Profile cover photo
Profile photo
مانی ب
About
مانی's posts

Post is pinned.Post has attachment
ماهم تو رو دوست داریم
Photo

Post has attachment
شرکت مستقیم ارتش آمریکا در عملیات نظامی در یمن

Post has shared content
پدیده‌‌ی «اسراییل» یکی از چالش‌برانگیزترین پدیده‌هایی است که ما با آن سر و کار داریم. از این‌رو پرداختن به باورهای ما در مورد اسراییل، نحوه‌ی شکل‌گیری آن، قضاوت‌های اخلاقی ما در مورد پیدایش آن، بقای آن و ... از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. صادق زیباکلام نیز در کتابی با نام «تولد اسراییل» سعی کرده به این موضوع جنجال برانگیز بپردازد و آن‌چنان که در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید، هدف اصلی او خرافه‌زدایی از پدیده‌ی اسراییل برای مخاطب ایرانی است. در صورتی‌که زیباکلام یا هر شخص دیگری بخواهد در این زمینه که اختلاف نظر در آن موج می‌زند روشنگری کند، یک سری استانداردهای کمینه‌ی پژوهشی باید رعایت شوند. اولین آن، ارجاع به منابع تاریخی معتبر است. ولی صادق زیباکلام در کتاب «تولد اسراییل» به هیچ منبعی ارجاع نمی‌دهد. البته به جز دو مورد که به کتابهای خود ارجاع داده‌است. یکی از آن موارد در صفحه‌ی 192 است که ارتباطی به اسراییل یا یهودیت پیدا نمی‌کند؛ بلکه به خواننده توصیه شده به کتاب «ما چگونه ما شدیم» زیباکلام مراجعه کند تا در مورد اختلاف بین اشاعره و معتزله بیشتر بخواند. زیباکلام در کتاب خود با عنوان «غرب چگونه غرب شد» نیز به هیچ منبعی غیر از دو اثر خودش ارجاع نمی‌دهد. همین مسئله به تنهایی کافی است که این کتاب فاقد اعتبار آکادمیک باشد. بنابراین خواندن آن برای دانشجویان به عنوان یک اثر تحقیقی مناسب نیست. در عوض، این کتاب، کتابی است ترویجی و مخاطب آن هم ظاهرا افرادی هستند که آماج باورهای خرافی تندروهای مذهبی ایران در مورد اسراییل قرار گرفته‌اند.

صادقانه باید بگوییم باورهای غلط در مورد اسراییل، در کشور ما کم نیست و ما نیاز به تصحیح این باورها داریم. چه منتقد اسراییل باشید چه طرفدار آن، داشتن باور صحیح وظیفه‌ی اخلاقی ماست. گذشته از خود اسراییل، هر آنچه به صورت مستقیم و غیرمستقیم به اسراییل مرتبط است نیز نیاز به روشنگری دارد. یکی از آن موارد، هالوکاست است. هالوکاست رویدادی است که حجم شواهد موجود برای وقوع آن در حدی است که اگر کسی آن را انکار کند به شرط عقلانی توجه به شواهد، بی‌توجه مانده است. توقع می‌رفت که زیباکلام در این کتاب، به هالوکاست، منازعات تاریخی در مورد آن، باورهای غلط در مورد آن، جزییات آن، نقش و تاثیر آن و یا تسریع در شکل‌گیری کشور اسراییل، ربط و پیوند آن به جنبش صهیونیزم، تاثیر آن بر قضاوت غربی‌ها در مورد جنگ فعلی بین اسراییل و فلسطین و سواستفاده از این واقعیت تاریخی و... می‌پرداخت. ولی هالوکاست، کوچک‌ترین سهم ممکن را در این کتاب به خود اختصاص می‌دهد. در عوض، زیباکلام تصمیم گرفته است برای این‌که به «تولد اسراییل» بپردازد، از شکل‌گیری دین یهود شروع کند. بنابراین او به ابراهیم باز می‌گردد. این موضوع که برای نوشتن کتابی با عنوان «تولد اسراییل» از کجا باید شروع کرد، خود محل اختلاف خواهد بود. زیباکلام اشاره می‌کند که باید به سده‌ی نوزدهم مراجعه کرد ولی سپس، فهم شرایط سده‌ی نوزدهم و پس از آن را منوط به فهم کلیت دین یهود می‌کند. خود او هم بارها در کتاب اشاره می‌کند که یک معضل بزرگ، پاسخ گفتن به این پرسش است: «چه کسی یهودی محسوب می‌شود؟» به عبارتی معیار یهودی بودن چیست؟ در کتاب زیباکلام اشاره می‌شود که برخی قوانین، مانند منع ازدواج با پیروان دیگر مذاهب در برخی از دوران‌های تاریخی، پاسخ به این پرسش را ساده‌تر می‌کرد. ولی در دوره‌هایی، به دلایلی چون پراکنده شدن یهودیان پس از شکست در جنگ، این معیار نیز نمی‌تواند به خوبی پاسخ این پرسش را بیان کند.

پرسش دیگری که چندین بار در این کتاب مطرح می‌شود این است: «رمز بقای چندین هزار ساله‌ی یهودیان چیست؟» این پرسش برای زیباکلام، به این دلیل مطرح می‌شود که بنا بر ادعای او، یهودیان برخلاف دیگر مردم – از جمله ایرانیان – وقتی بین مردمان دیگر زندگی می‌کنند، خود را به شکل دیگران در نمی‌آورند. با اینکه یهودیان، مرتب مجبور به کوچ می‌شدند و در بین دیگر مردمان می‌زیستند. او نخست در صفحه‌ی 32، برای فهم این‌که چرا یهودی‌ها برخلاف ایرانی‌ها بقای چهارهزار ساله دارند، می‌گوید: «برخلاف ما ایرانی‌ها که هنوز پایمان به جوامع غربی نرسیده از آنان غربی‌تر می‌شویم، در طول قرن بیستم هزاران غربی به ایران آمدند و برخی از آنان سال‌ها در کشورمان رحل اقامت افکندند، اما حتی یکی از آنان هم سبک و سیاق زندگی ما ایرانیان را الگو نکرد... در حالی‌که روستایی مهاجر به تهران و تهرانی مهاجر به سوئد یا لس آنجلس در کمتر از چند سال یا حداکثر یکی دو نسل در جامعه‌ی میزبان حل می‌شوند.» او این سخن را در صفحه‌ی 73 مجددا تکرار می‌کند: «آن‌ها درست به همان دلیل در جوامع میزبان استحاله نشدند که هزاران انگلیسی، اروپایی و آمریکایی علی‌رغم آن‌که ده‌ها سال در ایران زندگی کردند، هیچ نزدیکی و تمایلی به سبک و سیاق، آداب و رسوم، فرهنگ و تمدن ما ایرانی‌ها پیدا نکردند.» مشخص نیست این سخن زیباکلام – هم‌چون دیگر مطالبی که در سرتاسر این کتاب عنوان می‌کند – بر اساس کدام تحقیق، شواهد یا مدرکی است. به چه معنایی یهودیان بقا پیدا کرده‌اند که ایرانیان بقا پیدا نکرده‌اند؟ آیا تحقیقی روی ایرانیان مقیم استکهلم سوئد و لس آنجلس انجام شده؟ آیا زیباکلام از وجود تحقیقی روی غربی‌هایی که به ایران آمده‌اند، آگاه است؟ این قیاس عجیب و بی اساس چه کمکی به ما می‌کند که بفهمیم چرا یهودی‌ها، طبق ادعای زیباکلام یکسان مانده‌اند؟ هم‌چنین زیباکلام مدعی است که یهودیان از 4000 سال پیش تفاوتی نکرده‌اند. این ادعا بر چه اساسی استوار است؟ از چه نظر تفاوتی نکرده‌اند؟ زیباکلام بر این باور است که ایرانیان، مصری‌ها و یونانی‌ها برخلاف یهودی‌ها از نظر فرهنگی و تمدنی دچار استحاله شده‌اند و با این‌که آن‌ها نیز قدمتی چندهزار ساله دارند «قدمت آنان صرفا از نظر نژادی می‌باشد و بس» (ص 46). مفهوم «نژاد» مفهومی شبه‌علمی و عامیانه است که زیباکلام به عنوان استاد علوم سیاسی، در به کار بردن آن و تبیین مسائل با آن مشکلی ندارد.

گذشته از این‌گونه مسائل، معضل عمده‌ی دیگر در کتاب زیباکلام این است که او می‌خواهد 4000 سال تاریخ را بررسی کند و این یعنی بخشی از استنادات او با اساطیر و افسانه‌ها گره خورده است. مسئله‌ی دیگر این است که تاریخ یهودیت – دست کم آن‌چنان که زیباکلام به آن می‌پردازد – آغشته به روایت‌های مذهبی است. خود او نیز با این‌که از تعابیری مانند «مورخ موحد» و «مورخ لائیک» برای نشان دادن این دشواری اشاره می‌کند، گاهی به روایت‌های مذهبی در بررسی تاریخی خود وزن زیادی می‌دهد و گاهی از آن فاصله می‌گیرد، در برخی موارد حد فاصل بین تخیل نویسنده و واقعیت نیز نامشخص می‌شود. مثل توصیف کلیشه‌ای و غیر مستند او از ابراهیم «در راس این گروه کوچک از مهاجرین، مردی مسن، بلند قامت و خوش‌سیما قرار داشت که علی‌رغم سن زیادش دست به آن مهاجرت دشوار زده بود» (ص 71). او در جای دیگری می‌گوید که چه روایت مورخِ موحد را بپذیریم چه نپذیریم، واقعیت این است که «چهار هزار سال پیش مرد 75 ساله‌ای به نام ابراهیم، به همراه خانواده و قومش از منطقه‌ای به نام اور در جنوب عراق امروزی مهاجرت کرده... مقبره‌ی حضرت ابراهیم (ع) به همراه همسرش سارا، پسرش اسحاق، عروسش و نوه‌اش حضرت یعقوب، در شهر الخلیل در نزدیکی بیت المقدس، پس از گذشت قریب به چهار هزار سال، بهترین دلیل وجود این شخصیت می‌باشد» (ص 72). این‌که این مقبره، محل دفن ابراهیم و خانواده‌اش است یا نه، مسئله‌ای است که خود نیاز به بررسی دارد. این‌که باوری رایج وجود دارد که این مقبره، مقبره‌ی آنهاست، نمی‌تواند دلیلی بر اثبات وجود ابراهیم و خانواده‌اش باشد. یا در زمانی که به توصیف ماجرای فرار موسی و یارانش اشاره می‌کند، هر چند ابتدا عنوان می‌کند که این داستان شبیه «داستان علمی-تخیلی» است ولی سپس می‌گوید: «آن‌چه مسلم است و هر تبیین، منطق، استدلال، توجیه یا نظریه‌ای پیرامون خروج یهودی‌ها به زعامت حضرت موسی (ع) از مصر به صحرای سینا داشته باشیم، واقع مطلب آن است که این رویداد محیرالعقول اتفاق افتاده است... واقعیت تاریخی آن است که این معجزه اتفاق افتاده است» (صص 94-95).

یک مسئله‌‌ی بسیار بغرنج در این کتاب، «زمان‌پریشیِ حاد» است. زیباکلام از واژه‌هایی مانند «روشن‌فکری دینی»، «دگر اندیشی»، «آزاد اندیشی»، «اصلاح‌طلب»، «رادیکال»، «لیبرال»، «غرب‌زده»، «اصول‌گرا»، «بنیادگرا» و ... برای توصیف همراهان موسی، داوود، سلیمان و ... بهره می‌برد. این مسئله دو نکته را پررنگ می‌کند. اول این‌که به نظر می‌آید او در حال دیدن خود و «حمید رسایی» در آینه‌ی تاریخ یهودیت است و دوم این‌که تاریخ برای او شیپوری است که می‌توان از طرف گشادش هم آن را نواخت. به چند نمونه از این دست در کتاب دقت کنیم: «دسته‌جات متعصب دینی به همراه برخی روحانیون یهود، عملا جلوی هرگونه تفکر انتقادی، روشن‌فکری دینی و آزاداندیشی و دگراندیشی در حوزه‌ی شریعت را سد کرده، آن را مولود تاثیرات و اندیشه‌های یونانیت بر یهودیت دانسته» (ص 193) «بلکه سبب شد تا بسیاری از یهودی‌های میانه‌رو و اصلاح‌طلب نیز به مخالفاین بپیوندند»؛ ««تهاجم فرهنگی» یونان فقط باعث بوجود آمدن واکنش مذهبی میان یهودیان متدین‌تر و متعصب‌تر نشده است. به موازات جبهه‌گیری‌های مذهبی میان یهودی‌های «نسبی‌گرا» یا «یونانی‌گرا» از یک سو و یهودی‌های «بنیادگرا» یا «اصول‌گرا» از سویی دیگر، یک جریان ناسیونالیستی نیز به تدریج در حال شکل‌گیری بود» (ص 169).

زیباکلام سبک و سیاق، آداب و رسوم، فرهنگ و تمدنِ انگلیس، اروپا و آمریکا را تکامل‌یافته‌تر از ایران و شرق می‌داند (ص 73). ضمن این‌که باید گفت این دیدگاه، با این کلی‌گویی و این شدت، دیدگاهی خام و متعلق به یک خودباخته است، باید پرسید که چرا آقای زیباکلام به عنوان یک استاد دانشگاه از استانداردهای آکادمیک غرب پیروی نمی‌کند؟ چرا به منبع ارجاع نمی‌دهد؟ چرا به دیگر منابعی که در زبان فارسی نوشته شده ارجاع نمی‌دهد؟ در دنیای آکادمی غرب، جامعه‌ی علمی و تاریخ علم معنادار است. اگر شما تحقیقی انجام می‌دهید، دست کم به برخی از تحقیق‌های مشابه که در آن زمینه انجام شده، ارجاع می‌دهید. بدین شکل می‌توان متوجه شد که شما با توجه به آثار قبلی، چه سخن نویی می‌زنید، چه مسئله‌ی جدیدی را مطرح می‌کنید و قضاوت در مورد محتوای مطالب نیز با دقت بیشتری میسر می‌شود. این فرهنگ آکادمیک ابن الوقتی که هر کسی یک شب، به سرش بزند موضوعی را دست بگیرد و بدون هیچ‌گونه ارجاعی در مورد آن بنویسد، چه توجیهی دارد؟ آیا دلیل این امر، تنبلی است؟ آیا دلیل این امر تفرعن بی‌جای روشن‌فکران ما است که گمان می‌کنند اگر به کسی ارجاع بدهند یا پاسخ نقدی را بدهند از شانِ نیم‌بندشان کسر می‌شود؟ این چه معضلی است که هر کدام از ما گمان می‌کنیم باید به تنهایی برویم دخل موضوعات متفاوت را در خلسه‌ی ذهن خود دربیاوریم و سپس آن را منتشر کنیم؟ یک جستجوی ساده، چندین و چند کتاب را که به زبان فارسی در مورد اسراییل نوشته شده‌اند، برای ما فهرست می‌کند https://goo.gl/IDceI9 اگر کسی که می‌خواهد در یک زمینه کتابی بنویسد، به دیگران ارجاع ندهد جامعه‌ی علمی شکل نمی‌گیرد.

در همین راستا، زیباکلام از ترجمه‌ی‌ نام‌های متداولی که وجود دارد، استفاده نمی‌کند و در عوض عین تلفظ انگلیسی واژه‌ها را (در برخی موارد اشتباه) به فارسی نوشته است. در صورتی که اگر این کتاب برای دانشجو نوشته شده بود، باید از نام‌های استاندارد استفاده می‌شد تا او در پژوهش یا مطالعه‌ی خود سردرگم نشود. مثلا او به جای «رحبعام» نوشته «رهوبوآم» (ص 125) به جای «یربعام» نوشته «جروبوآم» به جای «تیگلت پیلسر» نوشته «تیکلات-پیلسر» به جای «موابی» نوشته «موبایی» (ص 144) به جای «کارکمیش» نوشته «کارچمیش» به جای «عید پنجاهه» نوشته «عید پنتاگوست» به جای «پسح» نوشته «عید عبور» به جای «نحیما» نوشته «نهمیا» به جای «بطلمیوس» نوشته «پتولمی» به جای «حشمونیان» نوشته «هاسمونیان».

شاید پر بی‌راه نباشد اگر بگوییم که تمام حرف زیباکلام به مخاطب مسلمان تندروی خود این است که شکل‌گیری اسراییل فعلی به‌واسطه تمایلات سکولار و ملی‌گرایانه در سده‌ی نوزدهم بوده است (ص 244). به عبارتی، این کتاب قصد داشته روایتی شبیه به روایت تئودور هرتسل برای لزوم شکل‌گیری اسراییل را به عنوان روایت صحیحی که رقبای اصول‌گرای زیباکلام باید اتخاذ کنند، معرفی کند. استفاده‌ی زیباکلام از واژه‌ی «ملت» برای یهودیان زمان موسی (دیگر مصداق زمان‌پریشی) نیز ممکن است در همین راستا باشد. هنگامی که او در حال سخن گفتن از موسی و پیروانش است برای توصیف آنها از مفهوم «ملت» استفاده می‌کند «فی الواقع با این قوانین و اجرای آنها، یهودی‌ها از هیبت یک قوم، یک فرقه یا یک گروه خارج شده و به هیبت یک ملت در آمدند» (ص 97). هرتسل مفهوم «ملت یهود» و ضرورت تشکیل دولت یهودی را مطرح کرد. هرتسل کتابی تحت عنوان «دولت یهود» (یا ترجمه دیگر «دولت یهودی‌ها») دارد که در آن ایده‌های خود را مطرح کرده است. ولی حتی اگر موضع زیباکلام با موضع هرتسل یکی هم باشد، باز هم مسئله باقی می‌ماند: آیا پیدایش اسرائیل مشروع بوده است؟ موضع ما در قبال اسرائیل چه باید باشد؟ موضع ما در قبال فلسطینی‌ها چیست؟ مسئولیت اخلاقی ما کدام است؟ آیا راه حل دو دولت را بپذیریم یا یک دولت برای همه‌ی مردم آن دو کشور؟ و غیره. ولی جهش یک‌باره‌ی زیباکلام از روم باستان به سده‌ی نوزدهم و اشاره‌ی گذرا به هرتسل، باعث نمی‌شود مخاطب قوت موضع هرتسل یا زیباکلام را متوجه شود و سپس بتواند تصمیم بگیرد که آیا این روایت قابل دفاع است یا خیر. در حالی‌که زیباکلام هدف از نگارش این کتاب را روشنگری عنوان کرده است، باید گفت که این کتاب حتی از ملزومات نزدیک شدن به چنین هدفی نیز بی‌بهره است. هرچند موفقیت این کتاب در متقاعد کردن مخاطب عام ممکن است هدفی باشد که این کتاب به راحتی به آن دست پیدا کرده باشد.


Post has shared content
اصلاح‌طلبی، روش دربرابر موضع

هشت سال است که با افتخار تکرار می‌کنند: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد.» این جمله به اعتقاد من جمله‌ای است عمیقا اصلاح‌طلبانه و احترامم را برمی‌انگیزد، اما کسانی که با افتخار و غرور و اشک مدام این جمله را تکرار می‌کنند، چه نسبتی با آن و چه تصوری از محتوای آن دارند؟ از ۹۲ به بعد، مهم‌ترین امیدواری‌ام این بوده که شکاف جدیدی ایجاد نشود و شکاف‌های قدیمی تا حدی ترمیم شوند، امیدواری‌ام تحقق حداقلی همین جمله بوده، اما در این یک هفته چیزهایی دیده‌ام که امیدم از همیشه کمرنگ‌تر است.
بحث‌های این یک هفته، در همین فضا کوچک مجازی، مرا با جمعی مواجه کرده که گرچه برای گوینده‌ی این جمله تقدس قائل‌اند، اما در پیروزی آن‌ها نه تنها کسانی که این جمله درباره‌ی آن‌ها گفته شده، بلکه حتی افراد نزدیک‌تر هم قرار نیست کامیاب شوند. در این یک هفته بیش از هر زمان دیگری [حداقل در چهارسال گذشته] با افرادی مواجه شده‌ام که بر روایت و تحلیل خود از وقایع، خصوصا وقایع سال ۸۸ چنان تعصبی دارند که نه تنها نگاهی اندک متفاوت با روایت خود را از جرگه‌ی اصلاح‌طلبی بیرون می‌گذارند، بلکه اگر از دستشان برآید، نگاه متفاوت را از کل صحنه‌ی سیاسی حذف می‌کنند. مواجهه و برخورد با این افراد، مرا نه تنها از ترمیم شکاف‌ها که از تعمیق اصلاح‌طلبی ناامید کرده.

فکر می‌کنم جبهه‌ی اصلاح‌طلبی جبهه‌ی متنوعی است متشکل از عقاید گوناگون، تنها نخی که می‌تواند تمام این عقاید را به هم متصل کند، نه روایتی خاص از یک واقعه و نه ایمان و اعتقاد به یک شخص، نه موضع‌گیری مشخص در مورد یک موضوع، بلکه پایبندی به اصولی در روش سیاست‌ورزی است. کسی که خط‌کشی از جنس «روایتی خاص از یک واقعه» یا «موضع نسبت به فلان شخص» را دست گرفته و با آن دیگران را از جرگه‌ی اصلاح‌طلبی بیرون می‌ریزد، در فهم من از اصلاح‌طلبی نمی‌گنجد. همین‌طور هیچ رویکرد انحصارطلبانه‌ای که برای حذف صدای دیگر به روش‌هایی مثل تهمت و تخریب روی می‌آورد، تا آن‌جا که من می‌فهمم، نمی‌تواند اصلاح‌طلبانه باشد.

البته این‌که من خودم را با کسانی که معیارشان برای اصلاح‌طلبی قبول کردن روایتی خاص از یک واقعه یا موضعی مشخص نسبت به یک شخص است، در یک جبهه قرار نمی‌دهم، لابد مایه‌ی تاسف این افراد نیست. زیرا آن‌چه در این یک هفته دیده‌ام، این بوده که این افراد چنان صدایشان بلند است یا چنان صدایشان را بلند می‌کنند که حتی تصور این‌که نظری خلاف نظر آن‌ها وجود دارد هم سخت شود. چنان هیاهویی راه انداخته‌اند که گویی روایت آن‌ها و پذیرش آن برای هرکسی که خود را اصلاح‌طلب می‌داند باید بدیهی باشد. با انواع روش‌های غیراخلاقی، هزینه‌ی بیان هر روایت متفاوتی را چنان بالا برده‌اند که هر کس به روایت آن‌ها اعتقاد ندارد، مجبور شود رزومه‌اش را با خودش حمل کند که اثبات کند به پشتوانه‌ی کدام فعالیت‌ها و نظرها با هر معیاری مبتنی بر روش‌های اصلاح‌طلبانه، قطعا اصلاح‌طلب است.

دوباره برمی‌گردم به این‌که چرا ناامیدم. ناامیدم چون زمانی فکر می‌کردم به مسیری می‌رویم که روش‌های سیاسی اصلاح‌طلبانه حتی بین مخالفان سیاسی ما هم توسعه‌ی بیشتری پیدا کند. اما می‌بینم فضای مجازی که امکان هیاهوی رسانه‌ای به برخی از ما داده چه بر سر روش‌های سیاسی اصلاح‌طلبانه آورده. راستی ما؟ دیگر از کدام ما حرف می‌زنیم؟ من که زمانی به دنبال راه‌های گفت‌وگو با دیگری می‌گشتم تا مای بزرگتری باشیم، برابر روش‌های ضدگفت‌وگویی که از دوستان سابق می‌بینم، احساس بیگانگی می‌کنم.

پی‌نوشت: خیلی با خودم کلنجار رفتم که این متن را کی منتشر کنم، البته درباره‌ی اصل انتشارش هیچ شکی نداشتم. فکر کردم باید زمانی باشد که شبهه‌ی این پیش نیاید که مسئله‌ام رای و انتخابات است، که مشخص باشد مسئله‌ام کلی‌تر است. حالا، کمتر از ۶ ساعت مانده به انتخابات که اغلب دوستانم خواب‌اند و بعید است متن قبل از رای‌گیری خوانده شود، با خیال راحت منتشرش می‌کنم. و ملاحظاتی هم داشتم که بعد از اعلام نتایج متن منتشر نشود. مهم بود که در همین چند ساعت بنویسم و منتشر کنم، که دور از فضای تاثیر بر رای دیگری یا متاثر از نتیجه باشد.


Post has shared content
وقتی به عنوان کتاب شما، «در باب تروریسم غربی» فکر می‌کنم، به یاد این نکته می‌افتم که افراد سیاه‌پوست زیادی در آمریکا مدت زمانی طولانی مرعوب نژادپرستی سفیدپوستان بودند، از ضرب و شتم‌های تصادفی گرفته تا اعدام بدون محاکمه‌ی بیش از سه هزار سیاه‌پوست (زن و مرد) بین سال‌های ۱۸۸۲ و ۱۹۶۸. برای همین هنگامی که در سال ۲۰۰۳ درباره‌ی اعمال غیر انسانی‌ای خواندم که در زندان ابوغریب روی می‌داد، متعجب نشدم. به یاد دارم هنگامی که عکس‌های زندان ابوغریب منتشر شدند، جرج دبلیو بوش گفت: «این آمریکایی نیست که من می‌شناسم». ولی آیا این همان آمریکایی نیست که سیاه‌پوست‌ها همیشه می‌شناختند؟

آمریکایی که سیاه‌پوستان همیشه می‌شناخته‌اند، آمریکای جذابی نیست. اولین برده‌های سیاه‌پوست ۴۰۰ سال پیش به ایالات مستعمره‌نشین امریکا آورده شدند. نباید فراموش کنیم که طی این دوران طولانی تنها در چند دهه‌ی اخیر است که سیاه‌پوستان، به جز عده‌ای معدود، فرصت‌های محدودی برای ورود به جریان اصلی جامعه‌ی آمریکا داشته‌اند.

هم‌چنین نمی‌توانیم فراموش کنیم که اردوگاه‌های وحشتناک کارِ بردگانِ این «امپراتوری آزادی»، منبع اصلی ثروت و بهره‌وری جامعه‌ی آمریکا، انگلیس و اروپای قاره‌ای بودند. انقلاب صنعتی بر محور پنبه بنا نهاده شده بود، که به صورت عمده در اردوگاه‌های کار بردگان در آمریکا تولید می‌شد.

همان‌طور که الان می‌دانیم، این مزارع بسیار کارآمد بودند. بهره‌وری در آن‌ها به لطف فناوری شلاق و اسلحه، حتی سریع‌تر از صنایع پیشرفت می‌نمود؛ همان‌طور که ادوارد باپتیست آن را در کتاب اخیر خود، «نیمی از ماجرا هرگز گفته نشد»، نشان می‌دهد. دستاوردها نه تنها شامل ثروتی می‌شد که مالکان مزراع کلان کسب نمودند، بلکه ثروتی را که نهادهای اقتصادی، تجاری و تولیدی سرمایه‌داری دولت‌های مدرن به دست آوردند، هم دربرمی‌گرفت.

بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد که توسعه‌ی آمریکا به واسطه‌ی نفی اصول «اقتصاد معقول» که توسط اقتصاددانان ممتاز آن دوران تبلیغ می‌شد، میسر گشت. اصولی که باید برای کشورهایی که دارند وارد چرخه‌ی توسعه می‌شوند، به عنوان دستورالعمل میانه‌روانه، آشنا باشد. در عوض، مستعمره‌هایی که به تازگی استقلال یافته بودند، با دخالت شدید دولت در اقتصاد، از جمله با اعمال تعرفه‌های بالا برای محافظت از صنایع نوپا مانند نساجی و بعدها آهن و غیره، از مدل انگلیس پیروی کردند.

هم‌چنین «تعرفه‌ی مجازی» دیگری هم وجود داشت. در سال ۱۸۰۷، جفرسون لایحه‌ای را امضا کرد که به واسطه‌ی آن وارد کردن برده از خارج ممنوع شد. ایالت جفرسون، ویرجینا، ثروتمندترین و قدرتمندترین ایالت بود، و نیازش به برده اشباع شده بود. در عوض، شروع به تولید این متاع ارزشمند کرده بود که برای گسترش دادن قلمروهای برده‌داری در جنوب مورد استفاده قرار می‌گرفت. منظور جلوگیری از وارد کردن بردگان (به مثابه‌ی ماشین‌های پنبه‌چینی) است که اقتصاد ویریجینا را به طور چشمگیری ارتقا داد. این امری پذیرفته شده بود. چارلز پیکینی که در حمایت از واردکنندگان برده سخن می‌گفت این اتهام را وارد نمود که «ویرجینیا با متوقف کردن واردات برده منتفع خواهد شد. ارزش بردگان ویرجینیا بالا خواهد رفت و این ایالت بیش از آنچه که لازم دارد برده دارد.» ویرجینیا به صادرکننده‌ی عمده‌ی برده، به قلمروی در حال گسترش برده‌داری تبدیل گشت.

برخی از برده‌داران، مانند جفرسون، به این فرومایگی اخلاقی که اقتصاد به آن وابسته بود آگاه بودند، ولی از آزاد کردن برده‌هایی که ده‌ها هزار خاطره از جنایاتی که در حقشان انجام شده بود داشتند، می‌ترسیدند. ترس از اینکه قربانیان قیام کنند و انتقام بگیرند ریشه‌های عمیقی در فرهنگ آمریکایی دارد، که طنین این ترس را هنوز هم می‌توان در امریکا احساس نمود.

متمم سیزدهم قانون اساسی آمریکا به صورت رسمی به برده‌داری خاتمه داد، ولی یک دهه بعد «برده‌داری با نامی دیگر» (که هم‌چنین نام یکی از کتاب‌های مهم در این رابطه نوشته‌ی داگلاس بلکمون است) معرفی شد. زندگی سیاه‌پوست‌ها به واسطه‌ی قوانین بیش از حد سفت و سختی که بر آن‌ها تحمیل می‌شد، چون زندگی مجرمان بود. در مدت زمان کمی گونه‌های کاراتَر از برده‌داری در صنعت کشاورزی، معدن و آهن فراهم شد – کاراتر، چون دولت و نه سرمایه‌دار، مسئول حفظ نیروی کار برده شده بود. دولت سیاه‌پوست‌ها را بدون علتی واقعی دستگیر می‌کرد و زندانی‌ها هم باید در راستای این منافع تجاری کار می‌کردند. این سیستم سهمی عمده در توسعه‌ی سریع صنعتی در اواخر سده‌ی نوزدهم داشت.

این سیستم تا حدود زیادی تا زمان جنگ جهانی دوم پابرجا بود تا اینکه جنگ نیاز به نیروی کارِ آزاد را طلب نمود. در چند دهه‌ی بعد از جنگ، توسعه‌ی سریع و نسبتاً برابرطلبانه‌ای روی داد، که طی آن دولت بیش از پیش نقشی اساسی در توسعه‌ی اقتصادی بازی می کرد. مردی سیاه‌پوست ممکن بود شغلی مناسب در یک کارخانه‌ی عضو اتحادیه‌ی کارگری پیدا کند، خانه‌ای بخرد، کودکانش را به دانشگاه بفرستد و دیگر فرصت‌هایی هم داشته باشد. جنبش حقوق مدنی درها را گشود، ولی به گونه‌ای محدود. یک نمونه از این ماجرا سرنوشت مارتین لوتر کینگ برای مقابله با نژادپرستی در ایالت‌های شمالی و پرورش جنبش فقرا بود که به شکلی موثر جلوی آن گرفته شد.

واکنش نئولیبرال که از اواخر دهه‌‌ی هفتاد میلادی جای خود را پیدا کرد، و در دوره‌ی ریگان و جانشینانش اوج گرفت، فقریرترین و سرکوب‌شده‌ترین بخش‌های جامعه را حتی بیش از اکثریتی تحت تأثیر قرار داد که از رخوت و افول رنج می‌برندند و این در حالی بود که ثروت در دست عده‌ای محدود جمع می‌شد. مبارزه‌ی ریگان با مواد مخدر که منشا آن عمیقاً نژادپرستانه بود، منجر به شکل‌گیری قوانین تبعیض نژادی جدید شد. این اصطلاحِ بسیار مناسب را میشل الکساندر مورد استفاده قرار داد تا مجرم‌انگاری دوباره زنده‌شده‌ی زندگی سیاهان را که به روشنی در نرخ شوکه‌آور زندانی شدن‌ها و تاثیر مخرب آن بر جامعه‌ی سیاه‌پوستان مشهود بود، توصیف نماید.

البته واقعیت، پیچیده‌تر از هر نوع خلاصه نمودن ساده است اما آنچه این جا ذکر شده متأسفانه معرفی اولیه‌ی تا حد بسیار معقولی است از دو جرم بنیان‌گذاران جامعه‌ی آمریکا. جرم دیگر اخراج یا از میان برداشتن ملت‌های بومی و از بین بردن تمدن‌های پیچیده و غنی آنان است.

گرچه ممکن است که جفرسون فرومایگی اخلاقی را که برده‌داری بر آن مبتنی بود، درک نموده باشد، او در «یادداشت‌ها در مورد ایالت ویرجینیا» می‌گوید که سیاه‌پوستان کم‌هوش هستند، در استدلال ضعیف‌تر از سفیدپوستان بوده و حتا این که اورانگوتان‌های مذکر، زنان سیاه‌پوست را به نوع مونث خودشان ترجیح می‌دهند. این افسانه‌ها همراه با قوانین راجع به سیاه‌پوستان، پس از جنگ داخلی موجب ادامه یافتن سرکوب و کنترل نظامی آنان گشت. در مورد افسانه‌ها و قوانینی که امروزه موجب سرکوب و کنترل سیاه‌پوستان می‌شود، چه می‌گویید؟

متأسفانه جفرسون در این طرز نگاه تنها نبود. نیازی نیست به نژادپرستی شوکه‌کننده‌ی افراد حلقه‌های روشنفکری تا دوران معاصر بپردازیم. در مورد قوانین و افسانه‌های معاصر، ترجیحم این است که به صدای گویای آن دسته از افرادی که باقی مانده‌های تلخ گذشته را مشاهده و اغلب تجربه می‌کنند، ارجاع دهم.

احتمالاً وحشتناک‌ترین افسانه‌ی معاصر این است که هیچ یک از این اتفاق‌ها نیفتاده است. عنوان کتاب باپتیست کاملاً مناسب است و اتفاقات بعدی در سطح بسیار کمی شناخته و فهمیده شده است.

هم‌چنین گونه‌ای از «جهل تعمدی» نسبت به آنچه که دانستنش مناسب نیست، رایج است: «بله اتفاق‌های بدی در گذشته افتاده است، ولی بیایید همه‌ی آن‌ها را پشت سر بگذاریم و به سمت آینده‌ای پرشکوه حرکت کنیم، همه به اندازه‌ی یکسان در حقوق و فرصت‌های شهروندی سهیم باشیم». آمارهای وحشتناک امروزی در مورد شرایط زندگی سیاه‌پوست‌ها می‌تواند با دیگر باقی‌مانده‌های تلخ گذشته‌ای شرم‌آور مقایسه شود، ابراز تاسف برای پایین بودن فرهنگ سیاهان و یا حتا بدتر، فراموش کردن این امر که ثروت و بهره‌وری‌ ما با استفاده از قرن‌ها شکنجه و تحقیری خلق شده که ما در آن سود برده و آنان قربانی بوده‌اند. با توجه به تاوان و غرامت بسیار جزئی و به طرز ناامیدکننده‌ای ناکافی که لازمه‌ی آبرومندی است – تاوانی که در جایی میان خلأِ حافظه (جهل تعمدی) و لعن و تکفیر قرار داده شده است.

باید علی‌رغم همه چیز این را در مورد جفرسون ارزشمند دانست که برده‌داری‌ای که او در آن شرکت داشت «از یک سو خودکامگی‌ای بی‌وقفه و از سوی دیگر تسلیمی تحقیرآور بود.» یادبود جفرسون در واشنگتن این حرف‌های او را نشان می‌دهد که «واقعاً برای کشورم ترسانم وقتی به این فکر می‌کنم که خداوند عادل است: زیرا عدل او برای همیشه خفته نخواهد ماند.»

سخنانی که باید در ذهن ما همراه با گفته‌های جان کویینسی آدامز جای بگیرند، هنگامی که به بازاندیشی در مورد جرم موازیِ بنیان‌گذاران در مورد سرنوشت «آن نژاد بی‌پناه بومیان امریکا» نظر می‌کند «که ما داریم با چنان ستمگری نابکارانه و بدون بخشش از میان می‌بریم… که از جمله جرایم دهشتناک این ملت هستند که باور دارم خداوند آن را زمانی مورد قضاوت قرار خواهد داد.» آنچه مهم است قضاوت ماست، که برای مدتی بیش از حد طولانی و بیش از حد عمیق سرکوب شده است و بازخورد عادلانه به آن هنوز بسیار اندک مورد تامل واقع شده است.

این «جهل عمدی» پیرامون حقایق ناراحت‌کننده راجع به رنج آمریکایی آفریقایی‌ها، می‌تواند به عنوان چارچوبی در مورد نسل‌کشی بومیان آمریکا هم مورد استفاده قرار گیرد. زیست‌شناس متخصص طبقه‌بندی سوئدی در قرن هیجدهم، کارلوس لینئوس فردی بود که استدلال نمود بومیان آمریکا دارای خصوصیات اخلاقی مانند «تمایل به خشمگین شدن» هستند، افسانه‌ای بسیار مناسب برای توجیه این که نیاز است که بومیان توسط سفیدپوست‌ها «متمدن» شوند. بنابراین در این مورد هم افسانه‌هایی وجود دارد. «فراموشی» آمریکای شمالی حول شکل‌گیری نژادپرستی‌ای که به طور منحصر به فرد هدفش بومیان آمریکا در حال حاضر و ادامه‌ی نسل‌کشی آنان است، چگونه نقش بازی می‌کند؟

این افسانه‌ی مفید همان اوایل آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. یکی از اولین موارد دقیقاً بعد از آن که شاه انگلیس منشوری به مستعمرات ساحل ماساچوست اعطا نمود، به طور رسمی بنیان نهاده شد. در این منشور آمده بود که «تغییر دین بومیان به مسیحیت»، هدف غایی استقرار این مستعمره‌ی کشاورزی است. استعمارگران بلافاصله نشان بزرگ مستعمره را خلق کردند که در آن یک سرخ‌پوست نیزه‌اش را به سوی زمین به نشان صلح نگاه داشته و از دهانش طوماری خارج می‌شود که در آن استدعا می‌کند که «به اینجا بیایید و به ما کمک کنید.» این شاید اولین نمونه‌ی «دخالت انسان‌گرایانه» باشد و جای تعجب نیست که نتیجه‌اش مانند موارد دیگر بود.

سال‌ها بعد قاضی دادگاه عالی، جوزف استوری درمورد «خرد الهی» تأمل نمود که موجب شد بومیان مانند «برگ‌های خشک پاییزی» ناپدید شوند با وجود آن که استعمارگران «همواره به آنان احترام می‌گذاشتند.» لازم به گفتن نیست که استعمارگرانی که «جهل عمدی» را انتخاب ننمودند، خیلی بهتر اطلاع داشتند و داناترین آن‌ها مانند ژنرال هنری ناکس، اولین وزیر جنگ ایالات متحده، این امر را این گونه توصیف نمود: «ریشه‌کن کردن کامل سرخ‌پوستان در اغلب نقاط پرجمعیت ایالات متحده برای بومیان سرخ‌پوست بسیار ویرانگرتر از رفتار فاتحان مکزیک و پرو بود.»

ناکس در ادامه اشاره می‌کند که «مورخی در آینده می‌تواند علل این تخریب را به گونه‌ای تیره و منفی نشان دهد.» تعداد اندک بسیار اندکی وجود دارند که این کار را انجام دادند. از جمله هلن جکسون در ۱۸۸۰ که شرحی بسیار مفصل از «آشکار شدن تأسف‌بار اعتماد از میان رفته، از معاهدات زیر پا گذاشته شده و اعمال غیر انسانی خشونت‌آمیزی» ارائه داد «که سرخی شرم را بر چهره‌ی هر فردی که کشورش را دوست دارد، می‌نشاند». این کتاب مهم جکسون فروش چندانی نکرد. حرف‌های او به نفع روایت روزولت، مورد غفلت واقع شده و کنار گذاشته شدند. روزولت توضیح می‌دهد که «گسترش مردمان سفیدپوست یا از نژاد اروپایی، در طول چهارقرن گذشته… برای اغلب افرادی که هم‌اکنون در سرزمین‌هایی که این گسترش صورت گرفت، زندگی می‌کنند، آکنده از منافع طولانی‌مدت است.» به ویژه افرادی که ریشه‌کن شده یا به بدبختی و فلاکت دچارشدند.

شاعر ملی، والت ویتمن، فهم عمومی از این قضیه را به خوبی نشان می‌دهد وقتی می‌نویسد که «کاکا‌سیاه‌ها مانند سرخ‌پوستان از میان برداشته خواهند شد، این قانون نژادها، قانون تاریخ است… درجه‌ی بالاتری از موش‌ها می‌آیند و آنگاه تمام موش‌های کوچک‌تر پاک می‌شوند.» در حدود دهه‌ی ۱۹۶۰ بود که میزان جنایات و ویژگی‌های آنان به مطالعات آکادمیک و تا حدی به آگاهی عمومی وارد شد، گرچه هنوز راه زیادی باقیمانده است.

این تنها یک آغاز جزئی در تاریخچه‌ی دنیای انگلیسی‌زبان و روایت استعمارنشینانِ آن از امپریالیسم است، نوعی از امپریالیسم که کاملاً به طور طبیعی به «ریشه‌کنی کامل» مردمان بومی و «جهل عمدیِ» افرادی که ازآن جرایم سود می‌بردند، منجر می‌شود.

پاسخ شما مستعمره‌سازی را به عنوان نوعی اشغال مطرح می‌کند. جیمز بالدوین، در مقاله‌اش در ۱۹۶۶ «گزارشی از قلمروی اشغال شده» نوشت که «هارلم مانند یک منطقه‌ی اشغال شده توسط پلیس کنترل می‌شود.» این نقل قول مرا به یاد اتفاقات شهر فرگوسن درماساچوست انداخت. برخی از معترضان در فرگوسن آنچه را که می‌دیدند، به نوار غزه تشبیه می‌نمودند. آیا می‌توانید در مورد گفتمان تطبیقی اشغال صحبت کنید؟

همه نوع مقایسه‌ای ممکن است. وقتی من چند سال پیش به نوار غزه رفتم، آنچه سریعاً به ذهنم رسید، تجربه‌ی در زندان بودن (چندین بار برای نافرمانی مدنی) بود: این احساس که برای افرادی که در زندگی‌شان همواره مرفه بوده‌اند، بسیار عجیب است که تو کاملاً تحت اختیار یک قدرت بیرونی هستی، قدرتی مستبد که هر وقت میل کند می‌تواند ظلم کند. البته تفاوت میان دو قضیه بسیار وسیع است. به طور کلی در مورد ارزش مقایسه‌هایی از این نوع مشکوک هستم. البته ویژگی‌هایی مشترک در مورد هر نوع قدرت غیرمشروع، ظلم و خشونت وجود دارد. گاهی می‌توانند روشنگر باشند، به طور مثال، می‌توان از تشبیه میشل الکساندر در مورد قوانین تبعیض‌آمیز جدید سخن گفت. گاه ممکن است تمایزات مهمی را نادیده بگیرند. نمی‌توانم واقعاً چیزی کلی بگویم که ارزشمند باشد.هر مقایسه باید به طور مستقل مورد ارزیابی قرار گیرد.

این تفاوت‌ها بسیار زیاد هستند و من مطمئناً نمی‌خواهم آن‌ها را درهم‌بیامیزم. بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر به نظر فضای مهمی برای برخی مقایسه‌ها باز شده است. برخی به نظر فکر می‌کنند که مسلمانان عرب جای افریقایی آمریکایی‌ها را به عنوان افراد طردشده، در ایالات متحده گرفته‌اند. نظر شما در این مورد چیست؟

نژادپرستی ضدعربی/ضداسلام تاریخ درازی دارد و منابعِ به نسبت زیادی هم در مورد آن وجود دارد. مطالعات جک شاهین در مورد کلیشه‌های شخصیتی در رسانه‌های تصویری یک نمونه است و هیچ شکی نیست که میزانش در سال‌های اخیر افزایش یافته است. یک نمونه‌ی روشن، اخیراً مورد فیلمی است که مردم به طور بی‌سابقه‌ای برای دیدن آن به سینما رفتند. این فیلم که توسط بخش هنر نیویورک تایمز، «فیلمی میهن‌پرستانه و طرفدار خانواده» توصیف شده است، درمورد تک‌تیراندازی است که ادعا می‌کند در کشتن عراقی‌ها، در طول حمله‌ی آمریکا، قهرمانه عمل نموده و با افتخار قربانیانش را چنین توصیف می‌کند: «وحشی، نفرت‌انگیز، پلید… واقعاً راه دیگری برای توصیف آنچه آنجا با آن مواجه شدیم، نمی‌بینم.» این به ویژه در مورد اولین قتلش است، زنی که در مقابل حمله‌ی نیروهای امریکایی، نارنجک به دست داشته است.

مهم‌تر از ذهنیت تک‌تیرانداز، عکس‌العمل‌ها در میهن ما، زمانی است که کشوری خارجی را مورد حمله قرار داده و ویران می‌کنیم و به ندرت «یک فرد عمامه به سر» را از دیگری تشخیص می‌دهیم. این رویکردها به زمان «وحشی‌های بی‌رحم سرخ‌پوست» در اعلامیه‌ی استقلال امریکا و سبعیت و دیوصفتی دیگرانی باز می‌گردد که از آن زمان تاکنون بر سر راه امریکا ایستاده‌اند؛ به ویژه زمانی که به عنصر «نژادی» توجه کنیم. لیندون جانسون از این شکایت کرده که اگر ما سلاح‌هایمان را به زمین بگذاریم، جان خود را در «دست هر کوتوله‌ی زردپوست که چاقوی جیبی دارد»، قرار داده‌ایم. اما در درون ایالات متحده، فکر می‌کنم که با وجود آنکه برخی وقایع بسیار دهشتناک رخ داده‌اند، نژادپرستی ضدعرب/اسلام تا حد زیادی کنترل شده بوده است.

در انتها، واقعیت نژادپرستی (چه ضد سیاه‌پوست، چه ضد عرب یا یهودی یا …) زهرآگین است. هنگامی که یک راه حل خاص برای نژادپرستی به ویژه با توجه به چهره‌های مختلف آن وجود ندارد، از نظر شما برخی لوازم ضروری برای پایان دادن به تنفر نژادپرستانه چیست؟


آسان است که پاسخ‌های معمول را رو کنیم: آموزش، کاوش و مورد خطاب قراردادن منابع بیماری، همراه شدن در برنامه‌های مشترک –مبارزات کارگری یکی از موارد مهم‌اند- و غیره. این پاسخ‌ها صحیح‌اند و موفقیت‌های زیادی داشته‌اند، خیلی مانده تا نژادپرستی از میان برداشته شود ولی حتی نسبت به اندک زمان پیش، تغییرات زیادی کرده است. این راهی طولانی و دشوار است و تا جایی که من می‌دانم هیچ سحر و جادویی برای بهتر کردن اوضاع وجود ندارد.

Post has attachment
تلاش و زمینه‌چینی بسیار کرده‌اند که بعد از انتخابات آشوب خیابانی ایجاد کنند. طرفدار هرکه باشیم فرق نمی‌کند، وظیفه‌ی ملی ما: پرهیز از درگیری.

Post has shared content
بر اساس نظرسنجی‌های موسسه بروکینگز، برخی اعراب با واشنگتن و غرب در خصوص تهدید خواندن ایران موافق هستند، این برخی یعنی رقم ۱۰ درصد. اما آنها که اسرائیل و واشنگتن را تهدیدی برای خود می‌دانند ۷۷ و ۸۸ درصد را تشکیل می‌دهند.
اعراب انچنان مخالف واشنگتن هستند و دوستدار ایران که ۵۷ درصد از آنها تاکید دارند که برخورداری ایران از تسلیحات هسته‌ای می‌تواند منطقه خاورمیانه را امن‌تر از پیش کند.

ایران باید قدر این سرمایه بزرگ رو بدونه
چامسکی: آمریکا از اسلام رادیکال حمایت می‌کند از استقلال ملت‌ها هرگز

ایالات متحده و دوستان غربی‌اش در بسیاری از موارد از اسلام رادیکال حمایت کرده‌اند تنها برای آنکه صدای پای ناسیونالیست‌های سکولار را نشنوند. بهترین نمونه این داستان هم عربستان سعودی است.


جهان عرب التهاب را تجربه می‌کند. این جمله را هفته پیش از زبان خبرنگار الجزیره شنیدیم. شمارش معکوس در منطقه اغاز شده است و متحدان ایالات متحده و غرب یک به یک در خاورمیانه وداع با قدرت را تجربه می‌کنند. موج شوک‌ها در خاورمیانه از تونس آغاز شد، انقلابی که در تونس رخ داد در حقیقت دیکتاتور دست نشانده و مورد حمایت غرب را از قدرت برکنار کرد. ماجرا از تونس به مصر هم سرایت کرد و نیروهای امنیتی با معترضان درگیر شدند. در نهایت معترضان ارتش را سر جایش نشاندند. برخی شاهدان عینی این حوادث را به سقوط روسیه در 1989 تشبیه می‌کنند. اما تفاوت‌های شگرفی میان این دو وجود دارد. اصلی‌ترین نکته این است که هیچ میخائیل گورباچفی در میان حامیان دیکتاتورهای عرب در غرب به چشم نمی‌خورد. حقیقت این است که واشنگتن و متحدانش همچنان اعتقاد دارند که دموکراسی خوب و قابل قبول است اما تنها زمانی که با اهداف دیپلماتیک و اقتصادی ما همخوانی داشته باشد. دموکراسی خوب است اما زمانی که در کشورهای مخالف ما نفس بکشد و نه در همسایگی و حیاط خلوت ما.

قیاس جهان عرب 2011 با حوادث سال 1989 از نوعی مقبولیت برخوردار است: در رومانی که دیکتاتور آن مورد حمایت قاطع غرب بود همه چیز خوب و عالی بود تا زمانی که دیگر امکان ادامه این حمایت برای واشنگتن وجود نداشت. در این فضا ناگهان ورق‌ها در کاخ سفید برگشت و واشنگتن به سقوط دیکتاتور نه تنها کمک کرد که تمام تلاش خود را به کار گرفت تا سابقه همکاری با وی را هم از حافظه تاریخی همگان حذف کند. این رویه استانداردی است که مورد قبول همه نیز واقع شده است. تاریخ سیاست خارجی امریکا مملو از دوستانی است که در چشم بر هم زدنی جامه دشمنان را بر تن کرده اند. حسنی مبارک نیز می‌تواند قربانی امروز ایالات متحده باشد. البته واشنگتن نشین‌ها تمام تلاش خود را به کار گرفته اند تا مطمئن باشند که دولت آتی نیز در مسیر آنها قرار خواهد گرفت و قرار نیست به محورهای مخالف واشنگتن بپیوندد. چشم امید کاخ سفید در قاهره امروز به عمر سلیمان است. مردی که هنوز مهر معاونت ریاست جمهوری وی خشک نشده است. سلیمان سال‌های سال بر مسند سرویس اطلاعاتی مصر تکیه داده بود و البته در ذهن مردم مصر وی همان اندازه مقصر است که حسنی مبارک. همان اندازه دیکتاتور است که حسنی مبارک و در نتیجه نمی‌تواند گزینه چندان مطلوبی باشد. یک باور عمومی‌ وجود دارد که ترس از اسلام رادیکال در حقیقت نیازمند توسل اعضای اپوزیسیون به دموکراسی است. البته این فرمول چندان هم درست نیست. این تهدیدها و خیزش‌های عمومی ‌همواره با نوعی اتقلال همراه بوده است. ایالات متحده و دوستان غربی‌اش در بسیاری از موارد از اسلام رادیکال حمایت کرده‌اند تنها برای آنکه صدای پای ناسیونالیست‌های سکولار را نشنوند. بهترین نمونه این داستان هم عربستان سعودی است. مرکز خلق و پیدایش اسلام رادیکال. نمونه دیگر هم ضیاالحق دیکتاتور پاکستانی بود که محبوب ریگان رئیس جمهوری وقت ایالات متحده بود.

مروان معاشر از مقام‌های سابق در دولت اردن و تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه در این خصوص می‌گوید: در جهان عرب همواره یک جمله تکراری را می‌شنویم که هیچ مشکلی وجود ندارد، همه چیز رو به راه است و البته همه چیز در کنترل. در این فضا همواره ادعا می‌شود که معترضان بیش از اندازه در خصوص وضعیت موجود اغراق می‌کنند و در حقیقت شرایط آنقدر هم که اصلاح طلبان می‌گویند بد نیست.

در این فضا عامه مردم به راحتی به فراموشی سپرده می‌شوند. در زمان بحران، تغییر دادن تاکتیکی استراتژی‌ها نه تنها لازم که ضرورت دارد. اما این تغییر همواره باید با حفظ نگاه به نتیجه همراه باشد.

سفیر ایالات متحده در تونس در جولای 2009 در گزارشی برای مافوق‌های خود می‌نویسد: جنبش دموکراسی خواه در تونس علیه نیروها امنیتی، علیه نبود آزادی بیان، نقض حقوق بشر و علیه دیکتاتوری که عامه مردم از ولخرجی‌های او در عذاب هستند، شکل گرفته است.

این گزارش محرمانه را ویکی لیکس افشا می‌کند و البته که مقام‌های امریکایی می‌توانند به خود ببالند که سفرای آنها در کشورهای عربی که امروز در آتش هیاهو و انقلاب می‌سوزند چندان هم بی‌توجه به واقعیت‌ها و تحولات در حال شکل گرفتن نبوده‌اند.

در فایننسال تایمز می‌خوانیم که امریکا باید به جولیان آسانگ مدال دهد. نویسنده این یادداشت برای این روزنامه اقتصادی ادعا می‌کند که سیاست خارجی در ایالات متحده بر اساس اصول است و البته عمل‌گرایی. در خفا هم همواره افکار عمومی ‌و چرخش و سمت و سوی آنها در کشورهای مختلف مد نظر قرار گرفته می‌شوند.
از این منظر؛ ویکی لیکس تئوری‌های خیانت و خرابکاری‌هایی ایالات متحده را زیر سوال می‌برد. واشنگتن در تمام طول این سالها کمک‌های نظامی ‌بسیاری به تونس کرده است. البته تونس تنها یکی از دریافت کنندگان کمک‌های نظامی‌ آمریکا است. اسرائیل، مصر، اردن و کلمبیا هم در این لیست هستند. کلمبیا البته بدترین آمار در نقض حقوق بشر را در منطقه به خود اختصاص داده است.

در این میان شاید بد نباشد اشاره‌ای هم به افشاگری‌های ویکی لیکس در خصوص ایران بکنیم. عکس العمل‌ها به ویکی لیکس نشان داد که تا چه اندازه دموکراسی در فرهنگ‌های آموزش دیده عمیق و نشانه دار است. اینجا نیم نگاهی به مساله افکار عمومی ‌هم چندان بد نیست. بر اساس نظرسنجی‌های موسسه بروکینگز، برخی اعراب با واشنگتن و غرب در خصوص تهدید خواندن ایران موافق هستند، این برخی یعنی رقم 10 درصد. اما آنها که اسرائیل و واشنگتن را تهدیدی برای خود می‌دانند 77 و 88 درصد را تشکیل می‌دهند.

اعراب انچنان مخالف واشنگتن هستند و دوستدار ایران که 57 درصد از آنها تاکید دارند که برخورداری ایران از تسلیحات هسته‌ای می‌تواند منطقه خاورمیانه را امن‌تر از پیش کند. البته برای کاخ سفید نشین‌ها همچنان همه چیز عادی و در کنترل است، دیکتاتورها همچنان دست در دست امریکا هستند. می‌توان معترضان را هم نادیده گرفت مگر زمانی که انها زنجیرهای خود را پاره کنند که در ان فضا باید آنها را مورد توجه قرار داد.
پس از ماجرای تونس و نامه سفیر، می‌توان به افشاگری‌های ویکی لیکس در خصوص پاکستان اشاره کرد. بر اساس این اسناد، سفارت امریکا در پاکستان در گزارش‌هایی مدون تاکید می‌کند که نبرد سربازان آمریکایی در افغانستان و پرواز جنگنده‌های امریکایی بر فراز اسمان پاکستان، تنها و تنها بر احساسات ضد امریکایی در منطقه می‌افزاید. این حرکات می‌تواند احتمال ناآرامی‌های داخلی در پاکستان را هم افزایش دهد. تسلیحات هسته‌ای در چشم بر هم زدنی در اختیار شبه نظامیان پاکستان قرار می‌گیرند.
ویکی لیکس نشان می‌دهد که تحولات ضد امریکایی در هیچ منطقه‌ای از تیررس نگاه امریکایی‌ها دور نبوده با این همه آنها در مسیر سقوط قرار گرفتند.

خلاقیت زبانی منتخب امسال:
اتوبوس‌های مردمی


Post has attachment
توصیه انتخاباتی

🌷 در انتخابات شرکت کنید 🌷

* * *

حتما شما هم در محل رأی‌گیری یا در وب عکس‌های بچه‌هایی را دیده‌اید که رأی بزرگسالان را به صندوق می‌اندازند. این یکی را چند روز پیش در وب دیدم. مرد چقدر زیبا و پرمعنا دست دخترک را گرفته است.
من اگر ایران می‌بودم و بچه می‌داشتم او را با خود به محل رأی‌گیری می‌بردم. به سؤالات احتمالی او با حوصله و دقت جواب می‌دادم، و بعد از انداختن رأی به صندوق، او را و خودم را به یک بستنی مهمان می‌کردم!
به نظرم این یک موقعیت آموزشی استثنایی و ارزشمند است که نباید آن را از دست داد.


Post has attachment


برای گروه‌های تروریستی خبررسانی و رسانه اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. تا همین چندسال پیش آن‌ها برای این‌که بیانیه‌های‌شان در رسانه‌ها پخش شود، آدم و هواپیما به گروگان می‌گرفتند. امروز می‌توانند از طریق دایر کردن یک وبسایت به این کار دست بزنند. البته از یک وبسایت به تنهایی کاری برنمی‌آید. موفقیت آن‌ها مشروط و وابسته به شناساندن هرچه بیشتر نام وبسایت در عرصه عمومی ست.

سؤال: می‌دانید نام وبسایتی را که تروریست‌های جیش‌العدل اخبار و اطلاعیه‌های خود را در آن منتشر می‌کنند چیست؟
من می‌دانم. نیم‌ساعت پیش فهمیدم. اسم آن «عدالت نیوز» است.
از کجا می‌دانم؟ از بی‌بی‌سی:
وبسایت "عدالت نیوز" که اخبار و اطلاعیه های گروه موسوم به "جیش العدل" را منتشر می‌کند ...


Wait while more posts are being loaded