Profile cover photo
Profile photo
Masoud Abdollahzadeh
About
Posts

Post has shared content
حکایت ما و خدا✅

🌺خدا: بنده من نماز شب بخوان وآن یازده رکعت است.
🌷بنده: خدایا خسته ام! نمی توانم.
🌺خدا:بنده من،دورکعت نمازشفع ویک رکعت نماز وتر بخوان.
🌷بنده:خدایا خسته ام! برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
🌺خدا: بنده من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
🌷بنده: خدایا سه رکعت زیاد است!
🌺خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.
🌷بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
🌺خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیرو رو به آسمان کن و بگو یا ا…
🌷بنده: خدایا من در رختخواب هستم. اگر بلند شوم،خواب از سرم می پرد!
🌺خدا: بنده من همان جاکه دراز کشیده ای،تیمم کن و بگو یا ا…
🌷بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
🌺خدا: بنده من در دلت بگو یا ا… ما نماز شب برایت حساب می کنیم.
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
🌺خدا: ملائکه من،ببینید آن قدر ساده گرفته ام،اما او خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده. او را بیدار کنید. دلم برایش تنگ شده است. امشب با من حرف نزده.
💐ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم،اما باز خوابید.
🌺خدا: ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
💐ملائکه: پرورگارا باز هم بیدار نمی شود.
🌺خدا: اذان صبح را می گویند. هنگام طلوع آفتاب است. ای بنده من بیدار شو. نماز صبحت قضا می شود.
💐ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
🌺خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کرد…
بنده من،تو هنگامی که به نماز می ایستی،من آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.
Photo

Post has shared content
جالبه بخونید فلسفه لایک:
دﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ,
ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺿﺪﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼﺑﺴﯿﺎﺭﺑﻼﺧﺮﻩﺩﺳﺘﮕﯿﺮﺷﺪ.4ﺍﻧﮕﺸتﺍﺯﺩﺳﺖﺭﺍﺳت او ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍ,ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ و ﺍﻭﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩﻭﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ.ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡﺍﻭ 4ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ بیلاخ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ بیلاﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﮐﻢﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ.

اما مردم دنیا که این حرکت را از ما ایرانیها یاد گرفتند هنوز آنرا به عنوان پیروزی و موفق باشید استفاده می کنند.

Post has shared content
- نحوه مقایسه اقتصادي از ديد مسؤولان و صدا و سیما 
:

كرايه تاكسي با نيويورك ،
قيمت بنزين با لندن،
اجاره خونه با پاريس 
آب وبرق با عربستان
گاز با ترکیه مقایسه میشه
ولي
حقوق و درآمد با گينه بيسائو
و كيفيت زندگي با آنگولا ... :|(confused)(confused)
Photo

Post has shared content

مدتی پیش ، در المپیک معلولان سیاتل آمریکا ،
9 ورزشکار دومیدانی که هر کدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا ذهنی بودند ، بر روی خط شروع مسابقه دو 100 متر ایستادند ،
مسابقه با صدای شلیک تپانچه ،شروع شد.
هیچکس، آنچنان دونده نبود ، اماهر نفر میخواست که در مسابقه برنده شود .

آنها در ردیفهای خود شروع به دویدن کردند.
پسری پایش لغزید ، چندمعلق زدو به زمین افتاد ، و شروع به گریه کرد .
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند .
حرکت خود را کند کرده و از پشت سر به او نگاه کردند ...
ایستادند و به عقب برگشتند... همگی ...

ورزشکاری که دچار سندرم دان ( ناتوانی ذهنی ) بود کنارش نشست ، او را بغل کرد و پرسید " بهتر شدی ؟ "
پس از آن هر 9 نفر دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند .
تمام جمعیت رویپا ایستاده وکف زدند . این تشویقها مدت زیادی طول کشید .
شاهدان این ماجرا ، هنوز هم در باره این موضوع صحبت می کنند . چرا ؟
زیرا از اعماق درونمان میدانیم که در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد .
مهمترین چیز در زندگی ، کمک به سایرین برای برنده شدن است .
حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد که ما در آن شرکت داریم
Photo

Post has shared content
خواهشمندم انتخاب خودتون رو بگید
واقعا کودک درونت در چه حالیست واسم بنویس کدومشونی؟
Photo

Post has shared content
نظرتون رو لطف کنید
🎈🎈🎈
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻦ !
ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ،
ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ،
ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ،
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ،
ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺟﻮﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﯼ،
ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ،
ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﯾﮑﯽ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ .
ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ

" پروفسور حسابي "
Photo

Post has shared content
یک مناظره خواندنی:
امام خمینی:
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

امام خامنه ای :
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی؟
تو طبیب همه ای، از چه تو بیمار شدی؟

امام خمینی:
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سرِ دار شدم

امام خامنه ای :
تو که فارغ شده بودی زِ همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی

امام خمینی:
غم دلدار فکنده است به جانم شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم

امام خامنه ای :
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

امام خمینی:
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

امام خامنه ای :
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

امام خمینی:
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

امام خامنه ای :
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته دُر بار تو هشیار شدی

امام خمینی:
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مى‏آلوده مددکار شدم

امام خامنه ای :
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

امام خمینی:
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دستِ بت میکده، بیدار شدم

امام خامنه ای :
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
Photo

Post has shared content
داستان آنهایی که از ایران رفتند و آنها که ماندند:
آنهایی که رفته اند فکر میکنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه میروند .خرید میروند…با هم کیف دنیا را میکنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند،
آنهایی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو میروند و خیلی بهشان خوش میگذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند
آنهایی که رفته اند میفهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان میخواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند
آنهایی که مانده اند دلشان میخواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را میخواهند انتخاب کنند
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و میبینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل میدهد فکر میکنند که آن جهنمیکه تویش بودند حداقل کشور خودشان بود
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین میکنند فکر میکنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل میگیرند
آنهایی که رفته اند ، پای اینترنت دنبال شبکه ۳ و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند
آن هایی که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازیت کلافه میشوند و دائم پشت دیش هستند
آنهایی که رفته اند میخواهند برگردند
آنهایی که مانده اند میخواهند بروند
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر میکنند
آنهایی که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی میسازند
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی میکنند
آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی میکنند
آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند
آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند
آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند
آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند
همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند
همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند
آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود
و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید وطن را جایی برای ماندن کنند.
Photo

Post has shared content
به بابا بزرگم گفتم شکست عشقی خوردم…
نگام کرد با دستش تخماشو خاروند بعد کنترل رو گرفت و کانال تلویزیون رو عوض کرد…
این بزرگترین درس زندگیم بود…
Photo
Wait while more posts are being loaded