Profile cover photo
Profile photo
Pir Piran
297 followers
297 followers
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post has attachment
از زمین تا زیرزمین....

خواهر جان دست پسرش را گرفته و برای تعطیلات کریسمس و ژانویه آمده ایران. راه می رود و دلار چهارهزار و دویست تومانی خرج می کند و فحش می کشد به جان ترامپ.
می خواهد ببردمان سفر دبی ، می گویم از ساعتی که پرواز می نشیند و می رسیم هتل تا تحویل اتاق ها دو سه ساعتی وقت داریم، باید نمازخانه ای جایی پیدا کنیم برویم برای استراحت ، می خندد و می گوید نگران نباش می رویم ماساژ می گیریم توی سالن اسپای هتل.
قربان خدا بروم ، چهار سال تفاوت سن مان است و چهارصد سال تفاوت نگاه.
Add a comment...

Post has attachment
پیوندتان مبارک.....
گل آرایی ماشین عروس بی نظیر بود، آنقدری که می شد به جرات گفت هشتاد درصد مسافران داخل اتومبیل های در حال حرکت بزرگراه نیایش سابق و هاشمی رفسنجانی فعلی سرهاشان چرخیده بود به سمت آن 2017 BMW نقره ای . از پنجره ی 206 آلبالویی براقی که چند قدم جلوتر از ماشین عرو...
پیوندتان مبارک.....
پیوندتان مبارک.....
pirefarzaneh2.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment
اگه نقاشى بچه ها واقعیت داشت چی می شد .....
هیچوقت معنی بُعد را در نقاشی نمی فهمیدم و نفهمیدم ، برای همین هم بزرگترین کابوس دوران دبستانم نمره نقاشی بود. اولین تقلب زندگی ام را وقتی 9 ساله بودم و کلاس سوم ، سر امتحان نقاشی کردم. عکس روی جلد کتاب داستان "بچه ای که غذا نمی خورد " را که پدرم به عنوان جایزه شاگرد اولی ثلث دوم همان سال برایم خریده بود گذاشتم زیر ورقه سفید و از رویش کپی زدم و از بس دستم می لرزید از ترس ، مجبور شدم هزار بار خط های کج و کوله را با جوهر پاک کن آبی و قرمزم که تند و تند با زبانم خیسش می کردم پاک کنم و دوباره بکشم و سر آخر هم یک ورقه ی کثیف که جای جایش سوراخ شده بود تحویل معلم بدهم.
امروز که این نقاشی ها را در یک کانال تلگرامی ویژه روانشناسان کودک دیدم تازه فهمیدم که در تمام این پنجاه و اندی سال فقط دچار توهم تنهایی بوده ام واین خبرها هم نبوده است اصلا .
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has shared content
Add a comment...

Post has attachment
پلاسکو .... تهران ... ایران.....
گوینده ی شبکه خبر آن قدرغلیظ و از ته حلق می گوید : قدمت این ساختمان به بالای پنجاه سال می رسید که باورت می شود هر چیزی که به پنجاه سالگی رسیده باشد باید نیست و نابود شود. و ادامه می دهد که این ساختمان در سال 41 بنا شده و پنجاه و چهار ساله بوده است، و این یعنی چهار سال بزرگتر از من .
و این یعنی برای من هفت هشت ساله ی شهرستانی که سالی دوبار با خانواده ام می آمدم تهران تا مادرجان خریدهای فصلی تابستانی و زمستانی اش را از کوچه برلن و کوچه مهران و دنیس تریکو و باغ سپهسالار و فروشگاه فردوسی و بازار کویتی ها و فروشگاه ایران آن روزها بکند ، پلاسکو حکم نوجوان یازده دوازده ساله ای را داشته که به خوبی می توانست دل و دینم را برباید بی آن که بدانم، و هوش از سرم بپراند وقتی از پشت پنجره ی پیکان زرد قناری پدر زل می زدم به آن نئون بزرگ سر درش که یک شیشه ی کانادادرای بود و خط به خط نوشابه نازنجی اش پر می شد تا برسد به بالا و دوباره در یک چشم بر هم زدن تمام نوشابه اش می پرید.
در خیال کودکی هایم همیشه آخر آن نی درون نوشابه به لب های سرخ زن زیبایی می رسید که تکیه داده بر مردش با سیگار برگی در دست ، دل می برد و دلبر می ستاند.
و این یعنی آخر رویا ، یعنی قاب عشق ، یعنی بربادرفته و سینما ، یعنی دیسکو و واریته ی غربی ، یعنی کاباره میامی ، یعنی هتل هبلتون ، یعنی گوگوش ، داریوش ، هایده ، گلپا ، یعنی میدان شهیاد ، یعنی لونا پارک ، یعنی ساختمان جام جم و خیابان پهلوی ، یعنی دانشگاه تهران و یعنی تصویر نابی از دلخوشی ها و شادمانی تهرانی های دهه ی پنجاه شمسی.

پلاسکو برای من نه امروز که آن روزی فروریخت که منِ عاشق تهران در سالی به این شهر رسیدم که تهرانِ نه چندان خوشبخت بعد از انقلاب و آغشته در خون رفیق ، درگیر راکت های صدام بود و موشک های جنگ، و هیچ نئونی که نشانی از رویا و خیال و عشق باشد نه در سر در پلاسکو که در هیچ کجای این کشور نمی درخشید برای هیچ دختر دانشجوی جوان بیست ساله و حتی هیچ زن پنجاه و یک ساله ای .
Add a comment...

Post has attachment
کاناپه ، انتخابات ، اوباما ، بی بی سی .....
می گوید بعد از چند سال دوباره دیشب نشسته پای بی بی سی و ویژه برنامه ی درگذشت آیت الله هاشمی را تا آخر تماشا کرده .
کاناپه ی کنار شومینه را نشان می دهد و با آب وتاب تعریف می کند که چطور تمام بعدازظهرهای سال هشتاد و هشت با عجله از سرِ کار برمی گشته و ولو می شده روی همین کاناپه که آن وقت ها روبروی تلویزیون بوده و زل می زده به بی بی سی تا ببیند بالاخره چه می شود و و کی راحت می شویم از دست اینها.
آهی از ته دل می کشد و نفرین می کند که خدا اوباما را لعنت کند که با مردم ایران همراهی نکرد و نشد آنچه باید می شد ، و انگشت اشاره اش را نشانه می رود به جایی کنار پنجره و می پرسد : انتخابات اردیبهشته یا خرداد ؟ بنظرت کاناپه را دوباره بذارمش اینجا ؟؟؟
Add a comment...

Post has shared content
زن عراقی که از شهر موصل گریخته
یکی از بهترین عکسهای سال 2016
منبع: نیویورک تایمز
Photo
Add a comment...

Post has shared content
عاشقی یعنی یک‌نفر توی خنده‌های آدم خیلی معلوم باشد ...
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded