Profile cover photo
Profile photo
Roz Ahang
2 followers
2 followers
About
Posts

Post has attachment
رویای تلخ 2
پرده را پس زدم و نور
به خاطره خواب تو ریخت
و سکوت خانه
از خنده و ترانه بار گرفت.
قدم هایم سبک
- به ضرب نفسهای دم صبح تو
دلبرانه لغزیدم
در خاطرهی نگاهت
یک دم - و دیگر هیچ
هیچ جز زخمی کوچک بر تن
و خراشی کوچک
بر سینی صبحانه.
و دیگر هیچ
جز قطعیت این تابستان ...
Add a comment...

Post has attachment
رؤیای تلخ
<div lang="fa" dir=RTL> میخوانمت به همه نامهای جهان رؤیای تلخ بیهمتا از دیر و دور کدام تابستان ناگهان ... - که در آغوش آفتابیت همیشه های کدر ریختند از شانههایم - پیدا شدی؟ - طلای ناب در میان صدفهای کدام ساحل - که عریان به موج نگاهت زدم. امانت آسمان را از کد...
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۱۰)
این روزها
ساعت‌ها طول می‌کشد تا من صبح‌ها به عالم خاکی فرود بیایم و چشم‌هایم
واقعاً باز شود. و چای صبح . . .حرفش را هم نزن. بعدش هم می‌رسم به پاک کردن صورت
و کرم‌مالی و شانه کردن این جنگل بی‌نظم .   سی سال پیش، زمستان
سیاه ۸۴   که وارد آلمان شدم نه پول تلفن...
دور از خانه (۱۰)
دور از خانه (۱۰)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۹)
بعدها
بابابزرگ خانه را کولرکشی کرد. و حالا همان دختر، در ایوان جلوی باد کولر ایستاده تا باد توی پیرهن بلندش بیافتد و موهایش را ببرد هوا.
پیرهن‌ها را خاله‌ها می‌دوختند. و همان‌ها موهای جنگلی
دخترک را گاهی اتو می‌کردند، گاهی گوجه فرنگی می‌بستند که توی چشمش نی...
دور از خانه (۹)
دور از خانه (۹)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۸)
بابابزرگ معمار تجربی بود و کارش قسم می‌خورم هزار بار بهتر از کار این مهندس‌های
جوان «دست به من نزن». و من با میز رسم و اشل و موزائیک‌های کوچک رنگی، با کاشی‌های جور و واجوری که دایی‌ها از سر ساختمان می‌آوردند بزرگ شده ام و این‌ها برایم طبیعی‌ترین اسباب‌بازی‌...
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۷)
نمی‌دانم چرا بیشتر تابستان‌های
خانه یادم میآید. خانه فقط یک بُخاری داشت، در ایوان پایین. و فکر کنم بعد از
انقلاب که زمستان‌ها انگار سردتر بود، کُرسی
می‌گذاشتیم. اما من از کُرسی چیزی یادم نیست. به هر حال قطعاً همه‌ی اتاق‌ها کُرسی نداشت. وقت نوشتن، اسباب خانه...
دور از خانه (۷)
دور از خانه (۷)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۶)
بیا حالا ببین که‌ این خانه که‌ اینجوری مظلوم نشسته چه بلایی سر من آورده. ببین این پنجره‌ها، بله همین‌ها که رو به رویت
هستند حالا . همین پنجره‌های
قدی، مرا اینجوری به نور معتاد کرده‌اند که حالا در این سرزمین تاریک هیچ خانه‌ای را نمی‌پسندم. مگر
اینکه اتاق‌های...
دور از خانه (۶)
دور از خانه (۶)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۵)
خب این حیاط
ما است. دالان که تمام شد اگر به چپ بپیچی می‌رسی به کوزه‌های رُب و تُرشی که آنجا کنار دیوار ردیف است. اینجوری
که نگاه می‌کنم حیاط بزرگی نیست اما انگار در موارد لازم کش می‌آید. و ناگهان برای یک تخت چوبی و ناگهان برای یک عالمه مهمان جا دارد. آخ! ای...
دور از خانه (۵)
دور از خانه (۵)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۴)
نگاه کن حالا رسیده‌ایم به
حیاط. با یک باغچه که دورش نرده دارد. نرده‌های دور گرد، کار
بابابزرگ تا گوشه‌های
تیز، پای بچه‌ها را زخم نکند. با یک حوض مثلثی وسطش. من یادم نیست اما می‌گویند آن حوض قبلاً مثل همه‌ی حوض‌های
قدیمی‌ گود و در زمین بوده و حالا بابابزرگ و...
دور از خانه (۴)
دور از خانه (۴)
rozahang.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
دور از خانه (۳)
آن در چوبی حالا باز شد. بیا
از این دالان باریک سرپایین بگذریم که دو
طرفش دیوار خانه‌ی همسایه است . آنقدر کوتاه که می‌شود با یک جست بالای آن نشست. مثل «امیر» که حالا
باز آن بالا نشسته . هشت سالش است حالا.
حالا. . . نه حالا دیگر . . .اصلاً هست؟ کجا؟ . . . نکن...
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded