Profile cover photo
Profile photo
amjad azizi
4 followers
4 followers
About
Posts

Post has shared content
#سلام صبحتون بخیر،
#گلدانهای لبخند را
#درحیاط چهره بگذارید
#چشم های عاشقتان را آب بزنید
#پلکهای خسته را جارو کنید
#نان تازه ای ازسرکوچه نشاط بگیرید
#هرصبح،
#بنشینید عشق بخورید
عشق بنوشید
*#و به خداوند و همه سلام بگوئید
سلام بشنوید.
#دوستان عزیز
#روزی سرشار از مهر
دوستی برایتان آرزو دارم…
Photo
Add a comment...

Post has shared content
#چالش
خاطرات شیرین دوران کودکی

سلاااااااام به همه دوســــــــتان،آجیاوداداشهای مهربونم
داداش محمددیشب باچالشش مارابردبه یاددوران کودکی...هییی یادش بخیر چه دورانی بود هم تلخ هم شیرین ولی بیشترش خاطرات شیرین....من توخانواده ۸نفره بزرگ شدم چون فرزنددوم خانواده بودم وقتی پدرمادرم خونه نبودن مسعولیت خونه وبچه هاگردن من بود...یه روزپدرم که خدارحمتش کنه سرکاررفته بودومادرم یه چای باغ بزرگ داشتیم هرروزبهش سرمیزد...من موندموکارخونه وبچه های کوچیک که همشون قدونیم قدبودن. ..یادمه همش۸سالم بودباکمک داداشم که چهارسال ازم بزرگتربودخواستیم واسه خانواده ناهاردرست کنیم یه قابلمه شایدبه اندازه ۳۵نفرتوش برنج ریختیم برنج وشستیم گذاشتیم روگاز...رفتیم پی بازیمون چشمتون روزبدنبینه....خودتون توصیفش کنین چی شد بعددوساعت وقتی واردآشپزخونه شدیم دودفضای اتاق وپرکرده بود طوری که چشمم هیجارونمیدید...خدابهمون رحم کرد..داداشم سریع گازوخاموش کردباکمک هم به سختی قابلامه روازگازپایین آوردیم فکراین بودیم که مادرمون برگرده چی به روزمون میاره حتی قابلامه قابل تمیزکردن نبود....یه رودخونه بزرگ کنارخونمون بودآب رودخونه زیادبودآنقدرزیادبودکه تابستونا همه بچه هامیرفتن شنا....داداشم پیشنهادداد که قابلامه رو بابرنج بندازیم توآب رودخونه.. .....منم ازترس مامانمون باهاش هم پاشدم آب رودخونه قابلامه سوخته راباخودش برد..تندوسریع دوباره برنج خیس کردیم ..حالا کی این دودآشپزخونه وفضاروپاک کنه...دروپنجره هاباز..هرکاری کردیم بوی دودتوفضای آشپزخونه بود..اونقدراونروزگریه کردم که حدنداشت ....به خواهربرادرای کوچکترمون سپرده بودیم هیچی نگن..وقتی مامان برگشت فهمیدچیزی سوخته هرچی گفت چی شده..هیشکس هیچی نگفت داداشم گفت داشتیم نون برشته میکردیم سوخت..خلاصه سرتونوبدردآوردم این خاطره روهمیشه خانوادگی بیادمیاریم فقط میخندیم......جالب اینجابودکه مامانم بعدازیکسال بیادقابلامش افتادکه نیست بازجرات نکردیم بگیم...همش میگفت خدالعنت کنه کی قابلامه منودزدید..بنده خدافکرمیکرد دزدیده شده میگفت یادگارمادرم بود.....بلاخره تاچندوقت بعدش داداشم برگشت گفت نفرین نکن مادسته گل به آب دادیم....همه چیوواسش توضیح دادیم هیچی دیگه مامان مونده بودتوکارای ما....

یادش بخیر

+'محمد​​
Animated Photo
Add a comment...

Post has shared content
#چالش
خاطرات شیرین دوران کودکی

سلاااااااام به همه دوســــــــتان،آجیاوداداشهای مهربونم
داداش محمددیشب باچالشش مارابردبه یاددوران کودکی...هییی یادش بخیر چه دورانی بود هم تلخ هم شیرین ولی بیشترش خاطرات شیرین....من توخانواده ۸نفره بزرگ شدم چون فرزنددوم خانواده بودم وقتی پدرمادرم خونه نبودن مسعولیت خونه وبچه هاگردن من بود...یه روزپدرم که خدارحمتش کنه سرکاررفته بودومادرم یه چای باغ بزرگ داشتیم هرروزبهش سرمیزد...من موندموکارخونه وبچه های کوچیک که همشون قدونیم قدبودن. ..یادمه همش۸سالم بودباکمک داداشم که چهارسال ازم بزرگتربودخواستیم واسه خانواده ناهاردرست کنیم یه قابلمه شایدبه اندازه ۳۵نفرتوش برنج ریختیم برنج وشستیم گذاشتیم روگاز...رفتیم پی بازیمون چشمتون روزبدنبینه....خودتون توصیفش کنین چی شد بعددوساعت وقتی واردآشپزخونه شدیم دودفضای اتاق وپرکرده بود طوری که چشمم هیجارونمیدید...خدابهمون رحم کرد..داداشم سریع گازوخاموش کردباکمک هم به سختی قابلامه روازگازپایین آوردیم فکراین بودیم که مادرمون برگرده چی به روزمون میاره حتی قابلامه قابل تمیزکردن نبود....یه رودخونه بزرگ کنارخونمون بودآب رودخونه زیادبودآنقدرزیادبودکه تابستونا همه بچه هامیرفتن شنا....داداشم پیشنهادداد که قابلامه رو بابرنج بندازیم توآب رودخونه.. .....منم ازترس مامانمون باهاش هم پاشدم آب رودخونه قابلامه سوخته راباخودش برد..تندوسریع دوباره برنج خیس کردیم ..حالا کی این دودآشپزخونه وفضاروپاک کنه...دروپنجره هاباز..هرکاری کردیم بوی دودتوفضای آشپزخونه بود..اونقدراونروزگریه کردم که حدنداشت ....به خواهربرادرای کوچکترمون سپرده بودیم هیچی نگن..وقتی مامان برگشت فهمیدچیزی سوخته هرچی گفت چی شده..هیشکس هیچی نگفت داداشم گفت داشتیم نون برشته میکردیم سوخت..خلاصه سرتونوبدردآوردم این خاطره روهمیشه خانوادگی بیادمیاریم فقط میخندیم......جالب اینجابودکه مامانم بعدازیکسال بیادقابلامش افتادکه نیست بازجرات نکردیم بگیم...همش میگفت خدالعنت کنه کی قابلامه منودزدید..بنده خدافکرمیکرد دزدیده شده میگفت یادگارمادرم بود.....بلاخره تاچندوقت بعدش داداشم برگشت گفت نفرین نکن مادسته گل به آب دادیم....همه چیوواسش توضیح دادیم هیچی دیگه مامان مونده بودتوکارای ما....

یادش بخیر

+'محمد​​
Animated Photo
Add a comment...

Post has shared content
... ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﮔﻞ ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ !!!...
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ
ﭼﭙﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ !!!...
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ... ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ،،،
ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ؛ﻭﻗﺘﯿﮑﻪ ﺑﺎﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ ... !!!
(ﺁﻧﮑﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭﺩ؛ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯿﺮﻭﺩ ) ..
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded