Profile

Cover photo
ARYA NIROO (ARYA NIROOE RADASA)
Works at شرکت فنی مهندسی آریا نیرو رعد آسا
Attended Engineering, University of Shiraz
Lives in shiraz
1,129 followers|81,680 views
AboutPostsPhotosVideos+1's

Stream

kave safarpoor changed his profile photo.

Shared publicly  - 
 
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
لیلی سر زلف شانه میکرد
مجنون در اشک دانه میکرد

متن عکس از خانم عرفان نظرآهاری
 ·  Translate
5
1
Farzaneh Sdg's profile photo
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
 

ضرب و شتم محمد نوری توسط ماموران وزارت اطلاعات دولت اعتدال و امید 
محمد نوری زاد ، صبح روز گذشته توسط ماموران وزارت اطلاعات ، مورد ضرب و جرح قرار گرفت و برای لحظاتی بازداشت شد.
نوری زاد قرار است روز چهار شنبه به شعبه ۶ دادگاه انقلاب مراجعه نماید.
وی چندی است در چهارچوب «سفر صلح و دوستی» به استان‌های مختلف کشور ؛ از درد و رنج مردم گزارش منتشر می‌کند، که این امر خشم وزارت اطلاعات را برانگیخته است.

ماجرای ضرب و شتم نوری محمد نوری زاد:

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم …
---------------------------------

اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم. 

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر این که نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ این که: من مگر چه می خواهم از شما خوش انصاف ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من " بلند بالا " هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می خواهم، ونه می خواهم ممنوع الخروجی ام برطرف شود. اگر راست می گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده اید و می برید. 

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن های من می گذشت که " بلند بالا " آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کارها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوه ی قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. وگفتم: شماها مگر جنازه ی مرا ازاینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم و اطلاعاتی ها در اطراف من پرسه می زدند و فیلم می گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنس شان جورشد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر ازهیجان اما تکراری بود. 

رَجَزِ دوازده نفره ی من کارگر نیفتاد. سه نفرآمدند طرف من. که یعنی اندازه ی این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه ام و دست و پایم را گرفتند. یکی شان رفت تا اتومبیل های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پاهایش را بگیر. 

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم برآسفالت بزرگراه نشست. سربه زیر زانویش را بر پسِ کله ام نهاد. سنگ ریزه ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم. 

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازه ی سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم. 

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته های تو نداریم ما طبق قانون عمل می کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود. 

از بزرگراه حقانی می گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی ... و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می زنم یا نمی زنم. تو کارت را انجام داده ای جایزه ات هم در راه است. وگفتم: با همه ی هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچه ی سفیدش هم خونی است. 

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. اینها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می کرد. چه می گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحن شان می افزایند می گفت: ای مردم، گاهی می بینید یک نگاه حرام یک لقمه ی شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم ای مردم همینطور است که می گویم. مراقب نگاهها و لقمه هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچه ی سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقه ی بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبه ی شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته های خاک آلود پارچه ی سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبه ی شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی خورم. اطلاعاتی ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وهمان داستان مسخره ی همیشگی تکرار شد. 

اطلاعاتی ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: اینها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. درهمان حال لگدی به یکی از درها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می خاستند و احترامش می کردند. لگد های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم. 

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبه ی شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعه ی شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبه ی شش درآن بود. عده ای نیز مهمانش بودند. 

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش های بی دلیل پاسخ نمی دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته اید و رفتارغیرقانونی انجام می دهید. به کنایه و با همان لهجه ی شیرین شمالی اش گفت: همه تقصیرها با من است شما راست می گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی ها داده اید؟ مگرنه این که شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست . بله غیرقانونی است.

گفتم: من می توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی ها کرده اید؟ مگر نه این که شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می تواند مستقل باشد؟ 

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند. 
پارچه ی سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینه ی راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به اینها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچه ی سفیدی که به خاک و لکه های خون آغشته بود. 

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی 206 پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسوتر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجاها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته های پارچه ی سفید، به صورتم نیز نگاه می کردند. آنچنان با استحکام قدم می زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی. 

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچه ی سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیه ی تئاتر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

محمد نوری زاد 
ششم اسفند نود و دو – تهران
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
شکسته شدن پره های توربین ژنراتور بخار خشک به دلیل قره های آب ...
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
 تست  موتور جت ... 
 ·  Translate
1
Add a comment...
Have him in circles
1,129 people
Анвар Хошимов's profile photo
peros iran's profile photo
beby silvia's profile photo
Ali Akbari's profile photo
Farshad Mojtahedi's profile photo
AHMED MANSOUR's profile photo
Hossein Askari's profile photo

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
میرحسین موسوی

حقوق بشر در اسلام به عنوان حقوقی خدادادی شناخته می شود بنابراین هیچ فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمی تواند به هیچ طریق حقوق بشر را که از سوی خداوند اعطا گردیده، محدود یا نقض کند و هیچ فردی نمی تواند از این حقوق چشم  پوشی نماید. این عقیده  در قرآن، در قالب کلمات ژرف  و آسمانی “ و لقد کرمنا بنی آدم ” انعکاس یافته است. حقِ حیات، آزادی، مالکیت، امنیت، حقِ پی جویی رشد و سعاد ت و حقِ ایستادگی در برابر ستم، حقوق  طبیعی و سلب ناشدنی افراد اند.

نخسـ♥ــت وزیــ♥ــر امـ♥ــام
 ·  Translate
1
1
پاپیون آبی's profile photo
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
آریا نیروی رعد آسا..
پیشرو در اتوماسیون صنعتی...
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
آریا نیروی رعد آسا... سازنده انواع تابلو برق های صنعتی..
تابلوهای کنترل 24kV و رله الکتریکی آماده به تحویل
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
سرویس ژنراتور نیروگاه برق برای بازدهی بهتر...
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
تابلو کلید فشار ضعیف ( درحال ساخت)..
 ·  Translate
1
Add a comment...

ARYA NIROO

Shared publicly  - 
 
 
تبلیغ رو داری؟ !؟..
 ·  Translate
2
Add a comment...
People
Have him in circles
1,129 people
Анвар Хошимов's profile photo
peros iran's profile photo
beby silvia's profile photo
Ali Akbari's profile photo
Farshad Mojtahedi's profile photo
AHMED MANSOUR's profile photo
Hossein Askari's profile photo
Work
Occupation
اتوماسیون صنعتی
Skills
برنامه نویسی , مانیتورینگ صنعتی , نصب ماشین الات صنعتی, طراحی و اجرا ایستگاه های فشار متوسط و ضعیف برق صنعتی , اتوماتیک کردن ماشین الات صنعتی و کارخانجات
Employment
  • شرکت فنی مهندسی آریا نیرو رعد آسا
    اتوماسیون صنعتی, برق صنعتی, مکانیک ماشین الات صنعتی‎, 2006 - present
    شرکت آریا نیرو رعد آسا . مفتخر است شما کار افرینان محترم را در زمینه طراحی و اجرا و همچنین نصب ماشین الات صنعتی یاری کند... سازنده انواع تابلو برق های صنعتی فشار ضعیف و متوسط ... تهیه و نصب انواع ماشین الات کارخانجات صنعتی از قبیل صنایع معدنی ( سفال, سرامیک ,سیمان,آجر,وسنگ شکن و...) صنایع غذایی و بهداشتی و صنایع مادر ( انواع ماشین الات ریختگری و اهنگری و ذوب فلزات و .....) و صنایع بسته بندی طرف قرار داد با شرکت های داخلی و خارجی...
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
shiraz
Contact Information
Work
Mobile
09399178899
Email
Story
Tagline
شرکت آریا نیروی رعد آسا .. برق صنعتی , مانیتورینگ صنعتی و اتوماسیون صنعتی..
Introduction
شرکت آریا نیروی رعد آسا مجری طرح های اتوماسیون صنعتی و برق صنعتی و مانیتورینگ صنعتی, 
ساخت و نصب انواع تابلو برق های فشار ضعیف و متوسط ... بانک خزن , روشنایی, فرمان و کنترل, تابلو قدرت..
تهیه و نصب و تعمیر و برنامه نویسی  انواع PLC ها و درایوهای صنعتی ( اینورتر) ...
تهیه و تعمیر و نصب انواع سنسور ها و تجهیزات ابزار دقیق...   

Education
  • Engineering, University of Shiraz
    Mechanical Engineering
Basic Information
Gender
Male
Birthday
March 26, 1984
Relationship
Single
ARYA NIROO (ARYA NIROOE RADASA)'s +1's are the things they like, agree with, or want to recommend.
BBC Persian
plus.google.com

Official BBC Persian Google+ Page

El reflejo de mi mirada
plus.google.com

Fotografías en la isla de Gran Canaria.