Profile cover photo
Profile photo
Ardeshir T
10,555 followers -
One man band!
One man band!

10,555 followers
About
Ardeshir's posts

Post has shared content
روال معمول در مصاحبه های استخدامی تو شرکت های ایرانی اینجوریه که طرف میره یه لیست از سوالات کلیشه ای استخدام پیدا میکنه و با یه قیافه ابلهانه شروع میکنه دونه دونه ازت پرسیدن
- از خودت بگو
- برنامه ت برای آینده چیه
- نقاط قوت و نقاط ضعف چه چیزایی هستن
- از شرکت ما چی میدونی
آخر هم اونی که کمترین حقوق رو خواسته استخدام میکنن

باید دست به کار شم یه کتاب بنویسم به اسم "چگونه در مصاحبه اسکول به نظر نرسیم". مخصوص کارفرمایان

Post has shared content
‏از مزایای دین حکومتی و حکومتی کردن دین
Photo

Post has shared content
این مطلب درباره حسین درخشان، علی علیزاده و یا دنیا جهانبخت نیست، درباره یک پدیده است
کسانی که روزنامه کیهان یا فرزندش / وطن امروز را خوانده اند، می دانند که روزنامه نگاران فعال در این رسانه ها:
۱) از همان ابتدا با مخالف / منتقد به عنوان مجرم / متهم برخورد می کنند: فتنه گر، نفوذی،‌ ضدولایت فقیه و .... این موارد باید نتیجه یک بحث باشند و اثبات شوند ولی آنها جای نتیجه و مقدمه را عوض می کنند. این روش سبب می شود مخاطب از همان ابتدا با ذهنیت وارد بازی شود و سوژه نیز با گارد دفاعی و منفعل واردجدال شود. این یک شیوه موثر در بازجویی ست.
۲) لحن تهاجمی دارند. لحن تهاجمی قدرت تفکر مخاطب را بهم ریخته و گفتگو را به سمت جدال می برد. آنها بیشتر پرسشگر هستند، حتی جواب ها را با سوال جواب می دهند، گاهی هم برای طرف دل می سوزانند، همان مدلی که احمدی نژاد در مناظره ها می گفت. این مدل را بازجوی بد می تواند بخوبی اجرا کند.
۳) با مخالف / منتقد به صورت خشن برخورد می کنند. ادبیات خشن نوعی برتری طلبی را تداعی می کند و مخاطب را دنبال خود می کشد ولو برای اینکه واکنش متهم را بداند. خشن بودن همیشه مخاطب دارد ولو خشونت مبتذل باشد. ویدئوی خودکشی دنیا جهانبخت را در فراق ساسی مانکن به یاد بیاورید. یک خشونت مبتذل تمام عیار و پر از بلاهت بود ولی هزاران نفر تماشا کردند و درباره اش حرف زدند. خودزنی هایی که گاه برای نظام / ساسی مانکن می بینیم، شبیه به همین موقعیت است، دنیا جهانبخت بهتر از هر کسی می دانست ساسی مانکن تحویلش نمی گیرد ولی به مبتذل ترین شیوه ممکن دستمال را دور گردنش فشار می داد.
۴) سوژه را بمباران میکنند. بمباران اتهام، طرف را در یک مسیر برگشت ناپذیر قرار می دهد. به شیوه تندروها علیه حسین فریدون یا بازجویی زن سعید امامی توجه کنید. صدها اتهام را ردیف می کنند و مخاطب بالاخره قانع می شود که حالا اگر صدتا درست نباشد، پنج تا که درست است، خود سوژه هم یکی دو تا را قبول می کند که مثلا صداقتش را نشان دهد یا از بار فشار کم کند. سوژه در این وضعیت اگر بخواهد به نقطه صفر بازی برگردد، اول باید درباره ده ها اتهام توضیح دهد، دائم در حال انرژی از دست دادن و هزینه دادن است و آخرش هم نمی تواند به نحو موثری بازی کند. روزنامه کیهان تخصص عجیبی در این زمینه دارد.
۵) بخشی از حقیقت را برای نمایش تسلط بر تمام حقیقت یادآوری می نویسند. در کیهان این شیوه خیلی معمول است و برای اینکه نشان دهند امانت دار هستند، حرف مخالفان را در گیومه می گذارند و منتشر می کنند. در فضای مجازی برای اینکه صداقت شان را اثبات کنند، اسکرین شات می گیرند. این شیوه خوبی برای فریب است، خیلی از مخاطبان معمولا حوصله ندارند بروند تعقیب کند که آیا مثلا این تنها توییت است؟ آیا این مطلب سابقه ندارد؟ ارجاع دارد؟ همان تکه حقیقت برای پیشبرد بازی شان کافی است.
۶) لحن علمی و مستند دارند. از عبارات انگلیسی و ادبیات مدرن استفاده می کنند، به منابع غربی استناد می کنند و تا از غرب علیه غرب کد بیاورند. در سطح داخلی از اصلاح طلب علیه اصلاح طلب کد می آورند، تاریخ ورق می زنند و .... روایت های مصطفی تاج زاده از گفتگوهایش با بازجویانش را بخوانید، تصویر دقیقی از این تکنیک می دهد. این شیوه بیشتر در روزنامه وطن امروز رایج است، با این حال هنوز سرمقاله های حسین شریعتمداری بهترین نمونه است،‌ پیام فضلی نژاد هم خیلی دوست دارد اینطوری باشد.
۷) پوست کلفت هستند، سمج و پررو. صحنه هایی که دانشجویان پشت به حسین شریعتمداری کردند را به یاد بیاورید و یا لنگه کفش هایی که به سمت صفارهرندی پرت شد. شریعتمداری لبخند زد، صفارهرندی با کفش شوخی کرد و بعد همان حرف های قبلی را تکرار کردند. بازجو باید با پوست کلفتی و پر رویی، اینقدر دروغ ها را توی صورت متهم تف کند تا بالاخره باورپذیر شود. او گاه بعد از زندان هم متهم را ول نمی کند.
۸) قدرت بازی در چند نقش را دارند. حسین شریعتمداری یک نمونه عالی از نسلی است که می تواند نماینده ولی فقیه، روزنامه نگار، فعال سیاسی و بازجو باشد. نمی دانم نام حمید عسگری را شنیده اید یا نه. او روزنامه نگار نبود ولی بازجوی مهدی هاشمی و برخی زندانیان سیاسی و امنیتی بود. حمید عسگری زمانی عضو تیم مذاکره کننده هسته ای سعید جلیلی هم بود، اهل تجارت هم بود. کلا بازجوها قدرت انعطاف و مهارت بالایی برای ایفای نقش های مختلف دارند و می توانند ماموریت های خیلی متفاوت بروند.
۹) نوسان شدید رفتاری دارند، مثلا روزنامه کیهان که چند سال مروج محمود احمدی نژاد بوده، یک شبه دستگاه فکری اش بهم می ریزد و ضد احمدی نژادی می شود و یا روحانی را اصولگرای پیروز انتخابات معرفی می کند ولی مهم ترین رسانه ضد روحانی می شود. مهدی محمدی ۹ ماه نوشت که متن توافق داغون است، بعد نوشت متوازن شده و بعد دوباره نوشت نه،‌ داغون است. نمونه اش در فضای مجازی کم نیست. طرف در فیسبوک و توییتر، یک باره از ژست ضد انتخاباتی غرق می شود در صندوق رای و یا از اسرائیل می شود هوادار دوآتشه محمود احمدی نژاد، برای مبارزه با جرج بوش.
۱۰) بدبین ند و توهم توطئه دارند. ذهن توطئه اندیش معمولا یک دال مرکزی دارد، مثلا پروژه نفوذ، بهایی ستیزی، آنتی غرب و ... قبل از اینکه به نوشته ها بدبین باشند به نویسنده بدبین هستند. اگر فرد، مثبتی هم نوشته باشد، می پرسند هدفش چیست، این را باید افشا کرد. علاقه خاصی به افشاگری دارند. بازجوها هم در فرایند بازجویی باید این دال مرکزی را تعقیب کنند، مثلا آقا گفته قتل های زنجیره ای کار دشمنان است، متهمان هم باید اعتراف کنند که کار دشمنان نظام بوده است. اعتراف گرفتن از افراد و اسکرین شات گرفتن از عذرخواهی یا توضیح شان هم حال شان را خوب می کنند.
اگر حوصله داشتید،‌ بعد از خواندن این نکات، یک ماه توییت های علی علیزاده و حسین درخشان - اگر بلاک تان نکرده باشد- را تعقیب کنید، این نشانه ها را تطبیق دهید، نتیجه تان به احتمال قوی تصویر دقیقی است که چگونه یک فعال سیاسی یا روزنامه نگار تبدیل به یک بازجو می شود. مهم ترین مقام نظامی که آیت الله خامنه ای در عرصه رسانه به افسرانش داده، عنوان تک تیرانداز بوده که نصیب حسین شریعتمداری شده است. احتمالا آنها دنبال چنین افتخاری هستند، شخصا بعید می دانم. حالا ممکن است این خودکشی های مصنوعی برای ساسی مانکن شان، شهوت شهرت باشد، این بازی را هم بعید است بتوانند جلو ببرند. دنیا جهانبخت به ساسی مانکن نرسید ولی دومیلیون فالوئر / تماشاچی از آن بازی کشید بیرون، حسین درخشان دیروز در روزنامه همشهری پیشنهاد داده صداوسیما بیاید اکانت های توییترشان را تبلیغ کند تا مردم ببینندشان. تا اطلاع ثانوی، آنها بازجوی های درجه ۲ باقی خواهد ماند.

Post has shared content
بیست و نه سپتامبر سال ۲۰۰۶ است که در سنای امریکا به لایحه قانونی رای داده می‌شود که دستگاه ژرژ بوش پیش‌نهاد داده است. کشیدن دیواری ۱۱۰۰ کیلومتری میان ایالات متحده امریکا و مکزیک تا از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری شود. دو نفر از میان سناتورهای دمکرات یکی رآی منفی می‌دهد و یکی که نامش اوباماست رآی مثبت. دو سال بعد به ریاست جمهوری امریکا انتخاب می‌شود. در میان بیست و پنج دمکرات که به کشیدن دیوار پاسخ آری می‌گویند نام هیلاری کلینتون هم به چشم می‌خورد. سناتور نیویورک که دو سال بعد در وزارت‌خانه دستگاه اوباما مشغول می‌شود. هیلاری در همان سال‌های ۹۰ کارشناس نرده و دیوار ضد مهاجر است. در واقع پرزیدان بیل کلینتون در سال ۱۹۹۴ کار کشیدن دیوار را آغاز می‌کند. همان روزهای وضع قرارداد تجارت آزاد میان امریکا و کانادا و مکزیک است. توافقی که بر اساس آن درهای رفت و آمد آزاد سرمایه و سرمایه‌دارها گشوده شد. اما از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری کرد.

توافق‌نامه اثری ویران‌کننده بر مکزیک داشت. بازارش زیر محصولات کشاورزی امریکایی و کانادایی با قیمتی پایین (به خاطر یارانه دولتی) غرق شد. محصولات کشاورزی داخلی را از بین برد. اثرات اجتماعی مخرب بر مردمان بومی گذاشت. با مزد ارزان، در درازای مرز مکزیک و بر خاک مکزیک، هزاران مرکز صنعتی راه‌اندازی شد که اغلبشان متعلق به شرکت‌های امریکایی بودند که به خاطر نظام مالیاتی استثنایی، محصولات نیمه‌تمام یا مخلوط نشده را صادر می‌کردند و محصولات تمام شده را وارد می‌کردند. مزد پایین و آسان گیری های دیگر پول و ثروت به جیب‌شان سرازیر می‌کرد.

دختران و زنان جوان بودند که در جوار مرز در خاک مکزیک کار می‌کردند. ساعات کار کشنده بود. اثرات مسموم‌کننده بسیار بالا و حقوق‌ها پایین و سندیکا تقریبا ناموجود. فلاکت منتشر. قاچاق مواد مخدر و فحشا و جنایت زندگی را فلاکت‌بار کرده بود.

این است واقعیت دیواری که پایه‌گذارش کلینتون دمکرات بود و ادامه‌دهنده‌گانش جمهوری‌خواهان و استحکام دهنده‌اش اوباما. همان دیواری که ترامپ می‌خواهد به ۳۰۰۰ کیلومتر برساند. می‌توان دریافت چرا هزاران مکزیکی جانشان را برای عبور از آن در خطر می‌اندازند. تا در مقابل کار سیاه- غیر قانونی و بدون مجوز برای کارفرماهایی دیگر کار کنند و پول اندک بیشتری دریافت.

عبور از مرز مثل رفتن به جنگ می‌ماند. باید از پهباد و هلکوپتر گریخت و از سیم‌های خاردار گذشت. با ارتش روبرو شد. سربازان دم مرز بازگشته‌های از عراق و افغانستان هستند که با تکنیک‌های نظامی مورد استفاده در تاتر جنگ تعلیم دیده‌اند.

جانب نمادین ماجرا آنجاست که دستگاه کلینتون در سال‌های نود از همان فلزاتی استفاده کرد که برای ساختن ناوهای هواپیمابر استفاده شده بود که هواپیماهای امریکایی از آن برای بمب‌باران عراق بلند شدند.

نویسنده Manlio Dinucci است.

Post has shared content
«وقتی که او [زن] این‌جا بود و می‌خواستیم کله‌ی هم را بکَنیم، عذاب من، اشک‌های من معنایی داشت. او می‌توانست این‌ها را ببیند. اما او که رفته است، این عذاب دیگر تُهی است، و آینده‌ای هم ندارد. عذاب واقعی همین عذاب تُهی است. رنج در حضور او یک خوشبختی شادمانه بود. اما عذاب در تنهایی، عذابی که کسی آن را به جا نمی‌آورد، فنجانی است که دائما به ما تعارف می‌کنند، ما لجوجانه ردش می‌کنیم، اما روزی از آن خواهیم نوشید، و این روزی است وحشتناک‌تر از روز مرگ.»
#یادداشتها_کامو

حالا ۵ هفته‌ی تمام است که می‌دوم. البته از بد روزگار و جبر جغرافیا روی تردمیل. اما امروز اتفاقی افتاد که فکر کردم تردمیل را هم می‌شود دوست داشت.
فلش بکی بزنم و بگویم قصه از جایی شروع شد که با سایت نوار http://navaar.ir آشنا شدم. نوار مرجعی برای خرید کتاب‌های صوتی است. من با اینکه آدم رادیویی هستم و هم به رادیو عشق می‌ورزم و هم شانس این را داشته‌ام که در یکی از بهترین رادیوهای فارسی زبان کار کنم، اما آن روی وسواسی-جبری‌ام هیچ وقت نگذاشته که با کتاب صوتی ارتباط برقرار کنم. تا به حال هر بار شروع به شنیدن کتابی صوتی کرده‌ام، حواسم به چیز دیگری پرت شده و بعد از چند دقیقه متوجه شدم که انگار هیچ چیز نشنیده‌ام و چیزی از داستان خاطرم نیست، یا اینکه وقتی چیز جالبی در کتاب صوتی می‌شنوم نمی‌توانم زیرش خط بکشم و یا جایی یادداشتش کنم حرصم را در می‌آورد. اما اخیرا احساس کردم روی تردمیل جای مناسبی برای شنیدن کتاب صوتی است، چون در تمام سی و پنج دقیقه‌ای که روی تردمیل هستم کاری به جز دویدن نمی‌کنم و امکانی برای پرت شدن حواسم نیست. این شد که سراغ نوار رفتم، خیلی اتفاقی و بر اثر بنر بزرگی که در صفحه‌ی اولش تبلیغ پیرمرد و دریا را می‌کرد، شاهکار همینگوی را خریدم. دو سه بخشش را در طول روز و هنگام قدم زدن به سمت منزل گوش کردم و سرانجام امروز روی تردمیل فصل چهارم را شنفتم. فصل چهارم آنجایی است که پیرمرد، تنها در دریای بی‌کران و در حالی که ۸۵ روز از آخرین باری که موفق به صید شده می‌گذرد، ماهی درشتی به قلابش گیر می‌کند و آغاز کلنجار او با ماهی است: «من تو رو دوست دارم. تو برادر منی ولی من می‌خوام بکشمت»
فضای خالی باشگاه در صبح پنج‌شنبه، من در حال عرق ریختن روی تردمیل و صدای قیژ قیژ نوار نقاله‌ی دستگاه زیر پاهایم و صدای گرم و شنیدنی گوینده که مونولوگ‌های پیرمرد با خودش و گاهی با ماهی را روایت می‌کرد، توهم عجیبی به من داد. یک لحظه احساس کردم هیچ چیز دور و برم نیست. من هستم و تردمیل و تردمیل روی دریا قرار دارد و اطرافم آبی بیکران دریا است. «به پهنه‌ی دریا نگاه کرد و دانست اکنون چه تنهاست. اما می‌توانست منشورهای درون آب عمیق تیره و طنابی که به جلو کشیده می‌شد و زیر و بم شگفت سکوت را ببینند»
خوبی روی تردمیل دویدن این است که می‌توانی چشمانت رو ببندی و بدوی. عرق روی پیشانی‌ام پایین می‌آمد و به ابرو می‌رسید و راهش را به سمت شقیقه‌هایم کج می‌کرد. شمرده نفس می‌کشیدم و هیچ احساس دشواری نمی‌کردم. همانطور که با چشمان بسته می‌دویدم سعی کردم قدم‌هایم را بلندتر بردارم. عرق روی پیشانی‌ام با نسیم ملایمی سرد می‌شد و سرم را خنک می‌کرد. زیر پایم تردمیل ناله‌ی منظم و تکرار شونده‌ای می‌کرد. «طناب سریع و یکنواخت باز می‌شد، و ماهی هیچ هراسان نبود. پیرمرد با دو دست می‌کوشید که طناب را تا سر حد استقامتش نگه دارد. می‌دانست که اگر نتواند سرعت ماهی را با فشار یکنواخت طناب آرام کند. ماهی تمام طناب را می‌برد و پاره می‌کند»
به همین پنج هفته پیش فکر می‌کردم که سعی کردم دو دقیقه پشت سر هم و مداوم بدوم. ساق پایم درد شدیدی گرفته بود. نفس کشیدن سخت بود و نمی‌توانستم از تمام حجم ریه‌ام استفاده کنم. اینکه تغییر چقدر زود اتفاق افتاده و با نفس‌های شمرده و قامتی کم‌تر از قبل قوز کرده نوار تردمیل را زیر پایم به عقب سر می‌دهم خوشحالم می‌کرد. چشمانم هنوز بسته بود: «پیرمرد حالا تنها و دور از تیر رس ساحل، به بزرگ‌ترین ماهی که در عمرش دیده بود و بزرگ‌تر از هرچه شنیده بود گره خورده بود و دست چپش هنوز همچون پنجه‌ی عقاب چنگ شده بود»
از روز اول که دویدن را شروع کردم، هدف ۵ هزار متر بود و با برنامه‌ای هشت هفته‌ای شروع کردم. حالا در هفته‌ی پنجم و سخت‌ترین هفته از ابتدای راه چنان فضا وهم آلود شده بود و بی‌باده جانم مست بود که فکر می‌کردم کاش توان داشتم و ساعت‌ها می‌دویدم. اما برنامه‌ی روز سوم از هفته‌ی پنجم رو به پایان بود و برای اولین بار در طول این مدت، حسرت دویدن در فضای باز، درون جنگل، کنار رودخانه و... را نمی‌خوردم. تجربه‌ی چشم بسته دویدن را مدیون دستگاه تردمیل (با همکاری صمیمانه‌ی ارنست همینگوی) بودم. به ارتقاء هدفم فکر می‌کردم، ۱۰ هزار متر و حتی بیشتر: «بذار خیال کنه از اون که هستم مردترم. تا منم همون باشم. کاش این ماهی بودم یا همه‌ی چیزهای اون در مقابل اراده و هوشم»


Post has attachment
امیر کیانپور
تحلیلگر سیاسی

چهره‌ کلیدی ساختار الیگارشیک قدرت، «استوانه»‌ نظام، مرد پشت پرده‌ها و حجت‌الاسلام رازها و سایه‌های جمهوری اسلامی درگذشت.

از قتلهای زنجیره‌ای تا کشتار میکونوس، از جریان برکناری بنی‌صدر تا تعیین رهبری، از رسوایی ایران-کنترا تا ماجرای جام زهر، هاشمی چهره‌ای بود که تا سالها همه‌ سرنخها به نام او ختم می‌شد؛ مرد مرموزی که به باور عمومی از پشت پرده، همچون بازیگردان یک عروسک خیمه شب بازی، نخ‌ها را تکان می‌داد و نمایش را، خواه از شورای انقلاب و خواه از شورای عالی دفاع، خواه در مجلس و خواه در دولت، صحنه‌گردانی می‌کرد.

سلطان مستبد و وزیر زیرک

شکی نیست که رمزگشایی و راززدایی از سیمای هاشمی، مستلزم گذر زمان، «سرد» شدن وقایع تاریخی ۴۰ سال گذشته، و دسترسی به مجموعه شهادت‌ها، خاطرات و اسنادی است که اغلب هنوز نانوشته و محرمانه اند، اما علی‌الحساب روی دو خصلت و ویژگی اصلی می‌توان دست گذاشت که هاشمی را از دیگر صاحب‌منصبان جمهوری اسلامی متمایز می‌کند:

برای بیان ویژگی نخست، هیچ واژه‌ای بهتر ازintrigue (یا plot) با معنای دوگانه‌ی طرح و توطئه نمی‌توان پیدا کرد. هاشمی به شکلی کلاسیک یک طراح و دسیسه‌گر بود. کسی که با طرحها، فتنه‌ها و دسیسه‌هایش، روابط قدرت و ساختار استثنائی حاکمیت را در یک بازی بزرگتر ادغام کرده و پیش می‌برد.

زوج مکمل سلطان و دسیسه‌گیر ترکیبی کلاسیک در ساختار سیاسی جهان مدرن است که بهترین نمونه‌ آرمانی آن را احتمالاً باید در انسان‌شناسی سیاسی جهان باروک جستجو کرد.

سلطان، بنا به تعریف، حاکم مستبدی است که می‌کوشد ناتوانی‌اش را در ادغام آشوب و ناهنجاری در نظم قانونی با زور و خشونت محض جبران ‌کند؛ درمقابل، دسیسه‌گر، غالباً در هیأت وزیر یا صدراعظم، درصدد است با بازیهای پیچیده و زیرکانه، اعمال استثنائی حاکم را در جهتی تابع و همسو با برنامه‌ها و طرح‌های خود هدایت و کانالیزه کند. اگر حاکم مستبد چهره‌ای است که زور فراقانونی در کالبد قانون ادغام می‌کند، کار دسیسه‌گر، تعویق و تعلیق کلیت این فضای ازپیش معلق و استثنائی و گشودن عرصه‌هایی تازه برای بازی و عمل است. از این بابت، کار دسیسه‌گر در همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که وظیفه‌ حاکم به پایان می‌رسد. در یک کلام، او نفر دومی است که مقرر است کنش و رفتار نفر اول (princeps یا شهروند نخست یا شهریار) را کارگردانی کند.

در میان رجال جمهوری اسلامی، اگر تنها یک نفر را بتوان کاندیدای سیمای کلاسیک «دسیسه گر» کرد، او بدون شک هاشمی رفنسجانی است. هاشمی به ویژه در سالهای پایانی حیات آیت‌الله خمینی، نمونه‌ای مثال زدنی از یک «دسیسه گر» بود. او رگ خواب آیت‌الله خمینی را می‌ شناخت، و قاعده وضعیت بی‌قاعده‌ دوران حکمرانی او را بلد بود. برای مدتی طولانی، هاشمی به میانجی احکام و جایگاه فراقانونی رهبر، بازی‌های خونباری به پا کرد که برنده‌شان خود و او جناحش بود. حقیقتاً جمهوری اسلامی در روند شکلگیری و تثبیت خود به هیچ کس بیشتر از هاشمی مدیون نیست؛ فرایندی که به میانجی مجموعه‌ای از حذفها، توطئه‌ها و سرکوبها ممکن شد، و اصلی‌ترین طراح و کارگردان آن مردی بود که «مصلحت» نظام را بهتر از هر کس دیگری می‌دانست. هاشمی استاد ابهام آفرینی و ژوکر بازیهای خطرناک بود، و با استفاده از همین بازیها بود که توانست خامنه‌ای را بر تخت رهبری بنشاند.

بنا به نمونه‌های کلاسیک چهره‌ دسیسه‌گر (که در نمایشنامه های دوران باروک و برخی آثار شکسپیر به فور می‌توان یافت)، میدان اصلی بازی دسیسه‌گر شکاف حاکم با خود، و در واقع فاصله‌ ساختارسیاسی از خویش است؛ درست به همین خاطر، کلید تقدیر حاکمیت به ویژه در لحاظ بحران و آشوب و ابهام به دست سیاست‌مداران دسیسه‌گر است.

عجیب نیست که در سالهای اخیر این انتظار مسیحایی در بخش زیادی از طبقه متوسط شکل گرفته بود که هاشمی با نقش‌آفرینی‌هایی پشت پرده‌اش پس از مرگ آیت‌الله خامنه‌ای خواهد توانست پلی به سمت آینده‌ای روشن‌تر ایجاد کند. در چارچوب این سرمایه‌گذاری روانی، ناخدایی که کشتی نظام را از لحظه بحرانی مرگ آیت‌الله خمینی به سلامت عبور داده بود، تنها قماربازی تلقی می‌شد که می‌توانست در لحظه «موعود» ورق را در بازی برگرداند، به ویژه اینکه او در طول سالها در «مرکز» تصمیم گیری‌های حکومتی بود.

دومین خصیصه‌ اصلی در تیپولوژی چهره سیاسی هاشمی به همین مرکزیت برمی‌گردد که در واقع مکمل و همزاد خصلت نخست است. هاشمی «استوانه»‌ نظام، مرکز ثقل حکومت و نقطه‌ای بود که در آن چپ راست و حکومتی، اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، مسائل داخلی و خارجی، و در نهایت خاستگاه و سرنوشت نظام در آن به توازن می‌رسیدند. طبعاً همین مرکزیت به او اجازه پیشبرد طرح و توطئه‌هایش را می‌داد.

پدرخوانده و آینده نظام

اگر مرگ آیت‌الله خمینی در خرداد ۶۸، لحظه‌ای «کاتارتیک» (cathartic) بود که توأمان لذت و درد را، همچون تراژدی‌های یونان باستان، نزد مردم برانگیخت، مرگ هاشمی برای جامعه (و در واقع طبقه متوسط) لحظه‌ای از «اختگی» را آشکار کرد که بیش از هرچیز اگر از اندوه نزدیکان و شعف زخم‌خوردگان بگذریم احساساتی همچون «اضطراب»، «استیصال» و «سرخوردگی» را برانگیخت.

تفاوت میان این دو واکنش بدواً تفاوت میان دو جایگاه است، جایگاه پدر و پدرخوانده. هاشمی همواره نیرویی بیشتراز مناصب قانونی‌اش بود؛ او در سالهای بحرانی دهه شصت، به خاطر نزدیکی‌اش‌ به شخص اول و نفوذش روی او، توأمان مغز متفکر و بازوی اصلی اجرایی نظام بود.

پس از مرگ خیمنی، برخلاف خامنه‌ای که قبای «پدر» بر دوشش گشاد بود، هاشمی به ویژه به دلیل به نقشی که در انتقال رهبری ایفاء کرد، کاملاً در جایگاه «پدرخوانده»‌ نظام جمهوری اسلام تثبیت شد. به لطف همین جایگاه مرموز و استثنائی بود که هاشمی توانست، از هاله‌زدایی اصلاح‌طلبان از او در جریان انتخابات مجلس ششم و توهم‌زدایی احمدی نژاد از او در جریان انتخابات دولت نهم، جان سالم به در ببرد. در طول نزدیک به دو دهه، علی‌رغم شکست‌های مختلف انتخاباتی، او نه تنها از بازی حذف نشد، بلکه حوزه‌ نفوذ خود را حفظ و در نهایت گسترش داد.

چهره‌ای مسیحایی‌ای را نیز که از هاشمی، به ویژه از جانب اصلاح طلبان، ساخته و پرداخته شده بود، باید با توجه به همین جایگاه باید درک کرد؛ مرد زیرکی که گذشته نظام را در بالاترین سطح و به شکلی مخفیانه رقم زده بود، در خیال مردم، رفته رفته، به ویژه در دورانهای استیصال و فطرت، به نجات دهنده‌ای بدل شد که رمز و راز آینده را می‌دانست.

نظر به این خیال پردازی جعمی و سرمایه‌گذار روانی (و درواقع احتکار عمومی میل)، هاشمی به طور مشخص باید دو مسأله را حل می‌کرد: نخست، معضل ولی فقیه (پس از مرگ آیت‌الله خامنه‌ای از طریق شورایی یا دموکراتیزه کردن این نهاد، یا دست کم به واسطه‌ تعیین رهبری با خلق و خوی دموکرات‌تر و مدرن‌تر) و سپس، مسأله ارتباط با آمریکا و ادغام در نظم جهانی.

پس از برجام و با تسهیل و تسریع مسیر حرکت نظام روی ریل «جهانی شدن» که به دست حسن روحانی، فرزند خلف هاشمی، محقق شد، نقش آفرینی و حل معمای قدرت پس از خامنه‌ای تنها وعده‌ای بود که پایان حیات سیاسی هاشمی را به تأخیر می‌انداخت. قبل از آنکه این مأموریت آغاز شود، اما مرگ برای مرد دسیسه‌ها دسیسه‌ی بزرگتری تدارک دیده بود.

نماز جمعه ۸۸ تیر و کمی پیش و پس از آن

دو گانه‌ آیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی، حتی پیش از مرگ آیت‌الله خمینی، ترکیب ایده‌آلی بود که جمهوری اسلامی را از پیچ‌های بحرانی زیادی به سلامت عبور داد؛ آیت‌‎الله خامنه‌ای و هاشمی، یا درواقع ایدئولوژی و عملگرایی.

منطق عملگرایانه هاشمی برای چند دهه همچون یک فیلتر یا میکسر صدا بر سر سیگنالها و ضربان حیاتی ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی عمل کرد و غالباً از پشت پرده، شدت، لحن و پویایی این سیگنالها را تنظیم کرد. این احتمالاً بهترین نقشی است که نفر دوم یک نظام سیاسی می‌تواند بازی کند، وقتی منطق کنش و رفتار نفر نخست، عمدتاً برآمده از محتواها و دستورات مشخص ایدئولوژیک - در اینجا نوعی دولت‌گرایی شیعی—است.

هاشمی، در هیچ مرحله‌ای از حیات سیاسی‌اش، از جمله و به ویژه در جریان حوداث سال ۸۸، منطق عملگرایانه رفتارش را - منطقی که با غایت و قطعیت بیگانه است— واننهاد. از این بابت، و تا آنجا که به مواضع هاشمی برمی‌گردد، تفاوتی میان تابستان ۶۷ و تابستان ۸۸ وجود ندارد؛ در هر دو موقعیت، رفتار سیاسی هاشمی برآمده از ضرورتهای عملگرایانه‌ای بود که شرایط بحرانی دوران ایجاب می‌کرد.

شاید از این منظر، جنبش اعتراضی ۸۸ را بتوان وهله‌ای از حقیقت تعبیر کرد که میان ایدئولوژی/اصول نظام و عملگرایی/مصلحت آن، و در واقع میان آیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی شکاف انداخت. با خاموش شدن صدای حقیقت و سرکوب جنبش ۸۸، طبعاً بار دیگر، عملگرایی و اصول، مصلحت و ایدئولوژی در پبوند با هم و در خدمت یکدیگر قرار گرفتند. در نهایت، در انتخاب ۹۲، این «عملگرایی» بود که - با خرج سرمایه مردمی حاصل از خطبه‌هایی که در نماز جمعه ۲۶ تیر ۸۸ و البته به دعوت بلوک اصولگرای قدرت - توانست مشروعیت از دست رفته را به دستگاه ایدئولوژیک نظام بازگرداند.

مشروعیت به نظام بازگشت و هاشمی این بار با نام اعتدال به مرکز صحنه بازگشت. انتخابات ۹۲ را احتمالاً باید بزرگترین پیروزی حیات سیاسی هاشمی پس از انقلاب دانست؛ بزنگاهی تاریخی که پس از طی هیجانات دوران خاتمی، و سرخوردگی‌های دوران احمدی نژاد، یک بار دیگر تعادل و توازن به جمهوری اسلامی بازگشت.

در مکانیک نیوتنی، جسم متعادل جسمی است که مرکز ثقل آن خارج از محدوده‌ سطح اتکای آن قرار نگرفته باشد. این تمثیل برای توضیح انتخابات سال ۹۲، انتخاب بدی نیست. بازگشت تعادل به جمهوری اسلامی، محصول بازگشت مرکز ثقل یا همان «استوانه»‌ نظام به سطح اتکای آن بود.

بازگشت یاران هاشمی به قدرت در سال ۹۲، نه بازگشت یک جناح حکومتی به قدرت که بازگشت تعادل به حکومتی در حال سقوط بود.اعتدال به هیچ وجه معرف جناحی در میان جناح‌های جمهوری اسلامی نیست، بلکه سنتز تمام جناح‌ها، و نقطه‌ی توازن میان اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی، راست و چپ، و بیرون و درون است. اعتدال خود هاشمی است؛ سیمایی که در آن اراده‌ اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، و خواست بلوکهای قدرت داخلی و خارجی در ایران و در غرب بارها به تعادل رسیدند.

کدام آینده؟

مرگ هاشمی برای بخش عمده‌ای از جامعه، همچنان که از واکنشها برآمد، اتفاقی نابه‌هنگام و ترسناک بود؛ اضطراب عمومی از دوران پس از هاشمی اما می‌تواند تصویری گمراه کنند باشد، اگر تصریح نکنیم اکثر همین مردم امید چندانی به موفقیت هاشمی درایفاء نقش مسیحایی‌اش نداشتند. این سازوکار عجیب روانی، تا حد زیادی به ماهیت «اصلاح‌طلبی» در ایران و به رابطه‌ی انگلی آن با شکست برمی‌گردد. اصلاح طلبان و به تبع آنها بخش گسترده‌ای از طبقه متوسط حاضر به تصدیق و تأیید آن چیزی نیست که هرروز آن را زندگی و از آن ارتزاق می‌کند.

طبقه متوسط به خوبی می‌داند جاده‌ آینده از قبل تا حدی زیادی، از قضا به دست خود هاشمی، جهت گذاری شده است. چه طور جمهوری اسلامی می‌تواند در مسیری جز آنکه بسترش در دوران «سازندگی» پی‌ریزی شده حرکت کند؟ روند خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، سوداگری مالی و... که امروز بیش از هرچیز بر کیفیت زندگی اکثریت مردم ایران تأثیر می‌گذارد از مدتها قبل، از دوران هاشمی و به ابتکار او آغاز شده است. این روندها تا آنجا که افق پیداست، ادامه خواهند یافت. انباشت منابع اقتصادی در دستان اقلیتی ثروتمند از طریق سلب مالکیت از توده‌ها و ستم طبقاتی‌ و ... واقعیت‌هایی یک شبه نیستند که یک شبه تغییری در آنها به وجود آید. این همان آینده‌ای است که هاشمی عملگرا از مدتها قبل خواب آن را برای ایرانیان دیده است. و البته این خصلت ناگزیر عملگرایی در مناطق پیرامونی جهان است که هرجا به صحنه می‌آید، نئولیبرالیسم اقتصادی را در غیاب لیبرالیسم سیاسی بازتولید می‌کند.

از مجادله‌ جناح‌های حکومتی برای تسخیر و مصادره‌ خاطره هاشمی در روزهای آتی که بگذریم، در اینجا دو تصویر از آینده را باید از هم باید تفکیک کرد؛ نخست، آینده‌ وعده داده شده از اصلاح طلبان که تاروپود آن برمبنای شعار قانون‌گرایی، دموکراتیزه شدن ساختار قدرت و... بافته شده و البته از زمان وعده‌ صریح تصویب «لوایح دوقلو» در دوران خاتمی تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده است -این تعلیق و تعویق تا خیال‌پردازی ضمنی حول و حوش نقش آفرینی اصلاح‌طلبان و عملگرایان در هنگام مرگ خامنه‌ای ادامه دارد. و دوم، تصویر آینده‌ای انضامی‌تر که به شکلی زودرس از مدتها قبل در سیر خصوصی‌سازی‌ها و شیب سوداگری‌های مالی و ... شکل گرفته است و مرگ هیچ صاحب‌منصبی نمی‌تواند خللی در آن ایجاد کند.

بله، این آیند‌ه‌ پیش از موعد، اگرچه تحت شعاع وعده‌های دائماً به تأخیرافتاده‌ی اصلاح‌طلبان قرار گرفته، اما از همین حالا پیش‌روی چشم ماست؛ فساد مالی و حقوقهای نجومی، اختلاس و زمین خواری، دعوای قوه قضایه ودولت، دزدسالاری (kleptocracy) و افشای باندهای مختلف حکومت به دست همدیگر و... جملگی واقعیتهای متعینی هستند که تصویر ساختار آینده قدرت از هم‌ اکنون در آنها منعکس شده است. اگر می‌خواهید آینده‌ نظام را پس از مرگ خامنه‌ای ببینید به دعواهای جناحی باندهای قدرت و فساد گسترده آنها در ماههای اخیر نگاه کنید؛ بعید است هیچ استاد دسیسه‌گری بتواند این تنشها را به شکلی آرام و پشت پرده حل کند.



Post has shared content
خوددروساز ژاپنی که ۸۰ ساله مردم دنیا ندید به محصولاتش اعتماد دارن تو معرفی ماشین سواری جدیدش میگه «از همون کمک‌فنر آلمانی‌هایی گذاشتیم براش که ب‌ام‌و استفاده می‌کنه!»
بعد تولیدکننده ما یه تابلو برق ساخته و زل میزنه تو دوربین و میگه اینا که می‌بینید خودمون ساختیم و با کیفیت آلمان برابری می‌کنه!

این چه مرضیه که گریبان‌مون رو گرفته؟ چرا اینجوری شدیم؟

Post has shared content
"...جهنم مکانی ست پر از نیت‎های خوب"

کم‌کم به این نتیجه می‌رسیم که وضع موجود نه تنها هیچ اشکالی ندارد که "بهترین وضع موجود" است و نیازی نیست و اصلاً نباید دیگر چیری در نقد این وضعیت گفت. بعضی از این فعالان مدنی، فعالین شبکه‌های اجتماعی، روی حاکمیت را در سانسور سفید کرده‌اند. البته همه با نیات خیر و مصلحت اندیشی و مترصد بر نتایج اعتراض‌ها. فرقی هست بین اتهام و جرم "سیاه نمایی" وقتی پرده از مشکلی برمی‌داری که هست، وجود دارد اما تو فقط نشانش داده‌ای با این روش فعالین مدنی؟ قبلاً هم گفته‌م ما نیروی قهریه نداریم. نمی توانیم همدیگر را در این فضاها دستگیر کنیم اما سرکوب و ساکت کردن دیگری را خوب بلدیم. "افکار خطرناک" را با جست‌وجو در صفحات دیگران شناسایی می‌کنیم و سرِ دست می‌گیریم. روایات زنان از آزار جنسی را بحث‌های مسخره‎ای که تنها "نتیجه"اش به "میدان نیامدن زنان" است، می‌دانیم و خب فکر نمی‌کنیم روشمان چقدر شبیه نیروهای امنیتی و سانسورگران شده. من اصلاً کاری با این مساله سیستماتیک بودن/نبودن آزارها ندارم و این پرسش نادرستِ "مدرکت را رو کن"! این بار که به خیابان رفتید از آزارگر بخواهید عملش را تکرار کند به سیستماتیک بودن/نبودنش اعتراف کند شما فیلم بگیرید تا همگی با مدرک حرف بزنیم.راه دیگری ندارد! مساله اصلی گستردگی آزارهاست. چه صدای زنان را بلند کنید تا شنیده شود چه خفه‌شان کنید چون مصحلت نیست و این "تجمع باشکوه" لک میفتد، ترس از آزار خیابانی برای آزاردیدگان باقی ست. چیزی که مانع حضور زنان در خیابان می‎شود نگفتن از آزارها نیست. خود آزارهاست. اینکه می‌فرمایید، شنیدن این حرف از زنان دردناک‌تر است، با توجه به تجربه‌ی روزمره در تاکسی، اتوبوس، فلان بهمان می‌‌توان نتیجه گرفت وقتی جمعی بزرگ‌تر است پس آزارها بیشتر است فقط نشان داده‌اید که چقدر ایدئولوژی تا مغز استخوانتان نفوذ کرده. آزار جنسی طبیعی ست که در مقیاس بزرگ‌تر، محتمل‌تر و طبیعی‌تر باشد؟ آزار نه نرم و هنجار جامعه است و نه طبیعی. باید حرف بزنیم راه باز کنیم و مجاری گفت‌و‌گو را با نیات خیرمان مسدود نکنیم. من باید از حضور در خیابان احساس امنیت داشته باشم. نه! اصلاً نباید نگرانی برای امنیت داشته باشم. اگر دهانم را ببندید، بدوزید آزارها غیب نمی‌شوند شما فقط صورت مساله را از جلوی چشمان خودتان، فقط چشمان خودتان، پاک کرده‌اید.
راهش چیست؟ چطور می‌شود با آزار خیابانی مقابله کرد چطور می‌شود این رفتارها را اصلاح کرد؟ نمی‎دانم جز اینکه اول باید "مساله" را طرح کرد و بعد چاره‌ای اندیشید.


Post has shared content
سکاندار دفاع از ایالات متحده و ایران

ژنرال متیس که به زودی به عنوان عالی ترین مقام برای مدیریت ماشین نظامی ایالات متحده انتخاب می شود، در یک برنامه با موسسه هوور در سال ۲۰۱۵، آرایش درباره ایران را توضیح داده. او می گوید « (در مقایسه با داعش) اگر استفاده از گزینه نظامی الزامی باشد، به نیروهای بیشتری نیازمند هستیم. اما شک ندارم که از پس ایران بر می آییم. مصیبت بار خواهد بود، ولی آیا از نظر نظامی توان انجام اش را داریم؟ من شکی ندارم که داریم!»

همین طور در بخشی از سخنرانی ماه آپریل ش در موسسه هوور، متیس به طور کامل روی ایران متمرکز می شه و با نقل قول های بسیار دقیق از خامنه ای، فیروز آبادی و قاسم سلیمانی، می گوید ایران به دنبال صلح نیست. مثلا سلیمانی به روشنی از ضمیمه کردن کشورهای خلیج به ایران حرف زده، متیس یادآوری می کنه آخرین باری که کس دیگری در خلیج فارس این حرف ها را زد (صدام حسین درباره کویت) چه نتیجه ای داشت. یا نقل قول معروف خامنه ای درباره توافق که می گوید کسانی که فکر می کنند مسئله ایران با غرب با مذاکره حل می شود، یا نادان هستند یا خائن.
متیس می گوید داعش مهم ترین تهدید استراتژیک برای ایالات متحده نیست. متیس می گوید داعش بر خلاف جمهوری اسلامی، حمایت یک حکومت عضو سازمان ملل را ندارد. او می گوید جنایات داعش، بهانه ای در دستان جمهوری اسلامی است و الا با جمهوری اسلامی دشمنی ندارد. می گوید چرا تنها کشوری که هدف حمله های داعش قرار نگرفته، ایران است؟

چیزی که نمی دانستم و متیس با تمسخر به آن اشاره می کند، این است که سال گذشته، پرزیدنت اوباما، گفته بود کشورهای متحد ما، دارند مجانی از قبل ما زندگی با امنیت می کنند. به شوخی می گوید فکر کردم به اشتباه حرف های دانلد ترامپ را دارم می خوانم و جمعیت هم می خندند. همین حرفی که چند ماه بعد مایه حمله به ترامپ شد را ظاهرا پرزیدنت هم زده.

در جایی دیگر می گوید دولت اوباما توان توافقی قوی تر را نداشت به خاطر اینکه خودش را در این موقعیت ضعف قرار داد. می گوید وقتی اوباما از خط قرمز معروف درمورد اسد و بمباران شیمیایی حرف زد، بعضی از متحدین ایالات متحده، هواپیماهایشان را آماده بمباران اسد کرده بودند چون به خوبی می دانستند او دست از کشتار بر نمی دارد. اما ناگهان اوباما پا عقب گذاشت. می گوید در یک نشست خصوصی، یکی از ژنرال های متحد امریکا به او گفته بابا این میزی که آقای اوباما می گوید گزینه نظامی رویش هست چقدر طول دارد که دست ش نمی رسد بهش؟

تفسیرش از عرصه سیاسی ایران خواندنی است: در میان نامزدهای انتخاب ریاست جمهوری، میانه روی وجود ندارد. آقای روحانی، البته نسبت به بقیه شان میانه تر است ولی به هیچ وجه او را نمی شود میانه رو نامید. البته که او به رای آدم های میانه رو برای بقا در صحنه سیاسی نیازمند است. قوه قضاییه و نیروهای امنیتی، قدرتی بی انتها دارند و با برداشته شدن تحریم ها، قدرتمند تر هم خواهند شد. اینطور نیست که یک مرتبه با لغو تحریم ها، نیروهای میانه رو قدرت بگیرند. اصلا اگر هم قرار باشد به تغییر، یک شبه رخ نمی دهد. در قانون اساسی ایران آمده است که ایران حکومتی انقلابی دارد. به علاوه با توافق اتمی، ما به اصلاح طلبان هم پیامی نادرست دادیم چون تا پیش از این تصور میکردند برای پیوستن به جامعه جهانی بایستی برنامه موشکی را هم کنار بگذارند در حالیکه این توافق، نقض آن حرف بود
متیس می گوید کل متن توافق را دوبار خوانده و می گوید روح اش این است که ایران قرار است تقلب بکند. می گوید با اینکه توافق خوبی نیست ولی این مزیت را دارد که در زمانی که به گزینه نظامی برسیم، می توانیم هدف گیری دقیق تری انجام بدهیم. این مزیت توافق است.
متیس می گوید این توافق یک تا دو سال ایران را مجبور خواهد کرد که تقلب نکند تا بتواند به پول هنگفتی که وعده داده شده برسد و در این مدت ما می توانیم یک برنامه که من به آن بیمه نامه توافق می گویم بریزیم.

متیس می گوید اگر بتوانیم همه کشورهای منطقه را در برنامه خودمان یکپارچه بکنیم راحت تر می توانیم چرخه خشونتی که ایران به راه انداخته را متوقف کنیم. می گوید چندی پیش، در ابوظبی، اسرائیل یک موسسه انرژی های تجدید پذیر باز کرد. متیس می گوید یکی از وزرای خارجه منطقه به او گفته امروز سیاست خارجی ما با اسرائیل قرابت بیشتری دارد تا با ایالات متحده.
متیس می گوید سیاست خارجی ایران پادتن هایی ساخته در منطقه که به ما کمک می کند (منظورش این است که دشمنی با ایران با منطقه به قدری است که متحد کردن منطقه علیه اش را آسان می کند). نمونه می آورد از عربستان سعودی که به کشتی هایی که سه توقف اخیرشان در ایران بوده را از کناره گرفتن در عربستان منع کرده. این باعث می شود مشتری های نفت عربستان به دنبال نفت ایران نباشند چون نفت کش شان منع می شود از خرید نفت عربستان. متیس می گوید حزب اللاه لبنان و دیگر گروه های تروریستی شیعی تحت حمایت ایران، خطری مهم تر هستند برای ایالات متحده
متیس در پایان می گوید بایستی پیامی روشن به ایرانیان بفرستیم که ما هیچ مشکلی با انها نداریم و طرفدارشان هستیم. می گوید همانطور که رادیو آزادی در بلوک شرق داشتیم بایستی رادیو آزادی فارسی هم داشته باشیم.

ایراد سخنرانی ش این است که همه اش می گوید آی-رن! و نمی دانم چرا مرتب سپاه پاسداران را به اشتباه با نام سپاه جمهوری (ریپابلیکن گارد بدنام صدام حسین) می خواند.

متیس در جلسه تایید صلاحیت اش از سوی کنگره (به دلیل نظامی بودن، کنگره بایستی به رییس جمهور معافیت بدهد که او را انتخاب کند چون قانون به جز این استثنا، اجازه نمی دهد فردی که کمتر از هفت سال از خدمت نظامی اش گذشته وارد پست بشود)، او ضمن اطمینان دادن به کنگره که مدیریت غیرنظامیان بر ارتش را «سنتی» مهم برای نیروهای نظامی می داند، در سخنرانی اش، گفت که به گمان او، روسیه یکی از خطرات عمده درازمدت در مقابل ایالات متحده است. این در تضاد با نظرات دانلد ترامپ، رییس او است.

http://www.hoover.org/research/general-jim-mattis-what-should-we-do-about-iran
http://www.hoover.org/research/charles-hill-and-general-james-mattis-iran-deal-democracy-and-freedom
http://abcnews.go.com/Politics/wireStory/mattis-trumps-choice-lead-pentagon-wary-iran-44727262
Wait while more posts are being loaded