Profile cover photo
Profile photo
داریوش پرست
159 followers
159 followers
About
داریوش's posts

Post has attachment
#مصلوب
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبري مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم تا نميرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
معنی آوازم این بود ته بنبست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی هارو می گفتم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن اگه روی صلیب ويرون شدم من شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم تا نميرم بی کفن
.....
Photo

Post has attachment
لطفا ايراداي شعرمو بگید ممنون
هر لحظه ی من در به در کوچه ی لیلا شده است،در هر ورق خاطره ام صحبت لیلا شده است،هر روز که سر میکنم بی رخ او ،دل من دیوانه و رسوا شده است،هر لمحه پوزه بر خاک زنم،صورتم چون سگ افتاده به دریا شده است،او درون خاک و من بیرون خاک،،لیک این فقط جسم است که اسیر دنیا شده است،لیلی من خفته در مهراب خون،قلب ماتم زای من حال تنها شده است،تو نميداني عزیز چه ها دارم درون سینه ام،چون که این فکر من است که درگیر ابهام شده است،لیلی من هرزه گردی کرد و تنهایم گذاشت،آنچنان که خون من شرب ناب شده است،من درون سایه ی شبهای تار،آنچنان ميجومش گویی کور بینا شده است ،،چشم من بارانی و تب دار ،قلب من درون قطب تنهایی یخچال شده است،،بگو شاهین تا بدانند که شعرتو ،از برای هجر و اندوه است که دیوان شده است،،،،،از کتاب عمری در به دری چاپ هفتم
Photo

Post has attachment
#هیتلر
یهود قومی که هیچ دینی را به رسمیت نميشمارد و همیشه باعث تفرقه است،،باید نابود شود مرگ بر یهودی ،،درود بر پیشوا هیتلر بزرگ که تنها کسی بود که به ارزش آریایی پی برده بود ،روحش شاد
Photo

#ایرج ميرزا
گویند مرا چو زاد مادر
<پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
<بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا برد
<تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
<الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
<بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
<تا هستم و هست دارمش دوست

#احمد شاملو
در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌ی زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزه‌ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،

هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،

بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!

ملهم از «لوک دوکن»
۱۳۲۷

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرکشم آری من ،،پر آتش ،پر تلاطم چون دریا ،،هوس نانی هست آتشم از بر پختن گندم ها بود ،،من تلاطم دارم که نبینم هرگز که نشسته غم تنهایی بر روی چهره ی غم زده ی کودک کوچک که در پی نان میجنگد ،،آری من سرکشم یاغی که فقط دوست دارم بر چهره ی مردم شهرم نباشد تلخی درد ،،،تو حال هرچه خواهی نامم،ر-شاهين

با سلام دوستان خوبم.هرکی نوار کاست قدیمی داره که عکس خواننده روش هست.سالم باشه به قیمت خوب ازش ميخرم

Post has attachment
#هلالی جغتایی
من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را؟
<گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را
چشم ناپاک بر آن چهره دریغ است، دریغ
<دیدهٔ پاک من اولیست تماشایش را
ناز می‌بارد از آن سرو سهی سر تا پا
<این چه ناز است؟ بنازم قد و بالایش را
خواهم از جامهٔ جان خلعت آن سرو روان
<تا در آغوئش کشم قامت رعنایش را
جای او دیدهٔ خونبار شد، ای اشک، برو
<هر دم از خون دل آغشته مکن جایش را
هیچ کس دل به خریداری یاری ندهد
<که به هم بر نزند حسن تو سودایش را
زان دو لب هست تمنای هلالی سخنی
<کاش، گویی که: برآرند تمنایش را
Photo

سلام دوستاي گلم امیدوارم ایام به کام باشه،،،دوستان کسانی که قصد فروش کتاب های عمومی شونو دارن.رمان تاریخ ادبیات ...به جز درسی دانشگاهی ،،،،توی این پست کامنت بزارن سر قیمت به توافق می رسیم.هر چندتا باشه خریدارم..فدای همتون بشممم عزيزاي دلم

Post has attachment
#صادق هدایت(زنده به گور)
نفسم پس میرود ، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است ، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته ، تنم خسته ،
کوفته ، شل بدون اراده در ر ختخواب افتاده ام . بازوهایم از سوزن انژ کسیون سوراخ است . رختخواب بوی
عرق و بوی تب میدهد ، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه میکنم ، ساعت ده روز
یکشنبه است . سقف اطاق را مینگرم که چراغ برق میان آن آویخته ، دور اطاق را نگاه میکنم ، کاغذ د یوار گل و
بته سرخ و پشت گلی دارد . فاصله بفاصله آن دو مرغ سیاه که جلو یکدیگر روی شاخه نشسته اند ، یکی از آنها
تکش را باز کرده مثل اینست که با دیگری گفتکو میکند . این نقش مرا از جا در میکند ، نمیدانم چرا از هر طرف که
غلت میزنم جلو چشمم است . روی میز اطاق پر از شیشه ، فتیله و جعبه دواست . بوی الکل سوخته بوی اطاق
ناخوش در هوا پراکنده است . میخواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت
میخکوب کرده ، میخواهم سیگار بکشم میل ندارم . ده دقیقه نمیگذرد ریشم را که بلند شده بود تراشیدم . آمدم در
رختواب افتادم ، در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام . به دشواری راه میرفتم ، اطاق درهم و
برهم است . من تنها هستم .
Photo
Wait while more posts are being loaded