Profile cover photo
Profile photo
مادر شو
About
Posts

Post has attachment
قدیمی‌ترها باورها و رسوم متفاوتی دارند که بعضی‌هایشان برای ما خیلی عجیب و غریب است. در مورد نوزاد تازه به دنیا آمده که هزار جور روش و درمان و توصیه بلدند که من سعی می‌کنم تا جای ممکن آنها را با حرف‌های دکتر قانع کنم.

اما یک هفته پیش مادربزرگ مادر همسرم که خانم بسیار مسنی است از شهری دیگر به تهران آمد و چند روز در خانهٔ مادر همسرم ماند. ما هم برای عرض ادب و احترام به دیدن ایشان رفتیم. خانم مهربانی بود که دست‌هایش را حنا زده بود و پیراهن گل‌گلی پوشیده بود. بچه‌ٔ ما را که دید او را بغل کرد و دست‌ها و پاهایش را ماساژ‌ داد. بچه توی بغل حاج‌خانم بود که من برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم و وقتی برگشتم باورم نمی‌شد دارم چه می‌بینم. کوچولوی ما شبیه سرخ‌پوست‌های قبیله‌نشین شده بود. حاج‌خانم با سرمه دو خط سیاه روی ابروها و توی چشم‌هایش کشیده بود و یک خال سیاه هم وسط ابروهایش. از آنجا که دست حاج خانم کمی هم لرزش داشت، گونه‌ها و بینی او را هم سیاه کرده بود. نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. مات و مبهوت بچه را به بهانهٔ عوض کردن پوشک از حاج‌خانم گرفتم و رفتم در اتاقی دیگر صورتش را تمیز کردم و بعد شستم. خودم را آماده کرده بودم که به همه بگویم این سرمه‌ها ممکن است حساسیت‌زا باشد و باعث عفونت چشم شود، اما کسی چیزی از من نپرسید من هم به کسی توضیحی ندادم.
#مادرشو

Post has attachment
من به حریم خانه و حریم خصوصی دونفره خیلی اهمیت می‌دهم. خب معلوم است که حرف‌های بین خودمان باید بین خودمان بماند. هرچند خیلی مهم یا خیلی خصوصی نباشد، من دلم نمی‌خواهد برای کسی این حرف‌ها را تعریف کنم.
چند وقتی بود که دوست جدیدی را در کلاسم دیده بودم و دربارهٔ او با همسرم صحبت کرده بودم. خب چون تازه با هم آشنا شده بودیم برایم جالب بود که همهٔ چیزهایی را که دوستم برایم تعریف می‌کند برای همسرم هم تعریف کنم. اما نمی‌دانستم از قبل باید یادآوری کنم که وقتی او را دید این حرف‌ها را به رویش نیاورد. بعد از چند ماه دوستم و همسرش را به خانه‌مان دعوت کردیم. قرار بود یک دورهمی دوستانه باشد، اما در نهایت با دلخوری تمام شد. همسرم از همسر دوستم راجع به ماشین قبلی‌اش که تصادف کرده بود پرسید. بعد شروع کرد راجع به قسط وام خانه‌شان صحبت کرد و بعد از آن هم دلیل بچه‌دار نشدنشان را پرسید. من داشتم از خجالت آب می‌شدم. آنها که نمی‌دانستند چه بگویند، تمام خاطرات بدشان جلوی چشمشان آمده بود. من هرچه تلاش می‌کردم بحث را عوض کنم تا کمی اوضاع عوض شود بی‌فایده بود. همسرم از سخنرانی‌ها و نصیحت‌هایش دست نمی‌کشید. شام را زودتر حاضر کردم و آنها هم بعد از شام فوری رفتند. هر دو کلافه بودیم. به دوستم پیام دادم و عذرخواهی کردم. او هم گفت که کمی با همسرش بحث کرده، اما به مرور رفع می‌شود. همسر من هم متوجه اشتباهش شده بود، هرچند عمق فاجعه را حدس نمی‌زد اما از آن شب به بعد دیگر حرف‌های سادهٔ دونفره‌مان را هیچ‌وقت بازگو نمی‌کند.
#مادرشو

Post has attachment
سوپ یایلا یک سوپ ترکیه‌ای است که آن را با ماست یایلا می‌پزند. یایلا در زبان ترکی استانبولی به معنی سرزمین بلند است و گفته می‌شود که این سوپ خوشمزه را اولین‌ بار مهاجران و چوپان‌های فلات آناتولی چشیده‌اند. شاید باورتان نشود که ترکیب سادهٔ برنج و ماست چه سوپ بی‌نظیری می‌شود. کمی نعناع تفت داده‌شده هم می‌تواند دیگر همه‌ چیز را کامل کند. پس شما هم دست‌به‌کار شوید و با آشپز مادرانه این سوپ خوشمزه را تهیه کنید.
#مادرشو

Post has attachment
اغلب ما تصور می‌کنیم کثیف‌ترین نقاط خانهٔ خود را می‌شناسیم و دستشویی نخستین جایی است که به ذهنمان می‌رسد. اما نقاط بسیاری هستند که ده‌ها برابر باکتری‌ بیشتری در خود جا داده‌اند. یادمان باشد بخش‌هایی از خانه که با انگشتان ما یا مواد غذایی تماس مستقیم دارند محل مناسبی برای رشد میکروب‌ها و باکتری‌ها هستند، حتی اگر ظاهراً تمیز به نظر برسند. بنابراین بهتر است مراقب این قسمت‌های خانهٔ خود باشیم:
#مادرشو

Post has attachment
فرزندپذیری شاید دغدغهٔ بسیاری از افراد باشد. در این گزارش #مادرشو با فراز و نشیب زندگی یک زن و تلاش‌های برای قبول فرزندخوانده آشنا شوید.
اسمش را سرنوشت بگذاریم یا نه، داستان نجمه داستان ترک یک کودک و شروع فرزندپذیری است؛ کودکی رفته و کودکی دیگر جایش را می‌گیرد. در کنار نجمه زندگی زنی را می‌بینیم که در تمام فراز و نشیب‌های زندگی سعی کرده قوی و محکم بایستد و فرزندپذیری تغییری جدید در زندگی اوست.
مطلب کامل را در #مادرشو بخوانید.

Post has attachment
آدم‌های اطراف من ادعاهای زیادی دارند. اغلب تحصیلات خوبی دارند و به ادعای خودشان از اقشار بالای جامعه‌اند. اما چه فایده؟ پول و مدرک دانشگاهی برای چه کسی ارزش دارد؟ وقتی من مجبورم دائم موارد کوچک را توضیح بدهم یا خیلی چیزها را نادیده بگیرم فرهنگ نداشته‌شان بیشتر به چشمم می‌آید.
این روزها خیلی‌ها سرماخورده‌اند و مثل همیشه دلیل بیماری را حساسیت فصلی یا ویروس جدید می‌دانند. جمعهٔ گذشته تصمیم گرفتیم به پدر و مادر همسرم سر بزنیم و اتفاقاً دیگر اعضای فامیل هم آنجا بودند. از آ‌نجا که بچه‌ها برای همه شیرین و دوست‌داشتنی هستند،‌ آنها هم تا کودک ما را دیدند سریع او را از بغلمان گرفتند. اما چیزی که مرا خیلی ناراحت کرد این بود که در جمع چند نفر سرماخورده بودند و سرفه می‌کردند. همان‌ها هم کودکم را بغل می‌کردند. آیا واقعاً اینکه یک آدم مریض نباید به بچه دست بزند موضوعی است که من باید به آ‌نها یادآوری کنم؟ نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. همسرم هم سردرگم بود. این کوچولوی فسقلی ما حتی گریه هم نمی‌کرد که به این بهانه بروم و او را بگیرم. در همان بین یکهو یادم آمد باید قطرهٔ آهن او را بدهم و خیلی مؤدبانه او را از آدم‌های سرماخورده دور کردم. کاش خودشان می‌توانستند بفهمند که کودک ضعیف و کوچک ما نباید از بیماری آنها سهمی داشته باشد.
مطالب بیشتر را در #مادرشو دنبال کنید.

Post has attachment
از قدیم می‌گفتند که دعوا نمک زندگی است یا زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. خب ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. ما هم گاهی اختلاف‌ نظرهایمان بالا می‌گیرد و بحث پشت بحث. هر کداممان دلمان می‌خواهد دیگری را قانع کنیم که اشتباه کرده و برای همین بحث‌هایمان هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و بلااخره یک نفر خسته می‌شود و هر دو ساکت می‌شویم.

چند روز پیش سر این موضوع که او اهمیتی به حرف‌ها و نظرهای من نمی‌دهد و خودش تنهایی تصمیم‌گیری می‌کند بحثمان شد. من ناراحت و عصبانی بودم. او برای خریدن ماشین ثبت‌نام کرده بود و هر دو با آن موافق بودیم، اما من انتظار داشتم که از قبل با من هماهنگ کند. این بود که وقتی نتیجه را به من گفت خوشحال نشدم. رفتارم توی ذوقش زد و کم‌کم بحثمان بالا گرفت. او چند مورد را که من بدون نظر او تصمیم گرفته بودم گفت و من هم چندین مورد دیگر از او در ذهن داشتم. خلاصه بی‌حوصله شدیم و هر کس دنبال کار خودش رفت. با هم حرف نمی‌زدیم. من منتظر بودم که او بیاید و حرف را شروع کند. نیامد. بدون اینکه صبر کنم من به سراغ او رفتم. هنوز عصبانی بود و دوباره بحثمان سر گرفت. تصمیم گرفتم کمی او را تنها بگذارم. برای خرید به بیرون از خانه رفتم. برای او هم خوراکی‌های مورد علاقه‌اش را خریدم. وقتی برگشتم هر دو آرام‌تر شده بودیم؛ انگار هر دو به چند ساعت زمان احتیاج داشتیم تا دوباره یادمان بیاید که چقدر زیاد زندگی‌مان را دوست داریم.
ماجراهای دیگر ما را در #مادرشو دنبال کنید.

Post has attachment
گرانول‌‌بار شیرعسلی یک انتخاب فوق‌العاده است که علاوه بر تأمین انرژی، به بدن شما ویتامین B۶‌، منیزیم و آهن می‌رساند. این ویدئو و دیگر ویدئوهای #آشپزی #مادرشو را از دست ندهید.

Post has attachment
فکر کنید به یک مراسم مهم دعوت شد‌ه‌اید و در آخرین لحظه متوجه می‌شوید که لباستان اتو ندارد. فکر کنید رفته‌اید مسافرت و وقتی توی هتل در چمدانتان را باز می‌کنید می‌بینید تمام لباس‌ها چروک شده‌اند. چنین موقعیت‌هایی باعث شده است که لباس‌های بی‌اتو به یکی از کابوس‌های آدم‌های پرمشغله تبدیل شوند. امروز روش‌های ساده‌ای را به شما معرفی می‌کنیم برای زمانی که اتو در دسترستان نیست یا فرصت اتو کشیدن ندارید. راهکارهای #مادرشو را از دست ندهید

Post has attachment
روزهایی که بیشتر کار داریم، انگار که چیزی گم کرده باشم، در خانه دنبالش می‌گردم. وقتی از هم دور هستیم خیلی خیلی بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود. دائم تلفن می‌کنم و مدت طولانی با او حرف می‌زنم. فقط دلتنگ او نمی‌شوم، دلتنگ خانه‌مان می‌شوم. خانه‌ای که او هم در آن حضور دارد؛ یعنی اگر سفر برویم، نمی‌توانم بیشتر از چند روز تحمل کنم و حتماً باید با او برگردیم به خانهٔ کوچکمان.
هفتهٔ پیش برای دو روز به یک سفر کاری رفت. از ساعتی که رفت انگار که غبار دلتنگی به دلم پاشید. هر چند ساعت یک‌ بار به او زنگ می‌زدم و پیام می‌دادم و هر بار می‌گفتم زود برگرد. این خانه بی‌ تو خالی است. آن دو روز برایم به سختی گذشت. وقتی داشت برمی‌گشت خیلی ذوق داشتم. روزی که برگشت زودتر از من به خانه رسیده بود و وقتی من رسیدم او خواب بود. اما خانه‌ای که من برای آمدن او آماده کرده بودم به بازار شام تبدیل شده بود. هر کدام از لباس‌هایش را گوشه‌ای از خانه پرت کرده بود. کیف لپ‌تاپش را روی میز گذاشته و از آن چندین سیم بیرون ریخته بود. حمام را که دیدم دیگر داشتم پس می‌افتادم. عمداً خانه را مرتب نکردم. چون هر چه زحمت کشیده بودم همه را به باد داده بود. داشتم تلویزیون می‌دیدم که از خواب بیدار شد. تمام دلتنگی‌هایم جایش را به عصبانیت داده بود. یک بحث حسابی داشتیم که آخرش گفت: «این‌طوری دلت تنگ شده بود؟»
هرچند بعدتر عذرخواهی کرد، اما من دائم به این فکر می‌کردم که آن‌ همه دلتنگی چطور با به هم ریختن خانه فراموش شد؟ انگار حس کردم آن‌قدر که من به حضور و آرامش او در خانه اهمیت می‌دهم او اهمیت نمی‌دهد و می‌تواند به بهانهٔ خستگی تلاش‌های مرا نادیده بگیرد.
ماجراهای مارا در #مادرشو دنبال کنید.
Wait while more posts are being loaded