Profile

Cover photo
علی عبدی
Attends Yale University
Lives in New Haven
19,226 followers|5,861,841 views
AboutPosts

Stream

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
از كابل تا نيويورك
---------------------

امروز که بگذرد کمی بیشتر از سه هفته است که امریکا هستم. سفرم کم‌کم دارد به پایان می‌رسد و آماده‌ی برگشتن به کابل می‌شوم. از وقتی از کابل به نیویورک آمده‌ام زندگی کیفیت‌های تازه‌ای پیدا کرده‌؛ هم دیگران در نظر من تغییر کرده‌اند، هم من در نظر دیگران. در روزهایی که گذشت، از میان گفت‌وگوها و اتفاق‌ها، این پنج‌تا به نظرم می‌رسد که می‌خواهم با شما قسمت کنم.

۱) آدم‌ها - همه و بی‌استثنا - برایم تازه شده‌اند. انگار که دارم برای دفعه‌ی اول می‌بینم‌شان. در آن چند روزِ اول حتی آن‌هایی که پنج یا شش سال بود یکدیگر را می‌شناختیم به نظرم ناآشنا می‌آمدند. کیفیتِ متفاوتی در صحبت و رفتار و عطسه و راه‌رفتن و دست‌تکان‌دادن‌شان است که به نظرم می‌رسد پیش‌تر نبود. به چند نفر گفتم انگار برای بار اول است باهم حرف می‌زنیم. بعضی وقت‌ها میانه‌ی صحبت با یک رفیق آن‌قدر به هیجان آمده‌ام که گفته‌ام خدای من باورکردنی نیست! «چه آدم عجیبی شده‌ای فلانی!» نمی‌توانم دقیقاً توضیح دهم که چه چیزی به نظرم تازه می‌رسد. شکلی که آدم‌ها کلمه‌ها را ادا می‌کنند برایم تازگی دارد؟ یا تن صداشان؟ یا حرکت بدن‌شان موقع حرف‌زدن؟ یا شکلی که فنجان چای را دست می‌گیرند؟ یا چروک‌های زیر چشم‌شان وقتی می‌خندند؟ یا دغدغه‌هاشان؟ مطمئنم این‌ آخری نیست چون حتی پیش از آن‌که گفت‌وگو به آن‌جا برسد که از ایشان بشنوم این روزها چه می‌کنند و در فکرشان چیست، انرژی متفاوتی از بدن و نگاه و کلام‌ و آداب‌شان می‌گیرم. خوب یا بدی در میان نیست؛ آداب‌شان به نظرم فرق کرده‌است. حالا چند هفته گذشته و درجه‌ی غریبگیِ آدم‌ها از روزهای اول کمتر شده؛ اما چیزی در ایشان است که هنوز برایم تازگی دارد.

۲) می‌فهمم که بیش از آن‌که آدم‌ها عوض شده‌باشند، من عوض شده‌ام. من هم در نظر آدم‌ها تغییر کرده‌ام. می‌گویند که راست‌تر روی صندلی می‌نشینم، بیشتر حواسم به اطراف است و بر خلاف گذشته کمتر در زمانِ حال زندگی می‌کنم. خودم خبر نداشتم اما یک بار که در رستوران نشسته‌بودیم و غذا می‌خوردیم، از دوستم شنیدم که هر بار آقای گارسون از کنارمان رد شده ناخودآگاه سرم را بالا آورده‌ام و حواسم به ایشان پرت شده و آرام‌تر صحبت کرده‌ام؛ انگار که مراقب بوده‌ام صحبت‌مان سر میز بماند و جای دیگری نرود. یا خانه‌ی دوستِ دیگری مهمان بودم که میانه‌ی صحبت گفت که به نظرش دارد با آدم تازه‌ای حرف می‌زند. پرسیدم چه‌طور؟ گفت که پیش‌ترها راحت‌تر روی مبل لم می‌دادی رفیق جان و در گفت‌وگو رهاتر بودی و دست و بدنت بیشتر تکان می‌خورد. دیگری در ایستگاه قطار گفت که آن‌قدر این‌جا حضور نداری که انگار شَبَح شده‌ای. دوست دیگری گفت که برخلاف قبل بعضی از حرف‌هایت را می‌خوری و برای گفتن‌شان دودوتا چهارتا می‌کنی. راست می‌گویند. به نظرم می‌رسد که آمیخته‌ای از سنگینی و احتیاط و محافظه‌کاری و حساب‌گری در وجودم پیدا شده که خودش را این چند هفته در چیزهای خیلی کوچک نشان داده‌است. از اين تغييرهايى كه به چشم ديگران آمده لزوماً خوشحال نيستم.

۳) دلم برای نیویورک تنگ شده‌بود. دقیق‌تر بنویسم: دلم برای «امکانِ گم‌شدن در یک شهر» تنگ شده‌بود. این‌جا در اغلب محله‌ها کسی کاری ندارد شما چه‌طور لباس پوشیده‌اید یا چه‌طور می‌خندید و راه می‌روید و چه کسی همراه‌تان است. آن‌قدر تنوع لهجه و زبان و رنگ و نژاد و ملیت و لباس در این شهر هست که وزنِ نگاهِ مردم را - نه همه‌جا اما خیلی‌ جاها - روی بدنِ خود احساس نمی‌کنید. اگر تنها یک چیز در کابل از دست رفته‌باشد همین است: من تجربه‌ی آرامش‌بخشِ گم‌شدن در شهر را در کابل از دست داده‌ام. در کابل امکانِ گم‌شدن در فضای شهری دست کم برای من به آسانی فراهم نیست. لهجه و لباس و عینک و شکل معاشرتم با مردم - در اغلب جاها - امکانِ تنهابودن را فراهم نمی‌کند؛ چه در تاکسی باشم، چه رستوران، چه پیاده‌رو، چه کافه و چه دانشگاه. فضاهای عمومی برای معاشرت در کابل هنوز آن‌قدر زیاد نیست و به دشواری می‌توان فضایی را یافت که شما را نشناسند. این‌جا اما دوباره یادم آمد که می‌شود در یک سالن تئاتر یا حین تماشای یک پرفورمنس در میان جمعیت به شکل لذت‌بخشی گم شد. البته که نیویورک با امریکا یکی نیست و شرق امریکا را نمی‌شود با جنوب و مرکز و غرب در یک کاسه گذاشت. هرچه باشد داریم درباره‌ی کشوری صحبت می‌کنیم که مردم‌ش یک شومنِ نژادپرست و مهاجرستیز را به عنوان رئیس‌جمهور خود انتخاب کرده‌اند.

۴) نیویورک اما یک سر دیگر هم دارد. زندگی در کابل و داشتنِ دوستانی بهتر از آبِ روان در آن شهر یادم داده که بعضی از جمع‌های نیویورک، با آن‌که نام دوستانه به خود گرفته، ناسالم، غیرصمیمی و ناامن است. چند روز پیش به یک مهمانی ایرانی دعوت بودم. بعضی رفقای قدیمی به نظرم عزیزتر می‌آمدند. انگار بیشتر دوست‌شان داشتم و قدرشان را بیشتر می‌دانستم. دعوت‌شان کردم کابل و امیدوارم که بیایند. اما سنگینی بعضی از سلام‌وعلیک‌ها هم بیشتر شده‌بود: بغل‌های ناآرام؛ خوش‌وبش‌های کم‌جان؛ نگاه‌های نادوستانه؛ گفت‌وگوهای از پیش‌ تمرین‌شده. چیزهایی که پیش‌تر هم به چشم‌م می‌آمد اما این‌قدر عیان نبود. انگار که فضای امنِ دوستانِ نزدیکم در کابل شاخک‌هایم را نسبت به فضاهای ناامن و غیردوستانه حساس‌تر کرده‌است. خوشحالم که از این فضا دور هستم. از آن طرف، زندگی در کابل و معاشرت با دوستانِ افغان یادم داده که بهترین راه برای مواجهه با سنگینیِ یک نگاه، رودررو شدن با آن و گفت‌وگوی مستقیم درباره‌ی آن است. این امکان در کابل برایم فراهم است چون دارم رابطه‌های تازه‌ای با مردم شهر می‌سازم. در نیویورک هم شدنی است؛ اما شاید نه برای یک مسافر که زمان زیادی ندارد و چند روز دیگر برای آغاز فصل تازه‌ای در زندگی به کابل برمی‌گردد.

۵) آدم‌هایی که این روزها از نزدیک دیده‌ام قصه‌های متفاوتی را از کابل شنیده‌اند؛ از احساس امنیت و سبک زندگی تا خرج روزانه و امکان سفر. نمی‌دانم کدام قصه‌ها را برای چه کسانی تعریف کردم. اما پیش از هر چیز، و در هر جمعی، رفتم سراغ قصه‌ی اصلی. مطمئن هستم که این قصه را حالا همه‌ی آدم‌های خوبِ نیویورکی می‌دانند: این‌که بعد از سال‌ها دوری از وطن، دوباره «خانه‌ام» را - با همه‌ی امنیت و آرامش‌ و دلنشینی و بزرگی‌ش - جایی از دنیا که به ناامنی و جنگ شهره‌است پیدا کرده‌ام. برای تعریف‌کردنِ قصه‌ی «خانه» و «او» هیچ محافظه‌کاری ندارم. آن‌قدر برایم عزیز هستند و جایی نزدیک قلبم دارند که نمی‌توانم آرام جایی بنشینم و با طمأنینه یا سهل‌انگاری تعریف‌شان کنم. احساس می‌کنم جفا به «خانه» و «او»ست اگر نتوانم شور و عشقی که در وجودم هست را آن‌طور که واقعاً هست با آدم‌های مشتاقی که حوصله‌ی شنیدن دارند به اشترک بگذارم. هر بار که قصه‌‌‌شان را گفته‌ام، همان‌قدر شیدا بوده‌ام که دفعه‌ی پیش. پیدا کردن «خانه» بعد از سال‌ها و آشنا شدن با «او» در کابل چیزهایی را در من زنده کرده که سال‌ها بود گم‌شان کرده‌بودم: از جمله معنیِ زندگی و چراییِ بیدارشدن‌های سر صبح. پیش از این، کابل را با نیویورکی که می‌شناختم آشنا کرده‌بودم. خوشحالم که حالا، و در اندازه‌ی که توانم بود، نیویورک را با کابلی که می‌شناسم آشنا کرده‌ام.

به امید روزهای خوبى که حتما از راه می‌رسند.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
43
Fereshteh Sadeghi's profile photoBaran Ahmadi's profile photo
2 comments
 
ان شالله بسلامتی دوباره به کابل برگردین
خانه تان خرم و زندگیتان با «او» جاودانه باد
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 

قصه‌های کابل
——————

۱) با آن‌که چهار ماه و نیم از آمدنم به کابل گذشته و آشنایی‌ام با فارسی دری بیشتر شده، اما اگر کسی حین گفت‌وگو به لهجه‌ی کابلی گپ بزند، هنوز بخش قابل توجهی از صحبت‌ش را نمی‌فهمم. پیش می‌آید که سوار تاکسی شده‌ام و آقای راننده از آن سلام‌احوال‌پرسیِ اول - که به خاطر تکرار در آن واردتر شده‌ام - فکر کرده که اهل کابل‌ام و شروع کرده قصه کردن. قصه‌‌ی راننده‌ها معمولاً طولانی است و در چند دقیقه خَلاص نمی‌شود. برای آن‌که آبروداری کنم و گوشم به لهجه‌ی کابلی هم آشناتر شود، هر چند جمله یک‌بار می‌گویم «صحیح‌ست»، که معنی‌اش می‌شود چیزی شبیه به «بسیار خوب!» یا «درست است» تا راننده قصه‌اش را ادامه دهد. هر جایِ صحبتِ راننده را هم که می‌فهمم سعی می‌کنم همان جمله‌ را تکرار کنم تا مطمئن شود که دارم گوش می‌کنم. مشکل آن‌جایی پیدا می‌شود که موقع تکرارِ آنچه که شنیده‌ام، کلمه‌ای را غلط می‌گویم و دستم رو می‌شود! آن‌جاست که راننده نگاهی در آینه می‌اندازد، قصه‌اش را قطع می‌کند، قیافه‌ام را برانداز می‌کند و می‌پرسد: «بیادر! شما از کجا استی؟»

۲) تا مدت‌ها برایم عادی نبود که بسیاری از افغان‌ها موقع صحبتِ دونفره در چشم‌های آدم خیره می‌شوند، مخصوصاً وقتی که شنونده باشند. یک بار رفته‌بودم صرافی که پول بگیرم. مردی که آن طرف میز نشسته‌بود سؤال‌های همیشگی را پرسید؛ که نامم چیست و در افغانستان چه می‌کنم و خانه‌ام کجاست و در این مدت وظیفه‌ام چه بوده و معاشم چه‌قدر است. این سؤال‌ها - دست کم در کابل - عادی است و بخشی از گفت‌وگوهای روزمره، اما لالاجانِ ما در صرافی آن‌رقم به صورت و چشم‌هایم خیره شده‌بود که کم مانده‌بود زبانم بند بیاید. هر لحظه منتظر بودم که بگوید فلان جای قصه‌ات با فلان‌جا سازگار نیست و در نتیجه از پول خبری نیست! کم‌کم اما یاد گرفته‌ام که من هم باید مستقیم در چشم‌های ایشان نگاه کنم و پاسخ بدهم. یک جور تمرینِ افزایشِ اعتمادبه‌نفس است! جالب است که یکی از شکل‌های سلام و احوال‌پرسی بین بعضی از مردم پشتوزبان - مثلاً نورستانی‌ها - این است که دست راست را روی سینه‌ی طرف مقابل می‌گذارند و برای چند ثانیه در چشم‌های همدیگر خیره می‌شوند. تجربه‌ی سهمگینی است! انگار روحِ آدم را می‌بینند.

۳) در یک مهمانی با دوستان افغان نشسته‌بودیم. قرار شد بازی گروهی کنیم. آن‌طور که متوجه شدم بازی «مافیا» را مهاجران افغان مخصوصاً جوان‌ترها که در خوابگاه‌های ایران زندگی کرده‌اند در این چند سال به افغانستان آورده‌اند و هنوز آن‌قدر فراگیر نشده؛ دست کم بین اقوام تاجیک و پشتون. شاید هزاره‌ها بیشتر بازی کنند. «پانتومیم» بازی کردیم. همان که افراد دو گروه می‌شوند یک گروه بین خودشان کلمه‌ای انتخاب می‌کنند و نماینده‌ای از گروه دیگر باید آن کلمه را به شکل پانتومیم اجرا کند تا هم‌گروهی‌هایش کلمه‌ی انتخاب‌شده را حدس بزنند. شاید در نگاه اول این‌طور به نظر نرسد اما فهمیدم که چه‌قدر این بازیِ «بدنی» با «زبان» و «فرهنگ» در‌هم‌تنیده‌است. من - که وضعم در این بازی بد نیست - به نمایندگی از گروه‌مان رفتم. کلمه‌ی «کدو» را انتخاب کرده‌بودند. آمدم اجرا کنم دیدم دو تا مشکل هست. اول این‌که به خاطر ناآشنایی با فارسی دری و لهجه‌ی کابلی، حدس‌هایی که هم‌گروهی‌هایم می‌زدند را لزوماً نمی‌فهمیدم که تأیید یا رد کنم! مشکل دوم این بود که می‌خواستم از طریق قصه‌ی «کدوی قلقله‌زن، ندیدی یه پیرزن» منظورم را برسانم، اما نمی‌دانستم که آیا این قصه در افغانستان رواج دارد یا نه! بعد هم مثل یک آدمِ تازه از خارج‌آمده (!) رفتم سراغ هالووین و خواستم توضیح بدهم که بله کدو همان چیزی‌ست که داخل‌ش را خالی می‌کنند و و جشن می‌گیرند و… بماند که آن‌قدر فشارِ ناآشنایی‌های زبانی و فرهنگی زیاد بود که از خجالت آب شدم رفتم زمین! بعد که هم‌گروهی‌هایم فهمیدند کلمه‌ی مورد نظر کدو بود، کم مانده‌بود سرم از تن جدا شود.

۴) تا جایی که در ایران یاد گرفته‌‌‌بودم، عبارت «هُش!» یا «ششش!» معمولاً برای خطاب قرار دادن حیوان استفاده می‌شود. مخصوصاً برای الاغ و گوسفند و اسب. این‌جا اما قصه‌ی دیگری است و آن بار منفی ایران را ندارد. معنی آن نزدیک به «آقای محترم و نازنین با شما کار دارم! یا عزیز دل برادر با شما هستم!» نیست، اما این‌طور هم نیست که فرد گوینده شما را با حیوان‌هایی که نام بردم یکی کرده باشد. مثلاً دیروز رفته‌بودم بانک. از خودپرداز پول گرفتم و داشتم برمی‌گشتم که یکی از سربازها گفت «هُش! هُششش!» اگر آن هفته‌های اول بود می‌گفتم «بیادَر! مَه مِهمان استُم ای چی رقم گپ زدنَه؟» اما رویم را به سمت‌ش برگرداندم که «ها بفرما لالا!» گفت که «ای صد روپیه از خودت است؟» گفتم «از جیبم افتاد؟» گفت «ها! جیب‌ته هوش کو پیسه‌ات نفته! باد نشه!» گفتم چشم. نور چشم مایی سرباز!

۵) قصه‌هایی را که از کابل روی فیس‌بوک و اینستاگرام می‌نویسم، شهروندان افغانستان هم می‌خوانند. باعث افتخارم است و از کامنت‌هاشان یاد می‌گیرم. گاهی اتفاق‌هایی در فضای خارج از اینترنت هم می‌افتد که شرمنده می‌شوم. مثلاً چند روز پیش در یکی از معدود «رستوران-کافه‌»های شهر نشسته‌بودم، به نام فیفتی‌فیفتی، جایی نزدیک پل سرخ در غرب کابل. دو روز بود که غذای درست و حسابی نخورده‌بودم. دو تا بشقاب پاستا سفارش دادم و دو تا شیرکیله‌ی کلان (شیرموز بزرگ) و یک چای‌نک (قوری) چای سیاه. غذا که تمام شد رفتم پول را پرداخت کنم که گارسون گفت پیش‌تر حساب شده‌است. گفتم حتماً اشتباه شده. گفت آن آقایی که آن‌جا نشسته حساب کردند. آن آقای نازنین را نمی‌شناختم. پرسیدم ببخشید شما حساب کردید؟ گفت که قابل ندارد و یادداشت‌ها را دنبال می‌کند. شرمنده‌اش شدم. آن‌جا حضوری تشکر کردم. این‌جا هم دوباره به خاطر بخشندگی و مهربانی و مهمان‌نوازی‌‌‌اش تشکر می‌کنم. امیدوارم بتوانم محبت‌‌‌اش را روز دیگر جبران کنم.

-------------------
امید به خدای بزرگ و بخشنده که همه چیز دست اوست.
telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
39
1
Reza Masoudi Nejad's profile photoBaran Ahmadi's profile photoRoya Z.'s profile photoفیلسوف خانوم's profile photo
4 comments
 
بسیار عالی
مخصوصا اونجاییکه زبان افغانی رو اعراب گذاری میکنید و من بلند بلند میخونم و میخندم. بامزه ست
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
فاجعه‌ی کربلا و مسئولیت شهروندی ما
-------------------

بیش از ۸۰ نفر - تا حالا - در مسیر بازگشت از کربلا جان‌شان را با بمب‌گذاری داعش از دست داده‌اند. ۲۴ نفر از ایشان ایرانی هستند و ابعاد فاجعه شاید در روزهای آینده بیشتر شود. واکنش گروهی از هم‌وطنان اما - که تعدادشان با توجه به کامنت‌های شبکه‌های اجتماعی کم نیست - قابل توجه است: ایشان یا زائران ایرانی را به خاطر سفر به عراق و زیارت امام سوم شیعیان شماتت می‌کنند، یا در هم‌دلانه‌ترین کامنت‌هایی که پای پست‌های مربوط به این فاجعه می‌گذارند چیزهایی می‌نویسند شبیه به این: «من باهاشون هم‌عقیده نبودم. اما خب. روح‌شون شاد.»

به نظر می‌رسد که شیوه‌ی استفاده‌ی حاکمان ایران از اسلام برای مشروعیت بخشیدن به بی‌عدالتی و - مهم‌تر - برچسب‌‌زدن روی شهروندان و تقسیم آن‌ها به خودی/حزب‌اللهی/انقلابی/بسیجی/... و غیرخودی/فتنه‌گر/ضد انقلاب/جاسوس/...، نه فقط تعداد قابل توجهی از مردم را از اعمال و مناسک مرتبط با باورهای اسلامی/شیعی زده کرده، که مرزهای اخلاق جمعی و مراقبت از دیگری را نیز محدودتر کرده‌است: کسانی لایق سوگواری و همدلی و مراقبت دانسته می‌شوند - و گزاره‌های به‌ظاهر جهان‌شمولِ حقوق بشر شامل حال‌شان می‌شود - که فاصله‌شان را نه فقط با حکومت و حاکمان، که با اسلام و باورها و مناسک اسلامی/شیعی نیز حفظ کرده‌باشند.

بعید می‌دانم بین عراقی‌ها و افغان‌هایی که جانِ تعدادی از هم‌وطنان‌شان از دست رفته‌ است، صدای «جان دادند تا درس عبرتی برای سایرین شود» به اندازه‌ای که این چند روز میان ایرانیان شایع بوده‌است به گوش برسد. این صدا نه فقط غیراخلاقی‌ (به خاطر چنگ زدن به روح و روان صدها انسانِ داغ‌دیده)، که غیردموکراتیک است. فعال‌ کردنِ شکاف اجتماعی و ساختگیِ مسلمان/غیرمسلمان، مذهبی/غیرمذهبی یا شیعه/سنی، از یک طرف به سرمایه‌ی اعتماد جمعی که لازمه‌ی تعاون اجتماعی است ضربه می‌زند و از طرفی در خدمتِ تقویتِ گفتمان و سیاست‌های خودی/غیرخودی‌سازِ حاکمان است.

استبداد - بی‌هیچ شک و شبهه‌ای - باعث بسیاری از عقب‌ماندگی‌های ماست. رسانه‌های حکومتی نیز - به نادرستی - علاقه‌ای به بازتاب خبر انفجار کربلا نشان نمی‌دهند تا گفتمان «عراق، امن است» به چالش کشیده نشود. اما یکی کردنِ حاکمانِ دینی با زائرانِ کربلا که نه لزوماً دستی در حکومت دارند و نه آزاری به شهروندان دیگر رسانده‌اند نیز از نشانه‌های عقب‌ماندگی است؛ به خصوص اگر از سوی منتقدان و مخالفانِ وضع موجود صورت گیرد.

پرخاش به زائران مسلمان، آسان‌ترین اما غیرسیاسی‌ترین راه‌ِ اعتراض به روایتِ حاکمان از اسلامِ سیاسی است. شقه‌شقه کردن مردم - ولو به نام «مبارزه با خرافه‌گری» و «دموکراسی‌خواهی» و عنوان‌های دهان‌پرکنِ دیگر - آن‌هم به هنگام وقوع فاجعه‌ای با این ابعاد - نه فقط غیراخلاقی، که آب ریختن به آسیاب کسانی است که از شکاف‌های اجتماعی نان می‌خورند.

بخش مهمی از مسئولیت شهروندی و انسانیِ ما - به باور من - مراقبت از دیگری، سوگواری جمعی به هنگام فاجعه‌ و دفاع از حیات و حقوق همه‌ی ایرانیان (و غیر آن) است، سوای باورهای دینی و مذهبی‌شان.

روح همه‌ی کشته‌شدگان شاد. و صبوری و آرامش، هم‌نشین خانواده‌هاشان باد.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
54
3
Elham Fiction's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photoسیستانی غلام's profile photoBaran Ahmadi's profile photo
5 comments
 
با اظهار تاسف باید بگم که تنها کشوری که داعش نتونسته بود مسلمانانش از بین ببره ایران بود و این فرصتو‌خود کشور ایران مهیا ساخت و مردم خودشو با دستهای خودش به کام مرگ فرستاد هزینه گزافی که از طرف ایران پرداخته شد یکسو و تلف شدن مردم از سوی دیگر 
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
درباره‌ی پیروزی ترامپ

خطرِ رئیس‌جمهور شدنِ ترامپ ناشی از بی‌تجربگی و ناکاربلدی او نیست. این که ممکن است یک روز خواب‌نما شود و با فشار یک دکمه جنگ هسته‌ای راه بیاندازد هم بیشتر شبیه قصه‌های هالیوودی است. او ساز و کارهای رسمی سیاست را رفته‌رفته از حزب جمهوری‌خواه که از حالا به فکر کنترل او در چهار سال آینده است یاد می‌گیرد.

نگرانی اصلی به باورم جای دیگری است: در افزایش اعتماد به نفس و جسارتِ بخشی از بدنه‌ی اجتماعیِ حامیِ او که از امروز به بعد با صلابت و اطمینان خاطر بیشتری در خیابان و مترو و بار سراغ «کله‌سیاه‌ها» و «سیاه‌پوست‌ها» و «مسلمان‌ها» و «لاتین‌تبارها» و حتی «فارسی‌زبان‌ها» می‌روند. هر چه باشد رهبر جنبش‌‌شان حالا رئیس‌جمهور شده‌است.

مسئول اصلی این اتفاق نه رأی‌دهندگان به حزب سبزند، نه رئيس اف‌بی‌آی، نه روسیه، نه ویکی‌لیکس. مسئولِ اصلی پیروزی ترامپ، حزب دموکرات (و نظام سیاسی امریکا) است: در سی سال اخیر با فاصله گرفتن از اتحادیه‌های کارگری، نزدیک‌تر شدن به بنگاه‌های مالی و چرخش به راست، و در انتتخابات اخیر با تقلب و تلاش‌های فراقانونی برای شکست برنی سندرز.

الآن زمان «رفتن به کانادا» و «مهاجرت به بورکینافاسو» و «تحصیل در مالزی» نیست. اگر شهروند مسئول امریکا هستیم، اتفاقاً الان زمان ماندن، تأمل درباره‌ی دلالت‌های پیروزی ترامپ و تعریف امکان‌های جدید سیاست‌ورزی است. پیروزی ترامپ و شوکی که به الیتِ سیاسی و فرهنگی امریکا وارد کرده‌‌‌است، شاید در سال‌های آینده فرصت‌های تازه‌ و غیرقابل‌پیش‌بینی برای ظهور جنبش‌های مردمی و فراتر رفتن از نظام دو حزبیِ امریکا فراهم کند.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
53
1
Baran Ahmadi's profile photoMajid Rezaei's profile photoMohammad Sadegh Dehghanpoor's profile photoسالار گوهرآگین's profile photo
4 comments
 
دقیقن همینطوره... در امریکا طبقه ای با رنج سنی زیر 45 سال داره بسیار گستاخانه رفتار میکنه و اینجاست که باید جوانان امریکایی وارد صحنه بشن و این بیسوادهای فاشیست رو محدود و منزوی کنند

 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
پنج بند از این دو هفته
—---------------------

۱) یک آقا پسر جوانی را تازگی‌ها شناخته‌ام که راننده‌ی تاکسی است و هر وقت مهمانی در خانه دارم که می‌خواهد با تاکسیِ مطمئن و ارزان به خانه برود، زنگ‌ش می‌زنم. آقا پسر جوان هم هر بار پانزده دقیقه نشده خودش را می‌رساند پشت در، و آن‌قدر خوش‌برخورد و خوش‌روست که هر کس سوار ماشین‌ش شده بعداً از خوش‌صحبتی‌ او تعریف کرده. پیش‌ترها که پشتِ درِ خانه می‌رسید زنگ می‌زد که «علی آقا! مَه رسیدُم. پیش دَروازه اِستاد شُدُم.» من هم به مهمانِ محترم اطلاع می‌دادم که تاکسی آمده‌است. پسر جوان اما اخیراً پشت تلفن چیزی می‌گفت که نمی‌توانستم با آن ارتباط برقرار کنم. وقتی می‌رسید زنگ می‌زد که «بابا! بیا بیرون استًم!» بار اول فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. نمی‌فهمیدم آدمی به این مهربانی و لیاقت چه‌طور می‌تواند یک‌دفعه صد و هشتاد درجه تغییر فاز بدهد و از «علی آقا» برسد به «بابا»! چند شب بعد که مهمان داشتم و دوباره تماس گرفتم، تا به پشت دروازه رسید زنگ زد و همان را گفت که «بابا رسیدُم! بیا بیرون!» با خودم می‌گفتم نه به آن همه احترام و ادب، نه به این «بابا» گفتن‌‌ها! سه چهار بار دیگر این اتفاق افتاد و کم‌کم داشتم عطای تماس با پسر جوان را به لقایش می‌بخشیدم که فهمیدم قصه چیست. ما در فارسیِ دری کلمه‌ی «بابه» داریم که معنی و دلالت‌های آن هیچ ارتباطی با «بابا»ی فارسی ایرانی (تهرانی؟) ندارد. در فارسی ایرانی وقتی برای خطاب قرار دادن کسی جز پدرمان از «بابا» استفاده می‌کنیم، معمولاً برای ابراز ناراحتی است؛ «بابا چه قدر گفتم این کار رو نکن؟!» «بابه» در فارسی دری اما شکل محترمانه و بسیار دوستانه‌ای از مخاطب قرار دادن یک رفیق است و معنی آن نزدیک به «عزیزم» و «رفیقم» و «دوست خوبم». تازه فهمیدم که پسرِ جوانِ قصه‌ی ما «بابه» می‌گوید نه «بابا»، و بعد از چند هفته اتفاقاً صمیمی‌تر و خودمانی‌تر شده‌ و من را رفیق خود دانسته‌است.

۲) سه روز در هفته خانم میان‌سالی - به اسم زارا خانم* - به خانه‌ام می‌آید برای تمیزکاری. هزاره است و آن‌قدر دریادل و پاک‌دست و خیرخواه که با همان سلام و علیک اول مهرش بر دل می‌نشیند. یک روز دنبال قیچی می‌گشتم و نمی‌توانستم در کشوها پیدا کنم. حدس زدم شاید او جایی گذاشته‌است. پرسیدم زارا خانم ببخشید احیاناً می‌دانید قیچی کجاست؟ کمی فکر کرد و گفت «مَه چه می‌دانُم.» تعجب کردم. زارا خانمی که من می‌شناختم اهل این‌جور صحبت کردن نبود. چند دقیقه پیش‌تر هم با یکدیگر گپ زده‌بودیم و ناراحتی و دلخوری در کلام یا رفتارش ندیده‌بودم. برای دوستان افغان که این چند خط را می‌خوانند توضیح بدهم که «من چه می‌دانم» به گوش خیلی از ایرانی‌ها خوش‌آیند نیست و در فارسی معیار ایران معمولاً زمانی استفاده می‌شود که آدم از سؤال دیگری عاصی باشد یا علاقه‌ای به پاسخ دادن نداشته‌باشد. آن روز گذشت اما دوباره سر چند موضوع دیگر از زارا خانم شنیدم که در پاسخ به سؤال‌ها می‌گوید «مَه چه می‌دانُم» یا «مَچِم»-- که فهمیده‌ام معنای‌شان نزدیک به یکدیگر است. کار به جایی رسیده‌بود که از ترس شنیدنِ «مه چه می‌دانم» سعی می‌کردم هیچ سؤالی از زارا خانم نپرسم تا یک وقت اسباب ناراحتی ایشان را فراهم نیاورم. حالا اما با پرس‌وجو از این و آن، سوء‌تفاهمِ پیش‌آمده رفع شده‌است. فهمیده‌ام که بر خلاف فارسی ایران که «من چه می‌دانم» دلالت‌های منفی دارد و تا اندازه‌ای پرخاشگرانه است، در فارسی دری لزوماً بار منفی ندارد و اگر با لحنِ عادی بیان شود می‌تواند خنثی و دقیقاً به معنی «نمی‌دانم» باشد. با آن که معنی‌اش را فهیده‌ام، اما اعتراف می‌کنم که هنوز جرأت پرسیدنِ سؤال از زارا خانم را ندارم! احساسی که با شنیدنِ «مَه چه می‌دانُم» سراغم می‌آید با سرعت بیشتری نسبت به دودوتاچهارتای مغزم واکنش نشان می‌دهد.

۳) با چند رفیقِ خوب رفته‌بودیم کباب بخوریم. آقای گارسونِ مهربانی آمد سفارش بگیرد. یک دوست ایرانی با ما بود که من با او با لهجه‌ی تهرانی حرف می‌زدم. آقای گارسون که صحبتِ ما را شنید پرسید از کجا استید؟ گفتم از ایران استیم لالا جان. پرسید کجای ایران؟ گفتم مَه از اصفهان این خانم از تهران. پرسید ایجه دفتر دارید؟ گفتم نِه؛ زندگی می‌کنیم. پرسید خانَه دارید؟ گفتم ها! پرسید خانَه کجاست؟ گفتم فلان‌جا. پرسید از خودتانَه؟ گفتم نِه کیرایَه می‌دیم. پرسید چند کِرایَه می‌دین؟ و چند سؤال و جواب دیگر که یادم نیست چند تا را راست گفتم و چند تا را نه. اگر سه ماه پیش بود، از این سؤال‌ها جا می‌خوردم و با خودم می‌گفتم که آخر به این آقای گارسونِ مهربان و خوش‌بخورد چه مربوط است که مثلاً من اجاره‌خانه چه‌قدر می‌دهم یا شغلم چیست یا هر ماه چه‌قدر حقوق می‌گیرم و آیا آن حقوق کفاف مخارج روزانه‌ام را می‌دهد یا نه. کم‌کم اما بیشتر یاد گرفته‌ام که در جامعه‌ای که هویت و جایگاه و نقش اجتماعیِ اغلب آدم‌ها برای یکدیگر معلوم است و رابطه‌ی افراد با یکدیگر با توجه به این مؤلفه‌ها تعریف می‌شود، هر «غریبه‌ای» که در این مختصاتِ پذیرفته‌شده و آشنا قرار نگیرد می‌تواند سؤال‌برانگیز و حتی دلهره‌آور باشد. در نتیجه بیشتر از آن‌که این پرسش‌ها را ناشی از کنکجاوی یا فضولی بدانم، پرسش‌های صادقانه‌ای تفسیر می‌کنم که سؤال‌کننده برای فهمِ بهترِ طرفِ گفت‌گو و تعریفِ رابطه‌ی خود با او مطرح می‌کند. آخر صحبت‌مان که شد، و آقای گارسون چیزهایی که دنبال‌ش بود را شنید و احساس راحتی بیشتری کرد و من را جایی در مختصات ذهنی‌اش جا داد، چشمان‌ش برقی زد و گفت: «زنِ مَه از بندرعباسَه لالا جان. یَک خانَه خُرد در خَیرخانَه داریم. هر کاری خودت یا فامیل در کابل داشتَه باشی مَه در خدمت استُم.»

۴) پیش‌ترها تا سوار تاکسی می‌شدم، آقای راننده با همان سلام‌علیک و احوال‌پرسیِ اول می‌فهمید که از ایران هستم و اگر خودش هم ایران رفته‌بود با «قربانِ تو» و «آره» و «ای بابا»گفتن نشان می‌داد که سال‌ها در ایران زندگی کرده و می‌تواند به لهجه‌ای که من متوجه بشوم صحبت کند. الآن اما چند هفته‌ای است که کمتر در همان ابتدای صحبت لو می‌روم و بیشتر با سؤالِ «از کجا اَستی؟» مواجه می‌شوم. گاهی وقت‌ها خودِ راننده پیش‌دستی می‌کند و می‌پرسد «از هرات استی؟» و اگر پاسخ مثبت بدهم سؤال بعدی را می‌پرسد که «از کجای هرات»؟ این‌طور به نظر می‌رسد که پس از سه ماه زندگی در کابل و تلاش برای صحبت به فارسی دری، لهجه‌ام - دست کم به گوش کابلی‌ها - کم‌کم به لهجه‌ی شهروندان هرات نزدیک‌‌تر شده‌است. هراتی‌ها - آن‌طور که کابلی‌ها می‌گویند - نزدیک‌ترین لهجه را به ایرانی‌های ساکن خراسان دارند. همین تغییرِ به ظاهر کوچک، در موضوع و روندِ گفت‌گوهای روزانه مؤثر بوده‌است. مثلاً پیش از این وقتی از افغان‌هایی که در زمان طالبان و اوایل دوره‌ی کرزی در ایران زندگی کرده‌اند درباره‌ی تجربه‌ی زندگی‌شان در ایران می‌پرسیدم، اغلب با این پاسخ مواجه می‌شدم که تجربه‌ی زندگی در ایران خوب یا بسیار خوب بوده‌است. اما به همان اندازه که هویت ایرانی‌ام در یک مکالمه‌ی عادی کم‌رنگ‌تر شده‌، تواترِ قصه‌ی رنج افغانستانی‌ها از زندگی در ایران هم بیشتر شده‌است. افغان‌ها حتی مقابل هم‌وطنانِ خودشان سعی می‌کنند روایت‌های باافتخار و غرورآمیزی از دوران مهاجرت خود به ایران (و پاکستان) بازسازی کنند؛ اما اگر قرار باشد از ایرانی‌ها بد بگویند، جلوی یک هراتی راحت‌ترند تا یک تهرانی.

۵) ساعت دوازده و نیم بعد از نیمه‌شب بود که دیدم زنگ خانه را می‌زنند. دو تا از دوستانم بودند که قرار بود چند ساعت زودتر بیایند. دیدم نفر سومی همراه‌شان است. مرد میان‌سالی بود و یک ساکِ مشکی دست‌ش داشت. گفتند از دوستان است. به ایشان خوش‌آمد گفتم و هر سه نفر آمدند داخل. تا رفتم چای بریزم و برگردم، دیدم از اتاق صدای موسیقی می‌آید. آمدم دیدم که آن مهمانِ سوم که تازه افتخار آشنایی پیدا کرده‌بودم بساط‌ را وسط اتاق پهن کرده و در حال نواختن و خواندن است. با خودم گفتم این دوستانِ من تا حالا رفقای هنرمندشان را رو نکرده‌بودند. هنوز با آن آقای هنرمند سلام و احوال‌پرسیِ درست‌وحسابی نکرده‌بودم که حدود یک ساعت گذشت و ایشان از خواندن دست نکشید. تمام که شد پرسیدم «خب خوش آمدید به سلامتی شما از کجا همدیگر را می‌شناسید؟» دو دوستم نگاهی به همدیگر کردند و آن یکی که ایرانی بود گفت «ما داشتیم می‌آمدیم پیش تو که دیدیم یک آقایی در خیابان ایستاده و منتظر تاکسی است. هر چه ماشین از جلوی‌ش رد می‌شد نمی‌ایستاد. ما رفتیم سوارش کردیم. بالا که آمد شغل‌ش را پرسیدیم. گفت که خواننده است و الان از یک مجلس عروسی می‌آید. از او پرسیدیم می‌خواهی بیایی امشب خانه‌ی یکی از دوستان ما بنوازی؟ او هم گفت چرا که نه. باهم آمدیم. این شما و این قصه‌ی دوستی ما!»… خلاصه که دوستانِ دریادل، آقا «بسم‌الله» را نیمه‌شب در خیابان‌های کابل سوار کرده‌بودند آورده‌بودند خانه. تا چهار صبح برای‌مان زد و خواند و اشک‌مان را هم جاهایی درآورد. نمی‌دانم صدایش چه‌قدر به گوش‌تان مقبول است اما در کابلِ پیش‌بینی‌ناپذیر که کیفیتِ هر ساعت‌ش با دیگری فرق دارد تجربه‌ی تازه‌ای بود. اگر خواستید ببینید، یک دقیقه‌اش را در اینستاگرام گذاشته‌ام.
http://instagram.com/aliabdi88

-----------------------

۶) و یک چیز دیگر... «اتفاقی» افتاده، به قشنگیٍ نقشِ مقصودِ کارگاهِ هستی، که نمی‌دانم چند ساعت است، یا چند روز، یا چند هفته، که با تماشای رُخ‌ش، و دو چشمان درشت‌ش، هر بار، حوالی چپ قفسه‌ی سینه‌ام، تکرار می‌شود.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
58
1
Rahil Svieta's profile photobest persis's profile photoBaran Ahmadi's profile photoاسد الله کابلی's profile photo
6 comments
 
جهانی سپاس
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
هشت بند درباره‌ی هیلاری کلینتون

(یادداشت کمی بلندتر از نوشته‌های معمول روی شبکه‌های اجتماعی است. اگر فرصت خواندن نداشتید، پیشنهاد می‌کنم تنها دو بند آخر را بخوانید.
با مهر و احترام.)

--------------

پنج روز از مناظره‌ی دوم هیلاری کلینتون و دانلد ترامپ می‌گذرد. آن‌هایی که مناظره‌های سیاسی در چند دهه‌ی اخیر امریکا را دنبال کرده‌اند اذعان دارند که مناظره‌ی اخیر از نظر محتوا، شکل اتهام‌ها و تنوع القابی که دو نامزد علیه یکدیگر استفاده کردند، یکی از کم‌سابقه‌ترین مناظره‌ها در تاریخ انتخابات ریاست‌جمهوری امریکا بوده‌است. فیلمی که واشنگتن‌پست یک روز قبل از مناظره از اظهارات ترامپ درباره‌ی تلاش او برای برقراری رابطه‌ی جنسیِ بدونِ رضایت با زنان منتشر کرد، از یک سو، و بی‌پرواییِ دو نامزد در حمله‌های شخصی و کلامی علیه رقیب، از سوی دیگر، بیش از صد میلیون بیننده را پای تلویزیون‌ها کشاند. در پنج روز گذشته، اغلب رسانه‌های جریان اصلی - حتی آن‌‌ها که به جمهوری‌خواه‌ها نزدیک‌ترند - از افزایش نارضایتیِ عمومی از ترامپ، کاهش آرای او میان جمهوری‌خواهان و پیروزی محتمل کلینتون در انتخابات ۸ نوامبر خبر می‌دهند. بنگاه‌های نظرسنجی نیز به ما می‌گویند که اگر همین فردا انتخابات برگزار شود، شانس کلینتون برای پیروزی بیشتر از رقیب جمهوری‌خواه اوست. اما شناختِ ما نسبت به کلینتون تا چه اندازه است؟ این‌طور به نظر می‌رسد که اظهاراتِ غیرمتعارفِ ترامپ در مقام نامزد ریاست‌جمهوری در یک سال اخیر - که خوراکِ رسانه‌ایِ کم‌نظیری برای فروشِ گسترده به مخاطبان فراهم آورده‌است - امکانِ شکل‌گیریِ گفتارهای انتقادی درباره‌ی هیلاری کلینتون را در رسانه‌های جمعی محدود کرده‌ باشد. «نه به کلینتون» در فضای دوقطبیِ برساخته‌شده‌ی امریکا معادل «آری به ترامپ» معرفی می‌شود. اما در کشوری که هیلاری و همسرش برای سه دهه از سیاست‌مدارانِ پرقدرت و بانفود آن بوده‌اند، به دشواری می‌توان ظهور پدیده‌ی ترامپ و طرفداران‌ش را جدا از کارنامه‌ی کاریِ کلینتون‌ها فهمید. هیلاری کلینتون کیست؟ چه‌طور به عنوان نامزد نهایی دموکرات‌ها انتخاب شد؟ چه‌ جایگاهی در افکار عمومی امریکایی‌ها دارد؟ کارنامه‌ی سیاسی او از چه آینده‌ای برای امریکا و جهان خبر می‌دهد؟ و چه‌طور می‌توان رقابت او با دانلد ترامپ را از منظری جز رقابتِ یک سیاست‌مدارِ لیبرالِ کارکشته با یک تاجر-شومنِ برنامه‌های تلویزیونی تفسیر کرد؟ این یادداشتِ هشت‌بندی تلاشی برای پاسخ‌گویی به این پرسش‌هاست.

۱) از همان خرداد پارسال که برنی سندرز وارد رقابت‌های انتخاباتی درون‌حزبی شد، نشانه‌های آشکار و پنهانی وجود داشت که تشکیلاتِ حزب دموکرات علاقه‌ای به انتخاب او به عنوان نامزد نهایی حزب ندارد. زمان‌بندیِ مناظره‌های انتخاباتی، موضعِ مسئولان رده‌بالای حزب، انعطاف‌-ناپذیری برای عمومی‌تر کردن حق رأی شهروندان، جهت‌گیری رسانه‌های نزدیک به دموکرات‌ها و نحوه‌ی پوشش رسانه‌ایِ دو کمپینِ رقیب، شکی برای حامیان سندرز باقی نمی‌گذاشت که هیلاری کلینتون و هم‌پیمان‌های او در رسانه‌‌ها، حزب دموکرات و بنگا‌ه‌های مالی از هیچ رفتار غیرمنصفانه‌‌، غیراخلاقی و گاه فراقانونی برای شکستِ سندرز نمی‌گذرند. این ادعا یک ماه پیش جنبه‌ی رسمی‌تری به خود گرفت؛ ویکی‌لیکس ایمیل‌های تازه‌ای را منتشر کرد که نشان می‌داد تشکیلاتِ حزب دموکرات که مطابق قوانین درون‌حزبی می‌بایست نسبت به دو نامزد رقیب بی‌طرف بوده‌باشد، برای شکست برنی سندرز تلاش کرده‌‌ و دستورالعمل‌های مدونی را برای بدنام کردنِ نامزدِ سوسیالیستِ دموکرات در رسانه‌ها تدوین کرده‌‌است. مثلا در یک نمونه‌ی رسواکننده، زیردست‌های «دبی واسرمن شولتز»، بالاترین مقام اجراییِ حزب و رئیس کمیته‌ی ملی دموکرات، در ایمیل‌های کاری‌شان بحث کرده‌‌بودند که چه‌طور از باورهای دینیِ سندرز برای تبلیغ منفی علیه او در بعضی از ایالت‌های جنوبی بهره ببرند. خانم شولتز و چند تنِ دیگر از مقام‌های رده‌بالای حزب در پی افشای این ایمیل‌ها و با فشار افکار عمومی استعفا دادند. واکنش هیلاری کلینتون به این رسوایی اما یکی از ویژگی‌های مدیریتی و شخصیتی او را آشکارتر می‌کند. او، بی‌توجه به اعتراض بخشی از دموکرات‌ها، دبی شولتز را پس از استعفا به مقام «ریاست افتخاری» کمپین خود منصوب کرد تا از «روابط گسترده‌ی او» برای پیروزی در انتخابات ماه نوامبر استفاده کند. خشم و ناراحتیِ بدنه‌ی حزب دموکرات - به طور خاص میانِ اعضای تازه‌‌واردِ جوان که با جنبشِ حامیِ برنی سندرز وارد حزب شده‌‌‌‌بودند - تا به امروز ادامه داشته‌است. برخورد غیرمتواضعانه‌ و بالابه‌پایینِ کلینتون با رقبای سیاسی، نه فقط در رقابت با اوباما در سال ۲۰۰۸، که امسال نیز - اگر ورق برگردد - ممکن است به ضرر او تمام شود. مطابق نظرسنجی‌های معتبر، دست کم یک سوم طرفداران برنی‌ سندرز تصمیم دارند به نامزدی جز کلینتون (و جز ترامپ) رأی بدهند. اغلب ایشان هیلاری کلینتون را «غیرقابل اعتماد» و «ناراست‌گو» می‌دانند. صدای اعتراض‌ ایشان حتی در مجمع عمومیِ حزبِ دموکرات نیز به گوش رسید و اگر حمایت سندرز از کلینتون در هفته‌های بعدی نبود، شاید کنترلِ حامیان تغییر در حزب دموکرات به آسانی ممکن نمی‌شد.

۲) هیلاری کلینتون در یک سال گذشته با تأثیر از کمپین سندرز و برای جلب حمایت طرفداران وی به چپ چرخیده‌بود؛ به طور خاص با نزدیک‌تر کردن موضع خود به سندرز در بالابردن حداقل دست‌مزد، کم کردنِ هزینه‌ی دانشگاه، همگانی کردنِ بیمه‌ی درمانی، گسترشِ خدمات اجتماعی و رفاهی، لغو مجازات اعدام، مخالفت با بعضی از قراردادهای آزاد تجاری، قانونی کردن ماریجوانا، خارج کردن پولِ ثروت‌مندان از سیاست و سخت‌گیری بر بانک‌ها و بنیادهای مالی. در آخرین نمونه، برنی سندرز موفق شد امضای کلینتون را در موافقت با طرحی داشته باشد که به موجب آن خانواده‌هایی که سالیانه کمتر از صد و بیست و پنج‌هزار دلار درآمد دارند (حدود هشتاد و سه درصد از خانواده‌های امریکایی) بتوانند فرزندان خود را به شکل رایگان به دانشگاه‌های دولتی بفرستند. با این حال به نظر می‌رسد که با پایان رقابت‌های انتخاباتیِ درون‌حزبی و آغازِ رقابت نهایی با نامزد جمهوری‌خواه، هیلاری دوباره به سمت خاستگاهِ خود و همسرش، جایی در میانه و راستِ حزب دموکرات، چرخیده‌‌است. اسنادی که ویکی‌لیکس پیش از مناظره‌ی دوم کلینتون و ترامپ منتشر کرد - و زیر سایه‌ی فیلم واشنگتن‌پست از اظهارات ترامپ گم شد - نشان می‌دهد که برخی از ادعاهای کلینتون در رقابت با سندرز - به طور خاص لزومِ سخت‌گیری بر بانک‌ها و شرکت‌های تجاری و افزایش خدمات اجتماعی دولت به شهروندانِ آسیب‌پذیر - تنها با هدف پیروزی بر سندرز گفته شده و کلینتون نطق‌های متفاوت و گاه متعارضی را در جلسه‌های خصوصی با مدیرانِ بانک‌ها ایراد کرده‌است. علی‌رغم فشار کمپین برنی سندرز و رسانه‌های جمعی در دور مقدماتی، متن سخن‌رانی‌های کلینتون برای مدیران شرکت‌های وال‌استریتی و مؤسسه‌های مالی تا به امروز منتشر نشده‌است. از سوی دیگر، انتخاب تیم کِین فرماندار سابق ویرجینیا به عنوان معاون اول نیز شاهد دیگری بر بازگشتِ کلینتون به میانه و راستِ حزب است. انتخاب کین - که بعضی از نطق‌های انتخاباتی را به زبان اسپانیولی ایراد می‌کند - بیش از آن‌که برای جلب رضایت چپ‌‌های دموکرات باشد، برای تقویتِ بالِ راستِ حزب، به دست‌آوردنِ رأی جمهوری‌خواه‌های ناراضی از ترامپ، از دست ندادنِ رآیِ لاتین‌تبارها و نیز پیروزی در ایالت مهم ویرجینیاست. کِین از حامیانِ آسان‌گیری بر بانک‌ها و وال‌استریت است، به عنوان یک دموکرات پرونده‌ی قابل دفاعی در موضوعِ پایان‌دادنِ داوطلبانه به بارداری و نیز شیوه‌ی برخورد با مهاجران ندارد و از تی‌پی‌پی حمایت کرده‌است. (تی‌پی‌پی یا «همکاری فرا پاسیفیک» یک توافق‌نامه‌ی تجاری برای آسان‌‌تر شدنِ تجارت و برداشتنِ تعرفه بین دوازده کشور از جمله امریکاست و دولت اوباما در حالی از حامیان اصلی آن بوده‌ و به شکل محرمانه برای نوشتنِ بندهای آن توافق‌نامه تلاش کرده‌ که کارگرانِ یقه‌آبیِ امریکایی باور دارند در صورت تصویب و اجرا به صنایع داخلی این کشور ضربه خواهد زد. کلینتون سه سال پیش تی‌پی‌پی را «معیار طلایی قراردادهای تجاری» خوانده‌بود اما با فشار سندرز در دور مقدماتی، نظرش را - دست کم در محافل عمومی - تغییر داد.) تیم کِین تجربه‌ی عضویت در کمیته‌ی روابط خارجی سنا را نیز دارد و هم‌صدا با کلینتون (و اعضای ارشد جمهوری‌خواه مانند مک‌کین) از منتقدان سیاست‌ِ «ناکارآمد» اوباما در حل بحران سوریه، از حامیان دخالت نظامی عربستان در یمن و از نزدیک‌ترین دوستان اسرائیل بوده‌است. بی‌دلیل نیست که بیش از نود درصد از دلیگیت‌های حامی برنی سندرز در مجمع عمومی دموکرات، انتخاب کین به سمت معاون اولی را تصمیم نادرستی دانستند.

۳) چرخش کلینتون به وسط و تقویتِ موضعِ میانه‌ و راستِ حزب در حالی اتفاق می‌افتد که یکی از مهم‌ترین انگیزه‌‌ی رأی‌دهندگانِ امریکایی در انتخابات امسال، چه در حزب جمهوری‌خواه و چه دموکرات، «نه گفتن به دستگاهِ حاکم» و «تغییر ریشه‌ایِ وضعیت» است. کلینتون خود را ادامه‌دهنده‌ی راه اوباما و طرفدار تغییر تدریجی می‌خواند، اما «ادامه‌ی راه اوباما» برای مخالفان وضع موجود معادلِ افزایش شکاف طبقاتی، افزایش بدهیِ شهروندان به دولت، ناتوانی در پرداخت قبض‌های آخر ماه، توزیع ناعادلانه‌ی ثروت، نرخِ مالیاتِ نامتناست با درآمد، انتقال کارخانه‌های امریکایی به خارج از مرزها برای بهره‌کشی از نیروی ارزانِ کار و پایین بودنِ کیفیت زندگی است. بعد از شکستِ سنگینِ جورج مک‌گاورن، نامزد حزب دموکرات در انتخابات ریاست‌جمهوریِ سال ۱۹۷۲ که از چپ‌ترین نامزدهای حزب و مخالف جنگ ویتنام بود و به نیکسونِ جمهوری‌خواه باخت، دموکرات‌ها کم‌کم از میراثِ فرانکلین روزولت و برنامه‌ی او برای حمایت از اقشار آسیب‌پذیر فاصله گرفتند و نئولیبرالیسمِ اقتصادی را جایگزینِ نیو-دیلِ روزولت کردند. ترس از شبحِ شکستِ مک‌گاورن کم‌کم با افزایشِ قدرت و نفوذِ مؤسسه‌های مالی در کمپین‌های انتخاباتی همراه شد و اقامتِ جمهوری‌خواه‌ها در کاخ سفید برای چند دور‌ه - به خصوص دوره‌ی ریگان - نیز مرکز ثقل گفتارها و سیاست‌های اقتصادیِ حزب دموکرات را به سمت راست کشاند. سیاست‌های پولیِ ریگان (کاهشِ مالیاتِ ثروت‌مندان، تسهیل قوانین بانکی برای سرمایه‌داران، ثابت نگه‌داشتن حداقل دست‌مزد، خصوصی‌سازیِ خدمات بهداشتی و آموزشی و آزاد گذاشتن دست بنیادهای بزرگ اقتصادی برای مداخله در سیاست) در دوره‌ی بیل کلینتون و اوباما نیز با مقاومتِ معنی‌داری مواجه نشد. ممکن است شعارِ «ادامه‌ی راه اوباما» برای طرفدارانِ پابه‌سن‌گذاشته‌‌‌ی حزبِ دموکرات چشم‌نواز جلوه کند و - با توجه به محبوبیتِ نسبیِ اوباما میان بدنه‌ی دموکرات - تضمین‌کننده‌ی پیروزی هیلاری در رقابت‌های مقدماتی بوده‌باشد، اما اگر ورق برگردد بعید است این شعار در ماه نوامبر مقابل نامزدی که تمامِ هویتِ سیاسیِ خود را ضد طبقه‌ی حاکم تعریف کرده به آسانی به کار کلینتون بیاید؛ ادامه‌ی راه اوباما - با وجود مؤلفه‌های قابل اعتنا و مثبتِ دولت او در حوزه‌ی لیبرالیسم اجتماعی، ایجاد اشتغال، گسترش بیمه‌ی درمانی و جرم‌زدایی در سطح ملی - برای عده‌ی قابل توجهی از شهروندان امریکایی معادلِ افزایش اختلاف طبقاتی و احساس عدم امنیت است؛ سیاست‌های نئولیبرالیستیِ این سه دهه باعث شده که یک دهمِ درصد از جمعیتِ متمولِ امریکا (۰.۱٪) ثروتی معادل نود درصد پایینی داشته باشند؛ متوسط درآمد یک خانوار امریکایی در سال ۲۰۱۵ پنج هزار دلار کمتر از سال ۲۰۰۰ باشد؛ حقوق مدیران اجرایی و رؤسای شرکت‌ها به چهارصد برابر یک کارمند عادی‌ برسد؛ و بیش از چهل و هفت میلیون امریکایی زیر خطر فقر زندگی کنند.

۴) در چنین شرایطی نامزدیِ هیلاری کلینتون از طرف حزب دموکرات - به‌ خودی‌ِ خود - برگِ برنده‌ی رقیبِ جمهوری‌خواهِ اوست. رقیبِ اصلی هیلاری در انتخابات نوامبر، نه یک میلیاردر زن‌ستیز، نژادپرست، مسلمان‌هراس، با باورهای فاشیستی و توانا در فروش برنامه‌های سرگرم‌کننده به مخاطبِ سیاست‌زده، که خودِ هیلاری کلینتون و پیشینه‌ی خانوادگی و سیاسی اوست. خانواده‌ی کلینتون را به درستی یکی از نمادهای عینیِ طبقه‌ی حاکمِ سیاسی-اقتصادی در ایالات متحده می‌دانند. بیل و هیلاری نه تنها از سال ۱۹۷۹ به این‌‌سو فرماندار، عضو کنگره، سناتور، وزیرامورخارجه و رئیس‌جمهور بوده‌اند، بلکه از طریق «بنیاد کلینتون» به یکی از خانواده‌های ثروت‌مند و با نفوذ بین سیاست‌مدارانِ زنده‌ی دنیا بدل شده‌اند. «بنیاد کلینتون» در سال ۱۹۹۷ تأسیس شد و قرار بود مسئول راه‌اندازیِ یک کتاب‌خانه‌ی کوچک در ایالتِ آرکانسا محل تولد و رشدِ سیاسیِ بیل کلینتون باشد تا به سنت رؤسای جمهور امریکا به محلی برای گذرانِ دورانِ بازنشستگی او تبدیل شود. جاه‌طلبیِ کلینتون‌ها اما در کمتر از بیست سال بنیاد کلینتون را به نهاد قدرت‌مندی بدل کرده که امروز رد پای پروژه‌های آن را در پنج قاره می‌توان پی گرفت. بنیاد کلینتون با جمع‌آوری بیش از دو میلیارد دلار کمک مالی از افراد و نهادهای حقیقی و حقوقی، بیش از دو هزار و هشتصد پروژه‌ را در صد و هشتاد کشور تعریف کرده‌‌است؛ از کمک به زلزله‌زدگان هائیتی، تا کنترل قیمت داروی ایدز در افریقا، از کاشت محصول کشاورزی در لسوتو، تا استخراج معدن در امریکای لاتین، از مبارزه با مالاریا، تا کمک به بنیادهای اقتصادیِ زودبازده در آسیای مرکزی. جست‌وجوی حقیقت‌جویانه‌ی روزنامه‌نگارانِ مستقل اما نشان می‌دهد که فعالیت‌های بنیاد کلینتون فراتر از حوزه‌های انسان‌دوستانه بوده‌است. زمانی که هیلاری وزیر امور خارجه‌ بود، صد و هشتاد شرکت تجاری که به بنیاد کلینتون کمکِ مالی کرده‌بودند هم‌زمان در حال لابی‌ با دولتِ امریکا برای بهره‌مندی از امتیازهای ویژه بوده‌اند؛ از جمله شرکت‌های بوئینگ، فایزر، سیتی‌گروپ، گلدمن‌ساکس و وال‌مارت (که هیلاری کلینتون زمانی عضو هیأت مدیره‌ی آن بود). عربستان بزرگ‌ترین حامیِ دولتیِ بنیاد کلینتون است و حضور شاهزاده‌های سعودی (و قطری و بحرینی و اماراتی) در جلسه‌های سالیانه‌ی بنیاد امری عادی است. بعضی از افراد شاغل در وزارت امور خارجه‌ در دوره‌ی هیلاری هم‌زمان در بنیاد کلینتون نیز مشغول به کار بوده‌اند و گزارشِ روزنامه‌نگارانِ مستقل نشان می‌دهد که گسترده‌شدنِ فعالیت بنیاد و شرکای آن در افریقا و امریکای لاتین را به دشواری می‌توان سوایِ نشست‌وبرخاست‌های وزیر امور خارجه فهمید. هشتاد و شش نفر از افرادی که هیلاری کلینتون در زمان تصدی وزارت خارجه با ایشان جلسه‌ی خصوصیِ کاری داشته‌است، در مجموع بیش از صد و پنجاه میلیون دلار به بنیاد کلینتون کمک مالی کرده‌بودند. بسته‌شدنِ پرونده‌ی هیلاری که از ایمیل‌های شخصی برای امور سازمانی وزارت امور خارجه استفاده کرده‌بود و عدم صدور حکم بازداشت او توسط اف‌بی‌آی و دادستانی نیز در نظر مخالفان وضع موجود شاهد دیگری بر این ادعاست که هیلاری کلینتون‌، به عنوان عضوِ مؤثرِ طبقه‌ی حاکمِ سیاسی-اقتصادیِ ایالات متحده، هیچ‌گاه با مجازاتِ دستگاه قضایی مواجه نمی‌شود؛ حال آن‌‌که یک شهروند افریقایی‌تبارِ امریکا به خاطر حمل چند گرم ماریجوانا ممکن است حبس ابد بخورد. بیل و هیلاری از سال ۲۰۰۱ به این طرف تنها با سخنرانی برای نهادهای مالی و سیاسیِ ذی‌نفع، بیش از ۱۵۳ میلیون دلار درآمد داشته‌اند؛ آن هم در امریکایی که شصت و دو درصد از شهروندان‌ش کمتر از هزار دلار در حسابِ پس‌انداز خود دارند.

۵) یکی از برگ‌های بُرَنده‌ی کمپینِ هیلاری در پاسخ به انتقادهایی که او را متعلق به طبقه‌ی حاکم اقتصادی-سیاسی و در نتیجه غیرقابل اعتماد و ناراست‌گو می‌دانند، متهم کردنِ منتقدان به سکسیسم و جنسیت‌زدگی است. نود و شش سال بعد از موفقیت الیزابت استانتون‌های امریکا در به دست آوردن حق رأی، هیلاری می‌تواند اولین رئیس‌جمهور زن در امریکا شود. او در ویدئویی که در کنگره‌‌ی عمومیِ دموکرات‌ها پخش شد، حامیان‌ش را فراخواند تا با انتخاب وی به عنوان رئیس‌جمهور، بزرگ‌ترین تَرَک را در «سقف شیشه‌ایِ تبعیض» که مقابل پیشرفت زنان در عرصه‌ی عمومی قرار گرفته ایجاد کنند. ممکن است ادعای کلینتون بهره‌ای از حقیقت داشته‌ باشد؛ چه یکی از مطالبه‌های تاریخی جنبش‌های فمینیستِی حضور بیشتر و مؤثرتر زنان در نهادهای تصمیم‌گیر به خصوص در عرصه‌ی سیاسی بوده‌است. اما رأی به هیلاری کلینتون به‌خودی‌خود عملی فمینیستی و پیشروانه نیست. جوهره‌ی فمینیسم نقد ریشه‌ایِ روابطِ نابرابرِ قدرت، مقاومت مقابل روندهای خشونت‌بار، بازاندیشی در روایت‌های مسلط از واقعیت و نیز ایستادن کنار به‌حاشیه‌رانده‌شدگانِ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به طور خاص زنان و اقلیت‌هاست. از همین روست که پرونده‌ی کاریِ کلینتون به عنوان یک زنِ سفیدپوستِ ثروت‌مندِ متعلق به یک‌درصدِ بالا که ارتباط نزدیکی با مدیران وال‌استریتی، فرماندهان نظامی و رهبران خودکامه‌‌ی خاورمیانه، افریقا و امریکای لاتین دارد، با روحِ اغلبِ جنبش‌های فمینیستیِ بیست سال اخیر بیگانه است و جنسیت او به تنهایی نمی‌تواند دلیل کافی برای دفاع از او از منظری فمینیستی باشد. پایان‌‌دادنِ داوطلبانه به بارداری، فراگیرترکردنِ بیمه‌های سلامت برای زنان و نیز دست‌مزد برابر زنان و مردان در ازای کار یکسان مطالبه‌هایی فمینیستی است و هیلاری کلینتون از ابتدای دهه‌ی نود به این سو از پیگیری این خواسته‌ها کوتاه نیامده‌است. اما سیاست‌های نئولیبرال اقتصادی که هیلاری و همسرش در این دو دهه پیگیر آن بودند، آسیب‌پذیرترین قشرهای اجتماعی و اقلیت‌ها را در امریکا (و خارج از آن) هدف قرار داد و نظامی‌گری کلینتون، نزدیکی او به نئوکان‌ها، و رویکرد استعماری او به دیگر ملت‌ها، جانِ زنانِ رنگین‌پوستِ شمال افریقا، امریکای لاتین و خاورمیانه را گرفت. هر چند گروهی از زنان فمینیستِ لیبرال - که در دهه‌ی شصت و هفتاد از شرکت‌کنندگان و تئوری‌پردازان جنبش زنان در امریکا بودند و در زمانه‌ی موج دوم فمینیسم به بلوغِ سیاسی رسیدند - انتخاب اولین رئیس‌جمهورِ زن در ایالات متحده را پیروزی فمینیسم و برابری جنسیتی می‌دانند، اما آن دسته از زنانِ امریکایی که در این سی سال در امریکا بزرگ شده‌اند و بیشتر در معرض صداهای متنوع‌‌تر فمینیسم سیاه و پسااستعماری قرارداشته‌اند، نظر دیگری دارند؛ هشتاد درصد از ایشان که در انتخاباتِ درون‌حزبیِ دموکرات‌ها شرکت کردند، مرد هفتاد و چهار ساله‌ی سوسیالیستِ دموکرات را به زنی که از سال ۲۰۰۱ به این سو به طور متوسط ۲۱۱ هزار دلار به ازای هر سخنرانی برای شرکت‌های وال‌استریتی درآمد داشته و با دفاع از جنگ عراق و طراحی جنگ لیبی - که هر دو به ظهور و رشد داعش کمک کرد - زنانِ رنگین‌پوستِ پرشماری را آواره کرده‌است، ترجیح دادند. ممکن است هیلاری تجسمی از لیبرالیسمِ واقعاً موجود باشد؛ اما به نظر نمی‌رسد بتوان شورمندانه از کارنامه‌ی کاری او از منظر فمینیسم دفاع کرد.

۶) هیلاری کلینتون خود را ادامه‌دهنده‌‌ی راه اوباما می‌داند اما تفاوت‌ رویکرد او با اوباما در سیاست خارجی آشکارتر از آن است که از نظرها پنهان مانده‌باشد. اوباما در رقابت درون‌حزبی با کلینتون در سال ۲۰۰۸ قول داده‌بود نیروهای امریکایی را طی یک برنامه‌ی زمان‌بندی‌شده از عراق و افغانستان خارج کند، زندان گوانتانامو را ببندد و تلاش کند با کشورهایی که «دشمن» امریکا محسوب می‌شوند - از جمله ایران و کوبا - روابط دیپلماتیک داشته باشد. اوبامای مینی‌مالیست در سیاست خارجی در چپ‌ِ میانه‌ی حزب دموکرات قرار داشت و تفاوت او با بوشِ ماکسیمالیست آن‌قدر بود که رأی‌دهنده‌های امریکاییِ مخالف جنگ عراق و افغانستان را متقاعد کند مقابل کلینتون و مک‌‌کین (و رامنی) به وی رأی بدهند. کلینتون اما در سیاست خارجی در منتهی الیهِ راستِ حزبِ دموکرات ایستاده تا جایی که بعضی از آرای او را به دشواری می‌توان از آرای محافظه‌کاران تمیز داد. هر اندازه که اوباما در هشت سال ریاست‌جمهوری به گزارش سازمان‌های اطلاعاتی و حمله‌های موردی با پهبادهای جاسوسی اهمیت می‌داد (و البته جان بسیاری از مردم عادی را در یمن و پاکستان و سودان و افغانستان گرفت)، هیلاری به ارتش قدرت‌مند و دخالت نظامیِ آشکار بالیده‌است. سنگ بنایِ سیاست خارجی هیلاری - مانند اغلب سیاست‌مداران مداخله‌جوی امریکا - بر »استثناگراییِ امریکایی» استوار است: امریکا کشوری است با تاریخ و فرهنگ و نهادهای استثنایی، ارزش‌های جهان‌شمولِ آزادی و برابری و فردگرایی و - مهم‌تر از دو مورد اول - با مأموریتی ذاتی برای رهبری جهان و به پیش‌بردن چرخ‌های تاریخ؛ ولو به زورِ اسلحه و به بهانه‌‌های استعمارپسندِ «توسعه‌ی اقتصادی» و «پیشرفتِ فرهنگیِ» مردمانی که دولت‌هاشان هم‌پیمان امریکا نیستند. در نتیجه غیرقابل‌انتظار نیست که طی سال‌هایی که هیلاری وزیر امور خارجه بود، مداخله‌جویانه‌ترین پیشنهادها روی میزِ جلسه‌های کاری کاخ سفید از طرف وی ارائه شده‌است؛ از جمله گسترده‌‌تر کردن عملیات‌‌های نظامی امریکا در لیبی و عراق و افغانستان، مخالفت با عادی‌سازی روابط با کشورهای غیرهم‌پیمان و حمایت از کودتاهای نظامی در کشورهای امریکای لاتین برای برکناری رؤسای جمهورِ مایل به چپی که به شکلِ دموکراتیک انتخاب شده‌بودند. کلینتون پس از ترک وزارت امور خارجه نیز از هوادارانِ آموزش نظامی و کمک‌ تسلیحاتی به «شورشی‌های میانه‌روی سوری» بود و در این دو سال موضع خود را مقابلِ استراتژی دولت اوباما در سوریه و نزدیک‌تر به محافظه‌کاران تعریف کرده‌است. رابرت کیگن، یکی از دو مؤسسِ بنیادِ دستِ راستیِ «پی‌ناک» که چند طراح اصلی جنگ عراق از جمله دیک‌ چنی، دانلد رامسفلد و پال ولفوویتز را در دوره‌ی بوش به کاخ سفید فرستاد، از مشاورانِ امروزِ کلینتون در سیاست خارجی و امور نظامی است. کیگن - که در سال ۲۰۰۸ مشاور سیاست خارجی مک‌کین در رقابت با اوباما بود - امسال حزب جمهوری‌خواه را ترک کرد، ترامپ را یک فاشیست نامید و به تیم هیلاری پیوست. به قول او، هر چند هیلاری رسماً عضو حزب جمهوری‌خواه نیست، اما اگر رئیس‌جمهور شود یک نئوکان به صندلی ریاست‌جمهوری رسیده‌است؛ ولو آن‌ که افکار عمومی وی را با عنوان‌های دیگری مثل لیبرال و دموکرات بشناسند. رابطه‌ی نزدیک هیلاری با ژنرال‌های حامی مداخله‌ی نظامی و اتاق‌‌های فکر محافظه‌کاران از یک‌ سو و عملی کردنِ سیاست‌های مداخله‌جویانه از سوی دیگر، هیلاری را در نظر نئوکان‌ها به گزینه‌ی مناسب‌تری نسبت به ترامپ برای پست ریاست‌جمهوری تبدیل می‌کند. از پیشنهادِ ترامپ برای بمباران داعش که بگذریم، ترامپ هیچ‌گاه عطشِ کلینتون را برای دخالت نظامی از خود نشان نداده‌است.

۷) کلینتون توافق هسته‌ای با ایران را محصول تلاش خود به عنوان وزیر امور خارجه در چهار سال اول دوره‌ی اوباما برای اعمال بی‌سابقه‌ترین تحریم‌ها بعد از جنگ جهانی دوم علیه ایران می‌داند اما «اگر در چهار سال دوم به جای جان کری هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه بود، شاید توافق هسته‌ای با ایران به دست نمی‌آمد.» این ادعای مارک لندلر، روزنامه‌نگار ارشد نیویورک‌تایمز، هر چند نسبت به تحولات داخل ایران کم‌توجه است، اما بی‌بهره از حقیقت نیست. هر اندازه که رویکرد اوباما و کری به ایران در جربان حل پرونده‌ی هسته‌ای «ایجاد اعتماد از طریق راستی‌آزمایی» بود، کلینتون در نقطه‌ی مقابل قرار داشت؛ «ایران همیشه گناه‌کار است مگر آن‌ که خلاف‌ش ثابت شود.» هیلاری - بر خلاف اوباما که خواهان توقف تحریم‌های تازه در جریان مذاکرات شده‌بود - خواهانِ «اعمال تحریم‌های بیشتر» برای «بازگرداندن ایران سر میز مذاکره» بود و هر چند موضع خود را در فضای دوقطبی‌شده‌ی کنگره علنی نکرد، اما نمی‌توانست خصومت خود را با ایران پنهان کند. وی در جریان مبارزه‌ی انتخاباتیِ درون‌حزبیِ امسال، برنی سندرز را به خاطر پیشنهادِ برقراری رابطه‌ی عادی‌تر با ایران «ساده‌لوح» خواند؛ درست همان‌طور که اوباما را در سال ۲۰۰۸ به همین دلیل «بی‌تجربه» و «خام» خوانده‌بود. کلینتون حتی از دیپلمات‌ها و مقام‌های سابق امنیت ملی کمک گرفت تا طی یک بیانیه‌ی رسمی که در اختیار رسانه‌ها قرار گرفت، برنی سندرز را به خاطر مواضع‌ روادارانه‌ترش در قبال ایران محکوم کنند. با این وجود، هیلاری کلینتون - هر چند محتاطانه - از توافق هسته‌ای با ایران حمایت کرده‌است. حمایتِ متزلزلِ هیلاری از این توافق اما غیرعادی نیست. توافق هسته‌ای با ایران شاید مهم‌ترین دست‌آوردِ دولت اوباما در سیاست خارجی است. بسیج سناتورها و نمایندگان دموکرات و اتاق‌های فکر نزدیک به حزب در دفاع از آن، دلالت‌هایی فراتر از خودِ توافق داشت و حیثیت دولت را دربرمی‌گرفت. بیراه نیست که مخالفت با آن برای نامزدی که خود را «ادامه‌دهنده‌ی راه اوباما» می‌خواند نابخردیِ سیاسی است. دشمنیِ کلینتون با ایران اما مربوط به سال‌های دور نیست. او در نطقی که در سال ۲۰۰۲ در دفاع از جنگ عراق در سنا کرد، حمایتِ امریکا از صدام حسین علیه آیت‌الله خمینی را اشتباه خواند و از رونالد ریگان انتقاد کرد که چرا در پاسخ به استفاده‌ی صدام از سلاح شیمیایی علیه ایرانیان، موضعِ اصولی نگرفته‌است. بیل کلینتون نیز دست کم در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری خود تلاش‌ آشکاری برای گرم کردن رابطه‌ی سرد تهران و واشنگتن داشت و اگر طرف‌ِ ایرانی در پاسخ به لغو بعضی از تحریم‌ها و دعوت به همکاری در زمینه‌ی مبارزه با مواد مخدر استقلال بیشتری برای اِعمال اراده‌ی سیاسی از خود نشان می‌داد، شاید سرنوشت متفاوتی در روابط ایران و امریکا رقم می‌خورد. در این دوازده سال اما با روی کار آمدن تندروها در ایران و بازنمایی ایدئولوژیک مواضع ایشان در رسانه‌های غربی، تغییر توازن قوا در خاورمیانه به نفع هم‌پیمان‌های ایالات متحده بین سال‌های ۸۴ تا ۹۲، ستبر شدن گفتمانِ «جنگ علیه ترور» در امریکا و نیز افزایش قدرت مالی و لابی‌گری کمیته‌ی روابط عمومی امریکا و اسرائیل (آیپک)، مواضع کلینتون‌ها نسبت به ایران خصمانه‌تر و نسبت به اسرائیل و عربستان دوستانه‌تر شده‌است. اظهار نظر هیلاری کلینتون در سال ۲۰۰۸ مبنی بر «نابودیِ کامل ایران» در صورت تهدید اسرائیل هنوز در خاطره‌ی جمعیِ بعضی از ایرانی-امریکایی‌ها ثبت است. کلینتون در سخنرانیِ ضد فلسطینیِ امسال خود در آیپک نیز هشدار داد که اگر توافق‌نامه‌ی هسته‌ای با ایران در سال‌های آینده امنیت اسرائیل را تهدید کند، دولت امریکا حتی یک لحظه پای آن نخواهد ایستاد. رویکرد خصمانه‌ی کلینتون به ایران به پلتفروم نهاییِ حزب دموکرات‌ - که امسال در جریان کنگره‌ی عمومی دموکرات‌ها به تصویب رسید - نیز راه پیدا کرده‌است. هر اندازه که فشار برنی سندرز و نماینده‌های چپ‌گرای او در کنگره‌ی عمومی باعث شد که دموکرات‌ها در سیاست داخلی گردش به چپِ بیشتری از خود نشان بدهند، رویکرد پلتفورم در سیاست خارجی مخصوصاً درباره‌ی ایران و اسرائیل تنه‌به‌تنه‌ی مواضعِ نئوکان‌ها می‌زند: معرفی ایران به عنوان «دولت پیشروی حامیِ تروریسم» و اشاره به «حمله‌ی نظامی» به ایران در صورت عدم رعایت مفاد توافق‌نامه‌ی هسته‌ای، دوباره به گفتمانِ سیاستِ خارجیِ دموکرات‌ها بازگشته‌است. هر چند سیاستِ خارجیِ ترامپ در صورت پیروزی پیش‌بینی‌ناپذیرتر از رقیب است، اما به دشواری بتوان ادعا کرد که انتخابِ کلینتون به عنوان فرمانده‌ی قوی‌ترین ارتش جهان لزوماً آینده‌ی بسیار بهتری را برای ایرانی که در آن زندگی می‌کنیم رقم می‌زند.

۸) طرفداران ترامپ - بر خلاف آن‌چه که کلینتون در ضیافت شامی در نیویورک که مهمان‌هایش برای هر صندلی پنجاه‌هزار دلار پرداخت کرده‌بودند بر زبان آورد - «یک مشت آدم رقت‌انگیز» نیستند. طرفدارانِ ترامپ اتفاقاً در بستر سیاسی-اقتصادیِ امریکایی ظهور و رشد کردند که کلینتون‌ها برای سه دهه از سیاست‌مداران بانفود و سکان‌داران قدرت‌مند آن بوده‌اند. هر چند بخشی از کسانی که به ترامپ رأی می‌دهند از طبقه‌ی مرفه‌اند، مالیات کمتر بر ثروت‌مندان را ترجیح می‌دهند و مانند ترامپ از سیستم نفع برده‌اند، اما شمار قابل توجهی از طرفداران او از به‌حاشیه‌رانده‌شدگانی هستند که از «بالادستی‌ها» خشمگین‌اند، دهه‌هاست توسط رسانه‌ها «نادیده‌ گرفته‌‌شده‌اند»، در کمپین‌های انتخاباتی ترامپ «دیده می‌شوند» و انگیزه‌ی زیادی برای «انتقام» از سیستم دارند. وضعیتِ اقتصادیِ ایشان - که امکان پرداخت قبض‌های آخر ماه خود را ندارند، سال‌هاست نماینده‌ای برای پیگیری مطالبات‌شان نداشته‌اند، احساس عدم مالکیت بر زندگی خود می‌کنند و هر ساله فاصله‌ی خود را با «الیتِ اقتصادی و فرهنگی و سیاسی» بیشتر می‌بینند - محصولِ مستقیمِ گردش‌به‌راستِ دموکرات‌ها در سی سال اخیر است. دموکرات‌ها با تسهیلِ سیاست‌های نئولیبرال اقتصادی، پی‌گیری بعضی قراردادهای آزاد تجاری و انتقال کارخانه‌ها و صنایع امریکایی به خارج از مرزها برای بهره‌بردن از نیروی ارزان کار، عدم سخت‌گیری به بانک‌ها و مؤسسه‌های مالی و نیز کاهش خدمات اجتماعی و رفاهیِ دولت به شهروندان در وضعیتِ پیش‌آمده شریک‌اند. فاصله گرفتنِ حزب دموکرات از اتحادیه‌های کارگری و اولویت‌دادن به مطالباتِ شرکت‌ها و مؤسسه‌هایی که هزینه‌ی کمپین‌های انتخاباتی را تأمین می‌کنند، به بیگانگی ایشان با گفتمان و خواسته‌های بدنه‌ی اجتماعی و در نتیجه ظهور پدیده‌ی ترامپ کمک کرده‌است. خارجی‌ستیزیِ بعضی از طرفداران ترامپ نیز نه به خاطر «بی‌فرهنگی» و «بی‌سوادی» و «روستانشینی»، که متأثر از مناسبات واقعی اجتماعی است. نمی‌توان دیگری‌ستیزیِ بعضی از طرفداران ترامپ را از گفتمانِ «جنگ علیه ترور» - که در یک دهه‌ی گذشته توسط هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات شکل گرفت و قوام یافت و به اسلام‌ستیزی و مسلمان‌هراسی دامن زد - جدا دانست. طرح‌های ارائه شده توسط دموکرات‌ها در دهه‌ی نود میلادی مبنی بر حضور بیشتر پلیس در محله‌های غیرسفیدپوست، نظامی‌تر کردنِ خیابان‌ها، خصوصی‌شدن زندان‌ها و تصویب قوانین سخت‌گیرانه‌‌تر برای جرم‌هایی که به سیاهان نسبت داده می‌شد نیز شباهت غیرقابل‌انکاری با گفتمانِ پلیس-محورِ ترامپ و طرحِ او مبنی بر «اجرای سخت‌گیرانه‌ی قانون و تأمین آمرانه‌ی نظم» دارد. در نتیجه ترامپ و گفتمانی که نمایندگی می‌کند استثنایی بر وضعیت نیست؛ بلکه بخش جداناپذیری از وضعیت است. «دیوسازی» از ترامپ هر چند به کار سیاست‌مداران و رسانه‌های لیبرال می‌آید تا هیلاری کلینتونِ نامحبوب را در جایگاه «نجات‌دهنده» بنشانند، اما «دیگری» ساختن از ترامپ، نتیجه‌ی نگاه نکردنِ دموکرات‌ها در آینه و پاک کردنِ صورت مسأله است.

-----------------

پی‌نوشت: من اگر در امریکا زندگی می‌کردم و می‌توانستم در انتخابات امسال شرکت کنم، به جیل استاین نامزد حزبِ سبز رأی می‌دادم. اما اگر ساکنِ یکی از هشت ایالتی بودم که امکان پیروزیِ هر کدام از دو نامزد جمهوری‌خواه و دموکرات در آن وجود دارد و رأی من می‌توانست اثرگذار باشد، به هیلاری کلینتون مقابل ترامپ رأی می‌دادم— درست به همان دلایلی که در انتخابات ریاست‌جمهوری ایران به حسن روحانی مقابل سعید جلیلی رأی دادم. تغییر پایدار اما - چه در ایران چه امریکا - با سازمان‌دهی و قوی‌شدنِ نهادهای مدنی و صنفی، فراگیر شدنِ جنبش‌های اجتماعیِ مطالبه‌جو و توان‌مندترشدنِ جامعه‌ مقابل حاکمان به دست می‌آید. ارائه‌ی قرائت‌‌های آخرالزمانی از یک انتخابات - حتی اگر بین ترامپ و کلینتون باشد - نامعتقد به قدرت مردم و ناصادقانه است.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
40
4
Hosseini Alast's profile photoسیدمحمد سجادی's profile photoعلی عبدی's profile photoNavid Naeini's profile photo
15 comments
 
3 سال قبل که فیلم Snitch رو تماشا میکردم دیدم آمریکا هر روز چقدر از طرف قاچاقچیهای مکزیکی ضرر میبینه و هیچ سیاستمداری انگار قرار نیست پیدا بشه و فکری برای این موضوع بکنه.اون زمان اصلا نمیدونستم دانولد ترامپ کی و چه کاره هست. به هر حال اسمش انتخاباته نه تحمیلات!!!
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
یک دعوت‌نامه‌ی عمومی
--------------------

بیش از پنجاه خانه را در سراسر کابل دیدم و بالاخره - با کمک خدای بزرگ - جایی را که می‌خواستم پیدا کردم. بیست روز پیش که وارد خانه شدم چیزی از تاریخ آن نمی‌دانستم. با پرس و جو از این و آن اما کم‌کم فهمیدم که خانه را شصت سال پیش یک هنرمند افغانستانی ساخته و پیش از آن‌که ارتش شوروی افغانستان را اشغال کند، محل دید و بازدید اهل فرهنگ و موسیقی و شعر کابل بوده‌است. ارتش سرخ که آمد، خانه را نیروهای نزدیک به شوروی‌ اشغال کردند و بعد که روس‌ها رفتند، خانه به تصرف مجاهدین درآمد. در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد شمسی به احتمال زیاد نیروهای منتسب به طالبان در این خانه زندگی کرده‌اند تا کرزی آمد و خانه دوباره در اختیار فرزندان آن هنرمند سال‌های دور قرار گرفت. این روزها که در خانه تنها هستم، حضور روحِ آقای هنرمند در اتاق‌های خانه حس می‌شود. در بیست روز گذشته که کمتر از احوال خودم و زندگی روزانه نوشتم، مشغول رنگ‌کاری و مرمت و تعمیر و حل مشکلات کوچک و بزرگ خانه بودم. خرید وسایل و تمیزکاری و آشنایی با اهل محل هم چند روزی طول کشید. امشب با تنی خسته اما با دلی سرشار از امید و آرزو و مثبت‌اندیشی می‌توانم بنویسم که خانه آماده است و قابل زندگی. خوشحالم که زندگی‌ام بعد از سال‌ها دوری از ایران دوباره وزن گرفته‌ و دارد کم‌کم معنا پیدا می‌کند.

چند خط زیر، یک دعوت‌نامه‌ی عمومی است.

یک سال پیش برای اولین بار به کابل آمدم، دو ماه ماندم و از آن روز تا به حال، از آدم‌های پرشماری شنیدم که دوست دارند به افغانستان بیایند اما راه و چاه را بلد نیستند، نسبت به امنیت سفر نامطمئن‌اند، و نمی‌دانند اگر به افغانستان آمدند کجا بمانند. ممکن است دو پرسش اول را نتوانم به خوبی جواب دهم، اما پاسخ به سؤال آخر دست کم از حالا به بعد سرراست است: اگر به کابل آمدید و دنبال جای موقت می‌گشتید، یکی از اتاق‌های این خانه در اختیار شماست.

بدون تعارف‌های معمول، می‌خواهم از همه‌ی ایرانی‌های سراسر دنیا که این‌جا را می‌خوانند و در رشته‌ای تخصص دارند و علاقه دارند به مردم افغانستان خدمت کنند، دعوت کنم به کابل بیایند. اگر فیلم‌ساز هستید، یا عکاس، یا روزنامه‌نگار، یا موسیقی‌دان، یا نوازنده، یا نقاش، یا نویسنده، یا در کار نشر کتاب، یا بازیگر تئاتر، یا معلم نابینایان، یا مربی کوه‌نوردی، یا پزشک و استاد دانشگاه، و می‌خواهید از تخصص‌تان برای افزایش خیرجمعی در افغانستان و کاهش آلام مردم و افزایش شادی‌شان استفاده کنید، این خانه در اختیار شماست. اگر در رشته‌ای تخصص دارید اما نمی‌دانید آیا امکان استفاده از تخصص شما در کابل هست یا نه و می‌خواهید برای پرس‌وجو و امکان‌سنجی و بالا پایین کردن شرایط به کابل بیایید، می‌توانید تا زمانی که در این شهر هستید در این خانه بمانید. اگر فکر می‌کنید در کاری تخصص ندارید اما می‌خواهید به افغانستان سفر کنید و کابل و بامیان و بدخشان و مزارشریف و پنج‌شیر و هرات و قندهار را از نزدیک ببینید و از تجربه‌ی سفرتان برای ایرانیان و افغانستانی‌هایی که شما را می‌خوانند بنویسید، قدم‌تان در کابل روی چشم است. اگر اصلا دل‌تان هوای سفر به کشور همسایه را کرده‌است و نگران امنیت سفر هستید، اما یک چیزی ته دل‌تان می‌گوید که قرار نیست برای‌تان اتفاقی بیافتد و آن‌قدر انرژی مثبت اطراف‌تان هست که شما را در راهی که می‌خواهید پیش بگیرید یاری می‌کند، از حالا به بعد یک رفیق در کابل دارید که درِ خانه‌اش به روی‌تان باز است.

اگر ساکن ایران هستید (یا پاسپورت ایرانی دارید)، برای آمدن به افغانستان باید درخواست ویزای یک ماهه‌ی توریستی کنید. سفارت افغانستان در تهران در خیابان عباس‌آباد، خیابان پاکستان است، نبش کوچه‌ی چهارم. چیزهایی که لازم دارید یک پاسپورت با حداقل شش ماه اعتبار است، دو قطعه عکس سه در چهار، فیش واریزی مبلغ هشتاد یورو، فرم درخواست ویزا و گواهی سلامت. اگر خارج از ایران زندگی می‌کنید، گواهی سلامت نیاز ندارید. فرم درخواست ویزا را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید:
http://bit.ly/2cXhAS8

برای اخذ گواهی سلامت در شهر تهران - آن‌طور که پرس و جو کردم - می‌توانید به هر پزشک عمومی که می‌شناسید مراجعه کنید. بلیط رفت و برگشت هواپیما از تهران (یا مشهد) به کابل هم - با توجه به شرکت هواپیمایی و زمان رزرو بلیط - بین هشتصد هزار تا یک‌میلیون و چهارصدهزار تومان است. اگر مدارک‌تان آماده باشد، صدور ویزا چند روز بیشتر طول نمی‌کشد.

می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند به افغانستان سفر کنند اما به راحتی نمی‌توانند موانع عینی و ذهنی که سر راه‌شان هست را کنار بزنند. از حالا به بعد در معادله‌هایی که در ذهن خود می‌سازید، یک آدمِ ساکنِ کابل را هم تصور کنید که اگر خودش هم مشغول باشد، خانه‌اش در اختیار شماست؛ مخصوصاً اگر هدف‌تان از سفر، خدمت به مردم افغانستان یا یادگیری از ایشان و آشنایی با فرهنگ کشور همسایه باشد. من قاعدتاً نمی‌توانم به همه‌ی سؤال‌های مهم شما پیش از سفر پاسخ دهم و اطلاعات کافی و قابل اعتنا برای پرسش‌های خوبی که می‌پرسید ندارم. اما اگر سؤال عمومی و فراگیری داشتید، رودربايستى نكنيد و بپرسید. در حد اطلاعاتی که دارم پاسخ می‌دهم.

در بیست روز گذشته با وجود آن‌که خانه هنوز آماده نبود‌، دوستان افغانستانی پرشماری مهربانی کردند و به این‌جا آمدند. درهای این خانه به روی ایشان باز است؛ هر چه باشد، آن‌ها صاحب‌خانه‌‌‌‌های اصلی‌اند. امیدوارم که این رفت‌و‌آمدها سبب خیر برای مردم افغانستان شود.

به امید دیدارتان در كابل در روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی که از راه می‌رسند.

با مهر و احترام
علی
 ·  Translate
74
12
Elham Fiction's profile photoali delavar's profile photoSanaz Tavalaeian's profile photoNavid Naeini's profile photo
18 comments
 
حد اقل به عنوان یک هیپی یا یک new age traveler...!!! 
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 

بچه‌های فروشگاه فاینِست
The Kids of Finest
—————————

در محله‌ای که در کابل زندگی می‌کنم فروشگاهی هست به اسم فاینست که چند شعبه‌ی دیگر هم در شهر دارد. از فروشگاه‌های زنجیره‌ای شهر است و معمولاً محل خرید خارجی‌ها و افغان‌هایی‌ است که وضع مالیِ بهتری نسبت به بقیه دارند. خانه‌‌ی ما نزدیک فاینست است و من هم گذرم به آن‌جا زیاد می‌افتد. اگر خرید هم نکنم، هفته‌ای چند بار که به مرکز شهر می‌روم از مقابل آن رد می‌شوم.

در این چند ماه با پنج پسربچه‌ای که روبه‌روی فاینست کار می‌کنند دوست شده‌ام و به اسم کوچک همدیگر را صدا می‌زنیم. آقا ضمیر، آقا آرمان، آقا یاقوت، آقا محمد و آقا کوشا هر روز کمی مانده به ظهر می‌آیند آن‌جا و تا ساعتی بعد از تاریک شدن هوا در همان چند ده متر خیابان روبه‌روی فاینست کار می‌کنند. برای مشتری‌ها جای پارک پیدا می‌کنند؛ شیشه‌ و آینه‌ی ماشین‌ها را تمیز می‌کنند؛ اگر زورشان برسد بار ماشین‌ها را خالی می‌کنند؛ یا به خریدارهایی که با چند کیسه از فاینیست بیرون می‌آیند کمک می‌کنند تا وسایل‌شان را داخل ماشین بگذارند.

بچه‌ها من را «علی» صدا می‌زنند، بدون هیچ پیشوند و پسوندی. هر وقت پیاده از روبه‌روی فاینست رد می‌شوم، کمی این پا آن پا می‌کنم و سرک می‌کشم تا پیداشان کنم. یکی که پیدا می‌شود بقیه را در چشم‌به‌هم‌زدنی خبر می‌کند و هر پنج‌نفر از دو سوی خیابان سر می‌رسند. دور هم جمع می‌شویم، دست می‌دهیم و چاق‌سلامتی می‌کنیم. روزهای اول آشنایی، من را مثل مشتری‌های فاینست نگاه می‌کردند و رغبتی به گفت‌وگو نداشتند. حالا اما رفیق‌تر شده‌ایم.

ضمیر کلاس اول دبستان است و می‌رود دوم؛ آرمان و یاقوت که بازی‌گوش‌ترند تازه کلاس دوم را تمام کرده‌اند و می‌روند سوم؛ محمد که جثه‌ی کوچک‌تری نسبت به بقیه دارد می‌رود چهارم؛ و کوشا هم که از بقیه بزرگ‌تر است و قد بلندتری دارد امسال کلاس چهارم را تمام کرده و می‌رود پنجم. وقتی همدیگر را می‌بینیم از درس و مدرسه‌شان می‌پرسم. این‌ که آن روز چه کلاسی داشته‌اند، آخرین امتحان‌شان کِی بوده و مشق روز بعدشان چیست.

هر چه از دوستی‌مان گذشته، پاسخ بچه‌ها هم سرراست‌تر شده. آرمان و یاقوت از سه‌تای دیگر کوشاترند. آرمان ریاضی را خوش دارد و یاقوت فارسی دری را. محمد و کوشا که بزرگ‌ترهای جمع‌اند دوست دارند در آینده اینجینیر بشوند. ضمیر کم‌حرف‌تر از بقیه است و پایش تازه به خیابان باز شده. اما خودِ او بود که چند هفته پیش من را با انگشت نشان می‌داد و به خاطر پارگی جلوی کفشم - که روزبه‌روز گشادتر و بدقواره‌تر می‌شود - دست می‌انداخت.

به بچه‌ها قول داده‌ام یکی از همین روزها به خانه دعوت‌شان کنم تا در حیاط خانه بازی کنیم. کم پیش آمده که همدیگر را ببینیم و مشتاقانه آن دعوت را به یادم نیاورند. «علی! امروز خانه‌ بریم؟» هر بار که این سؤال را می‌پرسند، شرمنده‌ی هیجانِ نگاه‌شان می‌شوم و توضیح می‌دهم که این روزها قدری سرم شلوغ است اما سر قولم هستم و به امید خدا به زودی عملی‌اش می‌کنم.

تا همین چند هفته پیش که مدرسه‌ها باز بود، بچه‌ها صبحِ خیلی زود می‌رفتند سر کلاس، و مدرسه که تمام می‌شد می‌آمدند فاینست. حالا اما با شروع زمستان مدرسه‌ها در افغانستان تعطیل است و بچه‌ها تا فصل بهار کلاس ندارند. در نتیجه به ساعتِ کارشان روبه‌روی فاینست اضافه شده؛ هر روز طرف‌های نُهِ صبح همان جای همیشگی می‌آیند و تا شش و هفت بعدازظهر کار می‌کنند. معاش‌ روزانه‌ی هر کدام حدود صد افغانی (یک و نیم دلار) است که می‌برند برای خانواده‌شان.

بچه‌ها از دو خانواده‌‌‌‌‌‌‌ی پرجمعیت‌اند و ساکنِ محله‌ی کوله‌پشته که اگر ترافیک نباشد با ماشین دست کم بیست دقیقه با فاینست فاصله دارد. ضمیر و آرمان از یک خانواده‌ی هفت نفری‌اند؛ یاقوت و محمد و کوشا از یک خانواده‌ی دوازده‌نفری. دو خانواده همسایه‌ی دیواربه‌دیوار نیستند اما فقط چند کوچه باهم فاصله دارند و همدیگر را می‌شناسند. پدر یکی از خانواده‌ها دست‌فروش است و کار نیمه‌وقت دارد؛ پدر خانواده‌ی دیگر خانه‌نشین است و شغل‌ش را از دست داده. مادرها خانه‌دارند و بیرون کار نمی‌کنند.

تا حالا همراه با یکی از دوستان افغانم چند بار به خانه‌ی بچه‌ها رفته‌ایم تا هم خودمان را به پدر و مادرشان معرفی کنیم و هم بیشتر در جریان زندگی‌شان قرار بگیریم. هیچ کدام از دو خانواده پسر یا دختر بزرگ‌تر ندارند و بارِ مسئولیتِ زندگی روی دوش پدر و مادر و پسربچه‌هاست. همت دو خانواده اما بلند است و نگذاشته‌اند بچه‌ها از درس و مدرسه باز بمانند. همه‌ی فرزندان دو خانواده - به استثنای آن‌هایی که هنوز نوبت‌شان نشده - مدرسه می‌روند. ممکن است یکی دو سال که بگذرد بعضی‌ از پسرها مجبور شوند درس را رها کنند تا نان‌آور خانه باشند. اما تلاش پدر و مادر این است که این اتفاق نیافتد.

آشنایی با این دو خانواده‌ی زحمت‌کش و شریف باعث افتخار من بوده‌است. خانه‌ی کوچک‌شان برایم صفایی به بزرگی کابل دارد. از ایشان درس سخت‌کوشی و تواضع آموخته‌ام.

رفاقتم با بچه‌ها، هوش سرشارشان، و اشتیاقی که برای درس‌خواندن دارند، من را به فکر انداخته که فعال‌تر در زندگی‌شان حضور داشته باشم و به عنوان یک شهروند ساکن کابل کاری که از دستم برای ایشان برمی‌آید را انجام دهم. آشنایی با خانواده‌ی بچه‌ها از نزدیک نیز انگیزه‌ی تازه‌ای بود تا احساس مسئولیت بیشتری نسبت به ایشان پیدا کنم.

می‌خواهم از شما آدم‌های خوب دنیا که این یادداشت را می‌خوانید و دوست دارید در یک خیرخواهی جمعی شریک شوید کمک بگیرم.

با صحبتی که با دوستان افغان و همین‌طور با پدر و مادر بچه‌ها کردم به این نتیجه رسیدیم که اگر هر ماه مبلغی از طرف خیرخواهان به دو خانواده برسد، بخشی از درآمدی که بچه‌ها با کار در خیابان کسب می‌کنند تأمین می‌شود. در نتیجه بچه‌ها می‌توانند با شروع فصل مدرسه زمان کمتری را روبه‌روی فاینست بگذرانند و از آن طرف فرصت بیشتری برای انجام تکالیف مدرسه داشته باشند.

می‌خواهیم ۲۴۰۰ دلار در سال برای دو خانواده جمع کنیم و این روندِ هرساله را دست کم تا زمانی که من کابل هستم - و به همت شما - ادامه دهیم. ممکن است این مبلغ (صد دلار در ماه) برای یک خانواده‌ی دوازده‌نفری رقم ناچیزی به نظر برسد، اما کمک قابل توجهی به بچه‌ها می‌کند که بتوانند لوازم‌التحریر داشته باشند، لباس خوب‌تر بپوشند، غذای سالم‌تر بخورند، درس‌شان را ادامه دهند و از مدرسه بازنمانند. من و چند نفر از دوستان افغان در قبال همدلی مردم متعهد می‌شویم که هر ماه دست کم یک‌بار به بچه‌ها در خانه‌شان سر بزنیم، از پیشرفت درسی‌شان مطلع شویم، با معلم‌شان دیدار کنیم، تکلیف‌هایی که انجام داده‌اند را ببینیم و اگر در موضوعی نیاز به تمرین بیشتر دارند برای ایشان وقت بگذاریم. شخصاً متعهد می‌شوم که در هر فصل گزارشی از زندگی بچه‌ها و نحوه‌ی هزینه‌شدنِ کمک‌های مردمی را برای شما مردمِ بخشنده بنویسم.

اگر این یادداشت را می‌خوانید و تصمیم به حضور فعال‌تر در زندگی بچه‌های فاینست گرفتید، از این لینک می‌توانید هر اندازه‌ای که وسع‌تان می‌رسد همدلی کنید یا آن را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید:
https://www.gofundme.com/education-is-power2

من هر سال یک بار این لینک را با شما به اشتراک می‌گذارم. اگر به همت خیرخواهان مبلغی بیشتر از ۲۴۰۰ دلار جمع شد، آن را برای سال‌های آینده‌ کنار می‌گذاریم.

پیشاپیش از همدلی و حسن نظر و نوع‌دوستیِ شما مردم خوب ممنونم.

با مهر و احترام
علی
-----------

پی‌نوشت ۱: می‌بخشید که اگر ساکن ایران هستید، امکان همدلی به شکل آن‌لاین فراهم نیست. اگر از ایران قصد مشارکت دارید، لطف می‌کنید پیام شخصی بزنید تا شماره حسابی را برای‌تان بفرستم. از محبت و بزرگواری‌ و بخشندگی‌تان ممنونم.

پی‌نوشت ۲: آقا یاقوت و آرمان و ضمیر و محمد و کوشا تنها کودکانی نیستند که می‌خواهند ادامه‌ی تحصیل بدهند؛ این کمک‌ها نمی‌تواند همه‌ی مشکلات مردم را حل کند؛ و غیرسیاسی‌ کردنِ مسأله‌ی فقر نیز بهترین شیوه‌ی مواجهه با آن نیست. بسیاری از این مشکلات، مربوط به ساختار است و بدون تغییرِ ریشه‌ای وضعیت سیاسی و اقتصادی - که نیاز به تلاش جمعی، مطالعه، آگاهی‌بخشی و مبارزه دارد - حل نخواهد شد. اما این گزاره‌های درست، نافیِ مشارکت جمعی برای دست‌گیری از مردم نیست. به خصوصی مردمی که آشنایی نزدیک‌تری با ایشان داریم و از نتیجه‌ی بی‌واسطه‌ی همدلی‌مان، مطمئن‌تریم.

پی‌نوشت ۳: به همت شما، مبلغ ۲۴۰۰ دلار در دوازده‌ساعت اولیه جمع شد و هدف یک سال آینده را تأمین کردیم. هر یک دلاری که بیش از این جمع شود نیز حتما به کار خواهد امد. بخشی از آن را برای هدفِ سال آینده کنار می‌گذاریم و بخشی را امسال برای بچه‌ها استفاده می‌کنیم. نحوه‌ی هزینه‌ی کمک‌ها را - مانند سابق - با ذکر جزئیات روی فیس‌بوک و تلگرام و صفحه‌ی اصلی کمپین به اطلاع‌تان خواهم رساند.

تشکر از شما آدم‌های خوب که این اتفاق زیبا را رقم می‌زنید.

http://telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
بچه‌های فروشگاه فاینِست ——————————— در محله‌ای که در کابل زندگی می‌کنم فروشگاهی هست به اسم فاینست که چند شعبه‌ی دیگر هم در شهر دارد. از فروشگاه‌های زنجیره‌ای شهر است و معمولاً محل خرید خارجی‌ها و افغان‌هایی‌ است که وضع مالیِ بهتری نسبت به بقیه دارند. خانه‌‌ی ما نزدیک فاینست است و من هم گذرم به آ...
33
4
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 

سوء‌تفاهم‌های کابلی
-----------------------

۱) بخش قابل توجهی از زندگی در کابل در این یک ماه به رفع سوء‌تفاهم‌ها گذشته‌است. مثلاً سه تا دکان روبه‌روی خانه‌ی ماست. یک نانوایی، یک آب‌انار و بستنی‌فروشی، و یک سوپر مواد غذایی. متوجه شده‌ام که هر وقت مهمانی خانه‌ی ما می‌آید، صاحبانِ سه‌ دکان از پشت شیشه سرک می‌کشند و بعد از آن‌که یک دل سیر تماشا کردند، با مشتری‌های دکان درباره‌ی مشاهده‌‌شان گفت‌وگو می‌کنند. از صحبت‌شان فهمیده‌ام که نسبت به تعداد مهمان‌ها، جنسیت‌ ایشان، سن و سال آدم‌هایی که به این خانه می‌آیند و حتی لباسی که می‌پوشند حساس‌اند و ممکن است نظری داشته باشند. هر از گاهی به سه دکان سر می‌زنم تا یک وقت خدای‌نکرده تنشی به وجود نیامده‌باشد. گاهی از آقای آب‌انارفروش برای مهمان‌ها آب‌انار می‌خرم؛ گاهی اجازه می‌دهم مرد نانوا ماشین‌ش را جلوی دربِ پارکینگ پارک کند؛ و اغلب از آقای سوپری دعوت می‌کنم - در حد تعارف‌های خودمانی - که هر روزی که فرصت کرد برای صرف چای به خانه بیاید. سعی می‌کنم این احساس را نداشته‌باشند که بین ما دیوار ناآشنایی است و فاصله‌ای افتاده که قابل پر کردن نیست. تا جایی که می‌شود آن‌ها را در قصه‌های روزانه‌ی زندگی‌ام شریک می‌کنم. خوشحال‌ترم اگر من و خودشان را عضو یک خانواده‌ی بزرگ‌تر بدانند.

۲) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها با گفت‌وگو قابل حل است. مثلاً چند وقتی بود که از آدم‌های مختلف می‌شنیدم که می‌گفتند از این و آن شنیده‌اند که علی عبدی با فلان مؤسسه‌‌ی امریکایی در ارتباط است و از فلان جا پول می‌گیرد و هدفش در کابل فلان است و برای فلان مقصد به افغانستان آمده و خودش هم فلان. این «فلان‌ها» را نمی‌نویسم که یک وقت به این حرف‌های نادرست دامن نزده باشم. در این یک ماه چند نفر از یک اداره‌ی دولتی در افغانستان هم تماس گرفته‌اند و پیگیری کرده‌اند که قصه چیست. اول‌ها از این تماس‌ها جا می‌خوردم اما کم‌کم فهمیده‌ام که بخشی از روندِ عادیِ زندگی یک ایرانی در کابل است که باید طی شود. با پیگیریِ زیاد و کمک دوستانِ همدل، یکی از منابع اصلی آن‌ حرف‌های نادرست را پیدا کردم. با ایشان تماس گرفتم و او را دعوت کردم برای ناهار. آمد. نشستیم. گفتم که من علی عبدی هستم، در اصفهان به دنیا آمده‌ام، هفت سال و نیم گذشته را خارج از ایران زندگی کرده‌ام، الان دانشجوی دکترای انسان‌شناسی در دانشگاه ییل‌ امریکا هستم، برای تحقیق دکترایم که در رابطه با مردانگی و برابری جنسیتی است به کابل آمده‌ام، بخشی از هزینه‌ی زندگی‌ام را دانشگاه ییل تأمین می‌کند، بخش دیگر را پس‌اندازهای این چند سال، و امیدوارم بتوانم شغل مناسبی در کابل پیدا کنم تا هزینه‌ی زندگی‌ام در این مدت تأمین شود. حرف‌هایم که تمام شد از ایشان رک و راست پرسیدم که چرا فلان سخن‌های نادرست را این طرف و آن طرف درباره‌ی من زده‌است؟ جا خورد. شاید فکر نمی‌کرد به گوش من رسیده باشد یا این قدر مستقیم سؤال کنم. کمی آشفته شد و عذرخواهی کرد و باهم رفیق شدیم. بعد هم که از خانه خارج شد پیام زد که هر کاری در کابل باشد می‌توانم مثل یک برادر روی او حساب کنم. گفتم که خیلی گلی آقای خوش‌دلِ خوش‌رفتار.

۳) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها اما به آسانی قابل رفع نیست. من از وقتی که وارد افغانستان شده‌ام تا حالا دنبال کار ویزایم بوده‌ام؛ یعنی حدود چهار ماه و نیم. «با راهنماییِ مسئولانِ مربوطه» به وزارت فرهنگ، وزارت تجارت، وزارت تحصیلات عالی، وزارت کار، سازمان منابع بشری، دانشگاه کابل، دانشگاه امریکایی افغانستان، دانشگاه ابن سینا، افغان‌تور، ریاست پاسپورت و اداره‌ی حمایت از سرمایه‌گذاری در افغانستان سر زده‌ام. نزدیک به سی نفر «آدمِ مسئول» را دیده‌ام و هر بار برای هر کدام از ایشان توضیح داده‌ام که می‌خواهم ویزایم را به ویزای کاری تبدیل کنم و در فلان دانشگاه استخدام شوم. نوشتنِ جزئیاتِ اتفاق‌هایی که افتاده و گفت‌وگوهایی که در هر وزارت‌خانه و مؤسسه و دانشگاه و نهاد با آدم‌های مختلف داشته‌ام، مثنویِ هفتاد من است. بعضی‌ها نامه‌ام را روی زمین پرت کردند؛ بعضی دیگر پشتو گپ زدند تا متوجه حرف‌شان نشوم؛ بعضی می‌گفتند اشتباه آمده‌ای و اصلا قابل درک نیست که امریکا را ول کرده‌باشی آمده‌باشی اینجا با حقوق بخور نمیر کار کنی. بعد از دوندگی‌های زیاد، سه هفته‌ پیش رفتم دوبی و دوباره برای ویزا درخواست دادم و یک‌روزه برگشتم کابل. تنها یک قدم آخر مانده‌بود و آن‌هم امضای معاون آن دانشگاهی بود که قرار بود در آن‌جا استخدام شوم. فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟ آقای معاون گفت که نامه‌ام را امضا نمی‌کند. پرسیدم چرا؟ به زبان بی‌زبانی گفت که «نفرهای ایرانی که پیش‌تر استخدام کردیم جاسوس بودند. از کجا معلوم شما جاسوس نباشید؟» چند نفر از دوستان آقای معاون پیش ایشان رفتند. چانه زدند. با ایشان چند جلسه گذاشتند. به ایشان یادآوری کردند که همه بی‌گناه‌اند مگر آن‌که خلافش ثابت شود. اما حضرت آقا زیر بار نرفت. تمام زحمتی که این سه ماه کشیده‌بودم دود شد رفت هوا. بعداً فهمیدم که اصلا آن قصه‌ای که از جاسوس بودن استادهای ایرانی گفته‌بود، ناراست بوده‌است.

۴) بعضی از سوء‌تفاهم‌ها شیرین‌ است. یک روز - در همین یک ماهی که گذشت - از وزارت تحصیلات عالی بیرون آمده‌بودم و سرخیابان منتظر ایستاده‌بودم برای تاکسی. از ناراحتی بدنم می‌لرزید. هیچ کس در وزارت‌خانه پاسخ‌گو نبود و کسانی که مسئول بررسی مدارک استادهای غیرافغان بودند قانون‌های استخدامی را نمی‌دانستند. چند ساعت منتظر مسئول بالادستی مانده‌بودم و آخر سر هم که آمده‌بود گفته‌بود که وضعیت من اصلا به این وزات‌خانه مربوط نیست و وقتم را تلف کرده‌ام. حالم آن‌قدر ناخوش بود که وقتی تاکسی نگه داشت و بالا شدم، زدم زیر گریه. همان روزی بود برای اولین بار از سرم گذشت همه‌ی زندگی را ول کنم و برگردم امریکا. آقای راننده که فکر کنم تا حالا ندیده‌بود یک مرد - آن هم با این ریش و عینک و قد و قواره - این جور گریه کند، نگاهی در آینه کرد و گفت «اتفاقاً از ما هم مُرد.» در آن هیر و ویری درست نفهمیدم چه می‌گوید. پرسیدم «ببخشید لالا کی مُرد؟» گفت «پدرکلانم اَمی هفتَه مًرد.» گفتم «خداوند رحمت‌شان کند.» گفت «خداوند پدرکلان شما را هم رحمت کند.» گفتم «بیادر! پدرکلانم که نمرده! کارم در وزارت تحصیلات عالی بند مانده.» هاج و واج در آینه نگاه کرد اما تا به خانه برسیم چیزی نگفت. حدس می‌زنم داشت پیش خودش فکر می‌کرد که اگر همه‌ مثل این آقای ایرانی باشند که فقط با گیر کردن کارشان در یک وزارت‌خانه بزنند زیر گریه، اگر پدر کلان‌شان بمیرد چه‌ها که نمی‌کنند!

۵) بعضی سوء‌تفاهم‌ها از این هم شیرین‌تر است. یک روز صبح قرار بود با یکی از دوستان نازنین بروم کتاب بخرم. جوراب‌های من معمولاً جفت نیست. نه این‌که عمدی در کار باشد، اما دلیلی نمی‌بینم که دو لنگه‌ی یکسان بپوشم. هر چیزی که در کمد گیرم آمد را پا می‌کنم و می‌روم بیرون. گاهی جفت می‌شود و گاهی نه. آن روزِ خاص، وقتی با دوستم به کتاب‌فروشی رسیدیم، فهمیدم که باید کفش‌ها را همان پیش دروازه دربیاوریم. دعا می‌کردم که کاش جوراب‌هایم جفت باشد. کفش را که درآوردم دیدم ماشالا هزار ماشالا نه تنها جفت نیست، که یکی سیاه است و یکی سفید. می‌دانستم که به محض آن‌که داخل بشویم، آن چند نفری که در دکان هستند چشم از جوراب‌ها برنمی‌دارند. تا وارد شدیم همان‌جا روی زمین کنار قفسه‌ی کتاب‌ها روی موکت نشستم. گفتم که اگر جسارت نباشد فلان کتاب‌ها را می‌خواهم. صاحب کتاب‌فروشی گفت برویم طبقه‌ی دوم چون آن‌جا کتاب‌های بیشتری هست و کارمان زودتر راه می‌افتد. گفتم نه همین‌جا خوب است! گفت که نه بفرمایید برویم بالا! همین که بلند شدم دیدم شش جفت چشم از چپ و راست زل زده‌اند و دو جورابِ از همه‌جا‌بی‌خبرِ من را نگاه می‌کنند. به هر ترفندی بود از وسط آن میدان مین گذشتم و رفتم طبقه‌ی بالا. دو زانو نشستم تا کتاب‌ها آماده شد. نیم ساعتی گذشت. زانوهایم دیگر درد گرفته‌بود. همراه دوستم آمدیم پایین و مثل قرقره رفتم کفشم را پوشیدم که برویم. از دروازه که می‌خواستیم بیرون بیاییم مرد دکان‌دار گفت که «بیادر ما عبدالرحمان هم اَمی استایل خودت ره دارَه.» گفتم ببخشید کدام استایل؟ گفت «او هم فیشنی است. جورابایش یَک رَقَم نیست.» می‌خواستم بگویم که من چیز دیگری در کمد خانه پیدا نکردم و جوراب‌هایم ربطی به فیشن و استایل و این‌ها ندارد که گفت: «البته مثل خودت روشن‌فکر نیست.» بعد که خداحافظی کردیم و دور شدیم از دوستم پرسیدم که منظورش از روشن‌فکر چه بود؟ گفت که «چند سال پیش در غرب کابل یَک جریان آمدَه بود میان چند جوان به اصطلاح روشن‌فکر و پست‌مدرن و آنارشیست. اون‌ها لنگای جوراباشان کد هم فرق می‌کرد و عکس‌‌ش ره فیس‌بوک بانند. این آقا هم فکر کرد که خودت متعلق به اَمو جریان استی.» نتیجه این که از این به بعد هر وقت می‌خواهید از داخل کمد جوراب بردارید کمی تأمل بفرمایید. جوراب شما ممکن است نشانه‌ی خاستگاه اندیشه‌ی سیاسی شما باشد!
----------------------

telegram.me/AliAbdiTelegram

 ·  Translate
40
Baran Ahmadi's profile photoعلی عبدی's profile photo
5 comments
 
تشکر از همدلی دوستان خوب.
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
حبیب‌الله را یادتان است؟

حبیب‌الله را یادتان است؟ حبیب‌الله همان پسر بیست و چندساله‌ی افغانستانی بود که درس و کار را به امید زندگی در کانادا رها کرده‌بود و در حالی که داشت آماده‌ی رفتن به دوبی برای گرفتن ویزای کانادا می‌شد فهمید که خبری از ویزا نیست و چند آدمِ بی‌انصاف سرش را کلاه گذاشته‌اند. حدود سه هزار و پانصد دلار را - که چند برابر سرمایه‌ی خود و خانواده‌اش بود - از دست داده‌بود و امیدی به پرداخت بدهی‌ها و ادامه‌ی زندگی نداشت. سرنوشت اما جور دیگری برایش رقم خورد. مردم خوب دنیا وقتی قصه‌ی او را خواندند، سخاوت‌مندانه کمک کردند تا وی به زندگی برگردد. اگر می‌خواهید جزئیات قصه را بخوانید، این یادداشت را سر بزنید.
http://bit.ly/2fAp6oE

با همدلی افغان‌ها و ایرانی‌های سراسر دنیا جمعاً ۱۴۵۱۳ دلار جمع شد؛ ۱۳۷۴۳ دلار از طریق وب‌سایتی که برای حبیب‌الله ساخته شده‌بود و ۷۷۰ دلار از طریق یک حساب بانکی در ایران. ۳۵۰۰ دلار از آن طبق قرار قبلی به حبیب‌الله رسید. ۱۱۰۱۳ دلار ماند که قرار شد صرف امر آموزش در افغانستان شود؛ به خصوص برای کمک به دانش‌آموزان و دانشجویانی که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را ندارند یا به سختی روزهای مدرسه و دانشگاه را می‌گذارنند.

با مشورت گرفتن از رفقای خوبِ افغان که این دو ماه با ایشان آشنا شده‌ام، کمکِ بی‌منتِ مردم در شش بند زیر هزینه می‌شود:

۱) همه ساله هزاران نفر از دانش‌آموزان سال آخر دبیرستان در مناطق کوهستانی مرکز افغانستان - به طور خاص بامیان و دایکندی - با هزینه‌های گزاف به کابل و مزارشریف می‌روند تا در کلاس‌های آمادگی کنکور شرکت کنند. آن‌ها مجبورند علاوه بر مخارج سفر، هزینه‌ی کلاس آمادگی کنکور، کرایه‌ی اتاق، کرایه‌ی ماشین برای رفت و برگشت و خطر عبور از مناطق تحت کنترل طالبان را نیز به جان بخرند. به خاطر هزینه‌های بالا و نبود مکان مناسب برای اسکان این دانش‌آموزان در شهرهای بزرگ، اغلب خانواده‌ها به فرزندان - به خصوص دختران‌شان - اجازه‌ی سفر را نمی‌دهند. شاید این محدودیت‌ها یکی از دلایلی باشد که آمار قبول‌شدگان کنکورِ این مناطق نسبت به سایر منطقه‌های افغانستان پایین‌تر است. با همکاری مؤسسه‌ی فرهنگی ققنوس قرار شده‌است که زمستان و بهار امسال کلاس‌های آمادگی کنکور در مناطق روستایی و ولسوالی‌های (شهرستان‌های) بامیان و دایکندی برگزار شود. بخش عمده‌ای از هزینه‌ی کلاس‌ها، دست‌مزد معلمان، کتاب‌های درسی و لوازم‌التحریر از طریق کمک‌هایی که جمع شده تأمین خواهد شد. (۳۵۰۰ دلار)

۲) مجتمع جامعه‌ی مدنی افغانستان، مرکزی را حمایت می‌‌کند که ۲۰۰ دانش‌‌آموز از خانواده‌های نیازمند در کابل را تحت پوشش خود دارد. بسیاری از این دانش‌آموزان مجبور هستند برای تأمین مایحتاج خانواده بیرون از خانه کار کنند و اغلب از پسِ هزینه‌ی تحصیل برنمی‌آیند. قرار شده‌است که بخشی از کمک‌ اهدایی مردم صرف تأمین لباس گرم و کتاب درسی برای دست کم ۵۰ نفر از این کودکان برای مدت یک سال شود. (۱۵۰۰ دلار)

۳) انجمن امید به همت چند نفر از دانش‌آموختگان دانشگاه‌های افغانستان تشکیل شده و هزینه‌ی تحصیل چند دانش‌آموزد را به عهده گرفته‌است. اغلب این کودکان از خانواده‌های پرجمعیت هستند، درآمد بسیار پایین دارند، در محله‌های فقیر کابل زندگی می‌کنند، پدر بعضی‌شان به رحمت خداوند رفته‌است و بدون کمک‌های داوطلبان امکان ادامه‌ی تحصیل را ندارند. توافق شده که در چند سال آینده در هر ماه بخشی از هزینه‌ی این چند دانش‌آموز تا زمان ورود ایشان به دانشگاه تأمین شود. (۱۵۰۰ دلار)

۴) با هماهنگی با مدیریت یکی از مدرسه‌های منطقه‌ی محروم دشت برچی، قرار شده که هزینه‌ی لوازم‌التحریر و کتاب‌های درسی ۱۳۰ دانش‌آموز این مدرسه تأمین شود. شناسایی دانش‌آموزانی که همدلی بیشتری نیاز دارند بر عهده‌ی مدیریت مدرسه است و قرار است که هدایا به شکلی که عزت این دانش‌آموزان حفظ شود به دست ایشان برسد. (۱۰۰۰ دلار)

۵) نهاد مدنی گلستان حدود چهل نفر از کودکان بین ۵ تا ۱۳ سال را که پدر یا مادرشان را در جنگ و حمله‌های انتحاری از دست داده‌اند یا به خاطر اعتیادِ والدین، با پدر و مادر ناتنی یا فامیل‌های دور خود زندگی می‌کنند، تحت پوشش خود دارد. این کودکان در کلاس‌های خیاطی، کامپیوتر، ریاضی، انگلیسی و علوم شرکت می‌کنند. معلم‌ها معمولاً از دانشجویان و دانش‌آموختگانِ داوطلبی هستند که در کابل یا خارج از افغانستان تحصیل کرده‌اند و بعضی از ایشان در امر آموزش به کودکان و نیز روان‌شناسی اطفال تخصص دارند. به کمک ایشان کلاس‌های دیگری برای بالاتر بردن مهارت‌های زندگیِ کودکان برگزار می‌شود. تأمین بخشی از هزینه‌ی لوازم‌التحریر، لباس و تغذیه‌ی کودکان نیز بر عهده‌ی نهاد گلستان است. بخشی از کمک‌های مردمی به نهاد گلستان اهدا می‌شود. (۲۰۰۰ دلار)

۶) مبلغ باقی‌مانده (۱۵۱۳ دلار) به دو (یا سه) دانشجوی افغان اختصاص یافته که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل و پرداخت هزینه‌ی دانشگاه را ندارند. این دو (یا سه) دانشجو توسط استادانِ دانشگاه‌ معرفی شده‌اند. نفر اول - آقا بشیر - دانشجوی ممتاز رشته‌ی اقتصاد است. دو سال است ازدواج کرده و یک دختر ۹ ماهه دارد. پدر ایشان دچار معلولیت است. آقا بشیر برای تأمین معیشت خانواده‌ی خود، از ساعت ۵ صبح تا ۴ عصر سر کار است، و از ۵ عصر تا ۹ شب در دانشگاه. دانشجوی دوم - رخشانا خانم - دانشجوی ممتاز رشته‌ی معماری است. ایشان به خاطر فوت پدر و از دست دادن دو برادر در حمله‌ی انتحاری، امکان تأمین هزینه‌ی دانشگاه را ندارد و ترم گذشته نیز مرخصی گرفته‌است. رخشانا خانم دو خواهر و یک برادر کوچک‌تر از خود نیز دارد. بخشی از هزینه‌ی ثبت‌نام وی در دانشگاه در سه ترم باقی‌مانده را کمک‌های مردمی تأمین خواهد کرد. ممکن است دانشجوی سومی نیز به این فهرست اضافه شود. آقا بشیر و رخشانا خانم متعهد شده‌اند که در ازای این کمک، بخشی از وقت خود را در ماه‌ها و سال‌های آینده صرف آموزش به دانش‌آموزان و دانشجویانی کنند که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را ندارند.
----------------

از همه‌ی مردم خوب دنیا که با همدلی و سخاوت‌مندی و وسعت نظر و همت بالای‌شان این اتفاق خوب را رقم زدند تشکر می‌کنم. به برکت حبیب‌الله، لبخند بر لب‌های چندصد انسان دیگر خواهد آمد و سهم ایشان از امکانات آموزشی بیشتر خواهد شد.

قصه‌ی خود حبیب‌الله نیز شنیدنی است: او پس از بازگشتِ دوباره به زندگی، در امتحانِ ورودیِ یکی از دانشگاه‌های خوب افغانستان شرکت کرده و با نمره‌ی بالای زبان انگلیسی که آورد موفق شده از این دانشگاه پذیرش بگیرد. آخر ماه ژانویه که‌ آن دانشگاه را بازگشایی کنند، حبیب‌الله دوباره به دانشگاه برخواهد گشت.

به امید روزهای پرامیدتر، شادتر و امن‌تر برای مردم افغانستان.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
260
6
محمد منصوری بروجنی's profile photoعلی عبدی's profile photoساناز فروهر's profile photoسعید زینالی's profile photo
28 comments
 
+ساناز فروهر سلام ساناز خانوم
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
سلام کابل جان

ديروز سه ايرانى نازنين و باهمت و عاشق رسيده‌اند كابل. از آدم‌هاى دريادل و زنده‌ و پرشور روزگارند. شرحى كه در پى مى‌آيد قصه‌ى ويزا گرفتن‌شان در ايران است. قصه را با جزئيات و حوصله نوشته‌اند. مطمئن هستم به كار همه‌ى شمايى خواهد آمد كه در فكر آمدن به افغانستان‌ايد اما راه و چاهش را نمى‌دانيد.

سفر اين سه آدمِ خوب به خير و شادى و سلامت باد!

------------------

صبحِ شنبه بود كه رفتیم سفارت «کبری جمهوری افغانستان» واقع در خیابان پاکستان. جمعیت زیادی رو به روی ساختمان سفارت منتظر بودند. خوشحال بودیم؛ انگار قرار است به بهترین سفر دنیا برویم و در چهره‌ی آدم‌ها دنبال رد کسانی بودیم که آشنای دیاری باشند که قرار است میزبان ما شوند. ما سه خبرنگارِ آزاد و پُرشوریم که مدت‌ها رویای سفر به افغانستان را در سر می‌پروراندیم و حالا به پیشنهادِ میزبانی دوستی نادیده، تصمیم به تحقق این آرزو گرفتیم.

این بار برعکس همیشه، شلوغی و ازدحام نه‌تنها حال‌مان را بد نکرد، که خوشحال‌ترمان هم کرد؛ این ازدحام یعنی، افعانستان آنقدرها هم که فکر می‌کنیم جای ناامنی نیست.

گفته بودند باید نوبت بگیرید؛ نوبت اینترنتی. اما ما سه نفر شبیه انسان‌های نامتمدن، سرمان را انداختیم پایین و رفتیم داخل. از مأمور پلیس دیپلماتیکی که جلوی در ورودی ایستاده بود پرسیده بودیم برای درخواست ویزای توریستی چه کنیم؟ او هم با خوش‌رویی ما را به داخل سفارت حواله داده بود.

به‌محض ورود، دیدیم شلوغی و هیاهو چندین برابر بیرون سفارت است. پرسیدیم برای ویزا چه کنیم؟ با تعجب نگاه‌مان کردند، و دستِ آخر یکی از کارمندان سفارت گفت: «بروید درِ بغل؛ آنجا که نوشته صدور ویزا. بپرسید بهتان می‌گویند کجا.»

خندان و خوشحال آمدیم بیرون و دوباره بدون نوبت رفتیم تو. آقایی نسبتاً مُسن و بسیار خوش‌اخلاق از پشت باجه سرک کشید: «چه می‌خواهید؟»

آنقدر هیجان داشتیم که نمی‌توانستیم لبخندهای‌مان را جمع و جور کنیم. سه‌تایی باهم گفتیم: «ویزای توریستی افغانستان می‌خواهیم.»

مردِ پشت باجه، با نگاهی لبریز از تعجب گفت: «هر سه تا؟»

گفتیم: «بله!»

گفت: «پاسپورت‌های‌تان را بدهید.»

با عجله و خوشحالی پاسپورت‌ها را به او دادیم. بعد از کمی مکث و وارسی پاسپورت‌ها پرسید: «خویشاوندان‌تان خبر هستند که می‌خواهید به افعانستان سفر کنید؟» (لابد برایش خیلی عجیب بود که سه دختر جوان انقدر مشتاق سفر به افغانستان‌اند.)

یک‌صدا گفتیم: «بله!» (البته خبر داشتند و نداشتند؛ آنقدر بزرگ بودیم که خودمان تصمیم بگیریم به کدام سفر برویم و به کدام نه.)

مستأصل کارتی به دست‌مان داد و گفت: «به این آدرس بروید. باید آزمایش بدهید. آزمایش دادید، همراه جوابش، یک‌قطعه عکس و فرم پرشده‌ی درخواست ویزا برگردید همین‌جا. تا ساعت ٤؟بعدازظهر هستیم.»

به کارت نگاه کردیم: «خیابان میرعماد، نبش کوچه‌ی ششم، بیمارستان مهراد.»

سرخوش راه افتادیم سمتِ بیمارستان.

موقع ورود به آزمایشگاه، از مبلغی که باید می‌پرداختیم جا خوردیم؛ 120 هزارتومان در ازای آزمایشِ خونی که نمی‌دانستیم برای چیست!

مقصدِ سفر و شوقی که برایش داشتیم گفت‌و‌گویی بین ما و پرستارها انداخت. از افغانستان و دلیل سفر ما پرسیدند. گفتیم همیشه آرزو داشتیم این سرزمین و مردمش را از نزدیک ببینیم. پرسیدند هزینه‌ی سفر چقدر است؟ گفتیم: «بخت با ماست که دوستی بی‌منت و از سرِ لطف میزبان ما خواهد بود؛ اما عمده‌ترین هزینه‌مان بلیط هواپیماست که از تهران به کابل چیزی حدود ١ میلیون و ٢٠٠ تا ٣٠٠ هزار تومان می‌شود. صدور ویزا ١٠٠ دلار و آزمایش هم که حالا فهمیدیم ١٢٠ هزار تومان خرج برمی‌دارد. ٧٥ هزار تومان عوارض خروج از کشور و خرده‌ریزهای دیگر را هم اضافه کنید به همه‌ی اینها.»

خانم پرستارِ خوش‌رو پرسید: «آنجا بروید باید حجاب داشته باشید؟»

سه‌تایی زدیم زیر خنده و گفتیم: «خب! افغانستان است بالاخره؛ احتمالاً قوانینِ پوشش مشابه ایران باشد. به هر حال آمریکا یا اروپا نمی‌رویم!» و اضافه کردیم میزبان مهربانِ ما در پاسخ به یک از سوال‌های متعدد ما درباره‌ی همین موضوع گفته بود «پوششی شبیه آنچه در تهران داریم، برای کابل هم کفایت می‌کند.»

گرچه شک داريم چنین معیاری، معیار درستی برای کافی بودن یا نبودنِ پوشش در افعانستان باشد!

نمونه‌ها که گرفته شد، متوجه شدیم آزمایش HIV، هپاتیت بى و هپاتیت سى از ما گرفته‌اند و قول دادند یک ساعت و نیم دیگر جواب‌ها آماده باشد. البته اینکه دقیقاً چرا باید چنین آزمایشی می‌دادیم را متوجه نشدیم.

بعد از بیمارستان، نوبت به پرکردن فرم‌های آن‌لاین ویزه رسید. فرم‌هایی که بعدها فهمیدیم برای خودشان بازار سیاهی دارند. کلی در اینترنت گشته بودیم و حتی یک درصد هم گمان نمی‌کردیم مسیری که می‌رویم اشتباه باشد. لینکی را که مربوط به فرم آن‌لاین درخواست ویزه بود پیدا کردیم و فایل pdfاش را دانلود کردیم و به ترتیب همه‌ی اطلاعاتِ لازم را وارد کردیم. سرآخر هم پرینت گرفتیم و بعد از تماس با بیمارستان، راه افتادیم که جواب‌ها را بگیریم. جواب‌های مهر و موم‌شده را تحویل گرفتیم و همراه با فرم‌ها و سایر مدارک (یک قطعه عکس و پاسپورت) رفتیم سفارت.

نفر دومِ پشت باجه (که بعدها فهمیدیم «آقای ابراهیمی» است) مدارک را تحویل گرفت و متعجب با اشاره به فرم‌های پرشده گفت: «این فرم‌ها را دیگر از کجا آوردید؟» ء
بادی به غبغب‌هامان انداختیم و گفتیم: «از روی سایتِ سفارت دانلود کردیم.» (یعنی که ما خیلی بلدیم!)

آقای ابراهیمی با مهربانی فرمِ دیگری نشان‌مان داد و گفت: «ولی باید این فرم را پر می‌کردید. این که شما دارید هم خوب است اما این یکی بهتر است.»

عینِ بستنی یخیِ زیر آفتاب مرداد وارفتیم! باورمان نمی‌شد اشتباه کردیم؛ پیشترش کلی پیش خودمان کِیف کرده بودیم که همه‌ی کارها را در یک‌نصفه‌روز جمع و جور کرده بودیم. ء
گفتیم: «امکان ندارد! این فرم روی سایت سفارت بود. حالا اگر این که ما داریم هم خوب است، خب همین را قبول کنید!»

آقای ابراهیمی با همان حوصله و روی خوش گفت: «استادی در دانشگاه داشتیم که می‌گفت هیچ‌وقت به کسی که اشتباهی می‌کند مستقیم نگویید اشتباه کرده؛ بگویید این کاری که کردی خوب است‌ ها، اما این یکی بهتر است! ببینید فرمی که شما پر کرده‌اید قدیمی است. قبلاً از این فرم استفاده می‌شد اما حالا باید این یکی را پر کنید؛ اینطور بهتر است. حالا اشکالی ندارد. بروید همین دفتر رو به رو و بگویید فرم مخصوص ویزه را به شما بدهند. بعد که فرم را آن‌لاین پر کردید، همان اینترنتی هم نوبت بگیرید.»

دست از پا درازتر از سفارت آمدیم بیرون و رفتیم آن دستِ خیابان. از چند آقایی که در مغازه‌ای که بیشتر شبیه بنگاه معاملات ملکی بود تا دفتر خدماتِ آن‌لاین، درخواست فرم ویزه کردیم. آنجا بود که متوجه شدیم ناآگاهی و عدم دسترسیِ مستقیم برخی از مردم به اینترنت (خصوصاً مهاجران افغانستانی که مراجعین اصلیِ سفارت هستند)، فرصت چه سوء‌استفاده‌‌هایی را برای بعضی فراهم کرده! در هزارتویی گیر افتاده بودیم که به‌نظر نمی‌رسید با وجود دیوارهای خیلی‌خیلی کوتاهش به این راحتی‌ها هم بتوانیم از آن بیرون بیاییم.

هر کس قیمت خودش را می‌داد و چیزی می‌گفت اما بالاخره پسر جوانی که آن دور و بر برای خودش می‌چرخید گفت: «ده تومن براتون پروفایل وا می‌کنیم، بعد حالا درخواست ویزه و پرینتِ فرم و اینا هم هست.» پسرک طوری درباره‌ی فرم‌های آن‌لاین و وارد کردن اطلاعات حرف می‌زد که انگار می‌خواهد شاخِ غول بشکند! همین را بهش گفتیم: «آقا مگر می‌خواهید فیل هوا کنید! یک فرمِ ساده است دیگر!» نکته‌ی جالبِ داستان این بود که همه‌شان اصرار داشتند به ما بقبولانند خودمان «دستِ تنها» نمی‌توانیم فرم‌ها را پُر کنیم و اگر هم چنین کنیم، امکان رد شدن درخواست‌مان خیلی زیاد است!

از آنجا آمدیم بیرون و یکی‌یکی کافی‌نت‌های خیابانِ سفارت و بعد بهشتی را گز کردیم تا بالاخره دوستی افغانستانی که صاحب کافی‌نت کوچکی در برجِ گلدیس (واقع در خیابان بهشتی، کمی مانده به خیابان میرعماد) بود و مثل آن دیگران به اتباع افعانستانی یا مراجعین سفارتِ افغانستان خدمات ارائه می‌داد گفت: «حالا حتماً لازم نیست کسی این کار را برای شما انجام دهد. اگر کامپیوتر و اینترنت دارید، خودتان هم می‌توانید با مراجعه به سایتِ سفارت، پروفایلی ایجاد کنید و فرم مربوطه را پر کنید و بعد هم نوبت بگیرید.»

از کافی‌نت که بیرون آمدیم با خودمان گفتيم: «خیلی زور داره آدم تو مملکت خودش هم غریب باشه ها. دَه جا رو گشتیم تا بالاخره این آقا بهمون راه و چاه رو نشون داد.»

ساعت نزدیکِ چهار بود و آن روز دیگر به سفارت نمی‌رسیدیم. اما دَم آن دوستِ افغانستانی گرم. اصلاً کار سختی نبود و مهارت ویژه‌ای هم نمی‌طلبید. کمی حوصله و دقت می‌خواست که ما سه تا کلی‌ش را داریم!

يكشنبه شد. تمام صبح را به پر کردن فرم‌ها گذرانديم چون وب‌سایتِ سفارت مدام دچار اختلال می‌شد. مراحلِ کار ساده بود:

باید به آدرس visa.e-embassy.ir می‌رفتیم. روی عبارت «نوبت بگیرید» و بعد «ورود یا ایجاد پروفایل» کلیک می‌کردیم. بعد در صفحه‌ای که می‌آمد روی «ایجاد پروفایل» می‌زدیم تا سه‌ سِری فرمِ مربوط به اطلاعات فردی، سفر و پاسپورت را پر کنیم و سرآخر، با داشتنِ پروفایلی ثبت‌شده، از همان صفحه‌ی دوم واردِ پروفایل شویم و درخواستِ صدور نوبت مصاحبه‌ی ویزه کنیم. همه‌ی این کارها را یکی‌یکی برای هر سه نفرمان انجام داديم و سامانه هم برای همان روز، نوبتِ مصاحبه داد!

بعداز ظهر، دوباره به سفارت افغانستان رفتيم. تمام مدارک را به آقای ابراهیمی تحویل دادیم. و منتظر نوبتِ مصاحبه شدیم.

در همین فاصله، یک «خارجی» وارد سفارت شد. شاخک‌های هر سه‌تامان فعال شد که سر دربیاوریم او کیست و اینجا چه می‌کند. گوش تیز کردیم به صحبت‌هایش با آقای ابراهیمی و متوجه شدیم نماینده‌ی دفتر پناهندگان دانمارک در تهران است و قصد دارد به افغانستان برود؛ او هم مثل ما مشتاق دیدن این سرزمين بود.

بعد از او، تک به تک در مصاحبه‌ای شرکت کردیم که در عین جدی بودن، شیرین و فرح‌انگیز هم بود.

آقای ابراهیمی بعد از مصاحبه‌ها و اضافه کردن چند نکته به‌صورت دستی به فرم‌های‌مان پرسید: «خب حالا بروید فیش‌های‌تان را واریز کنید.» در توضیحات برگه‌ی درخواست ویزه نوشته شده: «تنها در صورت پذیرفته شدن درخواست شماست که باید هزینه‌ی صدور ویزا را پرداخت کنید.» پس معنای این جمله آن بود که درخواست ویزای ما قبول است! یعنی آنها قبول کرده‌اند به ما این بخت را بدهند تا قدم به سرزمینی بگذاريم که هر کس، دیده و نادیده، باخبر و بی‌خبر، نظری درباره‌اش دارد و هر کدام از ما هم تصویری در خیال‌مان از آن ساخته‌ایم. یعنی مُجازیم به افغانستان و برویم تا با چشم خودمان ببینیم سرزمینِ آنها چقدر غمگین و چقدر شاد، چقدر ایستاده و چقدر از پا افتاده، چقدر رویایی و چقدر هولناک است.

در پوستِ خودمان نمی‌گنجیدیم... خودمان را در افغانستان می‌دیدم؛ بالاخره توانسته بودیم به یکی از رویاهای دورمان جامه‌ی عمل بپوشانیم!

دوشنبه شد. رفتيم بانك ملى تا پول را واريز كنيم. مطمئن نبوديم ما اشتباه شنیده‌ایم یا مسئولان سفارت درست نمی‌دانستند اما هرچه بود كارمان در بانك به مشكل خورده‌بود.

بخشِ ارزی بانک ملی به هیچ عنوان معادل ریالی مبلغ ویزه را نمی‌پذیرفت. باید دلار می‌خریدیم. برای هر نفر، ١٠٠ دلار (البته پیش از مراجعه به سفارت و در جست‌وجوهای اینترنتی‌مان خیال می‌کردیم مبلغِ مورد نیاز هر ویزه ٨٠ یورو است که نبود). صد دلار بدون هیچ خط‌خوردگی، پارگی و مهر یا نوشته‌ای. مسئول باجه‌ی ارزی تاکید کرد که هنگام خرید، از قبول دلار قدیمی، هرچند سالم و فاقد خط‌خوردگی و پارگی و مهر و نوشته هم خودداری کنیم.

با هر ترفندی بود ٣٠٠ دلار تهیه شد اما برای پرداخت مبلغ صدور ویزه رعایت ساعت اداری اجتناب‌ناپذیر بود، یعنی پیش از ساعت ١ بعدازظهر. گفته بودند كه بعد از این ساعت کارمان تحتِ هر شرایطی به روز بعد موکول خواهد شد.

در صرافی پرسیده بوديم آیا محدودیتی برای خرید افغانی (واحد پول افغانستان) هست؟

فروشنده باحوصله توضیح داده‌بود که صراف‌ها معمولاً افغانی ندارند و اگر قصد خرید داریم یا باید از چند روز قبل با آنها هماهنگ کنیم یا اینکه سراغ فروشنده‌های میدان فردوسی برویم. این را هم اضافه کرده‌بود که بهتر است سراغ آشنا یا شخصی مطمئن برویم چرا که امکان خرید ارز تقلبی هم کم نیست!

«اصلاً و ابداً!» اینها را کارمند باجه‌ی کِلِر بانک ملی، شعبه‌ی کسری، در پاسخ به این پرسش که «آیا بانک ملی در کابل یا کلاً افغانستان، شعبه‌ای دارد؟» گفت. با چنان صراحت و قاطعیتی که انگار خواسته باشیم تحریم‌های سازمان ملل را دور بزنیم. با این جواب تکلیف‌مان روشن شد که نمی‌شود به تبدیل ساده‌ی ریال به افعانی و جابه‌جایی بی‌دردسر پول در صورتِ لزوم، دل بست.

درک اینکه چرا بانک‌های ما نمی‌توانند فعالیت‌های برون‌مرزیِ موثر و متعدد داشته باشند، برايمان دشوار است. انتظار داشتيم دستِ کم در افغانستان شعبه‌ای از بانک‌های ایرانی، حضوری فعال داشته باشد اما انگار این انتظار زیادی رویایی بود.

سه شنبه شد. در بانک کنار دو مرد جوان ایستاده بوديم که کلی فیش پرداختِ سفارتِ افغانستان در دست داشتند. کنجکاو روی برگه‌هایشان سرک کشیديم تا شاید بتوانيم نوشته‌هایش را بخوانيم. روی بعضی از فیش‌ها نوشته شده بود: «٥٠ دولار بابت تغییر.»

روز دوم که برای ادامه‌ی کار به سفارت رفته بودیم، آقای ابراهیمی بهمان گفت: «...هستند کسانی که حاضرند با دریافت مبلغی بیشتر، کارهای خرید ارز و پرداخت فیش‌های بانکی را انجام دهند.» گرچه به ما پیشنهاد داد این بخش را هم خودمان به سرانجام برسانیم.

دلمان می‌خواست از آن دو مرد جوان عکس بگیريم ولی ترسیديم دردسر شود و در صدور ویزاهای‌مان مشکلی پیش بیاید! آخرسر طاقت نیاورديم و از یکی از مردها پرسیديم: «روزانه چندتا فیش می‌آوری بانک؟»

مرد پاسخ داد: «پنج تا هفت تا.»

با تعجب گفتيم: «پنج تا هفت تا فیش صدور ویزا؟!»

با آرامش جواب داد: «نه! بیشترشان برای تمدید پاسپورت و کارهای این‌چنینی است. برای ویزا معمولاً ما کاری نمی‌کنیم.»

بالاخره ١٠٠ دلاری‌های نو و تانخورده و بدون خط و خش را تحویل بانک داديم و مهرِ «دریافت شدِ» بانک روی برگه‌های سفارت خودنمایی کرد. فیش‌های مهرخورده‌ی توی دستمان حسِ پیروزی داشت. به سمت سفارت راه افتاديم. برخلاف روز اول و دوم، توی اتاقک صدور ویزا هم جمعیت نسبتاً زیادی منتظر بودند.

نوبت به ما که رسید، آقای ابراهیمی با لبخند و احترام از جایش بلند شد و سلامِ گرمی کرد. بعد فیش‌های واریزی و پاسپورت‌ها را گرفت. چیزی کنار فرم‌هامان یادداشت کرد و در نهایت گفت: «انشاالله یکشنبه تشریف بیاورید برای گرفتن ویزاها.»

تشکر کرديم و نسخه‌ای از آخرین شماره‌ی مجله‌‌ى زنان و زندگى را به او هدیه داديم. نگاهی به مجله انداخت و تشکر کرد. بعد هم قول داد اگر برای مصاحبه با مسئولینِ سفارت برنامه‌ای داشتیم، برای هماهنگی‌ها حسابی کمک‌مان کند.

حال و هوای آن روز بخش صدور ویزه‌ی سفارت با باقیِ روزهایی که تجربه کرده بودیم فرق داشت. روزی شلوغ و پر از مراجعه‌کننده بود.

یک دختر و پسر جوانِ چینی همراه با کتابچه‌ی راهنمای Lonely Planet پیگیر دریافت ویزه‌ی افغانستان بودند. از ایران خوش‌شان آمده بود و حالت می‌خواستند به افغانستان بروند.

به نظر می‌رسید گروهی دیگر از همسفران‌شان هم چند روز دیگر به آنها ملحق خواهند شد و علاوه بر ایران، خاطرات سفر به افغانستان را با خود به شرق دور خواهند برد.

يك هفته گذشت.

- همشهری موردی نیست، بیا خودم برات انجام می دم!
- پسرم، کافی‌نت اون ور خیابونه.
- جوون، آروم باش، عصبانی نشو.
این‌ها حرف‌هایی بود که افسر نگهبانِ سفارت می‌زد و همزمان جوان عصبانی را از در سفارت به طرف دیگر خیابان می‌راند.

متوجه نشديم که جوان از چه شاکی بود، اما خیلی سریع آرامش به فضای خارجیِ سفارت بازگشت.

وارد بخش ویزه‌ی سفارت شديم. به مسئول بخش ویزه گفتيم که به دنبال ویزه‌هایمان آمده‌ايم. اسم‌مان را پرسید. گفتيم. دسته‌ی بزرگی از پاسپورت‌های ایرانی را از کشوی میز در آورد و دانه‌دانه همه را چک کرد و پاسپورت‌های ما را پیدا کرد. ویزه‌ها استیکر بودند و در صفحه‌ای از پاسپورت چسبانده شده بودند.

سفارت افغانستان هم مثل سفارت تایوان نماینده‌ی گروه را قبول دارد و ویزه‌ی بقیه را به نماینده‌ی گروه تحویل می‌دهد. اگر گروهی سفر ‌می‌کنید، مى‌توانيد همه با هم برای تحویل ویزه به سفارت نروید.

خوشحالی سر صبحمان دو چندان شده بود. ويزاها آماده‌بود و حالا بايد بليط هواپيما مى‌خريديم.

همان روز بود كه چمدان‌ها بسته شدند. خروجی‌ها پرداخت شدند. بلیط‌ها را اینترنتی خریدیم. این شیوه البته هم وجه مثبت دارد و هم وجه منفی. مثبتش آنجاست که قطعا هزینه کمتری نسبت به آژانس‌های مسافرتی پرداخت کرده‌ایم و منفی‌اش اینجاست که اگر بخواهی سراغ ارز مسافرتی بروی حتما می‌بایست دفتر فروش ایرلاینی را پیدا کنی که بلیط را از روی سایتش خریده‌ای و بعد درخواست کنی تا مهر تایید بر روی بلیطت بزنند! چرا که در غیراینصورت مدارکت برای خرید ٣٠٠ دلار ارز مسافرتی ناقص خواهند بود.

برای دریافت ارز مسافری پنج چيز لازم است؛ ١) خروجی؛ ٢) پاسپورت؛ ٣) ویزا؛ ٤) پول نقد (مگر اینکه در بانک مورد نظر حساب داشته باشید)؛ و ٥) بلیط مهمور به مهر آژانس مسافرتی.

همه‌ى این‌ها را به بانک ملی یا بانک ملت برديم و سراغ باجه ارزی را گرفتيم و مدارک را تحویل داديم. شما در باجه ارز دریافت نمی‌کنید. با پرداخت ٩٨٠ هزار تومان حواله‌ى تحویل ٣٠٠ دلار را دریافت می‌کنید. پس از ورود به فرودگاه، دریافت کارت پرواز و چک پاسپورت وارد سالن انتظار می‌شوید. سراغ محل تحویل ارز یا بانک‌های شعبه فرودگاه را بگیرید. ٣٠٠ دلار را در عرض ٥ دقیقه تحویل بگیرید.

سلام کابل جان
بالاخره هزار توی به ظاهر بی پایان، پایان یافت. ما به آخر همه صف‌های انتظار رسیدیم. چمدان‌ها را تحویل دادیم. از گیت‌ها رد شدیم. کارت پرواز گرفتیم و در مواجه نگاه‌های پرسان همسفرانمان در صندلی هامان مستقر شده‌ایم.

آماده‌ایم تا با همه مجهول‌های ذهن خودمان و دیگران درباره سرزمین عجیب و غریبی که فقط از لنز دوربین رسانه‌ها و کتاب‌های ترجمه شده می‌شناختیم پایان دهیم و به فکت‌های دست اول و دیتای بدون فیلتر دست پیدا کنیم.

اگر مى‌خواهيد در اين سفر همراه ما شويد، آدرس تلگرام‌مان اين‌جاست.
https://telegram.me/TripKN2

‎*و در توئيتر و اينستاگرام*
https://twitter.com/TripKN2
instagram.com/p/BLwy28jhY-K

ممنون كه ما را خوانديد! و خوشحاليم اگر هم‌سفر ما در كابل شويد. 
 ·  Translate
39
4
Baran Ahmadi's profile photoHusaen Alkozay's profile photoRoya Z.'s profile photoJamile Vatankhah's profile photo
7 comments
 
سلام، با پاسپورت غیر ایرانی هم همینقدر دردسر داره؟ یا میشه مستقیم اومد؟ 
 ·  Translate
Add a comment...

علی عبدی

Shared publicly  - 
 
پنج بند از این دو هفته— مخصوصاً اگر قصد سفر به کابل را دارید
------------------

۱- سلام و احوال‌پرسیِ افغان‌ها مثل ایرانی‌ها کِش‌دار است؛ حتی کش‌دارتر. اگر کسی را در خیابان دیدید یا با کسی پشت تلفن حرف زدید یا از جلوی دکانی رد شدید و خواستید گپ بزنید، قسمت قابل توجهی از آن دقیقه‌ی اول به چاق‌سلامتی می‌گذرد. «سلام لالا جانِ قند!‌ بِخَیر اَستین؟ جان‌تان جور است؟ خَیراتی. زندَه باشین! بِخَیر آمدین؟ مهربانی. چای و نان تَیار است. بفرمایید!» اما - و دو ماه طول کشیده تا این اما را یاد گرفته‌ام - اما هر اندازه که سلام و احوال‌پرسی ایشان طولانی و دل‌نشین و گوش‌نواز است، خداحافظی‌شان از جنس دیگری است. پیش‌تر فکر می‌کردم شاید حرف بدی می‌زنم یا رفتار نامحترمانه‌ای دارم که آدم‌ها گوشیِ تلفن را یک‌دفعه و بی‌مقدمه رویم قطع می‌کنند یا بدون خداحافظی به سوی دیگری می‌روند. کم‌کم اما یاد گرفتم که برخلاف سلام و علیک که آدابِ مخصوصِ خودش را دارد، خداحافظی در یک لحظه اتفاق می‌افتد. یک آن. مثل برق! گاهی حتی حین گفت‌وگوی تلفنی متوجه نمی‌شوید که طرف گفت‌وگوی‌تان در آن طرفِ خط خداحافظی کرده‌است. مسأله‌ی اصلیِ گفت‌وگو که تمام شد، باید مکالمه را پایان‌یافته تلقی کنید. گپ‌هایی مثل «خب ببخشید مزاحم‌تان شدم» یا «تشکر که تماس گرفتید» یا «زنده‌باشید خواهش می‌کنم اختیار دارید» جای پررنگی در پایان گفت‌وگوها ندارد. اگر صدایی از آن طرفِ خط نیامد، یعنی رفیق‌تان حرف اصلی را زده و رفته سراغ زندگی‌اش! ساده و صمیمی و خودمانی!

۲- بین جمعیت قابل توجهی از ایرانی‌ها رسم است که وقتی دو مرد همدیگر را می‌بینند، دست می‌دهند و دو یا سه بار روی همدیگر را می‌بوسند. حتماً برای‌تان پیش آمده که قصد کرده‌اید سه بار روی طرف مقابل را ببوسید اما طرف به دو بار بوسیدن عادت دارد و موقع آن بوسه‌ی سوم ناهماهنگی پیش می‌آید و گاه این‌طور رفع و رجوع می‌شود که «ما ایرانی‌ها سه بار می‌بوسیم» یا «در خانواده‌ی ما رسم است» یا نه اصلا «ماچ سومی رو هم بده دیگه حالا!» در کابل اما وقتی دو مرد همدیگر را می‌بینند اگر نسبت به همدیگر غریبه باشند معمولاً فقط دست می‌دهند. اما اگر صمیمی‌تر باشند دستِ راست را می‌برند پشتِ گودیِ کمرِ طرفِ مقابل و سمتِ راستِ صورت‌ را به سمتِ راستِ صورتِ طرفِ مقابل می‌چسبانند. چند ثانیه در همان وضعیت می‌مانند و بعد دست‌ها را از گودیِ کمر برمی‌دارند و صورت‌ها را عقب می‌برند و تمام! همان یک بار است و اصلا آمادگیِ دو یا سه بار بوسیده‌شدن را ندارند. اگر بخواهید ادامه دهید و آن طرف را هم بچسبانید، ممکن است فکر کنند مشاعرتان را از دست داده‌اید!

۳- اگر با کسی سلام و احوال‌پرسی کردید و ایشان در همان چند کلمه‌ای اول گفت «قربانِ تو»، اصلاً از آن «قربان تو» سرسری نگذرید. در آن «قربانِ تو» دست کم سه نکته‌ی نغز نهفته است: اول این‌که طرفِ صحبتِ شما فهمیده که حضرتعالی ایرانی هستید. افغان‌ها «قربانِ تو» نمی‌گویند اما وقتی با یک ایرانی گپ می‌زنند به خاطرِ مهمان‌نوازی و نزدیکی و این که نشان بدهند ملیتِ شما را فهمیده‌اند می‌گویند «قربانِ تو». دوم این که با همین عبارتِ دوکلمه‌ای دارند به شما می‌گویند که خودشان هم سال‌ها ایران بوده‌اند. کافی است بعد از این که «قربان تو» را شنیدید، از ایشان بپرسید چند سال در کدام شهر ایران زندگی کرده‌اند تا برای‌تان بگویند ده سال اصفهان بوده‌اند یا پانزده سال تهران یا بیست سال مشهد! اسم همه‌ی محله‌هایی که در آن‌جا کار کرده‌اند را به یاد دارند و اگر فرصت گفت‌وگو باشد نام تک‌تک‌شان را با هیجانِ قابل مشاهده‌ای می‌برند. و سوم این که با گفتنِ همین «قربانِ تو» نشان می‌دهند که می‌توانند به فارسی تهرانی (ایرانی؟) هم حرف بزنند. «قربانِ تو» معمولاً با «آره» (با تأکید روی «ر») و «حاجی» و «ای بابا» همراه می‌شود؛ عبارت‌هایی که دست کم در کابل رایج نیست. پس اگر آمدید کابل و کسی در همان اولِ صحبت به شما گفت «آره حاجی! قربانِ تو!»، خودتان پیش‌دستی کنید و بگویید «بله بله ایرانی هستم و می‌دانم که شما می‌دانی که من ایرانی هستم و البته خبر دارم که شما هم سال‌ها در ایران زندگی کرده‌ای و البته می‌توانی به زبان فارسی ایرانی هم گپ بزنی لالا!»

۴- خرید وسایل خانه یکی دو روز پیش تمام شد. یک ماراتونِ طولانی و درس‌آموز بود. یاد گرفتم که چیزهایی مثل مبل و تخت‌خواب، هنوز جزو وسایل زندگی یک شهروندِ عادیِ کابل نیست. یادم است وقتی رفته‌بودم تخت‌خواب بخرم، دکان‌دارها برایم آرزوی خوش‌بختی می‌کردند. قصه این بود که خریدِ تخت‌خواب معمولاً برای نوداماد و نوعروس است و یک مرد مجرد لزوماً تخت‌خواب - آن هم دو نفره - نمی‌خرد! اغلب تخت‌خواب‌هایی که در کابل می‌فروشند، یک تاج بزرگ دارد و با میز و صندلی‌های رنگارنگ می‌آید و معلوم است که برای یک موقعیتِ خاص تهیه شده‌اند. مبل هم آن‌طور که مثلاً برای یک شهروندِ طبقه‌ی متوسط تهران‌نشین معمول است، در کابل معمول نیست. زیاد پیش می‌آید که مهمانیِ یک رفیق بروی، روی زمین بنشینی، سر سفره غذا بخوری و شب هم همان‌جا با یک بالشت زیر سر بخوابی. هر چه در انتخابِ مبل و تخت‌خواب محدودیت وجود دارد، تنوع قالی و قالیچه و گلیم و زیرانداز هوش از سر آدم می‌برد. کابل (و لابد خیلی دیگر از شهرهای افغانستان) مخزنِ طرح‌های چشم‌نواز و نفس‌گیرِ قالی است. بعضی از دکان‌‌دارها - اگر بدانند خریدار هستی - تو را به پشت مغازه می‌برند و دنیایی از طرح و نقش و رنگ و اندازه و بو را نشان‌ت می‌دهند که باور کردنی نیست. با سرمایه‌ی محدودی که داشتم سعی کرده‌ام خانه را با طرح‌های چشم‌نواز پر کنم و چند روزی است که می‌توانم بنویسم به کمک آدم‌های دریادلی که این‌جا هستند خانه بالاخره جور شده‌است. از ژنراتور برق و پمپ آب و بویلر و اینترنت تا میز و صندلی و لامپ و وسایل آشپزخانه. اولین مهمان‌هایی که همت کرده‌اند و به سفارت افغانستان در ایران رفته‌اند، در چند روز آینده به کابل می‌آیند. امیدوارم از روند گرفتنِ ویزا و نیز خاطره‌شان در کابل و این خانه بنویسند تا اگر رغبت به آمدن دارید، مشتاق‌تر شوید.

۵- در این سی روز مهمان‌های افغانِ زیادی به خانه‌ام - که البته خانه‌ی خودشان است - آمده‌اند. ترانه‌های زیادی را با ایشان گوش کرده‌ام و با خواننده‌های پرشماری که پیش از این نمی‌شناختم آشنا شده‌ام. بر خلاف بسیاری از ایرانی‌ها که اگر از ایشان درباره‌ی خواننده‌های فارسی‌زبان بپرسی تنها با خواننده‌های ایرانی آشنا هستند، حافظه‌ی جمعیِ افغان‌ها در موسیقی گسترده‌تر و غنی‌تر و فرامرزی‌تر است. افغان‌های جوانی که دیده‌ام - اغلب هزاره و تاجیک - نه فقط خواننده‌های قدیمی و جدیدِ ایرانی را می‌شناسند و ترانه‌های ایشان را از بر هستند، که خواننده‌های افغانستانی و تاجیکستانی و هندی و پاکستانی را هم دنبال می‌کنند و خواندنِ دسته‌جمعیِ ترانه‌های غیر-افغانستانی برای ایشان عادی است. گاهی - موقعِ خواندنِ ترانه‌های ایرانی که من از بر نیستم - به نظرم می‌رسد که آن‌ها به ایران نزدیک‌ترند تا من. یکی از مشاهده‌های جالب، قصه‌ی سرود «یارِ دبستانیِ من» است. ما این سرود را در ایران در جنبش دانشجویی و موقع تظاهرات و تجمع‌ها می‌خواندیم و در روزهای جنبش سبز هم امکانِ هم‌خوانیِ جمعی آن در خیابان وجود داشت. چند باری که دوستانِ افغان پیشنهاد دادند این سرود را باهم بخوانیم، به نظرم غریب آمد. متوجه نمی‌شدم که ارتباط این سرود با جمع‌مان چیست. کم‌کم اما فهمیدم بسیاری از افغان‌هایی که به ایران مهاجرت کرده‌اند و در این سال‌ها به افغانستان برگشته‌اند، این سرود را از حفظ‌اند و با آن خاطره دارند؛ اما نه به خاطر شرکت در تجمع و تظاهرات. سرود «یار دبستانی من» یکی از سرودهایی بوده‌ که خواندن‌ِ دسته‌جمعیِ آن برای افغان‌های مهاجر در ایران حکمِ امید به آینده، هم‌بستگی و تحملِ شرایطِ نه‌چندان آسانِ زندگی را در آن سال‌ها داشته است.

------------------------------------
پی‌نوشت: امروز در افغانستان روز معلم بود. خبر نداشتم. از در کلاس که وارد شدم دیدم دانشجوهایم هول شدند و چیزهایی را زیر میز قایم کردند. خودم را به ندیدن زدم که اگر برنامه‌ای دارند به هم نخورد. خبر نداشتم چه روز و مناسبتی است. از کلاس بیرون رفتم و برگشتم. دیدم هفت نفری دارند بادکنک باد می‌کنند! پرسیدم چه خبر است؟ گفتند که «روز شماست استاد! مبارک است!» خیلی خیلی شرمنده‌ام کردند. به تک‌تک‌شان افتخار می‌کنم. اگر تنها یک دلیل برای ماندن در افغانستان در سال‌های آینده و برنگشتن به امریکا باشد، چشم‌های پرامید و خنده‌های نجیبانه‌ی همین بچه‌هاست.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
92
5
mojtaba hemati far's profile photoBaran Ahmadi's profile photoعلی عبدی's profile photoمیرافغان شیرزاد's profile photo
9 comments
 
جمع تان جمع غم تان کم
 ·  Translate
Add a comment...
Story
Introduction
student.
Education
  • Yale University
    PhD Anthropology, 2011 - present
  • Central European University
    MA Gender Studies, 2009 - 2011
  • Sharif University of Technology
    B.Sc. Mechanical Engineering, 2004 - 2009
Basic Information
Gender
Decline to State
Work
Occupation
dismantling the order
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
New Haven
Contact Information
Home
Email