Profile cover photo
Profile photo
‫رعنا شمس (نعنا)‬‎
3,233 followers -
Writer, Journalist
Writer, Journalist

3,233 followers
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post is pinned.Post has attachment
اگر روزی، روزگاری، جایی، لازم شد دست‌تان را به هر دلیلی روی شانه‌ی کسی بگذارید و دل‌ش را قرص کنید که بزند به دل خطر، به چشم‌هایش خیره شوید و با لحن مطمئن و محکمی برایش بخوانید:
«نترس از زمانه که بی‌اعتبار است
که هر لحظه من اعتبار تو هستم»

ندیده‌ام، ولی به گمانم اعتبار این کلام معجزه کند.
Add a comment...

Post has attachment
دوست‌داشتن‌تان چندتاست؟
ده‌تا، بیست‌تا، صدتا؟ هرچه. آدم‌ها را با همه‌تان دوست بدارید؛ ده‌تا از ده‌‌تا یا هزارتا از هزارتا فرقی نمی‌کند. هیچ‌کس را با کسر و اعشار دوست نداشته‌باشید.
Add a comment...

Post has attachment
بعد دیدم که من همیشه انگار واله و شیدا بوده‌ام؛ بس که از عشق و آدم‌ها گفته‌ام و نوشته‌ام، فارغ از این‌که الزامن آن بیرون آدمی باشد یا عشقی...

* از پست‌های فیس‌بوکی قدیمی که خودش یادآوری کرد
Add a comment...

Post has attachment
نمی‌دونم از کی، ولی خیلی وقته که خیابونا برام چیزی جز اسم و آدرس‌ان. مثلن خیابون ولیعصر-جنوب یه کاشی داره کف خیابون تو پیاده‌رو سمت چپی چند قدم بعد از پل همت و نرسیده به «پل آرمانی» که ۴-۵ سال پیش یه قطره اشک من وقتی داشتم از سازمان پیاده برمی‌گشتم خونه و«تصویر رویا» داریوشو گوش می‌کردم، با بک‌وکال دقیقه ۱:۳۵ زمزمه می‌کردم از چشمم چکید روش. بعد از اون دیگه پیاده‌روی سمت چپی ولیعصربه سمت جنوب بعد از پل همت نرسیده آرمانی هویت داشت؛ جایی که اون شب ماه تمومش با کمک «تو رو آغوش می‌گیرم تنم سرریز رویا شه...» تونست دلمو تو خودش جا بذاره.

یا بازم مثلن همین چند هفته پیش؛ نزدیک خونه که شدم به تاکسی گفتم قبل از خط‌کشی عابر بایسته؛ پشت یه شاسی‌بلند سفید که روی خط‌کشی توقف کرده‌بود نگه داشت.۲-۳ قدمو آروم و در حالی که سرم توی گوشی بود رفتم سمت شاسی‌بلنده که از خط‌کشی رد شم، یهو یه گوله هوای متراکم آغشته به مون‌بلان از کنارم رد شد. فرصتی نبود که بخوام تحلیل کنم آشنا بود یا نه. درجا روی محور عمودی خودم ۳۶۰درجه چرخیدم و با نگاهم رد بو رو دنبال کردم، حتا چند قدم رفتم دنبالش؛ رفت توی آزمایشگاه، دیدم که در راهرو رو باز کرد. لاغر و قدبلند بود و با کت‌وشلوار مشکی. وهفت‌پشت غریبه. یادم نیست چه جوری رسیدم وسط بلوار و با چشمی که اشک تارش کرده‌بود و هیچ‌جا رو نمی‌دید باقی عرض خیابون رو رد کردم. تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی وسط بلوار داشتم بند کوله‌پشتی‌مو روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کردم، لارا فابین رسیده بود به Tu vois, je t'aime comme ça.
▪️
یه بار تو ماشین ازم پرسید تو #دال رو دوست داری؟ گفتم نمی‌دونم می‌تونم دوست‌شون داشته‌باشم یا نه، و توضیح دادم که این حرف مبهم یعنی چی؛ گفتم زمان لازم دارم تا جواب واقعی سوالتو بدم.
الان جواب سوالش رو می‌دونم. بله، دوست دارم اما نه صرفن به خاطر کیفیت‌شون؛ #دال رو دوست دارم به خاطر «آوازم را می‌رقصیدی» روی سی‌وسه پل پارسال زمستون... به خاطر ترافیک تا باغ فردوس، انتظار توی پمپ بنزین ولنجک، جلسه توی کافه، داروخونه صبای عباس‌آباد، صف نون سنگکی سر کوچه، اتوی یقه تمام پیراهن‌ها، تصاودف نزدیک توانیر، خسارت x33 روی روگذر حافظ، یخچال خیابون ایران، بادی که اون شب قدر توی خیابون فرهنگ موهامو با خودش برد و پس نیاورد.

#دالبند رو دوست دارم برای اینکه شیش ماه اول امسال، با گذر اردیبهشتش، خیابون‌به‌خیابون خاطره‌های این شهر رو برام پین کرد.
▪️
کدوم‌تون مثل من انقد خاطره‌ی رنگی و آهنگین و متعدد دارین توی این شهر؟ برای اینه که برای وجب‌به‌وجب تهران می‌تونم بمیرم. من خودمو همه‌جای این شهر جا گذاشتم که بمونم.
Add a comment...

Post has shared content
عشق جسارت می‌خواهد . از یک سن و سالی که بگذری دیگر عشق را نمی‌توانی تجربه کنی . نهایت‌اش بتوانی دوست داشته باشی . دوست داشتنی که گره‌ به منطق و تجربه و خاطره و ترس و انتفاع و هزار قید دیگر دارد . دوست داشتنی که یله نیست . رها نیست . از آن دوست‌داشتن‌هائی نیست که بی‌پروا خودت را رها کنی میان دریای عشق . میان عرصه‌ی عشق . عشق رهائی می‌خواهد و رهائی در جسارت است و تو زنجیری . زنجیر ...
Add a comment...

Post has attachment
- می‌خوای برات قصه‌ای تعریف کنم که آخرشو نمی‌دونم؟
+ تعریف کن
- دوستت دارم...

🎥 #کازابلانکا
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment
امروز که داشتم می‌اومدم سر کار، توی پیاده‌رو یه خانم بچه به بغلی داشت می‌اومد سمت من. از صورت طفلکش معلوم بود که مشکلی داره؛ محترمانه‌ش این که مغز بچه متناسب با سن و نیازش خدمت‌رسانی نمی‌کرد.
از پشت عینک آفتابی خانومه رو می‌دیدم که قدم‌هاشو تندتر کرد که زودتر به‌م برسه؛ من‌م که تصمیم داشتم برم اون دست خیابون، تصمیم گرفتم زودتر برم که باهاش مواجه نشم ولی به هم رسیدیم. گفتم الان بعد «خانوم ببخشید، یه لحظه‌اش؟» می‌خواد داستان‌سرایی کنه که دلم به خاطر بچه‌ش هم که شده بسوزه و کمک نقدی بکنم به‌ش سر صبحی، ولی گفت «فلان موسسه کجاست؟ به‌م گفته‌ن روبه‌روی صندوق مهر امام رضا...» به‌ش آدرس دادم، تشکر کرد و رفت.

به نظرم همه‌ی گداهای دروغی و کلاهبردار مدیون عالم و آدمن؛ نه فقط به مایی که ازمون به نوعی اخاذی کردن، بیش‌تر به اونایی که واقعن نیازمندن و ما به یه چوب ــ چوب بی‌اعتمادی ــ روندیم‌شون یا از ته دل موقع صدقه‌دادن راضی نبودیم.
 
این بود سخن‌رانی امروز من.
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment
ــ می‌خوام بدونم بعد از این‌همه سال، اونُ فراموش کرده یا نه.
+ آخه هر دونستنی که به درد آدم نمی‌خوره...
ــ می‌دونین... من همه‌ی این سالا، هر کاری که از دست‌م برمی‌اومده براش کردم... دوست دارم بدونم که...
+ گوش کن، گوش کن! اگه آدما از دل و نیت هم باخبر بودن، از دو فرسنگی خونه‌ی هم‌دیگه رد نمی‌شدن. خود ِ تو... اگر بدونی غذایی که می‌خوری تو دل و روده‌ت چه اتفاقی می‌افته، حاضری از گرسنگی بمیری اما لب به غذا نزنی. حاضری بمیری؟!
ــ بد وضعی گیر کردم. نه می‌شه زندگی کرد، نه می‌شه مُرد.

ـــ چهل سالگی، ساخته‌ی علی‌رضا رئیسیان
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded