Profile cover photo
Profile photo
bitaa b
About
Communities and Collections
View all
Posts

Public
از همین لحظه شروع می کنم
Add a comment...

Public
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و
باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد
این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان
را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده
است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا ؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با
شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
نامه ی دایی(تابستان نود وشش)
سلام روزهای خوب خدا چه زود میگذرند ومرورآن لحظات شیرین پس از گذشت زمان جز خاطراتی تلخ ودردناک را یاد آور نمیشود. روزهاییکه "ن"(مامان) با تمام وجود عاطفه بود واحساس.دوست داشتنی بودوهمه رادوست داشت  . عشق بود وامید.... .امروز بهنگام برگشت لحظه ای آنروزها برای...
Add a comment...

Post has attachment
یادداشتهای تابستان نود و شش
بالاخره داستان خودکشی اومد تو کوچه ای که اسمش کوچه ی ما بود.خونه ی عمو.دم غروب از درخت حیاط خونه اش خودشو آویزون کرد. یاد اون روز افتادم که بالاخره یه بمب خورد تو کوچه ی ما .نزدیک نزدیک.همسایه ی همین عمو.اون.اول شب بودو برقام قطع بود.عمو رم که پیدا میکنن هو...
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded