Profile cover photo
Profile photo
Dokhtar Merikhi
21 followers
21 followers
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post has attachment
خوشبختی پشت شیشه بود
امروز خوشبختی چه ساده و نزدیک بود. در هوا موج می‌زد، غلت می‌زد، قِل می‌خورد، می‌رفت توی وجودم. نشسته بودم پشت پنجره رو به جنگل و درخت کاجِ پیر. برف می‌آمد، طوفان بود. من انگار در یک گوی بلورین بودم. طوفان برف‌ها را پرواز می‌داد و می‌گرداند. برف‌ها درشت بودن...
Add a comment...

Post has attachment
برای مادری که رفت
درست یک هفته است که نیستی و من تنها ۳ روز است که می‌دانم نبودنت را. نبودنت عجیب است. انقدر همیشه بوده‌ای، که اصلا نمی‌شود نباشی. تازه امروز توانستم بفهمم که دیگر نیستی، توانستم گریه کنم. امروز از تمام خاطراتم عبور کردی و رفتی توی قلبم و آنجا آرام نشستی. لبخ...
Add a comment...

Post has attachment
رنگ‌های بدنم
وقتی کسی مرا رها می‌کند، چنگ می‌اندازم در هوا اما نمی‌گیرمش. دوباره و دوباره چنگ می‌اندازم. عصبانی می‌شوم، مشت و لگد می‌اندازم انگار. یک حالی دارم که انگار بنفش است، بنفش متمایل به سرمه‌ای، رنگ رگ‌های بیرون زده دست، رنگ رگ‌های بیرون زده گردن. قرمز تیره است،...
Add a comment...

Post has attachment
خوشبختی
خوشبختی وقتی بود که زمستان روی بخاری ارج قهوه‌ای شلغم می‌پخت و بویش توی خانه می‌پیچید و به خانه گرما می‌داد و ما در کنار هم بودیم و نمی‌دانستیم که خوشبختیم، در هنگام جنگ هم می‌شود خوشبخت بود. هنوز هم وقتی بوی شلغم پخته که درخانه می‌پیچد و آمدن زمستان را خبر...
Add a comment...

Post has attachment
غم، باله و نبودن
دیشب  دوباره  نشستم فیلم بیلی الیوت را دیدم. خیلی دوستش دارم. من را یاد علاقه درونی‌ام به باله می اندازد. یک جوری حال درونم را خوب می‌کند. باعث می‌شود باله را دوباره در بدنم حس کنم. امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیله‌ای، یک حالی از زمان انسان‌های...
Add a comment...

Post has attachment
باله
دیشب  دوباره  نشستم فیلم بیلی الیوت را دیدم. خیلی دوستش دارم. من را یاد علاقه درونی‌ام به باله می اندازد. یک جوری حال درونم را خوب می‌کند. باعث می‌شود باله را دوباره در بدنم حس کنم. امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیله‌ای، یک حالی از زمان انسان‌های...
Add a comment...

Post has attachment
دلتنگی
دل باید کسی درش باشد که تنگ بشود. دلتنگی اینجوری است که وقتی مدتی کسانی را که دوستشان داری نمی‌بینی یا وقتی عکسشان یا فیلمشان را می‌بینی، قلبت فشرده می‌شود از نبودنشان، از جای خالی‌شان. قلبت هی فشرده می‌شود تا بتواند آن‌ها را بغل کند و بفشارد. این‌طوری می‌ش...
Add a comment...

Post has attachment
عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌
چندی پیش به‌طور اتفاقی از مقابل کتاب‌فروشی‌ای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آن‌جا سر زدم. کتاب‌ها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آن‌جا سر بزنم.  بعد از بارها سر زدن به آن‌ج...
Add a comment...

Post has attachment
بچه خوشحال بود
دیشب در خیالم برای بچه کتاب می‌خواندم. پسرک موهایش لخت بود، ظریف و خیلی نرم. درست مثل موهای پسر همسایه. سه ساله بود شاید. موهایش را نوازش می‌کردم. خوشحال بود و این همه چیزی است که من می‌خواهم.  خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حر...
Add a comment...

Post has attachment
هنوز دوستت دارم
دلتنگم. هوا سرد است. یک پتو سرمه‌ای از توی کمد پیدا کردم و پیچیدم دور خودم. کاسه سوپ رو گرفته‌ام دستم و یواش‌یواش با غصه می‌خورم. دلم انقدر برایت تنگ شده که اشک هایم قلپ قلپ از توی چشمانم می‌زند بیرون و دانه‌دانه می‌ریزد توی کاسه سوپ. صبح اول وقت منفی یک در...
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded