Profile

Cover photo
‫علی عبدی‬‎
Attends Yale University
Lives in New Haven
19,181 followers|5,569,829 views
AboutPosts

Stream

 
جنبش روشنایی

انفجاری که دیروز در کابل رخ داد، مرگ‌بارترین حمله‌ انتحاری علیه شهروندانِ کابل از زمان سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱ بود، و اولین حمله‌ی داعش علیه مردم در پایتخت. هزاران شهروند هزاره (و دیگران) در یک تظاهرات مسالمت‌آمیز و مدنی خواستار «اجرای عدالت» و انتقال پروژه‌ی برق «توتاپ» از مسیر ولایت بامیان بودند که یک آدم بی‌وجدان و بی‌شرف جان ۸۰ نفرشان را گرفت. آدم‌هایی که کشته و مجروح شدند نه نظامی بودند، نه دست‌نشانده‌ی غرب (اگر هم بودند جان‌شان اندازه‌ی دیگران ارزش داشت)، اما این‌‌‌که کسی دست به قتل افرادی بزند که خودشان دهه‌هاست درد اشغال‌گری و جنگ و فقر را تجربه کرده‌اند و از محروم‌ترین اقوام افغانستان‌اند، قلب آدم را مچاله می‌کند. بیمارستان‌های کم‌بضاعتِ کابل پر شده از مجروحان و داوطلبانِ اهدای خون.

حامیان «جنبش روشنایی» - دانشجو و مغازه‌دار و بنا و راننده‌ی تاکسی و استاد دانشگاه - از چند هفته قبل برای تظاهرات دوم اسد برنامه‌ریزی کرده‌بودند تا به طرح انتقال برق از سالنگ اعتراض کنند. شعارهای مردم علیه تبعیض و بی‌کفایتی دولت‌مردان بوده‌است. فکر کنید وسط یک تظاهراتِ عدالت‌جویانه در یکی از کشورهای غربی این اتفاق رخ داده‌بود - مثلا وسطِ جنبش مهمِ «جانِ سیاه‌پوست‌ها ارزش دارد» در امریکا - و هشتاد نفر جان خود را از دست داده‌بودند. پایتخت‌های دنیا امروز را عزای عمومی اعلام می‌کردند.

اگر خارج از افغانستان زندگی می‌کنید و می‌خواهید به مجروحان یا خانواده‌های بازماندگان کمک کنید، لینکِ کامنت اول را پیشنهاد می‌کنم. کمک‌های شما به آسیب‌دیدگان و نهادهای مردمی می‌رسد.
 ·  Translate
89
10
Fereshteh Sadeghi's profile photohamidreza ebrahimzadeh's profile photo‫علی عبدی‬‎'s profile photo
13 comments
 
+hamidreza ebrahimzadeh بله عزيزم. مطمئن هستند. دست اندركارهاش رو مى‌شناسم
 ·  Translate
Add a comment...
 
کثافت‌خانه

دوبی انباشت کثافت است. دیروز داشتم در یکی از شاپینگ‌مال‌ها از بوی ادکلن آدم‌ها و مغازه‌های غول‌پیکر سرگیجه می‌گرفتم و بالا می‌آوردم. حتی در منهتن نیویورک هم نمی‌شود نظیر این نمایش‌های متفرعنانه و دروغ را دید. اندازه‌ی هر کدام از این مغازه‌ها - نه اصلا قیمت یک آجرشان - چند برابر اتاق‌های کارگران بنگلادشی، هندی و پاکستانی در اردوگاه‌های کارگری خارج از شهر است. بلندترین برج دنیا و عظیم‌ترین مرکز خرید خاورمیانه و غول‌پیکرترین پیست اسکی روی دوش کارگرهای مهاجر بی‌حقی ساخته شده که تصاویرشان در هیچ کدام از بروشورهای توریستی و تبلیغ‌های تلویزیونی نیست. به توریست‌ها توصیه شده پنج دقیقه بیشتر در هوای داغ دوبی بیرون نباشند؛ آن وقت آن کارفرمای بی‌همه‌چیز از کارگرش روزی چهارده‌ساعت زیر آفتاب کار می‌کشد؛ با حقوق سیصد دلار در ماه که تازه صد دلارش می‌رود خرج اجاره‌خانه و غذا. نه اتحادیه‌ی کارگری هست که پیگیر حقوق صنفی‌ کارگرها باشد نه اجازه‌ی اعتراض دارند. پاسپورت اغلب‌شان لحظه‌ی ورود به دوبی توسط شرکت کارفرما ضبط می‌شود تا اگر طاقت‌شان از برده‌داریِ مدرنِ بهشتِ خاورمیانه طاق شد نتوانند سرخود کشور را ترک کنند. بدن‌های دو میلیون کارگر مهاجر دارد له می‌شود تا کالاهایی تولید کنند که چند صد برابر دست‌مزدشان در بازار سرمایه‌ی دوبی فروش می‌رود. قصه اما بیشتر از این‌هاست. این چند روز ده‌دوازده ایرانی را دیده‌ام که نمی‌دانم چرا بعضی‌شان مشتاق بودند دیدار کنیم. آقازاده‌های شکم‌سیر پرمدعایی که سرتاپای جمهوری اسلامی را فحش می‌دهند اما از رانت‌های حکومتی و دولتی با افتخار استفاده کرده‌اند و در بیست و سه سالگی با مهاجرت به این کثافت‌خانه میلیاردر شده‌اند. لابد بعضی‌شان گول لبخندهای من را خوردند که به خودشان جرأت دادند پیشنهاد همکاری بدهند. حین گفت‌وگو با یکی‌شان که در کار تجارت لباس بود و با فخرفروشی از رابطه‌اش با فلان آقازاده‌های سپاهی می‌گفت، نزدیک بود آب پرتقال روی میز را توی صورت‌ش بپاشم.

چند تا از بدترین روزهای این چند سال را گذرانده‌ام.
 ·  Translate
315
21
‫س دلشکسته‬‎'s profile photoNasser Asgary's profile photosadg mhmdy's profile photo
34 comments
 
+Nasser Asgary این متلک نمیدونم به کدوم از عزیزان پروندی ولی یک بار دیگه حرمت افکار کسی نگه نداشتی چنان جوابی بهت بدم که بدونی فضای مجازی جای حرمت گزاشتن هست نه بی حرمتی
 ·  Translate
Add a comment...
 
ده بند درباره‌ی کشتار اورلاندو
-----------------
(اگر فرصت مطالعه نداريد، پيشنهاد مى‌كنم از بند ششم به بعد بخوانيد. ببخشيد كه يادداشت كمى بلندتر از عرف شبكه‌هاى اجتماعى است.)
-----------------

اول؛ هم‌جنس‌گراهراسی/ستیزی یا باورهای منفی نسبت به هم‌جنس‌گرایان و روا داشتنِ خشونت کلامی و رفتاری علیه ایشان، لزوماً مختصِ جامعه‌ی مسلمانان نیست. پارسال در همین روزها بود که ییشای اسکلیسل، یک یهودی ارتدوکس که تازه بعد از ده سال از زندان آزاد شده‌بود، با چاقو به رژه‌ی هم‌جنس‌گرایان در تلاویو حمله کرد، شش نفر را چاقو زد و یک نوجوان را کُشت. او ده سال پیش نیز به جرم مشابهی به زندان افتاده‌بود. همین دیروز، استیون اندرسون، کشیش مسیحی اهل آریزونا، کشتار اورلاندو را «خبر خوبی» دانست چون به قول او «همجنس‌گرایان عده‌ای منحرفِ حال‌به‌هم‌زن هستند» و اتفاق نیکویی است که «دست کم ۵۰ بچه‌باز از دنیا رفته‌اند و دیگر نمی‌توانند به کودکان آسیبی برسانند.» شانزده‌سال پیش دیوید کپلند،نئونازی انگلیسی، با بمب‌گذاری در بارِ ادمیرال دانکان در مرکز لندن سه هم‌جنس‌گرا را کشت و هفتاد نفر دیگر را زخمی کرد. در شصت سال اخیر نیز موارد پرشماری از قتل هم‌جنس‌گرایان و ترنس‌ها به دستِ مسیحیان به خاطر باورهای مسیحی‌شان ثبت شده‌ و حمله به بارها و کلوپ‌های شبانه‌ی همجنس‌گرایان نیز اتفاق نادری نیست. بسیاری از پژوهش‌گران جنبش‌های اجتماعی حمله‌ی پلیس نیویورک به بار استون‌وال در محله‌ی گرین‌ویچ در سال ۱۹۶۹ را آغاز یا جرقه‌ی اصلی جنبش هم‌جنس‌گرایان در امریکا می‌دانند. در نتیجه حمله‌ی عمر متین به کلوپ پالس اورلاندو یک حادثه‌ی استثنا نیست و باید آن را در بستر بزرگ‌تر تاریخی‌ و اجتماعی آن فهمید.

دوم؛ همه‌ی مسلمان‌ها لزوماً باورهای هم‌جنسگراهراسانه/ستیزانه ندارند. مسلمانانِ پرشماری هستند که یا خود را هم‌جنس‌گرا می‌دانند یا نسبت به همجنس‌گرایان قضاوت و باور منفی ندارند. اسکات سراج الحق استاد مطالعات اسلامی در آتلانتای امریکا با مصاحبه با چند صد مسلمانِ گی، لزبین و ترنس در ده‌ سال اخیر نشان داده که این افراد چگونه بین گرایش جنسی، هویت جنسیتی و باورهای مذهبی در زندگی روزمره‌‌ی خود آشتی برقرار می‌کنند و چه‌طور برای برخورداری از کرامت انسانی، پذیرفته‌شدن از طرف جامعه و تغییر شرایط اجتماعی‌شان می‌جنگند. مسلمانانِ غیرهم‌جنس‌گرا نیز لزوماً هم‌جنس‌گرایان را طرد نمی‌کنند. مطابق نتایج یک نظرسنجی که توسط مرکز تحقیق شناخته‌شده‌ی پیو در سال ۲۰۱۴ درباره‌ی رواداری مؤمنانِ ساکن امریکا نسبت به موضوعاتِ بحث‌برانگیز اجتماعی انجام شده، مسلمانان این کشور نسبت به پروتستان‌های اِوَنجِلیک‌ و مورمون‌ها رواداری بیشتری نسبت به پذیرشِ اجتماعیِ هم‌جنس‌گرایان از خود نشان می‌دهند. در موضوع ازدواج همجنس‌گرایان نیز تفاوت آشکاری بین مسیحیان و مسلمانان ساکن امریکا وجود ندارد؛ حدود ۴۳ درصد از هر دو گروه با به رسمیت‌شناخته‌شدنِ ازدواج همجنس‌گرایان و برخورداری ایشان از حقوق قانونی موافق‌اند.

سوم؛ همه‌ی افرادی که باورهای هم‌جنس‌گراهراسانه/ستیزانه دارند لزوماً دین‌دار یا حتی خداباور نیستند. چه بسیار غیردین‌دارانی که با استناد به فهم خود از طبیعت، تکامل و انتخاب طبیعی، و یا حتی با برجسته‌کردن بخشی از بحث‌های فلاسفه‌ی قدیم و عصر روشن‌گری درباره‌ی نظم اجتماعی، خانواده و روابط جنسی، هم‌جنس‌گرایی را غیرطبیعی، انحراف و غیراخلاقی به حساب می‌آورند. مغالطه‌‌هایی مثل «اگر الآن با هم‌جنس خودشان می‌خوابند، از کجا معلوم بعداً با خواهر و برادر خودشان نخوابند؟» یا «اگر همه هم‌جنس‌گرا بشوند، نسل بشر با خطر انقراض مواجه است» لزوماً منشأ دینی ندارند. بیمار دانستن هم‌جنس‌گرایان تا دهه‌ی هفتاد میلادی نیز دست‌پخت روان‌پزشکان و پزشکانی بوده‌است که لزوماً خداباور نبودند و برای توضیح گزاره‌های هم‌جنس‌گراهراسانه‌شان به قرآن و انجیل و تورات استناد نمی‌کردند. باورهای قوی و گسترده‌ی هم‌جنس‌گراهراسانه بین شهروندان چین و روسیه نیز لزوماً برخاسته از باورهای دینی‌شان نیست. وابسته دانستنِ هم‌جنس‌گراهراسی به باورهای دینی هم‌چنین نمی‌تواند توضیح دهد که چه‌طور - به طور مثال - روندهای سکولارِ دولت‌سازی قرن نوزده و بیست عمیقاً هم‌جنس‌گراستیز بوده‌‌اند و تشکیل خانواده‌ی هسته‌ای دیگرجنس‌گرا چرا و چگونه در بازه‌ای به ایدئولوژی مسلط دنیای غرب تبدیل شده‌است.

چهارم؛ با این حال ممکن است بخشی از انگیزه‌ی عمر متین برای حمله به کلوب پالسِ اورلاندو، برآمده از باورهای اسلامی او بوده باشد. نقد این باورها و نشان دادنِ تناقضِ درونی آن‌ها - بی‌واهمه از دمیدن به آتشِ اسلام‌هراسی - ضرورتِ زمانِ ماست. اسلام‌هراسی و مسلمان‌ستیزی در غرب، واقعی است. در ماه‌های بعد از حملات پاریس و سن‌برناردینوی کالیفرنیا، حمله و تهدید علیه مسلمانان در ایالات متحده در مقایسه با زمان مشابه در سال گذشته سه‌ برابر شده‌است. گزارش‌های متعددی از حمله به مساجد، نمازهای جماعت و سازمان‌های خیریه‌ی اسلامی در ماه‌های اخیر ثبت شده که برای حافظه‌ی جمعیِ مسلمانان ساکنِ غرب روزهای پس از حملاتِ یازده سپتامبر ۲۰۰۱ را تداعی می‌کند. مسلمان‌ستیزیِ واقعاً موجود، اما، نباید به سرسری گذشتن از آن دسته از آموزه‌ها و تفسیرهای دینی بیانجامد که ممکن است از عوامل انگیزه‌بخشِ عمر متین برای دست زدن به این کشتار بی‌رحمانه بوده‌باشند. راهِ ایستادن مقابلِ موجِ تازه‌ی اسلام‌هراسی، سرپوش گذاشتن یا بدتر از آن توجیهِ جنایت‌هایی که به نام اسلام رخ می‌دهد نیست.

پنجم؛ دنیای اسلام به گفت‌وگوی جدی‌تری درباره‌ی موضوعات مربوط به سکسوالیته (از قبیل هم‌جنس‌گرایی، روابط جنسی مرد و زن خارج از چارچوب ازدواج، خودارضایی و سبک‌های مختلف زندگی جنسی) نیازمند است. هر چه‌قدر که نواندیشان و عالمان دینی و شهروندان عدالت‌جوی مسلمان درباره‌ی مسأله‌‌ی زنان (و نیز نامسلمانان) تأمل و تئوپردازی کرده‌اند و خوانش‌های برابری‌خواهانه‌تری از قرآن و سنت ارائه داده‌اند تا در زندگی روزمره‌ یا قوانین مدنی خود به کار گیرند، تلاش چشم‌گیری میان مسلمانان برای گفت‌وگو درباره‌ی هم‌جنسگرایی و دفاع از شأنیت و کرامت انسانیِ هم‌جنس‌گرایان و لزوم برخورداری ایشان از حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی صورت نگرفته‌است. فقهای شیعه و سنی نظر یکسانی درباره‌ی «لواط» دارند و اصلاح‌جویان دینی نیز - اگر خود آرای هم‌جنس‌گراهراسانه نداشته باشند - از نتایج اجتماعی و سیاسی ورود به این بحث نگران‌اند. اما «لواط» لزوماً بهترین شکل صورت‌بندیِ «همجنسگرایی» نیست. هم‌جنس‌گرایی به معنی میل و علاقه‌ی جنسی به هم‌جنس و برقراری رابطه‌ی جنسی بین دو انسان بالغ بر اساس رضایت دو طرف پدیده‌ای «مدرن» است و اساساً نمی‌تواند ارتباطی با داستان قوم لوط در دوران «پیشامدرن» داشته باشد. اصلِ مهمِ «رضایت دو طرف در رابطه‌ی جنسی» تنها چند دهه‌است که به ادبیات اخلاق رابطه‌ی جنسی وارد شده و نه فقط همجنسگرایی، که دیگرجنسگرایی نیز با این تعریف پدیده‌ای «مدرن» به حساب می‌آید. مسلمانانِ هم‌جنس‌گرا/دوجنس‌گرا/ترنس اما منتظر آن دسته از نواندیشان دینی که هنوز نتوانسته‌اند از میراث اخلاق ویکتوریایی قرن نوزده فاصله بگیرند نمانده‌اند و قدم‌های اولیه را خود برداشته‌اند؛ تشکیل «کنفدراسیون بین‌المللی مسلمانان دگرباش» در اروپا، «جامعه‌ی مسلمانان دگرباش» در کانادا، «مؤسسه‌ی ایمان» در لندن، «نهاد حبیبی‌انا» در هلند و نهادهای پرشمار دیگر چند نمونه از نتایج تلاش مسلمانانِ غیردیگرجنس‌گرا برای به رسمیت‌شناخته‌شدن توسط اکثریتِ مسلمان و ایجاد شبکه‌های حمایتی و فضای امن است. ایشان خداوند را آن‌قدر کوچک نمی‌کنند که او را در جایگاهی بنشانند که قاضیِ عشق‌ورزی مبتنی بر رضایت بین دو انسان باشد. عشق‌ورزی برای ایشان - سوای جنسیت معشوق - شیوه‌ای از زندگی اخلاقی، با عزت نفس، و دین‌دارانه‌ست. گفت‌وگو با ایشان به کار نواندیشانِ دینی نیز خواهد آمد.

ششم؛ اما در اورلاندو چه اتفاقی افتاد؟ عمر متین، یک مرد افغانستانی-امریکاییِ مسلمان که از پدر و مادری مهاجر در شهر نیویورک متولد شده‌بود، به کلاب پالس - یکی از پررفت‌و‌آمدترین کلاب‌های هم‌جنس‌گرایان در فلوریدا - حمله کرد و ۴۹ نفر را کشت. کلاب پالس آن شب به لاتین‌تبارها اختصاص داشت و اغلب حاضران در کلاب یا از پورتوریکو و مکزیک به امریکا مهاجرت کرده‌بودند یا پدر و مادری مهاجر داشتند. ولاکوئزِ سی و هفت ساله متولد بارسلونتای پورتوریکو در یک آرایشگاه مردانه کار می‌کرد و برای تولد دوست‌ش به کلاب آمده‌بود. آنتونیو براونِ ۲۹ ساله سیاه‌پوست بود و تازه از رشته‌ی عدالت جزایی از دانشگاه فلوریدا فارغ‌التحصیل شده‌بود. آکیرا مونت دختر هجده‌ساله‌‌ی سیاه‌پوستی بود که بسکتبال بازی می‌کرد و قرار بود تازه وارد دانشگاه شود. گیلبرتو سیلوای ۲۵ ساله‌ی لاتین‌تبار در پورتوریکو به دنیا آمده‌بود و در یک سوپر مواد غذایی کار می‌کرد. قاتل و قربانیان هر دو به جوامع اقلیت امریکا تعلق داشته‌اند (مهاجر/مسلمان/لاتین‌تبار/سیاه‌پوست/کارگر/اقلیت جنسی) و از احترامِ اجتماعیِ متعلق به مرد سفیدپوست دیگرجنس‌گرای طبقه‌ی متوسط امریکایی بهره‌ی کمتری می‌برده‌اند. همان‌طور که ممکن است عمر متین در طول زندگی به خاطر خاورمیانه‌ای و مسلمان و مهاجر بودن تجربه‌ی زیست‌شده‌ی متفاوتی نسبت به یک امریکاییِ سفیدپوستِ مسیحی داشته باشد، دگرباش‌های لاتین‌تباری که به کلاب پالس رفته‌بودند نیز به دنبال فضای امنی خارج از امریکای دیگرجنس‌گرای سفید می‌گشته‌اند. به نظر می‌رسد که بیشترین نفع از رویارویی این دو اقلیت را ترامپ‌ها و داعش برده‌ باشند. سوء‌استفاده‌ی قدرت‌مندان از نزاع اقلیت‌ها برای پیش‌برد مقاصد سیاسی امر تازه‌ای نیست؛ این بار ترامپ‌ها - که خود از پیش‌برندگان قوانین و طرح‌های ضد اقلیت‌های جنسی در امریکا هستند - برای رسیدن به قدرت بر آتشِ اسلام‌هراسی و مسلمان‌ستیزی دمیده اند‌ و داعش از آن طرف خوراکِ ایدئولوژیک تازه‌ای پیدا کرده تا اسلام و غرب را روبه‌روی یکدیگر قرار دهد.

هفتم؛ راهِ مبارزه با شکل‌های مختلفِ نابرابری اما نه ایستادنِ اقلیت‌ها روبه‌روی همدیگر، بلکه پیدا کردن پیوندهای مشترک جمعی و تلاش برای تغییر آن دسته از سازوکارهای قدرت‌مندِ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است که به حذف و تبعیض می‌انجامد. جمعی از شهروندان مسلمانِ اورلاندو به بیمارستان شهر رفته‌اند تا به زخمی‌های حادثه‌ی کلابِ پالس خون اهدا کنند. آن‌ها عشق و دیگرخواهی را جایگزین نفرت و دیگرستیزی کرده‌اند و به مثابه‌ی آموزگاران مدنی، درس انسان‌دوستی داده‌اند. بهترین پاسخ به عمل سبعانه‌ی عمر متین را اما شاید «نیهاد اواد» مدیر اجرایی و مؤسس «شورای روابط اسلام و امریکا» - یکی از تأثیرگذارترین گروه‌های مسلمانان در امریکا - داده‌باشد که از جایگزینی نفرت با عشق نیز فراتر رفته‌است. او گفته «سال‌هاست که اعضای جامعه‌ی ال‌جی‌بی‌تی [اقلیت‌های جنسی] شانه‌به‌شانه‌ی جامعه‌ی مسلمانان مقابل نفرت، اسلام‌هراسی، به حاشیه‌رانده‌شدن و تبعیض ایستاده‌اند و مسلمانان را تنها نگذاشته‌اند. امروز ما کنار ایشان شانه‌به‌شانه می‌ایستیم.» اغلب فعالان مدنیِ ال‌جی‌بی‌تیِ ساکنِ امریکا و اروپا از حامیان آرمان رهایی بخش فلسطین‌اند؛ با نظامی‌گری و جنگ‌طلبی امریکا مخالف‌اند و در این سال‌ها از پیش‌روان تظاهرات ضد جنگ و دخالت نظامی در خاورمیانه و امریکای لاتین و شرق آسیا بوده‌اند. شالود‌ه‌ی سیاست‌های کوئیر و دگرباشانه‌ی اقلیت‌های جنسی بر ایستادن کنار دیگر اقلیت‌ها (مسلمانان/سیاه‌پوست‌ها/بی‌خانمان‌ها/پناهندگان) و ارائه‌ی صورت‌بندی‌های جایگزین و اقلیت‌نواز از شرایط واقعی اجتماعی استوار است. آن‌ها از بهترین متحدان جنبش‌های اجتماعیِ رهایی‌بخش در غرب‌اند و حضورشان در هر تظاهرات عدالت‌جویانه‌ای پیداست. شاید نوبت مسلمانان باشد تا با صدای بلندتری کنار ایشان بایستند. تلاش برای تغییر ساز و کارهای حذف و تبعیض هم به کار مسلمانان ساکن غرب خواهد آمد، هم رنگین‌پوستان و مهاجران و دگرباشان جنسی از آن نفع مى‌برند؛ چه همگى در احساس عدم تعلق به فضا و بیگانه‌شدن با ساز و کارهای فرهنگی و سیاسی غالب با یکدیگر پیوندهای عمیق دارند.

هشتم؛ در خبرها آمده که عمر متین پیش از این بارها در کلاب پالس دیده شده و نیز در اپلیکیشن‌های دوست‌یابی ‌هم‌جنس‌گرایان عضو بوده‌است. گروهی بحث کرده‌اند که ممکن است وی به خاطر باورهای مذهبی و سرکوب تمایلات هم‌جنس‌گرایانه‌‌، دست به این کشتار زده‌باشد تا به بیان عامیانه، نفرت و عصبانیت از خود را «سر دیگران خالی کند.» ممکن است این ادعا بهره‌ای از حقیقت داشته باشد. اما سرکوب تمایلات هم‌جنس‌گرایانه لزوماً به دلایل مذهبی نیست و به قتل ۴۹ نفر در یک کلاب نمی‌انجامد. یک عامل مهم از قلم افتاده‌است: عمر متین برای شرکت امنیتی جی‌-فور-اس یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های امنیتی در جهان کار می‌کرده و گواهینامه‌ی حمل اسلحه داشته‌‌‌است. او پیش از این نیز دانشجوی یک آکادمیِ پلیس در فلوریدا بوده و کار با اسلحه را آن‌جا یاد می‌گیرد. یکی از آرزوهای وی پیوستن به ان‌وای‌پی‌دی - پلیس بدنام نیویورک - بوده‌‌ و این روزها عکس‌هایی از او با لباس منقش به آرم ان‌وای‌پی‌دی در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود. درباره‌ی خشونت خانگی او علیه همسر سابق‌ش نیز صحبت به میان آمده که پس از چهار ماه به طلاق انجامیده‌است. به بیان دیگر، عمر متین محصول جامعه‌ی امریکا و از هوادارانِ یکی از شکل‌های زشت اما فراگیرِ مردانگیِ امریکایی بوده‌ که هویت جنسیتی مردان را با مالکیت و استفاده از اسلحه، سرکوبِ احساسات و زنانگی و هم‌جنس‌خواهی، و توسل به خشونت علیه خود و دیگری برای سرپوش گذاشتن به حس ناامنی شخصی گره می‌زند. پوشش گسترده‌ی رسانه‌ها از تماس لحظه‌ی آخر او با پلیس و ادعای «عضویت در داعش»، شیفتگیِ او به یکی از شکل‌های پرطرفدارِ مردانگیِ امریکایی را کم‌رنگ‌ کرده‌است. از آن‌جا که هیچ سندی دال بر ارتباط او با داعش به دست نیامده‌، ادعای «ارتباط با داعش» نیز می‌تواند نتیجه‌ی تلاش عمر متین برای عینیت بخشیدن به این شکل از مردانگیِ امریکایی بوده‌باشد.

نهم؛ اگر عمر متین در اروپا زندگی می‌کرد، به احتمال زیاد نمی‌توانست به آسانی به اسلحه‌ی گرم دسترسی داشته باشد. آسان‌تر بودن خرید و فروش و مالکیت بر اسلحه در امریکا نسبت به سایر کشورها باعث شده تعداد افرادی که هر ساله در این کشور با سلاح گرم کشته می‌شوند حدود بیست برابر کشورهای صنعتی (و چهل برابر انگلستان و پنجاه برابر فرانسه) باشد. سی و یک درصد از خانوارهای امریکایی صاحب دست کم یک اسلحه هستند و مردانِ سفیدپوستِ جمهوری‌خواه بیشترین سهم را در این آمار دارند. ۸ حادثه از ۱۴ تیراندازیِ مرگ‌بارِ تاریخ معاصر امریکا بعد از سال ۲۰۰۷ اتفاق افتاده‌است. تنها در سال ۲۰۱۴، بیش از ۸ هزار نفر بر اثر تیراندازی در امریکا کشته‌ شده‌اند؛ حدود ۲۷ نفر در هر روز. سومین عامل مرگ میان افراد ۱۵ تا ۲۹ ساله در امریکا، بعد از تصادف و خودکشی، کشته‌شدن با اسلحه است. اِن‌آر‌اِی که بزرگ‌ترین لابی اسلحه در امریکاست نیز هر ساله رقم هنگفتی برای تشویق سیاست‌مداران برای وضع قوانینِ آسان‌تر بر کنترل و خرید و فروش اسلحه هزینه می‌کند. با این حال مطالعه‌‌ی جرم‌شناسان نشان می‌دهد که در ایالت‌هایی از امریکا که قوانین سخت‌گیرانه‌تری برای خرید و فروش سلاح اعمال می‌شود، افراد کمتری به دلایل مرتبط با اسلحه کشته می‌شوند. حدود ۴۷ درصد از مردم امریکا نیز طرفدار وضع قوانین سخت‌گیرانه‌تر برای کنترل خرید و فروش اسلحه هستند و تنها ۱۴ درصد خواهان آسان‌تر شدن این قوانین‌اند، هر چند حدود نیمی از امریکایی‌ها مدافعِ حق مالکیت شهروندان بر سلاح‌اند. اوباما یکی از شکست‌های دوره‌ی هشت ساله‌ی ریاست‌جمهوری خود را ناتوانی برای تغییر قوانین مربوط به اسلحه دانسته‌است. عدم تغییر قوانین مربوط به اسلحه، با وجود مطالعه‌های علمی پرشمار و خواست اکثریت نسبی مردم، یکی از نشانه‌های ناکارآمد شدن روندهای سیاسی در امریکا در سال‌های اخیر است؛ ولو در نظامی که نام دموکراسی به خود گرفته‌‌است.

دهم؛ در چند روز گذشته شهروندان بعضی کشورهای غربی برای ۴۹ کشته‌شده در کلوپ پالس مراسم بزرگ‌داشت برگزار کرده‌اند. ساختمان امپایر استیت نیویورک، برج ایفل پاریس، پل هاربر سیدنی، سی‌تی‌هال تلاویو، میدان ترافالگار لندن و میدان جندامنمارکت برلین در همبستگی با جامعه‌ی دگرباش امریکا به رنگ رنگین‌کمان - یکی از نشان‌های جهانی‌شده‌ی جامعه‌ی ال‌جی‌بی‌تی - درآمدند. حتی برنامه‌هایی در بانگوک تایلند، سئول کره‌ی جنوبی، دهلی هند و هنگ‌کنگ برای بزرگ‌داشت قربانیان برگزار شده‌. نفس برگزاری این بزرگ‌داشت‌ها پسندیده و قابل احترام است و وقتی توسط شهروندان عادی برگزار شود خبر از حساسیت جمعی و بیدار بودن وجدان اخلاقی انسان‌ها می‌دهد. اما به دشواری می‌توان به این سؤال نیاندیشید که چرا برای ۴۲ شهروند قندوز افغانستان که کمتر از شش ماه پیش با بمبارانِ یک بیمارستان توسط جنگنده‌های امریکایی کشته‌شدند، مراسم بزرگ‌داشتی برپا نشد. یا به دشواری می‌توان این پرسش را مطرح نکرد که چرا برای مسلمانان شیعه و سنی و مسیحیان و کُردهایی که به شکل غیرقابل‌باور و گاه حتی جلوی دوربین‌های پیشرفته در خاورمیانه و شمال افریقا توسط داعش کشته می‌شوند، شمعی برافروخته نمی‌شود. چرا کشته‌شدگانِ هواپیماهای بدون سرنشین امریکایی در یمن و پاکستان و سومالی لایق سوگ‌واری دانسته نمی‌شوند و چرا برای چند هزار فلسطینیِ قتل عام شده در نوار غزه هیچ پل و برج و ساختمانی - به جز آن‌ها که در غزه به رنگ خاک درمی‌آیند - تغییر رنگ نمی‌دهد؟ این پرسش‌ها برای زیر سؤال بردن بزرگ‌داشت کشته‌شدگان اورلاندو در شهرهای کشورهای دموکراتیک نیست. اما بعید نیست که رنگین‌کمانِ روی ایفل و ساختمان امپایر استیت برای میلیون‌ها رنج‌کشیده‌ای که در دنیای غرب زندگی نمی‌کنند چیزی جز یک نمایش آزاردهنده نباشد.
------------------------

(تصویر ماندگار زير مربوط به تظاهراتِ دگرباشانِ جنسی در لندن است. روی پارچه‌شان نوشته‌اند: «نه به اسلام‌هراسی، نه به نژادپرستی و فاشسیم، آری به برابری و تنوع.»)

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
53
5
‫نادر نادرپور‬‎'s profile photo‫لیتی مرد‬‎'s profile photomehdi paslar's profile photo‫محمدرضا مرادمهر‬‎'s profile photo
7 comments
 
خیلی عالی بود
 ·  Translate
Add a comment...
 
کرواتیِ معتقد به امام زمان

بخشی از جامعه معترض است که چرا شهاب حسینی جایزه‌اش را به امام زمان تقدیم کرده؛ گروهی او را «امل» نامیده‌اند که با آن که در مظاهر مدنیت و مدرنیته شرکت جسته و جلوی مخاطبان غربی خوش درخشیده، باز هم باورهای سنتی و خرافاتی و بنیادگرایانه‌ی شرقی دارد. گروهی نیز گفته‌اند عرصه‌ی عمومی جای بیان اعتقادات مذهبی نیست. برای فهمِ شهاب حسینی، او را متعلق به خانواده‌ی سنتی و مستضعف دانسته‌اند تا تصویر مرد کرواتیِ معتقد به امام زمان قابل هضم باشد.

اما باور شهاب حسینی و بیانِ عمومیِ آن، فی‌نفسه شکلی از «بنیادگرایی دینی» نیست؛ او نظام هستی را به دو دسته‌ی حق و باطل (با ما و بر ما) تقسیم نکرده و به نظر نمی‌رسد سودای قبولاندنِ باور و سبک زندگی خود را به دیگران داشته باشد. برای رسیدن به جایزه‌ی معتبر جشنواره‌ی کن نیز بیشتر نان بازو و استعداد خود را خورده‌ تا تظاهر به دین‌داری جلوی دوربین اصغر فرهادی.

در مقابل اما، اعتراض بخشی از جامعه به او در جهتِ فعال‌تر کردن شکاف‌های اجتماعی و ساختگیِ مذهبی/غیرمذهبی و املِ متعلق به طبقات پایین/روشن‌فکرِ طبقه‌ی متوسط است که پیش از آن که به کار هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز بیایند، به تقویت گفتمان و سیاست‌های خودی/غیرخودی‌ساز حاکمان کمک می‌کنند. پرخاش به او - ولو به نام دموکراسی‌خواهی و مبارزه با خرافه‌گری - آسان‌ترین اما غیرسیاسی‌ترین راه اعتراض به روایت‌های غالب از اسلام سیاسی است. مصافِ سکولاریسمِ ستیزه‌جو با باورهای مذهبی و دینی مردم، نه تنها خود شکلی از بنیادگراییِ غیردینی است و به نام دفاع از عقلانیت مدرن حق/باطل‌های تازه‌ای می‌سازد، بلکه خوارکِ ایدئولوژی بنیادگرایی دینی را نیز فراهم می‌کند.

شاید به جای حمله به شهاب حسینی‌ها، دو تلاشِ دیگر کارسازتر باشد: ۱) اعتراض به استفاده‌ی دولت/حکومت از باورهای دینی و مذهبی برای مشروعیت بخشیدن به دروغ و بی‌عدالتی، و ۲) تلاش برای فراهم آوردن شرایطی که یک بازیگر ایرانی اگر خواست بتواند جایزه‌اش را در یک جلسه‌ی عمومی به حضرت مسیح، بهاء‌الله، یا کارگران شلاق‌خورده‌ی آق‌دره نیز اهدا کند.

بیشتر دیده‌شدنِ کرواتی‌های معتقد به امام زمان که ساختگی بودن آن دوگانه‌ها را نشان‌مان بدهند، نیاز جامعه‌ی ماست.

telegram.me/AliAbdiTelegram

-----------------------------------------
پی‌نوشت: گویا دسته‌ی سومی نیز معترض‌اند که شهاب حسینی جایزه را در فرانسه به مردم اهدا کرده و در تهران نیز به امام زمان. می‌گویند نمی‌شود به دو تاشان تقدیم کرد. پرسش ساده این است که چرا نمی‌شود؟ هم آن اهدای اولی نمادین است، هم این دومی. او صاحب جایزه است. اولی خبر از مردم‌دوستی‌اش می‌دهد، دومی از باورهای مذهبی‌. راه اعتراض به شکل استفاده‌ی حاکمان از دین، مؤاخذه‌ی دین‌داران نیست.
 ·  Translate
72
3
abol ala's profile photonooshin ka's profile photoMindcancer سرطان ذهن‎'s profile photo
3 comments
 
چند نفر تو اون مراسم امام زمان عج رو مي شناختن؟ براي همين اونجا فقط از مردممون ياد كرد وگرنه شبيه احمدي نژاد مي شد كه توي مجمع عمومي دعاي فرج مي خوند.
 ·  Translate
Add a comment...
 
درباره‌ی ریاست مجلس و رأی نیاوردن عارف


برخلاف یادداشت اکثر تحلیل‌گران، مطمئن نیستم نامزدی عارف برای ریاست مجلس لزوماً تصمیم نادرستی بوده‌‌باشد. تلاش او برای نشستن بر کرسی ریاست، به نظرم، پاسخ‌گویی به انتظار بخشی از رأی‌دهندگان بود و سوای نتیجه‌ای که حاصل شد، پای‌بندی او به توافق نانوشته بود با طیف قابل‌توجهی از حامیان لیست امید. از این رو، نامزدی او را وفای به عهد با رأی‌دهندگان می‌دانم که هر چند به شکست انجامید، اما وزن مشخص‌تری از لیست امید در مجلس به دست داد و این پیام را برای شهروندان داشت که زور لیست امیدی‌ها به طرف مقابل نرسید؛ نه این‌که پشت پرده ساخت‌وپاخت کردند.

نتیجه‌ی رأی مردم اما در رأی نیاوردن عارف برای کرسی ریاست خود را نشان نمی‌دهد. مشارکتِ فعالِ امیدوارانِ عمل‌گرا در انتخابات مجلس هفت اسفند باعث شده که مرکز ثقل قوای نیروهای سیاسی تا جایی به سمت حامیان دولت/اصلاح‌جویان/اصول‌گرایان معتدل کشیده شود که پایداری‌های مخالف لاریجانی در مجلس نهم، امروز برای ریاست او در مجلس دهم شادمانی کنند. آن‌ها هیچ نامزدی را برای کرسی ریاست معرفی نکردند. رأی بالای مسعود پزشکیان - از معدود حامیان میرحسین موسوی در مجلس نهم - نیز قابل توجه است. از این روست که دست کم بخشی از هدف مشارکت‌کنندگان منتقد در انتخابات محقق شده‌است.

ریاست آسانِ لاریجانی و تشکیل فراکسیون اثرگذار و صد و چند نفره‌ی امید، محصول تلاش مردمِ مسئولیت‌پذیری بود که علی‌رغم بی‌مهری‌ها و محدودیت‌ها و حصر و حبس، شجاعت مدنی به خرج دادند و تلاش کردند سرنوشت جمعی‌شان را به دست خود تعیین کنند. مطالبه‌محوری و پیگیری خواست‌های قانونی و مدنی از نمایندگان وظیفه‌ی ما شهروندان در چهار سال آینده است.

حالا که انتخابات خبرگان و مجلس تمام شده، امیدوارم چه آن‌ها که رأی دادند و چه آن‌ها که در خانه نشستند، صبر نکنند تا دوباره چهار سال بگذرد و بحث‌های تکراری انتخاباتی و کارایی سیاست صندوق یا غیر آن را از آرشیو یادداشت‌هاشان بیرون بکشند. صندوق رأی تنها یکی از ابزارهای مهم و مؤثر شهروندان برای ایجاد تغییرات سیاسی و اجتماعی است، اما تنها ابزار نیست. هیچ دموکراسی پایداری بدون قدرت گرفتن جامعه و سازمان‌یافتن تشکل‌های مدنی و صنفی که در نزاع مردم و حکومت طرف اولی بایستند، به دست نمی‌آید.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
22
1
Mahdi mahdi's profile photo
 
خوب بود که این انتظار را مدیریت میکردند
 ·  Translate
Add a comment...
 

از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد.

از دوچرخه خورده‌ام زمین و استخوان ساعد هر دو دستم ترک خورده. از دانشگاه به خانه می‌آمدم و سرعتم زیاد نبود اما حواس‌پرتی کردم و چراغ قرمز چهارراه را دیر دیدم و آمدم ترمز بگیرم که فقط ترمز چرخ جلو را گرفتم و چرخ عقب بالا آمد و همان شد که چند متری در هوا به پرواز درآمدم. چند دقیقه قبل از آن که زمین بخورم داشتم با خودم می‌گفتم «عجیب است در این سی سال هیچ‌وقت دست و پایم نشکسته. حتماً حکمتی دارد!» دو دقیقه نشد که این اتفاق پیش آمد. در آن چند لحظه‌ای که میان آسمان و زمین بودم می‌دانستم که قرار نیست اتفاقی جز شکستن دست یا پاهایم بیافتد. نمی‌دانم چه‌مدت روی زمین بی‌حرکت بودم اما قبل از آن‌ که بدنم را تکان بدهم، ماشین آتش‌نشانی و آمبولانس و پلیس بالای سرم بودند. نیوهون شهر کوچکی است و جایی که من زندگی می‌کنم اغلب سفیدپوست‌اند و وضع مالی‌شان خوب، اما مهربانی و نگرانی‌شان به دلم نشست؛ آن هم برای یک مرد جوانِ غیرسفیدپوست ریش‌دار با لباس‌های از رنگ و رو افتاده.

در بیمارستان بعد از معاینه و عکس‌برداری گفتند نیازی به گچ‌گرفتن نیست و از قرار معلوم بعد از دو هفته اوضاع‌ به‌سامان می‌شود. با یک زن سیاه‌پوستِ میان‌سال رفیق شدم که درد تصادف با ماشین را تحمل می‌کرد و چند جوانِ تازه‌آمده از عربستان که یکی‌شان آسم داشت. بیمارستان دولتی (و زندان و آسایش‌گاه روانی) از بهترین فضاها برای آشنایی با مردم شهر است. هم زمان کافی برای شناخت یکدیگر وجود دارد، و هم دردهای مشترک جمعی می‌تواند پیوندهای دوستی عمیق‌تری را سبب شود.

دکترها برای تحمل درد دست‌ها، قرصی را برایم تجویز کرده‌اند که گویا مقداری مورفین دارد و آدم را به حال نشئه می‌برد. حال اعتیادآوری است! از شانزده قرص، ده تای دیگر مانده. گفتم این‌جا هم اطلاع دهم اگر کسی گیر چند تا قرص بود، برایش نگه دارم. اگر هم خواستید می‌توانید تشریف بیاورید دورهمی بزنیم بالا که عیش بی‌جمع مهیا نشود خداوکیلی! بماند که دوستان نیوهونی آن قدر محبت و بزرگواری و بخشندگی داشته‌اند که درد یادم رفته.

تا پیش نیاید آدمیزاد نمی‌فهمد که «قدر سلامتی خود را بدانید» شعار نیست. اما اغلب یادمان می‌رود و سلامتی در جریان عادی زندگی تبدیل می‌شود به عادت. خرق عادت را هم گفته‌اند - لابد از سر محافظه‌کاری - که موجب مرض است. روز اول نمی‌توانستم دستگیره‌ی در خانه را بچرخانم یا شیر آب را باز کنم. غذا خوردن و آب آشامیدن هم افتاده‌بود روی دوش آدم‌های نازنینی که شرمنده‌شان هستم. خوشبختانه الآن وضعم بهتر است. هنوز هفتاد و دو ساعت از اتفاق نگذشته اما - خدا را شکر - حالا می‌توانم دست چپم را خم کنم و از پس بعضی کارهای شخصی‌‌ام برآیم؛ از جمله نوشتن این یادداشت— هر چند کند و با طمأنینه‌ی بیشتر.

گویا در این هفتاد و دو ساعت در شبکه‌های اجتماعی هم خون و خون‌ریزی به پا بوده؛ ایشالا که حسین خودش به فریادمان برسد.
 ·  Translate
67
Mohammad Ghaderi's profile photoRoya Z.'s profile photomah sa's profile photo
3 comments
mah sa
+
2
3
2
 
من که میبینم سفید پوستین خودتون 
 ·  Translate
Add a comment...
 
داستان یک ویزا

تابستان پارسال که می‌خواستم بروم کابل، کیفم را کولم انداخته‌بودم و رفته‌بودم کنسول‌گری افغانستان در نیویورک. فرمِ درخواست ویزا را پر کرده‌بودم، با دو قطعه عکس، و برگه‌ای که نشان می‌داد دانشجوی دانشگاه ییل هستم و برای پژوهش درسی به افغانستان می‌روم. با خوش‌روییِ کارکنان سفارت مواجه شده‌بودم و ویزایم را دو روزه صادر کردند. اعتبارش یک‌ماهه بود و وقتی رسیدم کابل با مراجعه به اداره‌ی مهاجرت یک ماه دیگر تمدید شد. در آن دو ماه خیلی چیزها از مردم افغانستان و کاربران شبکه‌های اجتماعی آموختم و امریکا که آمدم مشتاقانه انتظار می‌کشیدم تابستان امسال سر برسد و دوباره راهی شوم؛ این بار برای زندگی دو ساله.

اواسط خرداد امسال بود که مانند تابستان سال قبل کیفم را کولم انداختم و رفتم کنسول‌گری. انتظار داشتم قصه به همان روال پیش برود. این‌ بار اما مسئول کنسول‌گری گفت که چون قصد دارم بیش از یک‌ ماه در افغانستان بمانم، باید از طرف یکی از مؤسسه‌های تحقیقاتی در کابل نیز دعوت‌نامه داشته باشم. آن آقا گفت که بدون دعوت‌نامه، امکان صدور ویزا فراهم نیست.

در سفر قبلی با یک مؤسسه‌ی تحقیقاتی آشنا شده‌بودم و مدیر محترم‌ش دکتر صداقت* را می‌شناختم. به ایشان ایمیل زدم که قصه بدین قرار است و درخواست کردم اگر ممکن است دعوت‌نامه‌ای برایم بفرستند تا از طریق آن ویزا بگیرم. ایشان با روی خوش پذیرفتند و دعوت‌نامه‌‌ای ایمیل کردند. در آن دعوت‌نامه به موضوع پایان‌نامه‌ام نیز اشاره شده‌بود. بی آن‌که لازم باشد وارد جزئیات شوم و سرتان را درد بیاورم، موضوع پایان‌نامه درباره‌ی مردانگی، جنسیت و هویت و رفتارهای جنسی در افغانستان است. حدس زدم پرداختن به جزئیاتِ تحقیق ممکن است برای مسئولان کنسول‌گری کمی حساسیت‌برانگیز باشد. از دکتر صداقت درخواست کردم اگر ممکن است بعضی از کلمات متن دعوت‌نامه را تغییر دهند تا یک‌وقت مشکلی در صدور ویزا پیش نیاید. ایشان - که جای استاد بنده هستند - پذیرفتند و با کمی تغییر دعوت‌نامه‌ی جدیدی فرستادند.

دعوت‌نامه را به کنسول‌گری بردم و همراه مدارک دیگر به مسؤول مربوطه تحویل دادم. قرار شد دو روز بعد تماس بگیرند.

دو روز گذشت اما خبری نشد. روز چهارم تماس گرفتند. آقایی پشت خط آمد و گفت که مدارک ناقص است و باید یک معرفی‌نامه از طرف وزارت امور خارجه‌ی افغانستان نیز داشته باشم. اول فکر کردم اشتباه شنیده‌ام چون دفتر وزارت امور خارجه‌ی افغانستان در کابل است و متوجه نمی‌شدم که یک دانشجویِ ایرانیِ ساکنِ امریکا چه‌طور و تحت چه عنوانی می‌تواند از آن‌جا معرفی‌نامه بگیرد. دوباره پرسیدم تا مطمئن شوم سوء‌تفاهمی در کار نیست. آن آقای پشت خط مجددا تأکید کرد که بدون معرفی‌نامه از طرف وزارت امور خارجه‌ی افغانستان کارم پیش نمی‌رود.

همان روزها بود که من درگیر کار مشقت‌بارِ فروشِ وسایل خانه و آماده‌شدن برای سفر و ترک امریکا بودم. قراردادِ اجاره‌ داشت به پایان می‌رسید و باید خانه را مثل روز اول تحویل صاحب‌‌‌خانه می‌دادم. بعضی چیزها مثل کتاب و جزوه‌های درسی و لباس را هم باید بسته‌بندی می‌کردم تا قبل از سفر در یک انباری بگذارم و بتوانم دو سال بعد که برگشتم از آن‌ها استفاده کنم. این وسط، حقوق ماهانه‌ی دانشگاه نیز داشت قطع می‌شد. دانشجوهای دکترای رشته‌ی انسان‌شناسی در امریکا برای تأمین هزینه‌ی سفر و اقامت‌ و مطالعه‌ی مردم‌نگارانه‌ در کشور دیگر که به نوشتن پایان‌نامه ختم می‌شود، باید از مؤسسه‌های انسان‌شناسی و تحقیقاتی درخواستِ بودجه کنند. از این راه سرمایه‌ای برای سفر به دست‌ آورده‌بودم، اما تنها می‌توانستم آن را در افغانستان (و نه امریکا) و برای پرداخت هزینه‌ی زندگی و پژوهش در کابل خرج کنم. امکانِ ماندن در امریکا دیگر نبود؛ اما هنوز ویزای افغانستان نداشتم. شش هم‌کلاسی‌‌ام به کشورهای فلسطین، عمان، نپال، ژاپن، چین و هند رفته‌بودند. پروژه‌ی یک نفر هم در امریکا تعریف شده‌بود. فقط من مانده‌بودم و اضطرابی که هر روز بیشتر می‌شد.

به آقای دکتر صداقت زنگ زدم و قصه‌ای که برای ویزا پیش آمده‌بود را شرح دادم. ایشان از درخواست کنسول‌گری افغانستان تعجب کرد و اطمینان داد که حتما اشتباهی رخ داده چون - به گفته‌ی ایشان - نیازی به ارائه‌ی معرفی‌نامه از طرف وزارت امور خارجه نیست. دکتر صداقت گفت که یکی از دوستانِ با نفوذِ ایشان، آقای دکتر متین*، که از استادان با سابقه‌ی کابل است، با سفیر افغانستان در نیویورک رفیق است و می‌تواند پیگیر مسأله شود.

به پیشنهاد دکتر صداقت قرار شد فردای آن روز دوباره به کنسول‌گری بروم و از جناب سفیر بخواهم در صورت امکان با دکتر متین در کابل تماس بگیرند. دکتر صداقت اطمینان داد که هر مشکلی باشد با این تماس تلفنی حل خواهد شد.

فردای آن روز دوباره به کنسول‌گری رفتم. کنسول‌گری جایی بود در شرقِ محله‌ی کوئینزِ نیویورک که از ایستگاه مرکزی منهتن دو ساعت فاصله داشت. من در شهر نیوهون در دو ساعتیِ نیویورک زندگی می‌کردم و هر بار پیمودنِ مسیر خانه تا کنسول‌گری دست کم چهار ساعت زمان می‌بُرد.

چهارشنبه روزی بود. با هماهنگی با دکتر صداقت قرار شده‌بود ده صبح به وقت نیویورک، هفت نیم عصر به وقت کابل، داخلِ ساختمانِ کنسول‌گری باشم. پنج صبح از خانه بیرون زده‌بودم تا سر ساعت برسم.

ده آن جا‌ بودم اما سفیر هنوز نیامده‌بود. اسم و فامیل خودم و شماره‌ تلفنِ دکتر متین را روی یک کاغذ نوشتم و به منشیِ کنسول‌گری دادم. از ایشان درخواست کردم هر وقت سفیر آمد، کاغذ را به ایشان بدهد. معلوم بود کارکنان کنسول‌گری دکتر متین را می‌شناسند و برای ایشان احترام قائل‌اند. ته دلم روشن شده‌بود که گشایشی در کار است.

دو ساعت گذشت. سفیر (یا معاون ایشان) سرِ ظهر آمد. ماه رمضان بود و در افغانستان زمان افطار. منشی گفت که شماره‌ی دکتر متین را چند باری گرفته اما کسی جواب نمی‌دهد و به احتمال زیاد سر سفره‌ی افطار هستند. چند تا از مشتری‌های وسایل خانه تماس می‌گرفتند و باید به نیوهون برمی‌گشتم. اما چاره‌ای جز ماندن نبود. دو ساعت دیگر آن‌جا ماندم. حول و حوش ده شب کابل بود که منشی خبر داد تماس تلفنی برقرار شده‌است.

در مدتی که دکتر متین و سفیر (یا معاون ایشان) در اتاق با یکدیگر تلفنی صحبت می‌کردند، فکرم هزار جا رفت. سوای قرارداد خانه که داشت به پایان می‌رسید، از یک ماه پیش بلیط سفر به استانبول را خریده‌بودم و قرار بود همراهِ یک رفیقِ نازنین یک هفته آن‌جا باشم و از آن‌جا راهی افغانستان شوم. امکان تغییر برنامه‌ی سفر به آسانی فراهم نبود. اگر ویزایم صادر نمی‌شد نمی‌دانستم هفته‌های آینده را باید چه‌طور سپری کنم.

بیست دقیقه از مکالمه‌ی دکتر متین و سفیر گذشت. منشی رفت اتاقِ سفیر و آمد. گفت دکتر متین پشت تلفن با شما کار دارد. گوشی را از منشی گرفتم. اولین بار بود با دکتر متین هم‌کلام می‌شدم. بعد از سلام و احوال‌پرسی و عذرخواهی به خاطر ایجاد زحمت، از ایشان درباره‌ی ویزا پرسیدم. ایشان با صدای گرفته که خستگی در آن پیدا بود، گفت باید زودتر از این‌ها با وی تماس می‌گرفتیم و الآن دیگر «کار از کار گذشته» و کاری از دست ایشان ساخته نیست. دقیقا متوجه منظورشان نشدم. سؤال کردم اگر ممکن است بیشتر توضیح بدهند. گفت «از طریق دکتر صداقت پیگیری کنید.»

همان‌جا روی صندلی وسط کنسول‌گری وا رفتم. نتیجه‌ی پنج سال کار دانشگاهی، داشت دود می‌شد و می‌رفت هوا. امکان تغییرِ جغرافیای پروژه‌ از افغانستان به کشور دیگر به آسانی فراهم نبود. با تغییر جغرافیا، همه‌چیز عوض می‌شد؛ هم تئوری، هم روش تحقیق، هم پرسش‌ها، هم ادبیاتی که می‌بایست با آن درگیر می‌‌شدم. دو ماه پیش بود که از پروپوزالم در دانشکده دفاع کرده‌بودم و حتی تصور نوشتنِ پروپوزالِ تازه برای جغرافیایی جز افغانستان غیرممکن به نظرم می‌رسید. دست کم شش ماه زمان می‌بُرد تا بتوانم کار جدیدی ارائه دهم و مطمئن نبودم که اصلا امکانِ پیشنهاد یک پروژه‌ی تازه وجود داشته‌باشد. از این‌ها که بگذریم، پول زندگی را از کجا تأمین می‌کردم.

سرم را بالا آوردم. قاب کوچک اشرف‌غنی مثل تابستان سال قبل روی دیوار بود. روی دیوار روبه‌رو، قاب بزرگ‌تری بود مربوط به پیرمردی که وسط یک دشت روی تخت نشسته‌ و روزنامه می‌خواند. به جز من چند نفر دیگر هم در کنسول‌گری بودند. از داخل یکی اتاق‌ها صدای جر و بحث می‌‌آمد. مردی آمده‌بود پاسپورت‌ش را تمدید کند اما مثل این‌که وقت اداری تمام شده‌بود و داشتند تعطیل می‌کردند. مرد اصرار می‌کرد که از راه دور آمده و به خاطر خدا کارش را راه بیاندازند. مدت‌ها بود ندیده‌بودم کسی برای پیش‌‌رفت کار داخل یک نهاد دولتی این‌طور چانه بزند. تماس دکتر متین، قاب کوچک اشرف‌غنی و چانه‌زدن مرد، خبر از دستگاه بروکراتیک دولتی می‌داد که نوپا بود و غیرقابل‌پیش‌بینی.

از کنسول‌گری بیرون آمدم و به دکتر صداقت زنگ زدم. پرسیدم اگر ممکن است بدون رودربایستی بگوید چه مشکلی پیش آمده. گفت آن‌طور که از شواهد پیداست، موضوع پایان‌نامه‌ام سوء‌تفاهم ایجاد کرده و حساسیت‌برانگیز شده. گفت که خودش فردا می‌رود وزارت امور خارجه تا پیگیری کند.

باید حدس‌ش را می‌زدم. از سال ۲۰۰۱ به این طرف که پای روزنامه‌نگاران و فیلم‌سازان غربی به افغانستان باز شده‌بود، یکی از موضوعاتی که گاه‌وبی‌گاه توجه افکار عمومی غیرفارسی‌زبان را به خود جلب کرده‌بود، روابط بین مردها و رفتارهای جنسی شایع بین بخشی از جمعیت افغانستان بود؛ به طور خاص روابط جنسی با پسر بچه‌ها. چند تا از پرخواننده‌ترین مطالب نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست و گاردین از افغانستان درباره‌ی علاقه‌ی بعضی از فرماندهان جنگی به پسرها و مجالس رقص پسرها در جمع‌های مردانه است. بعضی از کارگردان‌ها و مستندسازهای غربی (و افغان) نیز در این سال‌ها با فیلم‌سازی در این‌باره به نام و نانی در جشنواره‌های بین‌المللی رسیده‌اند. موضوع پایان‌نامه‌ی من به طور خاص درباره‌ی «بچه‌بازی» و «هم‌جنس‌بازی» نیست، اما می‌توانستم حدس بزنم افرادی که مسئول بررسی پرونده‌ی متقاضیان ویزا هستند، در این‌باره احساس نگرانی کرده‌‌باشند.

درست یک هفته قبل از آن‌که به کنسول‌گری افغانستان بروم، رئیس‌جمهور افغانستان دستور داده‌بود تا یک کمیته‌ی مستقل به ادعای بعضی از رسانه‌های غربی مبنی بر شایع‌بودن «بچه‌بازی» در بعضی از ایالت‌های افغانستان و اداره‌های پلیس رسیدگی کند. پیش از این کمیسیون مستقل حقوق بشر در افغانستان (وابسته به سازمان ملل) نیز گزارش مفصلی درباره‌ی «بچه‌بازی» منتشر کرده‌بود و از دولت افغانستان خواسته‌بود اقدامات قانونی و فرهنگی لازم را برای «ریشه‌کن کردن این معضل اجتماعی» انجام دهد. چند ماه پیش هم چند نفر در هرات به اتهام ایفای نقش در فیلم یک مستندساز روسی درباره‌ی «بچه‌بازی» بازداشت شده‌بودند. دولت افغانستان - به درستی - نسبت به بازنمایی رسانه‌ای این کشور در غرب حساس است. در نتیجه عجیب نبود اگر سفر یک دانشجوی ایرانیِ مقیمِ امریکا برای پژوهش درباره‌ی مردانگی و جنسیت و هویت جنسی، حساسیت‌برانگیز بوده‌باشد.

من اما دوست‌دار افغانستان و مردم‌ش هستم. روایت‌هایی که تابستان سال گذشته از این کشور و مردم آن نوشتم، با عشق و شور و مراقبت همراه بوده؛ دست کم تلاش آگاهانه کردم که این طور باشد. افتخار می‌کردم که توانسته‌‌ام - در حد بضاعت خودم - روایت‌های دیگری از زندگی مردم افغانستان به زبان فارسی به اشتراک بگذارم و فضایی برای شناختِ بیشترِ بعضی ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها نسبت به یکدیگر فراهم کنم. موضوع پایان‌نامه‌ام لزوماً ارتباطی با آن‌چه که گفته‌شده‌بود نداشت و باید راهی برای برطرف کردن این سوء‌تفاهم پیدا می‌کردم.

آقای دکتر صداقت فردای آن روز به وزارت امور خارجه‌ی افغانستان در کابل رفت. قصه‌ی آن دیدار و اتفاق‌های روزهای بعد، از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. نتیجه حاصل نشد، زمان پرواز رسید و من مجبور شدم بدون ویزای افغانستان، امریکا را ترک کنم. کارهای مربوط به تحویل خانه (و خرده کارهای دیگرِ مربوط به تغییر حساب بانکی و مالیات و تلفن و پرداخت بدهی‌ها) به موقع انجام شده‌بود. دیگر هیچ بند و آجری در امریکا نداشتم. اما وقتی فرودگاه نیویورک را ترک می‌کردم نمی‌دانستم چه سرنوشتی انتظارم را می‌کشد.

ده روز استانبول ماندم. سفارت امارات به خاطر عید فطر یک هفته تعطیل بود. ویزای دوبی را کمی دیرتر از حد معمول گرفتم. چند روز پیش دوبی آمدم و با سلام و صلوات صبح اول وقتِ یکی از همین روزها رفتم سفارت افغانستان. مدارک را که تحویل می‌دادم، مسئول سفارت پرسید «آیا از وزارت امور خارجه‌ی افغانستان هم معرفی‌نامه داری؟» سرم را تکان دادم که نه… اما تابستان سال گذشته آن‌جا بودم و این بار هم اولین کاری که می‌کنم سر زدن به وزارت خارجه است.

صبح بود که صدای زنگ خانه آمد. مرد پست‌چی یک پاکت آورده‌بود. پاسپورتم. بازش کردم. صفحه‌ی اول و دوم و سوم را رد کردم... صفحه‌ی ششم‌ رسید. چشم‌نواز بود. به زبان فارسی به مرد پست‌چیِ گفتم که خیلی دمش گرم است و امیدوارم آرزوهایی که دارد برآورده شود. نفهمید. عربی این‌ها را بلد نبودم بگویم. اما از خنده‌ی چشم‌هایم فهمید که خیر است. او هم خندید. باهم خندیدیم.

ویزایم آمده‌‌‌‌است.
——————————

(*اسامی خاص و بعضی جزئیات را برای حفظ حریم شخصی افراد تغییر داده‌ام.)
 ·  Translate
225
3
‫حسین سیدی‬‎'s profile photo‫علی صادقی‬‎'s profile photo
36 comments
 
تبریک بخاطرنثرزیبایت...
 ·  Translate
Add a comment...
 
بازارچه‌ی خیریه‌

اگه ساکن تهران هستید و جمعه بعدازظهر وقت آزاد دارید، پیشنهاد می‌کنم سری به این بازارچه‌ی خیریه بزنید. راه افتادن بازارچه‌های خیریه در این چند سال از مجموعه کارهای زودبازده و روبه‌رشد و خلاقانه‌ است برای افزایش خیر جمعی و کاستن از آلام هم‌شهری‌ها. درآمد این بازارچه که گروه سبزینه راه انداخته صرف کمک به انجمن بیماری‌های خاص میشه. به امید موفقیت‌شون.
به آدرس: زعفرانیه، خ اعجازی، بالاتر از میدان اعجازی، روبه‌روی کوچه زنبق، داخل پارک ریحانه، سرای محله‌ی زعفرانیه
جمعه، ۵ عصر تا ۹ شب
 ·  Translate
25
2
Add a comment...
 
آمده‌ام ونکوور کانادا برای دیدن داداش. هوای بهاری معرکه است و شهر، در نگاه اول، خلوت است و آرام و پرصلح. سرعت زندگی کمتر از نیویورک است و آن اضطرابِ امریکایی دست کم جاهایی که امروز سر زدم پیدا نبود. آرامشِ شهر نه فقط در رانندگی مردم - که گویا برای گرفتن گواهینامه باید از هفت‌خوان رستم بگذرند - که در دویدن و دوچرخه‌سواری‌شان هم پیداست؛ نسبت به امریکاهایی که دیده‌ام با طمأنینه‌ی بیشتری می‌دوند و آهسته‌تر رکاب می‌زنند. احترام به گوش مشتری در بارها و رستوران‌ها هم به قدری است که صدا به آسانی از این طرف میز می‌رسد آن طرف. هر خیابانی که سر زدم دست کم چند نفر را دیدم که فارسی صحبت می‌کردند؛ از «شامپو گیاهی رو خریدی؟» تا «خاله نسرین دوباره شوهر کرد» و «بابا مامان بیایین می‌خوایم عکس بگیریم.» یک روز باید مطالعه شود که چه چیزی در عمق چشم و حالت صورت بعضی از ما ایرانی‌هاست که تا از کنار یکدیگر رد می‌شویم آژیرمان صدا می‌دهد. خوب‌ترین لحظه وقتی بود که دنبال یک شارژر برای موبایل می‌گشتم و از یک مشتری استارباکس به انگلیسی پرسیدم آیا امکانش هست از شارژرش استفاده کنم؟ سرش را بالا آورد و نگاه کرد و پرسید: «وِيت! ایز یور نِیم علی؟» گفتم «یس!» گفت «چه‌طوری بابا! منم! حمیدرضا!...» رفیق فیس‌بوکی بودیم. چه آدم گلی بود. قرار شد فردا بروم نمایشگاه‌‌ش.

تا دوشنبه‌ی هفته‌ی آینده ونکوورم. از دوستان قدیمی و تازه اگر کسی این‌جاست، خوشحال می‌شوم خبر بدهید و دیدار تازه کنیم.
 ·  Translate
68
Add a comment...
 
انتخابات کالیفرنیا

امروز سه‌شنبه هفتم ژوئن انتخابات درون‌حزبی دموکرات‌ها در شش ایالت، از جمله در پرجمعیت‌ترین ایالت امریکا - کالیفرنیا - برگزار می‌شود و تکلیف ۶۹۴ دلیگیت باقی‌مانده که توسط مردم انتخاب می‌شوند روشن خواهد شد. سوای نتیجه‌ای که امروز به دست می‌آید، پیش از این مشخص شده‌‌ که نه برنی سندرز نه هیلاری کلینتون به احتمال زیاد نمی‌توانند دلیگیت‌های لازم را برای انتخاب به عنوان نامزد نهایی حزب کسب کنند (۲۳۸۳ دلیگیت). کلینتون به ۵۷۴ دلیگیت دیگر نیاز دارد و سندرز به ۸۵۵ تا. در نتیجه نامزد نهایی حزب در مجمع عمومی دموکرات‌ها که بیست و پنجم جولای و با حضور سوپردلیگیت‌ها (اعضای بلندپایه‌ی حزب، سناتورها، اعضای کنگره، …) برگزار می‌شود مشخص خواهد شد. تا امروز نزدیک به ششصد سوپردلیگیت از هیلاری حمایت کرده‌اند و پنجاه نفر از برنی. اما رأی سوپردلیگیت‌ها می‌تواند تا روز برگزاری مجمع عمومی تغییر کند. امید برنی به پیروزی امروز در کالیفرنیا و تغییر رأی سوپردلیگیت‌هاست. بعید است رأی سوپردلیگیت‌ها به آسانی عوض شود اما اغلب نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که برنی سندرز نسبت به هیلاری شانس بیشتری مقابل ترامپ دارد.

دیشب اما یک اتفاق عجیب افتاد. ساعت هشت و بیست دقیقه‌ی شب، در حالی که برنی سندرز و طرفداران‌ش در برنامه‌ای در سانفرانسیسکوی کالیفرنیا جمع شده‌بودند، خبرگزاری اسوشیتدپرس خبر از انتخاب هیلاری به عنوان نامزد نهایی و پایان رقابت‌ها داد. پیش از این پیش‌بینی شده‌بود که ممکن است رسانه‌های جمعی در یک اقدام هماهنگ در شب قبل از انتخابات کالیفرنیا ناگهان هیلاری کلینتون را به عنوان نامزد نهایی حزب دموکرات معرفی کنند. کمپین برنی سندرز نسبت به این تقلب و دروغ رسانه‌ای هشدار داده‌بود. حتی اعضای بلندپایه‌ی حزب دموکرات به طور رسمی اعلام کرده‌بودند تا زمان برگزاری مجمع عمومی تکلیف نامزد نهایی مشخص نیست. اما چند ساعت بعد از اسوشیتدپرس، سی‌ان‌ان خبر را کار کرد و صبح امروز سه‌شنبه نیز صفحه‌ی اول نیویورک‌تایمز مزین به عکس وزیر امور خارجه‌ی سابق امریکا بود با این تیتر که «کلینتون، تاریخ‌ساز شد.» کمپین سندرز بلافاصله به این حقه‌ی رسانه‌ها پاسخ داد: «ما تلاش می‌کنیم رأی سوپردلیگیت‌ها را تا روز مجمع تغییر دهیم؛ به خصوص که بسیاری از ایشان ده ماه‌ پیش از شروع رقابت‌ها از هیلاری حمایت کرده‌بودند.»

اما سوای این اعداد و ارقام، اهمیت کمپین برنی سندرز در این یک سال چه بود؟ در چه بستر سیاسی و اقتصادی اتفاق افتاد و چه دست‌آوردهایی برای فرهنگ سیاسی امریکا داشت؟ نقاط قوت و ضعف آن چه بود و چرا سندرز نتوانست در نهایت رأی بیشتری از طرف مردم نسبت به رقیب خود کسب کند؟ آیا «انقلاب سیاسی» سندرز رخ داد؟ چرا سندرز در کسب رأی اقلیت‌ها آن‌طور که باید موفق نبود و سفیدپوست‌ها و جوان‌ترها حامیان اصلی‌اش بودند؟ محبوبیت سندرز (و ترامپ) در سال ۲۰۱۶ را چگونه می‌توان فهمید و تفسیر کرد؟ موانعی که جلوی رشد کمپین سندرز را گرفتند چه بودند؟ میراث نامزد هفتاد و چهارساله‌ی سوسیالیست دموکرات برای آینده‌ی امریکا چیست و کمپین او چه تأثیراتی بر نظام حزبی، انتخابات، دموکراسی و گفتمان‌های رسمی سیاسی خواهد گذاشت؟ آیا طرفداران او در صورت انتخاب کلینتون به عنوان نامزد نهایی باید از وی حمایت کنند؟

سعی می‌کنم در یادداشتی در دو هفته‌ی آینده به این پرسش‌ها پاسخ دهم. خوشحال می‌شوم اگر شما نیز نظرتان را درباره‌ی هر کدام از پرسش‌ها که دوست داشتید در کامنت‌ها بنویسید.

امیدوارم برنی در کالیفرنیا پیروز شود.
 ·  Translate
39
1
Mostafa Mohammadi's profile photoAmir Aavani's profile photo
2 comments
 
برای من جالب بود که ان‌بی‌سی زود تر از بقیه این خبر را منتشر کرد... و امروز صبح سی‌ان‌ان و بقیه (برای کم نیاوردن و یا خواننده جمع کردن) خبرهای مشابهی منتشر کردن...
 ·  Translate
Add a comment...
 
نتیجه‌ی رأی مردم

۲۵ بهمن ۸۹، میرحسین و شیخ از مردم دعوت کرده‌بودند تا برای همراهی با انقلاب تونس و مصر به خیابان‌ بیایند. حاکمیت فکر می‌کرد با گذشت یک سال و چند ماه از ۸۸، کار جنبش سبز تمام شده و قرار نیست اتفاقی بیافتد. حضور مردم اما چشم‌گیر و غافل‌گیرکننده‌ بود. فردای آن روز ۲۲۳ نماینده‌ی مجلس هشتم بیانیه‌ای را امضا کردند و با ادبیاتی تهدیدآمیز خواهان اشد مجازات برای موسوی و کروبی شدند. آن‌ها پیام خود را «پیام ملت ایران» نامیدند. شهاب‌الدین صدر متن بیانیه را خواند و رسایی و زاکانی و حسینیان پیش افتادند تا در صحن علنی شعار «مرگ بر موسوی و کروبی و خاتمی» سر داده شود. صدا و سیما پوشش کامل و گسترده داد. رسانه‌های امنیتی چند صد خبر و گزارش کار کردند و خواهان پیگیری «خواسته‌ی ملت» شدند. تا شب که خبر رسید اجازه‌ی خروج میرحسین و کروبی از خانه‌شان داده نمی‌شود.

مجلس هشتم و نهم، تنها دو صدای بلندِ مخالف‌خوان داشت: مسعود پزشکیان و علی مطهری. هر دو به خاطر حمایت از میرحسین و شیخ تهدید به مجازات شدند. قوه‌ی قضائیه گفت دستور برخورد می‌دهد. علی مطهری به خاطر انتقاد از تصمیم حاکم مبنی بر ادامه‌ی حصر، توسط «نمایندگان ملت» کتک خورد.

حالا ۱۹۳۰ روز از ۲۵ بهمن گذشته‌؛ رسایی افتاده دنبال رفع توقیف ۹ دی. زاکانی برگشته به کلاس چند نفره‌ی دانشگاه. خبری از حسینیان و صدر نیست. پزشکیان و مطهری اما - با پشتکارِ امیدوارانِ عمل‌گرا - شده‌اند نایب‌رئیس اول و دوم مجلس. گویا «پیام ملت» جور دیگری تعبیر شده‌است.

پیش از انتخابات مجلس، مطهری (و عارف) قول داده‌‌بودند اگر منتخب مردم شوند، مطالبه‌ی رفع حصر را با جدیت پیگیری کنند. امروز نوبت عمل به وعده‌هاست. مخصوصاً حالا که دولت و مجلس در این‌باره هم‌نظرند.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
90
17
Aria Malek's profile photomehdi paslar's profile photo‫حجت علیزاده‬‎'s profile photo
4 comments
 
وای به حال مجلسی که اولویت کاریش باشه رفع حصر از فتنه گران ، اونم تو همچین اوضاعی.
البته نباید فراموش کرد که مطهری دامادش بر اریکه ی ریاست تکیه زده بایدم بی بهره نباشه !
حالا شما هر اتفاقی افتاد که به نفعتون بود ربطش بدین به انتخاب ملت و هر وقت هم اتفاقات برخلاف میل شما شد ، تقلب شده و دستان دیگری در کار است.
 ·  Translate
Add a comment...
 
درباره‌ی انتخاب احمد جنتی به ریاست خبرگان

امروز احمد جنتی به عنوان رئیس جدید مجلس خبرگان انتخاب شده‌است. بعضی از کاربران شبکه‌های اجتماعی - چه بعضی از لیبرال‌های حامی تحریم و انزوای ایران و چه بعضی از چپ‌هایی که نگاه بالا به پایین به مردم دارند و مردم را «گوسفند» خوانده‌اند - از این اتفاق ابراز شادمانی کرده‌اند. به باور ایشان انتخاب جنتی نشان می‌دهد شرکت مردم در انتخابات، اشتباه بوده‌است.

هم‌صدایی این دو گروه و هم‌پوشانی تحلیل‌هاشان اتفاقی نیست؛ پیش از این نیز در مقاطع مختلف (مثل توافق هسته‌ای و انتخابات ریاست‌جمهوری) تحلیل‌های مشابهی ارائه داده‌اند. چشم امید یکی به نیروی خارجی و فشار «جامعه‌ی بین‌المللی» برای نجات ایران است و دیگری به قبیله‌گرایی و تنزه‌طلبی روی آورده و تلاشی برای فهم دلایلِ تصمیم‌های سیاسی مردم و گفت‌وگو با ایشان نمی‌کند.

اما هدف عده‌ی قابل توجهی از مردم از شرکت در انتخابات مجلس خبرگان امسال، رساندن هاشمی به ریاست مجلس نبوده‌است. با رد صلاحیت بی‌سابقه‌ای که پیش از انتخابات خبرگان صورت گرفته‌بود، این اتفاق نمی‌افتاد. هدف اما، اولاً، جلوگیری از ورود بعضی چهره‌های شاخصِ جناح تندرو به خبرگان بود (که در تهران محقق شد و اهمیت نمادین و سیاسی داشت تا جایی که هیأت حاکم آن را «خسارت» خواند) و دوم تشکیل یک اقلیت مؤثر که در بزنگاهِ تاریخی پیش‌رو در انتخاب رهبر یا شکل ادامه‌ی نهاد رهبری مداخله و چانه‌زنی کند.

از این رو انتخابِ احمد جنتی به عنوان رئیس مجلس خبرگان، اتفاقی غیرعادی نیست. انتخاب او حتی می‌تواند نشان از اهمیتِ مضاعفِ صندوق رأی داشته‌باشد؛ جنتی به عنوان نفر آخر و با رأی ناپلئونی وارد خبرگان شد و اگر بخشی از کسانی که در انتخابات شرکت نکردند تصمیم دیگری گرفته‌بودند، رئیس‌ فعلی نیز امکان حضور در خبرگان پنجم را پیدا نمی‌کرد. او هم‌چنین ۵۱ رأی در خبرگان آورده در حالی که برای انتخاب رهبری به ۵۹ رأی این مجلس نیاز است.

اقلیتی که در خبرگان شکل گرفته، بخشی از توازن قوای نیروهای سیاسی ایران در سال‌های آینده را شکل می‌دهد و ممکن است در کنار عوامل پرشمار دیگر به تصمیم‌ جمهوری‌خواهانه‌تری بیانجامد که به نفع خیرعمومی ایرانیان تمام شود. صندوق رأی در ایران - با وجود محدودیت‌های آشکار - «یکی» از ابزارهای مهم و مؤثر برای ایجاد تغییرات اجتماعی و سیاسی است. انتخاب نفر شانزدهم تهران به ریاست خبرگان نشان می‌دهد که قدرت راست افراطی در نهادهای تصمیم‌گیر کم نیست و اراده به نادیده‌گرفتن رأی مردم دارد. از همین روست که تقدیم دو دستی صندوق رأی به هیأت حاکم در هیچ انتخاباتی هوش‌مندانه نخواهد بود.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
61
14
Makan objeparvar's profile photo
 
این تحلیل ها که اگه همه رفته بودن و جنتی نمی اومد یه تجاهل خیلی گنده داره و سعی داره ضعف اصلاح‌طلبان در سیاست ورزی رو بندازه کردن تحریمی ها.
آقا جان جنتی نماینده یه جناح/حزب/تفکر هست. اگه اون هم از تهران انتخاب نشده بود، لاریجانی و ۵۰ نفر دیگه بودن که به یکی از خودشون رای بدن. اتفاقا برای اصلاح‌طلبان خوب شد چون الان میتونن بی عرضگی خودشون گردن دیگران بندازن
 ·  Translate
Add a comment...
Work
Occupation
dismantling the order
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
New Haven
Contact Information
Home
Email
Story
Introduction
student.
Education
  • Yale University
    PhD Anthropology, 2011 - present
  • Central European University
    MA Gender Studies, 2009 - 2011
  • Sharif University of Technology
    B.Sc. Mechanical Engineering, 2004 - 2009
Basic Information
Gender
Decline to State