Profile cover photo
Profile photo
sophy sh
55 followers
55 followers
About
Posts

Post has attachment
حدود ده سال پیش بود که بانو تصمیم گرفت کامپیوتر یاد بگیرد. دلیلش را نمی دانم اما فکر می کنم این بخشی از فرآیند عقب نماندن از قافله بود. حالا این قافله هرچه می خواهد باشد. یک روز ظهر موقع ناهار تصمیمش را اعلام کرد که می خواهد برود کلاس کامپیوتر. روز بعدش هم رفت اسم نوشت. آنها هم نامردی نکردند و چند ترم اول از تاریخچه کامپیوتر و نسل اول و چراغ و لامپ برایشان گفتند تا بالاخره رسیدند به کارکردن با اینترنت.بانو خیلی ریشه ای آموزش داده شد که سیستم عامل داس چیست اما چیزی که یاد گرفت ای میل زدن بود که شد سرگرمی اصلی اش.
 تقریبا هم زمان با او کوچکترین خواهر مادر خودم، میم، هم شروع کرد به کار کردن با کامپیوتر. میم حدود ده سالی از بانو کوچکتر است و دو دختر همسن و سال من دارد. برخلاف بانو، میم با دخترهایش رودربایستی نداشت و کامپیوتر را از آنها یادگرفت. چون سرگرمی مورد علاقه دخترها چت روم بود، از اینترنت میم فقط چت رومها را می شناخت. آنموقع داشتند کارهای مهاجرتشان به کانادا را می کردند. پس میم عضو چت روم شد و با انگلیسی دست و پا شکسته شروع کرد به چت کرد با این و آن. خوب اگر منتظرید از اینجای قصه بگویم که خاله ام با مردی در چت روم آشنا شد و طلاق گرفت و بعد هم مثل رمان سقوط یک فرشته بدبخت شد متاسفانه اشتباه می کنید. میم با چند آقا در چت روم آشنا شد و کم و بیش با آنها چت می کرد اما خوب اتفاقهای زندگی امانش نداد که وارد فازهای دیگری بشود. همان وقتها بود که دختربزرگترش تصادف کرد و از دوپا فلج شد. بعد هم تمام خانواده مهاجرت کردند به کانادا. تا شش هفت سال اولی که مهاجرت کرده بودند خبر زیادی از آنها نداشتم ولی خوب حدس می زنم عادت استفاده از ای میل را در همین مدت پرورش داده باشد چون که به هرحال این هم بخشی از زندگی آمریکای شمالی است. 
در این مدت اما بانو به ای میل اعتیاد پیدا کرد. از اینهایی شده بود که روزی ده تا ای میل با ربط و بی ربط می زنند. کاری که نداشت تمام بعد از ظهرها می نشست پای کامپیوتر و ای میل می زد از اشعار شاملو گرفته تا خواص سبزیجات. دوران جنبش سبزکه شد ای میلهایش شدند نود درصد مرتبط با اخبار جنبش یا بی کفایتی سران ممکلت و ده درصد هم باقی قضایا. احساس می کرد اینطوری دارد تعهدش را به جنبش نشان می دهد. یک ای میل هم ساخته بود با اسم جعلی  که به طرز جالب و معنی داری با اسم پدر من مشابهت داشت و ای میلهای به قول خودش سیاسی را از آن می فرستاد. برای این کار هم طبقه بندی داشت. مثلا برای من این ای میلها را نمی فرستاد لابد چون فکر می کرد در دانشگاه ای میلم را کنترل می کنند اما برای کاوه می فرستاد و بعد هم تلفنی چک می کرد که خوانده باشد. لیست کسانی که برایشان ای میل می فرستاد هرروز درازتر می شد، حتی در یک مقطعی میم و شوهرش هم در لیست بودند. خبررسانی مهم بود چه فرق می کرد کی باشد و کجا. در این مدت یادگرفت با اسکایپ کار کند، ای دی فیس بوک باز کرد. مدام با گوگل تاک سروکله می زد و خلاصه نرم افزارهای جدید را امتحان می کرد. 
نمی دانم افول ماجرا دقیقا از کی بود اما قیافه دمغش خوب یادم هست وقتی فهمید که شوهرمیم بلاکش کرده و ای میلهایش برگشت می خورد. لیستش را کوچک ترو کوچکتر کرد. در اسکایپ اینویزیبل می رفت وکل مراودات اینترنتی اش محدود شد به فامیل درجه یکش. هرچه حرف از جنبش سبز کم می شد آتش بانو هم سردتر می شد. انتخابات روحانی که شد دیگر آن ای میلهای اتشین کلا قطع شد. نه اینکه مخالف باشد شاید فکر می کرد پیامش را رسانده یا به قول خودش آردش را بیخته و الکش را آویخته. میم هم دو سالی هست با من قهر است و دیگر خبری ازش ندارم.
دیروز صبح زنگ زدم ایران. گفت پدر برای سالگرد ازدواجشان و تولدش که نزدیک است کادو یک ای فون شش خریده و بعد دیدم من را در وایبر اد کرده و حتی چندتا گروه درست کرده و من را هم عضو کرده است. حالا برای اینک نصفه شب از صدای مسیج وایبرم بیدار نشوم شبها باید وای فای موبایلم را ببندم.  نه اینکه دلم برای سیل ای میلهایش تنگ شود اما خوشحالم. گفتم شاید حالا وایبر بتواند در هفتادسالگی شور و شوقی برایش درست کند. چون دوباره زندگی اش خیلی حوصله سربر شده.
   
Add a comment...

Post has shared content
حدود اوایل بهمن سال گذشته بود که شکراللهیِ خوابگرد در همین فضای پلاس آرزو کرد کسی پیدا شود که فیلمی را دوبله کند که درباره‌ی کودک آزاری و آموزش کودکان در مورد‌ آن بود. برآورده کردن این آرزو را من بر عهده گرفتم چرا که برایم کاری بسیار ساده بود. صداگذاری یک فیلم ۹ دقیقه‌ای برای من کاری بی‌دردسر بود اما نمی‌دانستم این کار ساده بناست حدود یک سال طول بکشد. علتش چه بود؟ البته علت اولش جیب خالی بود ولی علت دومش در کمال تعجب، برخورد جَوگیرانه‌ی ساکنان این محیط مجازی بود. تا خوابگرد متن‌اش را منتشر کرد، کامنت‌های تشویق و ترغیب سرازیر شدند اما افرادی که به تقاضای همکاری من پاسخ مثبت دادند، همین‌هایی بودند که حالا فیلم با همت همان‌ها کامل شده است. اگر پی‌گیری و همراهی این دوستان نبود، آن کار ساده‌ای که اول فکرش را کرده بودم، اصلاً به فرجام نمی‌رسید.
آن‌چه که از دست ما برمی‌آمد انجام دادیم. حالا نوبت شماست که آن را دست به دست کنید تا بلکه بتوانیم کاری را انجام دهیم که وظیفه‌ی آموزش و پرورش ماست اما از طرح کردنش می‌ترسد. این فیلم را در دو لینک زیر می‌توانید بیابید:
https://www.youtube.com/watch?v=33ag7tXQutg&feature=youtu.be
http://www.aparat.com/v/1Qm2s
Add a comment...

Post has attachment
یک روز مثل هر روز
از همان لحظه اول که روبه رویم می نشینند اضطراب را می توانم در چشمهایشان ببینم. بیشترشان تازه رسیده اند و هنوز خستگی سفر و خوابیدن در متلهای درجه سه از بدنشان بیرون نرفته است. یک عده دیگر هم از این همه پیچ و خم اداری برای گرفتن حقشان خسته اند. دو، سه سال دویده اند و آخرش هیچی. تک و توک هم در معرض دیپورت شدن به کشورشان هستند. 
دارم یاد می گیرم رابطه ام را با موکل درست کنم. چه چیزهایی را باید بگویم و چه چیزهایی را نباید بگویم. کی با انها مهربان باشم و کی بهشان بفهمانم که دارند زیاده روی می کنند. کار خیلی سختی است یک ماه اول یادگرفتم چطور با یک پرونده پر از کاغذ کنار بیایم ولی از حالا به بعد تماما باید یادبگیرم چطور هم به موکلم کمک کنم و هم بتوانم  کنترلش کنم. این یکی از اولی خیلی سخت تر است.   
همه شان فکرمی کنند که قدرت مافوق بشری دارم. یک عصای جادو که همه چیز را مرتب می کند. از من می خواهند که بهترین وکیل دفتر را به آنها بدهم، آخر من چه کاره ام، رییس، مدیرکل. تمام قدرت من در این است که قصه شان را با آب و تاب بیشتری برای رییسم تعریف کنم تآ انها را به یک دفتر بی سروصاحب شوت نکند. تا قبول کند که همینجا کارشان را انجام دهیم. 
گاهی فکر می کنم وکالت یک شغل بدون تشکر است. اگر پرونده را ببری که وظیفه ات بوده و اگر ببازی متهمی به کم کاری وبی سوادی و پول مفت گرفتن.در حالیکه خیلی وقتها بردن و باختن پرونده اصلا به وکیل مربوط نیست، بیشتر به وقایع و مدارک مربوط است و اشتباهاتی که خود فرد انجام می دهد.
اما لذتی دارد هرروز یک عالمه آدم جدید دیدن رنگهای مختلف، لهجه های عجیب، قصه های غریب که بعضی را باورمی کنی و بعضی نه. یکی شکنجه شده، یکی همجنس گراست، یکی در کشور اسلامی بدون ازدواج حامله شده، یکی هم دروغگوست. خوبی رابطه وکیل و موکل همین رازداری است. مثلا به نفر دوم نمی توانی بگویی "جداَ از فلانی در کشورت می ترسی، می دانی برادرش الان موکل همین دفتر است." 
Add a comment...

وقتی هنوز دوران گل پری جون و گنج قارون بود عمو و عمه من که حالا حدود پنجاه و شصت ساله اند بچه بودند و مثل اکثر بچه های آن موقع عاشق و شیفته فیلم فارسی. اما برعکس اکثر خانمها که پنهانی و دوراز چشم حاج آقا طرفدار چشم و آبروی مشکین آقای فردین بودند، عمو و عمه جان از بیک ایمانوردی خوششان میامده. ولی خوب هر فیلمی که آن موقع در سینمای ایران می ساختند فردین نقش اول بود و بیک نقش دوم. بچه ها که هرچه صبرمی کنند می بینند خبری از فیلمی نمی شود که در آن بیک نقش اول خیلی باحالتری از فردین باشد تصمیم می گیرند برای بیک یک نامه بنویسند و خودشان به این کار نشویقش کنند. متن نامه یک همچین چیزی بوده : «بیک جان، ما که می دانیم تو از فردین زوری(به لهجه خراسانی، یعنی پر زورتری)! لطفا به خاطر دل ما هم که شده یک بار در یک فیلم با فردین کشتی بگیر و حسابی کتکش بزن تا دل ما هم خنک شود.»
حالا دلم می خواهد من هم یک نامه بنویسم  بفرستم خیابان پاستور با همچین متنی :«حسن جان، ما که می دانیم تو از آن طرفیها زوری، لطفا یک بار  هم که شده زمینشان بزن که این دل ما هم خنک شود.»
Add a comment...

Post has attachment
بیشتر و بیشتر
دوهفته ای می شود که کار جدید را شروع کرده ام. دیروز اولین حقوقم را گرفتم وآن موقع بود که احساس کردم حالا حالاها می توانم به این کار ادامه بدهم. در کل موقعیت عجیبی است چون تمام وقت مجبوری با گروهی از آدمها کار کنی که معمولا در جامعه کسی نمی بیندشان. 
غیر منتظره ترین تلفن را وقتی گرفتم که جمعه عصر داشتم وسایلم را جمع می کردم بیایم خانه. یک نفر از زندان زنگ می زد و می خواست با من حرفهای آنچنانی بزند. برای یک لحظه خشک شدم. هنوز در حال و هوای کار قبلی ام بودم وزیادی جو مشتری مداری من را گرفته بود برایش توضیح دادم که اینجا دفتر حقوقی است. اما طرف خیلی مصمم بود که الان راهنمایی حقوقی احتیاج ندارد. همکارم که متوجه شد گفت فوری تلفن را قطع کن دیگر هم جوابش را نده. بعدا فهمیدم تمام خانمهای دفتر ما یک بار مورد لطف این آقا قرار گرفته اند.
هر روز در هفته گذشته را با خانمی از هلند حرف زدم که پاسپورت هلندی داشت و می خواست بیاید کانادا پناهنده بشود چون شوهرش اذیتش می کند. هرچه می گفتم  خانم راه حل شما مشاوره است ودولت  کانادا اصلا به همچین مساله ای رسیدگی نمی کند در گوشش نمی رفت. تطبیق دادن توقعات کامیونیتی های مختلف با هم گاهی کار واقعا سختی است. 
هر روز مجبورمی شدم مدارک را قبل از فرستادن به دادگاه صدبار مرور کنم و هربار از آن یک غلطی در می آوردم . آخرهای کار می خواستم گریه کنم. از خودم واقعا ناامید شدم. اما متوجه شدم تمام این مدت با همه سختی هاش، عصر با لبخند از در دفتر میام بیرون. 
اما بشنوید از آن طرف ماجرا که از همین حالا رده سنی بالای شصت سال خانواده در گوشم می خوانند زیادی به این کارها و اداها دل نبندی که تویش نان نیست. نان فقط در تجارت و بازرگانی است و لاغیر. هرگونه نشانه شادمانی من از رضایت همکار و موکل با نگاه خفت و گوشه چشم حقارت سرکوب می شود. هرچه هم می گویم من از این دو رشته متنفرم و اصلا حقوق تجارت سرم نمی شود به خرجشان نمی رود. به روش دوران تین ایجری که می خواستند دوست دختر دوست پسرها را به زور با قطع کردن تلفن و زندانی کردن دختر در خانه از هم جدا کنند دارند سعی می کنند امید من را هم نسبت به این دفتر ناامید کنند. حالا ما که از اول عقدمان موقت بود و برای این کار قرارمان با کارفرمای عزیز سه ماهه بود اما این خویشاوندان دلسوز، اصلا فکر هم نمی کنند که بابا شاید من هم یک چیزی می فهمم. مدام نصیحت می کنند و بی خبر از اینکه هرچی ما میریم پیشتر وپیشتر من دوستش دارم بیشتر و بیشتر. 
Add a comment...

Post has attachment
دوران انتقال
یک کار کوتاه مدت گرفته ام. کل مدتش سه ماه است و واقعا بیشتر برایم مثل یک امتحان است. امتحان اینکه آیا می توانم واقعا با زندانی ها، پناهنده ها ، دیوانه ها کار کنم یا نه. تا قبل از این شاید نگاهم به این کارها خیلی توریستی بود. ژست ایثار و اینکه من زیاد به پول اهمیتی نمی دهم و حاضرم به خاطر بشریت چقدر فداکاری کنم عکسی است که خیلی از ما می خواهیم بگیریم و بگذاریم جلوی چشم بقیه . دقیقا هم نمی دانم گرفتن این ژست در یک جامعه سرمایه داری چقدر تصمیم درستی است. به هرحال، این سه ماه کمک می کند بفهمم که این کاره هستم یا نه. کار کردن با این افراد انقدرها هم اسان نیست و بعد سرنوشت یک ادم کاملا در دستان توست. اگر نامه هایشان دیر فرستاده شود، اگر در حرفهایشان تناقض باشد، اگر نادانسته و به اشتباه به چیزی اعتراف کنند که نباید درباره اش می گفتند. تمام اینها به کنار ناآگاهیشان نسبت به شرایط و اینکه گاهی نه تنها همکاری نمی کنند که باعث می شوند کارها خرابتر شود، صبر ایوب می خواهد و دل شیر که به قول افشین قطبی هی نشانش بدهی. نمی دانم تصمیم من آخر این سه ماه چه خواهد بود اما فقط می دانم که هر روز صبح با خودم خواهم گفت که خدایا کمک کن که  اشتباهی نکنم که نشه جمعش کرد ، خدایا مواظب باش که به زندگی کس دیگه ای گند نزنم. 
Add a comment...

Post has attachment
و ناگهان همه چیز برایش روشن شد
هر چه می خواهم درباره این ویدیو بنویسم، احساس
می کنم کم است. با خودم فکر می کنم چندباردرزندگی ما چنین لحظاتی پیش می آید. چهره
بچه را ببینید در آن لحظه کشف! وقتی که می فهمد زندگی فقط همان شکل آشنایی که به
آن عادت دارد نیست. 
baby hears the voice of parents for the first time - EMOTION !
Add a comment...

Post has attachment
در باب پدر ومادر علم حقوق ایران
چند روز پیش پدر علم حقوق در ایران، دکتر امیرناصر کاتوزیان فوت کرد. من هیچوقت مستقیم شاگردشان نبودم و خوب مهمترین دلیلش هم رقابت شدید بین دانشگاه ما و دانشگاه تهران برسر برتری بود. دکتر کاتوزیان مرد محترمی بود، کارهای بزرگی در زندگی اش کرد و کتابهایی نوشت که اگر نخوانده باشی نمی توانی درسهای حقوق مدنی 1 تا 8 لیسانس را پاس کنی جه برسد به اینکه بخواهی وکیل شوی یا ادامه تحصیل بدهی. احترام ایشان واجب است و یادشان همیشه گرامی. 
سه نفری که پیش نویس قانون اساسی را تهیه کردند، سه سرنوشت مختلف داشتند. حسن حبیبی، در دولت رفت و مدتها نقش اول کارتونهای روی جلد گل آقا بود. دکتر لاهیجی، که حالا در فرانسه زندگی می کند و فعال حقوق بشر است و دکتر کاتوزیان که در ایران ماند و به کار دانشگاهی مشغول شد. به نظرم اینکه حالا بعضی از مردم می خواهند حسابهای تغییرات در پیش نویس  قانون اساسی سی و چند سال پیش را با جنازه این استاد تسویه کنند شاید کمی ناعادلانه باشد.    
سالهای سال دکتر کاتوزیان مغضوب حکومت بود. گاهی نمی گذاشتند درس بدهد. خیلی سختی کشید مدتی به شکل پنهانی زندگی می کرد. همه اینها درست. اما یادمان باشد که وقتی دکتر کاتوزیان از دانشگاه تهران اخراج شد، مهدوی کنی او را برای کار به دانشگاه امام صادق دعوت کرد. دکتر مدتها استاد دانشگاه امام صادق ماند و اغلب حقوقدانهایی  که از این دانشگاه فارغ التحصیل  شدند می توانستند درسهای مدنی خودشان را با ایشان پاس کنند. یعنی در عمل در نظام حقوقی ما تعداد زیادی قاضی، استاد دانشگاه و آدم اطلاعاتی حقوق دان هستند که حداقل بین چهار تا هشت ترم با دکتر کاتوزیان درس داشته اند و استاد نتوانسته اخلاق و آزاده گی که خودش از آن برخوردار و به آن شهره بود را به آنها بیاموزد. 
حالا چند روزی است که تمام پیجهای حقوقی عزادارند و مدام در رثای استاد درگذشته شعر می نویسند. یک عده از حقوقدانان عزیز به سنت تغییر عکس فیس بوک برای زلزله و انتخابات، عکس فیس بوکشان را به یکی از عکسهای استاد تغییر داده اند. مدام هم وکلا و دکاتیر(جمع مکسر دکتر) به هم تسلیت می گویند که عجب غمی و این ضایعه باورنکردنی است.
دکتر کاتوزیان هشتاد و هفت ساله بود. اصولا آدمها در این سنین بالا بیمار می شوند و می میرند. این هم اتفاقی نیست که نشود باورش کرد. زندگی سخت هم که چیز جدیدی نیست. زندگی کردن در جامعه ای که فضای سیاسی بسته دارد سخت است. وقتی بخواهی خودت را بروز بدهی که کار صدبرابر سخت تر می شود. در اوایل دهه شصت که دکتر ممنوع التدریس بودند، خیلی آدمهای دیگر هم با قدرت دست به گریبان شدند. خیلیهایشان نتوانستند از دعوای با حکومت جان سالم به درببرند و زندانی شدند. حتی بسیاری اعدام شدند،چه برسد به اینکه دوباره به دانشگاه برگردند و سالهای سال تدریس کنند. دکتر کاتوزیان حقش بود که قدر ببیند و برصدر بشیند اما به عنوان یک انسان او هم یک آدم معمولی بود. از شانس زندگی طولانی برخوردار شد، سالهای سال درس داد و توانست به کاری بپردازد که عشقش بود. چند نفر در کل کره زمین این شانس را دارند که فقط یک هفته کاری را انجام بدهند که دوست دارند. ما هم باید خوشحال باشیم  آدمی که دوستش داشتیم به نسبت زندگی مناسبی داشت و یک مقدار هم به حقش رسید. این یعنی روی هم رفته  پدر علم حقوق ایران به نسبت شش ملیارد آدم دیگر روی کره زمین آدم خوش شانسی بوده. 
اما حالا بیایید فکر کنیم اگر این علم حقوق مادری هم می داشت چه می شد؟ هرچند که سن و سالش به مادر یک نظام حقوقی صد ساله نمی خورد اگرانتخاب با من باشد می گویم به عنوان مثال مادرش می توانست خانم دکتر نسرین مهرا باشد. سالهای سال خانم دکترمهرا تنها استاد زن حقوق دانشگاه ما بود. در یکی از مردانه ترین رشته ها و محیط های کاری شق و رق راه می رفت، کار می کرد. درس می داد و با کسی راه نمی آمد. سخت گیر بود و از دانشجوهایش کار می کشید. نمره بی خود نمی داد. تمام مدت  پسرهای واخورده دانشگاه ازدواج نکرده بودنش، صاف راه رفتنش و بداخلاقی اش را با زشت ترین متلکهای جنسی ممکن مسخره می کردند. خانم دکتر مهرا یکی دو سال پیش در جلسه دفاع پایان نامه با دانشجویش دعوایش می شود و پسر جوان جلوی همه به دکتر مهرا سیلی می زند. کار به شکایت می رسد ولی خوب یادم هست که این اتفاق چطور شد منبع لایزال شوخی پشت سر استاد و احساس رهایی از دق دل. انگار دانشجوی خاطی انتقام خیلیها را گرفته بود. کسانی که دانش آموخته حقوق بودند اما خشونت فیزیکی علیه یک استاد زن را تشویق می کردند. ولی خانم دکتر گوش نمی داد و کار خودش را می کرد. یادم هست وقتی اساتید مرد در دانشگاه آزاد سبیل در سبیل و کمر در کمر در برابر سعید مرتضوی دادستان آن موقع تهران خم می شدند و به او سرکلاس نیامده و امتحان نداده نمره هیجده، نوزده می دادند. خانم دکتر مهرا، جناب قاضی را سه ترم پشت هم انداخت. هیچ توصیه ای را قبول نکرد ودر نهایت دادستان ترسناک  تهران با کلی درس خواندن و مقاله دادن توانست آن درس را ناپلئونی پاس کند.
وقتی از سختی کار حقوقی در ایران حرف می زنیم شاید بد نباشد یادمان بیایید از کسانی که به خاطر اقلیت بودن، به خاطر جنسیت، یا تنها به خاطر متفاوت بودن، پوستشان کنده می شود اما سر حرفشان می مانند. همه اینها بچه های علم حقوق ایرانند اما بالقوه می توانند روزی پدر و مادرش باشند. نظام و جامعه را تغییر بدهند و فقط و فقط یک انسان باشند نه یک اسطوره.   
 
