Profile

Cover photo
Mehrshad M. Mario
Works at Google
Attended MMU
Lives in Tehran
187,367 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

Mehrshad M. Mario

Introduce Yourself & Goals  - 
 
 
Interpreter
English _ Farsi(Persian)
If you wanted come my country(Iran) and interpreter or translator please contact me. For more information go to:
https://ir.linkedin.com/in/motarjem20interpreter
And:
http://motarjem20.roomfa.com
0098_910_14342_17
Skype:marieo29
Mehrshad(Mario)
View original post
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
Big Bazaar, Tehran Iran
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
3
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
Oh may :))))))))))
 
Ping Pong Cat
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
oh my:))
4
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
Interpreter
English _ Farsi(Persian)
If you wanted come my country(Iran) and interpreter or translator please contact me. For more information go to:
https://ir.linkedin.com/in/motarjem20interpreter
And:
http://motarjem20.roomfa.com
0098_910_14342_17
Skype:marieo29
Mehrshad(Mario)
1
1
Mehrshad M. Mario's profile photo
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
Help !!!
Dear friends, I wanted to register my idea in Silicon Valley (USA) and got investor. Please tell me, can i find governmental organization that i can trust them?!! Or all are privet company?

Regards
Mario   
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
 
"This person, this self, this me, finally, was made somewhere else. Everything had come from somewhere else, and it would all go somewhere else. I was nothing but a pathway for the person known as me."
~ Haruki Murakami, The Wind-Up Bird Chronicle
Photo : Alice and her wonderland by FotoBajki
#outlook   #scenery  
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
 
فکر کنم کلاً آدم خنده‌آوری باشم اما گاهی در شرایط ناجور حسابی خنده‌آورتر می‌شوم. مثلاً – یادم نیست برای‌تان تعریف کرده بودم یا  نه – روزی که پدرم مُرد، وارد خانه که شدم مادرم حالِ خودش نبود و دور خودش می‌گردید و می‌گفت: «اسمایل چی‌کا کردی؟! ... اسمایل چی‌کا کردی؟!...» البته نام پدرم اسمایل نبود و اسماعیل بود اما مادرم همیشه او را اسمایل صدا می‌کرد. هماندم مادرم را در آغوش کشیدم و گفتم: «مامان فکر کنم داری اشتباهی می‌گی، نباید بگی اسماعیل چی‌کا کردی، باس بگی عزراییل چی‌کا کردی!» مادر کمی خنده‌اش گرفت.

وقتی در انفرادی بودم و برای اول‌بار که جهت بازجویی بردندم، بازجویم گفت: «دروغ بگی گردن‌تو می‌شکنم.» تو دلم گفتم: «وا! چه کاری‌یه حالا!» و با خودم عهد کردم اصلاً دروغ نگویم چون دوست نداشتم کسی گردنم را بشکند. این‌هوا کاغذ گذاشت جلوم و گفت: «بنویس.» گفتم: «چی‌یو؟» گفت: «بیوگرافی‌تو.» اصلاً این را که گفت سر ذوق آمدم. حالا این هم بهش اضافه کنید که یک هفته یا بیشتر بود که در انفرادی بودم و نه با کسی حرف زده بودم و نه چیزی نوشته بودم. وقتی آنهمه کاغذ را با آن خودکار آنجا دیدم کیفور شدم و شروع کردم به نوشتن بیوگرافی. خیلی نوشتم. همه چیز را نوشتم. از هر جا هر چیزی یادم می‌آمد می‌نوشتم. بعد بازجو آمد و کاغذها را برد. وقتی بازگشت از این رو به آن رو شده بود. خوش اخلاق شد یکهو. گفت: «به‌به، چه خوش خطم هستی آقای کرمی.» و سوای مواردی که بازجویی می‌شدم گاهی هم راجع به نویسندگی و این‌جور چیزها با هم حرف می‌زدیم. گفتم: «داری چای می‌خوری؟» گفت: «آره. می‌خوای؟» گفتم: «بابا من روزی سه قوری چای می‌خورم و دو بسته سیگار می‌کشم. اون‌وقت اینجا همه‌ش دو لیوان چای بهم می‌دن. سیگارم که هیچی.» گفت سیگار را شرمنده است و ممنوع است اما رفت و برام چای آورد. از بارهای بعدی که برای بازجویی می‌رفتم چای می‌خواستم و بهم می‌دادند. گمانم در بعضی از بازجویی‌ها سه چهارتا چای می‌نوشیدم.

یکی از همین بازجویی‌ها بود که بازجو گفت: «کرمی قهرمان شدی.» گفتم: «قهرمان چی؟!» پرینت فیسبوک را نشانم داد «علی کرمی را آزاد کنید.» دوستان معترض به دستگیری بنده، خنده‌دارترین عکسی را که می‌شد از پروفایل فیسبوک برداشته بودند و این اعلامیه را درست کرده بودند. مانده بودم از این عکس جلو بازجوم خجالت بکشم یا بخندم، دیدم بخندم بهتر است، پس خندیدم. آقا بازجو گفت: «به چی می‌خندی؟» گفتم: «خب من رفته بودم پیش دوستام چای بخورم، بعد شما منو گرفتین و حالام به قول خودتون قهرمان شدم. اینطوری قهرمان شدن خنده‌دار نیست؟» خندید و گفت: «راست می‌گی.» خندیدم و تو دلم گفتم: «راست نگم که گردن‌مو می‌شکنی خو!»

حدوداً بعد از یک ماه انفرادی، یک روز هم آوردندم و نشاندندم جلو یک تلفن سفید. گفتم: «نمی‌خواین منو اعدام کنین راحت شم؟ ... حوصله‌م سر رفت بابا.» بازجو خندید و گفت می‌توانم به هر کس دوست دارم زنگ بزنم. زنگ زدم خانه کسی نبود و به زحمت تلفنی را به خاطر آوردم که نمی‌دانستم تلفن برادرم است یا علی توکلی دوستم. آرش بود، برادرم. پس از سلام و علیکی که با آرش کردم بازجو که از آن شوخی اعدام و این حرف‌ها سر ذوق آمده بود گوشی را گرفت و گفت: «بده منم با داداشت حرف بزنم.» گوشی را به او دادم و یک‌کاره به آرش گفت: «می‌خوایم دیگه داداش‌تو اعدام کنیم. خودش می‌گه.» بنده صدای ریختن پشم‌های آرش‌مان را از آن‌سوی خط شنیدم و خلاصه ایام خوشی را با بازجویمان گذراندیم. بدم نمی‌آید ببینمش و یاد آن روزها کنیم. البته در یک کافی شاپی جایی، نه در انفرادی!

حالا همه‌ی اینها را گفتم تا به امروز برسم. بنده از همان زمان انفرادی به بعد که گمانم دو سالی شده باشد هر از چند گاهی به دادگاه می‌روم و می‌آیم و پرونده‌ام کانهو جوبِ خیابان ولی‌عصر در جریان است. امروز هم رفتم. یاسر – وکیلم – گفت: «تا حالا ندیده بودم رییس دفتر این قاضی بخنده، اونم اینطوری قهقهه بزنه.» اما جریان چه بود؟ خنده چرا؟

جریان این بود که بنده وقتی داشتم برگه‌‌ای را که در آن قید شده بود باز یک ماه دیگر برای دادگاه حضور به هم برسانم امضاء می‌کردم، تاریخ حضورم را زدم: «23-10-93» گفتند: «خیلی جلویی بابا، هنوز 92 تموم نشده!» و آنها جمیعاً به من خندیدند و من هم به جمیع آنها خندیدم. آقا رییس گفت: «مگه می‌خوای باز بری اون تو؟» گفتم: «نه والا. ولی مشکل اینجاست من هر شبی که خونه‌ی یکی از دوستان می‌رم چای بخورم، دوستان گمنام هم می‌ریزن ما رو دستگیر می‌کنن.» همینطور که می‌خندید گفت: «مجردی؟» گفتم: «بله خب.» گفت: «همین، اگه زن داشتی جمع و جورت می‌کرد شبا این‌ور اون‌ور نری که هی بگیرنت.» گفتم: «فکر کنم بگیرنم دردسرش کمتر ازینه که زن داشته باشم.» نه این جمله‌ی آخر را نگفتم بلکه محجوبانه خنده‌ای کردم که ایشان را – آقای رییس را – به دعا خواندن واداشت: «انشالله، تبرئه شی.» و ما هم آمین گویان با یاسر زدیم بیرون و با آرش و سروناز رفتیم قهوه‌خانه عدسی خوردیم.

خلاصه که آدم خوشبختی هستم که دیگران بهم می‌خندند. والسّلام.
 ·  Translate
1
Atena Izadyar's profile photoMehrshad M. Mario's profile photo
6 comments
 
بچه پروووووووووووووووووو :))))))))))))) 
Add a comment...

Mehrshad M. Mario

Shared publicly  - 
 
Oh myyyyyyyyyy :)))))))))))))
3
Add a comment...
Story
Introduction
Hi my dear friends.
Am kind, easygoing and I love to travel and  explore new things; new people, new culture, new foods and so on and so forth. 
Please don`t hesitate to ask me any question that u like. 
Mehrshad (Mario)
Bragging rights
Still laughing :)
Education
  • MMU
    Foundation in International Management, 2010
Basic Information
Gender
Male
Other names
You can call me Mario
Apps with Google+ Sign-in
  • Circle Balls
Work
Employment
  • Google
    present
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
Tehran
Previously
Dubai - Malaysia
Links