Profile cover photo
Profile photo
Jack Morison
28 followers
28 followers
About
Posts

Post has attachment
**
مرد روی تخت سنگ پهن قدیمی نشست و چوب پنبه سر کدوی آویزان
به بنه اش را با دندان کند و قورت قورت آب خورد و درحالی که قهقهه می زد دهانش را
با آستین چرک لباسش پاک کرد و رو کرد بهم: _ریختت مث سگ گرگ دیده اس ، ازت می ره، جفت جفت ازت می ره.
موش از کونت بلغور می کش...
Add a comment...

Post has attachment
نامه هایی برای لیدا
لیدا باید بگویم که هیچ کجا برتری نداشت، مکانی قرارنبود طوری
باشد که بتوان درک باز و آزادتری داشته باشی. همیشه به طرز مضحک و بیمار گونه ای
در ماهیت وجودی خود چنان اسیر و محدود بودم که حرف زدن از درک و انتخاب به بغضی
فروخورده و ترحم برانگیز می انجامید. مثل آن...
Add a comment...

Post has attachment
**
آسمان در میان تکه های بزرگ ابر، رنگی بین خاکستری و آبی
کمرنگ گرفته بود و با این که هنوز خیلی به غروب آفتاب  مانده بود جز لکه هایی روی
کوه های دور دست خبری از آفتاب نبود. باران 
در دو روز گذشته  هر چند ساعت یک
بار رگی زده بود و قطع شده بود. همه جا خیس و نم ک...
Add a comment...

Post has attachment
Hash & whores
خیلی معذرت می خوام از حضور محترم و روحانیتون اما الان
تنها چیزی که باعث می شه نخوام بمیرم حشیش کشیدن و  .گاییدن با شدت و حوصله ی یه زنه که هردو متاع ارزان و بی پایانن. متاسفانه یا خوشبختانه
Add a comment...

Post has attachment
**
افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن
به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در
طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای
سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هر...
Add a comment...

Post has attachment
لای پای برده های آشپرخانه
گردنم از روی بالش کج شده بود و صورتم  به  سمت
زمین قرار داشت. اما به جای ناراحتی از موقعیت سخت و ساکنم تنها چیزی که در چهره
ام مشاهده می شد شادی و نشاط بیش از حدی بود که با نگاه نخست می شد فهمید از دنیای
دیگری که با چشم های وغ  به آن خیره ام می
آمد. چندان چ...
Add a comment...

Post has attachment
**
دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم
دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از  دست دادن برادرم غمی
بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند
همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟...
داستان جک موریسون
داستان جک موریسون
jackandbeen.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.
از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم
بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود
داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات
خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و
سعی نکنم ا...
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment
احتمال وجود هیولا در غبار
غبار اجازه نمی داد بیشتر از چند قدم جلوترش را ببیند و مطمئن بود که این طوفان لعنتی نه تنها از وزش باز نمی ایستد؛ بلکه با همین شدت دست کم تا تاریکی می وزد و اگر شب بشود محال است دهانه ی غار را پیدا کند. نمی دانست باید وجود هیولای دهانه ی غار را که سست عنصران...
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded