هزار منزل، در بلخ و بانه باقی‌ست
در حیرتم که بعد از، کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ، عطر زنانه باقی‌ست
تازی و کینه‌توزی، جهل و سیاه‌روزی
نفرین بر آن که عدلش، با تازیانه باقی‌ست
عصر دگر برآید، این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی، حدس و گمانه باقی‌ست
یغماییان ربودند، محصول عمر ما را
بشتاب و کشت می‌کن، تا چند دانه باقی‌ست
افراط کرد و تفریط، این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش، راه میانه باقی‌ست
علیرضا میبدی
Photo
Add a comment...

Post has attachment
به گفته‌ی ابوریحان در کتاب التفهیم:
نوروز نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا که پیشانی سال نوست.
نوروز را به جمشید نسبت می‌دهند که در چنین روزی او بفرمود تا جشن گرفتند و شادی کردند و رخت نو پوشیدند و تا به امروز به نام نوروز جمشیدی مشهور است.
حکیم فردوسی درباره نوروز و پیدایی آن و بنیادگزاری‌اش به فرموده جمشید، چنین می‌فرماید که پس از درگذشت پدرش تهمورس :
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمربسته و دل پر از پند اوی
بر آمد بر آن تخت فرخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
کمربسته با فر شاهنشهی
جهان سر به سر گشته او را رهی
جهان انجمن شد بر تخت او
از آن بر شده فره بخت او
به جمشید بر، گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو، هرمز فروردین
بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو، شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند
می‌ و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار

و از آن‌جا که فرهنگ ایران بر آیین داد و دادگری و مهر و خرد استوار است , پادشاهی را گرامی‌ می‌دارد که پاسدار و پاسبان این آیینِ باشد، بخشی از تاریخ بلعمی‌ که ترجمه‌ی تاریخ طبری است چنین آمده است: ”پس علما گرد کرد و از ایشان پرسید که چیست این پادشاهی بر من باقی و پاینده دارد؟
گفتند: داد کردن و در میان خلق نیکی، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که روز مظالم، من بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد مرا بنماید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، روز هرمز بود از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کرد، تا اکنون سنت گشت…
Photo

Post has attachment
گویند انوشیروان روز نوروز مجلس عام داشت. دید که یکی از حاضران پنهانی جامی زرین در بغل نهاد. چشم پوشید و چیزی نگفت. چون مجلس تمام شد شراب دار گفت:
هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنم که یک جام زر ناب گم شده...
انوشیروان گفت:
بگذار که آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آنکس که دید سخن چینی نکند.
بعد از چند روز آن شخص پیش نوشیروان آمد. جامه های نو پوشیده بود و کفشی نو در پای داشت.
نوشیروان اشاره به جامه های وی کرد که اینها از آن است؟
مرد دامن از روی کفش برداشت و گفت این نیز از آن میباشد.
نوشیروان بخندید و دانست که او به ضرورت گرفته است و پس بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دادند....

بهارستان جامی
Photo
Add a comment...

Post has attachment
ابوعلي سينا میگوید سه نکته را اگر رعایت کنید؛ زندگی آرامی خواهید داشت:

1- وقتی خوشحال هستید قول ندهید.
2- وقتی عصبانی هستید جواب ندهید.
3- وقتی ناراحت هستید تصمیم نگیرید.
Photo

Post has attachment
در باب یعقوب لیث صفاری سیستانی شاه مرد مردمی ایران

200 سال از حمله اعراب به ایران می گذشت علاوه بر باج و خراج و مالیات روز افزون، زبان فارسی نیز رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.
در سیستان خشک سالی اتفاق افتاده بود ولی مامورین خلیفه بيرحمانه خراج ومالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و بسوی بغداد می فرستادند.
در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان برمی خیزد.
«ابن واصل تمیمی» که از طرف خلیفه حاکم فارس بود با یورش یعقوب از آن دیار رانده شد و کار جنوب ایران فیصله یافت.
یعقوب با قشون منظم جانب بغداد را در پیش گرفت. سپاهیان یعقوب و خلیفه در «دیرالعاقول» واقع در مشرق دجله بین بغداد و تیسفون (مداین) با هم روبرو شدند. در این جنگ بر سر راه یعقوب نهری عظیم کندند و آب دجله را به سوی محل استقرار و تمرکز سپاهیانش گشودند و با تمهید و تفصیلی که در کتاب ارزنده­ «یعقوب لیث» تالیف دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» آمده:

«... لشکر یعقوب بیشتر هلاک شدند. خود یعقوب جان به هزار حیله به کنار کشید. در این جنگ جمعی از یاران یعقوب مثل حسن درهمی و محمدبن کثیر کشته شدند و خود یعقوب هم سه تیر به گلو و دست­هایش خورد.
تنها یعقوب لیث و یا به قول مورخین «یعقوب سندان» که با این شکست فاحش کمترین خللی در اراده و تصمیم او وارد نیامده برای تجدید قوا نه مصالحه و پوزش به «جندی شاپور» عقب نشست.
ولی به علت بیماری قولنج و به قولی دل درد بستری گردید. در این موقع قاصد خلیفه با تحف و هدایای بسیار و لوا (درفش) و منشور حکومت فارس به نزد وی آمد تا او را از جنگ بازدارد.
یعقوب دستور داد مقداری پیاز و نان خشک و یک قبضه شمشیر در طبقی نهند و پیش فرستاده­ی خلیفه آورند. چون این بساط حاضر شد رو به رسول کرد و گفت: «خلیفه را بگوی که من خسته و وامانده­ ام و شاید بمیرم و تو از دست من خلاص شوی و من نیز از تو.
اما اگر زنده ماندم این شمشیر میان من و تو حکم می­شود. در صورتی که تو غالب آمدی من با این نان و پیاز می­سازم و ترک امارت می­گویم.»
به قولی دیگر گفته است: «من رویگر زاده ­ام و از پدر رویگری آموخته­ا م و خوردن من نان جوین و پیاز و ماهی و تره بوده است و این پادشاهی و گنج و خواسته از سر عیّاری و شیرمردی به دست آورده ­ام.
نه از میراث پدر یافته­ ام و نه از تو دارم ... اگر از بستر بیماری برخاستم حکم میان من و خلیفه این شمشیر است ... اگر مطلوب من تسری پذیرفت فبها، و الا نان کشکین و حرفه­ ی رویگری برقرار است. یا آنچه گفتم به جای آورم یا با سر نان جوین و ماهی و پیاز و تره شوم.»
و به گفته ­ی «سرجان ملکم»: «نه خلیفه و نه روزگار بر کسی که عادت به خوردن این گونه طعام کرده است دست نخواهند یافت.»
Photo
Add a comment...

Post has attachment
تو نیکی می کن و در دجله انداز , که ایزد در بیابانت دهد باز

در قابوس نامه عنصرالمعالی داستانی است که :
متوکل خلیفه عباسی غلامی به نام فتح داشت و به او انواع فنون آموخته بود. روزی که شنا می آموخت, فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.
متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد، شناگران ماهر جستجو آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از یک هفته ملاحی او را زنده در یکی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.
ملاح فتح را گرفت و پیش خلیفه آورد. خلیفه بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت که فتح هفت شبانه روز غذا نخورده است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت : مگر از آب دجله سیری؟ فتح گفت: نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز نانی بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود: "محمد بن الحسین الاسکاف"
متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟
روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم.
متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود : محمدبن الحسین الاسکاف.
خلیفه گفت این نشان درست آمد اما چند گاهیست تو نان در دجله می افکنی ؟
گفت: یک سال است. گفت: غرض تو از این چه بوده است؟
گفت: شنیده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.
متوکل گفت: آن چه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی . وی را بر در بغداد دیهی داد و مرد بر سر مِلک رفت و محتشم گشت.
جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند در سفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم...
Photo
Wait while more posts are being loaded