Add a comment...

اگر تمام زندگی سی سال گذشته من، تمام رنجها و سختیهای مهاجرت، تمام دوریها و دلتنگیها برای این بود که امروز اینجا باشم و به تو که تنهای تنها بودی کمک کنم تا امشب کمی و فقط کمی راحت تر بخوابی، باید بگویم که ارزشش را داشت. 
Add a comment...

Post has attachment
یک کیک بادومی تلخ
خواهرم گ شب تا ساعت 11:30 در کانادا بیدارمانده تا صبح اول وقت ایران زنگ بزند و اولین نفری باشد که تولد پدر را تبریک می گوید. یازده و نیم شب شاید برای شب زنده داران عزیز در ایران زیاد نباشد اما برای اینجا وبرای آدمی که صبح ساعت پنج باید بیدار شود برود سرکار زیاد است. القصه، به خانه که زنگ می زند بانو گوشی را برمی دارد و اولین حرفش این است وای حالا چقدر زود زنگ زدی، ما برایش دو سه روز دیگه تولد می گیریم. 
حدود یک ربع پیش بانو تو وایبر عکسهای تولدی را که برای پدر گرفته بودند فرستاد. شش، هفت نفری بودند، همگی دوستها و فامیلهایش. پدر خوشحال می خندید. عکسهای دو نفره و سه نفره. کیک و شمع و لابد آرزوهای خوب. وهیچ اثری از زندگی گذشته پدر نبود. انگار، نه انگار که بانو چندین سال پیش همسر دوم مردی شد که سه بچه داشت و خواهرزاده اش هم سالها با او زندگی می کرد. بانو از اول هم مثل هر زنی زندگی مستقل خودش را می خواست. بعضی را زود از زندگی اش بیرون کرد و برای بیرون کردن بعضی از ما باید خیلی صبر می کرد، اما حالا به آنچه می خواسته رسیده. ماها این طرف دنیا نشسته ایم و هیچ سهمی از لحظه های آنها نداریم. دوری گاهی خیلی سخت است اما همه چیز سخت تر می شود وقتی ما می فهمیم و می دانیم پدر آن ته تهای دلشان اگر صادق باشد میبیند که آن چنان هم از دوری ما ناراضی نیست. خیلی وقتها بچه ها هم می توانند افکار پدر و مادرها را بخوانند مثل یک کتاب باز. 
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded