Profile

Cover photo
‫علی عبدی‬‎
Attends Yale University
Lives in New Haven
19,260 followers|5,752,000 views
AboutPosts

Stream

 
یک دعوت‌نامه‌ی عمومی
--------------------

بیش از پنجاه خانه را در سراسر کابل دیدم و بالاخره - با کمک خدای بزرگ - جایی را که می‌خواستم پیدا کردم. بیست روز پیش که وارد خانه شدم چیزی از تاریخ آن نمی‌دانستم. با پرس و جو از این و آن اما کم‌کم فهمیدم که خانه را شصت سال پیش یک هنرمند افغانستانی ساخته و پیش از آن‌که ارتش شوروی افغانستان را اشغال کند، محل دید و بازدید اهل فرهنگ و موسیقی و شعر کابل بوده‌است. ارتش سرخ که آمد، خانه را نیروهای نزدیک به شوروی‌ اشغال کردند و بعد که روس‌ها رفتند، خانه به تصرف مجاهدین درآمد. در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد شمسی به احتمال زیاد نیروهای منتسب به طالبان در این خانه زندگی کرده‌اند تا کرزی آمد و خانه دوباره در اختیار فرزندان آن هنرمند سال‌های دور قرار گرفت. این روزها که در خانه تنها هستم، حضور روحِ آقای هنرمند در اتاق‌های خانه حس می‌شود. در بیست روز گذشته که کمتر از احوال خودم و زندگی روزانه نوشتم، مشغول رنگ‌کاری و مرمت و تعمیر و حل مشکلات کوچک و بزرگ خانه بودم. خرید وسایل و تمیزکاری و آشنایی با اهل محل هم چند روزی طول کشید. امشب با تنی خسته اما با دلی سرشار از امید و آرزو و مثبت‌اندیشی می‌توانم بنویسم که خانه آماده است و قابل زندگی. خوشحالم که زندگی‌ام بعد از سال‌ها دوری از ایران دوباره وزن گرفته‌ و دارد کم‌کم معنا پیدا می‌کند.

چند خط زیر، یک دعوت‌نامه‌ی عمومی است.

یک سال پیش برای اولین بار به کابل آمدم، دو ماه ماندم و از آن روز تا به حال، از آدم‌های پرشماری شنیدم که دوست دارند به افغانستان بیایند اما راه و چاه را بلد نیستند، نسبت به امنیت سفر نامطمئن‌اند، و نمی‌دانند اگر به افغانستان آمدند کجا بمانند. ممکن است دو پرسش اول را نتوانم به خوبی جواب دهم، اما پاسخ به سؤال آخر دست کم از حالا به بعد سرراست است: اگر به کابل آمدید و دنبال جای موقت می‌گشتید، یکی از اتاق‌های این خانه در اختیار شماست.

بدون تعارف‌های معمول، می‌خواهم از همه‌ی ایرانی‌های سراسر دنیا که این‌جا را می‌خوانند و در رشته‌ای تخصص دارند و علاقه دارند به مردم افغانستان خدمت کنند، دعوت کنم به کابل بیایند. اگر فیلم‌ساز هستید، یا عکاس، یا روزنامه‌نگار، یا موسیقی‌دان، یا نوازنده، یا نقاش، یا نویسنده، یا در کار نشر کتاب، یا بازیگر تئاتر، یا معلم نابینایان، یا مربی کوه‌نوردی، یا پزشک و استاد دانشگاه، و می‌خواهید از تخصص‌تان برای افزایش خیرجمعی در افغانستان و کاهش آلام مردم و افزایش شادی‌شان استفاده کنید، این خانه در اختیار شماست. اگر در رشته‌ای تخصص دارید اما نمی‌دانید آیا امکان استفاده از تخصص شما در کابل هست یا نه و می‌خواهید برای پرس‌وجو و امکان‌سنجی و بالا پایین کردن شرایط به کابل بیایید، می‌توانید تا زمانی که در این شهر هستید در این خانه بمانید. اگر فکر می‌کنید در کاری تخصص ندارید اما می‌خواهید به افغانستان سفر کنید و کابل و بامیان و بدخشان و مزارشریف و پنج‌شیر و هرات و قندهار را از نزدیک ببینید و از تجربه‌ی سفرتان برای ایرانیان و افغانستانی‌هایی که شما را می‌خوانند بنویسید، قدم‌تان در کابل روی چشم است. اگر اصلا دل‌تان هوای سفر به کشور همسایه را کرده‌است و نگران امنیت سفر هستید، اما یک چیزی ته دل‌تان می‌گوید که قرار نیست برای‌تان اتفاقی بیافتد و آن‌قدر انرژی مثبت اطراف‌تان هست که شما را در راهی که می‌خواهید پیش بگیرید یاری می‌کند، از حالا به بعد یک رفیق در کابل دارید که درِ خانه‌اش به روی‌تان باز است.

اگر ساکن ایران هستید (یا پاسپورت ایرانی دارید)، برای آمدن به افغانستان باید درخواست ویزای یک ماهه‌ی توریستی کنید. سفارت افغانستان در تهران در خیابان عباس‌آباد، خیابان پاکستان است، نبش کوچه‌ی چهارم. چیزهایی که لازم دارید یک پاسپورت با حداقل شش ماه اعتبار است، دو قطعه عکس سه در چهار، فیش واریزی مبلغ هشتاد یورو، فرم درخواست ویزا و گواهی سلامت. اگر خارج از ایران زندگی می‌کنید، گواهی سلامت نیاز ندارید. فرم درخواست ویزا را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید:
http://bit.ly/2cXhAS8

برای اخذ گواهی سلامت در شهر تهران - آن‌طور که پرس و جو کردم - می‌توانید به هر پزشک عمومی که می‌شناسید مراجعه کنید. بلیط رفت و برگشت هواپیما از تهران (یا مشهد) به کابل هم - با توجه به شرکت هواپیمایی و زمان رزرو بلیط - بین هشتصد هزار تا یک‌میلیون و چهارصدهزار تومان است. اگر مدارک‌تان آماده باشد، صدور ویزا چند روز بیشتر طول نمی‌کشد.

می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند به افغانستان سفر کنند اما به راحتی نمی‌توانند موانع عینی و ذهنی که سر راه‌شان هست را کنار بزنند. از حالا به بعد در معادله‌هایی که در ذهن خود می‌سازید، یک آدمِ ساکنِ کابل را هم تصور کنید که اگر خودش هم مشغول باشد، خانه‌اش در اختیار شماست؛ مخصوصاً اگر هدف‌تان از سفر، خدمت به مردم افغانستان یا یادگیری از ایشان و آشنایی با فرهنگ کشور همسایه باشد. من قاعدتاً نمی‌توانم به همه‌ی سؤال‌های مهم شما پیش از سفر پاسخ دهم و اطلاعات کافی و قابل اعتنا برای پرسش‌های خوبی که می‌پرسید ندارم. اما اگر سؤال عمومی و فراگیری داشتید، رودربايستى نكنيد و بپرسید. در حد اطلاعاتی که دارم پاسخ می‌دهم.

در بیست روز گذشته با وجود آن‌که خانه هنوز آماده نبود‌، دوستان افغانستانی پرشماری مهربانی کردند و به این‌جا آمدند. درهای این خانه به روی ایشان باز است؛ هر چه باشد، آن‌ها صاحب‌خانه‌‌‌‌های اصلی‌اند. امیدوارم که این رفت‌و‌آمدها سبب خیر برای مردم افغانستان شود.

به امید دیدارتان در كابل در روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی که از راه می‌رسند.

با مهر و احترام
علی
 ·  Translate
69
12
‫علی عبدی‬‎'s profile photoElham Fiction's profile photoali delavar's profile photo
16 comments
 
+علی عبدی خیلی بزرگوارید. ممنون
 ·  Translate
Add a comment...
 

یک هنرمند ساکن کابل - که از نزدیک نمی‌شناسم‌ش - تصویرِ ستایش آن دختربچه‌ی شش ساله‌‌ی مهاجر افغانستانی را که در ورامین ایران مورد آزار جنسی قرار گرفت و به قتل رسید، روی دیوارهای سه خیابان منتهی به سفارت ایران، وسط میدان شیرپور (جنب سفارت) و حتی روی دیوارهای بتونی جلوی سفارت کار کرده و زیر آن نوشته «دختری به نام… ستایش». می‌دانم که به زحمت این کار را کرده، چون منطقه‌ی شهرنو و چهاراه شیرپور که سفارت ایران در مجاورت با آن قرار گرفته، بیست و چهار ساعته توسط نیروهای پلیس و امنیتی افغانستان مراقبت می‌شود و بعید است آن‌ها به او اجازه‌‌ی این کار را داده‌باشند. با توجه به تکنیکی که هنرمندِ افغان استفاده کرده‌، می‌شود حدس زد که بعضی دیگر از طرح‌های انتقادی سطح شهر کابل هم از او باشد. مسئولان سفارت (یا پلیس افغانستان) روی بعضی از طرح‌ها - مخصوصا آن‌ها که روی دیوار بتونی سفارت کار شده - رنگِ آبی پاشیده‌اند تا طرح پیدا نباشد. مسافران تاکسی که از آن منطقه رد می‌شوند و محل کارشان جای دیگر شهر است، لزوماً طرح را ندیده‌اند، اما ساکنان منطقه و دکان‌دارها ستایش را می‌شناسند. در بازگوییِ قصه‌‌‌های ستایش - که لزوماً مشابه یکدیگر نیست - محتاط‌اند، اما وقتی اعتماد کنند برای‌تان می‌گویند که ستایش دختری افغانستانی بود که در ایران سر او «بی‌ناموسی» شد و به قتل رسید.
------------

پى‌نوشت: دوستان ساكن ايران نوشته‌اند كه اين كار "شواتير" است و پيش از كابل در تهران كار شده.
 ·  Translate
78
1
Hirbod Azarmanesh's profile photoali delavar's profile photo‫محمدرضا مرادمهر‬‎'s profile photo
3 comments
 
واقعا باید لعنت فرستاد به اون کسانی که این کارو کردن
 ·  Translate
Add a comment...
 
از روایت‌های روزانه

۱) یک گروه تئاتر افغانستانی به نام «میم» از کابل آمده تهران تا در جشنواره‌ی سالیانه‌ی تئاتر عروسکی شرکت کند. نام کارشان «شیرین» است و با استفاده از سایه روی دیوار و نوای دَمبوره، افسانه‌ی چهل‌دختران - که از قصه‌های سینه‌به‌سینه نقل‌شده‌ی قوم هزاره است - را اجرا می‌کنند. پیش از این، چند اجرای موفق در کابل داشته‌اند و چند روزی مهمان ایران هستند. اگر ساکن تهران هستید، پیشنهاد می‌کنم فردا (جمعه) یا پس‌فردا (شنبه) ساعت ۵ عصر به تالار استاد انتظامی خانه‌ی هنرمندان بروید و کارشان را ببینید. اعضای گروه هم‌چنین مشتاق هستند با رسانه‌های داخل ایران درباره‌ی پیشینه‌ی گروه، وضعیت هنرِ تئاتر در افغانستان و مبادله‌های فرهنگی دو کشور گفت‌وگو کنند. اگر از اهالی رسانه هستید و مایل به گفت‌وگو با ایشان‌اید، محبت می‌کنید خبر بدهید تا شماره‌ی مدیر گروه را برای‌تان بفرستم.

۲) یکی از دوستان افغانستانی موفق شده بورسیه‌ی تحصیل در رشته‌ی مطالعات خاورمیانه را در مقطع کارشناسی ارشد از وزارت علوم ایران بگیرد. او یکی از چند ده دانشجوی افغانستانی است که امسال موفق به اخذ بورسیه‌ شده‌اند. محل تحصیل این آدمِ خوش‌دل و باروحیه و باپشتکار، شیراز است و شنبه شب (پس‌فردا) آن‌جا می‌رسد. کسی را در شهر نمی‌شناسد و در هفت روز اول، تا زمانی که ثبت نام کند و بتواند خوابگاه یا اتاق مستقل بگیرد، نیاز به همدلیِ یک رفیق خوب دارد. آیا دوست بزرگواری از شهر شیراز این‌جا را می‌خواند که بتواند در این یک هفته میزبان این دانشجوی خوش‌صحبتِ افغانستانی شود؟ اگر امکانش برای‌تان بود لطفا یک پیام روی فیس‌بوک بگذارید تا شما را به یکدیگر وصل کنم. پیشاپیش از محبت و بزرگواری‌تان ممنونم.

۳) دیشب موقع حمله به دانشگاه امریکایی کابل با چند تا از رفقایِ مهمان‌نوازِ افغانستانی بودم و شام می‌خوردیم. خبر که آمد، نگران آدم‌هایی شدم که در دانشگاه می‌شناختم. چند بار زنگ زدم اما نتوانستم با ایشان ارتباط بگیرم. دوستانِ افغانستانی اما می‌گفتند شاید بهتر باشد این چند ساعتِ باهم‌بودن‌مان را با خواندن خبرهای انفجار تلخ نکنیم. قصه این است که انتحاری و انفجار و جنگ به بخشی از زندگی عادی شهروندان افغانستان تبدیل شده و دیگر به راحتی حساسیت برنمی‌انگیزد. شنیدنِ جمله‌ی «محله‌ی دارلامان انتحاری شده» به همان‌ اندازه عادی است که «دیشب رفته بودیم رستورانت باربکیو.» به جز آن چند نفری که مستقیماً درگیر یک انفجار هستند - مثل سربازهای اردوی ملی و خانواده‌ی زخمی و کشته‌شده‌ها - جریان زندگی اغلب مردم بدون تغییر طی می‌شود.

۴) به همین خاطر است که نشست و برخاست با مردم «عادی» افغانستان - شیریخ‌ ساز، موتروان، گِل‌کار، نانوا، شاروالی - اهمیت دارد. هر چه ارتباط بیشتری با ایشان داشته باشید و از سفره‌ی ایشان نان بخورید و آن‌ها را به خانه‌ی خود مهمان کنید، احساس امنیت بیشتری می‌کنید و سلامت روانی بهتری دارید. در مقابل، زندگی با خارجی‌ها یا افغانستانی‌‌های متعلق به طبقه‌ی الیت می‌تواند دلهره‌آور باشد. به جز نگاه بالابه‌پایینی که گاه نسبت به دیگر شهروندانِ افغان دارند، اغلب داخل یک حبابِ رسانه‌ای و ایدئولوژیک زندگی می‌کنند و قضاوت‌شان از اتفاق‌های روزانه، متأثر از موقعیت اقتصادی و اجتماعی بهترشان نسبت به بقیه‌ی مردم است. امیدوارم اگر با گروه دوم ارتباط دارم، کیفیتِ رابطه‌‌‌های دوستانه‌ام با گروه اول خوب بماند؛ آن‌ها نبض جامعه‌اند و وجدان اخلاقی‌ را بیدار نگه می‌دارند.

۵) امروز لیگ جدید فوتبال افغانستان با برگزاری یک جشن در ورزشگاه هفت‌هزاری نفری کابل آغاز شد. مراسم از چند شبکه‌ی تلویزیونی و رادیویی پخش شد و خانم آریانا سعید خواننده‌ی معروف افغان برای تماشاگرانی که چند صدنفرشان زن بودند، ترانه اجرا کرد. تماشای صورت‌ خندان تماشاگران و اشتیاقی که برای تماشای بازی داشتند - آن‌هم درست یک روز بعد از حمله‌ی انتحاری به دانشگاه - شوق‌آفرین و زندگی‌بخش است. از همین مردم یاد می‌گیرم که امیدم را به آسانی از دست ندهم. اگر دانشگاه باز شد، دوباره برای تدریس به آن‌جا خواهم رفت.

به امید خدای بخشنده و مهربان که همه چیز دست اوست.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
65
AnahiTa M's profile photoAbdolkhaliq Jamali's profile photosamane hazara's profile photo
26 comments
 
خوب وبد رو موافقم همه جا هست 
 ·  Translate
Add a comment...
 
دولتِ نامستقر

ویزایم هفت روز دیگر باطل می‌شد. سفارت افغانستان در دوبی ویزای توریستی یک ماهه صادر کرده‌بود. باید کاری می‌کردم.

با یک هنرمند ایرانیِ کاردرستِ ساکنِ کابل دوست بودم. او یک آقایی را در ارگ ریاست‌جمهوری می‌شناخت به نام محمد محمدی*. پیش‌تر هم نام آقای محمدی را از بی‌بی‌سی فارسی شنیده‌بودم. هنرمندِ کاردرست از آقای محمدی پرسیده‌بود آیا امکان تبدیل ویزای توریستی به ویزای کاری وجود دارد؟ آقای محمدی گفته‌بود نه، اما شماره‌ تلفنِ آقای توان‌مند، مدیرکل بخش تشریفات وزارت امورخارجه را به هنرمندِ کاردرست داده‌بود تا به دستِ من برساند. به آقای توان‌مند زنگ زدم. گفتم از طرف آقای محمدی زنگ می‌زنم و قصه را شرح دادم. آقای توان‌مند گفت بلند شوم بروم وزارت امورخارجه. رفتم آن‌جا و برای ایشان توضیح مفصل‌تری دادم که در دو دانشگاه مشغول به کار شده‌ام و می‌خواهم ویزای توریستی‌ام را به ویزای کاری تبدیل کنم. آقای توان‌مند در پاسخ گفت که بدون ترک افغانستان و درخواست مجدد، امکان تبدیل ویزا نیست اما پیش از سفر باید از طرف آن دو دانشگاهی که در آن‌ها مشغول به کار شده‌ام دعوت‌نامه داشته‌باشم و دعوت‌نامه‌ها را به تأیید وزارت کار و امور اجتماعی برسانم. ایشان گفت که در وزارت کار سراغ آقای خوش‌سیما مدیرکل امور اتباع خارجی را بگیرم. تشکر کردم و آمدم بیرون. باید از دو دانشگاه دعوت‌نامه می‌گرفتم. رفتم دانشگاه اول. گفتند که چون قرارداد ما با شما پاره‌وقت است نمی‌توانیم برای‌تان دعوت‌نامه صادر کنیم. رفتم دانشگاه دوم. منت گذاشتند و دعوت‌نامه را صادر کردند. دعوت‌نامه را به وزارت کار و امور اجتماعی بردم. گفتم با آقای خوش‌سیما مدیرکل امور اتباع خارجی کار دارم. گفتند این‌جا فردی به نام خوش‌سیما نداریم. گفتم مطمئن‌اید؟ گفتند بله و اضافه کردند شاید دنبال آن خوش‌سیمایی هستی که مدیرکل اداره‌ی امور بَشَری است. گفتم نمی‌دانم اما آدرس‌ آن اداره کجاست؟ گفتند آن طرف شهر است. تشکر کردم و رفتم آن طرف شهر. پرسیدم این‌جا آقایی به نام خوش‌‌سیما دارید؟ گفتند بله مدیر کل است، کارت چیست؟ گفتم من از طرف آقای توان‌مند می‌آیم. آغوش گشودند و من را به اتاق آقای خوش‌سیما راهنمایی کردند. وارد که شدم گفتم ببخشید نمی‌دانم شما همان آقای خوش‌‌سیما هستید یا نه، اما آقای توان‌مند من را این‌جا فرستاده‌اند. آقای خوش‌سیما خوش‌آمد گفت و یاد دوران دانشگاه کرد که با آقای توان‌مند هم‌کلاسی بوده‌اند. قصه‌ی ویزا را برای ایشان تعریف کردم. با خوش‌رويى توضیح داد که باید دعوت‌نامه‌ای که از دانشگاه گرفته‌ام را به وزارت کار ببرم تا پای نامه را مهر بزنند. گفتم ولی من الان از وزارت کار می‌آیم و آن‌جا خبری نبود. گفت برگرد وزارت کار و سراغ آقای دشوارپسند مدیر کل امور مربوط به مهاجران را بگیر. خودم هم الآن به ایشان زنگ می‌زنم که کارت را راه بیاندازد. از اداره‌ی امور بشری بیرون آمدم و دوباره رفتم آن طرف شهر، وزارت کار. سراغ آقای دشوارپسند را گرفتم. گفتم از طرف آقای خوش‌سیما می‌آیم. گفتند آقای دشوارپسند جلسه دارند و یک ساعت دیگر خلاص می‌شوند. اجازه گرفتم در همان دفتر بمانم تا کار ایشان تمام شود. با روی باز پذیرفتند و چای و میوه مهمانم کردند. جلسه‌ی آقای دشوارپسند تمام شد و خدمت ایشان رسیدم. قصه را شرح دادم. آقای دشوارپسند با صبر و حوصله توضيح داد كه مسأله به وزارت كار مربوط نيست و باید به اداره‌ی امور بشری بروم. گفتم اما من همین یک ساعت پیش از اداره‌ی امور بشری آمده‌ام و خدمت آقای خوش‌سیما بودم و ایشان شما را معرفی کردند. گفت که آقای خوش‌سیما اشتباه کرده و مثل همیشه به حرف‌های ایشان خوب گوش نداده وگرنه من را پیش ایشان نمی‌فرستاد. گفتم حالا چه کنم؟ گفت برگرد پیش آقای خوش‌سیما و از ایشان سراغ آقای خوش‌سفر را بگیر. آقاى خوش‌سفر مسئول امور مربوط به مهاجران متقاضی کار است و کارت را راه می‌اندازد. دوباره آمدم این طرف شهر و از آقای خوش‌سیما پیگیر آقای خوش‌سفر شدم. آقای خوش‌سیما گفت آقای خوش‌سفر رفته مأموریت و تا یکشنبه برنمی‌گردد. گفتم ولی ویزای من چند روز دیگر باطل می‌شود. گفت مسأله‌ای نیست و امکان تمدید ویزای توریستی وجود دارد. گفتم چه‌طور؟ گفت برو وزارت اطلاعات و فرهنگ و سراغ آقای کاردان مدیر کل بخش توریسم را بگیر. ایشان کارت را راه می‌اندازد. تشکر کردم و از اداره‌ی امور بشری بیرون آمدم و رفتم وزارت فرهنگ. سراغ آقای کاردان را گرفتم. گفتند ایشان از وزارت فرهنگ به جای دیگری منتقل شده‌ و دیگر در بخش توریسم نیستند. گفتم چه کنم؟ گفتند برو پیش آقای خیرخواه در افغان‌تور نزدیک گالری ملی.

دیگر خسته شده بودم. رفتم جایی که آدرس داده‌بودند. یک نگهبان جوان دم در نشسته‌بود چای می‌خورد. گفتم لالا جان! گفت بفرما! گفتم یک هنرمند کاردرست من را به آقای محمدی در ارگ معرفی کرد و از طریق ایشان به آقای توان‌مند در وزارت امورخارجه معرفی شدم و ایشان من را پیش آقای خوش‌سیما فرستاد و از آن‌جا رفتم پیش آقای دشوارپسند و بعد فهمیدم باید آقای خوش‌سفر را می‌دیدم که گویا ایشان رفته‌ مسافرت و آقای کاردان هم نبود که کارم را راه بیاندازد. این‌جا آقای خیرخواه دارید؟… گفت خیرخواه که نداریم اما کارت چیست؟ گفتم می‌خواهم ویزای توریستی‌ام را یک ماه تمدید کنم. گفت این که کاری ندارد. کپی پاسپورت و یک عکس می‌خواهد؛ ویزایت فردا حاضر است.

ویزای توریستی‌ام با راهنماییِ نگهبان جوانی که دم در نشسته‌بود یک ماه تمدید شد. برای گرفتن ویزای کاری باید یک آخرِ هفته بروم دوبی و برگردم.

———————————————

مهمان‌نوازی، احترام، خوش‌خلقی و خوش‌صبحتیِ آدم‌هایی که در وزارت‌خانه‌های مختلف دیدم و تلاش صادقانه‌اى كه براى حل مسئله كردند شوق‌آفرین بود؛ آن هم براى یک ایرانى-- هر چند نوپا بودنِ دولت در افغانستان و تازگیِ روندهای بروکراتیک، ممکن است باعث سرگردانی آدم‌ها شود. دسترسی «خارجی‌ها» به ارگ رياست‌جمهورى و مدیرکل و معاون وزارت‌خانه‌ها - متأسفانه - آسان‌تر از دسترسی شهروندان افغانستان به ایشان است. این دسترسی ممکن است گاهی برای خارجی‌هایی که در افغانستان کار می‌کنند توهم‌آفرین باشد؛ مخصوصاً آن‌ها که از غرب آمده‌اند. امیدوارم با سر و سامان گرفتن نظام اداری و دولتی و قانون‌مندتر شدنِ روندها در افغانستان، خیر عموم شهروندان این کشور بیش از گذشته لحاظ شود.

(*اسامى مستعار است.)
 ·  Translate
90
hussain sanee's profile photo
 
خدا قوت.
 ·  Translate
Add a comment...
 
برکت حبیب‌الله

in order to read the story in English, please scroll down

سه روز پیش که قصه‌ی حبیب‌الله را نوشتم و از شما آدم‌های خوب دنیا دعوت کردم او را به زندگی برگردانیم، فکر نمی‌کردم در کمتر از یک ساعت مبلغ مورد نیاز فراهم شود. حجم خیرخواهی و نیک‌دلی‌ و انرژی مثبت‌تان، زندگی‌بخش بود. یک نفر پیشنهاد کرد که به تنهایی همه‌ی پول را بپردازد. چند نفر در کانادا و سوئد پیام فرستادند که می‌توانند به حبیب‌الله کمک کنند تا بعد از دوره‌ی لیسانس برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور برود. چند نفر دیگر پا پیش گذاشتند که هر ماه مبلغی را برای چند دانش‌جوی افغانستانی هزینه کنند. حتی چند تا از روزنامه‌های افغانستان تماس گرفته‌اند و می‌خواهند با حبیب‌الله گفت‌وگو کنند تا با شرح آن‌چه که برای او پیش آمد جلوی اتفاق‌های مشابه را در آینده بگیرند.

حجم پیام‌های پرمهر آدم‌های خوب دنیا برای یک جوان افغانستانی که او را از نزدیک نمی‌شناسند شوق‌آفرین بود. خاطر اعتمادی که به من کردید ممنونم. این اعتمادِ جمعی یک سرمایه است و برای من مسئولیت می‌‌آورد. با افتخار تلاش می‌کنم مسئولیت‌م را با مراقبت و دقت و صحت به شکلی ایفا کنم که این سرمایه برای هم‌دلی‌های بعدی بیشتر و عمیق‌تر شود.

در این سه روز به کمکِ چهارصد و پنجاه نفر که هر کدام بین ۱۰ تا ۱۰۰ دلار در این فعالیت جمعی شریک شدند، کمی بیشتر از سیزده‌هزار دلار جمع شده‌است. سه هزار و پانصد دلار از آن طبق قرار قبلی به حبیب‌الله می‌رسد. حبیب‌الله متعهد شده که در قبال آن، برای یک سال به طور رایگان به آن دسته از دانش‌‌آموزان افغانستانی که بضاعت مالی ندارند ریاضی درس بدهد.

شاید حکمت آن چه که برای حبیب‌الله پیش آمد همین بوده‌ که دانش‌آموزان و دانش‌جویان بیشتری به تحصیل بازگردند. امروز جمعه ۲۲ مرداد است. صفحه‌ای که برای حبیب‌الله ساخته‌ شده‌بود تا چهار هفته‌ی دیگر باز خواهد ماند. اگر خواستید در این هم‌‌دلی شریک شوید - ولو با پنج دلار - به این‌ وب‌سایت سر بزنید؛ یا اگر صلاح دانستید آن را به اطلاع دوستان‌تان برسانید:
https://goo.gl/aziKtx

کمک‌هایی که در چهار هفته‌ی آینده جمع‌آوری شود، به آن دسته از دانشجویان و دانش‌‌آموزان افغانستانی می‌رسد که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را نداشته‌اند؛ بسیاری از ایشان مانند حبیب‌الله ادم‌های با استعداد و تلاش‌گر و خیرخواهی هستند که می‌توانند سرمایه‌ی آینده‌ی افغانستان باشند.

آدم‌های بخشنده‌ی زیادی از ایران می‌خواستند مشارکت کنند اما به خاطر تحریم‌ها و محروم بودن ایران از نظام بین‌اللمی بانکی نتوانستند. حالا راهی پیدا شده‌است. اگر ایران زندگی می‌کنید، کافی است یک پیام روی فیس‌بوک (یا اینستاگرام یا تلگرام یا همین‌جا پلاس) برای من بفرستید تا برای‌تان یک شماره‌حساب بفرستم. مبلغ جمع‌آوری شده در آن حساب از طریق صرافی به دست من خواهد رسید.

من در یک ماه آینده با مؤسسه‌های آموزشی، دانشگاه‌ها، نهادهای مدنی، فعالان اجتماعی و افرادی که تجربه‌ی کار طولانی در حوزه‌ی آموزش را در افغانستان داشته‌اند مشورت می‌کنم تا بهترین راه‌های هزینه‌‌کردنِ این کمک‌ها را پیدا کنم. نحوه‌ی هزینه‌‌ی کمک‌ها را با پیگیری و دقت و ذکر جزئیات روی همین صفحه (و تلگرام و وبلاگ) به اطلاع‌تان خواهم رساند.
——————————

یادداشت زیر را حبیب‌الله نوشته؛ در همان چند ساعت اول بعد از فراخوان. روی فیس‌بوک برای من فرستاده‌بود. از او پرسیدم آیا دوست دارد آن را با دیگران نیز شریک شود؟ روی کاغذ نوشت و برایم فرستاد؛

«دقیقا همون جای که اون شب نشسته بودم نشسته ام دارم کامنت ها را میخوانم. از بس که هیجان فرا گرفته از بس که خوشحالم از جای خود بلند شده نمیتانم. بر عکس اون شب که زنده‌ گیم بر باد رفته بود نمیتانستم از جایم بلند شم.

مطمنم اگر تمام دنیا را با تمام موجوداتش روی یک پله ترازو بگذارن و خوشی های من را در پله دگر به یقین میتوانم بگم خوشی های من سنگینی میکنه.

نه ازینکه یک مقدار پول در حساب جمع شده. بخاطر خوشحالم که میبینم تا هنوز که هنوز است در گوشه گوشه این دنیا چیزی بنام شرافت وجدان انسانیت در قلب انسانها نفس میکشد.

و مهمتر خوشحالی این انسانها را که میبینم حسن نیت شان را با خود میگم که تا انسانی در این دنیا باقیست نباید نا امید بود.

با احترام
حبیب‌الله»
-----------------
Habibullah is a 21-year-old young man from Afghanistan. He quitted school, left his job and sold whatever he had to immigrate to Canada and work at a Hotel in Vancouver. The night before his flight to Dubai to pick up his visa, he realized that all the emails he had received from the Hotel, the Canadian Immigration Office, and the Visa Department are fraudulent. We want to raise $3500 to help Habibullah save his life. In return, Habibullah has committed to teaching mathematics to a group of Afghan students for free

Every one dollar beyond the $3500 goal will be given to Afghan students who cannot continue their education for financial reasons
The details of all the spendings and the latest updates will be available on the page we've created for the cause

The page can be found at: https://goo.gl/aziKtx
 ·  Translate
130
9
J Yaghoobi's profile photoMARAL GHOLAMI's profile photo
2 comments
 
خطو نگاه خخخخ
 ·  Translate
Add a comment...
 
می‌خواستند من را به دامادی بگیرند
----------------

اولین بار که از یک افغان درباره‌ی زندگی‌اش در ایران پرسیدم و روایت‌ش را شنیدم سر ذوق آمدم. آقا کریم - که در کابل تاکسی‌رانی می‌کرد - زمان طالبان به ایران رفته‌بود و در تهران در یک کارخانه در پست نگهبانی مشغول به کار شده‌بود. آن‌قدر کارش خوب بود و اعتماد صاحب کار، حاج احمد آقا، را جلب کرده‌بود که بعد از چند ماه مدیریتِ یکی از بخش‌های کارخانه را به او سپرده‌بودند و بیست کارگر زیر دست‌ش کار می‌کردند. از خودش کاربلدی و جنم نشان داده‌بود و کم‌کم شده‌بود دست راست حاج احمد. همسر و دختران حاج احمد را از نزدیک می‌شناخت و آن‌قدر مورد اعتماد بود که «حاج احمد فامیل خود ره سر مه اعتبار می‌کرد.» به قول خودش اگر سرنوشت اجازه می‌داد شاید با یکی از همان دخترها وصلت می‌کرد و داماد خانواده‌‌ی حاج احمد می‌شد. طالبان که سقوط کرد و کرزی که آمد، برگشته‌بود به کابل و شرایط جوری عوض شد که نتوانسته‌بود دوباره به تهران برود. سال‌ها گذشته‌بود و در کابل تشکیل خانواده داده‌بود اما «حاجی احمد از پانزده سال فَطَره تلفن می‌زنه حالمه پرسان می‌کنه، میگه بیا تهران پیش خودم کار کو.»

روایت بعدی را چند روز بعد از آقا نجیب‌الله شنیدم. او هم مثل آقا کریم در دهه‌ی چهارم زندگی موهایش سفید و صورت‌ش تکیده شده‌بود و در کابل تاکسی‌رانی می‌کرد. برایم گفت که زمان طالبان به ایران مهاجرت کرده‌بود و در یک زمین کشاورزی در رفسنجان کرمان مشغول به کار شده‌بود. صاحب‌کارش، حاج آقا ناصر، از آدم‌های بانفوذ کرمان بود و از صادرکنندگان اصلی پسته. لیاقت و پاک‌دستی و پشتکارِ آقا نجیب‌الله را که دیده‌بود، دست‌ش را گرفته‌بود و او را از زمین کشاورزی برده‌بود به یک شرکت تجاری در کرمان. آقا محمد هشت سال در آن شرکت به عنوان معاون بخش فروش و بعد راننده‌ی شخصیِ حاج ناصر کار کرده‌بود. ماحصل‌ش شده‌بود خرید یک خانه‌ی نوساخت در کرمان. آن‌طور که خودش می‌گفت بعد از هشت سال کار، با او مثل یکی از اعضای خانواده‌‌ برخورد می‌کردند و همسر و دختر حاج ناصر او را مثل پسر و برادر خود می‌دانستند. گویا یک‌بار هم حاج ناصر برای آقا نجیب‌الله از یکی از دخترهای فامیل گفته‌بود و آقا نجیب‌الله را تشویق کرده‌بود برود خواستگاری. اما طالبان که رفت، آقا نجیب‌الله عطای تشکیل زندگی در ایران را به لقایش بخشید و برگشت کابل. آقا نجیب‌الله گفت که حاج ناصر هنوز هم موقع سال تحویل زنگ می‌زند و جویای احوال او و خانواده‌اش می‌شود.

قصه‌ی بعدی را از آقا شیرعلی شنیدم. مرد چهل ساله‌ای که ده سال پیش از ایران برگشته‌بود و در یک بنگاه معاملات ملکی در کابل کار می‌کرد. وقتی از او درباره‌ی تجربه‌ی زندگی‌اش در ایران پرسیدم، خدا را شکر کرد و گفت که در ایران کار و کاسبی خوبی داشته. «ما ماشین‌ سنگین وارد می‌کردیم. بیل‌مکانیکی، لودر، بلدوزر، لیفتراک... خدا ببخشد حاجي یعقوب ره. مقصد مه ره مثل پسر خودش دوست می‌داشت. یگ دفعه پلیس آمد کمپنی پرسان کرد این افغانی کیه د اينجا کار می‌کنه؟ مه ره دستگير کرد برد حوزه. حاج یعقوب امو شب آمد حوزه با پولیس جنجال کرد که شیرعلی از قوم ماست. امر حوزه پیش مه آمد معذرت خواست که اون رقم برخورد کرده‌بودند.» آقا شیرعلی برایم گفت که عزیزکرده‌ی خانواده‌ی حاج یعقوب شده‌بود و حتی «دختر حاج یعقوب پیش مه حجاب نمی‌کرد.» چند سال که گذشت، آقا شیرعلی مسئولیت تازه‌ای گرفت و دست‌مزدش بیشتر شد و مسئولیت نظارت بر چند کارگر شرکت را دست‌ش دادند. تا این که طالبان رفت و دولت تازه سر کار آمد و با وجود آن‌ که از زندگی‌اش در ایران راضی بود، به کابل برگشت. این‌جا اما زمین‌گیر شد و دیگر امکان برگشت به ایران فراهم نبود.

قصه‌ی بعدی را از آقا میراحمد شنیدم… بعدی را از آقا عبدالله… بعدی را از اویس… بعدی را از آقا بشیر… شباهت روایت‌ها عجیب بود. بین ده‌ها روایتی که از مردهای افغانِ ساکن کابل - که در ایام جوانی و زمان طالبان به ایران مهاجرت کرده‌‌بودند و امروز چهل سالگی خود را در کابل می‌گذارنند - شنیدم، پنج عنصر مشترک بود: ۱) آن‌ها در ایران زندگی خوبی داشته‌اند؛ ۲) به سرعت در کارشان پیشرفت کرده‌اند و چند کارگر زیر دست ایشان کار کرده‌است؛ ۳) مورد اعتماد صاحب‌کار و خانواده‌ی او بوده‌اند؛ ۴) به طور خاص رابطه‌ی خوبی با همسر و دختران صاحب‌کار داشته‌اند و احتمال داشته داماد خانواده بشوند؛ و ۵) هنوز هم بعد از پانزده‌سال با صاحب کار و خانواده‌اش در ایران تماس تلفنی دارند.

اما یک جای کار می‌لنگید. چه‌طور می‌شد باور کرد کسانی که با ایشان در تاکسی و سرک و دکان و فروشگاه گفت‌وگو کردم خاطره‌های یکسان از کارفرماهاشان داشته باشند؟ چه‌طور ممکن بود چند کارخانه‌دار و مدیر و تاجر و سرمایه‌دار ایرانی تصمیم گرفته‌باشند دخترشان را به وصلت یک مرد افغان دربیاورند در حالی که فرزندی که از این وصلت حاصل می‌شد حتی از داشتن شناسنامه‌ هم محروم بود؟ با تبعیض‌های آشکار و پنهانی که از سوی دولت و بخشی از مردم ایران علیه افغانستانی‌های مهاجر در دهه‌ی هفتادِ شمسی اعمال شده‌بود چه‌طور می‌شد تصور کرد که اغلب مردان افغان که در آن سال‌ها در ایران زندگی کرده‌اند خاطره‌های تا این اندازه خوش‌آیندی از زندگی در تهران و کرمان و اصفهان و شیراز داشته باشند؟ افغان‌های مهاجری که حتی برای سفر از یک استان به استان دیگر با مشکل مواجه بودند و نمی‌توانستند حساب بانکی باز کنند، چگونه صاحبِ خانه و ماشین و سرمایه شده‌اند؟ کدام کارفرما به ایشان اجازه می‌داده که مسئولیت چند کارگر دیگر را برعهده بگیرند بدون آن‌که عواقب حقوقی برای ایشان در پی داشته باشد؟

ذوقی که بعد از شنیدن روایت اول داشتم کم‌کم رنگ باخت. قصه چیز دیگری بود.

متوجه شدم روایت‌هایی که می‌شنوم لزوماً بازگوییِ واقعیتی که در گذشته اتفاق افتاده‌‌است، نیست. قصه‌هایی که مردهای زحمت‌کش و دریادلِ افغان که در این یک ماه با ایشان هم‌کلام شده‌ام تعریف می‌کنند بخشی از تلاش آن‌ها برای روبه‌رو نشدن با خاطره‌‌هایی در گذشته‌ است که لزوماً خوش‌آیند نبوده‌. در مواجهه با یک ایرانی‌ِ پرسش‌گر که از تجربه‌ی آن‌ها در ایران می‌پرسد، شاید هیچ روایتی در فرهنگِ خانواده-محورِ افغانستان به اندازه‌ی «قرار بود داماد آن خانواده‌ی ایرانی بشوم» کرامت‌آفرین و احترام‌برانگیز نباشد. تازه فهمیدم که طرح این پرسش که «ایران که بودید چه کار می‌کردید؟» تا چه اندازه می‌تواند خشونت‌بار و نادرست باشد. پرسش من - با آن لهجه‌ای که هنوز نشان می‌دهد از ایران یا هرات هستم - مردان پابه‌سن‌ گذاشته‌ی افغان را در موقعیتی قرار می‌دهد که شایسته نیست. آن‌ها با روایتی که نقل می‌کنند، و گذشته‌ای که دوباره در زمان حال می‌‌سازند، تلاش می‌کنند جلوی هجوم گذشته را بگیرند و کرامت خود را حفظ کنند. بازسازی گذشته از دل تبدیل خاطره‌‌های رنج به نوستالژی‌های شیرین، بخشی از تلاش هر روزه برای برخورداری از یک زندگیِ شرافت‌مندانه است؛ تلاشی که لزوماً به چشم نمی‌آید.

یاد گرفته‌ام که طرح این پرسش در گفت‌وگوهای روزانه درست نیست. امیدوارم کسی را نرنجانده باشم. روابط قدرتی که در پسِ این پرسشِ ساده نهفته است را باید جدی گرفت. همه‌ی ما نسبت به آن‌چه که در ایران برای مهاجران افغانستانی پیش آمد - و پیش می‌آید - مسئول هستیم.

telegram.me/AliAbdiTelegram

 ·  Translate
100
3
Mostafa Moghadam's profile photo‫علی عبدی‬‎'s profile photoali delavar's profile photo
12 comments
 
سلام
مي خواستم يه توضيح بديد حالا يا اينجا در کامنت ها يا در يک پست مجازا که احتمال کانديداتوري دکتر سندرز بعد از بيماري هيلاري چقدره?
 ·  Translate
Add a comment...
 
یک روز عادی در کابل

ساعت نزدیکِ یازده شب بود. با مهمانِ تازه از راه رسیده در رستوران «برگ» مجاور پارک شهر نو نشسته بودیم. به جز ما سه نفر مشتری دیگری در رستوران نبود و آشپزخانه داشت غذای آخر را آماده می‌کرد. صحبت‌مان گل کرده‌بود که - ناگهان - زمین - بی‌ آن که خبر کند - از جا کنده شد. شیشه‌های بزرگ رستوران به طرفة‌العینی از جا درآمد و ترک خورد و پرت شد به سمت صندلی‌های خالی از مشتری. صدای خُرد شدن شیشه‌‌ها و پاشیدن‌شان روی زمین به قدری بهت‌آور بود که دست کم برای چند لحظه هوش‌ از سرمان برد. سراسیمه از جا بلند شدیم به سمت دیگر رستوران رفتیم. چند گارسون و کارگری که در رستوران مانده بودند به طرفی که ما نشسته‌بودیم دویدند. انگار تمامِ حجمِ ساختمانِ دوطبقه‌ی رستورانِ برگ تکان خورده‌بود و داشت محتویات‌ش را می‌جوید.

در بین آن همهمه یکی گفت بخوابید روی زمین. چند نفر بی‌درنگ روی زمین خوابیدند. چند تای دیگر خم شدند و خود را پشت یک صندلی آهنی بزرگ که آخر رستوران قرار داشت کشاندند. ترس و دلهره‌ای که در چهره‌ی کارگران افغانِ رستوران می‌دیدم تازگی داشت. نمونه‌اش را در این یک ماه بین شهروندان کابل ندیده‌بودم. یکی گفت بروید اتاق پشتی. ما کنار دروازه‌ی اتاق پشتی ایستاده‌بودیم و حرکت آدم‌ها و اشیا را نظاره می‌کردیم. هر کس به سمتی می‌دوید و شیشه‌های بیشتری زیر کفش‌هایش خرد می‌شد. این‌طور به نظر می‌رسید که کارکنان و مدیریت رستوران برای این اتفاق آمادگی ندارند. معلوم نبود مسئولیت هر کس چیست و در این مواقع چه‌طور باید از خود یا دیگری مراقبت کرد. حتی آن چند سربازی که دم دروازه ایستاده‌بودند هم نمی‌توانستند هراسِ حاضرانِ در سالن را کنترل کنند.

در آن چند لحظه‌ی اول از فکر هر سه‌ نفرمان گذشت که شاید به رستوران حمله شده‌است. صدا به قدری مهیب بود که انگار چند متر آن طرف‌تر انتحاری شده و مهاجمان دارند تلاش می‌کنند وارد رستوران شوند. اما این حدس نمی‌توانست درست باشد. رستوران برگ بیشتر محل رفت و آمد افغانستانی‌ها بود و خارجی‌ها معمولاً آن‌جا نمی‌آمدند. دلیلی نداشت به این رستوران حمله شود، مخصوصاً که چند ساعت پیش به وزارت دفاع حمله شده‌بود و برنامه‌ریزی برای چند حمله‌ی جداگانه در یک روز در کابل کمی دور از ذهن به نظر می‌‌رسید. از دو کارگری که آن گوشه پناه گرفته‌بودند پرسیدم چه شده؟ نمی‌دانستند. خاک خیابان بلند شده‌بود و تاریکیِ هوا جلوی دید را می‌گرفت. چند نفر داشتند بیرون رستوران داد و هوار می‌کردند. جلوی دروازه‌ی مکان‌های عمومی و شناخته‌شده‌ترِ کابل - مثل همین رستوران برگ - چند مأمور با تفنگ می‌ایستند تا امنیت‌ مردم را تأمین کنند. اما دقیقاً معلوم نبود دعوای بیرون سر چیست.

چند نفری که بیرون رستوران جر و بحث می‌کردند داخل آمدند. کارکنان رستوران که کم‌کم از پشت میز و صندلی‌ها بیرون آمده‌بودند، دوباره سراسیمه به سمت اتاق پشتی دویدند. فهمِ این‌که چه اتفاقی دارد می‌افتد برای ما سه نفر آسان نبود. مأمورها که معلوم بود از جای بالاتری آمده‌اند دستور دادند همه‌ی چراغ‌های رستوران خاموش شود. حالا فقط نورِ چند موبایل‌ رستوران را روشن می‌کرد. هیچ ماشینی از خیابان رد نمی‌شد و منطقه‌ی شلوغ شهر نو در سکوت مطلق بود. شوک لحظه‌های اولیه گذشته بود و خبر دهان‌به‌دهان بین کارکنانِ رستوران پیچید که به ساختمان وزارت کشور یا جایی نزدیک به آن که در ضلع دیگر پارک قرار داشت حمله شده‌است. ما در دویست‌متری محل انفجار بودیم و موج انفجار به رستوران رسیده‌بود. تنها صدایی که در سکوت شب به گوش می‌رسید صدای تیراندازی در آن طرف پارک بود که معلوم می‌کرد مهاجمان چند نفرند و حمله تازه آغاز شده‌است.

یک ربع در رستوران ماندیم. یکی از مدیران رستوران از طبقه‌ی دوم پایین آمد و ما را به اتاق خود برد. گفت هیچ گپی نیست و خطری رستوران را تهدید نمی‌کند. پرسید اگر چای یا قهوه می‌خواهیم می‌تواند برای‌مان مهیا کند. در آن وضعیت هم می‌شد مهمان‌نوازی‌ِ چشم‌نوازش را دید. چند باری عذرخواهی کرد که این اتفاق در لحظه‌ی حضور ما در رستوران افتاده و امیدوار است مهمانِ تازه از راه رسیده‌ی ما با خاطره‌ی خوش این شهر را ترک کند. تشکر کردیم. خواستیم پول شام را بدهیم که قبول نکرد. قرار شد چند دقیقه‌ی دیگر منتظر بمانیم تا نیروهای امنیتی و پلیس خبر بدهند و اگر خیابان امن بود رستوران را ترک کنیم.

وقتی برگشتیم طبقه‌ی اول، خاکِ خیابان خوابیده‌بود و دیگر نشانی از هراس و سراسیمگی در چهره‌ی کارکنان رستوران دیده نمی‌شد. چراغ‌ها هنوز خاموش بود اما عده‌ای داشتند شیشه‌های روی زمین را جارو می‌کردند. افراد مسئولی که دم دروازه ایستاده‌بودند اجازه دادند از رستوران خارج شویم. تیراندازی تمام شده‌بود یا دست کم صدای‌ش دیگر به این طرف پارک نمی‌رسید. خیابان را بالا آمدیم تا به چهارراه حاج‌یعقوب برسیم و بتوانیم تاکسی بگیریم. شیشه‌ی اکثر دکان‌ها شکسته‌بود. صاحب بعضی‌شان هنوز خبردار نشده‌بودند و معلوم نبود تا صبح چه کسی قرار است از دکان‌ها محافظت کند.

چند دقیقه بعد خانه بودیم. به قول آن آقای راننده که ما را تا خانه رساند، «یکان روز عادی» دیگر در کابل گذشت.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
50
Tara tabnak's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photo
2 comments
 
مواظب خودت باش علي جان
 ·  Translate
Add a comment...
 

یکی از کشته‌شده‌های حمله‌ی پریروز، سمیع‌الله سروری است. سمیع‌الله، دانش‌آموخته‌ی انستیتوی ملی موسیقی افغانستان بود. سه‌شنبه وارد دانشگاه امریکایی کابل شده‌بود و چهارشنبه‌ای که گذشت تنها دومین روز کلاس‌ش بود. از ثانیه‌ی ۲۱ این ویدئو می‌توانید او را ببینید که دو سال پیش در جشنواره‌‌ای در کابل با کنسرت گروه سفر می‌نوازد. سمیع‌الله بزرگ‌شده‌ی کابل بود و به خاطر استعداد و هوش سرشاری که داشت، موفق شده‌بود بورسیه‌ی کامل تحصیلی از دانشگاه بگیرد. سری به صفحه‌ی فیس‌بوک‌ش زدم. این آخرین استاتوس‌ش است که هفته‌ی پیش نوشته:

Motivation is what gets me started and commitment is what keeps me going. Looking forward to being helpful

ما کمتر قصه‌ی سمیع‌الله‌های با انگیزه و با تعهد و امیدوار را می‌شنویم که جان‌شان این‌قدر راحت از دست می‌رود.

روح‌ش شاد.
 ·  Translate
87
5
rasool azizi's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photo‫محمدرضا مرادمهر‬‎'s profile photo
5 comments
 
روحش شاد
 ·  Translate
Add a comment...
 
حمله به دانشگاه

ساعت ۳ با رئیس دانشکده‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسیِ دانشگاه امریکایی کابل قرار ملاقات داشتم. قرار بود درباره‌ی امکان همکاری صحبت کنیم. جلسه حدود یک ساعت طول کشید و به خوبی پیش رفت. آن‌قدر خوب که رئیس دانشکده در انتهای جلسه گفت از همین ترم آینده می‌توانم در دانشگاه استخدام شوم و انسان‌شناسیِ جنسیت یا مطالعات مردانگی درس بدهم. قرار شد در هفته‌های آینده چند ملاقات دیگر داشته‌باشیم تا درباره‌ی مواد درسی و سیلابس‌های پیشنهادی صحبت کنیم.

از جلسه که بیرون آمدم خوشحال بودم. استخدام در دانشگاه امریکایی کابل - آن هم برای تدریس در رشته‌‌ی تخصصی که درس خوانده‌ام - هم باعث پیشرفتِ کاری‌ام می‌شد و هم به خاطر حقوق خوب، می‌توانستم کلاس‌های رایگان در سطح شهر بگذارم و با دانشجویان و دانش‌آموزانی که به خاطر مشکل مالی امکان ادامه‌ی تحصیل ندارند، همدلیِ بیشتری کنم.

ساعت ۴ بود که از دانشگاه بیرون آمدم. چند نفر از دوستان مهربان‌دل دعوت کرده‌بودند تا به رستورانی در غرب کابل برویم. حدود ساعت ۷ بود که تلفن یکی از بچه‌ها زنگ خورد. خبر رسید که به دانشگاه امریکایی کابل حمله شده‌است. چند دقیقه بعد تلفن بعدی رسید. گویا مهاجمانِ مسلح با یک ماشین به سمت دروازه‌ی اصلی حمله کرده‌بودند و حالا تلاش داشتند وارد دانشگاه شوند.

با اساتیدی که در دانشگاه می‌شناختم تماس گرفتم. تلفن هیچ کدام جواب نمی‌داد. توئیت یکی از دوستانِ نزدیک را خواندم که در دانشگاه مانده‌بود. نوشته‌بود به کمک نیاز دارند و شاید آخرین توئیتی باشد که می‌فرستد. می‌دانستم مکان‌هایی در دانشگاه تعبیه شده که در صورت حمله‌ی انتحاری، دانشجوها و اساتید بتوانند در آن مکان پناه بگیرند. اما الآن - که ساعت ده و نیم شب به وقت کابل است - هنوز از سرنوشت‌ بسیاری از ایشان خبر ندارم. امیدوارم همه‌ی کسانی که موقع حمله در دانشگاه بودند سالم باشند. از نگهبان دم در تا رئیس دانشکده‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی.

از همه‌ی رفقای افغان و ایرانی که در این چند ساعت تماس تلفنی گرفته‌اند یا روی فیس‌بوک و تلگرام پیام فرستادند تشکر می‌کنم. شرمنده‌ام کردید.

به امید خدای بزرگ که همه چیز دست اوست.
 ·  Translate
86
Parisa Afshari's profile photosamane hazara's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photo‫میر محسن موسوی‬‎'s profile photo
5 comments
 
عجب پاقدمی داشتی :)
 ·  Translate
Add a comment...
 
پنج تا قصه از این چند روز
------------------------------

۱) پل باغ عمومی بودم و دنبال تاکسی می‌گشتم که بروم دارالامان. پل باغ عمومی یکی از منطقه‌های شلوغ کابل است و رسم شده آن‌جا که پسربچه‌های شش تا دوازده‌ساله برای راننده‌های تاکسی مسافر پیدا می‌کنند و هر وقت تاکسی پر شد ده روپیه (ده افغانی) از راننده پاداش می‌گیرند. پسربچه‌ای داد می‌زد: «دارلامان یه نفر! دارلامان!» گفتم کدام تاکسی است پسر جان؟ تاکسی جلویی را نشان داد. کنار تاکسی رسیدم و از پنجره داخل ماشین را نگاه کردم. یک آقا جلو نشسته‌بود و دو خانم عقب. تاکسی‌های کابل پنج مسافر سوار می‌کنند و به جز سه نفر عقب، دو تا هم روی صندلی کنار راننده می‌نشینند. یکی از خانم‌ها که سن بیشتری داشت اشاره کرد و گفت: «اَمی‌جا بیا بَچَه‌م.» در عقب را باز کردم که بنشینم، دیدم آن پسربچه که تاکسی را نشانم داده‌بود دارد می‌خندد. چند پسربچه‌ی دیگر هم همراه او به خنده‌ افتادند و با انگشت من را نشان می‌دادند. همراه‌شان خندیدم اما نفهمیدم قصه چیست. وارد ماشین شدم و در را بستم. راننده و مسافر جلویی بی‌معطلی روی‌شان را برگرداندند و با تعجب نگاهم کردند. پیگیر نگاه‌شان شدم. باز هم نفهمیدم قصه چیست. تا این‌که خانمی که کنارم نشسته‌بود گفت «مَه گُفتُم پشت سر بیشینه.» آن موقع بود که دوزاری‌ام افتاد. از یک مرد انتظار نداشتند صندلی عقب کنار دو خانم بنشیند. حتی راننده‌های تاکسی که آن گوشه ایستاده‌بودند هم داشتند به نابلدیِ یک آدمِ تازه‌وارد می‌خندیدند.

۲) در یکی از دانشگاه‌های کابل زبان انگلیسی درس می‌دهم. جلسه‌ی اول بود. موبایل یکی از دانشجوها زنگ زد. اجازه خواست از کلاس بیرون برود. ساعت ۷ عصر بود و هنوز نیم‌ساعت به پایان کلاس مانده‌بود. گفتم این یک بار اشکال ندارد اما لطفاً از این به بعد موبایل‌هاتان را خاموش کنید و حواس‌تان پیش درس باشد. آن دانشجو بعد از ده دقیقه برگشت. جلسه‌ی دوم شد. ساعت حول و حوش ۷ بود که موبایل همان دانشجو دوباره زنگ زد و اجازه خواست از کلاس بیرون برود. گفتم متأسفانه نمی‌شود. گفت کار ضروری دارد و نمی‌تواند در کلاس بماند. گفتم مگر قرار نشد موبایل‌هاتان را سر کلاس خاموش کنید؟ از اراده‌اش معلوم بود اصرار من فایده نمی‌کند. از کلاس بیرون رفت و ده دقیقه بعد برگشت. جلسه‌ی سوم شد و عین همان اتفاق پیش آمد. گفتم بعد از پایان کلاس بماند تا حرف بزنیم. همه که رفتند پرسیدم چه قصه‌ای است لالاجان که هر جلسه ساعت ۷ موبایل‌ت زنگ می‌زند و از کلاس بیرون می‌روی و ده دقیقه بعد برمی‌گردی؟ گفت «آلارم موبایل است استاد. ساعت ۷ بره نماز مرُم. اگه ناوخت برم قضا مِشه.» گفتم درس‌خواندن شکلی از عبادت است و آن قصه‌ی معروف پیامبر اسلام را تعریف کردم که وارد مسجدی شد و از بین دو گروهی که به عبادت و تحصیل مشغول بودند، دومی را انتخاب کرد. قرار شد بیشتر فکر کند و جلسه‌ی بعدی دوباره حرف بزنیم.

۳) ده و نیم شب بود و سوار تاکسی به سمت خانه می‌رفتم. خیابان‌های اصلی کابل ایست‌ بازرسی دارد و هر چه به نیمه‌ی شب نزدیک‌تر می‌شویم تعداد ایست‌ها و جدیت‌شان در کار بیشتر است. داشتیم از ایست بازرسی ده‌مزنگ رد می‌شدیم. مأمورهای پلیس که همه مسلح به کلاشنیکف هستند ماشین را نگه داشتند و از راننده خواستند مدارک‌ش را نشان دهد. راننده یک پسر جوان بیست و دو ساله بود و تازه تاکسی‌ران شده‌بود. گفت که مدارک‌ ماشین را همراه ندارد. مأمورها گفتند اگر مدارک همراه‌ت نباشد باید ماشین را کنار بزنی و تحویل بدهی. پسر جوان گفت که مدارک را در خانه جا گذاشته اما می‌تواند به جای آن موبایل‌ش را گرو بگذارد تا مسافرش را به مقصد برساند و برگردد. مأمور چراغ انداخت تا صندلی عقب را ببیند. پنجره را پایین آوردم و بعد از سلام احوال‌پرسی و خسته‌نباشیدهایی که یاد گرفته‌ام اعتمادساز است، گفتم که راننده پسرِ جوانِ خوش‌دلی است و اگر ممکن است این یک بار او را ببخشند. مأمور رفت مافوق‌ش را آورد. مافوق که آمد دوباره از پسر مدارک‌ش را خواست. پسر گفت که مدارک را همراه ندارد اما «دروغ نمگم. موبایل ره اینجه می‌مانم پسان پس میام.» با پسر جوان همراه شدم که قول می‌دهد از این به بعد مدارک‌ش را همراه داشته باشد. دل مافوق با اصرار بیشتر نرم شد و با سر اشاره کرد که می‌توانیم برویم. تشکر کردم و راه افتادیم. چند متر که دور شدیم از پسر پرسیدم راستی چرا مدارک‌ش را همراه ندارد؟ دست کرد توی جیب‌ و چند تا کاغذ بیرون آورد و گفت «اسناد اَمی جاست!» گفتم پس چرا نشان‌شان ندادی؟ گفت: «لایسنس ره بگیرن، دگه پس نمی‌دن. پنج‌صد روپیه درآمد مخوان.»

۴) با یکی از رفقای افغانستانی رفته‌بودم پیرن‌تنبان بخرم. دکان بزرگی بود. یکی از خیاط‌ها اندازه‌هایم را گرفته‌بود و باید پارچه انتخاب می‌کردم. مغازه‌دار و شاگردش انواع پارچه‌های پنبه‌ای، کتان و پشمی را روی میز گذاشته‌بودند. بعضی گل‌دوزی شده‌بود و بعضی دیگر ساده. پارچه‌ها را این طرف و آن طرف می‌کردم و جلوی آینه می‌گرفتم ببینم آرایشِ رنگ و طرحِ کدام‌شان جورتر است. پارچه‌ی اول به چشم‌م خوش‌آیند نیامد. به مغازه‌دار و شاگردش که آن طرف میز ایستاده‌بودند گفتم «این ره دوست ندارُم.» پارچه‌ی دوم را هم پسند نکردم و گفتم «تشکر اما این ره هم دوست ندارُم.» دیدم شاگردِ مغازه که به زحمت پانزده‌سال‌ش می‌شد دارد می‌خندد. مغازه‌دار هم خنده‌اش گرفته‌بود. پرسیدم پس برای چه می‌خندید؟ شاگرد پیش‌دستی کرد و با صدای نازک و لهجه‌ی ایرانی گفت: «شما چه‌ نازک‌نارنجی هستی!» منظور دقیق‌ش را متوجه نشدم اما این بار همه خندیدیم. قصه را از رفیق افغانستانی‌ام پرسیدم. گفت که عبارتِ «دوست ندارُم» لزوماً بهترین عبارت برای یک مرد آن هم هنگام خرید لباس و پارچه نیست و معلوم می‌کند ایران زندگی کرده‌ای و تو را از «افغانیت» می‌اندازد. پرسیدم اگر یک زن بگوید فلان چیز را دوست ندارم چه؟ گفت که اتفاقاً شکلی از دلبری است و نشان می‌دهد طرف سال‌ها ساکن ایران بوده و «باکلاس» است! قصه گذشت و چند ساعت بعد رسیدم نزدیک خانه. از جلوی یک نگهبانی رد می‌شدم. خسته‌نباشید گفتم. مرد نگهبان تعارف کرد چای بخوریم. حواسم نبود و به جای «تشکر» که در افغانستان معمول است، واژه‌های معمول ایران را به کار بردم و گفتم «مرسی! ممنون!» از پشت سر دیدم که یک آقای مهربان‌دلی دوباره صدای‌ش را نازک کرده و با چپ و راست کردن سر و شکم می‌گوید «مرسی! ممنون! مرسی! ممنون!»... تا خودِ خانه خنده‌ام بند نیامد.

۵) دنبال یک آدرس می‌گشتم. از آقایی که از آن‌جا رد می‌شد پرسیدم «ببخشید شما کوچه‌ی اشتری ره یاد دارید؟» گفت «نَمی‌فَهمُم.» سؤالم را دوباره تکرار کردم. «کوچه‌ی اشتری لالا! ایجه ره آدرس دادن.» دوباره گفت «نَمی‌فهمُم.» با خودم گفتم عجب قصه‌ای است. بیست روز شده آمده‌ام کابل و هنوز آن‌قدر استعداد نداشته‌ام که دری یاد بگیرم و بتوانم منظورم را به یک عابر برسانم و یک جمله‌ی چند کلمه‌ایِ ساده را بگویم. پرسیدم: «شما فارسی گپ می‌زنید. صحیح است؟» گفت «ها! اما نَمی‌فهمُم کوچه‌ی اشتری کجایه.» دوزاری‌ام دوباره دیر افتاده‌بود. «نَمی‌فهمُم» در فارسی دری به معنی «نمی‌دانم» است. آن آقا «می‌فهمید» چه می‌گویم اما پاسخ سؤال را «نمی‌دانست!» این چند روز دست کم دو تا عبارت دیگر هم پیدا کرده‌ام که ممکن است باعث سوء‌تفاهم شود. اول این‌که حواس‌تان باشد به کسی «بداخلاق» نگویید. «بداخلاق» در فارسی دری به افراد «هرزه» نیز گفته می‌شود. حتی اگر بگویید «چه عجب امروز خوش‌اخلاق شده‌ای» ممکن است باعث سوء‌تفاهم شود که «مگه پیش‌تر بداخلاق بودُم؟» دومی هم عبارتِ «غلط کردی!» اگر آمدید کابل و حرفی زدید و کسی به شما گفت «غلط کردید!» ناراحت نشوید. برخلاف ایران که غلط کردن بار معناییِ نامحترمانه دارد، این‌جا در کابل به معنی «اشتباه کردن» است و استفاده از آن در محاوره‌های روزمره عادی!
----------------------------

پی‌نوشت: راستی خانه‌ای که قرار است در آن زندگی کنم را پیدا کردم. فردا کار رنگ‌آمیزی و تمیزکاری‌اش تمام می‌شود. از هفته‌ی آینده باید وسایل منزل بخرم. خانه که آماده شد، بدون تعارف‌های معمول، قدم‌تان روی چشم است.

به امید خدای بزرگ.
 ·  Translate
128
3
‫شیوا محبی‬‎'s profile photo‫ارمان پارسا‬‎'s profile photo
17 comments
 
سلام
Add a comment...
 
حبیب‌الله

ده صبح بود که تلفنم زنگ خورد. حبیب‌الله بود. پسر ۲۱ ساله‌ی محجوبی که تابستان پارسال در دانشگاه کاروان با او آشنا شده‌بودم. حبیب‌الله دانشجوی سال دوم حساب‌داری بود. پسر کم‌حرف و سربه‌زیری که جز مهمان‌نوازی و لبخندهای شیرین که دانه‌های دل‌ش را نشان می‌داد از او ندیده‌بودم. چروک‌های صورت‌ و پیشانی‌اش در آغاز جوانی خبر از سخت‌گیریِ زندگی می‌داد. یادم مانده بود که برای تأمین هزینه‌ی دانشگاه عصرها در یک فروشگاه کار می‌کرد و شب‌ها زبان انگلیسی می‌خواند تا بتواند پس از پایان دوره‌ی لیسانس برای ادامه‌ی تحصیل به یکی از دانشگاه‌های خوب‌تر کابل برود. همین دیروز روی فیس‌بوک پیام فرستاده‌بود و شماره تلفنم را خواسته‌بود. نوشته‌بود کار مهمی دارد و اگر ممکن است جایی همدیگر را ببینیم. با اشتیاق پذیرفتم. دوست داشتم بعد از یک سال دوباره دست‌های زحمت‌کشیده‌اش را فشار دهم و جویای احوال‌ش شوم. قرار شد سر ظهر دیدار کنیم، رستوران هرات، جایی در مرکز کابل.

چند دقیقه دیر رسیدم. سر میز نشسته‌بود. از جایش بلند شد و دست‌ داد و خوش‌وبش کردیم. همان حس سال گذشته سراغم آمد؛ با آدم تلاش‌گر و افتاده‌ای روبه‌رو بودم که امیدش به زندگی احترام‌برانگیز بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی، از کار و بارش در این یک سال پرسیدم. بی‌مقدمه گفت که رشته‌ی حساب‌داری و کار در فروشگاه را چند ماه پیش رها کرده‌است. تعجب کردم. آن حبیب‌اللهی که من می‌شناختم آدمی نبود که درس‌ و کارش را نیمه‌کاره ول کند. فکر کردم به خاطر مشکلات مالی - مثل خیلی دیگر از جوان‌های افغانستان - نتوانسته از پس هزینه‌ی دانشگاه برآید. بیشتر پیگیر نشدم تا یک‌وقت خاطره‌ی ناخوش‌آیندی را برایش یادآوری نکنم. خودش اما بلافاصله با صدایی که هیجان داشت گفت: «تشویش نکنید آقا علی! مَه چند روز دِگَه عازم کانادا اَستُم.» فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. پرسیدم «کانادا حبیب‌الله؟» گفت: «بله آقا علی! ونکوور! آخرِ اَمی ماه مُرُم. از شما بَره تحصیل در کانادا مشوره مى‌خوايوم.»

حبیب‌الله گفت که چند ماه پیش فرم درخواست استخدام در هتل هیلتون ونکوور را پر کرده‌ و بعد از مکاتبه‌های فراوان و یک مصاحبه‌ی کتبی و پرداخت سه‌هزار و پانصد دلار که با قرض از دوست و آشنا تهیه کرده موفق شده‌ از اداره‌ی مهاجرت کانادا پذیرش بگیرد. از هتل هیلتون برایش یک دعوت‌نامه‌ی کاری فرستاده‌بودند. گفت قرار است این هفته راهی سفارت کانادا در دوبی شود تا نامه‌ی پذیرش و دعوت‌نامه را به سفارت بدهد و با صدور ویزا راهی ونکوور شود.

بی‌اندازه خوشحال شدم. حبیب‌الله تازه ۲۱ سال داشت و آن قدر پسر باجنم و تلاش‌گر و رنج‌کشیده‌ای بود که مطمئن بودم این فرصت را به آسانی از دست نمی‌دهد و گلیم‌ش را از آب بیرون می‌کشد. نگرانی اصلی‌ش درس بود و این‌که چه‌طور می‌تواند در کانادا در رشته‌هایی مثل مدیریت و حساب‌داری و اقتصاد ادامه‌ی تحصیل بدهد. گفتم جای نگرانی نیست و بعد از چند ماه که جا افتاد، دوستان خوبی در ونکوور هستند که حتماً کمک‌ش می‌کنند و راه‌وچاه را نشان‌ش می‌دهند. قرار شد به چند نفر از دوستانم در کانادا پیام بزنم و حبیب‌الله را به ایشان معرفی کنم.

چشمان حبیب‌الله برق می‌زد. با آن‌که درس را رها کرده‌بود و زندگی‌اش را فروخته‌بود تا هزینه‌ی سفر به کانادا را فراهم کند اما می‌شد شور را در تن صدایش خواند. با یک بغل امید به آینده نگاه می‌کرد. می‌گفت وقتی ونکوور برسد در چند ماه اول شاید برای صحبت به زبان انگلیسی مشکل داشته‌باشد اما «کوشش مِکنم ناامیدشان نکنُم.» گفتم جای نگرانی نیست و میزبان هم می‌داند تازه‌وارد هستی و چند هفته‌ی اول سخت‌گیری نمی‌کند. پایه‌ی حقوق‌ش در هتل هیلتون سه‌هزار دلار در ماه بود و امیدوار بود در همان چند ماه اول قرض‌هایش را بدهد و بخشی از پول را برای خانواده بفرستد. گفت در فرم مصاحبه در پاسخ به یکی از پرسش‌ها که چرا کانادا را برای ادامه‌ی زندگی انتخاب کرده‌، نوشته‌‌‌ که مهمان‌نوازیِ رئیس‌جمهور کانادا را نسبت به مهاجران خاورمیانه‌ای از تلویزیون دیده‌ و تحت تأثیر قرار گرفته‌است. گفتم «شاید اَمی جواب، طالعِ تو بوده لالا!» خندید. صورت زحمت‌کشیده‌اش نمی‌گذاشت بفهمم لپ‌هایش کِی گل می‌اندازد.

ناهار را باهم خوردیم و خداحافظی کردیم. حبیب‌الله می‌رفت که زندگی تازه‌ای را آغاز کند.

بعدازظهر شد. روی تخت دراز کشیده‌بودم که تلفنم زنگ خورد. حبیب‌الله بود. صدایش قطع و وصل می‌شد و به این طرف خط نمی‌رسید. «سلام حبیب الله! جوری برادر؟» انگار مضطرب بود و بر خلاف همیشه نمی‌توانست کلمات را شمرده‌ ادا کند. قطع کرد تا دوباره از جای بهتری زنگ بزند. چند دقیقه بعد دوباره تماس گرفت. این‌بار صدایش را می‌شنیدم. گفت «سلام علی آقا! مشکلی پیش آمده‌است. وقت دارید؟» گفتم بگو لالا. گفت اداره‌ی مهاجرت کانادا برایش ایمیل دیگری فرستاده‌ که برای تکمیل مدارک مربوط به ویزا و فرستادن آن به سفارت این کشور در دوبی، دو هزار دلار دیگر لازم دارند. حبیب‌الله گفت که در ایمیلِ اداره‌ی مهاجرت آمده که این پول را باید تا ظهر فردا به حساب بریزد تا به محض ورود او به کانادا به وی بازگردانده شود در غیر این صورت امکان صدور ویزا فراهم نیست. با حجب و حیایی که نظیرش را در کمتر آدمی سراغ داشته‌ام گفت دیگر هیچ کس را ندارد و چیزی در زندگی برایش نمانده که هزینه کند و نمی‌داند چه‌طور از پس تآمین این دو هزاردلار برآید.

من دو هزار دلار در افغانستان نداشتم که به او بدهم. چند صد دلار بیشتر در حسابم نبود و نمی‌توانستم در یک روز پول تهیه کنم. می‌فهمیدم که حبیب‌الله در وضعیت نامناسبی است و نیاز به کمک دارد. اما نمی‌دانستم چه‌کاری از دستم برمی‌آید. تلفن را که قطع کرد بیشتر فکر کردم. از هتل هیلتون دعوت‌نامه داشت و اداره‌ی مهاجرت کانادا ۲۴ ساعت به او وقت داده‌بود که دو هزار دلار دیگر به حساب بریزد… قصه‌ی عجیبی بود. چه‌طور ممکن بود اداره‌ی مهاجرت یک کشور ایمیل زده‌باشد و از یک متقاضیِ کار چنین درخواستی کند؟ آن هم دولت کانادا که تجربه‌ی زیادی در امور مربوط به مهاجران دارد و قوانین دست‌وپاگیرش قاعدتاً نباید جایی برای این ایمیل‌ها باز بگذارد. کمی نگران شدم. شماره‌ی حبیب‌الله را گرفتم. گفتم اگر ممکن است نامه‌ی اداره‌ی مهاجرت را برایم ایمیل کند. شاید چیزی در نامه آمده که از چشم حبیب‌الله دور مانده‌است.

حبیب‌الله در خانه اینترنت نداشت. رفت بیرون و با موبایلِ یکی از همسایه‌ها ایمیل را برایم فوروارد کرد.

ایمیلی که برای حبیب‌الله فرستاده‌شده بود را باز کردم. چند تا پرچم کانادا سمت راست تصویر بود و چند عکس از شهرهای کانادا سمت چپ. متن نامه که با پس‌زمینه‌ی آبی فرستاده‌شده بود بیشتر از سه صفحه بود. دو خط اول را خواندم. چند تا غلط املایی داشت و به ساختار جمله‌ها نمی‌خورد از یک جای رسمی فرستاده‌شده باشد. آدرس فرستنده را نگاه کردم. از یک حساب هات‌میل فرستاده‌شده بود و ربطی به دولت کانادا نداشت. پایین‌تر آمدم. معلوم بود نامه را کسی نوشته که به زبان انگلیسی آشنا نیست یا دست کم نمی‌داند نامه‌های معمول اداری را چه‌طور می‌نویسند. واضح بود که نامه تقلبی است. زنگ زدم حبیب‌الله. سعی کردم اضطرابم را به او منتقل نکنم. پرسیدم آیا همه‌ی نامه‌هایی که تا حالا از اداره‌ی مهاجرت و هتل هیلتون دریافت کرده از همین آدرس بوده‌است؟ گفت که حساب کاربری و رمز ورود ایمیل‌‌ش را برایم می‌فرستد تا خودم بقیه‌ی نامه‌ها را ببینم. پرسید «چه شده آقا علی؟» گفتم خبرت می‌کنم.

آدرس ایمیل و رمز ورود را برایم فرستاد. وارد ایمیل‌ش شدم. اولین تماس او با «هتل هیلتون» به سه ماه پیش برمی‌گشت. فرستنده از هات‌میل استفاده کرده‌بود و یک حساب کاربری شبیه نام هتل هیلتون ساخته‌بود اما معلوم بود که تقلبی است و ربطی به هتل ندارد. ایمیل‌هایی که حبیب‌الله از اداره‌ی بیمه و اداره‌ی مهاجرت و نمایندگی هتل در ونکوور و مرکز صدور ویزا در تورنتو دریافت کرده‌بود را یکی‌یکی نگاه کردم. همه با پرچم کانادا و آرم هتل تزیین شده‌بود و گوشه‌کنارش عکس‌های باکیفیتی از کارمندان هتل را چسبانده‌بودند. هر ایمیل اطلاعات جداگانه‌ای داشت. مثلاً یکی‌شان - که به دو ماه پیش و آغاز مکاتبات حبیب‌الله برمی‌گشت - چند سؤال را به عنوان مصاحبه‌ی کاری فرستاده‌بودند. دیگری درآمدِ کارکنان هتل هیلتون را نوشته‌بود: «ظرف‌شویی: سه هزار دلار؛ تمیزکاری اتاق: چهار هزار و پانصد دلار؛ نگهبان در: پنج هزار دلار.» دیگری از حبیب‌الله خواسته‌بود هر چه سریع‌تر مبلغ هشتصددلار را برای رساندنِ یک پست دی‌اچ‌ال به سفارت کانادا در دوبی به حساب بریزد. حبیب‌‌الله همه‌ی ایمیل‌ها را در حد بضاعتی که در زبان انگلیسی‌ داشت با حوصله و احترام پاسخ داده‌بود. یک‌جا عمیقاً عذرخواهی کرده‌بود که نتوانسته مبلغ چهارصد دلاری که باید به «اداره‌ی بیمه» پرداخت کند را به موقع بپردازد. جای دیگر قول داده‌بود که از «همه‌ی توانایی، خلاقیت و تجربه‌اش» استفاده می‌کند تا کارهای هتل زمین نماند. از «عشق» خود به «کار» و «علاقه‌اش به کمک به هم‌نوعان» نوشته‌بود و «قول» داده‌بود «آدم مفیدی برای جامعه‌ی کانادا» باشد. در ایمیل‌های بعدی تصویرِ رسیدِ پول‌هایی که پرداخت کرده‌بود را دیدم. به آدرس گیرنده‌‌‌شان نگاه کردم. نام گیرنده‌ها هر بار عوض می‌شد اما بانکِ مقصد یکی بود؛ جایی در کشور «کِیپ وِرد»، جزیر‌ه‌ای در اقیانوس اطلس، غرب آفریقا.

نفسم داشت می‌گرفت. نمی‌دانستم چه‌طور باید خبر را به حبیب‌الله بدهم. تمام زندگی‌اش از دست رفته‌بود. می‌دانستم دیگر آهی در بساط ندارد که قرض‌هایش را بپردازد. دانشگاه را به امید کار و تحصیل در جایی دیگر از دنیا که مردم‌ش خبر جنگ و بمب را تنها روی صفحه‌های تلویزیونی خود می‌بینند رها کرده‌بود. آن‌هایی که حبیب‌الله از ایشان پول قرض گرفته‌بود هم وضع مالی خوبی نداشته‌اند. بعضی‌شان در عین فقر و نداری از دیگران قرض کرده‌بودند تا حبیب‌‌ِ خانواده در آغاز جوانی زمین‌گیرِ افغانستان نشود. حبیب‌‌الله قول داده‌بود پول همه‌شان را بعد از چند ماه بپردازد و خرج خانواده را بدهد و باعث افتخار شود.

دستم می‌لرزید. نمی‌دانم از سر ناراحتی بود یا خشم. ای خدای بزرگ. چه‌طور ممکن است آدم‌هایی پیدا شوند که از رنجِ مردمِ دردکشیده نان بخورند؟ چه‌‌قدر آدم‌ها می‌توانند بی‌شرف باشند که پاسخ‌های محترمانه و صادقانه‌ی یک جوان افغانستانی را بخوانند و بی‌شرمانه به دزدی ادامه بدهند؟ چه‌طور آدم‌ها تا این‌اندازه بی‌وجدان شده‌اند که امیدِ یک آدمِ ساده‌دل با یک بغل آرزو و شور را این‌طور لجن‌مال کنند؟ نمی‌فهمند آن جوان چه‌طور دارد برای داشتن یک زندگی بهتر می‌جنگد؟ نمی‌فهمند چه‌طور باور او به انسانیت و اخلاق و زندگی را می‌کُشند؟ دنیا از کِی این‌قدر کثیف و تاریک شده‌ که دزدها به جان حبیب‌الله‌ها افتاده‌اند؟

لپ‌تاپ را بستم. حالم بد بود. مدت‌ها بود این‌طور به‌هم نریخته‌بودم. به نجابت و پشتکار حبیب‌الله فکر کردم. چه‌طور می‌توانست این خبر را طاقت بیاورد؟

شماره‌‌ی حبیب‌الله را گرفتم. برداشت. «سلام آقا علی… ببخشید شما ره در زحمت انداختُم… چیزی شده؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم. شمرده‌شمرده قصه را تعریف کردم. نمی‌دانم آن یک‌ربع چه‌طور گذشت. حبیب‌الله آن طرف تلفن چیزی نمی‌گفت. زندگی‌اش از دست رفته‌بود. در پاسخ به چیزهایی که می‌شنید ترجیح می‌داد حرفی نزند؛ یا حجب و حیا اجازه‌اش نمی‌داد ناراحتی‌ را از پشتِ کلمه‌ها بیرون بریزد. چند لحظه سکوت شد. کش‌دارتر از دفعه‌های قبل. سکوت را شکستم. گفتم نگران نباشد و راهی پیدا می‌کنیم. گفتم که خدا بزرگ است و دنیا این‌طور نمی‌ماند که بی‌وجدان‌ها بتوانند از ایمان و تلاش مردمِ پرامید سوء‌استفاده کنند. گفتم دل‌ش قرص باشد که خوبی بر بدی پیروز است، دوستی بر دروغ، مهربانی بر بددلی. گفتم که در آغاز جوانی است و زندگی پیش رو طولانی و رسم دنیا این‌طور نخواهد ماند.

حبیب‌الله اما حرف نمی‌زد. فقط گوش می‌کرد یا شاید اصلا صدای من را در آن لحظات نمی‌شنید. نمی‌دانم در فکرش چه می‌گذشت. گاه صدای آه کشیدن‌ش را می‌شنیدم که در میان «درست است آقا علی»هاش گم می‌شد. در میان سکوت و نفس‌‌‌هایی که ناآرامی‌شان از پشت تلفن هم معلوم بود گفت که نمی‌داند امشب را چه‌طور به صبح برساند. گفت نمی‌داند است مرده‌است یا زنده...

ساعت از یک نیمه‌شب گذشته‌بود. نیم‌ساعتی می‌شد که با حبیب‌الله خداحافظی کرده‌بودم. روی تخت دراز کشیده‌بودم و به سقف خیره‌بودم. احساس خفگی می‌کردم. پنجره‌ی اتاق را باز کردم تا هوا عوض شود. نسیم ملایمی روی پوست صورتم خورد. چشمانم را بستم. سعی کردم برخودم مسلط شوم. حتماً حکمتی در این اتفاق است. به اتاق برگشتم. باید راهی برای بازگرداندن حبیب‌الله به زندگی پیدا می‌کردم.

فردای آن روز حبیب‌الله را دیدم. رنگ‌پریده بود و حتی وقتی جمله‌های عادی را می‌گفت دست‌هایش می‌لرزید. دیشب را نخوابیده‌‌بود و تا صبح فکر کرده‌بود که شاید راهی جز ترک افغانستان برایش نمانده‌باشد. روی نگاه کردن به صورت پدر و مادرِ پابه‌سن‌گذاشته‌اش را نداشت. از دانشگاه و کار وامانده‌بود. کسی در زندگی برایش نمانده‌بود که به کمکِ او دوباره روی پای خود بایستد.

فکری به نظرم رسیده‌بود. با حبیب‌الله مطرح کردم. نمی‌دانست چه بگوید. گفت که اگر به زندگی برگردد، درس‌ش را در همین افغانستان تمام می‌کند و وارد بازار کار می‌شود و می‌کوشد تا به کشور و مردم‌ش خدمت کند. گفت که این معجزه را بی‌جواب نخواهد گذاشت. با جدیت و پشتکاری که در حبیب‌الله سراغ داشتم می‌دانستم عین حقیقت را می‌گوید و اگر راهی برای گرفتنِ دست‌های او باشد، آینده‌ی روشنی در انتظار اوست.
————————————

می‌خواهم از شما مردم خوب دنیا کمک بگیرم.

در آن سوی دنیا رسم است که وقتی زندگی بر کسی سخت می‌گیرد و زمین‌گیر می‌شود، دوستان‌ش قصه‌‌‌ی او را برای مردم و کاربران اینترنت شرح می‌دهند و از آدم‌های خوب دنیا کمک می‌خواهند. مثلا اگر رفیقی در شرایط خاص بود و تصادف کرد و خرج عمل‌ جراحی‌ش آن‌قدر شد که نمی‌توانست از عهده‌ی آن برآید، شرح بیماری و زندگی او را برای مردم نقل می‌کنند تا پیوندِ انسانیِ آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند به افزایش خیر جمعی‌‌ بیانجامد.

می‌خواهم از شما مردم خوب دنیا درخواست کنم که همدلی کنیم و حبیب‌الله را به زندگی برگردانیم. او سه هزار و پانصد دلار برای پرداخت قرض‌‌ها و بازگشت به دانشگاه و ایستادنِ دوباره روی پای خود نیاز دارد. حبیب‌الله در درسِ ریاضی خوب است و پیش‌تر تجربه‌ی تدریس داشته‌است. او به پیشنهاد خودش متعهد شده که اگر از این وضعیت رهایی یافت در یکی از مؤسسه‌های آموزشی کابل برای دانش‌آموزان یا دانشجویان افغانستانی که توانایی مالی پایینی دارند به شکل رایگان کلاس درسی بگذارد.

به حبیب‌الله گفتم ممکن است سه هزار و پانصد دلار جمع نشود. سرش پایین بود. نمی‌خواستم احساس شرمندگی کند. گفت که تا همین‌جا هم نمی‌داند چه‌طور شکرگزار خداوند باشد. پرسیدم اگر بیشتر از سه‌هزار و پانصد دلار جمع شد چه کنیم؟ کمی فکر کرد. سرش را بالا آورد و گفت: خرج دانشجوهایی کنید که برای درس خواندن در افغانستان نیاز به کمک مالی دارند.

من به پیشنهاد حبیب‌الله، هر یک دلاری که بیشتر از هدف‌مان جمع شود را به کمک دوستان افغانستانی به دستِ کسانی می‌رسانم که به خاطر تنگ‌دستی نتوانسته‌اند درس‌شان را در دانشگاه ادامه دهند. گزارش آن کمک‌ها را همین‌جا با ذکر جزئیات روی فیس‌بوک (و تلگرام و وبلاگ) خواهم گذاشت.

لینک صفحه‌ای را که برای حبیب‌الله ساخته‌ام و از آن طریق می‌توانید کمک کنید را در کامنت اول آورده‌ام (و این‌جا: https://goo.gl/aziKtx). اگر دویست نفر از آدم‌های خوش‌دلی که قصه‌ی حبیب‌الله را خواندند، هر کدام ده تا بیست دلار کمک کنند، به هدف‌ اول‌مان می‌رسیم.

اگر صلاح دانستید قصه‌ی حبیب‌الله را به اطلاع دوستان‌تان برسانید. آن را در تلگرام و وبلاگ هم گذاشتم تا اشتراک‌گذاری آن راحت‌تر باشد.

مطمئن هستم که خوبی بر بدی پیروز است، دوستی بر دروغ، و مهربانی بر بددلی.

با احترام
--------------------------------------

به‌روزرسانی
پولی که برای حبیب‌الله می‌خواستیم با فوران انٰرژی مثبت و هم‌گرایی آدم‌های خیرخواه در همان چند ساعت اول جمع شد. از حالا به بعد هر یک دلاری که با کمک شما و بیش از هدفِ اولیه فراهم شود به کمک آن دسته از شهروندان افغانستان می‌آید که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را ندارند. نحوه‌ی هزینه‌ی کمک‌ها را در طول یک ماه آینده با ذکر جزئیات و دقیق روی همین صفحه و تلگرام و وبلاگ به اطلاع‌تان می‌رسانم. از همه‌ی شما مردم خوب دنیا ممنونم که با عشق و مهربانی و نیک‌دلی و گشاده‌رویی‌تان این اتفاق زیبا را رقم زدید.
 ·  Translate
143
28
‫علی عبدی‬‎'s profile photoParastoo Alahyaari's profile photoAnahiTa M's profile photo
32 comments
 
👏👏👏👏
Add a comment...
 
نشانی‌ت کجاست؟

کوچه‌ها و خیابان‌های کابل لزوماً اسم و مشخصات رسمی ندارد. شهرداری کابل در بعضی از محله‌ها تابلوهایی نصب کرده‌ تا پیدا کردن نشانی راحت‌تر باشد اما زمان می‌برد که یک نابلد با اسامی غیررسمی خیابان‌ها آشنا شود. بیشتر از آن‌که نام خیابان به کمک بیاید، نام محله/منطقه مهم است؛ مثل شیرپور، ده‌افغانان، وزیراکبرخان، کارته سه، دشت برچی، کارته سخی، شهر نو و امثالهم. اغلب این نام‌ها سابقه‌ی تاریخی دارند؛ مثلا «شهر نو» و «کارته سه» و «کارته چهار» بازمانده از دوره‌ی حبیب‌الله خان و بازآرایی شهر بر اساس مذهب، قومیت و قدرت سیاسی-اقتصادی است؛ یا دارالامان، که قصر به‌جامانده از دوره‌ی امان‌الله خان است. برای پیدا کردن یک آدرس، به جز نام محله، نام یک دکان یا هتل یا بازار هم مشکل‌گشاست. مثلا ممکن است به شما گفته شود از بازار مدینه که به سمت قلعه‌فتح‌الله بیایی، خیابان سوم را به سمت راست بپیچ. اغلب خانه‌ها پلاک ندارند و یا با رنگ در شناخته می‌شوند یا با مشخصاتِ ساختمان‌ همسایه. به همین خاطر است که فرستادن بسته‌ی پستی به آدرس منزلِ یک شهروند در کابل آسان نیست؛ بسته‌های پستی و نامه‌ها اگر قرار باشد به گیرنده برسد معمولاً به آدرس یک سفارت‌خانه‌، هتل‌، دانشگاه یا مکان‌های عمومی دیگری که آدرس مشخصی دارند فرستاده می‌شود.

دیروز می‌خواستم پای پیاده از وزیراکبرخان به خانه‌ی یک رفیق در جای دیگری از شهر بروم. آدرس را پرسیدم. نوشت:

«اگه از سَرَك سيزده‌ى وزيراكبرخان بياى، پُرسان كو كه خانه‌ی [ژنرال] دوستُم كجا است. از پيش خانه‌ى دوستُم ده سَرَك شيرپور تِير شو، از اونجه كه تِير شدى، مى‌رسى ده يك چهاراهى، دور بخور راست و پيش كه بورى، يك دروازَه چوبى مى‌بينى كه يك زمان قبرستان انگليس‌ها بود. لوحه‌اش هم نصب كدگى‌است، او سَرَك ره به طرف چپ دور بخور، فكرت باشه كه مستقيم نروى. يك نانوايى اونجه است كه عكس داكتر نجيب ره زده است، نانوايى ره كه تِير كِدى، به چهارراهى ميرسى، دور بخور طرف چپ. داخل كوچه كه شدى، از پيش يك كودكستان تِير ميشى. اونجه يك تعمير كلان مى بينى كه دروازَه سبزرنگ دارَه با ديوارهاى كانكريتى محافظت ميشَه. خانَه ما روبروى امو خانَه است. زنگ ده خانَه نداريم. وقتى كه رسيدى، زنگ ده كه پايان بيايُم!»

شیرفهمانه(!) نوشته‌بود. به آسانی پیدا کردم.
----------------------------------------------------

کابل شهر دردکشیده‌ای است. این را می‌شود را در چهره‌ی آدم‌ها، خاک روی شیشه، نوشته‌های روی دیوار و چاله‌های خیابان‌‌ش دید. با همه‌ی نامردمی‌های شرق و غرب، کابل اما روی پای خود ایستاده. زخم‌خورده اما استوار. امیدوار به آینده. مردمان‌‌ش گرد مرگ را چشیده‌اند اما زندگی و امید و صلح و دوستی را با جان و دل پاس می‌‌دارند. زندگی کنار این مردم مهمان‌نواز که با یک لبخند چشمان‌شان برق می‌زند و چروک‌ پیشانی‌شان کشیده، باعث افتخار و فروتنی است. از ایشان درسِ زندگی می‌آموزم.
 ·  Translate
93
Tara tabnak's profile photoarfan arab's profile photoAsieh Abtahi's profile photoMostafa Moghadam's profile photo
8 comments
 
با ایرانی ها بد نیستند؟ من فکر می کنم اینقدر اذیت شدند ایران که همه وجودشان از نفرت ما ایرانی ها پر هست.

 ·  Translate
Add a comment...
Story
Introduction
student.
Education
  • Yale University
    PhD Anthropology, 2011 - present
  • Central European University
    MA Gender Studies, 2009 - 2011
  • Sharif University of Technology
    B.Sc. Mechanical Engineering, 2004 - 2009
Basic Information
Gender
Decline to State
Work
Occupation
dismantling the order
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
New Haven
Contact Information
Home
Email