Profile cover photo
Profile photo
Mohammad Memarian
9,715 followers -
I'm done, just waiting for the last whistle.
I'm done, just waiting for the last whistle.

9,715 followers
About
Mohammad Memarian's posts

داستان غم‌افزای (خود)سانسور(ی)

چند سال پیش، مترجم و همراه مهمان‌های خارجی جشنوارۀ فیلم کوتاه تهران بودم. ده دوازده نفر جوان از مصر و تونس و آرژانتین و انگلستان و چند جای دیگر. رفته بودیم برای تهران‌گردی، و آخر شب از یک کافۀ خلوت حوالی میدان ولی‌عصر سردرآوردیم. کنار چای و بگوبخند و گپ ما، یک آهنگ سنتی هم در پس‌زمینه پخش می‌شد. یکی‌شان خواست که به کافه‌دار بگویم آهنگ پاپ ایرانی بگذارد. آهنگی گذاشت، به گمانم چاوشی. مهمان‌ها هم شروع کردند بشکن زدن و سر و دستی تکان دادن و قرهای ریز آمدن. فاطمه پرسید معنی ترانه چیست. چندجمله‌ای را ترجمه کردم، از همان جنس معمول غمناک بود. یکهو قر ریختن‌ها بند آمد. ماری گفت به کافه‌دار بگویم یک آهنگ دیگر بگذارد. همین قصه برای دومی و سومی هم تکرار شد. فاطمه گفت: «آهنگ پاپ با متن شاد ندارید؟» جوابی نداشتم. گفتم فکر می‌کنم.

یک سال پیش، با ناظر داوری لبنانی یکی از بازی‌های آسیایی سپاهان، در مسیر تهران بودیم که به مملکتش برگردد. نمی‌دانم قبل از سفر، کجا ترانه‌ای از بنیامین شنیده بود و گفته بود برایش سی‌دی بنیامین بخرم. به راننده گفت یکی از سی‌دی‌ها را پخش کند. پرسید چی می‌گه؟ قصۀ کافه و مهمان‌های جشنواره تکرار شد.

فاطمه بعداً در یک ایمیل از من پرسید به سؤالش فکر کرده‌ام که چرا اکثر آهنگ‌های ضرب‌دار مجازمان غمگین‌اند؟ گفتم تنها توضیحی که به نظرم می‌آید این است که در آغاز کار رسمی آهنگ‌های پاپ در کشورمان، چون ریتم‌شان شاد بود و مواضع قدرتمندی علیه تبعات آهنگ شاد وجود داشت، تولیدکنندگان ترانه‌ها را حول مضامین غم‌انگیز انتخاب می‌کردند تا از سدهای رسمی بگذرند. و این ماجرا با آن غم‌پسندی که گمان می‌رود ریشه‌های فرهنگی عمیقی هم در جامعه‌مان دارد، حلقۀ بازخورد مثبتی ساخت. و شد آنچه شد.

اگر فیلم یا اپیزود سریالی با این داستان یادتان هست، لطفا راهنمایی کنید: یکی از عزیزان کسی به بیماری نادری مبتلاست، و او بیماری را عامدانه منتشر می‌کند تا بلکه با گسترش آن، شرکت‌های داروسازی یا دولت به فکر یافتن درمانی برای آن بروند.

دربارۀ آتش‌به‌اختیار فرهنگی

شوخی‌ها به‌کنار، فرمان آتش‌به‌اختیار در عرصۀ فرهنگی را تصمیم استراتژیک و حساسی می‌دانم که یک «فرصت خطرناک» برای طیفی از علاقمندان به وضعیت فرهنگ کشور است. برداشت شخصی‌ام آن است که حتی گاه مفاهیم درست و دقیقی که رهبری در عرصۀ فرهنگ طرح می‌کنند به‌دست برخی نیروهای علاقمند به ایشان چنان مبتذل می‌شوند که پس از آن باید جماعت منصف بیایند و از آن عرضۀ عمومی مفهوم، ابتذال‌زدایی کنند. تهاجم فرهنگی از سال‌های دور و نفوذ از سال‌های نزدیک، نمونۀ این دو نزد من هستند. از قضا بنا به تجربۀ شخصی‌ام (که شاید با آن موافق نباشید)، اگر بخواهم به استعارۀ نظامی وفادار بمانم، عمدۀ این ابتذال‌افکنی را محصول جمعی ِ رده‌های بالاتر فرماندهان فرهنگی می‌دانم، نه سربازهای پیادۀ میدان. در تجربه‌های نزدیکی که از برخی عرصه‌های سیستمی ِ فرهنگ کشورمان داشته‌ام، بارها خلاصۀ مشاهداتم چنین بوده: «آدم‌های سیستم عموماً تک‌به‌تک هوشمندند ولی خروجی سیستم به شدت ابلهانه است تا حدی که اگر رندم هم تصمیم‌گیری می‌کردند شاید خروجی بهتری داشت.» چرا کار سیستمی فرهنگی دچار چنین مشکلاتی می‌شود، خود شایستۀ یک بحث مجزاست؛ لکن اصل حرفم آن است که حتی همان فرماندهانی که خروجی ستادشان مشکلات فراوانی داشته است، در مقام سرباز پیاده یا رده‌های میانی خوب‌تر عمل می‌کردند.

دستور «آتش‌به‌اختیار فرهنگی» شاید محصول مشاهداتی از جنس تحلیل فوق باشد. اما به گمانم دو خطر قریب‌الوقوع، این تغییر استراتژی را تهدید می‌کند. اگر با تحلیل فوق همدل باشید، یک خطر آن است که مقرهای فرهنگی رده‌بالا سعی کنند اختیار این «آتش‌به‌اختیار» را به دست بگیرند و به صورت سیستمی مدیریتش کنند. خطر دوم، باز با تکیه بر همان استعارۀ نظامی، تیر به هم‌رزم است، بویژه جایی که عرصۀ فرهنگ به شدت سیاست‌زده است. بالاترین رده به اقدام‌های خودمختار و سنجیدۀ بدنۀ عمومی مردم، با همۀ تنوع‌شان، اعتماد کرده است. نباید با داخل کردن آنچه سیاست‌زدگی عریان است، نبرد فرهنگی را به جنگ داخلی تبدیل کرد.

گمشده در ترجمه

«تولید علم، مفهومی است که ما ایرانیان ابداع کرده‌ایم و برای آن معادل انگلیسیِ science production را ساخته‌ایم... این برای من کاملا واضح بود، چون می‌دانستم این ترکیب با ماهیت علم مدرن سازگار نیست... ما ایرانیان که هنوز در ابتدای راه درک علم نوین هستیم از این که توانسته ‌ایم مفهوم تولید علم را بسازیم، خشنودیم... اما واقعیت! به گوگل انگلیسی نگاه کنید. science production را جستجو کنید. می‌بینید همه مدخل‌هایش از همان صفحه‌ اول به وبگاه‌های ایرانی بر می‌گردد؛ پدیده‌ای بسیار جالب! هیچ نمونه‌ی دیگری من نیافتم که این ترکیب در مدخلی غیر ایرانی به کار برود! برایم جز شرمندگی چیزی ندارد که در این جام جهان‌نما "چرک" خودمان را به وضوح ببینم... باز هم خواهند گفت این استکبار جهانی است که با ما دشمنی می‌کند! باز هم خواهند گفت سیاه‌نمایی است!...»
بخش‌هایی از یادداشت دکتر رضا منصوری در خبرنامۀ‌ انجمن ریاضی، شمارۀ ۱۴۷، بهار ۱۳۹۵؛ به نقل از کانال تلگرامی حمیدرضا جلائی‌پور.

کلیت یادداشت دکتر منصوری، استاد محترم و سرشناس دانشگاه شریف، البته دردمندانه است. علم به معنای مقالۀ ژورنال نیست، هر مقالۀ ژورنالی علم نیست، هر علمی بدرد حل مسائل ما نمی‌‌خورد و قس‌علی‌هذا. ولی استاد عزیز در انتخاب مصداق کلیدی‌شان اشتباه کرده‌اند. به قول خودشان، «اما واقعیت» از این قرار است: «تولید علمی» معادل scientific output است که از قضا یک تعبیر بسیار رایج بین‌المللی است و کلی هم مقالۀ ژورنال دربارۀ همین «تولید علمی» وجود دارد، با یک عالم زیرشاخه مثل سرانۀ تولید علمی. کافی است «به گوگل انگلیسی نگاه کنید» و البته درست ترجمه کنید.

امروز یک حساب‌کتاب تقریبی کردم از خرج‌های امسالم. دیدم تقریباً ماهی یک میلیون، خرج خورد و خوراک دیگران کرده‌ام: دم رستوران بوده‌ام و کسی تقاضای کمک کرده با هم غذا خورده‌ایم، به بقال و قصاب مطمئن محل که حلال‌حروم حالیش بشه داده‌ام که خُرد خُرد برای کسایی که می‌شناسه خرج کنه، به غذافروشی داده‌ام که دیده‌ام هیچ فقیری رو دست‌خالی رد نمی‌کنه و گفتم بذار توی دخلت برای همین کار، برای کسی که میدونستم از شکمش میزنه تا خرج ضروری‌تری رو جور بکنه. منتی سر کسی نیست. برای التیام درد خودم این کار رو می‌کنم.

شش هفت سال پیش، مدتی توی این شهر شاپ‌لیفتینگ می‌کردم؛ از سوپری‌ها قایمکی جنس برمی‌داشتم چون پول کافی برای خوردن نداشتم. اون دوره یکی دو ماه بیشتر طول نکشید. همۀ مواردش رو هم توی یک دفترچه می‌نوشتم و بعد از اینکه دستم باز شد رفتم پول‌هاشون رو دادم. ولی ترومای اون مدت، عمیق بود. از اون زمان روی گرسنگی مردم اطرافم حساسم. واقعاً زجر می‌کشم وقتی گرسنه‌اند. برای همین، حالا که شکر خدا دستم بازه، ابایی ندارم از هرچقدر خرج کردن برای اینکه کسی گرسنه نباشه. ترجیح هم میدم به قول قدیمی‌ها، کمک دست‌به‌دست برسه، به آدم‌های پیرامونم برسه.

به نظرم، یکی از مشکلات مسؤولین مملکت اینه که رنج‌های مردم عادی رو «لمس» نمی‌کنند. شاید بعضی‌هاشون حتی زندگی کم‌هزینه داشته باشن، همون چیزی که برچسب ساده‌زیستی خورده، ولی این هم فضیلت پررنگی نیست؛ و وقتی نمایشی میشه واقعاً آزارم میده. درد فقر، بهره‌مندی اندک نیست؛ استرس ناشی از منابع ناچیز و پُرمخاطره و متزلزله. استرس آدم برای اینکه آیا همیشه می‌تونه غذایی سر سفرۀ خانواده‌اش بگذاره؟ اگه ماشینش رو دزد برد چه خاکی به سرش بکنه؟ اگه به یک بیماری پرهزینه مبتلا شد چه کنه؟ آیا خواستگار خوبی برای دخترش میاد؟ آیا خانوادۀ خوبی دخترشون رو به پسرش میدن؟ درد فقر یعنی اینکه دندون خراب رو بکشه چون پول پُر کردنش رو باید بذاره برای روز مبادایی که نمی‌دونه از کدوم جهت برش نازل میشه.

من، با اینکه درد فقر نکشیده‌ام و بهره‌ام از این زندگی به مراتب بیشتر از عموم آدم‌های شبیه به خودم بوده، اون دنیا از مسؤولین این مملکت و هزارفامیلی که راه انداخته‌اند نمی‌گذرم، بابت رنج‌هایی که مردم میکشند و اونها نمی‌کشند. تک‌تک‌شون باید سر پل صراط مفصل جواب بدن.

پی‌نوشت: امشب که رفته بودم سراغ صاحب شریف یکی از سوپرگوشت‌های محل، گفت که از پول‌های مردم که پیشش میذارن، به یک آقایی دوسه تا ماهی داده برای غذای روز عید و گفته حساب شده. طرف، به قول این بنده‌خدا، نیم‌ساعتی تشکر می‌کرده. خجالت کشیدم. هیچ‌کس لایق این حجم شرمندگی نیست. درد کشیدم و بهانه شد برای نوشتن اینها.

یک گوشه‌ای از تلگرام، تعدادی سالمند تأسف می‌خوردند که نسل جدید چقدر کم‌مطالعه است که حتی نمی‌دونه چرا انقلاب شد. و از این مدل تواضع‌های متکبرانه که تقصیر ماست که براشون توضیح ندادیم و این صحبت‌ها. نوشتم:

تقلیل ماجرا به کم‌مطالعه و بی‌خبر بودن نسل جدید، به نظرم سر زیر برف کردنه. اینکه «چرا انقلاب کردید؟» رو به وجه صوری و ظاهری‌اش نباید خواند. معنای درست و منظورش لابد اینه: «اینی که الآن موجوده چه مزیتی داره؟» و معنای رادیکال‌ترش، همون اسمشونبر، اینه: «اگه اون وقت انقلاب لازم بود، لابد الآن هم به اون انقلاب نیاز هست.» من در اون «چرا انقلاب کردید؟» یک نگاه عاقل اندر سفیه و از قضا عالمانه نسبت به نسلی که انقلاب کرد می‌بینم: «ببینید ما انقلاب نمی‌کنیم.»

دربارۀ هاشمی

1. جهان سوم یعنی جایی که سرنوشت ملت تابعی است از نه فقط ترتیب فوت شخصیت‌های اصلی‌اش، بلکه فاصلۀ زمانی بین این فوت‌ها.

2. مرگ هاشمی برای مخالفان خونی‌اش بدتر بود تا بودنش. خیال می‌کنند بدنه‌ای که او برای پیش‌بُرد کارهایش ساخته بود، سرش زده شد، ولی مهارش زده شد.

3. برای من، هاشمی تجسم خوف و رجاء به سرمایه‌داری بود: شوق به ثمراتش، و بیزاری از رنج‌های عمیقش؛ که هرازگاهی، یک جنبۀ این حس دوگانه غلبه می‌کرد.

Post has attachment
می‌خواهم یادداشتی بنویسم دربارۀ تجربه‌های دیالوگ و هم‌صحبتی (یا امتناع از آن) در شبکه‌های اجتماعی آنلاین، حول مضمون این توییت که:

«حق آزادی بیان مساوی حق شنیده شدن نیست: همان‌قدر که من حق دارم بیان کنم، دیگران هم حق دارند نشنوند و از شنیدن حرف من مصون باشند. و بالعکس.»

اگر نکته‌ای مد نظرتان است، ممنون می‌شوم مطرح کنید :)

در قوانین کشورهای دموکراتیک، یک مفهومی هست با عنوان Age of Consent یعنی سنی که طرف بعد از اون قانونا می‌تونه دربارۀ روابط جنسی‌اش تصمیم بگیره و اگه رضایت به سکس بده، رضایتش معتبر است. زیر اون سن، رضایت طرف لزوماً معتبر نیست. کلیشۀ معروف این است که فرد بالای هجده سال با فرد زیر هجده حتی به صورت رضایتی هم نمی‌تونه سکس داشته باشه چون فرد زیر هجده سال کمتر از اون «سن رضایت» هست و رضایتش اعتبار قانونی نداره. منتهی این تصور، چندان دقیق نیست.

کل ماجرا برام زمانی جالب شد که دربارۀ حقوق سوژه در تصویربرداری تحقیق می‌کردم و به یک پروندۀ عجیب‌غریب رسیدم. توی یکی از ایالت‌های آمریکا که سن رضایت سکس 16 ساله، یک آقای سن‌بالا با دختری بالای 16 سال و زیر 18 سال می‌خوابه، بعد عکس سکسی می‌گیرن از خودشون. بعد دادگاه اون آقاهه رو مجازات می‌کنه به خاطر پورنوگرافی کودکان. حالا عکس رو هم پخش نکرده بوده‌ها، برای مصرف شخصی خودشون دوتا بوده. منتهی نفس ماجرا بامزه بود. دختر اختیار رضایت دادن برای سکس رو داشته، اختیار رضایت دادن برای عکس گرفتن ازش رو نه.

خُب، قدری دربارۀ ماجرا گشت زدم و نتایج بانمک قضیه:

این سن رضایت خیلی مقولۀ بانمکی‌ه، برای وقتی دو طرف زیر 18 سالند، طرفین گاهی باید معادلۀ دیفرانسیل از مرتبۀ 4 حل کنن تا بفهمن قانوناً اجازۀ سکس دارن یا نه!

برای وقتی که یکی از طرفین یا دو طرف زیر سن رضایت باشه، فاصله سنی اهمیت پیدا می‌کنه. مثلاً یکجایی زیر 16 با بالای 16 نمی‌تونه. یکجا نباید بیشتر از دو سال فاصله داشته باشن. و از اینجور چیزها.

یک وجه دیگه‌ش مال رد شدن یک طرف از هجده سالگی‌ه در حالتی که وقتی جفتشون زیر 18 بودن رابطه داشتن. اگه significant relationship باشه، جرم نیست. منتهی رابطۀ جدی هم تعریفش خیلی ذهنی‌ه. و باز میزان فاصلۀ سنی دخیل هست.

نکات بانمک دیگه‌ای هم داره. حتی ازدواج خردسال با سن‌بالا هم توی آمریکا مطلقاً ممنوع نیست. اجازه دادگاه می‌خواد ولی ممنوعیت مطلق نداره. از آمریکا: «در سال 2013، 199 عروس و 28 داماد 17 سال یا کمتر سن داشته‌‌اند.» و همچنین «بین سال های 2004 تا 2013، بایگانی‌‌ها نشان می‌‌دهند عروس‌‌ها و دامادهای 12 ساله هم بوده‌اند.»

جالب‌تر اینکه این 17 و 18 که توی آمریکاست، اساساً توی کشورهای دموکراتیک یک رقم خیلی بالاس. توی کشورهای دیگه سن رضایت معمولاً خیلی پایین‌تره. یعنی از 13 هم نمونه کشور دموکراتیک داریم (ژاپن و کرۀ جنوبی). حالا سیزده نادره؛ چهارده که فراوانه! اتریش، آلمان، ایتالیا. اینا رو یادمه 14 بودن. هرچند بعضاً در بازۀ بین این سن رضایت تا هجده‌سالگی، حفاظت‌های ویژه‌ای هم برای طرف کم‌سن در نظر می‌گیرند.

در حال حاضر توی آمریکا سن رضایت از 16 تا 18 است. آخرین ایالتی که حداقل سن رو به 16 رسونده، هاوایی بوده. سال 2001، از 14 کرده 16.

یک چیزهای جنبی هم کنارش هست. مثل ممنوعیت ازدواج cousinها (عمو/عمه/دایی/خاله‌زاده‌ها) توی برخی ایالت‌های آمریکا که حتی بعضی جاها روی کاغذ حتی مجازات هم داره.


Post has attachment
فروغ دلگیر آرامستان ظهیرالدوله
گزارش تصویری‌ام از آرامستان ظهیرالدوله به مناسبت سالروز تولد فروغ فرخزاد

http://www.mehrnews.com/photo/3862274 
Photo
Wait while more posts are being loaded