Profile

Cover photo
yashar yashmi
Attends University of Tehran
Lives in تهران
728,861 views
AboutPostsReviews
Education
  • University of Tehran
    Philosophy, 2008 - present
Basic Information
Gender
Male
Links
Contributor to
Work
Occupation
خواندن
Skills
گپیدن
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
تهران
Previously
مشهد - قم
Contact Information
Home
Email

Stream

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
بزرگ که شدم یک کتاب می‌نویسم با این عنوان:‌

2048
for Dummies
 ·  Translate
33
1
Ali Amiri's profile photoyashar yashmi's profile photoShaqayeq Talebi's profile photoلیتی مرد's profile photo
5 comments
 
نه والا. ندیدم :))
پس بزرگ که شدم به دردِ هیچ گهی نخواهم خورد متاسفانه :((
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
امشبم با این نماهنگ به غوغا رسید. موسیقی؟ نه آن چیزِ‌ درخورِ‌ دل پذیر، بلکه شعاری ساده از «زندگی کردن» است و طمعِ «حساب شدنِ» آدم‌هایی که شاید خیلی‌ها حسابشان نکنند. «هی بچه‌ها... بیایید یک کاری بسازی که ناشنواها خوششان بیاید و بقیه هم به یادِ آن‌ها بیفتند»؛ بی‌شک هدف همین بوده و به زعم‌ام، کارِ بدی هم از آب درنیامده است. 
اما آن چیزی که غلغلکم می‌دهد، سوال حسین نوروظی در فیسبوک است: «اولین موزیک‌ویدئوی ایرانی با زبان اشاره، تلاش محترمی است، اما خب تجربه‌ی غریبی هم است البته؛ فقط می‌شود «شعر» را «نشان داد». و «موسیقی»؟»
سوالِ محترمی است. نیست؟ سوال به تکاپویم انداخت. کمی فکر کردم پیرامونش. اگر ناشنوا بودم موسیقی را از دست می‌دادم... گویی هیچ بود. اصلن نبود. در این میانه،  بتهوون را به یادآوردم. به خود تذکار دادم که او از همان اول که ناشنوا نبود. موسیقی‌ای که پیش‌تر شنیده بود در روحش نشسته بود و ضمیر‌ش آغشته به نت‌ها بود و دلش تندیسِ سازها. باز هم کمی فکر کردم. نداشتنِ هیچ‌گونه تصوری از صدا بی‌رحمانه است، ظلم است، فحشِ به پروردگار است.  اما سوال این‌جاست که «من شنیده‌ام و تصورِ عدمش دردناک و بی‌رحمانه است». اگر کسی، شخصی، هیچ‌وقت، نتی، سازی، صدایی نمی‌شنید، چه درد و فغانی بود؟ و مگر از این درد و فغان‌ها کم است؟ 

بار‌ها گفته‌ام که من موسیقی را والاترین هنر و بازی‌های ویدئویی را کامل‌ترین هنر می‌دانم. خب... هر آن‌هنگام که به دیگران چنین توصیه می‌کنم، با تعجب نگاهم می‌کنند و می‌گویند: «بازی؟ مگر بچه‌ای؟» و چنین در جهلِ مرکب از دنیای بازی‌های ویدئویی باقی می‌مانند. واقعن بینِ شمایی که لذتِ هنری بازی‌های ویدئویی را نچشیده‌اید، با آن ناشنوایی که هیچ وقت موسیقی را درک نکرده است چه تفاوتی است؟ دنیا بر همین مدار می‌چرخد گرامیان. شاید هنرهایی باشد که من هیچ‌گاه درک نکرده باشم و برای آن ناشنوا، ارزش و قرب‌اش بیش از میلیون‌ها موسیقی‌ای باشد که من شنیده‌ام. 
به هارمونی دست‌ها در این ویدئو دقت بکنید، یک ناشنوا، اگر این هارمونی به خوبی اجرا شده باشد که از آن مطمئن نیستم، شاید لذتی ببرد که ما هیچ وقت درک نکنیم. این است آن سرِ هنر. آن یگانه‌ی یگانه‌ها. در درونِ خودش، چنان خودش را باز می‌آفریند که بازآفرینی‌اش، سیمرغ‌وار، تلالو یگانگی ذاتِ آدمیت است. آدمی، خودش را در هنر بازمی‌آفریند و شاید یکی از دیگری برتر باشد، اما دلیلی بر غم و فغان نیست، حتی اگر به قولِ ابن‌ِ سینا، انسانِ معلق در فضا باشی، ذهنِ آدمی آن‌قدر بی‌شرف هست که در خودِ اولوهیت هم هنر را باز برسازد. 
 ·  Translate
21
6
yashar yashmi's profile photoنیلوفر بهین's profile photoHadie K.'s profile photoFarhood Sadrosadat's profile photo
3 comments
 
+Hadie K.  فک کن من این رو پروپوزال بنویسم :))) مستقیمن از دانشگاه اخراجم می‌کنن به خاطرِ‌ توهین به مقدساتِ فلسفی. 
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
در حالِ دیدن GoodFellas هستم. فیلمِ آشغال تمام هم نمی‌شود لامصب :(
 ·  Translate
15
Erfan M's profile photoHadie K.'s profile photoHamed Kalate's profile photoBehnam Haghani's profile photo
12 comments
 
والا من خیلی با زبان‌شناسی آشنایی ندارم متاسفانه اما به نظرم ث یک «امکان»‌ در زبان است و می‌شه ازش استفاده کرد. چه اشکالی داره که تلفظ th واردِ زبانِ فارسی هم بشه بعد از یک مدتی؟ خب این که بد نیست واقعن. الان عرب‌های مصری و لبنانی هم «گچ‌پژ» رو تلفظ می‌کنند دیگه. زبان بایستی از همه جهات پویایی داشته باشه :)
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
عالی!!
 
مغز خود-ترمیم‌گر

از پانزده-شانزده ساله‌گی به‌یاد ندارم شبی را که خوابیده باشم اما خواب ندیده باشم. شدت زندگی در خواب و تعداد اپیزودها چنان بوده/است که خیلی وقت‌ها خسته و کوفته از خواب بیدار شده‌ام. معمولن بخش زیادی از زیست شبانه‌ام را در بیداری نیز به‌یاد می‌آورم و خلاصه در زمان دو-پاره‌‌ی جالبناکی اُربیت می‌کنم. و اما اینک روال:

چنان‌چه روزگار کم-‌نوسان و نرمالی بر من بگذرد٬ ژانر خواب‌ها متمایل است به تراژدی/سورئالیسم‌تراژدی/ وحشت/ کمدی‌وحشت‌رئالیسم و بیش از همه  اکسپرسیونیسم‌ و تمامی مشتقاتش.
اما اگر شدت نوسان دیاپازون زندگی‌ام زیاد و احوالم به روزگاران یک جور ناجوری باشد٬ دنیای خوابم هیجان‌انگیز و مفرح است٬ طوری که اصلن در بند ژانر ناید.
مثلن؟ دیشب جناب کارل لگرفلد و بنده روی یک کُره‌ی زمین آزمایشگاهی غول‌آسا ایستاده بودیم و ایشان از شدت طنزی که بنده در گفتار و رفتار به‌کار می‌بستم به مقام شیرین پاره‌گی نایل شده و در همان حال و لای خنده‌های عظیمشان٬ پاره پاره عرض نمودند که "یوآر بریلینت گرل..ها ها ها...یونیک یونیک یونیک...یه یه یه..." و روی کُره به‌سختی حرکت کرده و خود را به من که براثر حرکت کُره نزدیک بود که آن زیرمیرها له شوم٬ نزدیک کرده٬ دستی افشانده٬ آغوش گشوده و "صید در پی صیاد" را به چشم خود دیدیم ما...
از روایت ادامه‌ی خواب به‌ دلیل حفظ حریم شخصی زندگی شبانه‌ی آقای لگرفلد و "این‌جا خانواده نشسته آغا"٬ معذورم.
 ·  Translate
19
1
Khorram Ghasemi's profile photoAta Heshmati's profile photo
 
متن بسیار عالی بود
ممنون
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
هم‌حرفی‌ها :)


پستِ سمتِ راست برای زنوست و در موردِ گسترشِ دانشجویانِ کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد نوشته‌ است و پستِ سمتِ‌ چپ که برای یامین پور است نیز همین حرف را زده. فقط آن یکی با ادبیاتی مشاهده‌گرانه مسئله را بررسی کرده است و این یکی طبقِ معمول با تگ زدن.
 ·  Translate
33
شاهاب عامو's profile photo
 
اون سید علی اکبر حسینی تو کامنتا خوب سوالی از یامین پور پرسیده! 
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
گاهش از من احمق‌تر هم پیدا می‌شه. این یکیشه :)
این که کسِ دیگرِ وجودِ دیگری باشی هم حال می دهد.
 ·  Translate
 
من یاشارِ وجود دارم. نه اینکه مثل کهن الگوها باشد یا شخصیت اساطیری یا نمادِ چیزی. در حقیقت یاشار وجود من خودش است، همان کسی که برای اولین بار وقتی قرار ملاقات در پارک وی ریخته شد تا چهار راه ولیعصر پیاده رفتیم و از هر چیزی حرف زدیم و سیگار کشیدیم و زبانمان از خشکی چسبید به طاق دهانمان و یادمان آمد که می شود کافه ای، جایی رفت. در کافه دست کرد در کتابخانه اش و رمان صد سال تنهایی مارکز را گرفت دستش و گفت این کتاب محشره و شروع کرد به ورق زدن و من که به تازگی این کتاب را با مشقت زیادی خوانده بودم به عنوان یک کتابخوان آماتور که با ولع هر چیزی را می بلعید، نه تنها محشر نبود بلکه زجر مضاعف بود طوری که وقتی به آخرش رسیدم بر روان بهمن فرزانه درودهای فراوان فرستادم که سعی نکرده سرگذشت خانواده تخمی بوئندیا را به جلد دوم و سوم بکشاند همچون ذبیح الله منصوری بزرگ. باری از تورق که فارغ شد رو به من کرد و یکی از پارگراف های آن کتاب کعبه آمال رمان نویسان را برایم خواند و دوباره گفت این کتاب محشره و مارکز نابغه اس، همینجا بود که من با یاش (از این پس به جای یاشار از یاش استفاده می کنم) زاویه پیدا کردم، زاویه ای که اوجش در هات چاکلت خوردن من بود و قهوه خوردن او و جمله ای که چاشنی سفارش اگر اشتباه نکنم اسپرسوش بر سرم کوفت که آدم میاد کافه تا قهوه بخوره.

منطقش خلل ناپذیر بود نه از آن لحاظ که دانشجوی مخ باز فلسفه بود، از آن لحاظ که به وجه تسمیه کافه و قهوه نمی شد ایراد گرفت. رابطه دوستانه تر، صمیمی تر و خاص تر شد، رابطه ای که دو سال در اوج و حضیض بود، از سه گانه دیدن های من و یاش و بحث های فلسفی و رد و بدل فیلم و موسیقی و کتاب و کلیپ تا سفر رویایی به فرانسه و سه تفنگدار و شانزه لیزه و دون کاملینو و پسران ایرانی. تا اینکه من یک روز زیر میز رفاقت ها زدم و گوشه عزلتی جستم که همچنان ادامه دارد.

همه اینا زیرپوستی یاش را جزئی از وجودم کرد نه اینکه او جزئی از وجود من باشد یا قسمتی از وجودم به او اختصاص یافته باشد، یاش آن سال ها جزئی از وجود من شده است که راه خودش را برای ادامه دادن می پیماید و چقدر شبیه الانش است و این جزیی از وجودم شدن باعث می شود گاهی تجربیاتی با یاش داشته باشم که خیلی هم واقعی است اما کاملا در رویاها اتفاق می افتد مثل کسی که خاطرات را می سازد، خاطراتی که اتفاق نیفتاده اند ولی بر اثر خیال ناخودآگاه گمان می کنم واقعا اتفاق افتاده اند، در حالی که همزمان وقوف به اتفاق نیفتادنشان را دارم و شاید الان اینطور باشد و ۲۰ سال دیگر با خرفت شدن مغزم اگر چیزی به زور یادم بیاید بی شک دو دستی به آن خواهم چسبید،  فارغ از اینکه خود ساختمش یا واقعا ساخته شده بودند.

64935

حال میخواهم به اصل ماجرا بپردازم، ماجرایی که دیشب در خواب اتفاق افتاد و آنقدر سمج بود که باعث نوشته شدنش شد، همه داستان در یک جمله خلاصه می شود: من و یاش مورد حمله یک تک تیرانداز بر بالای برجی نامعلوم قرار گرفتیم، داستان شبیه فیلم های اکشن هالیوود است که به وفور در برنامه فیلم دیدن های هر شبه ام بوده و هست و خواهد بود، حتی وجه قهرمان بازی هم داشت مثل دویدن من و یاش از میان کوچه و تیرهایی که بخاطر دویدن مارپیچی ما از یک کنج کوچه به کنج دیگر خطا می رفت، حتی تعلیق هم داشت، گلوله ای که بند کوله پشتی را پاره کرد و باعث شد که کوله ام که کوله لپ تاپ است در اصل و همیشه به جای لپ تاپم، سیگار و کتاب است وسط کوچه بیفتد و من و تک تیر انداز منتظر باشیم که کی از کنج دیوار بیرون بخزیم و به هدفمان برسیم، هدف من برداشتن کوله و هدف او شکار من. در همان رویا هم فهمیدم که هدف اصلی این تیراندازی منم، چون من بودم که فهمیدم آن پیرمرد مشغول چه کاری است و هشدار دادم و یاش را با خودم کنار دیواری کشیدم که از پناه همان دیوار هم گریختیم و الان کنج کوچه نشسته ایم و منتظر برای فرصتی که یا مرگ دارد یا پیروزی. موقعیت هیجان انگیزی بود ولی متاسفانه باید بگویم که خواب همینجا تمام می شود. تنها چیزی که می توانم اضافه کنم پیرمرد است، چیزی که در خواب احساس کردم این بود که این پیرمرد که مرا یاد پیرمرد خنزرپنزری بوف کور نیز می انداخت، به طور غیر قابل باوری آشنا بود و فرکانسی از امن و آسایش را سمت من می فرستاد، گویا می خواست بگوید دیگر کجا؟ کجا می خواهی بگریزی؟ تو که مرا خوب می شناسی من همانم که باید باشم و اینو خوب می دونی. خوشحال شدم که فرشته مرگ من پیرمردی است در کاپشنی خاکستری بر بالای برج که قنداق اسلحله را به کتفش چسبانده و گلنگدن را می کشد. جیم کری در جایی می گوید اشکال زندگی واقعی اینه که در لحظات حساس موسیقی نداره و من به این جمله اضافه می کنم که توانایی زوم هم نداریم، مثل زومی که مرحله به مرحله به سوژه نزدیکتر می شود تا در نهایت تصویری محو از تلاقی رنگ ها بدهد، جایی که مرز خطوط کتف پوشیده شده در کاپشن خاکستری با قنداق چوبی قهوه ای از بین رفته و شبیه نقاشی های آبرنگ شده.

یاش وجود من در تمام این لحظات در کنارم بود، و هیچوقت نفهمیدم چرا او؟
 ·  Translate
9
zayanb D's profile photoKaveh Khoshkhah's profile photomohamadreza ashori's profile photoSahar S's profile photo
7 comments
 
هوووم، حماقت حد و اندازه نداره آقا
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
اصن یه وعضی. والاع
 ·  Translate
 
واقعا خوش به حالتون میشه!
 ·  Translate
15
2
M. UTOPIA's profile photoHojjat Mahdavian's profile photoyashar yashmi's profile photoNiayesh D's profile photo
3 comments
 
همه اینا که لایک زدن و شر کردن، خودشون اردیبهشتین نه مخاطباشون!
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
اون جایی که باربی و کن رو می‌ذاره تو ماکروفر تا یخ‌هاشون باز شن. آخرین ادویه که اشکاشه. زرد‌چوبه‌ای که درده... 
هادی پاکزاد از معدود آدم‌هایی است که واقعن «سیاه»‌ می‌خونه. هر چند خودِ موسیقی رو هیچ وقت دوست نداشتم اما ویدئوی خوبی بود. 
 ·  Translate
18
1
Mahboube P's profile photomohamadreza ashori's profile photoShaqayeq Talebi's profile photoAkrin Fifi's profile photo
4 comments
 
واقعا ویدئوی خوبیه
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
دیوانگی فانتزی یا فانتزی دیوانگی
نگاهی به نمایشِ ملکه‌ی زیبای لی‌نین
کارگردان: همایون غنی زاده
آدرس وبلاگ: http://goo.gl/IqBAcL

امتیاز: ۲ از ۵


همایونِ غنی‌زاه آدمِ خلاقی است؛ این نکته را همان زمانی که کالیگولا را بر روی صحنه برد فهمیدم. اثری غریب، که در عینِ کامویی بودن، با آن ویژگی‌های بصری ناب‌اش، توانسته بود از نمایش‌نامه بگذرد و تصویری جدید را ارائه دهد. اکنون،‌ و در طیِ این دو ماهی که او دو نمایش بر روی سن دارد، یکی در انتظار گودو و دیگری همین ملکه‌ی زیبای لی‌نین، هیچ‌گاه جرات نکردم اولی را ببینم، چه آن که در انتظارِ گودو چنان عظمتی برایم دارد که هیچ دوست ندارم در لحظه‌ای از عمرم، مواجهه‌ای نازیبا با آن داشته باشم. با این حال برای دیدنِ دومی لحظه‌شماری می‌کردم. به خصوص به این علت که نویسنده‌ی متن، مارتین مک‌دونا بود و او چنان مردِ دوست‌داشتنی‌ای است که حسرتِ رفاقت با او را احتمالن به گور خواهم برد.

مورین (ویشکا آسایش) پیر دختری وسواسی است که با مادرش یعنی مگ (همایونِ غنی‌زاده) زندگی می‌کند. مگ رسمن دخترش را به استثمار کشیده است و او را حتی از جستنِ مردی نیز برحذر می‌دارد. در این میان مورین به واسطه‌ی دعوتِ  ری(سعید چنگیزیان) با برادرِ و یعنی پاتو (مهدی کوشکی) آشنا می‌شود و این سرآغازِ دردسرهای اوست

ملکه‌ی زیبای لی‌نین را بایستی در دوگانه‌ی مک‌دونا/غنی‌زاده فهم کرد. از یک سو بایست فضای حاکم بر فکرِ مک‌دونا را شناخت و از سوی دیگر، نحوه‌ی اجرای فرمایستی (یا حتی فرم‌زده‌ی) غنی‌زاده را موردِ تعمق قرار داد. مک‌دونا بیش از هر چیز با فیلم‌های قابلِ ستایشِ «در بروژ» و «گارد» (که کارگردانش برادرش است) شناخته می‌شود. فیلمِ اخیرش، یعنی «هفت دیوانه» هم طرفدارانِ خاص خودش را دارد و مخاطبانِ ایرانی سالِ گذشته اجرای محمد یعقوبی و آیدا کیخایی از «مردِ بالشی» را هم دیده‌ بودند.  نمایش‌نامه‌ی «ملکه‌ی زیبای لی‌نین» که در سالِ ۱۹۹۶ نگاشته شد اولین نمایش‌نامه‌ی حرفه‌ای مک‌دونا و اولین قسمت از سه‌گانه‌ای به نامِ «لی‌نین» است (جمجمه‌ی کانمارا ۱۹۹۷ و غربِ ملول ۱۹۹۷). آشکار است که اولین تجربه‌ی نمایش‌نامه‌نویسی مک‌دونا (هر چند بیش‌ترین حجمِ جایزه را در میانِ آثارِ مک‌دونا  به خود اختصاص داده است) به هیچ وجه آن فضاسازی‌ها و جزئی‌نگری‌های کارهای بعدی او را ندارد (با توجه به این نکته که من هنوز فرصت نکرده‌ام نمایش‌نامه را بخوانم و هر آن‌چه که می گویم از دریافت‌هایم در اجرای غنی‌زاده نشات می‌گیرد اما آن‌چیزی که تا به کنون تورق کرده‌ام نشان می‌دهد نمایش‌نامه‌ی مک‌دونا کاملن ناتورالیستی است). اما این فضاسازی‌های خاصی که من از آن‌ها سخن می‌گویم دقیقن چه چیزی هستند؟ جواب به این سوال، در واقع، تفسیر و تبیینِ دوگانه‌ی مک‌دونا/غنی‌زاده خواهد بود.

واضح است که مک‌دونا علاقه‌ی ویژه‌ای به «دیوانگی‌» دارد. نمونه‌ی آشکارش «هفت دیوانه» و «مردِ بالشی» است که مستقیمن به داستانِ دیوانگان می‌پردازد  و در گیراگیرِ حرف‌های دلِ دیوانگان، آن نوعِ ابزوردِ خاصِ خودِ مک‌دونا را پیاده می‌کند. با این حال حتی در کارهای نسبتن رئال‌تر او، یعنی «در بروژ» و «گارد» هم نوعِ خاصی از دیوانگی در جریان است که به هیچ‌وجه نمی‌توان از آن چشم پوشید. بدین معنا، می‌توان به راحتی محورِ فکرِ مک‌دونا را «جنون»، «زیبایی‌های جنون» و «پلشتی‌های جنون» تعبیر کرد. با این حال،‌ آن‌چیزی که مک‌دونا را از دیگر دیوانه‌نویسان (حتی کسانی مثلِ تارانتینو) مجزا می‌کند، فضاسازی‌های او در آثارش است. در آثارِ مک‌دونا نوعِ خاصی از رئالیسم در جریان است که در تمامِ بافت‌های اثر ملحوظ است و این رئالیسم نه چیزی جدا از دیوانگی، بلکه عینِ خودِ جنون است. در حقیقت، جهانِ رئالِ خارجی برای مک‌دونا جهانِ دیوانگی است. به تبع از فوکو، آیا «جهانِ واقعی» آن‌جهانی است که عاقلان می‌گویند و دیوانگان را به خاطرِ تخطی از آن مسخره می‌کنند یا جهانی است که عاقلان به خاطرِ سرپیچی از آن توسطِ دیوانگان تحقیر می‌شوند؟ در نگاهِ مک‌دونا، جهانِ دوم نزدِ قهرمانان وی حقیقتِ ناب است.  این همان جهانی است که مردی از جنسِ بالشت در آن ظهور می‌کند، مجانین فیلم‌نامه می‌نویسند، افسرده‌ها حافظِ جانِ مردم هستند و آدم‌کش‌ها از دنیا بریده‌اند.  این «جهانِ رئالِ دیوانه‌ها»  در دلِ خودش از دو جهت فانتزی را می‌آفریند:‌ جهتِ اول، مواجهه‌ی آدم‌های به اصطلاح عاقلی است که این نمایش‌ها یا فیلم‌ها را به تماشا می‌نشینند و دنیایِ رئالِ دیوانه‌ها را چون تخیلی فانتزی در نظر می‌گیرند. در این حالت، آدم‌عاقل‌ها، فضایی را می‌بینند که شاید در دنیای مجانین معمول به نظر برسد اما از آن رو که چنین مناسباتی به هیچ وجه در دنیای عاقل‌ها وجود ندارد (و اگر هم وجود داشته باشد به سرعت طرد می‌شود)، تصادمِ آگاهی عاقل‌ها با جهانِ مجانین نتیجه‌ای جز تولیدِ یک جهانِ بینابین به نامِ «فانتزی» را نخواهد داشت (شما وقتی نارنیا یا هری‌پاتر یا اربابِ حلقه‌ها می‌بینید در هیچ‌جای اثر، اثری از تاکید بر «غیرِ واقعی» نبودنِ جهان‌های آن آثار یافت نمی‌شود و این دقیقن همان ویژگی‌ای است که این آثار را در مواجهه با آگاهی مخاطبانش که در جهانِ واقعی خارجی زیست می‌کنند تبدیل به فانتزی می‌کند). جهت دوم، مناسباتِ داخلِ آثارِ مک‌دونا است. به طورِ مثال، هر چند که در «در بروژ»، دو شخصیتِ اصلی فیلم  جهانِ دیوانگی رئالِ خویش را برمی‌افکنند و آن را به مثابه‌ی حقیقتی عینی تعریف می‌نمایند، اما تقاطعِ  داستانِ آن‌ها با دورفِ داستان که دیوانگی خاصِ خودش، و مجزا از دیوانگی آن دو، ‫  را داراست باعث تولیدِ فضای بینابینی به نامِ فانتزی می‌شود. این بار فانتزی در دلِ خودِ مناسباتِ اثرِ هنری شکل می‌گیرد؛ گویی جهان‌های مختلفی در داخلِ خودِ فیلم یا نمایش‌نامه حضور دارند. به زعمِ من، تاخرِ فانتزی بر رئالیسم یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های فرمال (و همچنین تماتیک) آثارِ مک دونا و یکی از اساسی‌ترین دلایلِ محبوب‌بودنِ اوست (توضیحِ این که چطور یک ویژگی هم می‌تواند فرمال باشد و هم تماتیک نیز به نظر می‌آید که واضح باشد و نیازی به مطول کردنِ متن نباشد).

حال بایستی دید که آیا غنی‌زاده در مراوده با نمایش‌نامه‌ی «ملکه‌ی زیبای لی‌نین» چه کرده است. به گمانم غنی‌زاده تحلیلِ درستی از جانِ کلامِ دیوانگی در مک‌دونا نداشته است و با تقدمِ فانتزی بر رئالیسمِ دیوانگی، اثر را از بنیان ساقط کرده است. غنی‌زاده در همان آغازِ نمایش لباسِ دیوانگان را بر تنِ  بازیگرانش می‌پوشاند (و من باز هم تذکر می‌دهم که هنوز فرصت نکرده‌ام نمایش‌نامه را بخوانم) تا ارتباطِ آن‌ها را از دنیای خارجی  منقطع سازد. به این معنا که تماشاچی از همان ابتدا، و حتی اگر نداند که این اثر، نمایش‌نامه‌ای از مک‌دوناست، فانتزی بودنِ فضا را درک می‌کند. قدمِ دوم در نابود‌کردنِ رئالیسمِ دیوانگی، طراحی صحنه و نحوه‌ی گریمِ بازیگران است. ما هیچ ویژگی‌ای که حاکی از جهانِ خارجی‌ای که در آن زیست می‌کنیم بر روی صحنه نمی‌بینیم(مثلن در متنِ نمایش‌نامه عکسِ جان اف کندی بر روی دیوار نصب شده است که نشان از علاقه‌ی سیاسی خاصِ مولین است)، صورتِ بازیگران عجیب و غریب است (مانندِ شیری که در نارنیا حرف می‌زند) و خانه‌ای را می‌بنییم که در آن شلنگِ کف وجود دارد و یک نوع گاری همه نوع کاری را انجام می‌دهد (چشمِ سائورون در اربابِ حلقه‌ها). آن‌ هنگامی که فانتزی بر رئالیسم دیوانگی تقدم پیدا می‌کند، دیوانگی به حاشیه رانده می‌شود و مخاطب با این توجیه که «این یک جهانِ دیگر است و این‌ شخصیت‌ها هم بر اساسِ قواعدِ آن جهان - که در این اثر دیوانگی است - رفتار می‌کنند» نمایش را به نظاره می‌نشیند. در حالی که چنین برداشتی تفاوتِ عظیمی با نگاهِ واقع‌گرایانه‌ی مک‌دونا دارد: «این جهان همان جهانِ خودمان است که حقیقت در آن دیوانگی‌ است و نه آن‌چه که ما می‌پنداریم». ‫مسئله‌ای که آثارِ مک‌دونا را جذاب می‌کند «حقیقت بودنِ دیوانگی» است و نه «فانتزی بودنِ جنون»‫ . این دقیقن همان نکته‌ای است که تاثیرگذاری «ملکه ی زیبای لی‌نین» به کارگردانی غنی‌زاده را به طورِ کامل در خودش محو می‌کند. مخاطب برای این که بتواند اندکی با شخصیت‌های این نمایش هم‌ذات پنداری کند باید درونِ ذهنِ خود آن‌ها را از قله‌ی دور از دست‌رس و صلبِ جهانِ فانتزیِ مخلوقِ غنی‌زاده به جهانِ رئالِ روزمره‌ی خودمان بکشد و با باز کردنِ پایِ آن‌ها به یک زندگی نسبتن عادی در دنیای خودمان (مثلن فرضِ یک رابطه‌ی عادی مادر و فرزندی) ‫ اندکی آن‌ها را حقیقی کند. چنین است که نمایشِ غنی‌زاده با تقدمِ فانتزی دیوانگی بر دیوانگی فانتزی در فاصله‌ای چند قدمی با مخاطب باقی می‌ماند و در بهترین حالت فقط او را به خنده وادار می‌کند.

اگر تمامِ آن‌چه که تا به کنون نوشته‌ام را فاکتور بگیریم و نامِ مک‌دونا را از نمایش‌ حذف کنیم باید نگاهِ نابِ فرمالِ غنی‌زاده را تحسین کرد. این دقیقن همان کاری بود که من در میانه‌ی نمایش انجام دادم و با حذفِ مک‌دونا از ذهنم سعی نمودم تا از فضاسازی‌های غنی‌زاده و تکه‌پراکنی‌های بازیگرها لذت ببرم. برای اولین بار در یک نمایش‌، حسِ طراوت نه تنها از طریقِ اجرا بلکه به مثابه‌ی فیلم‌های «دنیای قشنگِ نو»‌ (هاکسلی) از طریقِ لامسه هم به من منتقل شد. ایده‌ی استفاده‌ی بیش از اندازه از آب (با آن آرکی‌تایپِ پاکی‌اش) که در تقابل با شرِ ذاتی انسان‌های درونِ نمایش‌نامه قرار می‌گرفت، فوق‌العاده جذاب می‌نمود. هر چند بازی ویشکا آسایش(و دیگران)، به یادماندنی نبود اما فیزیکِ خاصِ او به خوبی در طولِ نمایش به کار آمده بود و دراماژوریزه کردنِ بازی‌های او (به خصوص در صحنه‌های معاشقه) به واسطه‌ی صندلی نیز بسیار خلاقانه بود. با این حال، چنین تجربه‌های خلاقانه‌ای در زمینه‌ی فرم، پیش‌تر نیز دیده‌شده بودند و به صرف چند تک‌ایده‌ی خلاق نمی‌توان کلیتِ اثر را خوشایند دانست. در نهایت این که اگر رابطه‌ی مادر و فرزندی محوری‌ترین عنصرِ درامِ این نمایش‌نامه است، کم‌تر ایده‌ی فرمالی که غنی‌زاده پیاده کرده است به کمکِ تبلور و بروزِ متکاملِ چنین رابطه‌ای می‌آید.

پ.ن: در چند جا خواندم که بازی ۲۰ دقیقه‌ای غنی‌زاده در درونِ یک سطل را تحسین کرده بودند. با توجه به این که نقشِ غنی زاده در ۲۰ دقیقه‌ی پایانی فیلم تمام می‌شود و و وقتی او را به درونِ سطل می‌اندازند تماشاچی دیگر او را تا پایانِ نمایش و هنگامِ تشویق نمی‌بیند، فکر نمی‌کنم «چمباتمه زدن در سطل» کارِ آن‌چنان شاقی باشد که درخورِ این حجم تحسین و تشویق باشد.
 ·  Translate
19
1
Amin Kaveh's profile photoReza mousavi's profile photo
2 comments
 
بسیار عالی بود. مرسی.
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
 
ترجمه وارده: خداناباوریِ کهنه نو؛ درباره «سام هریس»!


  
نویسنده: جکسون لیرس
مترجم: ایمان احسانی*

مقدمه مترجم: پس از حملات ۱۱ سپتامبر در آمریکایی که مثل اروپا تجربه تاریخی تقابل کلیسا و دولت را نداشت، عده‌ای فرصت را غنیمت شمردند تا علم خود را علیه دین دیگران بشورانند. افرادی مثل سام هریس، داوکینز، هیچنز، دنت و ... در قامت روشنفکر در این مسیر پیشرو بوده‌اند. (روشنفکرانی که گویی گاهی روضنفکر(!)اند  و روضه‌هایی شبه علمی می‌خوانند!) جالب اینکه اسلام هراسی اینان در بخشی از بدنه جامعه فکری ما هم طرفدارانی پیدا کرده است که البته شرایط سیاسی حاکم نیز در این اقبال موثر بوده است. در   مقاله حاضر جکسون لیرس  Jackson Lears استاد تاریخ دانشگاه «راتگرز» در اوج بحران اقتصادی آمریکا در سال ۲۰۱۱، رویکرد پوزیتیویستی این افراد به علم را نه از موضع یک دین‌دار بلکه از موضعی کاملا سکولار به تیغ نقد کشیده است. وی با نگاهی تاریخی به کارنامه پوزیتیویسم علمی و خداناباوری کهنه، شکست‌ها و ناکامی‌های آن در حوزه‌های سیاست و اخلاق و غیره را یاد آور شده است. سپس به طور موردی به آثار «سام هریس» پرداخته و تناقضات و ضعف‌های روش شناختی او را در آثارش بررسی نموده است. امید مترجم این است که آدمی به آن اندازه از رشد و آزاداندیشی برسد که از دوگانه سازی‌های کاذب، مطلق انگاری و تقلیل گرایی در نظریه پردازی‌هایش رهایی یابد!

به یاد «ضیاء نبوی» آزاده‌ی دربند

سال ۱۹۶۴ در زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، هنگام ارزیابی محبوبیت «بری گُلدواتر» Barry Goldwater  کاندیدای محافظه کار، در کمپین‌های دانشجویی یک قطعه شعر کوچه خیابانی میان بذله گوهای لیبرال دموکرات رواج پیدا کرد: «ما سربازان جوان و جسور بری هستیم/که می‌خواهیم به سال ۱۹۱۰ برگردیم / ما بچه های بری هستیم / کوچولوهایی با یک آرمان هستیم / حکومتی مامان‌بزرگ‌وار می‌خواهیم / ما بچه های بری هستیم».

چه چیزی می‌توانست مضحک‌تر از تماشای جوانانی باشد که یک مرتجع قدیمی مثل «بری گلدواتر» را در آغوش گرفته‌اند؟ مرتجعی که می‌خواست برنامه توسعه اقتصادی «فرانکلین رزولت» به نام «نیو دیل» (New Deal ) در زمان  بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹ که بر مبنای دخالت دولت در اقتصاد بود را لغو کند. ظاهرا پیشرفت در سیاست هم مثل چیزهای دیگر توقف ناپذیر بود!

اما اکنون ما به سال ۱۹۱۰ و عقب‌تر برگشته‌ایم، چرا که مقررات زدایی از تجارت و قحطی عمومی ما را به جایی رسانده که سرمایه غیرمسئول می‌تواند دوباره آزادانه پرسه بزند و قانون‌گذاران را یکجا بخرد و منافع عمومی را هر طور که می‌خواهد پایمال کند. دادگاه عالی نیز این مفهومِ اواخرِ قرنِ نوزدهمی را دوباره زنده کرده است که می‌گوید شرکت‌ها مثل مردم‌اند با همه حقوق شهروندی‌ای که آن‌ها دارند (شامل توانایی تبدیل پول به آزادی بیان!) این، نتیجه قابل پیش‌بینیِ قدرت گرفتنِ جمهوری خواهان بود اما چیزی که کمتر قابل پیش بینی و بیشتر گیج کننده بود، همراهیِ رستاخیزِ دوباره الگوهای فکری و سیاست ورزیِ «دوران طلایی« (دورانی بین سالهای ۱۸۶۵ تا ۱۹۰۰ در آمریکا که با صنعتی شدن، رشد سریع اقتصادی و سیل مهاجرت از اروپا همراه بود) با همدیگر بود. رستاخیز فکری‌ای که چیزی جز احیای پوزیتیویسم در نوشته‌های علمیِ عامه پسند نبود.

پوزیتیویسم یک عادت ذهنی است که بیشتر از این که یک فلسفه سفت و سخت باشد باوری تقلیل‌گرایانه است به این که کل عالم، از جمله رفتار انسان‌ها، می‌تواند از طریق فرایندهای فیزیکیِ جبری توضیح داده شود. این‌ها فرایندهایی هستند که به دقت قابل اندازه گیری و سنجش‌اند. (این پوزیتیویسمِ تغییر شکل یافته نباید با پوزیتیویسمِ «آگوست کنتِ» جامعه شناس اشتباه گرفته شود) دهه‌های میان جنگ‌های داخلی (۱۸۶۱) و جنگ جهانی اول (۱۹۱۴)، عصر طلایی پوزیتیویسم بود. پوزیتیویست‌ها رجزخوانی می‌کردند که علم در آستانه خلقِ یک نظریه کلی درباره ماهیت چیزها است که همه چیز را توضیح می‌دهد و بقیه نظریه‌ها را به زباله‌دانی افسانه و اسطوره می‌فرستد. تحقیق علمی شبیه بازی شکار تخم مرغ در عید پاک بود: همان طور که در این بازی زمانی که تخم مرغ ها جمع می‌شدند بازی تمام می‌شد، در پوزیتیویسم هم پیچیدگی‌های عالم به قانون طبیعی تقلیل یافت. علم تنها ظرف حاوی حقیقت بود، یک ذات مطلق که ورای دگرگونی‌های تاریخ و قدرت، شناور بود.

هر چند پوزیتیویست‌ها اغلب ادعاهای‌شان را با لفاظی مسیحی، ملایم می‌کردند اما آن‌ها علم را تنها راهنمای مطمئن برای اخلاقیات و تنها پایه محکم برای تمدن می‌دانستند. زمانی که نظریات پوزیتیویست‌ها شروع به عملی شدن کرد، آن‌ها موقتی بودنِ چشم اندازِ تجربیِ علم را با تبدیل علم در مقام روش، به یک متافیزیک و  سرچشمه قطعیت مطلق، رها کرده بودند. مفروضات پوزیتیویستی، برای داروینیسم اجتماعی و مفهوم عوامانه فرگشتیِ (تکاملی) پیشرفت، نژادپرستی علمی و امپریالیسم، مبنای معرفت شناختی فراهم کردند. این گرایش‌ها در علمِ اصلاحِ‌نژادِ انسان با هم یکی شدند. نظریه‌ای که معتقد بود می‌تواند رفاه بشریت را از طریق زاد و ولدِ گزینشیِ ژن‌های شایسته (fit) و عقیم کردن و حذف ژن‌های ناجور ((unfit بهبود داد و در نهایت به کمال رساند.

هر بچه مدرسه‌ای می‌داند بعدا چه اتفاقی افتاد: فاجعه قرن بیستم. دو جنگ جهانی، کشتار سیستماتیک بی‌گناهان در مقیاسی بی‌سابقه، تکثیر غیرقابل تصورِ سلاح‌های کشتار جمعی، جنگ‌های حاشیه‌ای پیرامون امپراتوری. همه این روی‌دادها به درجات مختلف به کاربرد تحقیق علمی برای تکنولوژیِ پیشرفته مربوط بود. همگی نشان دادند که علم نتوانست فراتر از چارچوب‌های دولت – ملت برده شود: بهترین دانشمندان مثل هر کس دیگری با پول، قدرت یا ایدئولوژی، فاسد و گمراه شدند و تحقیق علمی‌شان توانست همان طور که موجب پیشرفت بشریت شد به سمت جنایات عظیم منحرف شود. علم فقط علم نبود. طنز قضیه، علم اصلاح‌نژاد بود که ابدا به «کامل کردن نژاد» که ابتدا ترقی خواهان امریکایی در قرن بیستم بدان امید بسته بودند، ربطی نداشت. علمی که بوسیله نازی‌ها استفاده شد تا آن‌هایی که نامطلوب می‌پنداشتند را حذف کنند. علم اصلاح‌نژاد، ابزار دیگری در دستانِ قدرتِ مطلقه و لجام گسیخته دولت شده بود. همان طور که «تئودور آدورنو» و «ماکس هورکهایمر» در کتاب «دیالکتیک روشنگری» در نزدیکی پایان جنگ جهانی دوم اشاره کردند، ظهور نژاد پرستی علمی، جریان‌های شیطانی‌ای که در پشت ایمان پوزیتیویستی به علم بود را لو داد. «زیگمن باومن» ۴۲ سال بعد همین استدلال را در کتاب «مدرنیته و هولوکاست» بیان کرد: نگاه پوزیتیویستیِ از هم گسیخته به جهان، در خدمت فاجعه نابودی عظیم قرار گرفت. رویای عقل، شیاطینی واقعی به بار آورد.

مرگ پوزیتیویسم در میانه قرن بیستم به همان اندازه که نتیجه پیشرفت‌های روشنفکری بود، حاصل فجایع ژئوپولیتیک بود. کار انسان‌شناسانی مانند فرانس بواس، کلود لوی اشترائوس و دیگران که فهمی نسبی‌گرایانه از فرهنگ را ترویج کردند، نژادپرستی علمی را فروریخت و تکبر و نخوت امپریالیستی نسبت به مردمی که از قافله غربی پیشرفت جا مانده بودند را به چالش کشید. در همین میان دانشمندان در حوزه‌های مختلفی از روانشناسی گرفته تا فیزیک کوانتومی، یک واقعیت فیزیکی را کشف کردند که تعریف دقیق از واقعیت و تقلیل دادن آن به قوانینِ قابلِ پیش‌بینی را به چالش می‌کشید. جامعه شناسان علم همراه با تاریخدان‌ها و فیلسوفان علم (مانند کارل مانهایم، پیتر برگر و توماس کوهن) همگی بر جنبه موقتی و ناپایدار حقیقت علمی تاکید کردند و بر وابستگیِ حقیقتِ علمی به فهم متعارف و اجتماعی که می‌توانست با شواهد جدید کاملا تغییر کند، پای فشردند. واقعیت (یا دست‌کم فهم ما از واقعیت) برساخته‌ای اجتماعی دانسته شد. این بدین معنی است که فهم ما از جهان فیزیکی، مشروط و وابسته به چیزهای زیادی است (مانند روش‌های اندازه‌گیری، منافع و علایق مشاهده کننده) که لازم است در نظر گرفته شوند.

هیچ یک از این محرک‌ها نقش علم به عنوان یک ابزار عملی برای ارتقاء سطح زندگی و رفاه بشر را بی‌اعتبار نکرد (آزمایشگاه‌های نیمه قرن بیستم همان طور که سلاح‌های هسته‌ای تولید کردند، واکسن ها و دارو هم ساختند)  و  از سوی دیگر علم، وجود خدا یا حتی احتمال وجودش را هم  آن طور که مدافعان مذهب گاهی ادعا می‌کردند، اثبات نمی کرد. دانشمندان هم همچون مکاتب اخلاقی، ثابت کرده بودند که مثل بقیه قابل اعتماد نیستند. جدا از معدود اندیشمندانی که شیفته متفاوت بودن بودند، («ادوارد تلر» فیزیکدان و پدر بمب هیدروژنی را به ذهن می‌آورد) دانشمندان از دادن اعلامیه اخلاقی یا سیاسی به نام علم کناره گرفتند.

در چند دهه گذشته، پوزیتیویسم همراه با تجدیدِ حیاتِ آزادیِ مطلقِ اقتصادی و دیگر بقایای اندیشه اجتماعیِ اواخر قرن نوزدهم دوباره احیا شده است. کتاب زیست شناسیِ اجتماعیِ «ویلسون» ۱۹۷۵، زیست شناسیِ فرگشتیِ عوامانه‌ای را برای رسیدن به «روانشناسی فرگشتی» بنا کرد که پیچیدگی کنش‌های متقابلِ اجتماعیِ انسان را به رفتارهای سازگارشونده‌ای تقلیل می‌دهد که ریشه در پیشنیانِ ما در دوره چهارم زمین شناسی دارد. پیشرفت‌ها در علوم اعصاب و ژنتیک، ایمان به وجود ماهیت بشری را دوباره زنده کرده است و این حس را بوجود آورده که علم با ارجاع به مغزهایی که برای انواع خاصی از سازگاری و رفتار خودخواهانه «سیم پیچی» شده‌اند ،در آستانه توضیح دادنِ نحوه عملکردِ این ماهیت است. سال ۱۹۹۴ نژاد پرستی علمی با انتشار کتاب «ریچارد هرنستین» و «چارلز موری» به نام Bell Curve، درباره علم مساله دارِ تست هوش بازگشت.

این احیای دوباره پوزیتیویسم به انتقادات تندی دامن زد که اغلب جدی و موجه بود. «استفن جی گولد» از «بنیادگرایی داروینی» یاد می‌کند و  خوانشی مبتنی بر انتخاب طبیعی و انطباق گراییِ adaptationist)) سفت و سخت از اندیشه فرگشتی را، تصویر تنگ نظرانه و دغل کارانه‌ای از فرگشت می‌داند. تصویری که نه تنها از کمبود شواهد  بلکه از این تمایلِ تقلیل گرایانه رنج می‌برد که می‌خواهد بر ساده‌ترین توضیح ممکن در مورد پیچیدگی‌های رفتار انسان و  حیوان پافشاری کند. سایر انتقادها نیز ( از جمله نوام چامسکی و ریچارد لئونتین)  از گرایش بنیادگراهای داروینی برای «اثبات» استدلال‌های انطباق گرایانه با عنوان «داستان گویی» یاد می‌کنند. این‌ها داستان‌هایی هستند درباره فرگشت بر مبنای فرضیاتی که باورکردنی‌اند و با برنامه انطباق‌گراییِ محض، سازگاری درونی دارند اما مولفه ضروریِ روشِ علمی که ابطال‌پذیری است را ندارند.

در هر حال تقلیل گرایی در گستره فرهنگیِ وسیعتری حاکم شد. روزی نبود که ژورنالیست‌ها درباره حیات اولیه در قطعه زمینی در هزاران سال قبل داستان سرایی نکنند تا نشان دهند چرا چیزها باید چنان که هستند باشند و نه به گونه‌ای دیگر. در این داستان‌ها تراوشات ذهن ناخوش و نابالغ، انواع رفتارها از بزرگنمایی ژنرال‌ها در مورد قدرت نیروی نظامی‌شان تا بی‌بند و باری جنسیِ مردانِ قوی جثه، می‌تواند به عنوان راهکاری برای سازگار شدن( adaptive strategy ) در نظر گرفته شود که در ژن‌ها قرار گرفته‌اند تا به نسل‌های بعدی برسند. در اواخر قرن بیستم نیز همچون اواخر قرن نوزدهم، پوزیتیویسم، رفتار انسان را بر اساس این ایده توضیح می‌داد که تایید بی‌رحمانه برتری قوی‌ترها به منافعِ فرگشتیِ انواع موجودات کمک می‌کند. پوزیتیویسم سلاح نیرومندی برای وضع موجود باقی ماند تا بر مناسباتِ موجودِ ثروت، قدرت و منزلت، مهر تایید بزند.

حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، شور و شوقی مذهبی‌وار به پوزیتیویسم تزریق کرد. «کریستوفر هیچنز» چند ماه بعد از این رویداد نوشت: «زمانی که من گستره معمولِ احساساتِ پستانداران از خشم گرفته تا شور و شوق را تجربه کردم، آن‌گاه احساس دیگری نیز یافتم و آن ستیز برای سلطه بود ... برای من مایه شگفتی و لذت بود که این احساس به سرخوشی تبدیل شد. ترسناک‌ترین دشمن آشکارا حاضر بود (بربریسم مذهبی) ... من درک کردم که اگر جنگ تا آخرین روز زندگی‌ام هم طول می‌کشید از ادامه‌اش تا انتها خسته نمی‌شدم».

اگر این سوال را کنار بگذاریم که «هیچنز» چطور می‌خواست این جنگ را ادامه دهد جز با فضل فروشی در باره آن و بی ربطیِ خستگیِ هیچنز با سربازان و شهروندان کشته شده و معلول را نادیده بگیریم، نمی‌توان انکار کرد که او از فاصله‌ای امن «جنگ با ترور» را به عنوان جنگ صلیبیِ روشنگرانه در آغوش گرفت. او تنها نبود. روشنفکران دیگری هم در این راه افتادند که بسیاری از آنها تابلوی علم و عقل را علیه نیروهای «بربریسم مذهبی» بالا می‌گرفتند. برجسته ترینِ این روشنفکران، آن‌هایی بودند که رسانه‌ها با عنوان خداناباورن جدید در بوق و کرنا می‌کردند. گروهی شامل «کریستوفر هیچنز، دانیل دنت، ریچارد داوکینز و سام هریس». آن‌ها حاضر بودند که دوباره با عزمی آتشین، حادثه ۱۱ سپتامبر را علیه مذهب عَلَم کنند.

خداناباوری همیشه در آمریکا کالایی کم خریدار بوده است. در اروپا که قرن‌ها اقتدارمذهبی با قدرت دولتی یکی بود، خداناباوران منکرانی قهرمان بودند علیه اتحِاد نامقدسِ کلیسا و دولت. اما در آمریکا که کلیسا و دولت مطابق قانون اساسی از یکدیگر جدا هستند، مسیحیت پروتستان، گفتمان عمومی را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم چنان کامل اشغال کرده بود که بعضی از پوزیتیویست‌ها نیاز دیدند موارد اختلاف شان با مذهب را چاپ و منتشر کنند. سیاستمداران آمریکایی اغلب با سیلی از شور و شوق مسیحی مواجه بوده‌اند. گاهی اوقات، مذهب نیروهای مقدس مآب و آزار و اذیت سیاسی را از جمله در ممنوعیت‌های سال‌های ۱۹۲۰ و دوران ضدکمونیسم جنگ سرد تقویت کرده است. اما از طرف دیگر، مذهب مخالفان ناراضی را به گفتن حقیقت به قدرت حاکمه برای از میان بردن بردگی، محدود کردن کاپیتالیسم و پایان دادن به جنگ ویتنام تشویق کرده است.

حق مسیحی یا حق مذهبی که اواخر قرن بیستم در آمریکا به شکل امتیاز و برتری در آمده بود، (و در سیاست از سیاست‌های محافظه کارانه اجتماعی حمایت می‌کرد) در نوک پیکانِ حمله خداناباوران جدید قرار گرفت. به ویژه شکل مضری از مذهب در سیاست آمریکایی وجود داشت که خطرناک‌تر از تقوای ملایم سیاستمداران یا تکرار تهوع‌آور این جمله بود که : «خدا نگهدار آمریکاست».

از دولت ریگان تا دولت جرج بوش، حق مسیحی موفق شد مناقشات سیاسی را از موضوعاتی مثل عدالت و برابری به سوالات اخلاقی و فرهنگی بکشاند و اغلب، رای دهندگانِ طبقه کارگر را متقاعد کند  که رای شان را به کاندیداهایی بدهند که با سیاست‌های‌شان منافع  طبقه کارگر را از بین می‌برند. خشم و غضب‌ها درباره سقط جنین و ازدواج همجنس گرایان، بحث امنیت شغلی و برابری مالیاتی را از دور خارج کرد. مسیحیان بنیادگرا گرمایش جهانی را منکر شدند و به توقف کمک‌های مالی دولت فدرال به تحقیقات در مورد سلول‌های بنیادی یاری رساندند. فاجعه بارتر اینکه آن‌ها زبانی آخرالزمانی/مذهبی برای جنگ بوش یعنی «جنگ با ترور» فراهم کردند که آن را به عنوان جنگ صلیبی و مذهبی، مقدس جلوه می‌داد.

هنوز این سوال مطرح است که این برخوردِ ایدئولوژیکِ خصمانه، تا چه حد به تعصبات مذهبی و تا چه میزان به بازیگران سیاسی ورزیده بستگی داشت. از جمله این بازیگران، ثروتمندانی بودند که تمایل داشتند از تجارت مقررات زدایی کنند و مالیات تصاعدی را لغو نمایند و این کار را با همکاری و حمایت رسانه‌هایی انجام دهند که مشتاق همسفره شدن با پیمانکارن قدرتمند و نظامی از  محل جیب ملت بودند. حتی لفاظی‌های نظامی/آخرالزمانی، بیشتر مدیون ملی‌گرایی رمانتیک‌اند تا مسیحیت ارتدوکس که مدت‌ها است اندیشه دولت/ملت را به عنوان شکلی از بت‌پرستی به چالش کشیده است.

خداناباوران جدید خودشان را با این چیزهای جزیی به زحمت نمی‌اندازند. هیچنز و هریس وقت شان را برای ثبت نام در جنگ بوش، جنگی که انتقادشان را از مذهب به سمت اسلام هدایت کرد، تلف نمی‌کنند. انتقاد آن‌ها ممکن است مسیحیت و گاهی یهودیت را هدف بگیرد اما تنفر و ترس از اسلام، نیروی محرکه آن است. با وجود این که تقوا و خداترسیِ عوام را تحقیر می‌کنند، کمتر به  نقدِ بنیان گذارانِ امپراتوریِ آمریکا به مثابه دینی تازه می‌پردازند، بلکه هیچنز و هریس با منطقی پرشور از آن حمایت می‌کنند. از زمان ۱۱ سپتامبر هر دو ژست یک قهرمانِ بیرون از قدرت را گرفته‌اند در حالی که هر دو در خدمت منافع قدرت‌اند.

از بین این دو، سام هریس جذابیت بیشتری دارد. علاوه بر این که دانشمندی پرکار در وب سایت‌ها است، نامش در کنفرانس‌های سخنرانی بسیار به چشم می‌خورد و سه کتاب پرفروش «پایان ایمان»۲۰۰۴، «نامه‌ای به ملت مسیحی» ۲۰۰۶ و «چشم‌انداز اخلاقی» ۲۰۱۰ را نوشته است. او یک دانشمند عصب‌شناس تجربی است  که  از آزمایشگاه بیرون آمده تا حقایق بنیادینی که او ادعا می‌کند در آنجا آموخته را فاش کند. از جمله مهم‌ترین این حقایق، قدرتِ مخربِ مذهب است که هریس همیشه آن را با جملات و عبارات افراطی و خطری فوری برای جهان یعنی اسلام رادیکال معرفی می‌کند. همه چیز می‌تواند با خطرِ بسیجِ تعصباتِ مذهبی، توضیح داده شود که با تساهل و مدارای لیبرال تشدید شده است. نسبی گرایی فرهنگی، ما را احمق کرده است و باعث شده تا این واقعیت که بعضی سبک‌ها و شیوه‌های زندگی (بویژه سبک‌های خودمان) برتر ازشیوه های دیگر است را رد کنیم. ما بازیچه افراطیونی هستیم که تا وقتی جوامع اروپایی را به «خلافت»ای جدید تبدیل نکنند از پا نمی‌نشینند. آن‌ها قاتلانی بالفطره‌اند و ما خوره‌های تلویزیون‌ای رو به تباهی. هریس پافشاری می‌کند که تنها راه دفاع، هم نفی مذهب و هم رد نسبی گرایی فرهنگی است و در آغوش گرفتن علم به عنوانِ منبعِ حقیقیِ ارزش‌های اخلاقی.

(پایان بخش نخست از سه بخش ترجمه مقاله)

* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران imanehsani59[at]gmail.com

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.
 ·  Translate
   نویسنده: جکسون لیرس مترجم: ایمان احسانی* مقدمه مترجم: پس از حملات ۱۱ سپتامبر در آمریکایی که مثل اروپا تجربه تاریخی تقابل کلیسا و دولت را نداشت، عده‌ای فرصت را غنیمت شمردند تا علم خود را علیه دین دیگران بشورانند. افراد...
4
Add a comment...
والا من دو دفعه پامو این جا گذاشتم. دفعه ی اول همین که پامو گذاشتم به خاطر بوی روغنی که توی فضا پیچیده بود؛ دو پا داشتم و دو پا هم قرض کردم و از این مهلکه ی جانفرسا فرار کردم. بار دوم هم از زور گرسنگی و تشنگی و خستگی، خودم رو مجبور کردم که یک ساندویچ سرد در این مکان مفتضح صرف کنم. حوصله ندارم بیش‌تر از این توضیح بدم. همه چیز بد بود. هم نحوه ی رفتار صندوق دار و هم غذا و هم دکوراسیون. تازه سس اش هم از این سس های یک نفره بود. خاک بر سرا
Food: Poor to fairDecor: Poor to fairService: Poor to fair
Public - a year ago
reviewed a year ago
والا من یه بار که خیلی گرسنه بودم به این پیتزایی مراجعه کردم و حسابی هم پشیمون شدم :( پیتزای سبزیجات سفارش دادم. با این که صاحب فست فود به شدت از غذای خودش تعریف می کرد اما پیتزاهاش زیادی پنیز پیتزا داشت و عملن در حال خوردن پنیر بودم. دکوراسیون و فضای خوبی هم نداره. سرویس آن چنانی ای هم نیست
Food: Poor to fairDecor: Poor to fairService: Good
Public - a year ago
reviewed a year ago
مفت نمی ارزه...‏
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago
یکی از پاساژ های معمولی داخل مشهد. برای زوار جای خوبی نیست اما برای خود مشهدی ها بد نیست. تا اونجایی که من اطلاع دارم بهترین قسمت این پاساژ قسمت اسباب بازی فروشیش هتسش . ‏ بازم تاکید می کنم،این بازار بیشتر از زواری بودن؛ مجاوریست.‏
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago
13 reviews
Map
Map
Map
بعد از مجتمع تک، (و مجتمع های مجاور این مجتمع) این مجتمع بهترین و جامع ترین در نوع خودش می باشد.‏
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago