Shared publicly  - 
 
من سِحر نمی دانم.من فقط روح ام را که بزرگ و سنگین بود گستراندم.من سحر نمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت.پس روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود.مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم.تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.نفس هات به شماره افتاده بود.و روح من با تنفس تو می تپید.گفتم:«دوست دارم»و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکنه تو را کشته باشم؟!نکنه من مرده باشم؟!!پس چرا؟ روح ام را از روی تو برچیدم.اما تو نبودی.غیب شده بودی.گفتم که من سحر نمی دانم
Translate
6
parisa gbn's profile photoAmmar poursadegh's profile photo
Translate