Profile cover photo
Profile photo
About Somethings
داستانِ بعضی چیزهای مهم زندگی ما چهار نفر 👧👧👧👧
داستانِ بعضی چیزهای مهم زندگی ما چهار نفر 👧👧👧👧
About
Posts

Post has attachment

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست حتا اگر تمام شبهایش یلدا باشد
سال نو ❤ مبارک
#aboutsomthings
#Publish_your_life_story
#داستان #روزنوشت_های_من #خاطره #سال_نو_مبارک #زینب #سمانه #سحر #حدیث
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وقتی همـه جـا از غـزل مـن سخنـی هسـت
یعنی همه جا تـو، همه جا تــو، همه جا تــو

جانشین مهربانی خدا روی زمین، روزت ❤❤ مبارک
Photo
Add a comment...

Post has attachment

حدیث هستم. از آن دسته آدم‌ها که وقتی یک واژه را می‌شنوند، اول نوشتار کلمه در ذهنشان نقش می‌بندد، بعد تصویر آن! از آن دسته آدم‌ها که زیاد غصه نمی‌خورند، بیشتر فراموش می‌کنند. از آن دسته آدم‌ها که با طبیعت حالشان خوب می‌شود. از آن دسته آدم‌های آرامِ آبانی.

#about_somethings
#Publish_your_life_story

#روزنوشت#خاطره#زندگی#تجربه#حدیث#آبانی#آرام#واژه
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

سحر هستم از اون مهر ماهی های ساکت و اروم و البته گاه گاهی هم شیطون. با تکنولوژی زندگی می کنم. کارم خیلی دوست دارم و سعی می کنم بتونم توش حرفی برای گفتن داشته باشم . اکثر وقتا بداخلاقم اما خب ته دلم مهربونه :D

#about_somethings
#Publish_your_life_story
#روزنوشت#خاطره#تجربه#زندگی#سحر#تکنولوژی#شیطون#مهربون
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

من دختر اول تابستونم از نوع شرقی گرم ،صمیمی ،بلند ،تیره و صدالبته پر انرژی ،پر از زندددددگی پر از امیددددد ،رنگارنگ البته ست ،نه به خوشی دنیا زیاد دل میبندم و نه از غمش زیاد ناراحت میشم. من تنها نویسنده، داستان زندگی خودم هستم.

#about_somethings
#Publish_your_life_story

#خاطره#روزنوشت#تجربه#سمانه#زندگی#تابستون#نویسنده
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

زینب هستم. یه خردادی رنگارنگ و پر انرژی که خنده‌هام از ته دله و خوشیام همیشگی؛ و غصه هام هرقدر هم عمیق، کوتاهه و زودگذر. عاشق دوستام، کارم، گردش و سفرم؛ و ایمان دارم که بهترین شکرگزاری از خدا، لذت بردن از زندگیه

#Publish_your_life_story
#about_somethings

#روزنوشت#خاطره#زینب#خردادی#زندگی#تجربه
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

× شاید میانگین دوستی هفت هشت ساله‌‌مان، × شاید نگاهمان به موی رو به سپیدمان،
× شاید همان دیدن آیینه خودمان در دهه پنجاه سالگی عمرمان،
× شاید هم فقط قهوه‌ای که دیدارهای چندساله را در کافه قدیمیمان تازه کرد…
هر چه بود؛ «یکی بود، یکی نبودِ» داستان ما رقم خورد…
حالا وقت نوشتنشان است. داستان ما داستانِ بعضی چیزهای مهم زندگیست که گاهی از زبانِ یک خردادیِ خندانِ نارنجی دوست، می شنوید و گاهی از زبان یک تیرماهی با انرژیِ پُرخاطره و گاهی از یک مهرماهی مهربان و یک آبان ماهی آرام.

#about_somethings
#Publish_your_life_story
#روزنوشت#خاطره#زینب#سمانه#سحر#حدیث#تجربه#زندگی
Delete Comment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

صدای دیلینگ دیلینگ آویز کافه که به گوشم خورد، برگشتم سر بچه‌ها داد بزنم «الان وقته اومدنه؟»
به جای بچه ها، چهار خانم پنجاه و خورده ای ساله آمدند تو و دور یکی از میزهای نزدیک من نشستند. هیچ کس به جز ما توی کافه نبود. توی بغل یکیشان، سگ سفید گُل‌سر قرمزی خوابیده بود که صدایش می کردند عروسک.
یکهو یاد سحر افتادم، گوشی را برداشتم و شماره اش را گرفتم. هنوز حرفی نزده بودم که گفت توی ورودی کوچه ششم پشت ترافیک مانده. پرسیدم «عروسکت رو هم آوردی؟ اینجا همبازی داره ها!»
– چی میل دارید؟
سرم را که بالا می‌آورم، دختر موفرفری بانمکی را می بینم که لوگوی کوچکی از خورشیدِ سر در کافه را سنجاق کرده به بالای مانتوی کوتاه سورمه ایش. لبخند می زنم و می گویم «منتظر دوستامم تا با هم سفارش بدیم، ممنون.»
گوشی را که قطع می‌کنم، یکی از زن ها می گوید «من نمی‌دونم امروز چه دمنوشی بخورم»
بی اختیار بر می‌گردم و نگاهش می‌کنم. زنی که سفارش دمنوش می‌داد، قد بلندتری داشت و شال گردنی زرشکی بسته بود. از وقتی هم که نشست خاطره دعوای خانم و آقایی را تعریف می کرد که در اتوبوس دیده بود. یادم افتاد این اواخر هربار سمانه شروع به تعریف خاطرات اتوبوس و مترو کرده بود، پریده بودم وسط حرفش و گفته بودم الان وقته کاره!
سمانه اهل بحث کردن نبود. سریع می گفت چشم؛ ابروهای مشکی اش را می انداخت بالا. زنی که سفارش دمنوش داده عجیب شبیه اش است. حتی وقتی دارد چیزی تعریف می‌کند. زن کناریش که روسری نارنجی سرش کرده می‌خندد. نارنجی فقط اسم یکی را بخاطرم می آورد. زینب. یادم می افتد که چقدر پرتقال و پفک و لاکِ نارنجی دوست دارد. زن روسری نارنجی هر چند دقیقه یکبار سگ را از صاحبش می‌گیرد و قربان صدقه‌اش می‌رود. خاطره دعوای اتوبوس که تمام می‌شود، چیزی از کیفش درمی‌آورد و می‌گوید خودم درستش کردم! دوباره یاد زینب می افتم و کادوهایی که خودش درست می کرد.

این بار صدای دیلینگ دیلینگ آویز در کافه که می‌آید، چیزی توی دلم می ریزد. لبخند می زنم و بر می‌گردم. هر سه تایشان با هم رسیده اند. رفیق هایی که سال هاست کنارم بوده اند و دوستم داشته اند. بلند می‌شوم و تک تک بغلشان می‌کنم و می‌بوسم.
سحر می‌گوید: گفتیم سه تایی بیایم توو میخوای مارو بزنی، بتونیم دفاع کنیم، آفتاب از کدوم طرف درومده، مهربون شدی؟
یکی از زن ها بلند می گوید: – پس من کی دوربین می‌خرم؟
هر سه با صدای پایین می‌گویند: حدیث چقد شبیه توعه!
نگاهشان می کنیم. انگار که خودمانیم. فقط چند سال دورتر.

http://aboutsomthings.ir

#Publish_your_life_story
#معرفی
#خاطره
#زینب #سمانه #حدیث # سحر
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded