Profile

Cover photo
‫علی عبدی‬‎
Attends Yale University
Lives in New Haven
19,264 followers|5,722,630 views
AboutPosts

Stream

 

یکی از کشته‌شده‌های حمله‌ی پریروز، سمیع‌الله سروری است. سمیع‌الله، دانش‌آموخته‌ی انستیتوی ملی موسیقی افغانستان بود. سه‌شنبه وارد دانشگاه امریکایی کابل شده‌بود و چهارشنبه‌ای که گذشت تنها دومین روز کلاس‌ش بود. از ثانیه‌ی ۲۱ این ویدئو می‌توانید او را ببینید که دو سال پیش در جشنواره‌‌ای در کابل با کنسرت گروه سفر می‌نوازد. سمیع‌الله بزرگ‌شده‌ی کابل بود و به خاطر استعداد و هوش سرشاری که داشت، موفق شده‌بود بورسیه‌ی کامل تحصیلی از دانشگاه بگیرد. سری به صفحه‌ی فیس‌بوک‌ش زدم. این آخرین استاتوس‌ش است که هفته‌ی پیش نوشته:

Motivation is what gets me started and commitment is what keeps me going. Looking forward to being helpful

ما کمتر قصه‌ی سمیع‌الله‌های با انگیزه و با تعهد و امیدوار را می‌شنویم که جان‌شان این‌قدر راحت از دست می‌رود.

روح‌ش شاد.
 ·  Translate
76
5
samane hazara's profile photorasool azizi's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photo
3 comments
 
چه اجراي زيبايي، يادش گرامي
 ·  Translate
Add a comment...
 
دولتِ نامستقر

ویزایم هفت روز دیگر باطل می‌شد. سفارت افغانستان در دوبی ویزای توریستی یک ماهه صادر کرده‌بود. باید کاری می‌کردم.

با یک هنرمند ایرانیِ کاردرستِ ساکنِ کابل دوست بودم. او یک آقایی را در ارگ ریاست‌جمهوری می‌شناخت به نام محمد محمدی*. پیش‌تر هم نام آقای محمدی را از بی‌بی‌سی فارسی شنیده‌بودم. هنرمندِ کاردرست از آقای محمدی پرسیده‌بود آیا امکان تبدیل ویزای توریستی به ویزای کاری وجود دارد؟ آقای محمدی گفته‌بود نه، اما شماره‌ تلفنِ آقای توان‌مند، مدیرکل بخش تشریفات وزارت امورخارجه را به هنرمندِ کاردرست داده‌بود تا به دستِ من برساند. به آقای توان‌مند زنگ زدم. گفتم از طرف آقای محمدی زنگ می‌زنم و قصه را شرح دادم. آقای توان‌مند گفت بلند شوم بروم وزارت امورخارجه. رفتم آن‌جا و برای ایشان توضیح مفصل‌تری دادم که در دو دانشگاه مشغول به کار شده‌ام و می‌خواهم ویزای توریستی‌ام را به ویزای کاری تبدیل کنم. آقای توان‌مند در پاسخ گفت که بدون ترک افغانستان و درخواست مجدد، امکان تبدیل ویزا نیست اما پیش از سفر باید از طرف آن دو دانشگاهی که در آن‌ها مشغول به کار شده‌ام دعوت‌نامه داشته‌باشم و دعوت‌نامه‌ها را به تأیید وزارت کار و امور اجتماعی برسانم. ایشان گفت که در وزارت کار سراغ آقای خوش‌سیما مدیرکل امور اتباع خارجی را بگیرم. تشکر کردم و آمدم بیرون. باید از دو دانشگاه دعوت‌نامه می‌گرفتم. رفتم دانشگاه اول. گفتند که چون قرارداد ما با شما پاره‌وقت است نمی‌توانیم برای‌تان دعوت‌نامه صادر کنیم. رفتم دانشگاه دوم. منت گذاشتند و دعوت‌نامه را صادر کردند. دعوت‌نامه را به وزارت کار و امور اجتماعی بردم. گفتم با آقای خوش‌سیما مدیرکل امور اتباع خارجی کار دارم. گفتند این‌جا فردی به نام خوش‌سیما نداریم. گفتم مطمئن‌اید؟ گفتند بله و اضافه کردند شاید دنبال آن خوش‌سیمایی هستی که مدیرکل اداره‌ی امور بَشَری است. گفتم نمی‌دانم اما آدرس‌ آن اداره کجاست؟ گفتند آن طرف شهر است. تشکر کردم و رفتم آن طرف شهر. پرسیدم این‌جا آقایی به نام خوش‌‌سیما دارید؟ گفتند بله مدیر کل است، کارت چیست؟ گفتم من از طرف آقای توان‌مند می‌آیم. آغوش گشودند و من را به اتاق آقای خوش‌سیما راهنمایی کردند. وارد که شدم گفتم ببخشید نمی‌دانم شما همان آقای خوش‌‌سیما هستید یا نه، اما آقای توان‌مند من را این‌جا فرستاده‌اند. آقای خوش‌سیما خوش‌آمد گفت و یاد دوران دانشگاه کرد که با آقای توان‌مند هم‌کلاسی بوده‌اند. قصه‌ی ویزا را برای ایشان تعریف کردم. با خوش‌رويى توضیح داد که باید دعوت‌نامه‌ای که از دانشگاه گرفته‌ام را به وزارت کار ببرم تا پای نامه را مهر بزنند. گفتم ولی من الان از وزارت کار می‌آیم و آن‌جا خبری نبود. گفت برگرد وزارت کار و سراغ آقای دشوارپسند مدیر کل امور مربوط به مهاجران را بگیر. خودم هم الآن به ایشان زنگ می‌زنم که کارت را راه بیاندازد. از اداره‌ی امور بشری بیرون آمدم و دوباره رفتم آن طرف شهر، وزارت کار. سراغ آقای دشوارپسند را گرفتم. گفتم از طرف آقای خوش‌سیما می‌آیم. گفتند آقای دشوارپسند جلسه دارند و یک ساعت دیگر خلاص می‌شوند. اجازه گرفتم در همان دفتر بمانم تا کار ایشان تمام شود. با روی باز پذیرفتند و چای و میوه مهمانم کردند. جلسه‌ی آقای دشوارپسند تمام شد و خدمت ایشان رسیدم. قصه را شرح دادم. آقای دشوارپسند با صبر و حوصله توضيح داد كه مسأله به وزارت كار مربوط نيست و باید به اداره‌ی امور بشری بروم. گفتم اما من همین یک ساعت پیش از اداره‌ی امور بشری آمده‌ام و خدمت آقای خوش‌سیما بودم و ایشان شما را معرفی کردند. گفت که آقای خوش‌سیما اشتباه کرده و مثل همیشه به حرف‌های ایشان خوب گوش نداده وگرنه من را پیش ایشان نمی‌فرستاد. گفتم حالا چه کنم؟ گفت برگرد پیش آقای خوش‌سیما و از ایشان سراغ آقای خوش‌سفر را بگیر. آقاى خوش‌سفر مسئول امور مربوط به مهاجران متقاضی کار است و کارت را راه می‌اندازد. دوباره آمدم این طرف شهر و از آقای خوش‌سیما پیگیر آقای خوش‌سفر شدم. آقای خوش‌سیما گفت آقای خوش‌سفر رفته مأموریت و تا یکشنبه برنمی‌گردد. گفتم ولی ویزای من چند روز دیگر باطل می‌شود. گفت مسأله‌ای نیست و امکان تمدید ویزای توریستی وجود دارد. گفتم چه‌طور؟ گفت برو وزارت اطلاعات و فرهنگ و سراغ آقای کاردان مدیر کل بخش توریسم را بگیر. ایشان کارت را راه می‌اندازد. تشکر کردم و از اداره‌ی امور بشری بیرون آمدم و رفتم وزارت فرهنگ. سراغ آقای کاردان را گرفتم. گفتند ایشان از وزارت فرهنگ به جای دیگری منتقل شده‌ و دیگر در بخش توریسم نیستند. گفتم چه کنم؟ گفتند برو پیش آقای خیرخواه در افغان‌تور نزدیک گالری ملی.

دیگر خسته شده بودم. رفتم جایی که آدرس داده‌بودند. یک نگهبان جوان دم در نشسته‌بود چای می‌خورد. گفتم لالا جان! گفت بفرما! گفتم یک هنرمند کاردرست من را به آقای محمدی در ارگ معرفی کرد و از طریق ایشان به آقای توان‌مند در وزارت امورخارجه معرفی شدم و ایشان من را پیش آقای خوش‌سیما فرستاد و از آن‌جا رفتم پیش آقای دشوارپسند و بعد فهمیدم باید آقای خوش‌سفر را می‌دیدم که گویا ایشان رفته‌ مسافرت و آقای کاردان هم نبود که کارم را راه بیاندازد. این‌جا آقای خیرخواه دارید؟… گفت خیرخواه که نداریم اما کارت چیست؟ گفتم می‌خواهم ویزای توریستی‌ام را یک ماه تمدید کنم. گفت این که کاری ندارد. کپی پاسپورت و یک عکس می‌خواهد؛ ویزایت فردا حاضر است.

ویزای توریستی‌ام با راهنماییِ نگهبان جوانی که دم در نشسته‌بود یک ماه تمدید شد. برای گرفتن ویزای کاری باید یک آخرِ هفته بروم دوبی و برگردم.

———————————————

مهمان‌نوازی، احترام، خوش‌خلقی و خوش‌صبحتیِ آدم‌هایی که در وزارت‌خانه‌های مختلف دیدم و تلاش صادقانه‌اى كه براى حل مسئله كردند شوق‌آفرین بود؛ آن هم براى یک ایرانى-- هر چند نوپا بودنِ دولت در افغانستان و تازگیِ روندهای بروکراتیک، ممکن است باعث سرگردانی آدم‌ها شود. دسترسی «خارجی‌ها» به ارگ رياست‌جمهورى و مدیرکل و معاون وزارت‌خانه‌ها - متأسفانه - آسان‌تر از دسترسی شهروندان افغانستان به ایشان است. این دسترسی ممکن است گاهی برای خارجی‌هایی که در افغانستان کار می‌کنند توهم‌آفرین باشد؛ مخصوصاً آن‌ها که از غرب آمده‌اند. امیدوارم با سر و سامان گرفتن نظام اداری و دولتی و قانون‌مندتر شدنِ روندها در افغانستان، خیر عموم شهروندان این کشور بیش از گذشته لحاظ شود.

(*اسامى مستعار است.)
 ·  Translate
89
hussain sanee's profile photo
 
خدا قوت.
 ·  Translate
Add a comment...
 
برکت حبیب‌الله

in order to read the story in English, please scroll down

سه روز پیش که قصه‌ی حبیب‌الله را نوشتم و از شما آدم‌های خوب دنیا دعوت کردم او را به زندگی برگردانیم، فکر نمی‌کردم در کمتر از یک ساعت مبلغ مورد نیاز فراهم شود. حجم خیرخواهی و نیک‌دلی‌ و انرژی مثبت‌تان، زندگی‌بخش بود. یک نفر پیشنهاد کرد که به تنهایی همه‌ی پول را بپردازد. چند نفر در کانادا و سوئد پیام فرستادند که می‌توانند به حبیب‌الله کمک کنند تا بعد از دوره‌ی لیسانس برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور برود. چند نفر دیگر پا پیش گذاشتند که هر ماه مبلغی را برای چند دانش‌جوی افغانستانی هزینه کنند. حتی چند تا از روزنامه‌های افغانستان تماس گرفته‌اند و می‌خواهند با حبیب‌الله گفت‌وگو کنند تا با شرح آن‌چه که برای او پیش آمد جلوی اتفاق‌های مشابه را در آینده بگیرند.

حجم پیام‌های پرمهر آدم‌های خوب دنیا برای یک جوان افغانستانی که او را از نزدیک نمی‌شناسند شوق‌آفرین بود. خاطر اعتمادی که به من کردید ممنونم. این اعتمادِ جمعی یک سرمایه است و برای من مسئولیت می‌‌آورد. با افتخار تلاش می‌کنم مسئولیت‌م را با مراقبت و دقت و صحت به شکلی ایفا کنم که این سرمایه برای هم‌دلی‌های بعدی بیشتر و عمیق‌تر شود.

در این سه روز به کمکِ چهارصد و پنجاه نفر که هر کدام بین ۱۰ تا ۱۰۰ دلار در این فعالیت جمعی شریک شدند، کمی بیشتر از سیزده‌هزار دلار جمع شده‌است. سه هزار و پانصد دلار از آن طبق قرار قبلی به حبیب‌الله می‌رسد. حبیب‌الله متعهد شده که در قبال آن، برای یک سال به طور رایگان به آن دسته از دانش‌‌آموزان افغانستانی که بضاعت مالی ندارند ریاضی درس بدهد.

شاید حکمت آن چه که برای حبیب‌الله پیش آمد همین بوده‌ که دانش‌آموزان و دانش‌جویان بیشتری به تحصیل بازگردند. امروز جمعه ۲۲ مرداد است. صفحه‌ای که برای حبیب‌الله ساخته‌ شده‌بود تا چهار هفته‌ی دیگر باز خواهد ماند. اگر خواستید در این هم‌‌دلی شریک شوید - ولو با پنج دلار - به این‌ وب‌سایت سر بزنید؛ یا اگر صلاح دانستید آن را به اطلاع دوستان‌تان برسانید:
https://goo.gl/aziKtx

کمک‌هایی که در چهار هفته‌ی آینده جمع‌آوری شود، به آن دسته از دانشجویان و دانش‌‌آموزان افغانستانی می‌رسد که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را نداشته‌اند؛ بسیاری از ایشان مانند حبیب‌الله ادم‌های با استعداد و تلاش‌گر و خیرخواهی هستند که می‌توانند سرمایه‌ی آینده‌ی افغانستان باشند.

آدم‌های بخشنده‌ی زیادی از ایران می‌خواستند مشارکت کنند اما به خاطر تحریم‌ها و محروم بودن ایران از نظام بین‌اللمی بانکی نتوانستند. حالا راهی پیدا شده‌است. اگر ایران زندگی می‌کنید، کافی است یک پیام روی فیس‌بوک (یا اینستاگرام یا تلگرام یا همین‌جا پلاس) برای من بفرستید تا برای‌تان یک شماره‌حساب بفرستم. مبلغ جمع‌آوری شده در آن حساب از طریق صرافی به دست من خواهد رسید.

من در یک ماه آینده با مؤسسه‌های آموزشی، دانشگاه‌ها، نهادهای مدنی، فعالان اجتماعی و افرادی که تجربه‌ی کار طولانی در حوزه‌ی آموزش را در افغانستان داشته‌اند مشورت می‌کنم تا بهترین راه‌های هزینه‌‌کردنِ این کمک‌ها را پیدا کنم. نحوه‌ی هزینه‌‌ی کمک‌ها را با پیگیری و دقت و ذکر جزئیات روی همین صفحه (و تلگرام و وبلاگ) به اطلاع‌تان خواهم رساند.
——————————

یادداشت زیر را حبیب‌الله نوشته؛ در همان چند ساعت اول بعد از فراخوان. روی فیس‌بوک برای من فرستاده‌بود. از او پرسیدم آیا دوست دارد آن را با دیگران نیز شریک شود؟ روی کاغذ نوشت و برایم فرستاد؛

«دقیقا همون جای که اون شب نشسته بودم نشسته ام دارم کامنت ها را میخوانم. از بس که هیجان فرا گرفته از بس که خوشحالم از جای خود بلند شده نمیتانم. بر عکس اون شب که زنده‌ گیم بر باد رفته بود نمیتانستم از جایم بلند شم.

مطمنم اگر تمام دنیا را با تمام موجوداتش روی یک پله ترازو بگذارن و خوشی های من را در پله دگر به یقین میتوانم بگم خوشی های من سنگینی میکنه.

نه ازینکه یک مقدار پول در حساب جمع شده. بخاطر خوشحالم که میبینم تا هنوز که هنوز است در گوشه گوشه این دنیا چیزی بنام شرافت وجدان انسانیت در قلب انسانها نفس میکشد.

و مهمتر خوشحالی این انسانها را که میبینم حسن نیت شان را با خود میگم که تا انسانی در این دنیا باقیست نباید نا امید بود.

با احترام
حبیب‌الله»
-----------------
Habibullah is a 21-year-old young man from Afghanistan. He quitted school, left his job and sold whatever he had to immigrate to Canada and work at a Hotel in Vancouver. The night before his flight to Dubai to pick up his visa, he realized that all the emails he had received from the Hotel, the Canadian Immigration Office, and the Visa Department are fraudulent. We want to raise $3500 to help Habibullah save his life. In return, Habibullah has committed to teaching mathematics to a group of Afghan students for free

Every one dollar beyond the $3500 goal will be given to Afghan students who cannot continue their education for financial reasons
The details of all the spendings and the latest updates will be available on the page we've created for the cause

The page can be found at: https://goo.gl/aziKtx
 ·  Translate
130
10
J Yaghoobi's profile photoMARAL GHOLAMI's profile photo
2 comments
 
خطو نگاه خخخخ
 ·  Translate
Add a comment...
 
صالون زیبایی

تابستان پارسال هم که آمده‌بودم تعداد قابل توجه «صالون‌های زیبایی» چشمم را گرفت. در بعضی از منطقه‌های کابل مثل شهر نو و قلعه‌فتح‌الله - که از محله‌های خوب شهر است - هر چند متر یک آرایشگاه است که خدماتی مثل تتوی ابرو، خط چشم و لب، کاشت مژه، ماسک صورت، کاشت ناخن، گریم عروس و غیره را - مثل هر جای دیگر دنیا - به مشتری‌ها ارائه می‌دهد. تصاویری که این آرایشگاه‌ها برای تبلیغ استفاده می‌کنند اما نسبتی با واقعیتِ پوشش و آرایش زنان در خیابان‌ها ندارد. من تا به حال به جز چند استثنا، زنی را در کابل ندیده‌ام که روسری یا چادَری نداشته باشد. حتی در رستوران‌ و کافه‌های شهر هم که امکان ورود و خروجِ آزادانه‌ فراهم نیست و هر مشتری باید از یک دروازه‌‌ی امنیتی بگذرد و کیف و لباس‌ش قبل از ورود توسط نگهبان‌های اسلحه‌به‌دست کنترل شود، به ندرت ممکن است زنی سرش را نپوشانده‌باشد يا آرايش غليظ داشته باشد. اغلب تصاویری که در سردرِ آرایشگاه‌ها استفاده می‌شود يا از زنان سفیدپوست اروپایی و امریکایی است یا بازیگران هندی و گاه ایرانی (مثل تصاویرِ با حجابِ مهناز افشار و شیلا خداداد که امسال پیداشان نکردم). نسبت به تابستان پارسال، تصویرِ زنانِ جوان و روسری‌به‌سرِ افغانستانی کم‌کم دارد روی بیلبردهای شهری می‌آید (مثلاً برای تبلیغ خدمات اینترنتی یا مؤسسه‌های آموزشی) اما «صالون‌های زیبایی» با تصویر زنان غیرافغانستانی به مردم معرفی می‌شوند. در بعضی از محله‌ها داشتنِ سابقه‌ی آرایش‌گری در ایران یکی از مواردی است که یک آرایش‌گر را به دیگری برتری می‌دهد. این یکی مالِ خانم شراره است که به جز سابقه‌ی کار در کشور همسایه، پسوند ایرانی را هم برای جذب مشتری انتخاب کرده‌؛ در قلعه‌فتح‌الله، سرک ششم. دوست داشتم مى‌توانستم وارد آرايشگاه شوم و با خانم شراره گفت‌وگو كنم. هر چه قدر كه «مرد بودن» در افغانستان امكان حركتِ آزادانه‌تر را برايم فراهم كرده، محدوديت بيشترى نيز براى حضور در فضاهاى «زنانه» پيش پايم مى‌گذارد.
 ·  Translate
140
1
Abdolkhaliq Jamali's profile photoMaryam Rahmani's profile photoBaran Ahmadi's profile photoAnahiTa M's profile photo
13 comments
 
عاااالی هستین جناب..احسنت به شما
 ·  Translate
Add a comment...
 
نزديك پل باغ عمومى و مسجد شاه‌دوشمشيره‌ است؛ جاى شلوغى در مركز كابل كه فرخنده را به خاك سپرده‌اند. به جز بازتعريف غيرت و مردانگى، شعر فروغ زير نام فرخنده نوشته‌ شده. از دو جوانِ دست‌فروش كه آن طرفِ خيابان كار مى‌كردند درباره‌ى جمله‌ى روى ديوار پرسيدم. سواد خواندن نداشتند
--

(عكس‌هاى روى اينستاگرام را معمولاً اينجا نمى‌گذارم كه پلاس شلوغ نشود.)

#كابل #افغانستان
 ·  Translate
194
5
zahra maleki's profile photo‫علی عبدی‬‎'s profile photoFereshteh Sadeghi's profile photo
8 comments
 
+علی عبدی
thank you sir...
Add a comment...
 
از روایت‌های روزانه

۱) یک گروه تئاتر افغانستانی به نام «میم» از کابل آمده تهران تا در جشنواره‌ی سالیانه‌ی تئاتر عروسکی شرکت کند. نام کارشان «شیرین» است و با استفاده از سایه روی دیوار و نوای دَمبوره، افسانه‌ی چهل‌دختران - که از قصه‌های سینه‌به‌سینه نقل‌شده‌ی قوم هزاره است - را اجرا می‌کنند. پیش از این، چند اجرای موفق در کابل داشته‌اند و چند روزی مهمان ایران هستند. اگر ساکن تهران هستید، پیشنهاد می‌کنم فردا (جمعه) یا پس‌فردا (شنبه) ساعت ۵ عصر به تالار استاد انتظامی خانه‌ی هنرمندان بروید و کارشان را ببینید. اعضای گروه هم‌چنین مشتاق هستند با رسانه‌های داخل ایران درباره‌ی پیشینه‌ی گروه، وضعیت هنرِ تئاتر در افغانستان و مبادله‌های فرهنگی دو کشور گفت‌وگو کنند. اگر از اهالی رسانه هستید و مایل به گفت‌وگو با ایشان‌اید، محبت می‌کنید خبر بدهید تا شماره‌ی مدیر گروه را برای‌تان بفرستم.

۲) یکی از دوستان افغانستانی موفق شده بورسیه‌ی تحصیل در رشته‌ی مطالعات خاورمیانه را در مقطع کارشناسی ارشد از وزارت علوم ایران بگیرد. او یکی از چند ده دانشجوی افغانستانی است که امسال موفق به اخذ بورسیه‌ شده‌اند. محل تحصیل این آدمِ خوش‌دل و باروحیه و باپشتکار، شیراز است و شنبه شب (پس‌فردا) آن‌جا می‌رسد. کسی را در شهر نمی‌شناسد و در هفت روز اول، تا زمانی که ثبت نام کند و بتواند خوابگاه یا اتاق مستقل بگیرد، نیاز به همدلیِ یک رفیق خوب دارد. آیا دوست بزرگواری از شهر شیراز این‌جا را می‌خواند که بتواند در این یک هفته میزبان این دانشجوی خوش‌صحبتِ افغانستانی شود؟ اگر امکانش برای‌تان بود لطفا یک پیام روی فیس‌بوک بگذارید تا شما را به یکدیگر وصل کنم. پیشاپیش از محبت و بزرگواری‌تان ممنونم.

۳) دیشب موقع حمله به دانشگاه امریکایی کابل با چند تا از رفقایِ مهمان‌نوازِ افغانستانی بودم و شام می‌خوردیم. خبر که آمد، نگران آدم‌هایی شدم که در دانشگاه می‌شناختم. چند بار زنگ زدم اما نتوانستم با ایشان ارتباط بگیرم. دوستانِ افغانستانی اما می‌گفتند شاید بهتر باشد این چند ساعتِ باهم‌بودن‌مان را با خواندن خبرهای انفجار تلخ نکنیم. قصه این است که انتحاری و انفجار و جنگ به بخشی از زندگی عادی شهروندان افغانستان تبدیل شده و دیگر به راحتی حساسیت برنمی‌انگیزد. شنیدنِ جمله‌ی «محله‌ی دارلامان انتحاری شده» به همان‌ اندازه عادی است که «دیشب رفته بودیم رستورانت باربکیو.» به جز آن چند نفری که مستقیماً درگیر یک انفجار هستند - مثل سربازهای اردوی ملی و خانواده‌ی زخمی و کشته‌شده‌ها - جریان زندگی اغلب مردم بدون تغییر طی می‌شود.

۴) به همین خاطر است که نشست و برخاست با مردم «عادی» افغانستان - شیریخ‌ ساز، موتروان، گِل‌کار، نانوا، شاروالی - اهمیت دارد. هر چه ارتباط بیشتری با ایشان داشته باشید و از سفره‌ی ایشان نان بخورید و آن‌ها را به خانه‌ی خود مهمان کنید، احساس امنیت بیشتری می‌کنید و سلامت روانی بهتری دارید. در مقابل، زندگی با خارجی‌ها یا افغانستانی‌‌های متعلق به طبقه‌ی الیت می‌تواند دلهره‌آور باشد. به جز نگاه بالابه‌پایینی که گاه نسبت به دیگر شهروندانِ افغان دارند، اغلب داخل یک حبابِ رسانه‌ای و ایدئولوژیک زندگی می‌کنند و قضاوت‌شان از اتفاق‌های روزانه، متأثر از موقعیت اقتصادی و اجتماعی بهترشان نسبت به بقیه‌ی مردم است. امیدوارم اگر با گروه دوم ارتباط دارم، کیفیتِ رابطه‌‌‌های دوستانه‌ام با گروه اول خوب بماند؛ آن‌ها نبض جامعه‌اند و وجدان اخلاقی‌ را بیدار نگه می‌دارند.

۵) امروز لیگ جدید فوتبال افغانستان با برگزاری یک جشن در ورزشگاه هفت‌هزاری نفری کابل آغاز شد. مراسم از چند شبکه‌ی تلویزیونی و رادیویی پخش شد و خانم آریانا سعید خواننده‌ی معروف افغان برای تماشاگرانی که چند صدنفرشان زن بودند، ترانه اجرا کرد. تماشای صورت‌ خندان تماشاگران و اشتیاقی که برای تماشای بازی داشتند - آن‌هم درست یک روز بعد از حمله‌ی انتحاری به دانشگاه - شوق‌آفرین و زندگی‌بخش است. از همین مردم یاد می‌گیرم که امیدم را به آسانی از دست ندهم. اگر دانشگاه باز شد، دوباره برای تدریس به آن‌جا خواهم رفت.

به امید خدای بخشنده و مهربان که همه چیز دست اوست.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
63
AnahiTa M's profile photoAbdolkhaliq Jamali's profile photosamane hazara's profile photo
26 comments
 
خوب وبد رو موافقم همه جا هست 
 ·  Translate
Add a comment...
 
حمله به دانشگاه

ساعت ۳ با رئیس دانشکده‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسیِ دانشگاه امریکایی کابل قرار ملاقات داشتم. قرار بود درباره‌ی امکان همکاری صحبت کنیم. جلسه حدود یک ساعت طول کشید و به خوبی پیش رفت. آن‌قدر خوب که رئیس دانشکده در انتهای جلسه گفت از همین ترم آینده می‌توانم در دانشگاه استخدام شوم و انسان‌شناسیِ جنسیت یا مطالعات مردانگی درس بدهم. قرار شد در هفته‌های آینده چند ملاقات دیگر داشته‌باشیم تا درباره‌ی مواد درسی و سیلابس‌های پیشنهادی صحبت کنیم.

از جلسه که بیرون آمدم خوشحال بودم. استخدام در دانشگاه امریکایی کابل - آن هم برای تدریس در رشته‌‌ی تخصصی که درس خوانده‌ام - هم باعث پیشرفتِ کاری‌ام می‌شد و هم به خاطر حقوق خوب، می‌توانستم کلاس‌های رایگان در سطح شهر بگذارم و با دانشجویان و دانش‌آموزانی که به خاطر مشکل مالی امکان ادامه‌ی تحصیل ندارند، همدلیِ بیشتری کنم.

ساعت ۴ بود که از دانشگاه بیرون آمدم. چند نفر از دوستان مهربان‌دل دعوت کرده‌بودند تا به رستورانی در غرب کابل برویم. حدود ساعت ۷ بود که تلفن یکی از بچه‌ها زنگ خورد. خبر رسید که به دانشگاه امریکایی کابل حمله شده‌است. چند دقیقه بعد تلفن بعدی رسید. گویا مهاجمانِ مسلح با یک ماشین به سمت دروازه‌ی اصلی حمله کرده‌بودند و حالا تلاش داشتند وارد دانشگاه شوند.

با اساتیدی که در دانشگاه می‌شناختم تماس گرفتم. تلفن هیچ کدام جواب نمی‌داد. توئیت یکی از دوستانِ نزدیک را خواندم که در دانشگاه مانده‌بود. نوشته‌بود به کمک نیاز دارند و شاید آخرین توئیتی باشد که می‌فرستد. می‌دانستم مکان‌هایی در دانشگاه تعبیه شده که در صورت حمله‌ی انتحاری، دانشجوها و اساتید بتوانند در آن مکان پناه بگیرند. اما الآن - که ساعت ده و نیم شب به وقت کابل است - هنوز از سرنوشت‌ بسیاری از ایشان خبر ندارم. امیدوارم همه‌ی کسانی که موقع حمله در دانشگاه بودند سالم باشند. از نگهبان دم در تا رئیس دانشکده‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی.

از همه‌ی رفقای افغان و ایرانی که در این چند ساعت تماس تلفنی گرفته‌اند یا روی فیس‌بوک و تلگرام پیام فرستادند تشکر می‌کنم. شرمنده‌ام کردید.

به امید خدای بزرگ که همه چیز دست اوست.
 ·  Translate
84
Parisa Afshari's profile photosamane hazara's profile photoReza Masoudi Nejad's profile photo‫میر محسن موسوی‬‎'s profile photo
5 comments
 
عجب پاقدمی داشتی :)
 ·  Translate
Add a comment...
 
پنج تا قصه از این چند روز
------------------------------

۱) پل باغ عمومی بودم و دنبال تاکسی می‌گشتم که بروم دارالامان. پل باغ عمومی یکی از منطقه‌های شلوغ کابل است و رسم شده آن‌جا که پسربچه‌های شش تا دوازده‌ساله برای راننده‌های تاکسی مسافر پیدا می‌کنند و هر وقت تاکسی پر شد ده روپیه (ده افغانی) از راننده پاداش می‌گیرند. پسربچه‌ای داد می‌زد: «دارلامان یه نفر! دارلامان!» گفتم کدام تاکسی است پسر جان؟ تاکسی جلویی را نشان داد. کنار تاکسی رسیدم و از پنجره داخل ماشین را نگاه کردم. یک آقا جلو نشسته‌بود و دو خانم عقب. تاکسی‌های کابل پنج مسافر سوار می‌کنند و به جز سه نفر عقب، دو تا هم روی صندلی کنار راننده می‌نشینند. یکی از خانم‌ها که سن بیشتری داشت اشاره کرد و گفت: «اَمی‌جا بیا بَچَه‌م.» در عقب را باز کردم که بنشینم، دیدم آن پسربچه که تاکسی را نشانم داده‌بود دارد می‌خندد. چند پسربچه‌ی دیگر هم همراه او به خنده‌ افتادند و با انگشت من را نشان می‌دادند. همراه‌شان خندیدم اما نفهمیدم قصه چیست. وارد ماشین شدم و در را بستم. راننده و مسافر جلویی بی‌معطلی روی‌شان را برگرداندند و با تعجب نگاهم کردند. پیگیر نگاه‌شان شدم. باز هم نفهمیدم قصه چیست. تا این‌که خانمی که کنارم نشسته‌بود گفت «مَه گُفتُم پشت سر بیشینه.» آن موقع بود که دوزاری‌ام افتاد. از یک مرد انتظار نداشتند صندلی عقب کنار دو خانم بنشیند. حتی راننده‌های تاکسی که آن گوشه ایستاده‌بودند هم داشتند به نابلدیِ یک آدمِ تازه‌وارد می‌خندیدند.

۲) در یکی از دانشگاه‌های کابل زبان انگلیسی درس می‌دهم. جلسه‌ی اول بود. موبایل یکی از دانشجوها زنگ زد. اجازه خواست از کلاس بیرون برود. ساعت ۷ عصر بود و هنوز نیم‌ساعت به پایان کلاس مانده‌بود. گفتم این یک بار اشکال ندارد اما لطفاً از این به بعد موبایل‌هاتان را خاموش کنید و حواس‌تان پیش درس باشد. آن دانشجو بعد از ده دقیقه برگشت. جلسه‌ی دوم شد. ساعت حول و حوش ۷ بود که موبایل همان دانشجو دوباره زنگ زد و اجازه خواست از کلاس بیرون برود. گفتم متأسفانه نمی‌شود. گفت کار ضروری دارد و نمی‌تواند در کلاس بماند. گفتم مگر قرار نشد موبایل‌هاتان را سر کلاس خاموش کنید؟ از اراده‌اش معلوم بود اصرار من فایده نمی‌کند. از کلاس بیرون رفت و ده دقیقه بعد برگشت. جلسه‌ی سوم شد و عین همان اتفاق پیش آمد. گفتم بعد از پایان کلاس بماند تا حرف بزنیم. همه که رفتند پرسیدم چه قصه‌ای است لالاجان که هر جلسه ساعت ۷ موبایل‌ت زنگ می‌زند و از کلاس بیرون می‌روی و ده دقیقه بعد برمی‌گردی؟ گفت «آلارم موبایل است استاد. ساعت ۷ بره نماز مرُم. اگه ناوخت برم قضا مِشه.» گفتم درس‌خواندن شکلی از عبادت است و آن قصه‌ی معروف پیامبر اسلام را تعریف کردم که وارد مسجدی شد و از بین دو گروهی که به عبادت و تحصیل مشغول بودند، دومی را انتخاب کرد. قرار شد بیشتر فکر کند و جلسه‌ی بعدی دوباره حرف بزنیم.

۳) ده و نیم شب بود و سوار تاکسی به سمت خانه می‌رفتم. خیابان‌های اصلی کابل ایست‌ بازرسی دارد و هر چه به نیمه‌ی شب نزدیک‌تر می‌شویم تعداد ایست‌ها و جدیت‌شان در کار بیشتر است. داشتیم از ایست بازرسی ده‌مزنگ رد می‌شدیم. مأمورهای پلیس که همه مسلح به کلاشنیکف هستند ماشین را نگه داشتند و از راننده خواستند مدارک‌ش را نشان دهد. راننده یک پسر جوان بیست و دو ساله بود و تازه تاکسی‌ران شده‌بود. گفت که مدارک‌ ماشین را همراه ندارد. مأمورها گفتند اگر مدارک همراه‌ت نباشد باید ماشین را کنار بزنی و تحویل بدهی. پسر جوان گفت که مدارک را در خانه جا گذاشته اما می‌تواند به جای آن موبایل‌ش را گرو بگذارد تا مسافرش را به مقصد برساند و برگردد. مأمور چراغ انداخت تا صندلی عقب را ببیند. پنجره را پایین آوردم و بعد از سلام احوال‌پرسی و خسته‌نباشیدهایی که یاد گرفته‌ام اعتمادساز است، گفتم که راننده پسرِ جوانِ خوش‌دلی است و اگر ممکن است این یک بار او را ببخشند. مأمور رفت مافوق‌ش را آورد. مافوق که آمد دوباره از پسر مدارک‌ش را خواست. پسر گفت که مدارک را همراه ندارد اما «دروغ نمگم. موبایل ره اینجه می‌مانم پسان پس میام.» با پسر جوان همراه شدم که قول می‌دهد از این به بعد مدارک‌ش را همراه داشته باشد. دل مافوق با اصرار بیشتر نرم شد و با سر اشاره کرد که می‌توانیم برویم. تشکر کردم و راه افتادیم. چند متر که دور شدیم از پسر پرسیدم راستی چرا مدارک‌ش را همراه ندارد؟ دست کرد توی جیب‌ و چند تا کاغذ بیرون آورد و گفت «اسناد اَمی جاست!» گفتم پس چرا نشان‌شان ندادی؟ گفت: «لایسنس ره بگیرن، دگه پس نمی‌دن. پنج‌صد روپیه درآمد مخوان.»

۴) با یکی از رفقای افغانستانی رفته‌بودم پیرن‌تنبان بخرم. دکان بزرگی بود. یکی از خیاط‌ها اندازه‌هایم را گرفته‌بود و باید پارچه انتخاب می‌کردم. مغازه‌دار و شاگردش انواع پارچه‌های پنبه‌ای، کتان و پشمی را روی میز گذاشته‌بودند. بعضی گل‌دوزی شده‌بود و بعضی دیگر ساده. پارچه‌ها را این طرف و آن طرف می‌کردم و جلوی آینه می‌گرفتم ببینم آرایشِ رنگ و طرحِ کدام‌شان جورتر است. پارچه‌ی اول به چشم‌م خوش‌آیند نیامد. به مغازه‌دار و شاگردش که آن طرف میز ایستاده‌بودند گفتم «این ره دوست ندارُم.» پارچه‌ی دوم را هم پسند نکردم و گفتم «تشکر اما این ره هم دوست ندارُم.» دیدم شاگردِ مغازه که به زحمت پانزده‌سال‌ش می‌شد دارد می‌خندد. مغازه‌دار هم خنده‌اش گرفته‌بود. پرسیدم پس برای چه می‌خندید؟ شاگرد پیش‌دستی کرد و با صدای نازک و لهجه‌ی ایرانی گفت: «شما چه‌ نازک‌نارنجی هستی!» منظور دقیق‌ش را متوجه نشدم اما این بار همه خندیدیم. قصه را از رفیق افغانستانی‌ام پرسیدم. گفت که عبارتِ «دوست ندارُم» لزوماً بهترین عبارت برای یک مرد آن هم هنگام خرید لباس و پارچه نیست و معلوم می‌کند ایران زندگی کرده‌ای و تو را از «افغانیت» می‌اندازد. پرسیدم اگر یک زن بگوید فلان چیز را دوست ندارم چه؟ گفت که اتفاقاً شکلی از دلبری است و نشان می‌دهد طرف سال‌ها ساکن ایران بوده و «باکلاس» است! قصه گذشت و چند ساعت بعد رسیدم نزدیک خانه. از جلوی یک نگهبانی رد می‌شدم. خسته‌نباشید گفتم. مرد نگهبان تعارف کرد چای بخوریم. حواسم نبود و به جای «تشکر» که در افغانستان معمول است، واژه‌های معمول ایران را به کار بردم و گفتم «مرسی! ممنون!» از پشت سر دیدم که یک آقای مهربان‌دلی دوباره صدای‌ش را نازک کرده و با چپ و راست کردن سر و شکم می‌گوید «مرسی! ممنون! مرسی! ممنون!»... تا خودِ خانه خنده‌ام بند نیامد.

۵) دنبال یک آدرس می‌گشتم. از آقایی که از آن‌جا رد می‌شد پرسیدم «ببخشید شما کوچه‌ی اشتری ره یاد دارید؟» گفت «نَمی‌فَهمُم.» سؤالم را دوباره تکرار کردم. «کوچه‌ی اشتری لالا! ایجه ره آدرس دادن.» دوباره گفت «نَمی‌فهمُم.» با خودم گفتم عجب قصه‌ای است. بیست روز شده آمده‌ام کابل و هنوز آن‌قدر استعداد نداشته‌ام که دری یاد بگیرم و بتوانم منظورم را به یک عابر برسانم و یک جمله‌ی چند کلمه‌ایِ ساده را بگویم. پرسیدم: «شما فارسی گپ می‌زنید. صحیح است؟» گفت «ها! اما نَمی‌فهمُم کوچه‌ی اشتری کجایه.» دوزاری‌ام دوباره دیر افتاده‌بود. «نَمی‌فهمُم» در فارسی دری به معنی «نمی‌دانم» است. آن آقا «می‌فهمید» چه می‌گویم اما پاسخ سؤال را «نمی‌دانست!» این چند روز دست کم دو تا عبارت دیگر هم پیدا کرده‌ام که ممکن است باعث سوء‌تفاهم شود. اول این‌که حواس‌تان باشد به کسی «بداخلاق» نگویید. «بداخلاق» در فارسی دری به افراد «هرزه» نیز گفته می‌شود. حتی اگر بگویید «چه عجب امروز خوش‌اخلاق شده‌ای» ممکن است باعث سوء‌تفاهم شود که «مگه پیش‌تر بداخلاق بودُم؟» دومی هم عبارتِ «غلط کردی!» اگر آمدید کابل و حرفی زدید و کسی به شما گفت «غلط کردید!» ناراحت نشوید. برخلاف ایران که غلط کردن بار معناییِ نامحترمانه دارد، این‌جا در کابل به معنی «اشتباه کردن» است و استفاده از آن در محاوره‌های روزمره عادی!
----------------------------

پی‌نوشت: راستی خانه‌ای که قرار است در آن زندگی کنم را پیدا کردم. فردا کار رنگ‌آمیزی و تمیزکاری‌اش تمام می‌شود. از هفته‌ی آینده باید وسایل منزل بخرم. خانه که آماده شد، بدون تعارف‌های معمول، قدم‌تان روی چشم است.

به امید خدای بزرگ.
 ·  Translate
127
3
asad d's profile photo‫شیوا محبی‬‎'s profile photo‫ارمان پارسا‬‎'s profile photo
17 comments
 
سلام
Add a comment...
 
حبیب‌الله

ده صبح بود که تلفنم زنگ خورد. حبیب‌الله بود. پسر ۲۱ ساله‌ی محجوبی که تابستان پارسال در دانشگاه کاروان با او آشنا شده‌بودم. حبیب‌الله دانشجوی سال دوم حساب‌داری بود. پسر کم‌حرف و سربه‌زیری که جز مهمان‌نوازی و لبخندهای شیرین که دانه‌های دل‌ش را نشان می‌داد از او ندیده‌بودم. چروک‌های صورت‌ و پیشانی‌اش در آغاز جوانی خبر از سخت‌گیریِ زندگی می‌داد. یادم مانده بود که برای تأمین هزینه‌ی دانشگاه عصرها در یک فروشگاه کار می‌کرد و شب‌ها زبان انگلیسی می‌خواند تا بتواند پس از پایان دوره‌ی لیسانس برای ادامه‌ی تحصیل به یکی از دانشگاه‌های خوب‌تر کابل برود. همین دیروز روی فیس‌بوک پیام فرستاده‌بود و شماره تلفنم را خواسته‌بود. نوشته‌بود کار مهمی دارد و اگر ممکن است جایی همدیگر را ببینیم. با اشتیاق پذیرفتم. دوست داشتم بعد از یک سال دوباره دست‌های زحمت‌کشیده‌اش را فشار دهم و جویای احوال‌ش شوم. قرار شد سر ظهر دیدار کنیم، رستوران هرات، جایی در مرکز کابل.

چند دقیقه دیر رسیدم. سر میز نشسته‌بود. از جایش بلند شد و دست‌ داد و خوش‌وبش کردیم. همان حس سال گذشته سراغم آمد؛ با آدم تلاش‌گر و افتاده‌ای روبه‌رو بودم که امیدش به زندگی احترام‌برانگیز بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی، از کار و بارش در این یک سال پرسیدم. بی‌مقدمه گفت که رشته‌ی حساب‌داری و کار در فروشگاه را چند ماه پیش رها کرده‌است. تعجب کردم. آن حبیب‌اللهی که من می‌شناختم آدمی نبود که درس‌ و کارش را نیمه‌کاره ول کند. فکر کردم به خاطر مشکلات مالی - مثل خیلی دیگر از جوان‌های افغانستان - نتوانسته از پس هزینه‌ی دانشگاه برآید. بیشتر پیگیر نشدم تا یک‌وقت خاطره‌ی ناخوش‌آیندی را برایش یادآوری نکنم. خودش اما بلافاصله با صدایی که هیجان داشت گفت: «تشویش نکنید آقا علی! مَه چند روز دِگَه عازم کانادا اَستُم.» فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. پرسیدم «کانادا حبیب‌الله؟» گفت: «بله آقا علی! ونکوور! آخرِ اَمی ماه مُرُم. از شما بَره تحصیل در کانادا مشوره مى‌خوايوم.»

حبیب‌الله گفت که چند ماه پیش فرم درخواست استخدام در هتل هیلتون ونکوور را پر کرده‌ و بعد از مکاتبه‌های فراوان و یک مصاحبه‌ی کتبی و پرداخت سه‌هزار و پانصد دلار که با قرض از دوست و آشنا تهیه کرده موفق شده‌ از اداره‌ی مهاجرت کانادا پذیرش بگیرد. از هتل هیلتون برایش یک دعوت‌نامه‌ی کاری فرستاده‌بودند. گفت قرار است این هفته راهی سفارت کانادا در دوبی شود تا نامه‌ی پذیرش و دعوت‌نامه را به سفارت بدهد و با صدور ویزا راهی ونکوور شود.

بی‌اندازه خوشحال شدم. حبیب‌الله تازه ۲۱ سال داشت و آن قدر پسر باجنم و تلاش‌گر و رنج‌کشیده‌ای بود که مطمئن بودم این فرصت را به آسانی از دست نمی‌دهد و گلیم‌ش را از آب بیرون می‌کشد. نگرانی اصلی‌ش درس بود و این‌که چه‌طور می‌تواند در کانادا در رشته‌هایی مثل مدیریت و حساب‌داری و اقتصاد ادامه‌ی تحصیل بدهد. گفتم جای نگرانی نیست و بعد از چند ماه که جا افتاد، دوستان خوبی در ونکوور هستند که حتماً کمک‌ش می‌کنند و راه‌وچاه را نشان‌ش می‌دهند. قرار شد به چند نفر از دوستانم در کانادا پیام بزنم و حبیب‌الله را به ایشان معرفی کنم.

چشمان حبیب‌الله برق می‌زد. با آن‌که درس را رها کرده‌بود و زندگی‌اش را فروخته‌بود تا هزینه‌ی سفر به کانادا را فراهم کند اما می‌شد شور را در تن صدایش خواند. با یک بغل امید به آینده نگاه می‌کرد. می‌گفت وقتی ونکوور برسد در چند ماه اول شاید برای صحبت به زبان انگلیسی مشکل داشته‌باشد اما «کوشش مِکنم ناامیدشان نکنُم.» گفتم جای نگرانی نیست و میزبان هم می‌داند تازه‌وارد هستی و چند هفته‌ی اول سخت‌گیری نمی‌کند. پایه‌ی حقوق‌ش در هتل هیلتون سه‌هزار دلار در ماه بود و امیدوار بود در همان چند ماه اول قرض‌هایش را بدهد و بخشی از پول را برای خانواده بفرستد. گفت در فرم مصاحبه در پاسخ به یکی از پرسش‌ها که چرا کانادا را برای ادامه‌ی زندگی انتخاب کرده‌، نوشته‌‌‌ که مهمان‌نوازیِ رئیس‌جمهور کانادا را نسبت به مهاجران خاورمیانه‌ای از تلویزیون دیده‌ و تحت تأثیر قرار گرفته‌است. گفتم «شاید اَمی جواب، طالعِ تو بوده لالا!» خندید. صورت زحمت‌کشیده‌اش نمی‌گذاشت بفهمم لپ‌هایش کِی گل می‌اندازد.

ناهار را باهم خوردیم و خداحافظی کردیم. حبیب‌الله می‌رفت که زندگی تازه‌ای را آغاز کند.

بعدازظهر شد. روی تخت دراز کشیده‌بودم که تلفنم زنگ خورد. حبیب‌الله بود. صدایش قطع و وصل می‌شد و به این طرف خط نمی‌رسید. «سلام حبیب الله! جوری برادر؟» انگار مضطرب بود و بر خلاف همیشه نمی‌توانست کلمات را شمرده‌ ادا کند. قطع کرد تا دوباره از جای بهتری زنگ بزند. چند دقیقه بعد دوباره تماس گرفت. این‌بار صدایش را می‌شنیدم. گفت «سلام علی آقا! مشکلی پیش آمده‌است. وقت دارید؟» گفتم بگو لالا. گفت اداره‌ی مهاجرت کانادا برایش ایمیل دیگری فرستاده‌ که برای تکمیل مدارک مربوط به ویزا و فرستادن آن به سفارت این کشور در دوبی، دو هزار دلار دیگر لازم دارند. حبیب‌الله گفت که در ایمیلِ اداره‌ی مهاجرت آمده که این پول را باید تا ظهر فردا به حساب بریزد تا به محض ورود او به کانادا به وی بازگردانده شود در غیر این صورت امکان صدور ویزا فراهم نیست. با حجب و حیایی که نظیرش را در کمتر آدمی سراغ داشته‌ام گفت دیگر هیچ کس را ندارد و چیزی در زندگی برایش نمانده که هزینه کند و نمی‌داند چه‌طور از پس تآمین این دو هزاردلار برآید.

من دو هزار دلار در افغانستان نداشتم که به او بدهم. چند صد دلار بیشتر در حسابم نبود و نمی‌توانستم در یک روز پول تهیه کنم. می‌فهمیدم که حبیب‌الله در وضعیت نامناسبی است و نیاز به کمک دارد. اما نمی‌دانستم چه‌کاری از دستم برمی‌آید. تلفن را که قطع کرد بیشتر فکر کردم. از هتل هیلتون دعوت‌نامه داشت و اداره‌ی مهاجرت کانادا ۲۴ ساعت به او وقت داده‌بود که دو هزار دلار دیگر به حساب بریزد… قصه‌ی عجیبی بود. چه‌طور ممکن بود اداره‌ی مهاجرت یک کشور ایمیل زده‌باشد و از یک متقاضیِ کار چنین درخواستی کند؟ آن هم دولت کانادا که تجربه‌ی زیادی در امور مربوط به مهاجران دارد و قوانین دست‌وپاگیرش قاعدتاً نباید جایی برای این ایمیل‌ها باز بگذارد. کمی نگران شدم. شماره‌ی حبیب‌الله را گرفتم. گفتم اگر ممکن است نامه‌ی اداره‌ی مهاجرت را برایم ایمیل کند. شاید چیزی در نامه آمده که از چشم حبیب‌الله دور مانده‌است.

حبیب‌الله در خانه اینترنت نداشت. رفت بیرون و با موبایلِ یکی از همسایه‌ها ایمیل را برایم فوروارد کرد.

ایمیلی که برای حبیب‌الله فرستاده‌شده بود را باز کردم. چند تا پرچم کانادا سمت راست تصویر بود و چند عکس از شهرهای کانادا سمت چپ. متن نامه که با پس‌زمینه‌ی آبی فرستاده‌شده بود بیشتر از سه صفحه بود. دو خط اول را خواندم. چند تا غلط املایی داشت و به ساختار جمله‌ها نمی‌خورد از یک جای رسمی فرستاده‌شده باشد. آدرس فرستنده را نگاه کردم. از یک حساب هات‌میل فرستاده‌شده بود و ربطی به دولت کانادا نداشت. پایین‌تر آمدم. معلوم بود نامه را کسی نوشته که به زبان انگلیسی آشنا نیست یا دست کم نمی‌داند نامه‌های معمول اداری را چه‌طور می‌نویسند. واضح بود که نامه تقلبی است. زنگ زدم حبیب‌الله. سعی کردم اضطرابم را به او منتقل نکنم. پرسیدم آیا همه‌ی نامه‌هایی که تا حالا از اداره‌ی مهاجرت و هتل هیلتون دریافت کرده از همین آدرس بوده‌است؟ گفت که حساب کاربری و رمز ورود ایمیل‌‌ش را برایم می‌فرستد تا خودم بقیه‌ی نامه‌ها را ببینم. پرسید «چه شده آقا علی؟» گفتم خبرت می‌کنم.

آدرس ایمیل و رمز ورود را برایم فرستاد. وارد ایمیل‌ش شدم. اولین تماس او با «هتل هیلتون» به سه ماه پیش برمی‌گشت. فرستنده از هات‌میل استفاده کرده‌بود و یک حساب کاربری شبیه نام هتل هیلتون ساخته‌بود اما معلوم بود که تقلبی است و ربطی به هتل ندارد. ایمیل‌هایی که حبیب‌الله از اداره‌ی بیمه و اداره‌ی مهاجرت و نمایندگی هتل در ونکوور و مرکز صدور ویزا در تورنتو دریافت کرده‌بود را یکی‌یکی نگاه کردم. همه با پرچم کانادا و آرم هتل تزیین شده‌بود و گوشه‌کنارش عکس‌های باکیفیتی از کارمندان هتل را چسبانده‌بودند. هر ایمیل اطلاعات جداگانه‌ای داشت. مثلاً یکی‌شان - که به دو ماه پیش و آغاز مکاتبات حبیب‌الله برمی‌گشت - چند سؤال را به عنوان مصاحبه‌ی کاری فرستاده‌بودند. دیگری درآمدِ کارکنان هتل هیلتون را نوشته‌بود: «ظرف‌شویی: سه هزار دلار؛ تمیزکاری اتاق: چهار هزار و پانصد دلار؛ نگهبان در: پنج هزار دلار.» دیگری از حبیب‌الله خواسته‌بود هر چه سریع‌تر مبلغ هشتصددلار را برای رساندنِ یک پست دی‌اچ‌ال به سفارت کانادا در دوبی به حساب بریزد. حبیب‌‌الله همه‌ی ایمیل‌ها را در حد بضاعتی که در زبان انگلیسی‌ داشت با حوصله و احترام پاسخ داده‌بود. یک‌جا عمیقاً عذرخواهی کرده‌بود که نتوانسته مبلغ چهارصد دلاری که باید به «اداره‌ی بیمه» پرداخت کند را به موقع بپردازد. جای دیگر قول داده‌بود که از «همه‌ی توانایی، خلاقیت و تجربه‌اش» استفاده می‌کند تا کارهای هتل زمین نماند. از «عشق» خود به «کار» و «علاقه‌اش به کمک به هم‌نوعان» نوشته‌بود و «قول» داده‌بود «آدم مفیدی برای جامعه‌ی کانادا» باشد. در ایمیل‌های بعدی تصویرِ رسیدِ پول‌هایی که پرداخت کرده‌بود را دیدم. به آدرس گیرنده‌‌‌شان نگاه کردم. نام گیرنده‌ها هر بار عوض می‌شد اما بانکِ مقصد یکی بود؛ جایی در کشور «کِیپ وِرد»، جزیر‌ه‌ای در اقیانوس اطلس، غرب آفریقا.

نفسم داشت می‌گرفت. نمی‌دانستم چه‌طور باید خبر را به حبیب‌الله بدهم. تمام زندگی‌اش از دست رفته‌بود. می‌دانستم دیگر آهی در بساط ندارد که قرض‌هایش را بپردازد. دانشگاه را به امید کار و تحصیل در جایی دیگر از دنیا که مردم‌ش خبر جنگ و بمب را تنها روی صفحه‌های تلویزیونی خود می‌بینند رها کرده‌بود. آن‌هایی که حبیب‌الله از ایشان پول قرض گرفته‌بود هم وضع مالی خوبی نداشته‌اند. بعضی‌شان در عین فقر و نداری از دیگران قرض کرده‌بودند تا حبیب‌‌ِ خانواده در آغاز جوانی زمین‌گیرِ افغانستان نشود. حبیب‌‌الله قول داده‌بود پول همه‌شان را بعد از چند ماه بپردازد و خرج خانواده را بدهد و باعث افتخار شود.

دستم می‌لرزید. نمی‌دانم از سر ناراحتی بود یا خشم. ای خدای بزرگ. چه‌طور ممکن است آدم‌هایی پیدا شوند که از رنجِ مردمِ دردکشیده نان بخورند؟ چه‌‌قدر آدم‌ها می‌توانند بی‌شرف باشند که پاسخ‌های محترمانه و صادقانه‌ی یک جوان افغانستانی را بخوانند و بی‌شرمانه به دزدی ادامه بدهند؟ چه‌طور آدم‌ها تا این‌اندازه بی‌وجدان شده‌اند که امیدِ یک آدمِ ساده‌دل با یک بغل آرزو و شور را این‌طور لجن‌مال کنند؟ نمی‌فهمند آن جوان چه‌طور دارد برای داشتن یک زندگی بهتر می‌جنگد؟ نمی‌فهمند چه‌طور باور او به انسانیت و اخلاق و زندگی را می‌کُشند؟ دنیا از کِی این‌قدر کثیف و تاریک شده‌ که دزدها به جان حبیب‌الله‌ها افتاده‌اند؟

لپ‌تاپ را بستم. حالم بد بود. مدت‌ها بود این‌طور به‌هم نریخته‌بودم. به نجابت و پشتکار حبیب‌الله فکر کردم. چه‌طور می‌توانست این خبر را طاقت بیاورد؟

شماره‌‌ی حبیب‌الله را گرفتم. برداشت. «سلام آقا علی… ببخشید شما ره در زحمت انداختُم… چیزی شده؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم. شمرده‌شمرده قصه را تعریف کردم. نمی‌دانم آن یک‌ربع چه‌طور گذشت. حبیب‌الله آن طرف تلفن چیزی نمی‌گفت. زندگی‌اش از دست رفته‌بود. در پاسخ به چیزهایی که می‌شنید ترجیح می‌داد حرفی نزند؛ یا حجب و حیا اجازه‌اش نمی‌داد ناراحتی‌ را از پشتِ کلمه‌ها بیرون بریزد. چند لحظه سکوت شد. کش‌دارتر از دفعه‌های قبل. سکوت را شکستم. گفتم نگران نباشد و راهی پیدا می‌کنیم. گفتم که خدا بزرگ است و دنیا این‌طور نمی‌ماند که بی‌وجدان‌ها بتوانند از ایمان و تلاش مردمِ پرامید سوء‌استفاده کنند. گفتم دل‌ش قرص باشد که خوبی بر بدی پیروز است، دوستی بر دروغ، مهربانی بر بددلی. گفتم که در آغاز جوانی است و زندگی پیش رو طولانی و رسم دنیا این‌طور نخواهد ماند.

حبیب‌الله اما حرف نمی‌زد. فقط گوش می‌کرد یا شاید اصلا صدای من را در آن لحظات نمی‌شنید. نمی‌دانم در فکرش چه می‌گذشت. گاه صدای آه کشیدن‌ش را می‌شنیدم که در میان «درست است آقا علی»هاش گم می‌شد. در میان سکوت و نفس‌‌‌هایی که ناآرامی‌شان از پشت تلفن هم معلوم بود گفت که نمی‌داند امشب را چه‌طور به صبح برساند. گفت نمی‌داند است مرده‌است یا زنده...

ساعت از یک نیمه‌شب گذشته‌بود. نیم‌ساعتی می‌شد که با حبیب‌الله خداحافظی کرده‌بودم. روی تخت دراز کشیده‌بودم و به سقف خیره‌بودم. احساس خفگی می‌کردم. پنجره‌ی اتاق را باز کردم تا هوا عوض شود. نسیم ملایمی روی پوست صورتم خورد. چشمانم را بستم. سعی کردم برخودم مسلط شوم. حتماً حکمتی در این اتفاق است. به اتاق برگشتم. باید راهی برای بازگرداندن حبیب‌الله به زندگی پیدا می‌کردم.

فردای آن روز حبیب‌الله را دیدم. رنگ‌پریده بود و حتی وقتی جمله‌های عادی را می‌گفت دست‌هایش می‌لرزید. دیشب را نخوابیده‌‌بود و تا صبح فکر کرده‌بود که شاید راهی جز ترک افغانستان برایش نمانده‌باشد. روی نگاه کردن به صورت پدر و مادرِ پابه‌سن‌گذاشته‌اش را نداشت. از دانشگاه و کار وامانده‌بود. کسی در زندگی برایش نمانده‌بود که به کمکِ او دوباره روی پای خود بایستد.

فکری به نظرم رسیده‌بود. با حبیب‌الله مطرح کردم. نمی‌دانست چه بگوید. گفت که اگر به زندگی برگردد، درس‌ش را در همین افغانستان تمام می‌کند و وارد بازار کار می‌شود و می‌کوشد تا به کشور و مردم‌ش خدمت کند. گفت که این معجزه را بی‌جواب نخواهد گذاشت. با جدیت و پشتکاری که در حبیب‌الله سراغ داشتم می‌دانستم عین حقیقت را می‌گوید و اگر راهی برای گرفتنِ دست‌های او باشد، آینده‌ی روشنی در انتظار اوست.
————————————

می‌خواهم از شما مردم خوب دنیا کمک بگیرم.

در آن سوی دنیا رسم است که وقتی زندگی بر کسی سخت می‌گیرد و زمین‌گیر می‌شود، دوستان‌ش قصه‌‌‌ی او را برای مردم و کاربران اینترنت شرح می‌دهند و از آدم‌های خوب دنیا کمک می‌خواهند. مثلا اگر رفیقی در شرایط خاص بود و تصادف کرد و خرج عمل‌ جراحی‌ش آن‌قدر شد که نمی‌توانست از عهده‌ی آن برآید، شرح بیماری و زندگی او را برای مردم نقل می‌کنند تا پیوندِ انسانیِ آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند به افزایش خیر جمعی‌‌ بیانجامد.

می‌خواهم از شما مردم خوب دنیا درخواست کنم که همدلی کنیم و حبیب‌الله را به زندگی برگردانیم. او سه هزار و پانصد دلار برای پرداخت قرض‌‌ها و بازگشت به دانشگاه و ایستادنِ دوباره روی پای خود نیاز دارد. حبیب‌الله در درسِ ریاضی خوب است و پیش‌تر تجربه‌ی تدریس داشته‌است. او به پیشنهاد خودش متعهد شده که اگر از این وضعیت رهایی یافت در یکی از مؤسسه‌های آموزشی کابل برای دانش‌آموزان یا دانشجویان افغانستانی که توانایی مالی پایینی دارند به شکل رایگان کلاس درسی بگذارد.

به حبیب‌الله گفتم ممکن است سه هزار و پانصد دلار جمع نشود. سرش پایین بود. نمی‌خواستم احساس شرمندگی کند. گفت که تا همین‌جا هم نمی‌داند چه‌طور شکرگزار خداوند باشد. پرسیدم اگر بیشتر از سه‌هزار و پانصد دلار جمع شد چه کنیم؟ کمی فکر کرد. سرش را بالا آورد و گفت: خرج دانشجوهایی کنید که برای درس خواندن در افغانستان نیاز به کمک مالی دارند.

من به پیشنهاد حبیب‌الله، هر یک دلاری که بیشتر از هدف‌مان جمع شود را به کمک دوستان افغانستانی به دستِ کسانی می‌رسانم که به خاطر تنگ‌دستی نتوانسته‌اند درس‌شان را در دانشگاه ادامه دهند. گزارش آن کمک‌ها را همین‌جا با ذکر جزئیات روی فیس‌بوک (و تلگرام و وبلاگ) خواهم گذاشت.

لینک صفحه‌ای را که برای حبیب‌الله ساخته‌ام و از آن طریق می‌توانید کمک کنید را در کامنت اول آورده‌ام (و این‌جا: https://goo.gl/aziKtx). اگر دویست نفر از آدم‌های خوش‌دلی که قصه‌ی حبیب‌الله را خواندند، هر کدام ده تا بیست دلار کمک کنند، به هدف‌ اول‌مان می‌رسیم.

اگر صلاح دانستید قصه‌ی حبیب‌الله را به اطلاع دوستان‌تان برسانید. آن را در تلگرام و وبلاگ هم گذاشتم تا اشتراک‌گذاری آن راحت‌تر باشد.

مطمئن هستم که خوبی بر بدی پیروز است، دوستی بر دروغ، و مهربانی بر بددلی.

با احترام
--------------------------------------

به‌روزرسانی
پولی که برای حبیب‌الله می‌خواستیم با فوران انٰرژی مثبت و هم‌گرایی آدم‌های خیرخواه در همان چند ساعت اول جمع شد. از حالا به بعد هر یک دلاری که با کمک شما و بیش از هدفِ اولیه فراهم شود به کمک آن دسته از شهروندان افغانستان می‌آید که به خاطر مشکلات مالی امکان ادامه‌ی تحصیل را ندارند. نحوه‌ی هزینه‌ی کمک‌ها را در طول یک ماه آینده با ذکر جزئیات و دقیق روی همین صفحه و تلگرام و وبلاگ به اطلاع‌تان می‌رسانم. از همه‌ی شما مردم خوب دنیا ممنونم که با عشق و مهربانی و نیک‌دلی و گشاده‌رویی‌تان این اتفاق زیبا را رقم زدید.
 ·  Translate
144
28
‫علی عبدی‬‎'s profile photoParastoo Alahyaari's profile photoAnahiTa M's profile photo
33 comments
 
👏👏👏👏
Add a comment...
 
نشانی‌ت کجاست؟

کوچه‌ها و خیابان‌های کابل لزوماً اسم و مشخصات رسمی ندارد. شهرداری کابل در بعضی از محله‌ها تابلوهایی نصب کرده‌ تا پیدا کردن نشانی راحت‌تر باشد اما زمان می‌برد که یک نابلد با اسامی غیررسمی خیابان‌ها آشنا شود. بیشتر از آن‌که نام خیابان به کمک بیاید، نام محله/منطقه مهم است؛ مثل شیرپور، ده‌افغانان، وزیراکبرخان، کارته سه، دشت برچی، کارته سخی، شهر نو و امثالهم. اغلب این نام‌ها سابقه‌ی تاریخی دارند؛ مثلا «شهر نو» و «کارته سه» و «کارته چهار» بازمانده از دوره‌ی حبیب‌الله خان و بازآرایی شهر بر اساس مذهب، قومیت و قدرت سیاسی-اقتصادی است؛ یا دارالامان، که قصر به‌جامانده از دوره‌ی امان‌الله خان است. برای پیدا کردن یک آدرس، به جز نام محله، نام یک دکان یا هتل یا بازار هم مشکل‌گشاست. مثلا ممکن است به شما گفته شود از بازار مدینه که به سمت قلعه‌فتح‌الله بیایی، خیابان سوم را به سمت راست بپیچ. اغلب خانه‌ها پلاک ندارند و یا با رنگ در شناخته می‌شوند یا با مشخصاتِ ساختمان‌ همسایه. به همین خاطر است که فرستادن بسته‌ی پستی به آدرس منزلِ یک شهروند در کابل آسان نیست؛ بسته‌های پستی و نامه‌ها اگر قرار باشد به گیرنده برسد معمولاً به آدرس یک سفارت‌خانه‌، هتل‌، دانشگاه یا مکان‌های عمومی دیگری که آدرس مشخصی دارند فرستاده می‌شود.

دیروز می‌خواستم پای پیاده از وزیراکبرخان به خانه‌ی یک رفیق در جای دیگری از شهر بروم. آدرس را پرسیدم. نوشت:

«اگه از سَرَك سيزده‌ى وزيراكبرخان بياى، پُرسان كو كه خانه‌ی [ژنرال] دوستُم كجا است. از پيش خانه‌ى دوستُم ده سَرَك شيرپور تِير شو، از اونجه كه تِير شدى، مى‌رسى ده يك چهاراهى، دور بخور راست و پيش كه بورى، يك دروازَه چوبى مى‌بينى كه يك زمان قبرستان انگليس‌ها بود. لوحه‌اش هم نصب كدگى‌است، او سَرَك ره به طرف چپ دور بخور، فكرت باشه كه مستقيم نروى. يك نانوايى اونجه است كه عكس داكتر نجيب ره زده است، نانوايى ره كه تِير كِدى، به چهارراهى ميرسى، دور بخور طرف چپ. داخل كوچه كه شدى، از پيش يك كودكستان تِير ميشى. اونجه يك تعمير كلان مى بينى كه دروازَه سبزرنگ دارَه با ديوارهاى كانكريتى محافظت ميشَه. خانَه ما روبروى امو خانَه است. زنگ ده خانَه نداريم. وقتى كه رسيدى، زنگ ده كه پايان بيايُم!»

شیرفهمانه(!) نوشته‌بود. به آسانی پیدا کردم.
----------------------------------------------------

کابل شهر دردکشیده‌ای است. این را می‌شود را در چهره‌ی آدم‌ها، خاک روی شیشه، نوشته‌های روی دیوار و چاله‌های خیابان‌‌ش دید. با همه‌ی نامردمی‌های شرق و غرب، کابل اما روی پای خود ایستاده. زخم‌خورده اما استوار. امیدوار به آینده. مردمان‌‌ش گرد مرگ را چشیده‌اند اما زندگی و امید و صلح و دوستی را با جان و دل پاس می‌‌دارند. زندگی کنار این مردم مهمان‌نواز که با یک لبخند چشمان‌شان برق می‌زند و چروک‌ پیشانی‌شان کشیده، باعث افتخار و فروتنی است. از ایشان درسِ زندگی می‌آموزم.
 ·  Translate
93
Tara tabnak's profile photoarfan arab's profile photoAsieh Abtahi's profile photoMostafa Moghadam's profile photo
8 comments
 
با ایرانی ها بد نیستند؟ من فکر می کنم اینقدر اذیت شدند ایران که همه وجودشان از نفرت ما ایرانی ها پر هست.

 ·  Translate
Add a comment...
 
حساب بانکی

امروز صبح رفتم حساب بانکی باز کنم. اولین بانکی که سر زدم بانک بین‌المللی افغانستان بود. مرد جوانِ کرواتی که آن طرف میز نشسته‌بود پاسپورتم را گرفت. پرسید برای چه کاری آمده‌ام افغانستان. گفتم برای تحقیق درسی و شاید در دانشگاه هم درس بدهم. پرسید کدام دانشگاه؟ گفتم هنوز که معلوم نیست اما آن‌جا و آن‌جا. پرسید برای چه مؤسسه‌ای کار می‌کنم. گفتم هیچ‌جا. پرسید درآمدم چه‌قدر است. گفتم نمی‌دانم قربانت گردم… این همه سؤال برای چیست؟ گفت که پاسخ به این سؤال‌ها برای افتتاح حساب لازم است. پرسید چند دلار در ماه به حسابم ریخته می‌شود. گفتم مقداری حقوق از دانشگاهم در امریکا می‌گیرم و مقداری پول هم از ایران می‌رسد اما نمی‌توانم عدد دقیق به شما بدهم. پرسید «چه موضوعی تحقیق مِکنی؟» گفتم باور بفرمایید این دیگر به شما مربوط نیست! گفت برای قسمت «سوابق کاری» نیاز است. گفتم روی فلان موضوع. گفت «بِخَیر… خوب است.» بلند شد رفت دو میز آن‌طرف‌تر با یکی که معلوم بود مقام بالادستی است مشورت کرد. اطلاعاتی را که روی کاغذ نوشته‌بود نشان داد و آمد دوباره نشست روی صندلی روبه‌روی من.

پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ گفت «ببخشید ما نَمی‌تانیم بره‌تان حساب باز کنیم. شما خارجی استید و بانک ما از هفتَه‌ پیش به ای سو بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنَه.» گفتم مگر چنین چیزی امکان دارد؟ نام شما بانک «بین‌المللی» افغانستان است. چه‌طور می‌شود برای یک خارجی حساب باز نکنید؟ گفت «ای نام بین‌المللی ره بیخی غلط نوشته‌ کردیم. بانک ما بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنَه.» با ایما و اشاره گفتم آقا جانم من که دو تا شاخ روی سرم ندارم. قصه چیست؟ گفت همین است. گفتم آخر مگر می‌شود از هفته‌ی پیش تصمیم گرفته‌باشید برای خارجی‌ها حساب باز نکنید؟ پس آن سؤال و جواب‌هایی که می‌کردی برای چه بود؟ دید کوتاه نمی‌آیم نگاهی به میز مقام بالادستی کرد و با سر نشان داد که بروم آن‌جا. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سر آن یکی میز. مقام بالادستی داشت با تلفن حرف می‌زد. صبر کردم تا تمام شود. گوشی تلفن را که گذاشت پرسیدم «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟ همکارتان گفت بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنید.» نگاهی به همکارش کرد. دوباره نگاه‌ش را آورد سمت من. گفت «ببخشید بِرادر... ایران تحریم بانکی است، ما نَمی‌تانیم بره شهروند ایران حساب باز کنیم. در اَمی ماه حساب چند ایرانی ره بستیم.» گفتم مطمئن هستید؟ از کجا دستور رسیده؟ گفت از «سازمان ملل متحد!»

اصرار فایده‌ای نداشت. آمدم بیرون. رفتم چهار تا خیابان آن‌طرف‌تر؛ «عزیزی بانک»، یکی از بانک‌هایی که در هر خیابان کابل بیلبورد تبلیغاتی دارد. وارد شدم. خلوت‌تر از قبلی بود. پاسپورت را به خانمی که مسئول امور مشتری‌ها بود دادم. پاسپورت را نگاه کرد و رفت داخل یک اتاق برای مشورت. عجب قصه‌ای شده‌بود. آن از زندگی به عنوان مهاجر ایرانی در امریکا، این از افغانستان. مصائب ایرانی بودن، جغرافیا-نشناس است.

خانم مسئول برگشت. نشست و یک فرم از کشو بیرون آورد. سرم را جلوتر آوردم تا عنوان فرم را ببینم. نوشته‌شده‌بود فرم افتتاح حساب. دلم شاد شد. این طور که معلوم بود «سازمان ملل متحد» به عزیزی‌بانک دستور نداده‌بود برای ایرانی‌ها حساب باز نکند! خانم مسئول فرم را با اطلاعاتِ پاسپورت پر کرد. آخر سر پرسید چه جور حسابی می‌خواهم؟ گفتم جاری. پرسید متوسط درآمدم چه‌قدر است؟ گفتم نمی‌دانم اما مقداری پول از امریکا و ایران می‌رسد. داشت پاسخ‌هایم را یادداشت می‌کرد یکهو انگار آسمان صاعقه بزند چشم‌هایش درشت شد و گفت که امکان فرستادنِ پول از ایران نیست و اگر قرار است از ایران پولی فرستاده‌شود نمی‌توانم در عزیزی بانک حساب باز کنم. گفتم نه نه خیال‌تان تخت! من در ایران هیچ کس و کاری ندارم! آخرین بازمانده‌ی ما در ایران در دوران نادرشاه فوت کرده‌است. کاغذی را نشانم داد که بانک مرکزی کابل از همه‌ی بانک‌های دولتی و خصوصی خواسته‌بود از مراوده‌های پولی با بانک‌های ایرانی خودداری کنند. گفتم آیا بانکی در کابل هست که از این قاعده مستثنی باشد؟ گفت بله «آرین بانک». پرسیدم چه‌طور؟ گفت چون از طرف بانک صادرات و ملی ایران حمایت می‌شود.

یک حساب در «عزیزی بانک» باز کردم و راهی «آرین بانک» شدم. پاسپورت را به دو خانم پشت میز دادم. گفتم می‌خواهم حساب باز کنم تا از ایران به این حساب پول بریزم. لبخند بلندی زدند که متأسفانه امکانش نیست. گفتم یا حضرت خضر! یعنی شما هم با بانک‌های ایرانی رابطه ندارید؟ گفتند داریم اما فقط حواله قبول می‌کنیم. گفتم خب مسأله‌ای نیست. همین‌ که شما بانک‌های ایرانی را به رسمیت می‌شناسید چند قدم از بقیه جلوترید و دم‌تان گرم است و خداوند یک در دنیا صد در آخرت اجرتان دهد. خانم سمت راستی با لهجه‌ی فارسی تهرانی پرسید «آیا مدارک‌تان برای باز کردن حساب رو همراه آوردین؟» گفتم بله پاسپورتم که دست شماست خودکار هم اگر بخواهید همین‌جا. گفت «اجازه‌ی کارتان پیش‌تان است؟» گفتم مگر اجازه‌ی کار می‌خواهد؟ گفت «بله! خارجی‌هایی که در بانک ما حساب باز می‌کنند نیاز به اجازه‌ی کار از طرف وزارت کار افغانستان دارند.» گفتم عجب صبح دل‌انگیزی شده سرکار خانم! آخر من در روز پنجمی که به کابل آمده‌ام اجازه‌ی کار از کجا پیدا کنم؟ گفت که شرمنده هستند و بدون اجازه‌ی کار و معرفی‌نامه از دانشگاه‌هایی که در آن‌ها درس می‌دهم امکان افتتاح حساب نیست.

خواستم از بانک بیرون بیایم و فکری به حال دل زار کنم، برگشتم که سؤال آخر را هم بپرسم. رو کردم به دو خانم پشت میز که «به نظرتان چه‌طور می‌شود یک ایرانی در کابل زندگی کند و جواز کار هم نداشته باشد و بتواند از ایران پول بگیرد؟» گفتند «مشکل شما همین است؟!» گفتم اصلا به همین خاطر از صبح آواره‌ی خیابان‌ها شده‌ام. گفتند «خب این که کاری ندارد! اصلا نیازی به باز کردن حساب ندارید! کافی است به یک صرافی در ایران بگویید به صرافی سرای شهزاده‌ی کابل پول بفرستد. می‌روید آن‌جا پول‌تان را می‌گیرید. اگر بخواهید می‌توانیم با چند آشنا تماس بگیریم که کارتان را زودتر راه بیاندازند.»

گفتم خدا عمر باعزت‌تان دهد! یک وقت توی زحمت نیافتید. گفتند نه. شماره‌ی یک آقایی را گرفتند. برنمی‌داشت. چند بار دیگر زنگ زدند. مثل این‌که سرِ کار نبود. گفتم لازم نیست. خودم می‌روم. آدرس سرای شهزاده را از ایشان گرفتم. زدم بیرون. بیست دقیقه بعد سرای شهزاده بودم. جمعیت زیادی جمع شده‌بود. پرسیدم قصه چیست؟ گفتند: مگر خبر نداری؟ گفتم نه بابا چه خبری! گفتند چند روز قبل در مسیر جلال‌آباد به کابل پول چند صراف توسط دزدها غارت شده. گفتم خب! گفتند صرافان کابل هم در اعتراض به بی‌کفایتی مأموران امنیتی از امروز اعتصاب کرده‌ و سرای شهزاده را بسته‌اند. گفتم ای بالام جان! حالا کی باز می‌کنند؟ گفتند به زودی… ان‌شاء‌الله!
قربون برم خدا رو. خدای عاشقا رو. رفتی و برد از این دل. درد گذشته‌ها رو.

telegram.me/AliAbdiTelegram
 ·  Translate
165
17
‫سیده‌راضیه حسینی‬‎'s profile photoreza sajadi's profile photoarfan arab's profile photo
18 comments
 
آقا داستانت مهشربود
 ·  Translate
Add a comment...
 
انفجار

ساعت ۱:۵۵ صبح. با صدای در زدن یکی از هم‌خانه‌ای‌ها از خواب بیدار می‌شوم. پنکه‌ی کنار تخت کار نمی‌کند. برق خانه رفته. صدای یکی از هم‌خانه‌ای‌هاست از پشت در. «علی بیداری؟» اطرافم را نگاه می‌کنم. تاریک است. از داخل خانه صدای همهمه می‌آید. انگار همه بیدار شده‌اند. هم‌خانه‌ای دوباره صدا می‌زند. «علی؟ حالت خوبه؟» بلند می‌شوم. لباسم را می‌پوشم. در را باز می‌کنم. «علی در کابل انفجار شده‌.» چند نفر دیگر از اتاق‌هاشان بیرون آمده‌اند و روی زمین نشسته‌اند. لپ‌تاپ یکی‌شان باز است. می‌پرسم «کجا؟ کِی؟ چی شده؟» کسی نمی‌داند. اهل خانه نگران‌اند. یکی می‌گوید ممکن است در منطقه‌ی ما باشد. من خواب بودم و متوجه نشدم اما بچه‌ها می‌گویند پنجره‌های خانه‌ی ما هم لرزیده‌. تلفن یکی از بچه‌ها مدام زنگ می‌خورد. در حال پرس و جو برای خبرگرفتن از انفجار است. می‌روم داخل اتاق تا زردآلوهای دیشب را ببرم توی یخچال بگذارم. یکی می‌گوید «نزدیک پنجره نرو! ممکنه خطر داشته باشه.» نمی‌دانم به خاطر تازه‌وارد بودنِ من به کابل است یا زندگی طولانی در این شهر کم‌کم با خودش احتیاط می‌آورد، اما وقتی یکی از هم‌خانه‌ای‌ها پرسید «تو چه‌طور حتی از خواب بیدار نشدی؟» نشستم روی زمین و به سادگی خودم خندیدم. بقیه هم خندیدند. نمی‌دانم از سر اضطراب و دلهره بود، یا از خنده‌ی من خنده به لب‌شان آمد.

برق آمد. در گوگل جست‌وجو می‌کنم «اکسپلوژن این کابل.» هنوز در خبرگزاری‌های رسمی چیزی نیامده، اما چند نفر در توئیتر از شنیده‌شدنِ صدای انفجار در تمام شهر نوشته‌اند. مثل این‌که اول برق رفته بعد انفجار شده. معلوم نیست بین رفتنِ برق و انفجار ارتباطی بوده‌باشد.

ساعت ۲:۱۰ صبح است. خوابم نمی‌برد. صدای آمبولانس در شهر می‌آید؛ حتی در محله‌ی ما که به نظر می‌رسد از محل انفجار دور بوده‌است. حدود یک ساعت از انفجار گذشته و بی‌بی‌سی فارسی خبر فوری کار کرده اما هنوز هیچ خبرگزاری حتی از «محل انفجار» خبر ندارد! نوشتن و گفتن از این‌که اگر چیزی شبیه به این در فلان کشور غربی اتفاق افتاده‌بود الان همه‌ی دوربین‌ها در محل حادثه بود دیگر تکراری و خسته‌کننده شده‌.

چند نفر در تلگرام و فیس‌بوک پیام زده‌اند و حالم را پرسیده‌اند. شرمنده می‌شوم. سعی می‌کنم به تک‌تک‌شان جواب بدهم. و به این فکر می‌کنم که کارِ رانندگان آمبولانس، آن پرستار و پزشکی که امشب در بیمارستان‌ کابل کار می‌کنند و مأموران پلیس افغانستان که این ساعت از شب در خیابان هستند تا چه اندازه سخت است. پنجره‌های خانه‌ی ما لرزیده و اهل خانه را سراسیمه کرده؛ آن آدم‌ها که به طور مستقیم با حادثه درگیرند و روز و شب را دور از اتاق‌خواب‌های خود سر می‌کنند، قهرمان‌های واقعی‌‌اند. بی هیچ کم و کاستی.

telegram.me/AliAbdi88
 ·  Translate
109
2
Tara tabnak's profile photoarfan arab's profile photo
8 comments
 
+Tara tabnak بله حرف شما هم کاملا متینه ولی باایرانیا اونجا کاری ندارن الان سه میلیون ایرانی اونجاست کارخانه داران ایران اونجا هم فعال هستن اینو از تبلیغات اجناس ایران در شبکه های افغانی میشه دید نظر شما هم درسته ایشلا درست میشه 
 ·  Translate
Add a comment...
People
In their circles
4,251 people
Work
Occupation
dismantling the order
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
New Haven
Contact Information
Home
Email
Story
Introduction
student.
Education
  • Yale University
    PhD Anthropology, 2011 - present
  • Central European University
    MA Gender Studies, 2009 - 2011
  • Sharif University of Technology
    B.Sc. Mechanical Engineering, 2004 - 2009
Basic Information
Gender
Decline to State