Profile cover photo
Profile photo
علی عبدی
18,975 followers
18,975 followers
About
Posts

Post has attachment
یازده نفر تا جمعه
-----------------------

قالیباف به نفع رئیسی کنار رفت. به نظر می‌رسد که این اتفاق به نفع روحانی است. چون اولاً بخشی از افرادی که به قالیباف رأی می‌دادند او را «مدیر موفقی» می‌دانستند و حالا هم بین ر‌ئیسی و روحانی احتمالاً روحانی را ترجیح می‌دهند. و دوماً با شکل‌گیری دوگانه‌ی رئیسی/قالیباف و روحانی/جهانگیری بخشی از آن‌هایی که برای رأی دادن مردد بودند هم احتمالاً پای صندوق می‌آیند تا به دومی مقابل اولی رأی بدهند. این که چرا قالیباف چنین تصمیمی گرفته روشن نیست. اما شاید به این نتیجه رسیده‌باشد که ائتلاف تنها شانس‌ تیم‌شان برای پیروزی در دور اول است و اگر انتخابات به دور دوم برود شانس کمتری دارند.

سوای این‌که تحلیل آن‌ها چه بوده، سه روز سرنوشت‌ساز را پیش رو داریم. حالا که انتخابات به احتمال خیلی زیاد به دور دوم نمی‌رود، راه پیروزی رئیسی/قالیباف فقط یک چیز است: ناامید کردنِ مردم از حضور پای صندوق رأی. در این چند روز در بعضی از گروه‌های تلگرامی دیده‌ام که چه‌طور حامیان رئیسی/قالیباف با چراغ خاموش می‌آیند و از «غیراخلاقی بودن رأی دادن» و «عدم مشروعیت‌ حکومت» می‌نویسند. مشاهده‌های پرشماری وجود دارد که ایشان در شهرهای بزرگ نیز با هدف ناامید کردن مردم در گفت‌وگوهای خیابانی شرکت می‌کنند. محتوای صحبت‌شان دفاع از رئیسی و قالیباف نیست؛ بلکه ناامید کردن مردم از امکانِ ایجاد تغییر است. ایشان می‌دانند که هر چه رخوت و ناامیدی بیشتر باشد، رأی روحانی/جهانگیری کمتر است و شانس ایشان برای پیروزی نامزد مطلوب‌شان بیشتر.

حالا که رئیسی و قالیباف ائتلاف کرده‌اند، از هیچ تلاشی برای پیروزی در دور اول نمی‌گذرند. تمام نیروهای سازمانی ایشان در سه روز آینده بسیج می‌شوند و به میان مردم می‌روند تا یا ائتلاف‌شان را تبلیغ کنند یا مرددها را قانع کنند که «رأی دادن بی‌فایده است.»

اگر دست روی دست نگذاریم، قدرت ما از ایشان کمتر نیست. پیشنهاد می‌کنم هر کدام از ما که این چند خط را می‌خوانیم متعهد بشویم که تا روز جمعه دست کم «یازده نفر» را متقاعد کنیم به تیم روحانی/جهانگیری رأی بدهند. به طور مشخص پیشنهاد می‌کنم یک ورق کاغذ برداریم، یازده مربع روی آن بکشیم، و به ازای هر یک نفری که سه‌شنبه، چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه متقاعد می‌کنیم، یکی از مربع‌ها را پر کنیم. تلاش ما فقط برای زندگی در ایرانی آبادتر و آزادتر و عادلانه‌تر نیست. مسئولیت کیفیت زندگی نسل‌هایی که بعد از ما در ایران زندگی می‌کنند نیز بر دوش ما افتاده‌است.

می‌دانم که موافق هستید که لذت نشستن این چند روز پای تلگرام و فیس‌بوک و اینستاگرام، به شوک شنبه سی‌ام اردیبهشت که آثارش این‌بار نه چهارساله که شاید چهل‌ساله باشد نمی‌ارزد. تماس تلفنی، دیدار رودررو و گفت‌وگوی خیابانی سه راه خوب برای پیدا کردن عضو خانواده و دوست و همکار و مردم شریفی است که هنوز تصمیم به رأی دادن نگرفته‌اند یا می‌خواستند به قالیباف رأی بدهند و الآن مرددند. روحانی در سخنرانی اخیر خود در تبریز در پاسخ به شعارهای مردم، گفته که بعضی از تصمیم‌ها نیاز به رأی بالا دارد. درست می‌گوید. هر چه‌ که رأی او در دور اول بیشتر باشد، قدرت چانه‌زنی او در سال‌های آینده به عنوان رئیس «جمهور» بیشتر است. چه برای رفع حصر؛ چه تنش‌زدایی در سیاست خارجی و رفع تحریم‌ها؛ چه بازتر شدن فضای فرهنگی و سیاسی؛ و چه رونق‌گرفتن کسب و کار.

من امروز سه نفر را که نمی‌خواستند در انتخابات شرکت کنند قانع کردم به روحانی رأی بدهند. تلاش می‌کنم دست کم هشت نفر دیگر را تا روز جمعه همراه می‌کنم تا هر یازده مربع پر شود.

پی‌نوشت:
این جزوه را هم نگاه کنید. شاید در گفت‌وگوهای اقناعی این چند روز به کارتان بیاید. در پاسخ به بعضی گزاره‌ها - مثل «ای آقا/خانم! این‌ها همه سر و ته یه کرباس‌‌اند» - جواب‌های خوبی دارد.
https://www.docdroid.net/fnbzsME/-.pdf.html

تنها سه روز فرصت داریم.
t.me/AliAbdiTelegram
Photo
Add a comment...

از کوتاه‌نوشت‌های کابل

پنج ماه پیش بود که یک ماشینِ دَوِش (تردمیل) برای «خانه» خریدم. دو ماه گذشت و یک روز دیدم نمایشگر آن دیگر روشن نمی‌شود. ماشین را وقتی از فروشگاه خریدم وارانتی داشت. زنگ زدم که لالا جان قند ماشینی که تازه خریده‌ایم ایراد پیدا کرده؛ لطفاً بیایید درست‌ش کنید. گفتند چشم بیادر صبر کو امی فردا یک نفر میاد جورش می‌کنه. فردا شد پس فردا، شد پسان فردا، شد پنج روز. بعد از یک هفته یک نفر را فرستادند. آقایی که آمده‌بود یک ساعت با ماشین ور رفت و دست آخر گفت که فلان چیزِ ماشین سوخته‌است و باید عوض شود. پرسیدم چه‌قدر کار می‌برد؟ گفت به امید خدا دو روز؛ نهایت سه‌روز. آن سه روز شد چهار روز، شد شش روز، شد هشت روز، شد پانزده‌ روز! تماس گرفتیم که پس چه‌شد برادر جان؟ گفتند که به چند ورک‌شاپ سپرده‌اند و جور شده راهی‌ست. هفت روز دیگر هم طی شد. اول صبح بود و در رختخواب بودم که شنیدم یک نفر به در می‌زند. رفتم در را باز کردم دیدم همان آقایی است که یک‌ماه پیش آمده‌بود برای تعمیر. گفتم برادر جان بعد از یک‌ماه آمده‌ای! دست کم زنگ خانه را می‌زدی! ممکن بود اول صبح صدای در را نشنوم! گفتم که خَیر است. داخل شد و دوباره یک ساعت با ماشین ور رفت و آخر سر گفت که درست نمی‌شود و باید کل ماشین دوش را ببرند فروشگاه. گفتم کی تعمیرش می‌کنید؟ گفت زود جورش می‌کنیم و مشکل نیست. پرسیدم زود یعنی کی؟ گفت که ماشین‌تان به امید خدا تا دو روز دیگر تیار است و آمده برده می‌تانید. ماشین دوش را بردند. گفتن ندارد که دو روزی که گفته‌بودند شد سه روز و هفت روز و ده روز و یک ماه! دست کم ده‌بار به فروشگاه زنگ زدیم. هر بار یا مسئول مربوطه نبود یا تعطیل بود یا سرشان شلوغ بود یا صاحب فروشگاه رفته‌بود مأموریت خارج از کشور یا خواب بودند یا نبودند یا عروسی بچه‌کاکای‌شان بود یا در میدان المپیک جلسه بود و مصروف بودند. تا این‌که گفتند فلان چیزی که از ماشین دوش شما سوخته‌است در افغانستان نیست و باید از آلمان وارد کنیم و از شرکت مربوطه در آلمان خواسته‌ایم که برای‌مان بفرستد. گفتم عزیز جان! برادر جان! خانه‌ی ما در فاصله‌ی ده‌دقیقه‌ای شماست و ما به سختی می‌توانیم با شما ارتباط بگیریم. حالا می‌خواهید از آلمان وسیله وارد کنید؟ گفتند به امید خدا تا هفته‌ی دگه جور می‌شه. حالا که این چند خط را می‌نویسم نه یک هفته و دو هفته که یک ماه دیگر هم گذشته‌است. امروز رفتم فروشگاه. گفتم یا یک ماشین دوش نو به ما بدهید. یا تمام مبلغی که برای خرید ماشین داده‌ایم را به ما برگردانید. صاحب فروشگاه گفت که هیچ ماشین دوشی در انبار نیست اما طبق قانون وارانتی مسئولیت تعمیر با آن‌هاست. گفتم سه ماه است تعمیرش نکرده‌اید! گفت «گپ‌ دقیق و درستی است. اما شما صبر کو آقا علی! جگر خون نشو. به امید خدا آن چیز که از آلمان روان کدند تا هفته‌ی دگه به فروشگاه می‌رسه و ماشین‌‌تان جور مشه. درست است؟»
----------------------

t.me/AliAbdiTelegram
instagram.com/ali.abdi.insta
twitter.com/aliabdi88
kabolestan.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
پاسخ به ده پرسشِ رایجِ شما که قصد سفر به افغانستان را دارید
—————————————————————

در این چند ماه، در دل پیام‌هایی که مردم سخاوت‌مند می‌فرستادند و نسبت به سفر به افغانستانِ زیبا یا کار در این کشور پهناور ابراز علاقه می‌کردند، ده پرسش بیشتر از بقیه مطرح شده‌است. تصمیم گرفتم به این ده پرسش به شکل عمومی پاسخ دهم تا شاید به کار عده‌ی بیشتری بیاید. پاسخ من به این پرسش‌ها لزوماٌ تنها پاسخ یا بهترین پاسخِ ممکن نیست. بعضی پرسش‌ها جواب‌های مستقل از پاسخ‌دهنده دارد؛ مثل «قیمت نان و برنج در افغانستان چه‌قدر است؟» اما بعضی دیگر وابسته به پاسخ‌دهنده است؛ مثل «آیا می‌توان در کابل احساس امنیت کرد؟» به همین خاطر، اگر قصد سفر به افغانستان یا کار در این کشور را دارید، به پاسخ‌های من اکتفا نکنید و این یادداشت را به مثابه‌ی تنها یکی از چراغ‌هایی در نظر بگیرید که قرار است مسیر پیش‌ روی‌تان را روشن‌تر کند. امیدوارم که این یادداشت نه فقط به بخشی از ابهام‌هایی که ممکن است داشته باشید پاسخ دهد، بلکه سؤال‌های تازه‌ای را پیش آورد. خوشحال خواهم شد به سؤال‌های تازه یا سؤال‌هایی که فکر می‌کنید در بین این ده پرسش نیست در یادداشت دیگری پاسخ دهم. مطلب زیر در مارس ۲۰۱۷، اسفند ۱۳۹۵، منتشر می‌شود و ممکن است وقتی دیگر - و با تغییر شرایط افغانستان - نیاز به بازبینی داشته‌ باشد. برای نوشتن این یادداشت از مشورت تعدادی از دوستان خوبم در افغانستان بهره برده‌ام و از ایشان به خاطر توجهی که داشتند تشکر می‌کنم.

۱) آیا افغانستان برای سفر امن است؟
دغدغه‌ی امنیت اولین دغدغه‌ی بسیاری از کسانی است که در فکر سفر به افغانستان‌اند؛ مخصوصا که وقوع انفجار و انتحاری «خبر فوری» رسانه‌هایی است که شاید در طول یک ماه همین یک اتفاق را درباره‌ی این کشور پوشش دهند. از مناطق تحت کنترل طالبان که بگذریم، پنج شهر/منطقه‌ای که الآن - یعنی در اسفند ۱۳۹۵ - در آن «امنیت نسبی» برقرار است و می‌توانید به آن سفر کنید عبارت است از کابل در شرق، هرات در غرب، بلخ و مزار شریف و سمنگان در شمال، بامیان و پنجشیر در مرکز و واخان در ولایت بدخشان در شمال شرقی (که امن‌ترین منطقه‌ی افغانستان است و باید از تاجیکستان به آن‌جا وارد شوید). اگر پشتو می‌دانید می‌توانید به سفر به قندهار در جنوب هم فکر کنید. فاصله‌ی بین این شهرها برای سفر زمینی لزوماً امن نیست و اگر قصد دارید با ماشین، موتورسیکلت یا دوچرخه سفر کنید می‌بایست پیش از سفر نسبت به امنیت جاده و روستاهای بین راه مطمئن شوید. با این حال، پاسخ به دغدغه‌ی امنیت آسان نیست. ممکن است شما آدمی باشید که در پاساژهای لوکس و چند طبقه‌ی دوبی یا کنار برج‌های هشتادطبقه‌ای منهتن نیویورک احساس امنیت نکنید، اما مثلا در خیابان‌ها و جاده‌هایی که مردم دارند به فارسی دری یا پشتو درباره‌ی امکان صلح بین دولت و طالبان صحبت می‌کنند حس امنیت داشته‌باشید. یا ممکن است از قدم‌زدن بعد از نیمه‌شب در بعضی منطقه‌های تهران احساس ناامنی کنید، اما مثلا از قدم‌زدن در تپه‌‌های وزیراکبرخانِ کابل هنگام طلوع خورشید حس خوبی داشته‌باشید. احساس امنیت تا حد زیادی به شکلِ نگاه کردن شما به خود، دیگری و جهان اطراف‌تان بستگی دارد؛ و آن هم می‌تواند به چیزهایی مثل طبقه‌ی اقتصادی، ارزش‌های فرهنگی، معیارهای اخلاقی و زیبایی‌شناختی، اولویت‌های زندگی، توانایی ارتباط‌ با مردم و نیز عادت‌های روزمره‌تان وابسته باشد. در خیابان‌های کابل آثار جنگ را از نزدیک لمس می‌کنید؛ پلیس و نیروی نظامی زیاد می‌بینید؛ برای ورود به مکان‌های عمومی مثل رستوران و هتل و نمایشگاه بازرسی بدنی می‌شوید؛ گاه با سیم‌ خاردار و دیوارهای بتنی در در کنار خیابان مواجه‌اید؛ و ممکن است به خاطر نوع لباس یا لهجه‌‌تان توجه مردم را جلب کنید. اما تجربه‌ی زندگی در افغانستان محدود به جنگ و انفجار نیست. مردم ساکن کابل - مثل مردم بسیاری از شهرهای دنیا - صبح‌ها سر کار می‌روند، در ترافیک می‌مانند، موسیقی گوش می‌دهند، رقابت دارند، تفریح می‌کنند، برنامه‌های فرهنگی برگزار می‌کنند، دانشگاه می‌روند، سرخورده می‌شوند، می‌خندند، دعوا می‌کنند، دوران عاشقی دارند، عروسی‌های چند هزارنفره برگزار می‌کنند، نوروز را جشن می‌گیرند و به شکل‌های متنوعی به زندگی‌شان معنی می‌دهند. تجربه‌ی شخصی می‌گوید که احساس امنیت در افغانستان با زندگی پشت درهای بسته و استخدام راننده‌ی خصوصی و دوری از مردم به دست نمی‌آید. برعکس، هر اندازه که دل‌تان را به روی مردم بیشتر بگشایید و با ایشان خودمانی‌تر و روراست‌تر و باصفاتر و صادق‌تر باشید و شریک نان و سفره‌ی همدیگر در سفر شوید، احساس امنیت بیشتری می‌کنید. من در شش ماه گذشته از قصه‌های زندگی‌ام در کابل (و سال گذشته از سفرم به بامیان) نوشته‌ام و عکس‌های نسبتاً پرشماری را در اینستاگرام گذاشته‌ام. اگر اولین بار است که به این پروفایل فیس‌بوک سر می‌زنید می‌توانید همه‌ی قصه‌ها (و این یادداشت) را در وبلاگ «کابلستان» یا کانال تلگرام بخوانید یا عکس‌ها را در اینستاگرام ببینید. امیدوارم که آن مطالب به بخشی از دغدغه‌هایی که دارید پاسخ دهد:
https://kabolestan.blogspot.com
https://t.me/AliAbdiTelegram
https://instagram.com/ali.abdi.insta

۲) چه‌طور برای سفر به افغانستان ویزا بگیریم؟
تفاوتی نمی‌کند شهروند کدام کشور باشید؛ اگر حتی پاسپورت سوئدی یا امریکایی داشته باشید هم برای ورود به افغانستان باید به سفارت افغانستان در کشور خود (یا کشوری دیگر) بروید و درخواست ویزا کنید. ویزای «توریستی» افغانستان سه ماه اعتبار دارد، اجازه‌ی یک بار ورود و خروج به افغانستان را شما می‌دهد و با آن می‌توانید یک ماه در افغانستان بمانید. اگر با ویزای توریستی به افغانستان آمدید و خواستید بیشتر از یک ماه بمانید، می‌توانید ویزای‌تان را همین‌جا در افغانستان برای یک ماه دیگر تمدید کنید. گرفتن ویزای توریستی آسان است و نشنیده‌ام کسی برای آن به مشکل بخورد. اگر ساکن تهران هستید، سفارت افغانستان در خیابان پاکستان است. ابتدا باید از طریق وب‌سایتِ سفارت یک پروفایل آن‌لاین بسازید. از این‌جا:
http://visa.e-embassy.ir/#work
احتمالاً برای همان روز یا روز بعد به شما نوبت مصاحبه می‌دهند. پیش از آن یک سر هم باید به «خیابان میرعماد، نبش کوچه‌ی ششم، بیمارستان مهراد» بزنید تا آزمایش خون (اچ‌آی‌وی، هپاتیت بی و هپاتیت سی) از شما بگیرند. فرم درخواست ویزا را هم می‌توانید از روبه‌روی سفارت تهیه کنید. نتیجه‌ی آزمایش، فرم درخواست ویزا، یک قطعه عکس و اصل و کپی پاسپورت را در روزی که مصاحبه دارید به سفارت ببرید. یک فیش به شما می‌دهند که باید در بانک ملی به «دلار» پرداخت کنید. فیش پرداخت‌شده را دوباره به سفارت ببرید. ظرف چند روز ویزای‌تان آماده است. اگر خارج از ایران زندگی می‌کنید نیازی به آزمایش پزشکی یا ساختن پروفایل آن‌لاین ندارید. فرم ویزا را می‌توانید از خودِ سفارت تهیه کنید. با یک قطعه عکس و کپی و اصل پاسپورت به سفارت افغانستان بروید و احتمالا ظرف دو یا سه روز ویزای‌ توریستی‌تان آماده‌ می‌شود. روایت سه نفر که از ایران برای گرفتن ویزای افغانستان اقدام کرده‌بودند را این‌جا بخوانید. با جزئیات از مراحل کار نوشته‌اند:
http://goo.gl/LVlCSv

۳) هزینه‌ی سفر چه‌قدر است؟ کجا اتاق بگیریم؟
اگر از طریق سفارت افغانستان در ایران اقدام می‌کنید، هزینه‌ی آزمایش پزشکی ۱۲۰هزار تومان است، هزینه‌ی صدور ویزا ۱۰۰دلار و عوارض خروج از کشور ۷۵هزار تومان. بلیط رفت و برگشت هواپیما از تهران به کابل حدود یک‌ میلیون‌ و سیصد هزار تومان است. یک راه ارزان‌تر این است که با قطار یا اتوبوس از راه مشهد و تربت جام خودتان را برسانید هرات و از آن‌جا با هواپیما بیایید کابل. قیمت بلیط رفت و برگشت هواپیما از هرات به کابل ۱۵۰ دلار است. قیمت نان در افغانستان ده افغانی (پانزده سنت امریکا) است، یک کیلو گوشت گوسفند ۳۷۰ افغانی (شش دلار)، یک کیلو مرغ ۱۸۰ افغانی (سه دلار)، یک لیتر آب ۳۰ افغانی (چهل سنت)، سبزی و میوه به طور متوسط کیلویی ۴۰ افغانی (شصت سنت) و یک کیلو برنج به طور متوسط ۱۰۰ افغانی (یک دلار و نیم) است. یک پرس غذا در گران‌ترین رستوران شهر حدود ۷۰۰ افغانی (ده دلار) برای‌تان تمام می‌شود و اگر در یک رستوران وسط شهر جوجه‌کباب و ماست و آب معدنی سفارش بدهید نباید بیشتر از ۳۵۰ افغانی (پنج دلار) بشود. اگر بخواهید با هواپیما از کابل به مزارشریف بروید، هزینه‌ی بلیط رفت و برگشت ۱۶۲ دلار است و اگر از کابل به بامیان بروید و برگردید ۲۲۰ دلار. بین کابل و مزارشریف یک بزرگ‌راه وجود دارد که اگر راه امن باشد می‌توانید از «ایستگاه مزار» در کابل سوار اتوبوس شوید و با ششصد افغانی (نه دلار) خودتان را به مزار برسانید؛ یا می‌توانید یک تویوتا کورولا اجاره کنید و مسیر زیبای پنج‌ساعته‌ تا مزار را با ۲۰ دلار به ازای هر نفر بروید. هر کورس تاکسی در کابل ده افغانی (پانزده سنت) است. تاکسی دربست از این طرف کابل تا آن طرف بیشتر از ۳۰۰ افغانی (چهار دلار و نیم) نمی‌شود. اگر بخواهید یک ماشین را برای یک صبح تا غروب کرایه کنید و راننده داشته باشید هم نباید بیشتر از ۲۰۰۰ افغانی (سی دلار) به ازای هر روز بشود. می‌نی‌بوس‌های خطی در سطح شهر لزوماً به شکل منظم فعالیت نمی‌کنند و بهترین راهِ جابجایی در کابل یا استفاده از تاکسی است یا پیاده‌روی. چند شرکت خصوصی تاکسی هم در شهر فعال‌اند که می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید؛ به خصوص یکی به نام «کاویان» که قیمت مناسب‌تری نسبت به بقیه دارد. هزینه‌ی اقامت در کابل بستگی به بودجه‌ و انتخاب‌هاتان دارد. مثلا هزینه‌ی یک اتاق در هتل سرنای کابل - که تنها هتل پنج‌ستاره‌ی کابل است - ۲۴۰دلار به ازای هر شب است و اتاق یک‌نفره در یک هتل ارزان‌تر - مثل «کابل استار» در چهارراه شیرپور و «گولدن استار» در چهارراه حاج‌یعقوب - حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ دلار. متوسط درآمد یک کارمند دولت در افغانستان کمتر از ۱۷۰ دلار در ماه است و در نتیجه اغلب مهمان‌های این هتل‌ها افغان نیستند. از بین مهمان‌خانه‌ها، مهمان‌خانه‌ی «صوفی» در شهر نو را پیشنهاد می‌کنم که حدود ۴۵ دلار به ازای هر شب است و وای‌فای و آب گرم دارد و صبحانه و شام را هم دربرمی‌گیرد. اگر چانه بزنید احتمالاً می‌توانید تخفیف بگیرید. مهمان‌خانه‌ی ارزان‌تر «مارکوپولو» در خیابان سوم تیمانی است که تازه باز شده و می‌توانید با ۳۵ دلار آن‌جا بمانید. اگر آشنا داشته‌باشید شاید بتوانید در «گِست‌-هاوس»هایی که خارجی‌ها زندگی می‌کنند هم یک اتاق پیدا کنید. اگر می‌خواهید هتل و مهمان‌خانه نروید اما از قبل جای ارزانی برای اقامت رزرو کنید، چند نفر در کابل روی وب‌سایت «ایر-بی‌-اند-بی» اتاق‌های خود را با کرایه‌ی متوسط ۳۰ دلار به ازای هر شب برای اجاره گذاشته‌اند:
http://goo.gl/5IPykM
در وب‌سایت «کاوچ‌-سرفینگ» هم می‌توانید دنبال اتاق بگردید. اگر عضو وب‌سایت نیستید، ابتدا باید یک پروفایل بسازید. با میزبان‌هایی در افغانستان تماس بگیرید که بیشترین بازخورد را از سوی مهمان‌هاشان دارند و به طور منظم به پروفایل خود سر می‌زنند:
https://www.couchsurfing.com/
اگر در بامیان دنبال اتاق بودید هم پیشنهاد می‌کنم در هتل «های‌-لند» اتاق بگیرید. به جز قیمت مناسب، طبیعت چشم‌نوازی دارد. اگر بگویید از دوستان من هستید احتمالاً محبت می‌کنند و تخفیف می‌دهند:
http://www.highland.af
ما هم در «خانه»مان در کابل یک اتاق اضافی و یک مبل برای مردم خوب دنیا با قلب‌های بزرگ - که شما هم یکی از ایشان هستید - داریم و اگر در روزهایی که کابل هستید جا داشتیم، قدم‌تان روی چشم است.

۴) آیا امکان عکاسی و فیلم‌برداری در افغانستان وجود دارد؟
عکاسی و فیلم‌برداری در افغانستان - دست کم روی کاغذ و مطابق قانون - نیاز به مجوز وزارت اطلاعات و فرهنگ این کشور دارد. با این حال عکاس‌ها و فیلم‌بردارهای پرشمار و کاربلدی در افغانستان هستند که بدون اخذ مجوز فعالیت می‌کنند. مرزهای استفاده از دوربین در افغانستان بیش از آن‌ که با قانون تعیین شود، با عرف تعیین می‌شود. مثلا استفاده از دوربین در خیابان، یک مراسم مذهبی یا فرهنگی یا حتی در جمع‌های دوستانه اگر بدون سلام و علیک و معرفی و بی‌اجازه اتفاق بیافتد می‌تواند حساسیت‌برانگیز باشد. ممکن است دوستانِ افغانِ شما تعارف کنند و نسبت به استفاده‌ی شما از دوربین واکنشی نشان ندهند، اما تجربه‌ی شخصی می‌گوید که ثبت تصویر افراد - به طور خاص زنان جوان شهری - می‌تواند تنش‌زا باشد و خاطره‌های ناخوش‌آیندی را به یاد ایشان بیاورد. موقع عکاسی و فیلم‌برداری مراقب پس‌زمینه‌ی عکس باشید. ثبت تصویر از ساختمان‌های دولتی، پلیس و نیروهای نظامی و امنیتی می‌تواند شک‌برانگیز باشد و ممکن است دوربین‌ شما را توقیف کنند. با این حال هر چه‌ با مردم شهر رفتار صادقانه‌‌تر، دوستانه‌‌تر و هم‌دلانه‌تری داشته باشیم، و نسبت به تنوع فرهنگی افغانستان و گستردگی سبک‌های زندگی در این کشور تواضع و اشتیاق بیشتری از خود نشان دهیم، واکنش مردم نیز نسبت به استفاده‌ی ما از دوربین متفاوت خواهد بود. افغان‌ها بین فردی که به افغانستان می‌آید تا با ثبت چند تصویر کلیشه‌ای تجارت کند و با برپاییِ نمایشگاهی از رنج مردم «تجربه‌ی عکاسی در یک کشور جنگ‌زده» را به رزومه‌ی کاری‌اش اضافه کند، با دیگری که هدف‌ش یادگیری از فرهنگ و مناسبات اجتماعی افغانستان، آگاهی نسبت به وضعیت و مسئولیت خود در جهان و تلاش برای ایجاد پیوند انسانی با دیگری از دل لنز دوربین است، تفاوت می‌گذارند. بین عکاس‌های خارجی و افغان که در افغانستان زندگی می‌کنند و دوربین‌شان در خدمت مردم و خیر جمعی است، این چند کاربر اینستاگرام را پیشنهاد می‌کنم:
کرن هندریس
https://www.instagram.com/kernhendricks/
اندرو کیلتی
https://www.instagram.com/andrewquilty/
فرشاد عصیان
https://www.instagram.com/farshadusyan/
نصیر ترکمانی
https://www.instagram.com/naseer_turkmani/
مرتضی هاشمی
https://www.instagram.com/mrzhashemi/
صادق ناصری
https://www.instagram.com/sadeqnaseri/
طاهره رضایی
https://www.instagram.com/tahera_rezaee/

۵) رفتار افغان‌ها با ایرانی‌ها چه‌طور است؟
با وجود تبعیض‌های آشکار و پنهانی که دولت و جامعه‌ی ایران علیه افغان‌ها اعمال کرده‌است، و همه‌ی ما نسبت به وقوع و لزوم تغییر آن مسئول هستیم، رفتار افغان‌ها با مهمان - از جمله با ایرانی‌ها - سرشار از مهمان‌نوازی و نوع‌دوستی و بخشندگی و لبخند است. اگر کارتان به اداره‌های دولتی، وزارت‌خانه‌ها، گمرک، پلیس یا دانشگاه‌ بیافتد، ممکن است به خاطر پاسپورت ایرانی یا لهجه‌ی ایرانی/تهرانی با شکل‌هایی از ناخوش‌رویی یا تبعیض در روابط فردی و سازمانی مواجه شوید، اما مردم کوچه و خیابان - شیریخ ساز، موتروان، گِل‌کار، نانوا، شاروالی، گارسون و دکان‌دار - حتما شما را به چای و نان دعوت می‌کنند که مهمان حبیب خداست.

۶) من زن هستم و می‌خواهم تنها به افغانستان سفر کنم. آیا امکان آن وجود دارد؟
در شهرهای اصلی افغانستان - احتمالاً به جز قندهار - می‌توانید بدون همراه در هتل اتاق بگیرید، تاکسی سوار شوید، ماشین کرایه کنید، عکاسی کنید، از جاذبه‌های توریستی دیدن کنید، در خیابان قدم بزنید و هم‌سفرِ زندگیِ روزانه‌ی مردم شوید. ممکن است در بعضی از فضاهای شهری یا بعضی از ساعت‌های روز احساس کنید که حضور یک مرد همراه‌تان لازم است؛ مخصوصا اگر با لباس، آرایش، لهجه‌ یا شکل معاشرت‌تان توجه مردم را به خود جلب کرده‌باشید. در شرایط خاص شاید مجبور شوید بگویید ازدواج کرده‌اید؛ در بعضی رستوران‌ها در فضای جدا از مردان بنشینید؛ و تلاش کنید سوء‌‌تفاهم‌هایی که ممکن است برای بعضی از مردان پیش بیاید را برطرف کنید. احساس امنیت اما - همان‌طور که در پاسخ به سؤال اول نوشتم - به شکل نگاه شما به خود، دیگری و جهان اطراف‌ بستگی دارد و وابسته به اشتیاق‌تان به فهم مناسبات اجتماعی و انعطاف‌پذیری‌ در مواجهه با جهان‌بینی‌های متفاوت است. اگر تنها سفر کردید، در بامیان و دایکندی در مرکز و در واخان در شمال شرقی احساس آزادی بیشتری می‌کنید. اگر به روستاهای افغانستان سر زدید نیز احتمالاً تجربه‌ی متفاوتی از احساس امنیت خواهید داشت؛ سفره‌ی روستانشینان برای مهمانِ ناخوانده ساده‌تر اما بازتر است. این‌جا یک دختر امریکایی از تجربه‌ی سفرش به افغانستان نوشته که خواندن‌ش را پیشنهاد می‌کنم؛ تصویر جامع‌تری از سفر یک زن به افغانستان به شما می‌دهد:
https://www.lostwithpurpose.com/woman-travel-afghanistan/

۷) چند روز برای سفر به افغانستان در نظر بگیریم؟
از هفت روز تا هفت ماه تا هفت سال— و بستگی به نحوه‌ی مواجهه‌تان با افغانستان دارد. رشته‌کوه‌ها و رودخانه‌های زیبای افغانستان این کشور را به چهار منطقه‌ی اصلی با محوریت هرات و قندهار و مزار و کابل تقسیم کرده‌است. این چهار منطقه طی هزاران سال به الگوهای زندگی متفاوتی شکل داده‌اند و هویت‌ها، اقوام، زبان‌ها، شیوه‌های تولید و مصرف، سازمان‌ اجتماعی و ارزش‌های فرهنگی بسیار متنوعی را دربرگرفته‌اند. در عین حال همگی بخشی از تاریخ و سنت فرهنگی-سیاسی مشترکی هستند که از غرب به شرق از بخش آسیایی ترکیه آغاز می‌شود و زاگرس و فلات ایران و رشته‌کوه هندوکش را در برمی‌گیرد و از شمال به جنوب از آسیای مرکزی تا اقیانوس هند کشیده‌ شده‌‌است. هر چند آشنایی ایرانی‌ها با مردم افغانستان بیشتر از طریق ارتباط با مهاجرانِ هزاره‌ی مسلمانِ شیعه‌ای که فارسی صحبت می‌کردند شکل گرفته، اما افغانستانِ‌ امروزی مردم پشتون، تاجیک، ازبک، ترکمن، ایماق، نورستانی، قرقیز، قزل‌باش، بلوچ و دیگران را در خود جای داده که به جز فارسی، به زبان‌‌-فرهنگ‌های پشتو، ازبکی، ترکمنی، پاشایی، پامیری و نورستانی و سی و چند تای دیگر صحبت و زندگی می‌کنند، روستانشین، شهرنشین و کوچی هستند، اغلب مسلمانِ شیعه نیستند و بسته به موقعیت جغرافیایی و پیشینه‌ی فرهنگی و تاریخی خود زندگی روزمره‌ی متفاوتی دارند. افغانستان زمانی مهد زرتشت و محل سکونت باورمندانِ بودیسم بوده، امپراطوری و لشکرکشی کوروش و چنگیز و محمود غزنوی و تیمور و بابر را به خود دیده و بیدل و سنایی و ابن‌سینا و فارابی و ناصرخسرو و مولانا را میزبانی کرده‌است. رقابت دولت‌های بریتانیا، شوروی، امریکا، پاکستان، عربستان، ترکیه و ایران در دو قرن اخیر زندگی افغان‌ها را متأثر کرده و جنگ و نزاع خشونت‌بار در چهل سال گذشته به زیرساخت‌های این کشور آسیب جدی زده‌است. افغانستانِ امروز اما نسل جوانی را در شهرهای خود می‌بیند که با امکانات تازه‌ای که در اختیار دارند به دنبال ساختن افغانستانی آزادتر و آبادترند. در نتیجه هر اندازه که با تاریخ بلند و فرهنگ غنی افغانستان (و خراسان قدیم) آشناتر باشید، درباره‌ی تنوع قبیله‌ای، قومی و زبانی (و غذایی!) آن بیشتر بخوانید و تحولات اجتماعی و سیاسی آن در چند دهه‌ی اخیر را دقیق‌تر دنبال کنید، احتمالاً زمان بیشتری را برای سفر به افغانستان اختصاص می‌دهید. اگر فرصت محدودی برای سفر دارید، و می‌خواهید به جز کابل یک شهر دیگر را سر بزنید، سفر به بامیان را پیشنهاد می‌کنم که به نظرم از بهشت‌های زمین است. اگر می‌توانید به گزینه‌ی واخان بدخشان از مسیر تاجیکستان فکر کنید نیز آن را از دست ندهید (اگر پاسپورت ایرانی دارید، برای ورود به تاجیکستان ویزا نمی‌خواهید). کمتر کسی می‌داند که دره‌ی بین تاجیکستان و افغانستان توریست‌پذیرترین منطقه‌ی افغانستان است. این‌ دو جا درباره‌ی آن بیشتر بخوانید:
http://www.heartmybackpack.com/…/wakhan-valley-afghan-bord…/
http://caravanistan.com/afghanistan/wakhan-corridor/

۸) در افغانستان چه لباسی می‌توانیم بپوشیم؟
هر چند «پوشش اسلامی» برای زنان (و مردان) در افغانستان از نظر قانونی اجباری نیست، اما وزنِ عرفِ جامعه دراین‌باره سنگین است. در شش ماهی که در کابل زندگی کرده‌ام، به ندرت زنی را دیده‌ام که در مکان‌های عمومی «حجاب اسلامی» به شکل متعارف آن در ایران نداشته‌باشد. ممکن است در بعضی رستوران‌ها، کافه‌ها یا فضاهای «خصوصی-عمومی» که به روی عموم مردم آزاد نیست و شرکت‌کنندگان به خاطر مسائل امنیتی تنها با دعوت‌نامه از آن مطلع می‌شوند شکل‌های متفاوتی از پوشش دیده‌شود (مثلا بعضی از زنان شال را از روی سر برداشته‌ باشند یا مردان کروات بزنند) اما این مواردِ استثنا آن‌قدر فراگیر نیست که تبدیل به قاعده شده‌باشد. اگر پوشش شما تفاوت معناداری با عرف روستا یا شهری که در آن زندگی می‌کنید داشته‌باشد و «ناهم‌گون» به نظر برسید، به احتمال زیاد با نگاه‌های پرسش‌گر مردم مواجه می‌شوید و ممکن است احساس خوش‌آیندی نداشته‌باشید. عرف پوشش در منطقه‌های مختلف یک شهر نیز یکسان نیست. مثلا در غرب کابل که عمدتاً هزاره‌نشین‌اند می‌توانید همان لباسی را که در خیابان‌های مرکزی تهران می‌پوشید تن کنید اما در جنوب و شرق شهر که پشتون‌های قلجایی زندگی می‌کنند احتمالاً‌ ترجیح‌ می‌دهید پوشیده‌تر باشید و رنگ‌های تیره‌تر انتخاب کنید. آزادی پوشش زنان (و مردان) در شهر زیبا و توریست‌پذیرِ بامیان در مرکز افغانستان بیشتر از مناطق دیگر است؛ مثلاً پوشش شما در «بند امیر» بامیان - حتی اگر شلوارک پا کنید - توجه زیادی را به خود جلب نمی‌کند. در شهرها پوشیدن شلوار جین و پیراهن و تی‌شرت برای مردان عادی است. با ششصد افغانی (نه دلار) نیز می‌توانید پیراهن تنبان - شلوار کمیز - تهیه کنید و احتمالاً با خوش‌رویی افغان‌هایی که مواجه شوید که از «مقبول بودنِ لباس وطنی» که تن کرده‌اید می‌گویند. هوای کابل در فصل بهار، آغاز تابستان و میانه‌ی پاییز مطبوع است. بامیان و نقاط مرکزی در زمستان برف‌گیر هستند و پیست اسکی دارند. دمای مزارشریف و بلخ هم در تابستان می‌تواند به بیش از ۵۰ درجه‌ی سانتیگراد برسد.

۹) آیا می‌توانیم در افغانستان کار کنیم و درآمد داشته‌ باشیم؟
اگر با «ویزای توریستی» به افغانستان می‌آیید، نمی‌توانید به «طور رسمی» در افغانستان کار کنید و درآمد داشته‌باشید. برای کار در افغانستان به «ویزای کار» (که به ویزای «سینگل اینتری» معروف است) نیاز دارید. امکان تغییر ویزا از «توریستی» به «کاری» در افغانستان فراهم نیست. برای اخذ این ویزا باید خارج از افغانستان باشید و کارفرمای شما که در پی استخدام شماست از طریق وزارت امور خارجه‌‌‌ی افغانستان در کابل نامه‌ای را به سفارت افغانستان در کشوری که شما زندگی می‌کنید بفرستد. با آن نامه و دعوت‌نامه‌ای که از طرف کارفرما برای شما فرستاده می‌شود می‌توانید ویزای کاری بگیرید و به افغانستان بیایید. ویزای «سینگل اینتری» که برای شما صادر می‌شود یک‌ماهه است. بعد از ورود شما به افغانستان، کارفرمای شما باید برای‌تان «مجوز کار» بگیرد تا با آن بتوانید ویزای یک‌ماهه‌ی کاریِ خود را تبدیل به ویزای شش‌ماهه یا یک‌ساله کنید. استخدام یک «خارجی» در نهادهای دولتی افغانستان - از جمله در دانشگاه - آسان نیست و اولویت به درستی با شهروندان افغان است. اما سازمان‌های غیردولتی و نهادهای بین المللی متعددی در افغانستان فعالیت می‌کنند که در حوزه‌های متنوع دنبال نیروی انسانی‌اند. اگر می‌خواهید ابتدا با شرایط زندگی در افغانستان آشنا شوید می‌توانید با «ویزای توریستی» به افغانستان بیایید و خودتان به دفتر این سازمان‌ها و نهادها سر بزنید و درباره‌ی شرایط کار و حقوق و نظیر این‌ها سؤال کنید. فرصت‌های شغلی تازه در افغانستان معمولاً از دو آدرس زیر قابل دسترسی است و به طور منظم به‌روز می‌شود:
http://www.acbar.org/jobs
http://www.jobs.af

۱۰) دانستن چه چیزهای دیگری ممکن است به کارمان بیاید؟
اگر از ایران می‌آیید و کردیت کارد ندارید، با خودتان دلار بیاورید تا در افغانستان به افغانی/روپیه تبدیل کنید. اگر کردیت کارد (مسترکارد یا ویزا) دارید، امکان برداشت پول از دستگاه خودپرداز «بانک بین‌الملی افغانستان» وجود دارد اما به ازای هر ۲۰۰ دلار برداشت از حساب، ۹ دلار شارژ می‌شوید. تهیه‌ی سیم‌کارت در افغانستان آسان است و در همان فرودگاه کابل (یا هرات یا مزار) می‌توانید با کمتر از ۴۰۰ افغانی (شش دلار) از یکی از دو شرکت «روشن» یا «اتصالات» سیم‌کارت با اینترنت تهیه کنید. از فرودگاه کابل می‌توانید تاکسی بگیرید و کرایه‌تان نباید بیشتر از ۵۰۰ افغانی (هفت دلار) شود. سرعت متوسط اینترنت در افغانستان تفاوت معناداری با ایران ندارد. دسترسی به فیس‌بوک و توئیتر و یوتیوب آزاد است و فکر نمی‌کنم به جز وب‌سایت‌های پورن آدرس دیگری فیلتر باشد. پیشنهاد شده که در کابل از کاروان‌های نظامی فاصله بگیرید و در ساعت‌های شلوغ به اداره‌های دولتی سر نزنید. نوشیدنی‌های الکلی به شکل رسمی در افغانستان خرید و فروش نمی‌شود اما اگر در شهر آشنا داشته‌باشید، پیدا کردن آن دشوار نیست. رستوران و سوپرمارکت در شهرها فراوان است و لذت خوردن غذای افغانی را با کمتر چیزی می‌توان عوض کرد. «خارجی‌»ها در کابل معمولا از دو فروشگاه «فاینست» و «کفایت» خرید می‌کنند اما بعید می‌دانم که مثلاً کیفیت شیر پگاه که از سوپرمارکت سرکوچه تهیه می‌کنید تفاوتی با شیر پگاه فاینست داشته‌باشد. می‌توانید از داروخانه‌ها قرص‌های بروفن، استامینوفن، ادالت کلد، آموکسی‌سیلین و نظیر این‌ها را بدون نسخه تهیه کنید. اگر در کابل به پزشک نیاز داشتید این‌ دو جا سر بزنید:
http://westexmedicalsolutions.com
https://www.fmic.org.af/Pages/Home.aspx
و اگر خارج از ایران زندگی می‌کنید و نسبت به اتفاق‌های غیرقابل‌پیش‌بینی - از جمله بیماری و آسیب‌دیدگی - نگران‌ هستید و می‌خواهید سفرتان را بیمه کنید هم این‌جا:
https://www.firstalliedtravelinsurance.com
باقی هم که سلامتی تن و شادابی جان و آرامش‌ پایدار و عشق‌ سرشار و نفس‌ گرم و خنده‌‌‌های جاری برای شما! امیدوارم که اگر به سفر به افغانستان فکر می‌کردید یا دوستانی دارید که می‌خواهند به این‌جا سفر کنند، این یادداشت به کار شما و ایشان بیاید. اگر به کابل آمدید و خواستید به «خانه‌»ی ما هم سر بزنید، حتما با خودتان سوغاتی بیاورید که از شما در این «خانه» به یادگار بماند.
----------------------------------

پی‌نوشت: اگر می‌خواهید درباره‌ی افغانستان بیشتر بخوانید، این کتاب‌ها را پیشنهاد می‌کنم؛

از منابع انگلیسی:
Afghanistan: A Cultural and Political History -- Barfield 2010
No Good Men Among the Living -- Gopal 2014
Kabul Carnival -- Billaud 2015
Taliban -- Rashid 2000
Games Without Rules -- Ansary 2012
Ghost Wars -- Coll 2004

از منابع فارسی:
افغانستان در مسیر تاریخ (غبار ۱۳۹۰)
رها در باد (بهاء ۱۳۹۲)
جانستان کابلستان (امیرخانی ۱۳۹۲)
افسوس برای نرگس‌های افغانستان (بنی‌یعقوب ۱۳۹۴)
عصر مجاهدین و برآمدن طالبان (پهلوان ۱۳۷۷)
-------------------------------------

یادداشت در وبلاگ
http://kabolestan.blogspot.com/2017/03/blog-post.html

در تلگرام
http://t.me/AliAbdiTelegram
(عکس از بودای بامیان است؛ پارسال.)
Photo
Add a comment...

Post has attachment

پنج قصه‌ از میدان هوایی (فرودگاه) کابل
——————————————

۱) با یکی از رفقای افغانستانی رفته‌بودیم میدان هوایی تا یک کار اداری را خلاص کنیم. ظهر شده‌بود و تصمیم گرفتیم همان‌جا ناهار بخوریم. دو تا غذا سفارش دادیم و خواستیم بنشینیم، اما جا نبود و سر هر میز دست کم دو نفر نشسته‌بودند. می‌خواستم بگویم که انگار جا برای نشستن نیست، که دیدم رفیق رفت سر یکی از میزها، سینی نان‌ش را گذاشت روی میز و نشست. پیش از ما سه نفر دیگر آن‌جا نشسته‌بودند. من هم این‌پا آن‌پا کردم و روی صندلی مقابل رفیق نشستم. آهسته پرسیدم آیا نباید برای نشستن از این سه نفر اجازه می‌گرفتیم؟ رفیق گفت که مشکلی نیست و آداب اجتماعی رعایت شده‌است. آن سه‌تای دیگر پشتون بودند. داشتیم با رفیق در این‌باره حرف می‌زدیم که چه‌طور مفهوم «حریم خصوصی» دلالت‌هایی را که مثلا برای یک شهروند طبقه‌ی متوسط تهران‌نشین دارد برای یک ساکن کابل دارا نیست، که یکی‌ از آن سه نفر که ریش سفید بلندی داشت و کلان‌تر از دوتای دیگر معلوم می‌شد رو به ما کرد و با گله‌مندی چیزی به پشتو گفت. دیدم آن دو نفر دیگر هم سر تکان دادند و چند کلمه‌ای در تأیید صحبتِ مرد ریش‌سفید گفتند. از رفیق پرسیدم که قصه چیست و نکند از این که سرِ میزِ ایشان نشسته‌ایم ناراحت شده‌اند و حریم ایشان را رعایت نکرده‌ایم. رفیق گفت که نه! قصه چیز دیگری است. «مشکل‌ ای بیادر ما اینَه که چرا مَه وقت نان خوردن قاشق خوده دست چپ گرفتم و پنجه ره دست راست! می‌گه دستور خداوندَه که قاشق ره باید دست راست بگیریم و پنجه ره دست چپ!»

۲) با چند نفر از دوستان افغانستانی به سمت میدان هوایی می‌رفتیم تا به دخترهای نوازنده‌ی موسیقی افغان که از سوئیس برمی‌گشتند خوش‌آمد بگوییم. ساعت حدود ۲ بعدازظهر بود و آن موقع روز جاده‌ی منتهی به میدان معمولاً شلوغ است. در ترافیک مانده‌بودیم و کمی دیرمان شده‌بود. چند دقیقه‌ای هم بود که چراغ روغن ماشین خاموش و روشن می‌شد اما چون می‌خواستیم به موقع به میدان برسیم، توجهی نمی‌کردیم. تا این که رفیق بالاخره تصمیم گرفت ماشین را - که یک فورنر خوش‌قد و قواره بود - کنار بزند و ببیند مسأله چیست. پیاده‌شده‌بود و داشت می‌رفت که کاپوت را بزند بالا که سراسیمه برگشت و آمد داخل و در را بست. دسته‌جمعی پرسیدیم پس چه شد؟ با نگاه‌ش آن طرف را نشان داد. دو ماشین غول‌پیکر جنگی دقیقا کنار ما پشت سر هم ایستاده‌بودند و تیرباری که روی ماشین‌ها بود، فورنرِ خوش‌رنگِ ما را نشانه گرفته‌بود. جاده‌ی منتهی به میدان هوایی محل رفت و آمدِ ماشین‌های نظامی است و هر از گاهی هدفِ حمله‌های مخالفان. به همین خاطر گمان برده‌بودند که ممکن است انتحاری باشیم و همین الآن است که ماشین خودمان و آن‌ها را باهم بفرستیم هوا! شانس آوردیم که صندلی عقب دخترها نشسته‌بودند و احتمال این‌که انتحاری باشیم را در نظر دو سربازی که پشت دو تیربار نشسته‌بودند کمتر می‌کرد. خطر که از سرمان گذشت، رفیق گفت که «در ای سال‌‌ها بسیاری وطن‌دار به امی آسانی مرده‌اند.»

۳) حدود شش‌صد جلد کتاب را از امریکا فرستاده‌‌بودم افغانستان. کتاب‌ها همین چند روز پیش به میدان هوایی رسیده‌است. اغلب‌شان به زبان انگلیسی و در حوزه‌ی علوم انسانی و فلسفه و تاریخ و ادبیات است که در طول دوران تحصیل در اروپا و امریکا خریده‌ام یا هدیه گرفته‌ام. با رفیق نازنین رفته‌بودیم میدان هوایی - بخش گمرک - تا کتاب‌ها را ترخیص کنیم. مسئول مربوطه گفت که امکان ترخیص کتاب‌ها نیست و کتاب‌ها پیش از هر چیز باید به تأیید وزارت فرهنگ برسد. گفتیم آخر شش‌صد کتاب با موضوع مختلف است و برای یک کتاب‌خانه‌ی شخصی؛ تازه از هر کتاب هم تنها یک جلد موجود است برای مطالعه، و پیداست که قصد تجارت نداریم. گفتند تا وزارت فرهنگ تأیید نکند امکان ترخیص نیست. رفتیم وزارت فرهنگ. گفتند که باید فهرست هر شش‌صد کتاب را با نام نویسنده و موضوع و حوزه‌ی مربوطه و سال انتشار تهیه کنید و برای ما بیاورید. پرسیدیم آخر ما فهرستِ به این بلندبالایی را چه‌طور تهیه کنیم؟ آیا راه دیگری ندارد؟ گفتند نه! برگشتیم میدان هوایی. نامه‌ی وزارت فرهنگ را تحویل گمرک دادیم. قرار شد کارتن‌های کتاب‌ها را باز کنند تا ما فهرست را تهیه کنیم. کارتن‌ها را یکی‌یکی باز کردند و ما از کتاب‌ها عکس گرفتیم و فهرست را در چند روز تهیه کردیم. فهرست که تهیه شد دوباره رفتیم میدان هوایی، بخش گمرک، تا آن را به امضای مسئول مربوطه برسانیم. اما هیچ کس مسئولیتِ امضای فهرست را قبول نمی‌کرد. پرسیدیم چرا؟ آقایی که پشت میز نشسته‌بود گفت: «چون امی چند ماه پیش در میدان هوایی چند دانه کتاب تورات به زبان دری داخل افغانستان شده و چند عکس زن لُچ [لخت] ره در قات چند کتاب پت کرده‌بودند.» گفتیم باور بفرمایید ما این‌کاره نیستیم! با اصرارِ ما، نماینده‌ای را روان کردند. آقای نماینده چند تا از کارتن‌ها را انتخاب کرد و گفت بازش کنید. انگار که داشت میان بسته‌های شکر دنبال کوکائین می‌گشت. چند تا کتاب از آن زیر درآورد. اولی «مکتب فرانکفورت» بود؛ دومی «استعمار و مطالعات پسااستعماری»؛ سومی «تئوری‌های زیبایی‌شناختی»؛ چهارمی ... پنجمی … ششمی … هفتمی ... بالاخره رضایت داد که نه توراتی در کار است و نه زن لختی.

۴) پنجاه و پنج روز پیش بود که از کابل می‌رفتم نیویورک. چند نفر از دوستان آمده‌بودند برای بدرقه. در میدان هوایی کابل به همراهانِ یک مسافر اجازه داده نمی‌شود وارد سالنِ مسافران شوند. یک مسافر بعد از این که با همراهان خود خداحافظی می‌کند، باید حدود سیصد متر دیگر را پیاده برود و از سه ایستِ بازرسی بگذرد تا وارد سالن شود. آن روز، بعد از بغل‌های جانانه، از دوستانم خداحافظی کردم و چمدان‌ها را روی چرخ گذاشتم و راهی شدم. قبل از آن که به جایی برسم که دیگر نتوانم ببینم‌شان، برگشتم که برای‌شان دست تکان بدهم. هنوز آن‌جا ایستاده‌بودند. داشتیم از راه دور قربان‌صدقه‌ی همدیگر می‌رفتیم که دیدم یک آقای مسافر که بیست متر عقب‌تر از من بود و با چمدان‌هایش به سمت سالن اصلی می‌رفت، با صدای بلند چیزی می‌گوید. توجهی نکردم. می‌دانستم که دوستانم را برای مدت زیادی نخواهم دید و می‌خواستم در آن لحظه‌ی آخر چهره‌شان را در نظرم ثبت کنم. آن آقا نزدیک‌تر شد. دیدم دارد یک جمله را بی‌وقفه تکرار می‌کند. دقیق‌تر شدم. می‌گفت: «خلاص کن دگه! برو پشت‌‌ت دق نمی‌شن! خلاص کن دگه! برو پشت‌ت دق نمی‌شن!» باز بی محلی کردم. نمی‌خواستم آن چند لحظه‌ی آخر به آسانی از دست برود. آن آقا اما نزدیک‌تر می‌شد و صدایش رساتر: «گفتم خلاص کن دگه! برو پشت‌ت دق نمی‌شن! خلاص کن دگه! برو پشت‌ت دق نمی‌شن!» رسیده‌بود به دو سه‌متری من. دوباره گفت «خلاص کن دگه!» گفتم «بس کن آقا! بس کن!» صدایش را آهسته‌تر کرد که: «مه خو چیزی نمی‌گم! می‌گم خلاص کن برو! طیاره رفت!»

۵) جنس این قصه‌ی آخر با بقیه فرق می‌کند. درباره‌ی احوالات شخصی است: از نیویورک که برگشتم کابل، سه نفر از دوستان نازنین به میدان هوایی آمده‌بودند. همان احساسی که در نیویورک و با دیدنِ آدم‌ها بعد از ماه‌ها دوری سراغم آمده‌بود، این‌بار در میدان هوایی کابل و چهل روز دوری از این‌جا سراغم آمد. دوستانم را از روز بدرقه ندیده بودم. همین که در آغوش‌شان گرفتم احساس کردم دارم آدم‌هایی از جنس دیگر را در آغوش می‌گیرم. توضیح‌ احساسی که در آن چند لحظه‌ی اولِ ورود به کابل داشتم دشوار است. به سختی می‌توانستم حرف بزنم. در جواب سؤال‌هایی که می‌پرسیدند فقط نگاه‌شان می‌کردم. سکوت من را که می‌دیدند به خنده می‌افتادند. لبخند بزرگی روی صورتم می‌نشست. فکر کنم یکی از اولین جمله‌هایی که آن روز در میدان هوایی گفتم این بود که «چه‌قدر این‌جا عجیب است؛ چه‌قدر شما عجیب هستید!» خجالت کشیده‌بودم که نمی‌توانم حرف بزنم. در همان پارک کوچک داخل میدان نشستیم و چای خوردیم. روز خداحافظی هم همان‌جا چای خورده‌بودیم. نمی‌دانم فهمیدند صورتم سرخ شده یا نه. قلبم تندتر می‌زد. می‌فهمیدم که اگر لیوان چای را با یک دست بگیرم ممکن است لیوان از دستم بیافتد. وقتی همدیگر را در پارک بغل می‌کردیم، بدنم امنیت آغوش‌شان موقع خداحافظی را به یاد می‌آورد. در امریکا تنها در آغوش «او» که اتاق‌ش رو به جنگل باز می‌شد این احساس امنیت را داشتم. از ترمینال میدان هوایی که بیرون آمدیم، راننده‌های تاکسی منتظر مسافر بودند. از امکانِ سلام و احوال‌پرسی و گفتنِ «مانده‌نباشی لالا جان» به ایشان آن‌قدر خوشحال بودم که دست‌هایم باز شده‌بود و سرم رفته‌بود رو به آسمان. راننده‌های تاکسی می‌خندیدند. دوستانم می‌خندیدند. باهم می‌خندیدیم. «دیوانه» و «پریشان» و «ازدست‌رفته» و «شیدا» شده‌بودم موقع آمدن.

فصل دوم زندگی در کابل آغاز شده‌است. امید دارم به یاری خدای بزرگ و بخشنده که همه چیز دست ما و اوست.
—————————————————

(عکس از کوچه‌ی «گل‌فروشی» کابل است. چند دکان را برای ولنتاین تزیین کرده‌بودند.)
telegram.me/AliAbdiTelegram
Photo
Add a comment...

Post has attachment
فاشيسم امريكايى

خبرگزاری رویترز گزارش داده که دانلد ترامپ رئیس‌جمهور امریکا تا چند ساعت دیگر یک دستور اجرایی را امضا می‌کند که به موجب آن شهروندان کشورهای ایران، عراق، لیبی، سومالی، سودان، یمن و سوریه تا اطلاع ثانوی امکان ورود به خاک امریکا را نخواهند داشت و برای ایشان ویزا صادر نمی‌شود؛ دست کم تا زمانی که وزارت‌خانه‌های امور خارجه و امنیت داخلی امریکا قوانین سخت‌گیرانه‌تری را تصویب کنند. در گزارش رویترز آمده که به موجب این دستور ممکن است آن دسته از شهروندان این هفت کشور که در حال حاضر ویزای امریکا را دارند نیز از ورود به خاک امریکا منع شوند.

هنوز جزئیات این دستور اجرایی مشخص نیست و احتمالاً با روشن‌ شدنِ هوا در امریکا مشخص‌تر خواهد شد. چهار نکته‌ی کوتاه درباره‌ی این دستور اجرایی به نظرم می‌رسد:

اول) این دستور اجرایی را باید در بستر دستورهای اجرایی دیگری که ترامپ در همین دو روز امضا کرده دید. او در چهل و هشت ساعت گذشته ده دستور را امضا کرده و آن‌ها را با افتخار مثل مجری برنامه‌های سرگرمی جلوی دوربین‌های تلویزیونی به بینندگان نشان داده‌است. از جمله: آغاز روند لغوِ بیمه‌ی سلامت که در دوره‌ی اوباما به تصویب رسیده‌بود؛ قطع کمک‌های دولت به زنانی که می‌خواهند داوطلبانه به بارداری خاتمه دهند؛ بی‌اهمیت‌‌تر کردن قوانین زیست‌محیطی در پروژه‌های نفتی و ادامه‌ی ساخت خط لوله‌های نفت در زمین‌های ساکنان اولیه‌ی امریکا؛ یک هجمه‌ی تمام‌عیار علیه زنان، محیط زیست و اقلیت‌ها. قانون اجرایی جدید «کله‌سیاه‌های خاورمیانه و شمال افریقا» را هم به این فهرست اضافه می‌کند.

دوم) سیاست‌های کابینه‌ی ترامپ تنها بر زندگی شهروندان ساکن امریکا اثر نمی‌گذارد و آثار آن بر زندگی مردم نقاط دیگر دنیا نیز قابل ردگیری‌ست. از یک طرف بعضی از دست‌آوردهای اجتماعی/فرهنگیِ چند دهه‌ی اخیر امریکا - به خصوص در حوزه‌ی زنان، افریقایی-امریکایی‌تبارها، مهاجران و دیگرباشانِ جنسی - در خطرِ بازگشت به وضعیت ناعادلانه است و می‌تواند گفتارها و نیروهای دست راستی و محافظه‌کار در دیگر کشورها را یاری کند. از طرف دیگر سیاست‌های ضد محیط‌زیستی کابینه‌ی ترامپ - که گماشتنِ یکی از انکارکنندگان نقش انسان بر گرمایش زمین به عنوان رئیس آژانس حفاظت از محیط زیست امریکا (!) از شواهد آن است - به طور مستقیم بر زندگی همه‌ی ساکنانِ کره‌ی زمین اثر خواهد گذاشت. سیاست‌های کابینه‌ی او - در کنار بی‌مسئولیتی دولت‌های قدرت‌مند دیگر - روند تبدیل زمین به سیاره‌ی غیرقابل زندگی برای انسان را سریع‌تر خواهد کرد.

سوم) به همین خاطر است که بار مسئولیتِ اعتراض به ترامپ، آن‌چه که او نمایندگی می‌کند و سیستمی که به ظهور او انجامیده تنها به دوش شهروندان ساکن امریکا نیست. همه‌ی ما مسئول هستیم که مقابل عادی‌‌شدن سیاست‌ها و گفتارهای ترامپ - که حالا به بخشی از جریان رسمی در عرصه‌ی عمومی بدل شده - بایستیم. تظاهرات عظیمی که شنبه‌ی گذشته در ده‌ها کشور و بیش از ششصد شهر دنیا به پا شد نمونه‌ی خوبی از بیداریِ وجدان جمعی فراملی و ارتباط شبکه‌ای نیروهای مردمی علیه تبعیض و بی‌عدالتی است. با آن‌که تظاهرات نام «زنان» را با خود داشت، اما مردم در بزرگ‌ترین تظاهرات تاریخ معاصر امریکا در خیابان‌ها رژه رفتند تا به نژادپرستی، خارجی‌ستیزی، مسلمان‌هراسی، همجنسگراستیزی و کاهش خدمات اجتماعی دولت به شهروندان نه بگویند. کنار هم قرار گرفتن فعالان حقوق زنان، فعالان ضد تبعیض نژادی، فعالان محیط زیست و دیگران یک درس مهم داشت: شکل‌های مختلف تبعیض درهم‌تنیده‌است و نمی‌توان یکی را از دیگری سوا دانست. اعتراضِ ما به سیستمی است که زمینه‌ی به وجود آوردن این تبعیض‌ها را فراهم می‌کند.

چهارم) ما ایرانیان نیز می‌توانیم پیام مهمی از این تظاهرات بگیریم. طرح ترامپ نژادپرستانه و استعماری است و بر زندگی بسیاری از خانواده‌های ایرانی اثر می‌گذارد. ممکن است در روزهای آینده از سوی ایرانی‌ها و ایرانی-امریکایی‌ها پیشنهاد شود که نام «ایران» را از این فهرست حذف کنید چون «ما از عراقى‌ها و سورى‌ها بهتريم» و«به جای ایرانی‌ها، عربستانی‌ها باید در این فهرست باشند» و «ما از شهروندان خوب امریکا هستیم.» شاید اشتباه کنم اما به نظرم می‌رسد که تمرکز برای خارج کردنِ نام ایرانی‌ها از فهرست و اثبات برتری یک اقلیت به دیگری نتیجه‌ای جز بازتولید منطقِ تبعیض نخواهد داشت؛ چه دير يا زود دوباره «از ما بهترانى» پيدا می‌شوند كه ما را با ديگرانى كه خود را از آن‌ها بهتر مى‌دانيم، يكى کنند. قدرت ما در اتحاد با به حاشیه‌رانده‌شدگانِ دیگر است؛ با عراقی‌ها، سوری‌ها، یمنی‌ها، اهل خاورمیانه و شمال افریقا، مهاجران، رنگین‌پوستان، زنان، فعالان محیط زیست، اقلیت‌های جنسی و همه‌ی آن‌هایی که مقابل فاشیسمِ امریکایی ایستاده‌اند. رسيدن به عدالت پايدار، نه خودآرايى و حذف ديگران براى به‌رسمیت شناخته‌شدن توسط حاکم، كه ايستادن كنار انسان‌هاى حذف‌شده و نه گفتن به «منطقِ تبعیض» است. مسيرِ پرپيچ‌وخم و دشوار، اما اخلاقى‌تر و کارآمدتر براى افزايشِ خير جمعی.

t.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...

از كابل تا نيويورك
---------------------

امروز که بگذرد کمی بیشتر از سه هفته است که امریکا هستم. سفرم کم‌کم دارد به پایان می‌رسد و آماده‌ی برگشتن به کابل می‌شوم. از وقتی از کابل به نیویورک آمده‌ام زندگی کیفیت‌های تازه‌ای پیدا کرده‌؛ هم دیگران در نظر من تغییر کرده‌اند، هم من در نظر دیگران. در روزهایی که گذشت، از میان گفت‌وگوها و اتفاق‌ها، این پنج‌تا به نظرم می‌رسد که می‌خواهم با شما قسمت کنم.

۱) آدم‌ها - همه و بی‌استثنا - برایم تازه شده‌اند. انگار که دارم برای دفعه‌ی اول می‌بینم‌شان. در آن چند روزِ اول حتی آن‌هایی که پنج یا شش سال بود یکدیگر را می‌شناختیم به نظرم ناآشنا می‌آمدند. کیفیتِ متفاوتی در صحبت و رفتار و عطسه و راه‌رفتن و دست‌تکان‌دادن‌شان است که به نظرم می‌رسد پیش‌تر نبود. به چند نفر گفتم انگار برای بار اول است باهم حرف می‌زنیم. بعضی وقت‌ها میانه‌ی صحبت با یک رفیق آن‌قدر به هیجان آمده‌ام که گفته‌ام خدای من باورکردنی نیست! «چه آدم عجیبی شده‌ای فلانی!» نمی‌توانم دقیقاً توضیح دهم که چه چیزی به نظرم تازه می‌رسد. شکلی که آدم‌ها کلمه‌ها را ادا می‌کنند برایم تازگی دارد؟ یا تن صداشان؟ یا حرکت بدن‌شان موقع حرف‌زدن؟ یا شکلی که فنجان چای را دست می‌گیرند؟ یا چروک‌های زیر چشم‌شان وقتی می‌خندند؟ یا دغدغه‌هاشان؟ مطمئنم این‌ آخری نیست چون حتی پیش از آن‌که گفت‌وگو به آن‌جا برسد که از ایشان بشنوم این روزها چه می‌کنند و در فکرشان چیست، انرژی متفاوتی از بدن و نگاه و کلام‌ و آداب‌شان می‌گیرم. خوب یا بدی در میان نیست؛ آداب‌شان به نظرم فرق کرده‌است. حالا چند هفته گذشته و درجه‌ی غریبگیِ آدم‌ها از روزهای اول کمتر شده؛ اما چیزی در ایشان است که هنوز برایم تازگی دارد.

۲) می‌فهمم که بیش از آن‌که آدم‌ها عوض شده‌باشند، من عوض شده‌ام. من هم در نظر آدم‌ها تغییر کرده‌ام. می‌گویند که راست‌تر روی صندلی می‌نشینم، بیشتر حواسم به اطراف است و بر خلاف گذشته کمتر در زمانِ حال زندگی می‌کنم. خودم خبر نداشتم اما یک بار که در رستوران نشسته‌بودیم و غذا می‌خوردیم، از دوستم شنیدم که هر بار آقای گارسون از کنارمان رد شده ناخودآگاه سرم را بالا آورده‌ام و حواسم به ایشان پرت شده و آرام‌تر صحبت کرده‌ام؛ انگار که مراقب بوده‌ام صحبت‌مان سر میز بماند و جای دیگری نرود. یا خانه‌ی دوستِ دیگری مهمان بودم که میانه‌ی صحبت گفت که به نظرش دارد با آدم تازه‌ای حرف می‌زند. پرسیدم چه‌طور؟ گفت که پیش‌ترها راحت‌تر روی مبل لم می‌دادی رفیق جان و در گفت‌وگو رهاتر بودی و دست و بدنت بیشتر تکان می‌خورد. دیگری در ایستگاه قطار گفت که آن‌قدر این‌جا حضور نداری که انگار شَبَح شده‌ای. دوست دیگری گفت که برخلاف قبل بعضی از حرف‌هایت را می‌خوری و برای گفتن‌شان دودوتا چهارتا می‌کنی. راست می‌گویند. به نظرم می‌رسد که آمیخته‌ای از سنگینی و احتیاط و محافظه‌کاری و حساب‌گری در وجودم پیدا شده که خودش را این چند هفته در چیزهای خیلی کوچک نشان داده‌است. از اين تغييرهايى كه به چشم ديگران آمده لزوماً خوشحال نيستم.

۳) دلم برای نیویورک تنگ شده‌بود. دقیق‌تر بنویسم: دلم برای «امکانِ گم‌شدن در یک شهر» تنگ شده‌بود. این‌جا در اغلب محله‌ها کسی کاری ندارد شما چه‌طور لباس پوشیده‌اید یا چه‌طور می‌خندید و راه می‌روید و چه کسی همراه‌تان است. آن‌قدر تنوع لهجه و زبان و رنگ و نژاد و ملیت و لباس در این شهر هست که وزنِ نگاهِ مردم را - نه همه‌جا اما خیلی‌ جاها - روی بدنِ خود احساس نمی‌کنید. اگر تنها یک چیز در کابل از دست رفته‌باشد همین است: من تجربه‌ی آرامش‌بخشِ گم‌شدن در شهر را در کابل از دست داده‌ام. در کابل امکانِ گم‌شدن در فضای شهری دست کم برای من به آسانی فراهم نیست. لهجه و لباس و عینک و شکل معاشرتم با مردم - در اغلب جاها - امکانِ تنهابودن را فراهم نمی‌کند؛ چه در تاکسی باشم، چه رستوران، چه پیاده‌رو، چه کافه و چه دانشگاه. فضاهای عمومی برای معاشرت در کابل هنوز آن‌قدر زیاد نیست و به دشواری می‌توان فضایی را یافت که شما را نشناسند. این‌جا اما دوباره یادم آمد که می‌شود در یک سالن تئاتر یا حین تماشای یک پرفورمنس در میان جمعیت به شکل لذت‌بخشی گم شد. البته که نیویورک با امریکا یکی نیست و شرق امریکا را نمی‌شود با جنوب و مرکز و غرب در یک کاسه گذاشت. هرچه باشد داریم درباره‌ی کشوری صحبت می‌کنیم که مردم‌ش یک شومنِ نژادپرست و مهاجرستیز را به عنوان رئیس‌جمهور خود انتخاب کرده‌اند.

۴) نیویورک اما یک سر دیگر هم دارد. زندگی در کابل و داشتنِ دوستانی بهتر از آبِ روان در آن شهر یادم داده که بعضی از جمع‌های نیویورک، با آن‌که نام دوستانه به خود گرفته، ناسالم، غیرصمیمی و ناامن است. چند روز پیش به یک مهمانی ایرانی دعوت بودم. بعضی رفقای قدیمی به نظرم عزیزتر می‌آمدند. انگار بیشتر دوست‌شان داشتم و قدرشان را بیشتر می‌دانستم. دعوت‌شان کردم کابل و امیدوارم که بیایند. اما سنگینی بعضی از سلام‌وعلیک‌ها هم بیشتر شده‌بود: بغل‌های ناآرام؛ خوش‌وبش‌های کم‌جان؛ نگاه‌های نادوستانه؛ گفت‌وگوهای از پیش‌ تمرین‌شده. چیزهایی که پیش‌تر هم به چشم‌م می‌آمد اما این‌قدر عیان نبود. انگار که فضای امنِ دوستانِ نزدیکم در کابل شاخک‌هایم را نسبت به فضاهای ناامن و غیردوستانه حساس‌تر کرده‌است. خوشحالم که از این فضا دور هستم. از آن طرف، زندگی در کابل و معاشرت با دوستانِ افغان یادم داده که بهترین راه برای مواجهه با سنگینیِ یک نگاه، رودررو شدن با آن و گفت‌وگوی مستقیم درباره‌ی آن است. این امکان در کابل برایم فراهم است چون دارم رابطه‌های تازه‌ای با مردم شهر می‌سازم. در نیویورک هم شدنی است؛ اما شاید نه برای یک مسافر که زمان زیادی ندارد و چند روز دیگر برای آغاز فصل تازه‌ای در زندگی به کابل برمی‌گردد.

۵) آدم‌هایی که این روزها از نزدیک دیده‌ام قصه‌های متفاوتی را از کابل شنیده‌اند؛ از احساس امنیت و سبک زندگی تا خرج روزانه و امکان سفر. نمی‌دانم کدام قصه‌ها را برای چه کسانی تعریف کردم. اما پیش از هر چیز، و در هر جمعی، رفتم سراغ قصه‌ی اصلی. مطمئن هستم که این قصه را حالا همه‌ی آدم‌های خوبِ نیویورکی می‌دانند: این‌که بعد از سال‌ها دوری از وطن، دوباره «خانه‌ام» را - با همه‌ی امنیت و آرامش‌ و دلنشینی و بزرگی‌ش - جایی از دنیا که به ناامنی و جنگ شهره‌است پیدا کرده‌ام. برای تعریف‌کردنِ قصه‌ی «خانه» و «او» هیچ محافظه‌کاری ندارم. آن‌قدر برایم عزیز هستند و جایی نزدیک قلبم دارند که نمی‌توانم آرام جایی بنشینم و با طمأنینه یا سهل‌انگاری تعریف‌شان کنم. احساس می‌کنم جفا به «خانه» و «او»ست اگر نتوانم شور و عشقی که در وجودم هست را آن‌طور که واقعاً هست با آدم‌های مشتاقی که حوصله‌ی شنیدن دارند به اشترک بگذارم. هر بار که قصه‌‌‌شان را گفته‌ام، همان‌قدر شیدا بوده‌ام که دفعه‌ی پیش. پیدا کردن «خانه» بعد از سال‌ها و آشنا شدن با «او» در کابل چیزهایی را در من زنده کرده که سال‌ها بود گم‌شان کرده‌بودم: از جمله معنیِ زندگی و چراییِ بیدارشدن‌های سر صبح. پیش از این، کابل را با نیویورکی که می‌شناختم آشنا کرده‌بودم. خوشحالم که حالا، و در اندازه‌ی که توانم بود، نیویورک را با کابلی که می‌شناسم آشنا کرده‌ام.

به امید روزهای خوبى که حتما از راه می‌رسند.

telegram.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...

Post has attachment

بچه‌های فروشگاه فاینِست
The Kids of Finest
—————————

در محله‌ای که در کابل زندگی می‌کنم فروشگاهی هست به اسم فاینست که چند شعبه‌ی دیگر هم در شهر دارد. از فروشگاه‌های زنجیره‌ای شهر است و معمولاً محل خرید خارجی‌ها و افغان‌هایی‌ است که وضع مالیِ بهتری نسبت به بقیه دارند. خانه‌‌ی ما نزدیک فاینست است و من هم گذرم به آن‌جا زیاد می‌افتد. اگر خرید هم نکنم، هفته‌ای چند بار که به مرکز شهر می‌روم از مقابل آن رد می‌شوم.

در این چند ماه با پنج پسربچه‌ای که روبه‌روی فاینست کار می‌کنند دوست شده‌ام و به اسم کوچک همدیگر را صدا می‌زنیم. آقا ضمیر، آقا آرمان، آقا یاقوت، آقا محمد و آقا کوشا هر روز کمی مانده به ظهر می‌آیند آن‌جا و تا ساعتی بعد از تاریک شدن هوا در همان چند ده متر خیابان روبه‌روی فاینست کار می‌کنند. برای مشتری‌ها جای پارک پیدا می‌کنند؛ شیشه‌ و آینه‌ی ماشین‌ها را تمیز می‌کنند؛ اگر زورشان برسد بار ماشین‌ها را خالی می‌کنند؛ یا به خریدارهایی که با چند کیسه از فاینیست بیرون می‌آیند کمک می‌کنند تا وسایل‌شان را داخل ماشین بگذارند.

بچه‌ها من را «علی» صدا می‌زنند، بدون هیچ پیشوند و پسوندی. هر وقت پیاده از روبه‌روی فاینست رد می‌شوم، کمی این پا آن پا می‌کنم و سرک می‌کشم تا پیداشان کنم. یکی که پیدا می‌شود بقیه را در چشم‌به‌هم‌زدنی خبر می‌کند و هر پنج‌نفر از دو سوی خیابان سر می‌رسند. دور هم جمع می‌شویم، دست می‌دهیم و چاق‌سلامتی می‌کنیم. روزهای اول آشنایی، من را مثل مشتری‌های فاینست نگاه می‌کردند و رغبتی به گفت‌وگو نداشتند. حالا اما رفیق‌تر شده‌ایم.

ضمیر کلاس اول دبستان است و می‌رود دوم؛ آرمان و یاقوت که بازی‌گوش‌ترند تازه کلاس دوم را تمام کرده‌اند و می‌روند سوم؛ محمد که جثه‌ی کوچک‌تری نسبت به بقیه دارد می‌رود چهارم؛ و کوشا هم که از بقیه بزرگ‌تر است و قد بلندتری دارد امسال کلاس چهارم را تمام کرده و می‌رود پنجم. وقتی همدیگر را می‌بینیم از درس و مدرسه‌شان می‌پرسم. این‌ که آن روز چه کلاسی داشته‌اند، آخرین امتحان‌شان کِی بوده و مشق روز بعدشان چیست.

هر چه از دوستی‌مان گذشته، پاسخ بچه‌ها هم سرراست‌تر شده. آرمان و یاقوت از سه‌تای دیگر کوشاترند. آرمان ریاضی را خوش دارد و یاقوت فارسی دری را. محمد و کوشا که بزرگ‌ترهای جمع‌اند دوست دارند در آینده اینجینیر بشوند. ضمیر کم‌حرف‌تر از بقیه است و پایش تازه به خیابان باز شده. اما خودِ او بود که چند هفته پیش من را با انگشت نشان می‌داد و به خاطر پارگی جلوی کفشم - که روزبه‌روز گشادتر و بدقواره‌تر می‌شود - دست می‌انداخت.

به بچه‌ها قول داده‌ام یکی از همین روزها به خانه دعوت‌شان کنم تا در حیاط خانه بازی کنیم. کم پیش آمده که همدیگر را ببینیم و مشتاقانه آن دعوت را به یادم نیاورند. «علی! امروز خانه‌ بریم؟» هر بار که این سؤال را می‌پرسند، شرمنده‌ی هیجانِ نگاه‌شان می‌شوم و توضیح می‌دهم که این روزها قدری سرم شلوغ است اما سر قولم هستم و به امید خدا به زودی عملی‌اش می‌کنم.

تا همین چند هفته پیش که مدرسه‌ها باز بود، بچه‌ها صبحِ خیلی زود می‌رفتند سر کلاس، و مدرسه که تمام می‌شد می‌آمدند فاینست. حالا اما با شروع زمستان مدرسه‌ها در افغانستان تعطیل است و بچه‌ها تا فصل بهار کلاس ندارند. در نتیجه به ساعتِ کارشان روبه‌روی فاینست اضافه شده؛ هر روز طرف‌های نُهِ صبح همان جای همیشگی می‌آیند و تا شش و هفت بعدازظهر کار می‌کنند. معاش‌ روزانه‌ی هر کدام حدود صد افغانی (یک و نیم دلار) است که می‌برند برای خانواده‌شان.

بچه‌ها از دو خانواده‌‌‌‌‌‌‌ی پرجمعیت‌اند و ساکنِ محله‌ی کوله‌پشته که اگر ترافیک نباشد با ماشین دست کم بیست دقیقه با فاینست فاصله دارد. ضمیر و آرمان از یک خانواده‌ی هفت نفری‌اند؛ یاقوت و محمد و کوشا از یک خانواده‌ی دوازده‌نفری. دو خانواده همسایه‌ی دیواربه‌دیوار نیستند اما فقط چند کوچه باهم فاصله دارند و همدیگر را می‌شناسند. پدر یکی از خانواده‌ها دست‌فروش است و کار نیمه‌وقت دارد؛ پدر خانواده‌ی دیگر خانه‌نشین است و شغل‌ش را از دست داده. مادرها خانه‌دارند و بیرون کار نمی‌کنند.

تا حالا همراه با یکی از دوستان افغانم چند بار به خانه‌ی بچه‌ها رفته‌ایم تا هم خودمان را به پدر و مادرشان معرفی کنیم و هم بیشتر در جریان زندگی‌شان قرار بگیریم. هیچ کدام از دو خانواده پسر یا دختر بزرگ‌تر ندارند و بارِ مسئولیتِ زندگی روی دوش پدر و مادر و پسربچه‌هاست. همت دو خانواده اما بلند است و نگذاشته‌اند بچه‌ها از درس و مدرسه باز بمانند. همه‌ی فرزندان دو خانواده - به استثنای آن‌هایی که هنوز نوبت‌شان نشده - مدرسه می‌روند. ممکن است یکی دو سال که بگذرد بعضی‌ از پسرها مجبور شوند درس را رها کنند تا نان‌آور خانه باشند. اما تلاش پدر و مادر این است که این اتفاق نیافتد.

آشنایی با این دو خانواده‌ی زحمت‌کش و شریف باعث افتخار من بوده‌است. خانه‌ی کوچک‌شان برایم صفایی به بزرگی کابل دارد. از ایشان درس سخت‌کوشی و تواضع آموخته‌ام.

رفاقتم با بچه‌ها، هوش سرشارشان، و اشتیاقی که برای درس‌خواندن دارند، من را به فکر انداخته که فعال‌تر در زندگی‌شان حضور داشته باشم و به عنوان یک شهروند ساکن کابل کاری که از دستم برای ایشان برمی‌آید را انجام دهم. آشنایی با خانواده‌ی بچه‌ها از نزدیک نیز انگیزه‌ی تازه‌ای بود تا احساس مسئولیت بیشتری نسبت به ایشان پیدا کنم.

می‌خواهم از شما آدم‌های خوب دنیا که این یادداشت را می‌خوانید و دوست دارید در یک خیرخواهی جمعی شریک شوید کمک بگیرم.

با صحبتی که با دوستان افغان و همین‌طور با پدر و مادر بچه‌ها کردم به این نتیجه رسیدیم که اگر هر ماه مبلغی از طرف خیرخواهان به دو خانواده برسد، بخشی از درآمدی که بچه‌ها با کار در خیابان کسب می‌کنند تأمین می‌شود. در نتیجه بچه‌ها می‌توانند با شروع فصل مدرسه زمان کمتری را روبه‌روی فاینست بگذرانند و از آن طرف فرصت بیشتری برای انجام تکالیف مدرسه داشته باشند.

می‌خواهیم ۲۴۰۰ دلار در سال برای دو خانواده جمع کنیم و این روندِ هرساله را دست کم تا زمانی که من کابل هستم - و به همت شما - ادامه دهیم. ممکن است این مبلغ (صد دلار در ماه) برای یک خانواده‌ی دوازده‌نفری رقم ناچیزی به نظر برسد، اما کمک قابل توجهی به بچه‌ها می‌کند که بتوانند لوازم‌التحریر داشته باشند، لباس خوب‌تر بپوشند، غذای سالم‌تر بخورند، درس‌شان را ادامه دهند و از مدرسه بازنمانند. من و چند نفر از دوستان افغان در قبال همدلی مردم متعهد می‌شویم که هر ماه دست کم یک‌بار به بچه‌ها در خانه‌شان سر بزنیم، از پیشرفت درسی‌شان مطلع شویم، با معلم‌شان دیدار کنیم، تکلیف‌هایی که انجام داده‌اند را ببینیم و اگر در موضوعی نیاز به تمرین بیشتر دارند برای ایشان وقت بگذاریم. شخصاً متعهد می‌شوم که در هر فصل گزارشی از زندگی بچه‌ها و نحوه‌ی هزینه‌شدنِ کمک‌های مردمی را برای شما مردمِ بخشنده بنویسم.

اگر این یادداشت را می‌خوانید و تصمیم به حضور فعال‌تر در زندگی بچه‌های فاینست گرفتید، از این لینک می‌توانید هر اندازه‌ای که وسع‌تان می‌رسد همدلی کنید یا آن را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید:
https://www.gofundme.com/education-is-power2

من هر سال یک بار این لینک را با شما به اشتراک می‌گذارم. اگر به همت خیرخواهان مبلغی بیشتر از ۲۴۰۰ دلار جمع شد، آن را برای سال‌های آینده‌ کنار می‌گذاریم.

پیشاپیش از همدلی و حسن نظر و نوع‌دوستیِ شما مردم خوب ممنونم.

با مهر و احترام
علی
-----------

پی‌نوشت ۱: می‌بخشید که اگر ساکن ایران هستید، امکان همدلی به شکل آن‌لاین فراهم نیست. اگر از ایران قصد مشارکت دارید، لطف می‌کنید پیام شخصی بزنید تا شماره حسابی را برای‌تان بفرستم. از محبت و بزرگواری‌ و بخشندگی‌تان ممنونم.

پی‌نوشت ۲: آقا یاقوت و آرمان و ضمیر و محمد و کوشا تنها کودکانی نیستند که می‌خواهند ادامه‌ی تحصیل بدهند؛ این کمک‌ها نمی‌تواند همه‌ی مشکلات مردم را حل کند؛ و غیرسیاسی‌ کردنِ مسأله‌ی فقر نیز بهترین شیوه‌ی مواجهه با آن نیست. بسیاری از این مشکلات، مربوط به ساختار است و بدون تغییرِ ریشه‌ای وضعیت سیاسی و اقتصادی - که نیاز به تلاش جمعی، مطالعه، آگاهی‌بخشی و مبارزه دارد - حل نخواهد شد. اما این گزاره‌های درست، نافیِ مشارکت جمعی برای دست‌گیری از مردم نیست. به خصوصی مردمی که آشنایی نزدیک‌تری با ایشان داریم و از نتیجه‌ی بی‌واسطه‌ی همدلی‌مان، مطمئن‌تریم.

پی‌نوشت ۳: به همت شما، مبلغ ۲۴۰۰ دلار در دوازده‌ساعت اولیه جمع شد و هدف یک سال آینده را تأمین کردیم. هر یک دلاری که بیش از این جمع شود نیز حتما به کار خواهد امد. بخشی از آن را برای هدفِ سال آینده کنار می‌گذاریم و بخشی را امسال برای بچه‌ها استفاده می‌کنیم. نحوه‌ی هزینه‌ی کمک‌ها را - مانند سابق - با ذکر جزئیات روی فیس‌بوک و تلگرام و صفحه‌ی اصلی کمپین به اطلاع‌تان خواهم رساند.

تشکر از شما آدم‌های خوب که این اتفاق زیبا را رقم می‌زنید.

http://telegram.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...

Post has attachment

قصه‌های کابل
——————

۱) با آن‌که چهار ماه و نیم از آمدنم به کابل گذشته و آشنایی‌ام با فارسی دری بیشتر شده، اما اگر کسی حین گفت‌وگو به لهجه‌ی کابلی گپ بزند، هنوز بخش قابل توجهی از صحبت‌ش را نمی‌فهمم. پیش می‌آید که سوار تاکسی شده‌ام و آقای راننده از آن سلام‌احوال‌پرسیِ اول - که به خاطر تکرار در آن واردتر شده‌ام - فکر کرده که اهل کابل‌ام و شروع کرده قصه کردن. قصه‌‌ی راننده‌ها معمولاً طولانی است و در چند دقیقه خَلاص نمی‌شود. برای آن‌که آبروداری کنم و گوشم به لهجه‌ی کابلی هم آشناتر شود، هر چند جمله یک‌بار می‌گویم «صحیح‌ست»، که معنی‌اش می‌شود چیزی شبیه به «بسیار خوب!» یا «درست است» تا راننده قصه‌اش را ادامه دهد. هر جایِ صحبتِ راننده را هم که می‌فهمم سعی می‌کنم همان جمله‌ را تکرار کنم تا مطمئن شود که دارم گوش می‌کنم. مشکل آن‌جایی پیدا می‌شود که موقع تکرارِ آنچه که شنیده‌ام، کلمه‌ای را غلط می‌گویم و دستم رو می‌شود! آن‌جاست که راننده نگاهی در آینه می‌اندازد، قصه‌اش را قطع می‌کند، قیافه‌ام را برانداز می‌کند و می‌پرسد: «بیادر! شما از کجا استی؟»

۲) تا مدت‌ها برایم عادی نبود که بسیاری از افغان‌ها موقع صحبتِ دونفره در چشم‌های آدم خیره می‌شوند، مخصوصاً وقتی که شنونده باشند. یک بار رفته‌بودم صرافی که پول بگیرم. مردی که آن طرف میز نشسته‌بود سؤال‌های همیشگی را پرسید؛ که نامم چیست و در افغانستان چه می‌کنم و خانه‌ام کجاست و در این مدت وظیفه‌ام چه بوده و معاشم چه‌قدر است. این سؤال‌ها - دست کم در کابل - عادی است و بخشی از گفت‌وگوهای روزمره، اما لالاجانِ ما در صرافی آن‌رقم به صورت و چشم‌هایم خیره شده‌بود که کم مانده‌بود زبانم بند بیاید. هر لحظه منتظر بودم که بگوید فلان جای قصه‌ات با فلان‌جا سازگار نیست و در نتیجه از پول خبری نیست! کم‌کم اما یاد گرفته‌ام که من هم باید مستقیم در چشم‌های ایشان نگاه کنم و پاسخ بدهم. یک جور تمرینِ افزایشِ اعتمادبه‌نفس است! جالب است که یکی از شکل‌های سلام و احوال‌پرسی بین بعضی از مردم پشتوزبان - مثلاً نورستانی‌ها - این است که دست راست را روی سینه‌ی طرف مقابل می‌گذارند و برای چند ثانیه در چشم‌های همدیگر خیره می‌شوند. تجربه‌ی سهمگینی است! انگار روحِ آدم را می‌بینند.

۳) در یک مهمانی با دوستان افغان نشسته‌بودیم. قرار شد بازی گروهی کنیم. آن‌طور که متوجه شدم بازی «مافیا» را مهاجران افغان مخصوصاً جوان‌ترها که در خوابگاه‌های ایران زندگی کرده‌اند در این چند سال به افغانستان آورده‌اند و هنوز آن‌قدر فراگیر نشده؛ دست کم بین اقوام تاجیک و پشتون. شاید هزاره‌ها بیشتر بازی کنند. «پانتومیم» بازی کردیم. همان که افراد دو گروه می‌شوند یک گروه بین خودشان کلمه‌ای انتخاب می‌کنند و نماینده‌ای از گروه دیگر باید آن کلمه را به شکل پانتومیم اجرا کند تا هم‌گروهی‌هایش کلمه‌ی انتخاب‌شده را حدس بزنند. شاید در نگاه اول این‌طور به نظر نرسد اما فهمیدم که چه‌قدر این بازیِ «بدنی» با «زبان» و «فرهنگ» در‌هم‌تنیده‌است. من - که وضعم در این بازی بد نیست - به نمایندگی از گروه‌مان رفتم. کلمه‌ی «کدو» را انتخاب کرده‌بودند. آمدم اجرا کنم دیدم دو تا مشکل هست. اول این‌که به خاطر ناآشنایی با فارسی دری و لهجه‌ی کابلی، حدس‌هایی که هم‌گروهی‌هایم می‌زدند را لزوماً نمی‌فهمیدم که تأیید یا رد کنم! مشکل دوم این بود که می‌خواستم از طریق قصه‌ی «کدوی قلقله‌زن، ندیدی یه پیرزن» منظورم را برسانم، اما نمی‌دانستم که آیا این قصه در افغانستان رواج دارد یا نه! بعد هم مثل یک آدمِ تازه از خارج‌آمده (!) رفتم سراغ هالووین و خواستم توضیح بدهم که بله کدو همان چیزی‌ست که داخل‌ش را خالی می‌کنند و و جشن می‌گیرند و… بماند که آن‌قدر فشارِ ناآشنایی‌های زبانی و فرهنگی زیاد بود که از خجالت آب شدم رفتم زمین! بعد که هم‌گروهی‌هایم فهمیدند کلمه‌ی مورد نظر کدو بود، کم مانده‌بود سرم از تن جدا شود.

۴) تا جایی که در ایران یاد گرفته‌‌‌بودم، عبارت «هُش!» یا «ششش!» معمولاً برای خطاب قرار دادن حیوان استفاده می‌شود. مخصوصاً برای الاغ و گوسفند و اسب. این‌جا اما قصه‌ی دیگری است و آن بار منفی ایران را ندارد. معنی آن نزدیک به «آقای محترم و نازنین با شما کار دارم! یا عزیز دل برادر با شما هستم!» نیست، اما این‌طور هم نیست که فرد گوینده شما را با حیوان‌هایی که نام بردم یکی کرده باشد. مثلاً دیروز رفته‌بودم بانک. از خودپرداز پول گرفتم و داشتم برمی‌گشتم که یکی از سربازها گفت «هُش! هُششش!» اگر آن هفته‌های اول بود می‌گفتم «بیادَر! مَه مِهمان استُم ای چی رقم گپ زدنَه؟» اما رویم را به سمت‌ش برگرداندم که «ها بفرما لالا!» گفت که «ای صد روپیه از خودت است؟» گفتم «از جیبم افتاد؟» گفت «ها! جیب‌ته هوش کو پیسه‌ات نفته! باد نشه!» گفتم چشم. نور چشم مایی سرباز!

۵) قصه‌هایی را که از کابل روی فیس‌بوک و اینستاگرام می‌نویسم، شهروندان افغانستان هم می‌خوانند. باعث افتخارم است و از کامنت‌هاشان یاد می‌گیرم. گاهی اتفاق‌هایی در فضای خارج از اینترنت هم می‌افتد که شرمنده می‌شوم. مثلاً چند روز پیش در یکی از معدود «رستوران-کافه‌»های شهر نشسته‌بودم، به نام فیفتی‌فیفتی، جایی نزدیک پل سرخ در غرب کابل. دو روز بود که غذای درست و حسابی نخورده‌بودم. دو تا بشقاب پاستا سفارش دادم و دو تا شیرکیله‌ی کلان (شیرموز بزرگ) و یک چای‌نک (قوری) چای سیاه. غذا که تمام شد رفتم پول را پرداخت کنم که گارسون گفت پیش‌تر حساب شده‌است. گفتم حتماً اشتباه شده. گفت آن آقایی که آن‌جا نشسته حساب کردند. آن آقای نازنین را نمی‌شناختم. پرسیدم ببخشید شما حساب کردید؟ گفت که قابل ندارد و یادداشت‌ها را دنبال می‌کند. شرمنده‌اش شدم. آن‌جا حضوری تشکر کردم. این‌جا هم دوباره به خاطر بخشندگی و مهربانی و مهمان‌نوازی‌‌‌اش تشکر می‌کنم. امیدوارم بتوانم محبت‌‌‌اش را روز دیگر جبران کنم.

-------------------
امید به خدای بزرگ و بخشنده که همه چیز دست اوست.
telegram.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...

Post has attachment

سوء‌تفاهم‌های کابلی
-----------------------

۱) بخش قابل توجهی از زندگی در کابل در این یک ماه به رفع سوء‌تفاهم‌ها گذشته‌است. مثلاً سه تا دکان روبه‌روی خانه‌ی ماست. یک نانوایی، یک آب‌انار و بستنی‌فروشی، و یک سوپر مواد غذایی. متوجه شده‌ام که هر وقت مهمانی خانه‌ی ما می‌آید، صاحبانِ سه‌ دکان از پشت شیشه سرک می‌کشند و بعد از آن‌که یک دل سیر تماشا کردند، با مشتری‌های دکان درباره‌ی مشاهده‌‌شان گفت‌وگو می‌کنند. از صحبت‌شان فهمیده‌ام که نسبت به تعداد مهمان‌ها، جنسیت‌ ایشان، سن و سال آدم‌هایی که به این خانه می‌آیند و حتی لباسی که می‌پوشند حساس‌اند و ممکن است نظری داشته باشند. هر از گاهی به سه دکان سر می‌زنم تا یک وقت خدای‌نکرده تنشی به وجود نیامده‌باشد. گاهی از آقای آب‌انارفروش برای مهمان‌ها آب‌انار می‌خرم؛ گاهی اجازه می‌دهم مرد نانوا ماشین‌ش را جلوی دربِ پارکینگ پارک کند؛ و اغلب از آقای سوپری دعوت می‌کنم - در حد تعارف‌های خودمانی - که هر روزی که فرصت کرد برای صرف چای به خانه بیاید. سعی می‌کنم این احساس را نداشته‌باشند که بین ما دیوار ناآشنایی است و فاصله‌ای افتاده که قابل پر کردن نیست. تا جایی که می‌شود آن‌ها را در قصه‌های روزانه‌ی زندگی‌ام شریک می‌کنم. خوشحال‌ترم اگر من و خودشان را عضو یک خانواده‌ی بزرگ‌تر بدانند.

۲) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها با گفت‌وگو قابل حل است. مثلاً چند وقتی بود که از آدم‌های مختلف می‌شنیدم که می‌گفتند از این و آن شنیده‌اند که علی عبدی با فلان مؤسسه‌‌ی امریکایی در ارتباط است و از فلان جا پول می‌گیرد و هدفش در کابل فلان است و برای فلان مقصد به افغانستان آمده و خودش هم فلان. این «فلان‌ها» را نمی‌نویسم که یک وقت به این حرف‌های نادرست دامن نزده باشم. در این یک ماه چند نفر از یک اداره‌ی دولتی در افغانستان هم تماس گرفته‌اند و پیگیری کرده‌اند که قصه چیست. اول‌ها از این تماس‌ها جا می‌خوردم اما کم‌کم فهمیده‌ام که بخشی از روندِ عادیِ زندگی یک ایرانی در کابل است که باید طی شود. با پیگیریِ زیاد و کمک دوستانِ همدل، یکی از منابع اصلی آن‌ حرف‌های نادرست را پیدا کردم. با ایشان تماس گرفتم و او را دعوت کردم برای ناهار. آمد. نشستیم. گفتم که من علی عبدی هستم، در اصفهان به دنیا آمده‌ام، هفت سال و نیم گذشته را خارج از ایران زندگی کرده‌ام، الان دانشجوی دکترای انسان‌شناسی در دانشگاه ییل‌ امریکا هستم، برای تحقیق دکترایم که در رابطه با مردانگی و برابری جنسیتی است به کابل آمده‌ام، بخشی از هزینه‌ی زندگی‌ام را دانشگاه ییل تأمین می‌کند، بخش دیگر را پس‌اندازهای این چند سال، و امیدوارم بتوانم شغل مناسبی در کابل پیدا کنم تا هزینه‌ی زندگی‌ام در این مدت تأمین شود. حرف‌هایم که تمام شد از ایشان رک و راست پرسیدم که چرا فلان سخن‌های نادرست را این طرف و آن طرف درباره‌ی من زده‌است؟ جا خورد. شاید فکر نمی‌کرد به گوش من رسیده باشد یا این قدر مستقیم سؤال کنم. کمی آشفته شد و عذرخواهی کرد و باهم رفیق شدیم. بعد هم که از خانه خارج شد پیام زد که هر کاری در کابل باشد می‌توانم مثل یک برادر روی او حساب کنم. گفتم که خیلی گلی آقای خوش‌دلِ خوش‌رفتار.

۳) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها اما به آسانی قابل رفع نیست. من از وقتی که وارد افغانستان شده‌ام تا حالا دنبال کار ویزایم بوده‌ام؛ یعنی حدود چهار ماه و نیم. «با راهنماییِ مسئولانِ مربوطه» به وزارت فرهنگ، وزارت تجارت، وزارت تحصیلات عالی، وزارت کار، سازمان منابع بشری، دانشگاه کابل، دانشگاه امریکایی افغانستان، دانشگاه ابن سینا، افغان‌تور، ریاست پاسپورت و اداره‌ی حمایت از سرمایه‌گذاری در افغانستان سر زده‌ام. نزدیک به سی نفر «آدمِ مسئول» را دیده‌ام و هر بار برای هر کدام از ایشان توضیح داده‌ام که می‌خواهم ویزایم را به ویزای کاری تبدیل کنم و در فلان دانشگاه استخدام شوم. نوشتنِ جزئیاتِ اتفاق‌هایی که افتاده و گفت‌وگوهایی که در هر وزارت‌خانه و مؤسسه و دانشگاه و نهاد با آدم‌های مختلف داشته‌ام، مثنویِ هفتاد من است. بعضی‌ها نامه‌ام را روی زمین پرت کردند؛ بعضی دیگر پشتو گپ زدند تا متوجه حرف‌شان نشوم؛ بعضی می‌گفتند اشتباه آمده‌ای و اصلا قابل درک نیست که امریکا را ول کرده‌باشی آمده‌باشی اینجا با حقوق بخور نمیر کار کنی. بعد از دوندگی‌های زیاد، سه هفته‌ پیش رفتم دوبی و دوباره برای ویزا درخواست دادم و یک‌روزه برگشتم کابل. تنها یک قدم آخر مانده‌بود و آن‌هم امضای معاون آن دانشگاهی بود که قرار بود در آن‌جا استخدام شوم. فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟ آقای معاون گفت که نامه‌ام را امضا نمی‌کند. پرسیدم چرا؟ به زبان بی‌زبانی گفت که «نفرهای ایرانی که پیش‌تر استخدام کردیم جاسوس بودند. از کجا معلوم شما جاسوس نباشید؟» چند نفر از دوستان آقای معاون پیش ایشان رفتند. چانه زدند. با ایشان چند جلسه گذاشتند. به ایشان یادآوری کردند که همه بی‌گناه‌اند مگر آن‌که خلافش ثابت شود. اما حضرت آقا زیر بار نرفت. تمام زحمتی که این سه ماه کشیده‌بودم دود شد رفت هوا. بعداً فهمیدم که اصلا آن قصه‌ای که از جاسوس بودن استادهای ایرانی گفته‌بود، ناراست بوده‌است.

۴) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها شیرین‌ است. یک روز - در همین یک ماهی که گذشت - از وزارت تحصیلات عالی بیرون آمده‌بودم و سرخیابان منتظر ایستاده‌بودم برای تاکسی. از ناراحتی بدنم می‌لرزید. هیچ کس در وزارت‌خانه پاسخ‌گو نبود و کسانی که مسئول بررسی مدارک استادهای غیرافغان بودند قانون‌های استخدامی را نمی‌دانستند. چند ساعت منتظر مسئول بالادستی مانده‌بودم و آخر سر هم که آمده‌بود گفته‌بود که وضعیت من اصلا به این وزات‌خانه مربوط نیست و وقتم را تلف کرده‌ام. حالم آن‌قدر ناخوش بود که وقتی تاکسی نگه داشت و بالا شدم، زدم زیر گریه. همان روزی بود برای اولین بار از سرم گذشت همه‌ی زندگی را ول کنم و برگردم امریکا. آقای راننده که فکر کنم تا حالا ندیده‌بود یک مرد - آن هم با این ریش و عینک و قد و قواره - این جور گریه کند، نگاهی در آینه کرد و گفت «اتفاقاً از ما هم مُرد.» در آن هیر و ویری درست نفهمیدم چه می‌گوید. پرسیدم «ببخشید لالا کی مُرد؟» گفت «پدرکلانم اَمی هفتَه مًرد.» گفتم «خداوند رحمت‌شان کند.» گفت «خداوند پدرکلان شما را هم رحمت کند.» گفتم «بیادر! پدرکلانم که نمرده! کارم در وزارت تحصیلات عالی بند مانده.» هاج و واج در آینه نگاه کرد اما تا به خانه برسیم چیزی نگفت. حدس می‌زنم داشت پیش خودش فکر می‌کرد که اگر همه‌ مثل این آقای ایرانی باشند که فقط با گیر کردن کارشان در یک وزارت‌خانه بزنند زیر گریه، اگر پدر کلان‌شان بمیرد چه‌ها که نمی‌کنند!

۵) بعضی سوء‌تفاهم‌ها از این هم شیرین‌تر است. یک روز صبح قرار بود با یکی از دوستان نازنین بروم کتاب بخرم. جوراب‌های من معمولاً جفت نیست. نه این‌که عمدی در کار باشد، اما دلیلی نمی‌بینم که دو لنگه‌ی یکسان بپوشم. هر چیزی که در کمد گیرم آمد را پا می‌کنم و می‌روم بیرون. گاهی جفت می‌شود و گاهی نه. آن روزِ خاص، وقتی با دوستم به کتاب‌فروشی رسیدیم، فهمیدم که باید کفش‌ها را همان پیش دروازه دربیاوریم. دعا می‌کردم که کاش جوراب‌هایم جفت باشد. کفش را که درآوردم دیدم ماشالا هزار ماشالا نه تنها جفت نیست، که یکی سیاه است و یکی سفید. می‌دانستم که به محض آن‌که داخل بشویم، آن چند نفری که در دکان هستند چشم از جوراب‌ها برنمی‌دارند. تا وارد شدیم همان‌جا روی زمین کنار قفسه‌ی کتاب‌ها روی موکت نشستم. گفتم که اگر جسارت نباشد فلان کتاب‌ها را می‌خواهم. صاحب کتاب‌فروشی گفت برویم طبقه‌ی دوم چون آن‌جا کتاب‌های بیشتری هست و کارمان زودتر راه می‌افتد. گفتم نه همین‌جا خوب است! گفت که نه بفرمایید برویم بالا! همین که بلند شدم دیدم شش جفت چشم از چپ و راست زل زده‌اند و دو جورابِ از همه‌جا‌بی‌خبرِ من را نگاه می‌کنند. به هر ترفندی بود از وسط آن میدان مین گذشتم و رفتم طبقه‌ی بالا. دو زانو نشستم تا کتاب‌ها آماده شد. نیم ساعتی گذشت. زانوهایم دیگر درد گرفته‌بود. همراه دوستم آمدیم پایین و مثل قرقره رفتم کفشم را پوشیدم که برویم. از دروازه که می‌خواستیم بیرون بیاییم مرد دکان‌دار گفت که «بیادر ما عبدالرحمان هم اَمی استایل خودت ره دارَه.» گفتم ببخشید کدام استایل؟ گفت «او هم فیشنی است. جورابایش یَک رَقَم نیست.» می‌خواستم بگویم که من چیز دیگری در کمد خانه پیدا نکردم و جوراب‌هایم ربطی به فیشن و استایل و این‌ها ندارد که گفت: «البته مثل خودت روشن‌فکر نیست.» بعد که خداحافظی کردیم و دور شدیم از دوستم پرسیدم که منظورش از روشن‌فکر چه بود؟ گفت که «چند سال پیش در غرب کابل یَک جریان آمدَه بود میان چند جوان به اصطلاح روشن‌فکر و پست‌مدرن و آنارشیست. اون‌ها لنگای جوراباشان کد هم فرق می‌کرد و عکس‌‌ش ره فیس‌بوک بانند. این آقا هم فکر کرد که خودت متعلق به اَمو جریان استی.» نتیجه این که از این به بعد هر وقت می‌خواهید از داخل کمد جوراب بردارید کمی تأمل بفرمایید. جوراب شما ممکن است نشانه‌ی خاستگاه اندیشه‌ی سیاسی شما باشد!
----------------------

telegram.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...

فاجعه‌ی کربلا و مسئولیت شهروندی ما
-------------------

بیش از ۸۰ نفر - تا حالا - در مسیر بازگشت از کربلا جان‌شان را با بمب‌گذاری داعش از دست داده‌اند. ۲۴ نفر از ایشان ایرانی هستند و ابعاد فاجعه شاید در روزهای آینده بیشتر شود. واکنش گروهی از هم‌وطنان اما - که تعدادشان با توجه به کامنت‌های شبکه‌های اجتماعی کم نیست - قابل توجه است: ایشان یا زائران ایرانی را به خاطر سفر به عراق و زیارت امام سوم شیعیان شماتت می‌کنند، یا در هم‌دلانه‌ترین کامنت‌هایی که پای پست‌های مربوط به این فاجعه می‌گذارند چیزهایی می‌نویسند شبیه به این: «من باهاشون هم‌عقیده نبودم. اما خب. روح‌شون شاد.»

به نظر می‌رسد که شیوه‌ی استفاده‌ی حاکمان ایران از اسلام برای مشروعیت بخشیدن به بی‌عدالتی و - مهم‌تر - برچسب‌‌زدن روی شهروندان و تقسیم آن‌ها به خودی/حزب‌اللهی/انقلابی/بسیجی/... و غیرخودی/فتنه‌گر/ضد انقلاب/جاسوس/...، نه فقط تعداد قابل توجهی از مردم را از اعمال و مناسک مرتبط با باورهای اسلامی/شیعی زده کرده، که مرزهای اخلاق جمعی و مراقبت از دیگری را نیز محدودتر کرده‌است: کسانی لایق سوگواری و همدلی و مراقبت دانسته می‌شوند - و گزاره‌های به‌ظاهر جهان‌شمولِ حقوق بشر شامل حال‌شان می‌شود - که فاصله‌شان را نه فقط با حکومت و حاکمان، که با اسلام و باورها و مناسک اسلامی/شیعی نیز حفظ کرده‌باشند.

بعید می‌دانم بین عراقی‌ها و افغان‌هایی که جانِ تعدادی از هم‌وطنان‌شان از دست رفته‌ است، صدای «جان دادند تا درس عبرتی برای سایرین شود» به اندازه‌ای که این چند روز میان ایرانیان شایع بوده‌است به گوش برسد. این صدا نه فقط غیراخلاقی‌ (به خاطر چنگ زدن به روح و روان صدها انسانِ داغ‌دیده)، که غیردموکراتیک است. فعال‌ کردنِ شکاف اجتماعی و ساختگیِ مسلمان/غیرمسلمان، مذهبی/غیرمذهبی یا شیعه/سنی، از یک طرف به سرمایه‌ی اعتماد جمعی که لازمه‌ی تعاون اجتماعی است ضربه می‌زند و از طرفی در خدمتِ تقویتِ گفتمان و سیاست‌های خودی/غیرخودی‌سازِ حاکمان است.

استبداد - بی‌هیچ شک و شبهه‌ای - باعث بسیاری از عقب‌ماندگی‌های ماست. رسانه‌های حکومتی نیز - به نادرستی - علاقه‌ای به بازتاب خبر انفجار کربلا نشان نمی‌دهند تا گفتمان «عراق، امن است» به چالش کشیده نشود. اما یکی کردنِ حاکمانِ دینی با زائرانِ کربلا که نه لزوماً دستی در حکومت دارند و نه آزاری به شهروندان دیگر رسانده‌اند نیز از نشانه‌های عقب‌ماندگی است؛ به خصوص اگر از سوی منتقدان و مخالفانِ وضع موجود صورت گیرد.

پرخاش به زائران مسلمان، آسان‌ترین اما غیرسیاسی‌ترین راه‌ِ اعتراض به روایتِ حاکمان از اسلامِ سیاسی است. شقه‌شقه کردن مردم - ولو به نام «مبارزه با خرافه‌گری» و «دموکراسی‌خواهی» و عنوان‌های دهان‌پرکنِ دیگر - آن‌هم به هنگام وقوع فاجعه‌ای با این ابعاد - نه فقط غیراخلاقی، که آب ریختن به آسیاب کسانی است که از شکاف‌های اجتماعی نان می‌خورند.

بخش مهمی از مسئولیت شهروندی و انسانیِ ما - به باور من - مراقبت از دیگری، سوگواری جمعی به هنگام فاجعه‌ و دفاع از حیات و حقوق همه‌ی ایرانیان (و غیر آن) است، سوای باورهای دینی و مذهبی‌شان.

روح همه‌ی کشته‌شدگان شاد. و صبوری و آرامش، هم‌نشین خانواده‌هاشان باد.

telegram.me/AliAbdiTelegram
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded