Profile cover photo
Profile photo
Saeed Habibi
3,703 followers -
With no Reality!, Web with Code
With no Reality!, Web with Code

3,703 followers
About
Saeed's posts

Post has attachment
**
جایم را داده‌ام به دنیایی که تنها به آن خیره‌ام. نگاهش می‌کنم و می‌دانم حرفی ندارم. نگاهش می‌کنم و می‌دانم نگاهم را هم توانی در او نیست. می‌دانم باورم شده است. باورم را به هر سویی می‌برم تا چشمانش را باز ببینم. چشمانش را نگاه کنم تا ببینم دیگر روزِ لعنتی‌ای...

Post has attachment
**
باورهایی که در طول تمام زمانِ زنده بودنت می‌بینی، گاهی ورای نگاهت می‌شوند. امیدِ آن را داری که بتوانی خود را در پی یافتن روزهای خودت ببینی، تلاش کنی و لمسش کنی. گاهی اوقات نگاهت در این میان جوری دیگر می‌شود، صدایی دیگر می‌شنود یا تو را جور دیگری می‌سازد. تو...

Post has attachment
**
بیش از سال‌ها می‌گذرد و تفاوتی که تمام این روزها به دنبالش بودی را می‌بینی. تفاوتی که از خودت شروعش می‌کنی و به تمام لحظه‌هایی که با دیگران به اشتراک گذاشته‌ای تعمیم می‌دهی. در روبه‌رویت می‌نشینی و لبخندی که این روزها کم و بیش حسش می‌کنی را با تفاوتی که به ...

Post has attachment
**
تفاوت در در زمان‌هایی که به دنبالش نیستی معنی دیگری می‌دهد. دنیایت را جلوی خودت می‌گذاری بدون هیچ حسی. می‌بینی جایی از این دنیایی که تا به امروز حسی برایش نداشتی می‌تپد. هر چه مسیرت را تغییر می‌دهی صدای تپیدن تو را درگیر خودش می‌کند. می‌بینی راهی جز تک مسیر...

Post has attachment
تمام این حرفها و این واکنش‌ها از آنجا بود که دیگر نگاهی به قبل نداشتم. هر چقدر خودم را به عقب می‌بردم، جایی که بخوابم خود را در خاطرات آن غرق کنم و بودنی نو بسازم، ندیدم. بودنی که برای من معنی داشت هر روز کم‌رنگ‌تر میشد. همیشه خودم را به خودم ثابت می‌کردم و دنیایی را می‌ساختم که شاید در آن بتوانم تجربه‌ای جدید بسازم.

تمام سنگینی نگاه‌ها به قبل برمی‌گشت. به قبل از آن خنده‌ای که شاید تو ندیدی‌اش اما من یادم است. یادم است وقتی خنده‌ات را دیدم، حس کردم و فهمیدم چه دنیای متفاوتی تا به امروز داشته‌ام. لبخندی که برای خودم متصور بودم همیشه خالی از خودم بود. هر چقدر خودم را در لبخند به دیگران غرق می‌کردم نمی‌توانستم همانی باشم که می‌خواهم. انگار یک بازیِ تک بعدی بیش نبود. همیشه گذشته‌ای که می‌دانستم امروز نتیجه‌اش نیست همراهم بود و خودم را در همان گذشته‌ی بی‌نتیجه غرق می‌کردم تا شاید بودنم را طور دیگری بسازم.

کاش از همان روز اول لبخندت را می‌دیدم.

گاهی به این می‌رسم که آیا این لبخند باز هم همان گذشته‌ی بی‌نتیجه خواهد بود؟ امروزی که من دارم چه فرقی با همان گذشته‌هایی دارد که روزی در آنها غرق بودم؟ آیا نباید تمام خودم را در همین نبودن‌های حداقل واقعی تمام کنم؟

گاهی اوقات خودت را در تمام نگاهی حبس می‌کنی. نگاهی که روزی بدون اینکه خود بداند دنیایی دیگر برایت ساخت. دنیایی که شاید از بیرون از این نبودن آن چنان هم بزرگ نباشد، اما همین که می‌فهمی شاید این روزها با همان گذشته‌های همیشگی‌ات همراه نباشد تا حدودی کافی‌ست. مگر روزهایت را برای چه خواسته بودی؟ نه اینکه باشی و باوری باشد که به تو بگوید هستی؟

Post has attachment
مخاطبی باشد. بیاید بنشیند اینجا روبه‌رو. هر چقدر نگاهش کنی چیزی نگوید. بداند بیهوده‌ای و چیزی نگوید. بداند هر چقدر دنیای نداشته‌ات را بزرگتر می‌کنی تنهاتر می‌شوی و چیزی نگوید. دنیایی نسازد. حرفی نزند. بگذارد همین راهی که می‌روی بروی. آنقدر روبه‌رویت باشد که جای خالی‌اش را حس کنی. جای خالی نبودن‌های قبل. جای خالی نبودن‌های بعد. جای خالی نبودن‌های خودت. وقتی نیست، نگاه به جای خالی‌اش کنی بگویی کجاست. وقتی هست چیزی نگوید. بدانی هست.

بودن آنقدر زیباست که می‌فهمی نمی‌توان بود. نمی‌توان بود و "برای کسی" نبود. آدمی که تو روبه‌رویش نشسته‌ای، آنقدر بودنش زیباست که نبودن خودت را نمیفهمی. نمیفهمی که دنیای بیهوده‌ی آدم‌هایی شده‌ای که روزهایت را درگیر خود کرده‌اند تا برای خود بودنی حس کنند. نه "برای کسی بودن". آنقدر این آدم‌های بی‌معنی برایم بی‌معنی‌اند که حتی به دیوار هم که می‌نگرم باز از یادم نمی‌روند.

این آهنگی که برایم ساخته‌ای را خودت می‌دانی و من. روبه‌روی من می‌نشینی و چیزی نمی‌گویی. روبه‌روی من می‌نشینی و جای خالی نبودن‌هایم را از یادم می‌بری. این آهنگی که برایم ساخته‌ای را هر روز گوش می‌دهم. به وقت حس کردن جای خالی نبودن‌های بعد تو.

Post has attachment
هر چقدر به دوستانم فکر می‌کنم، خودم را بیشتر درگیر نبودن می‌بینم. می‌بینم من آدمش نیستم. من آدم این نیستم که کسی را به سمتی ببرم، برای دوستیمان تلاش کنم، لبخندی برایش بزنم یا نگاه در نگاهش روزهایم را سپری کنم. تمام من در نهایت به کنار می‌رود. نگاه می‌کند که چطور کنار رفته‌ام، چطور دیگر در چشم دوست نیستم و چطور برای خودم سپری می‌کنم.

Post has attachment
وقتی گوگل حیوانات‌ را غافلگیر می‌کند/ عکس

Post has attachment
وقتی که پشت هر سلام دیگر حرفی نیست. اینکه تا به دیروز معنی می‌داده و امروز، دیگر دیروز نیست.

تمام روزهای قبلت را یاد می‌آوری. چیزی نمی‌بینی. آشنایی نیست. کسی نیست. کسی نبوده است. کسی نرفته است. کسی اینجا در کنارت نبوده است که اینک نباشد.

اینکه امروز به سمتی میروی که تمامش حقیقتی جدا از تمام دیروزت نیست. می‌بینی دیروزی که حتی به یاد نمی‌آوری، نه می‌خواهد به سمتت بیاید و نه تو را درگیرش کند. تو حتی نمی‌خواهی گذشته‌ات را پاک کنی. اهمیتی نمی‌دهی. دوست داشتنی در بینش نیست.

دنیای امروزم، این لحظه، 21 شهریور 1392، ما بین گوش دادن به آهنگ CAMEL - After All These Years پاک شدنی نیست. همانند دیروزی که از یادم نمی‌رود. دنیای من پاک شدنی نیست. از بین نمی‌رود. این منم که هر روزم را در ورطه‌ای جدید می‌بینم و تا هر روزم را تمام نکنم، به گذشته‌ای نگاه نمی‌کنم. ورطه‌ای که دیروزیانم ساخته‌اند، خودم پر و بال داده‌ام و خودم ادامه می‌دهم.

دنیای من پاک شدنی نیست. همیشه فقط نگاه کرده‌ام و گذشته‌ام از چیزهایی که اذیت کننده بودند.

Post has attachment
Photo
Wait while more posts are being loaded