Profile cover photo
Profile photo
Dokhtar Merikhi
21 followers
21 followers
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post has attachment
من و تو و رشت از روزگاری دور
به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها ی...
Add a comment...

Post has attachment
۸ سالگی
این اولین بار است که تولد وبلاگم را فراموش می کنم. از بس که کم می نویسم. روزها خیلی خیلی زود می گذرند و نمی دانم چطور ۸ سال شد.  نمی دانم  چرا چیزهایی را اینجا ثبت کردم و چیزهای دیگر را نه اما همیشه خوشحال بودم از اینکه جایی دارم برای نوشتن آموخته ها، فکرها...
Add a comment...

Post has attachment
تمرین
دو هفته است آمده ام. دوباره در این هوا نفس های عمیق بکشم. جنگل را با هر نفس، فرو بدهم و رودخانه را. دیر آمدم، نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. راه می روم و نگاه می کنم، گوش می دهم، فکر می کنم. روزها مثل بادی که هر روز اینجا می وزد، تند می گذرند. این دفعه ...
Add a comment...

Post has attachment
ملغمه
افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی  افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن. ه...
Add a comment...

Post has attachment
از این روزهای من، برای تو
برای تو می نویسم، اما  اینجا  بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی. تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چ...
Add a comment...

Post has attachment
از وقتی آمده ام
از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود. بن سای برگ های تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، ...
Add a comment...

Post has attachment
زندگی شبیه به قصه ها
آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه ها...
Add a comment...

Post has attachment
اُاُاُ هُپ!
روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم. این روز...
Add a comment...

Post has attachment
آرامش، دور از خانه
این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری.  گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام ...
Add a comment...

Post has attachment
شور زندگی
بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس   پشت   خط  بود.  رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم.  چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از...
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded