Profile

Cover photo
‫طیّب ــ‬‎
10,333 followers|8,223,093 views
AboutPostsCollectionsPhotosYouTube

Stream

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
فابيوس اين عكس رو براى موگرينى فرستاده و نوشته ببين با كيا شديم ٥+١ 
 ·  Translate
109
2
Reza Shams's profile photo‫غزلی اقاقیا‬‎'s profile photoMuhammadreza Mokhtari's profile photosiamak Derakhshandeh's profile photo
4 comments
 
طنز نشانه ی هوش است.
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 ·  Translate
189
8
Hassan Kashavarz's profile photoAbbas Hassani's profile photoArdeshir T's profile photoAt. e's profile photo
3 comments
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
ماجرا برمی‌گردد به اوایل دوره‌ی نوجوانی‌ام. سن دماغ ورم کرده و پیشانی جوش جوش. زمانی که هر از چندی یک‌بار منتظری بدنت از بالا و پایین به نحوی شگفت‌زده‌ات کند و هی از خودت می‌پرسی این یکی را دیگر از کجایت درآوردی بدن جان؟ با دخترهای هم‌سن که جمع بودیم توی مدرسه و مهمانی از چیز‌هایی تازه حرف می‌زدیم که دل‌مان را می‌ریزاند و چشمان‌مان برق می‌زد. تا این‌جایش همه چیز داشت به شکل غیرقابل پیش‌بینی و مرموزی جلو می‌رفت. تا ماجرای کتاب. کتابی که آن روز‌ها دستم داده شد قرار بود همه‌ی حوادثی که در بدنم رخ می‌دهد و حوادثی که قرار است در بدنم در کنار کس دیگری (بر اساس نوشته‌های کتاب چون زن‌ هستم قطعن یک مردی) رخ دهد را توضیح داده باشد. یک چیزی درمایه‌های کتاب تنظیم خانواده. تصادفن این کتاب هم همچون سایر کتاب‌هایی که از فیلتر فرهنگی خانواده راهی به خانه‌ی ما داشت چاپ کشور دوست و برادر بود. من از یک جایی به بعد در زندگی‌ام تصمیم گرفتم این واژه ی تصادفن را زورکی هم که شده در جمله‌هایم بی‌آورم. نه اگر فکر کنید شخصن یک درصد هم احتمال داده باشم تصادفی در کار بوده‌‌است. خیر. این “تصادفن” برای من یک چیزی حرص و خشم خفه کن دارد در خودش. معتقدم اگر هی تکرارش کنم شاید تا صد سال آینده باورم شد تصادفی هم در کار بوده‌است احیانن.
کتاب 5 فصل داشت. فصل اول راجع‌به جوامع مادر سالار اولیه و کمون‌های نخستین و سیر تغییر جوامع مادرسالار به پدرسالار و شکل گیری اولین طبقات اجتماعی و خانواده‌های تک‌هسته‌ای و انباشت سرمایه و خلاصه این‌که چی بودیم و چه شدیم، بود. پر از ارجاع به منشا خانواده‌ی انگلس و سرمایه‌ی مارکس. فصل بعد یک چیزهایی راجع به نهاد خانواده و وظایف‌اش در جوامع مختلف و این‌که چقدر نهاد خانواده چیز خوبی‌است وقتی در کشور شوراها باشد و چقدر چیز مزخرفی است وقتی در آن ور دیوارها باشد. دو فصل کامل به این‌گونه چیز‌های مهم و جدی و فلسفی می‌پرداخت تا بالاخره می‌رسید به آن فصلی که معمولن ورق‌هایش کهنه تر و گاهی چروک خورده‌ و کمی پاره شده‌است و قرار است بگوید بچه‌ها از کجا می‌آیند بالاخره. انصافن هم خوب و کامل توضیح داده‌بود. دست‌شان درد نکند نقاشی‌های خوبی‌ هم داشت. منتها یک ایرادی داشت این فصل. در تمال طول توضیحاتش تا آنجا که چی را کجا باید بگذاریم و بعد‌ش چی را کجا بریزیم که بچه‌ درست شود، محض رضای “دایی یوسف” یک کلمه هم اشاره نکرده‌بود که خب عزیزان من علاوه بر این دری وری‌هایی که تا حالا گفتم باید بگویم طی انجام رساندن این عمل به شما خیلی خوش هم خواهد گذشت. هیچ اشاره‌ای نکرده‌بود. هیچ اسمی از ارگسم نبرده بود. فکر کن که اسم‌ات کتاب آموزش امور جنسی باشد و هیچ حرفی از ارگسم نزده‌باشی. دو فصل آخر هم یکی در مورد راه‌های پیش‌گیر از بارداری و دیگری بیماری‌های جنسی و مقاربتی بود. سال‌ها این سوال در ذهن من وول می‌خورد که خب اگر قرار نیست بچه‌‌دار شویم چه کاری است که این‌همه فعالیت کنیم و بعد مثلن با کاندم و قرص جلوی‌‌ش را بگیریم. چرا؟ خب از اول نکنیم دیگر. بی‌خود خسته هم نمی‌‌شویم .
شاهکار کتاب هم البته آنجایی بود که در فصل بیماری‌ها نوشته بود هم‌جنس‌گرایی بیماری جوامع بورژوایی‌ست و خوش‌بختانه در کشور شورا‌ها که همه چیز براساس ارزش‌های والای انسانی و اخلاقی بنا شده‌است بدین شکل وجود ندارد. ( آخ لعنتی چقدر این جمله برایم آشناست )
تا سال‌ها بعد، همه‌ی درک و باور من مبتنی بر همین کتاب بود. من بسیار ایزوله بزرگ شده‌ام. معاشرین هم‌سن و سالم هم مشتی گیک داغان‌تر و گاگول‌تر و ایزوله‌تر از خودم بودند که تازه من شده بودم چشمه‌ی آگاهی‌شان بعد از خواندن کتاب. یادم نمی‌رود چشم‌های از کاسه درآمده‌ و دهان‌های بازشان را وقتی ماجرای تولیدمثل را برای‌شان توضیح دادم. یکی‌شان پرسید آخر مگر می‌شود؟ مگر آن چیز آن تو جا می‌شود؟ دیگری برای‌ش سوال بود که بچه‌ی به این بزرگی از سوراخ از این کوچکی چگونه بیرون می‌آید؟
من اما هیچ‌وقت به نوشته‌های آن کتاب شک نکردم. تا 15- 16 سالگی . وقتی برای اولین بار پسری غریبه از جنسی متفاوت از همه‌ی آن مشنگ‌هایی که هم‌پالکی‌هایم بودند از کودکی در مهمانی‌ای دستم را گرفت و همه‌ی شب فقط با من رقصید و من تا چند روز بعدش حواسم بود دست‌هایم را نشویم مبادا بوی ادکلن پسرک برود. تا صبح باز آن کتاب را ورق زدم تا ببینم این حالی که من الان دچارش شده‌ام چیست؟ چه مرگم‌ شده آخر که بی‌خوابم و بوی دست‌ها بی‌قرارم می‌کند. کتاب هیچ جوابی برایم نداشت.
همان موقع‌ها بود که کم‌کم متوجه شدم فشار هورمون‌ها از هر ایدئولوژی‌ای‌ بالاتر است. که هورمون‌ها هر ایدئولوژی‌ای‌ را شکست می‌دهند و آخر سر قهرمانان میدان‌های نبردند. گیرم هیچ‌کس زیر بار نرود. نه پدر و مادرم. نه “دایی یوسف” و نه نویسنده‌ی مفلوک و بدبخت آن کتاب.
سال‌ها طول کشید تا تاثیر آن نوشته‌ها پاک شود از ذهنم. هنوز که هنوزه گاهی وقت‌ها که خسته و منگ و عرق کرده و راضی خودم را لای ملافه پیچیده‌ام یاد آن کتاب می‌افتم و توی دلم می‌گویم: آخ بمیرم برایت من ای ” فلان‌ٱف بهمان‌ویچ” که هیچ‌وقت این حال من را نفهمیدی . بمیرم برایت که هیچ وقت کسی را به این حال من نیانداختی تا ببینی واقعن در آن لحظه نه دعوای بلوک غرب و شرق و نه راه رشد غیر سرمایه‌داری و نه توطئه‌های امپریالیسم جهان‌خوار هیچ محلی از اعراب ندارد. یعنی خودت هم به آن چیزی که نوشته بودی باور داشتی فلان‌ٱف جان؟ پس چرا اول فصل سوم کتابت عکس قلب کشیده بودی؟ شاید می‌خواستی یواشکی علامت بدهی به ما خوانندگان‌ات که بابا جان همه‌اش هم همین نیست ها. چه کار کرده‌بودی با خودت ای مرد؟
من دلم ‌می‌خواهد یک روزی این آقای فلان‌اف بهمان‌ویچ را پیدا کنم. می‌دانم غیرممکن است. به احتمال قوی تا الان 100 تا کفن پوسانده‌است. کتاب‌ش اولین بار سال 1954 چاپ شده‌است و آن زمان استاد دانشگاه علوم‌ پزشکی لنین‌گراد ( بعله سن پترزبورگ شما ) بوده‌است. اما دلم می‌خواهد روزی حداقل قبرش را پیدا کنم. کنارش بنشینم و شاخه‌گلی که برایش‌ گرفته‌ام را بگذارم روی سنگ قبرش و بگویم: عزیزم، ای فلان‌اف بهمان‌ویچ. چی فهمیدی از عشق‌بازی آخر طفلک من؟ چی‌ کشیدی تو عمرت؟ حالا چه‌طوری؟ راحتی؟
 ·  Translate
ماجرا برمی‌گردد به اوایل دوره‌ی نوجوانی‌ام. سن دماغ ورم کرده و پیشانی جوش جوش. زمانی که هر از چندی یک‌بار منتظری بدنت از بالا و پایین به نحوی شگفت‌زده‌ات کند و هی از خودت می‌پرسی این یکی را دیگر از کجایت درآوردی بدن جان؟ با دخترهای هم‌سن که جمع بودیم توی مدرسه و مهمانی از چیز‌هایی تازه حرف ...
118
6
Saeid K's profile photo‫امیر آقا‬‎'s profile photoReza M's profile photoMohsen Feiz's profile photo
4 comments
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
پرنس آندره‌ی گفت: نه؛ اسیر نباید گرفت. همین گرفتن اسیر کیفیت جنگ را عوض می‌کند و از خشونت آن می‌کاهد. با گرفتن اسیر ما جنگ را به بازی بدل می‌کنیم. بازی بزرگواری و کرامت و از این قبیل؛ و همین است که کار را خراب می‌کند. از حقوق جنگ و بزرگ‌منشی و مصونیت پیغام‌رسانان و پایمردان  بخشایش بر بیچارگان و از این قبیل حرف می‌زنند. اینها همه حرف مفت است. نه؛ اسیر نباید گرفت. باید کشت و خود از مرگ استقبال کرد. اگر این بزرگ‌منشی‌های دروغین در جنگ نمی‌بود ما فقط زمانی و آن‌هم برای چیزی به جنگ می‌رفتیم که مثل امروز ارزش مردن داشته باشد. آنوقت دیگر کسی برای اینکه پاول ایوانویچ به میخاییل ایوانویچ دهن‌کجی کرده جنگ راه نمی‌انداخت.آنوقت اگر جنگی مثل امروز درمی‌گرفت همه جانانه می‌جنگیدند. آنوقت سلحشوری سربازان مثل حالا نمی‌بود؛ آنوقت این آلمانی‌هایی که ناپلئون به اینجا آورده از وستفالن و هسن به دنبال او به روسیه نمی‌آمدند؛ و ما هم به اطریش و پروس نمی‌رفتیم تا در جنگی که نمی‌دانیم برای چیست خود را به کشتن دهیم. جنگ ناز و نوازش و مبادله تمجید و تعارف نیست. بلکه پلیدترین و زشت‌ترین کارهاست. باید این را دانست و جنگ‌بازی را کنار گذاشت.
مسئله همه اینجاست: باید کار را از دروغ پیراست. جنگ جنگ است؛ بازی نیست.

جنگ و صلح / لئوتولستوی  / سروش حبیبی
 ·  Translate
80
6
Ehsun K's profile photo‫محی الدين‬‎'s profile photoKiyarash Aboli's profile photo‫وراج الدوله‬‎'s profile photo
nirsa s
+
2
3
2
 
این شاهزاده آندره اولین کراش زندگی‌م بود :))
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
http://blog.lemonasion.com/2012/10/dialog/

سکانسی هست در فیلم خوب، بد، زشت که داستان فیلم با جنگ داخلی آمریکا تلاقی پیدا کرده. دو شخصیت از سه شخصت اصلی فیلم، یعنی خوب و زشت در کنار هم ایستاده‌اند و از بالا منظره‌ی جنگ را تماشا می‌کنند. درگیری بر سر یک پل است. پلی مهم، که فتح شدنش کلید فتح منطقه است. کمی قبل فرمانده‌ی یکی از طرفین برای ما توضیح داده که روزی دو نوبت دو ارتش با هم گلاویز می‌شوند و هر بار صدها نفر از دو طرف کشته. بدون اینکه برنده‌ای در کار باشد. و البته فرمانده شخصاً آرزو دارد این پل نابود شود و این درگیری احمقانه پایان یابد.
خوب و زشت هم که خودشان هفت‌تیرکش و گاهی آدمکش هستند با مشاهده‌ی این جنگ پرتلفات به نابودی پل بی‌علاقه نیستند. خوب می‌گوید: ” هرگز ندیده بودم این همه آدم، اینقدر بد هدر برن (تلف بشن)”

دیالوگ زیر مربوط به این لحظه است:

خوب: اگه یه نفر این پل رو نابود کنه چه اتفاقی می‌افته؟
زشت: اونوقت این احمق‌ها می‌رن یه جای دیگه می‌جنگن.
 ·  Translate
70
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
دارم فیلم «مراسم» رونمایی از شعر شفیعی بر دیواری در شهر لیدن هلند را می‌بینم. ظاهرا دارند روی دیوارهای شهرشان شعر شاعران جاهای مختلف دنیا را می‌نویسند و حالا رسیده‌اند به «چو از این کویر وحشت...» دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی. کل مراسم دو تا صندلی است کنار دیواری در کوچه‌ای تنگ و یک میکروفون و جمع اندکی ایرانیِ - طبیعتا - احساساتی که دکتر شفیعی کدکنی هم در میانشان است. آقایی که شعر می‌خواند را نمی‌شناسم. احتمالا آدم وجیهی است. اما خوش‌حال ام که شاعر نیستم. چه، اگر بودم، ای بسا این آقا می‌خواست شعر من را هم به همین شیوه به قتل برساند. اگر کسی او را می‌شناسد به او بگوید فهمیدن شعر در خواندنش خیلی از کشیــــــــــــــدن واکه‌های کشیده موثرتر است. مثلا آدم بفهمد «همه آرزویم اما» یعنی «آن قدر آرزومند ام که انگار سر تا پای من از آرزو است» نه این که «همه‌ی آرزوی من اما».
چیزی که می‌خواهم بگویم این است که یک بیت از غزل‌های شفیعی، یا یک پاراگراف از مقاله‌هایش در مثلا «شاعر آینه‌ها» یا «زبان شعر در نثر صوفیه» صد برابر بیش از تمام این مراسم کذا می‌ارزد. شعر آدم را روی دیوار یک کوچه‌ی تنگ بنویسند؟ این شد اعزاز؟ شد یزرگ‌داشت؟
اما چرا مردم این قدر از این مراسم آب‌دوغ‌خیاری هیجان‌زده شده‌اند؟ ساده است. از آن دسته که مرعوب اسم «خارجی» لیدن شده‌اند اگر بگذریم... هیچ. دیگر کسی نمی‌ماند.
البته گروه قابل توجهی از این مرعوبان نام لیدن هم کسانی هستند که «شفیعی کدکنی» برایشان «یه یارو شاعره ایرانیه استاد دانشگاهه» است که می‌توانند حالا به هم‌وطن بودن با او افتخار کنند. بالاخره شعر این یارو ایرانیه شاعره استاد دانشگاهه رو تو لیدن رو دیوار نوشته‌اند. کم چیزی نیست برای افتخار.
 ·  Translate
شعر شفیعی بر دیواری در لیدن دارم فیلم «مراسم» رونمایی از شعر شفیعی بر دیواری در شهر لیدن هلند را می‌بینم. ظاهرا دارند روی دیوارهای شهرشان شعر شاعران...
53
2
Narjes Tavakoli's profile photoSajedeh Kianifar's profile photoHamid Paxima's profile photo
 
عالی
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
آرژانتین باز هم باخت، اما از خوبی‌های این دوره‌ی «کوپا آمریکا» یکی هم این بود که به یاد آدم می‌آورد هنوز در جهان کسانی هستند که واقعاً به خدا ایمان دارند - داور می‌خواست بازی را شروع کند، صلیب می‌کشید. بازیکن گل می‌زد، صلیب می‌کشید. دروازه‌بان می‌خواست پنالتی بگیرد، صلیب می‌کشید. تماشاگر منتظر ضربه ایستگاهی بازیکن محبوب‌اش بود، صلیب می‌کشید. خلاصه که گروهی معتقد و مومن دور هم جمع شده بودند و مدام از خدا وحضرت عیسی و مقدسات‌شان یاد می‌کردند، این وسط هم گاهی دو تا پاس می‌دادند و شوتی می‌زدند!
خوبی تلویزیون هم این است، چیزهایی را نشانت می‌دهد که دور و برت پیدا نمی‌شوند.

‫#‏درس‌هایی‬ از کوپا آمریکا در رمضان.
 ·  Translate
آرژانتین باز هم باخت، اما از خوبی‌های این دوره‌ی «کوپا آمریکا» یکی هم این بود که به یاد آدم می‌آورد هنوز در جهان کسانی هستند که واقعاً به خدا ایمان دارند - داور می‌خواست بازی را شروع کند، صلیب می‌کشید. بازیکن گل می‌زد، صلیب می‌کشید. دروازه‌بان می‌خواست پنالتی بگیرد، صلیب می‌کشید.
57
2
Amin Mir Razi's profile photo‫مصی ایرانی‬‎'s profile photo
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
چند سال پیش بود یادم نیست. هنوز خوب بودیم با هم. هنوز انقدر همه چیز و همه روابط  و دوستی‌ها در گند و گه پیچیده نشده بود. هنوز همه‌مان با هم دوست بودیم. اول دنیا بود، اول جوانی. اول و اولین هرچیزی و هرکاری. در دنیای بی انتهای رفاقت‌هایمان ساعت‌ها از همه چیز با هم حرف می‌زدیم...

هنوز جایی در اعماق وجودمان مذهبی بودیم. هنوز همدیگر را از خدا می‌خواستیم. رمضان، شب‌ها تا سحر پای لپتاپ‌هایمان عین جغد بیدار بودیم و روزها از ضعف و گرما و بی‌خوابی منگ می‌زدیم. هنوز شب‌های احیا را باور داشتیم. هنوز از تمام طول سال، یک ماه رمضان را نماز می‌خواندیم و روزه می‌گرفتیم... یا دست کم تلاشمان را می‌کردیم که کمی خودمان را نزدیک کنیم. که سهمی داشته باشیم. 

چند سال پیش بود؟ یادم نیست. که باور داشتیم که کسی هست با چندصدتا اسم خوش آهنگ در شلوغی کم نور مسجدها، در هوای آزاد شب‌های تابستان... که اگر خوبی‌ای هست از بخشش اوست و اگر بدی‌ای هست خیالی نیست، او می‌تواند همه چیز را روبراه کند. چند سال پیش بود؟

چند سال گذشت؟ چه خبرهای تلخی شنیدیم، چه کسانی را از دست دادیم،  چقدر به خاطر خامی و احمقی و بی تجربگی‌مان اشتباه کردیم، چقدر حسرت خوردیم،چقدر گریه کردیم، چقدر دروغ شنیدیم، چقدر در تاریکی، در نیمه راه، تنها، رها شدیم، چقدر تنها ماندیم و از تنهایی، تاریکی و سکوت، از ترس به خودمان پیچیدیم که ناامید شدیم؟ که عصیان کردیم...؟

یادم هست دقیقا کجا و در چه موقعیتی تصمیم گرفتم اعتقاداتم را برای همیشه زمین بگذارم و باقی راه را دست خالی بجنگم. فلسفه قوی و دقیقی برای خودم داشتم و دارم. تکیه بر انسان و انسانیت و باقی قضایا. سبُک‌تر هم شدم.

خیلی جدی خواستم که اویی نباشد، که بیهوده دلخوش نباشم. اما تمام این مدت، هر بار که به ستوه آمده‌ام، هر بار که برای آرزویی بزرگی رویا بافته‌ام، هر بار که از ترس روزهای آینده بیخواب شده‌ام، هر بار که قلبم از احساسی لبریز شد... سرم را چسباندم به دیوار سفید و خنک کنار تختم و حس کرده‌ام که آنجاست. شاید نتواند یا نخواهد چیزی را به این زودی روبراه کند، اما کسی آنجاست و من لحظه‌ای با دنیا تنها نخواهم ماند. 
 ·  Translate
به من بگو الهام - همین خوبه -
138
10
Hamed Y's profile photoRastin's profile photoGhazal Gh's profile photoalireza x's profile photo
6 comments
mana kh
 
خوبه که شما با تکیه بر انسان بودن و انسانیت همه عقاید رو کنار گذاشتید! عده زیادی با تکیه بر هیچ، با تکیه بر باد هوا و عده ای هم با تکیه بر خبیث ترین وجهه ذات حیوانی دست از عقاید میکشند و در مقابل عده ای هم هستن که با تکیه بر هر آن عقاید حیوانی و خبیث در دریایی از عقاید مذهبی شنا میکنند و به گند میکشن. فکر کنم همین گروه آخر باعث شدن بقیه دست از عقایدشون بکشن 
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
... جلوی يک ميوه‌فروشی نگه داشتم كه هندوانه‌ای بخرم. هندوانه‌ها را كوت كرده بودند جلوی مغازه، چند تا را هم قاچ كرده بودند كه سرخی هوس‌انگيزی داشت. گفتم می‌خواهم از اين هندوانه‌های قرمز بخرم، گفت اين‌ها رنگ است. باورم نشد. رفتم هندوانه را خريدم، وقتی پول را دادم متوجه گرانی غيرعادی‌اش شدم و پرسيدم كيلويی چند حساب كردی؟ گفت 2500 تومان! حوصله مرافعه نداشتم؛ آمدم بيرون. فقط دلم خوش بود كه هندوانه‌اش حتماً قرمز است. باز دخترم گفت: رنگ است! من هم محل ندادم.

توی خانه كه قاچ كردم، بد نبود اما به قرمزی اشانتيون‌های جلوی مغازه نبود. داشتم هندوانه را می‌خوردم، گوشم به دينگ‌دينگ گوشی و پرزهای چشايی‌ام به مزه هندوانه بود كه ديدم يكی از دوستان در يكی از گروه‌های مجازی كه عضوش هستم يک ويدئوی افشاگر فرستاده كه شاهد مدعای مورد بحث و تأييدی بر حرف‌های دخترم است. كسانی داشتند ميوه‌هايی را به مايعی آغشته می‌كردند احتمالاً برای افزايش دوام آن‌ها و جلوگيری از فاسد شدن‌شان در زمان طبيعی كوتاه. اما از جمله عملياتی كه در اين ويدئو نمايش داده می‌شود تزريق مايعی قرمز است (كه روی شيشه‌اش نوشته شده Erythrosin B) به درون هندوانه‌ها؛ ماده‌ای كه در دنيا برای رنگ كردن مواد غذايی به كار می‌رود.

خيلي چيزها در مورد خيلی از خوراكی‌ها شنيده‌ايم كه به دليل ناخالصی‌های موجود در آن‌ها ضرر دارند و مردم را از خوردن آن‌ها منع كرده‌اند، ديگر فكر نمی‌كردم كار به هندوانه بكشد.
«مرغ نخوريد هورمون داره، گوشت قرمز نخوريد مواد افزودنی داره، نارنگی نخوريد كرم داره، آب نخوريد املاح و آمونياک داره، آب معدنی نخوريد مواد نگه‌دارنده خطرناک داره، لبنيات نخوريد پالم داره، سبزی نخوريد با فاضلاب انسانی عمل آمده، آبليمو نخوريد با كاه خيسانده ساخته شده، سيب و خيار را با پوست نخوريد پارافين و مواد نگه‌دارنده سرطان‌زا داره، شير نخوريد وايتكس داره، سوسيس و كالباس نخوريد آشغال داره،... اصلاً هيچی نخوريد.» در مورد خطر هوای تهران و بعضی داروها و بيمارستان‌ها و دكترها و ماشين‌های پرخطر و هواپيماهای ناامن و انواع و اقسام ناامنی‌های طبيعی و غيرطبيعی هم مدام خبر و شايعه از در و ديوار و آسمان بر سرمان می‌بارد. زمانی از خوراكی‌های حيوانی كه منع می‌شديم می‌گفتيم خب می‌رويم سراغ ميوه و سبزی‌ها و گياهان. اين هم حالا از ميوه و سبزی و گياه.

ديروز باز هوس هندوانه به سرم زد، هنگام عبور از حراجی‌های جاده دماوند، وقتی مأمور تبليغ يک وانت هندوانه‌ای را صدمتر جلوتر از بساط اوستايش ديدم، باز با آن قرمزی وسوسه‌انگيز هندوانه قاچ‌شده توی دستش، فكر كردم خب همه كه متقلب نيستند؛ بالاخره هنوز هم چيزهای خالص و غيرتقلبی پيدا می‌شود. به‌خصوص كه اين جور فروشنده‌ها حتماً رفته‌اند بار را يک‌راست از سر جاليز آورده‌اند كه بدهند دست مشتری. جلوی وانت نگه داشتم و تقاضای يک عدد هندوانه قرمز به شرط چاقو كردم. يكی را كه بريد، ديدم بد نيست اما به قرمزی اشانتيونی كه در دست مدلش، صدمتر جلوتر نمايش داده نيست. پرسيدم: شما رنگ توی اين هندوانه‌ها تزريق نمی‌كنيد؟ نمی‌دانم چه صداقت – يا بلاهت بی‌آزاری – توی چهره و لحنم ديد كه او هم صداقتش گل كرد و گفت «خداوكيلی...» بقيه جمله‌اش را لابه‌لای تقلايش خورد و از زير بساطش يک اسپری رنگ قرمز درآورد و بعد جمله‌ای را كه با «خداوكيلی...» شروع كرده بود اين جور ادامه داد: «...فقط رنگ می‌پاشم روی قاچ هندوانه برای جلوه كردنش.» بعد همان جا جلوی من رنگ پاشيد روی يک هندوانه قاچ‌كرده روی بساطش. قسم خورد كه هيچ وقت در عمرش رنگ به هندوانه‌هايش تزريق نكرده و فقط همين ترفند تبليغاتی را به كار می‌برد برای جلب مشتری. در حين استدلال‌هايش، تعبيری هم به كار برد و اين كار را تشبيه كرد به رژ لب ماليدن خانم‌ها و البته نيازی نيست توضيح بيش‌تری را كه در اين زمينه داد توی اين ستون نقل كنم.


 ·  Translate
Film Magazine Tehran Houshang golmakani persian weblog movies
98
3
Ross Araz's profile photoNaSrin's profile photoEli A's profile photoft moosavi's profile photo
2 comments
 
من رنگ پاشیدن رو دیدم ولی تزریق رو الن دام میشنوم. زندگی تو این مملکت مثل یه کابوش آشفته است! 
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
اوریانا: به جای یک انسان بودن فقط یک شاه بودن؛ تنهاییِ کامل است.

محمدرضا پهلوی: من انکار نمیکنم که تنها هستم. ولی من کاملا تنها نیستم چون قدرتی مرا همراهی میکند که دیگران قادر به دیدن آن نیستند. من پیامهایی را دریافت میکنم؛ پیامهای مذهبی؛ من خیلی خیلی مذهبی هستم. من بخداوند ایمان دارم و همیشه گفته‌ام اگر خدا وجود نداشت واجب و لازم بود که او را کشف نماییم. من در کودکی دو بار خواب نما شدم؛ اولی وقتیکه پنجساله بودم و دومی وقتیکه شش سال داشتم. من امام آخر خود را دیدم. کسیکه بر اساس مذهب ما؛ غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد. حتی پدرم آن را باور نداشت. او هرگز آنرا باور نمیکرد؛ به آن میخندید. حقیقت اینکه من از طرف خداوند برگزیده شده‌ام تا ماموریتی را انجام دهم.

مصاحبه با تاریخ سازان - اوریانا فالاچی  
 ·  Translate
88
3
Hamid Hedjazi's profile photoZeinab A I's profile photoSaeid K's profile photoAr R's profile photo
5 comments
 
بیچاره فکر کرده با این حرفها تاج و تختش رو می تونه نجات بده، نمی دونسته ملاها خودشون ختم روزگارند!
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
-یه چیز عاشقانه بگو…

-اجاره‌ی این ماهت رو دادی؟

-آره، یه چیز عاشقانه بگو…

-قبض برق رو چی؟

-آره اونم دادم. یه چیز عاشقانه بگو…

-حساب دخل و خرجت رو که داری؟ یادداشت کردن رو فراموش نکن. یک نفر بیشتر نیستی که. مثل اون ماه نشه که وسطش کم آوردی و نمی‌دونستی چیکار کردی. هرچیزی که میخری را یادداشت کن اگه فکر می‌کنی یادت نمی‌مونه. اصلن شاید یک نفر خواست ازت اطلاعات بگیره راجع به مخارج زندگی اونجا. باید بتونی یه آمار دقیقی بهش بدی یا نه؟ اگه الان یکی ازت بپرسه هزینه‌ی زندگی یه نفر چقدره، می‌تونی بگی؟ نه که نمی‌تونی.

-باشه. یه چیز عاشقانه  نمیگی؟

-می‌دونم فقط میگی باشه ولی باز کار خودت رو می‌کنی و بعد هم گیر می‌کنی و نک و ناله که چی کار کردم، چرا اینجوری شد. بیا ببین برات مثنوی می‌نویسم دیگه.

-ولی من یه چیز عاشقانه می‌خواستم.

-یعنی اینایی که الان گفتم عاشقانه نیست؟

-نه. مزخرفه.

-الاغ جون این که خودم رو جر میدم و زندگیت برام مهمه  مزخرفه؟ لابد این یکی عاشقانه است ”«پرنده‌ی خوشبختی من، اکنون که تو هجرت کرده‌ای پاییز عمر من با پاییز طبیعت همسان شده و سرما تار و پود وجودم را می درد.» حال کردی حالا؟

-نه.

– حال نکردی با این طبع عاشقانه‌ام؟

-نه، چون مال تو نبود.

-باشه تو فکر کن مال من نبود. فکر کن از جایی کپی کردم. حالا خودت بگو مال کی بود.

-نمی دونم. ولی تو عاشقانه‌هات باید جور دیگه‌ای باشه.

-جدن برای خودم و تو متاسفم.

-چرا؟

-خب چرا فکر می‌کنی از جایی کپی کردم  میمون؟

-کپی نیست. ولی مال تو هم نیست. چرا نمی‌گیری منظورم رو ؟

-آهان یعنی این ننر بازی‌ها به من نمی‌خوره؟

-هوم. این یه متن سانتی‌مانتالِ چندش‌آور بود. من موندم چطور آدمایی پیدا میشن که با این حرف‌ها ته دلشون قلقلک میاد. تو ولی رومانتیکی نه سانتی‌مانتال.

-رومانتیسیسم از دل زندگی میاد بیرون دیگه. پس توجه به جزئیات زندگی آدم‌ها رومانتیک‌تره تا یه جمله‌ی دوستت دارم  که با فرض راست بودنش تمام دروغ‌های عالم رو تو خودش جمع کرده.

– حق با توست.

– دقت کردی که همه‌اش داری سعی می‌کنی من تو رو جوری که می‌خوای دوست داشته باشم نه جوری که بلدم و می‌خوام.

- ...

-مواظب باش. یه روزی چشم باز می‌کنی می‌بینی  ما هم شدیم عین این آدم‌های گهی که روزی صدبار می‌خوایم روشون بالا بیاریم. همونایی که دنیا رو اینی کردن که حالا هست. مواظب باش.

-باشه. مواظبم. تو هم مواظب باش…مواظب باش… هیچی! شب بخیر.
 ·  Translate
-یه چیز عاشقانه بگو… -اجاره ی این ماهت رو دادی؟ -آره، یه چیز عاشقانه بگو… -قبض برق رو چی؟ -آره اونم دادم. یه چیز عاشقانه بگو… -حساب دخل و خرج ات رو که داری؟ یادداشت کردن رو فراموش نکن. یک نفر بیشتر نیستی که. مثل اون ماه نشه که وسط اش کم آوردی و هی هم نمی دونستی چیکار کردی.
145
7
‫فهیم ه‬‎'s profile photomehrnaz hashemi's profile photoFarsia yadollahi's profile photoahmadreza nikazar's profile photo
5 comments
Amin em
+
1
2
1
 
آچمز شد بیچاره!! 
 ·  Translate
Add a comment...

‫طیّب ــ‬‎

Shared publicly  - 
 
چون نیک بنگری همه شوآف میکنند.
 ·  Translate
155
4
Megh Raz's profile photo‫باهار نارنج‬‎'s profile photo‫سر وا‬‎'s profile photo‫اردلا ن‬‎'s profile photo
3 comments
 
Said by one takes a naked selfie on top of the mountain 
Add a comment...
طیّب's Collections
People
Have them in circles
10,333 people
ali vafaii's profile photo
mohammad hosine Khalilzade's profile photo
Mostapha Djaber's profile photo
‫ضربان بورس‬‎'s profile photo
Mina Dada's profile photo
Muzafar Ali's profile photo
ali reza's profile photo
seyed jalal Hosseini's profile photo
Mohammad Sattari's profile photo
Apps with Google+ Sign-in
  • Circle The Dot