Profile

Cover photo
yashar yashmi
Attends University of Tehran
Lives in تهران
2,845 followers|1,952,533 views
AboutPostsCollectionsPhotosVideos+1'sReviews
People
Have him in circles
2,845 people
Reza Haji's profile photo
IranBesoyhPirozi OstanTehran's profile photo
fatemeh yazdandoust's profile photo
M Reza Samaee's profile photo
ishtiyaq Ahmed's profile photo
Connie orange's profile photo
Seyed Mohammad Mirkazemi's profile photo
poriya e's profile photo
nahid Harouni's profile photo
Collections yashar is following
Education
  • University of Tehran
    Philosophy, 2008 - present
Basic Information
Gender
Male
Story
Tagline
جان به جان آید در این آدمیت
Work
Occupation
خواندن
Skills
گپیدن
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
تهران
Previously
مشهد - قم
Contact Information
Home
Email
Apps with Google+ Sign-in
  • ZigZag

Stream

Pinned

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
در ستایشِ پس از مرگ:

+کاکیاناوه  لینکی از یکی از تنظیماتِ گوگل به اشتراک گذاشت؛ تنظیماتی برای پس از مرگ: 

https://www.google.com/settings/account/inactive

این یکی، واقعن، رخدادِ عجیبی است. به گوگل می‌گویی اگر ۶ ماه (سه ماه، یک‌سال یا هر زمانی که شما دوست داشتید) از آخرین فعالیتِ من گذشت می‌توانی ایمیلی به دیگری (همان دیگری‌ای که فردی است موردِ اعتماد و خویشی که می‌تواند «همه‌چیز» را داشته باشد) بفرستی و وصایای مرا اجرا کنی. نه یک دیگری، بلکه ده دیگری. ده شخصی که می‌توانند به نحوی وارثِ تو باشند یا می‌توانند به نحوی به وصیتِ تو گوش فرادهند. همان‌ آن‌هایی که حدس می‌زنی شاید مرگِ تو، و شاید نامه‌ای از گذشته که گویی در کپسولِ زمان قرار گرفته است می‌تواند آن‌ها را بخروشاند و یا، اندکی، دلداری دهد. 

اما بیش و پیش از این، امری دیگر است که خودش را بر تمامِ این پروژه حمل می‌کند: مرگ. انسان، به تعبیری، چیزی نیست جز عطشی برای کش‌آمدن در زمان؛ گذشت از تی‌-اسپا‌ت‌ها و خروشیدن در مکان (که دیگر امری است زمانی) و تبدیل‌شدن به یک الهه. به موجودی که خودش را در زمان می‌فرافکند و در کم‌ترین انگاره‌اش، خدا می‌گردد. 

انسان، غریب‌ترین موجودِ جهان است و همین است که او را برترین نوعِ جهان می‌کند. او، خودِ جهان را هم در خودش تا می‌زند و با جنونِ مرگش، زمانِ خطیِ جهان را در خودِ جهان لایه‌لایه می‌کند. اینک، اکنون من هستم که در ده، بیست، یک سالِ آینده یا حتی یک هفته‌ی دیگر ایستاده‌ام و به وارثی، موعظه یا وصیتی می‌کنم. از نقطه‌ی زمانیِ اکنون به نقطه‌‌ی زمانیِ غیراکنون و غیرِ موجودی شتافته‌ام که به هر حال، به وسیله‌ی مرگ، موجودش خواهم کرد. زبان، این بشریتِ دوست‌داشتنی، زمان، این جهانِ سبع‌خوی‌، را به چالش می‌کشد. انسان-خدا دیوانه‌وار دوست‌داشتنی است. 


پی‌نوشت: آری، تمایزی نیست بینِ وصیت در گوگل و وصیت پیشِ وکیلی‌، وصی‌ای یا غم‌خواری. با این حال، اولی ویژگیِ غریبی دارد. اولی منوط است به تکنولوژی؛ همان جهان‌سازیِ انسانیت. چنین دست‌یافتی، خودش، هزاران و هزاران امکان و جهانِ دیگر را به پیش می‌کشد. اکنون است که شاید باید دوگانه‌ی از دست رفته‌‌ی زندگی-زنده‌گی را احیا کنیم. 
 ·  Translate
88
14
mahtab azar's profile photoShima A's profile photomohamadreza ashori's profile photoyashar yashmi's profile photo
13 comments
 
+mohamadreza ashori :دیییی
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
برخی ازمتن‌ها را باید نوشید. باید در آن‌ها غرق شد و حتی کشیدشان. بعضی متن‌ها جهانی مخصوص به خودشان را برپا می‌کنند. جهانی که نه تنها برای ما نیست و هیچ‌گاه هم داراییِ ما نمی‌شود، بلکه در تمامِ مدتِ حضور در آن، خودمان را یک مهمان می‌یابیم، یک اضافی: کسی که دیدنش مستفیض‌شدن است و کنش‌کردنش نابود‌شدنِ‌خودش. بعضی متن‌ها بی‌کرانه‌اند و در همان حال همواره در کرانه‌ها، مرز‌ها، اتصالات و انشعابِ کلمات حرکت می‌کنند. بعضی متن‌ها خودِ کره‌ی زمین هستند: پاراگراف‌هایش قار‌ه‌ها و کلماتش کشور‌ها و آب‌هایش آن جریانِ نادیدنی و اما چشیدنیِ مابینِ هر پاراگراف. جهانِ بعضی از متن‌ها دژخیم است؛ اوست که مای ره‌گذر را «خواننده می‌کند»؛ نه آن که ما خواننده‌ی او باشیم. ما در محضرِ او حاضر می‌شویم، نه آن که او در محضرِ ما حاضر شود. ما مهمانِ جهانِ او می‌شویم و نه آن که او «چند صباحی» از عمرِ ما را اشغال کند. متنِ کیارشِ شیخ‌الاسلام از همین‌ها بود.

بشارت
دیشب خوابی دیدم که می خواهم برای اهلش تعریف کنم
(توضیحات اضافه را که نیاز دیده ام، در قلاب آورده ام)
چشم که گشودم دشتی سبز و گشوده تا افق پیش رویم بود. این سرزمین گشوده تا بیکران پاهایم را به دویدن فرا می خواند. دویدن و در افقی دوردست محو شدن، دویدن و هرگز نرسیدن، دویدن برای دویدن، دویدنی که در خویش غایت است و به خستگی نمی انجامد، دویدنی که نشانی از بی قراری و کودکی است، همچون نوشیدن از آبی گوارا که بر تشنگی می افزاید. هوا رو به تاریکی می گذاشت و در آن سوی دریاچه ای که در دوردست ها پهن شده بود، در پس کوه های آبی مه آلوده، خورشید غروب می کرد. یقین داشتم که در سرزمین ارمنستان هستم. یقین داشتم که در دوردست ها دریاچه ی سوان را می بینم.

[از همان کودکی جماعت ارامنه را دوست می داشتم. از همان کودکی محلۀ جلفای اصفهان برای من پر از خاطرات خوش است. کلیساهای وانک، هاکوپ، مریم مقدّس، و گئورگ را دوست می داشته ام. کوچه های تنگ و سنگفرش جلفا را، محله ی سنگتراش ها را دوست می داشته ام. مشتاق شیرینی های آندلس بوده ام، مشتاق نشستن در میدان جلفا و ورّاجی کردن با دوستان بوده ام... چه خوش بود وقتی عصرها به جلفا می رفتم، تا نیمه شب در کوچه های محلّه پرسه می زدم، و همیشه چند دقیقه مانده به نیمه شب خودم را به جلوی درِ اصلیِ وانک می رساندم، کنار حوض و مجسمه می نشستم و منتظر می ماندم تا صدای ناقوس بزرگ را بشنوم. اوّلین ضربه که فرود می آمد لرزش خفیفی زیر پوستم حس می کردم (به خصوص شب هایی که هوا کمی خنک بود، شب هایی که بوی خوش خاک مرطوب و قهوه می داد). لرزشی خفیف حس می کردم که اولین دریافت من از بی قراری و رنج معنوی بود... جلفای اصفهان همیشه برای من سرزمینی میان زمین و آسمان بوده است. اصفهان اگر جلفا را نداشت، این طور مرا به خودش فرانمی خواند. اصفهان اگر جلفا را نمی داشت، این قدر بی قرار دوری اش نبودم.]

آن مستی و منگی که آغاز هر رؤیایی است کم کم از سرم افتاد. حالا هم شاد بودم و هم نگران. اینجا ارمنستان است. اینجا همان سرزمینی است که همیشه مشتاق دیدارش بوده ام. اینجا همان سرزمینی است که همیشه دوست داشته ام چند سالی تجربه اش کنم. امّا... من کی قدم به اینجا گذاشتم؟ کی مسافر شدم و کی رسیدم؟ چرا هیچ چیزی به یادم نمی آید؟

[بعدترها که فهمیدم ارامنه برای خودشان سرزمینی مستقل دارند که در شمال ایران است و از خاک ایران نیست احساس دوگانه ای در من پدید آمد. ناراحت بودم، چرا که فکر می کردم این محلّه ی آسمانی تماماً به فرهنگ من تعلّق ندارد، و خوشحال بودم چون احساس می کردم اگر یک محلّه ی جداافتاده و میهمان در سرزمین من، مرا این طور به آسمان پیوند می زند، پس آن سرزمین یگانه ی شمالی، آنجایی که ارامنه خود میزبان هستند چه حرف هایی که برای گفتن نخواهد داشت! احساس می کردم ارمنستان یک سرزمین بی واسطه است، سرزمینی که نه از اختلاف خبر دارد و نه از دشمنی. بنابراین چیزی به نام امنیّت را نمی شناسد چون همواره ایمن بوده است. بنابراین حکومتی هم ندارد که بخواهد ضامن امنیّت باشد، سرزمینی که تفنگ ندارد، تانک ندارد، موشک و راکت ندارد، و هیچ کس هرگز به آن دست درازی نکرده است. سرزمینی سبز و کوهستانی با مردمانی که نه زیاد می خواهند و نه کم، بلکه به اندازه می خواهند. سرزمینی که کوچه هایش همه سنگفرش و تمیز است و دیوارهایش بوی خاک مرطوب می دهد، و هوایش بوی قهوه.]

[بعدترها درباب سرزمین ارمنستان بیشتر آموختم. با موسیقی ارمنی آشنا شدم؛ موسیقی افسونگری که به عمیق ترین لایه های جانم چنگ می زند و مرا با بی واسطگی هزاران احساس متضادّ تلخ و شیرین تنها رها می کند. با ساز دودوک آشنا شدم، با ملودی های فولکلور آشنا شدم، و با قطعات آرام خاچاتوریان. بعدترها با زبان و خط غریب ارمنی مواجه شدم که هیچ از آن نمی فهمیدم و حتّی نمی توانستم کلماتش را از یکدیگر تمیز دهم. همین ناتوانی محض در مواجهه با این خطوط در هم و غریب که همه یک شکل می نمودند به من این احساس را منتقل می کرد که گویی تمام نوشته های ارامنه تنها یک کلمه ی واحد است، یک کلمۀ بلند که هر قطعه ای از آن با قطعۀ پیش تر و پس تر برابر است و از هر جا که خوانده شود یک نوای واحد دارد، یک کلمۀ بلند که در خودش بارها و بارها تکرار می شود، امّا همواره کم تکرار شده است، یک کلمۀ اعلی که در همان نخستین نشانه همه چیز را می گوید، امّا مدام تکرار می شود تا همان گفته را بیشتر و بیشتر بفهماند، یک کلمه که تا ابدیّت تکرار می شود چون باید تکرار شود، چون شایسته است که تکرار شود، و هرچه تکرار شود باز هم کم است.]

هوا خنک بود و لرزشی خفیف زیر پوستم می دواند. از روی رودخانه نسیمی خنک برمی خاست، روی چمن های تازه می خزید و خودش را به من می رساند، و پوست تنم را قلقلک می داد... و چیزی بیش از یک نسیم بود. نه سرد بود و نه گرم، خنک بود آن طور که مایۀ بی قراری باشد. خنک بود آن طور که باید باشد، همان طور که انتظار داشتم. خنک بود همچون دستان کشیدۀ زنانه ای که محبّت را می فهمد، که محبّت را می بخشد و می طلبد، همچون نوازش زنی که هیچ کم ندارد و کمالش را نمی شود فهمید و بازگفت، امّا در همان لحظۀ نخست می توان به تمامی دریافت، همچون نوازش زنی که هرگز ندیده امش، همچون دعوت به رستگاری که برای یک مرد همیشه تجسّدی زنانه دارد... ناگهان سنگینی ناخوشایندی را روی گرده ام احساس کردم. می خواستم رو بگردانم و ببینم چیست که مایۀ رنجشم شده است، امّا نمی توانستم.

[آدمی بزرگ می شود و رؤیاهای کودکی اش را فراموش می کند. من هم بزرگ شدم، امّا رؤیاهای کودکی ام را با چنگ و دندان حفظ کردم. رؤیاهایم را از یاد نبردم و به همین دلیل بلای بدتری به سرم آمد. هنگامی که بیشتر با ارمنستان و جماعت ارامنه آشنا شدم، گویی تمامی رؤیاهای کودکانه ام بر باد رفت. فهمیدم که ترکان جوان عثمانی در سال 1915 دست به نسل کشی ارامنه زده اند، و چیزی بین هشتصد هزار تا یک و نیم میلیون ارمنی را کشته اند. ارمنی ها در میان راه ها کشته می شدند، تکّه پاره می شدند، به صلیب کشیده می شدند. مردان، زنان، و کودکان کشته می شدند... بعدترها با جنگ خونین ناگورنو- قره باغ آشنا شدم. با کشتارهای سومقاییت، باکو، گنجه، و ماراقا. بدتر از همه آنکه با ارمنیانی آشنا شدم که در خوجالی دست به کشتار غیرنظامیان آذری زده بودند. ارمنستان دیگر آن سرزمین یگانه ای نبود که دوست می داشتم. ارمنستان هم سرزمینی بود که حکومت داشت، که امنیّت می خواست و امنیّت دیگران را به هم می زد، که اشغال می کرد و اشغال می شد. سرزمینی که خاکش بوی خون می داد. سرزمینی که همین جا روی زمین بود، و راه آسمانش بسته.]

روی زمین افتادم. چیزی روی گرده ام بود و انگار می خواست از من سواری بگیرد. سرم را بالا آوردم. در دوردست ها، کنار دریاچه، روی یک تپّه جماعتی را دیدم که دور هم جمع شده بودند. انگار دور یک کلیسای قدیمی جمع شده بودند. صدایشان به گوشم می رسید. انگار خوش بودند و دسته جمعی سرودی می خواندند. خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم، امّا نمی توانستم. با خودم فکر می کردم اینها که مرا نمی شناسند و زبانم را نمی فهمند. تازه اگر فریاد بزنم، کسی در آن هلهله صدای مرا نمی شنود. می خواستم فریاد بزنم، امّا غریب بودم. در میانۀ این افکار ناگهان دیدم که کسی از میانۀ آن جمع جدا شد، از تپّه پایین آمد، و رو به سوی من آورد: پیکری زنانه در جامه ای سیاه رنگ، جامه ای ساده با دامنی بلند که تا بالای قوزک پایش می رسید، جامه ای سیاه و بلند، پنداری که جامۀ عزا. همین طور که پیش می آمد، سنگینی آن چیزِ سلطه گر از روی گرده ام برداشته می شد. گویی آن چیزِ سنگین از گام های سبکِ دختر جوانی هراس داشت که به سوی من آمده بود.

هنگامی که دختر پیش پایم رسید، آن چیز سنگین دیگر نبود. سرم را بالا گرفتم و به دختر که درست پیش روی من ایستاده بود چشم دوختم. پوستش مثل مهتاب بود، شال سیاه عزا بر سرش انداخته بود و گیسوان سیاهش از زیر شال بیرون ریخته بود، گیسوانی که در وزش نسیمی خنک پیچ و تاب می خورد و با تاریکی شب درمی آمیخت... و با تاریکی شب یکی می شد. چیزی نگفت، چون می دانست که زبانش را نمی فهمم. دست دراز کرد. دستش را گرفتم و از روی زمین بلند شدم. دستش خنک بود. لرزشی خفیف زیر پوستم احساس کردم. لرزشی که آدم ها در اوج شهوت آلودگی احساس می کنند. احساسی شهوانی بود امّا بسیار بیشتر از آن هم بود. گویی این زن را می شناختم و تا اعماق وجودم به او اعتماد داشتم. و باز گویی این زن را همین حالا دیده ام و همچون نوجوان تازه بالغی که عاشق می شود، در همین نگاه نخست هیجانی دیوانه کننده به جانم انداخته است. چهره اش همچون خورشید بود. در چهره اش خیره شدم امّا تا مدّتی هیچ نمی دیدم. چشمم در تاریکی شب به آن فروغ زننده عادت نداشت. امّا نگاهم را بر نگرفتم و همان طور خیره ماندم. می دانستم که می توانم هر چه دلم خواست، نگاهش کنم. کم کم چشمانم داشت عادت می کرد. چهره اش خورشید بود. زیبا بود، آن چنان که هرگز ندیده بودم. چنان زیبا بود که تنها در خواب می توان دید. چنان زیبا بود که در بیداری هیچ به یادم نمانده است.

دختر رو برگرداند و دستم را کشید. به دنبالش راه افتادم. راه که می رفتم انگار دارم با تمام وجود می دوم، امّا نمی دویدم. او از پیش می رفت، دست من در دستان سفید و کشیده اش بود، و من آرام به دنبالش قدم می گذاشتم. به سوی آن تپّه، آن کلیسا، و آن جماعت رفتیم. گویی سالها در راه بودیم. گویی قرار نبود هرگز به مقصود برسیم. دختر نوایی ارمنی را به آرامی زیر لب زمزمه می کرد. از میان دشت می گذشتیم و هوا کاملاً تاریک شده بود. همه جا تاریک بود و تنها در دوردست ها نور کلیسا به چشم می خورد. از تاریکی دشت صدای ضجّه می آمد، صدای خراشنده ی شیون، و هیاهوی دیوانه کننده ی جمعیّتی که گویی ترسان بودند. از تاریکی دشت بوی خون می آمد، بوی عرق تن مردمانی که از سر هراس ساعت ها دویده اند. ترسیده بودم، امّا دیگر از خودم نمی پرسیدم که اینجا چه می کنم. من اینجا مهمان نبودم. آمده بودم که بمانم. کی مسافر شده بودم؟ کی رسیده بودم؟ چه کسی از من دعوت کرده بود؟... اینها چه اهمیّتی داشت؟! اینها چه اهمیّتی داشت، تا وقتی که دست های دختر را رها نمی کردم؟
دیگر به پای تپّه رسیده بودیم. جماعت همه به پیشواز ما آمده بودند... جماعت مؤمنین... بله، جماعت مؤمنین بودند. جماعت مؤمنین ما را در میان گرفتند. یکی دست دیگرم را گرفت، یکی به گرده ام دست کشید، یکی دستش را سر شانه ام گذاشت... از تپّه بالا رفتیم و به پیشگاه کلیسا رسیدیم. آن کلمۀ بلندبالای ارمنی را دور تا دور کلیسا حکّاکی کرده بودند. جماعت با نوایی ارمنی آوازی می خواندند که بیان همان کلمۀ بی انتها بود. بی آنکه بدانم آن کلمه چیست، می دانستم که بیانش می کنند. زیبا بود چونان که تنها در خواب می توان دید. چنان زیبا بود که در بیداری به یادش نمی آورم. جماعت آن کلمه را دم گرفته بودند، چرا که حرف دیگری برای گفتن نداشتند. آن کلمه همه چیز بود و چنان انباشته بود که هرچه تکرار می کردند، باز هم کم بود. آن کلمه را هر بار که به زبان می آوردند بیشتر می فهمیدند و چون چیز دیگری برای فهمیدن نداشتند، بیشتر و بیشتر از درون یکدیگر آگاه می شدند. بنابراین در عین حال که از هم جدا بودند و هر یک آگاهی خودشان را داشتند، با این حال با هر بار تکرار آن کلمۀ مقدّس بیشتر و بیشتر یک پیکر واحد می شدند، چنان که گویی از ابتدا از هم جدا نبوده اند. فهم آن کلمه چونان نوشیدن از آب گوارایی بود که آدمی را تشنه تر می کند.

«اینجا ارمنستان است.» هیچ شکّی نداشتم. همان ارمنستانی که دوستش می دارم: همان ارمنستان کودکی هایم، همان ارمنستانی که میان زمین و آسمان آویخته است و همچون قندیلی به تمامی جهان نور می تابد. مؤمنان آواز می خواندند و من گرچه سرمست می شدم، امّا چیزی درنمی یافتم. گرچه می دانستم که در درون آنها چه می گذرد، امّا خودم نمی توانستم با آنها همراه شوم. تنها چیزی که می فهمیدم احساس اعتماد و عشقی عمیق نسبت به دختر سیاه پوش بود. دختر بی آنکه دستم را رها کند پیش تر رفت، همه را عقب راند، و ناگهان به زبان فارسی گفت: «هنوز یاد نگرفته، هنوز یاد نگرفته...» مؤمنین مشغول کار خودشان شدند. دختر پیش آمد، رو به رویم ایستاد، دست دیگرم را گرفت، و همین طور که عقب عقب می رفت مرا به سمت درون کلیسا کشید. از پلّه ها بالا رفتیم، از در داخل شدیم و...
 ·  Translate
بشارت دیشب خوابی دیدم که می خواهم برای اهلش تعریف کنم (توضیحات اضافه را که نیاز دیده ام، در قلاب آورده ام) چشم که گشودم دشتی سبز و گشوده تا افق پیش...
14
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
از فیسبوکِ محمود فرجامی:

با آقای موسوی‌نژاد هفده هجده سال پیش آشنا شدم. استادِ کسی بود که من برای آشنایی با علوم اسلامی هفته‌ای یک بار، درست راس ساعت ۵ عصر روز پنجشنبه می‌رفتم خانه‌اش. خانه‌ی محقری در پس‌کوچه‌های «کوچه زردی» مشهد. با همین دوست یا استاد بارها به مدرسه‌‌شان رفتیم. مدرسه‌ی حاج‌آقای موسوی‌نژاد که آن هم در یکی از همان پسکوچه‌های محله‌های قدیمی مشهد بود و آن هم محقر و کوچک اما بسیار تمیز و منظم بود. خود حاج‌آقا اتاقی نداشت، یک دکه‌ی فلزی داغان در ورودی مدرسه داشت که احتمالا روزگاری برای دربانی ساخته بودند. ‌
فروتن اما بسیار جدی بود، درونگرا و دور از شر و شوری که مثلا دوست دیرینه‌اش حاج‌آقای سیدان داشت. حرف کم می‌زد و ندیدم بخندد. از القاب بیزار بود و اجازه نمی‌داد لقبی مثل آیت‌الله برایش بکار ببرند. شیفته‌ترین شاگردانش هم عادت کرده بودند که در حضرت و غیبت نهایتا «حاج‌آقا موسوی‌نژاد» صدایش کنند.
تا آنجا که من دیدم و چند سالی دورادور در تماس بودم به شدت از امور دنیوی گریزان بود. نه فقط مال و منال که حتی امام جماعت شدن و منبر رفتن و اصلا توجه. عشقش همان مدرسه بود و تربیت شاگردان در چیزی که او و همفکرانش «مکتب اهل بیت» می‌گفتند. آنها حتی اسمی که محمدرضا حکیمی روی این طرز فکر گذاشت و با کتاب «مکتب تفکیک» تا حدودی رایج ساخت را هم قبول نداشتند - و البته چیزی به نام فلسفه‌ی اسلامی را. بحث‌های فراوان آقای سیدان با آقای جوادی آملی که در آن - به عقیده طرفداران اینها- سیدان جوادی را با مبانی همان فلسفه اسلامی آچمز کرده مشهور بود و حتی پیاده و به صورت جزوه منتشر می‌شد. اما آقای موسوی‌نژاد از اینها هم حرف نمی‌زد. اصلا حرف نمی‌زد.
یک بار بعد از کلی هماهنگی دوربین و امکانات ضبط بردم برای مصاحبه. گفتگوی بامزه‌ای شد با پیرمردی که آشکارا معذب بود از جلوی دوربین بودن و پاسخش به بیشتر سوالها «نمی‌دانم» یا سکوت بود. ده دقیقه‌ای که گذشت کوتاه آمدیم و جمع کردیم.
یکی از شاگردانش تعریف می‌کرد که حاج‌آقا را چند بار اتفاقا دیده که شبها در مدرسه و در همان اتاقک می‌ماند و وقتی همه رفتند آهسته برای خودش روضه می‌خواند و گریه می‌کند. با این حال با مداح جماعت، به خصوص از نوع جدید، میانه‌ای نداشت و می‌گفتند بارها شده که همان وسط مداحی و روضه‌خوانی به طرف تذکر داده یا اصلا پا شده و رفته. بسیار سنتی بود.
شاگردان خاصش عاشق آن بودند که اخلاق درس بدهد. می‌گفتند درس اخلاقش خیلی ساده است و مثلا می‌گوید «دروغ نگویید» ولی اثر عجیبی دارد. دیسیپلین سختی در اداره‌ی مدرسه و طلبه‌ها داشت و می‌گفتند آوازه‌اش تا لبنان هم رفته اما اصرار داشت همانجا بماند.
از سیاست دور بود و به شدت طلبه‌ها و شاگردانش را هم از ورود به سیاست برحذر می‌داشت. می‌گفتند او و همفکرانش از انقلاب و انقلابیون و حکومت به همین خاطر آزارها دیده‌اند و پیرمرد سینه‌ی پردردی دارد. امیدوارم بلاهایی که سر دامادش، محمدعلی ابطحی آمد آخرینِ آنها بوده باشد. به آقایان ابطحی و استادی و همه بستگان و شاگردان تسلیت می‌گویم.
سال‌ها گذشته و دیگر اشتراک و قرابتی با آن تفکر و اعتقادات ندارم اما به باورم فرقی نمی‌کند کمونیست باشند یا شیعه، و ما چقدر مبانی فکری‌شان را قبول داشته باشیم، بعضی آدمها شریف و محترمند و مرگشان فقدان.

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10205860929505745&set=a.1049240474599.72007.1333332522&type=3&permPage=1
 ·  Translate
44
2
‫سیدمحمد سجادی‬‎'s profile photo
 
چقدر با اندک مشاهدات من می خواند.
و کوچه زردی... آه... 
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
به نظر می‌آید که از میانِ تنها جهانِ موجود، تنها این جهانِ ماست که قابلیتِ وضعِ جهانی فرضی را در خود دارد که قواعدِ درونیِ این دومی با قواعدِ خودش در تعارض باشند.

از هنر سخن می‌گویم :)
 ·  Translate
35
Mohammad Mousavi's profile photoEric McCain's profile photo‫کاکیاناوه‬‎'s profile photo
3 comments
 
«از میان تنها جهان موجود، تنها این جهان ماست...» هم ترکیب هوشمندانه‌ای بود.
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
نثرِ بهنام رو دوس دارم. یه فانتزیِ شخصیِ چالش‌برانگیزی توش موج می‌زنه: معمولن در یک لحظه‌ی خاص، یهو ما رو به یه جهانِ دیگه پرت می‌کنه و مرزهای جهان‌هایی که توش قدم می‌زنه رو به سادگی و بدونِ هیچ زورزدنی محو می‌کنه. چی از این بهتر که دون می‌پاشه برای آدم و می‌گه: «اوه... ببین من چقدر رئالم» و بعدش با اون خنده‌ی رندانه‌اش غرق‌شدنِ ما رو در دنیای فانتزیش تماشا می‌کنه؟ به نظرم این کار باحاله. باحال هم شاید توصیفِ خوبی نباشه: بیش‌تر همون چالش‌برانگیزه :)
 ·  Translate
 
چند سال پیش بود که شناسنامه‌ام رو گم کردم. هیچوقت هم دیگه پیدا نشد. رفتم المثنی گرفتم. زارت یه مهر به چه گندگی، به چه زشتی،‌ به چه کجی به قرمزترین قرمز دنیا کوبوندن وسط شناسنامه و در واقع وسط پیشونی من. که المثنی. المثنی. هه هه هه. این پسره که شناسنامه‌اش المثنی ست دوباره اومد.
گواهینامه که گرفتم کارت گواهینامه‌ام یک ماه توی جیبم بود. یک ماه گم میشد. یک ماه دوباره توی جیبم بود. دو ماه ناپدید میشد. دوباره خودجوش پیدا میشد. تا به این فرضیه رسیدم که وسایل و مدارک من دست و پا دارند. خودشون میرن. خودشون هم برمیگردن. وقتی که برمیگردن آدمو صدا میزنن. یه بار کارت ملی‌ام دو ماه گم و گور بود. یه روز از خواب بیدار شدم رفتم اسکنرم رو باز کردم و کارت ملی‌ام اونجا بود. قشنگ صدام کرد. وگرنه ما را چه کار به اسکنر؟ خاصه هفت صبح.
الان کارت ملی‌ام دوباره چند وقتیه که گم شده. هی میخوام برم درخواست المثنی بدم از اون مهر کج گنده‌ی بدقواره‌ی زشت قرمز میترسم.
ولی اینا مهم نیست. هربار که یه چیزی گم میکنم و دیگه واقعا کلافه میشم از نبودنش، مامان بزرگم یه پارچه گره میزنه میگه بستم بخت دختر شاه پریون رو. دو تا فوت اینور گره دوتا فوت اونور گره.
و به طرز ناباورانه‌ای چند ساعت بعد پیدا میشه. اون لحظه قیافه‌ی اون چیز گمشده، من و البته مادربزرگه دیدنیه.
بعد رفتم یه صندوقچه خریدم. که همه‌ی این مدارک رو بذارم اونجا. درش رو هم قفل کنم. الان قفل رو گم کردم. کارت ملی رو گم کردم. شناسنامه‌ام بیرون صندوقچه‌ست و گواهینامه‌ام توی جیب پیراهنم. صندوقچه‌ هم واسه خودش از اینور میره به اونور. از اونور میره پارک. بعد میاد میره به صندوقچه‌های دیگه عیدی میده. میاد خونه با من حرف نمیزنه.
کماکان دارم دنبال کارت ملی‌ام میگردم. اما پیداش نمیکنم. از خودم بدم میاد که انقدر تلاش میکنم ارزشمندترین‌ها رو گم کنم.

 ·  Translate
6 comments on original post
40
1
Behnam Haghani's profile photoyashar yashmi's profile photoAli Adaby's profile photo
3 comments
 
خیلی خوب مینویسه. به خصوص اون قسمتی که میگه " میاد خونه با من حرف نمیزنه" انگار یهو داستان از زمین پا شد پرواز کرد رفت هوا. یعنی پاهاش از زمین جدا شد.
دوست داشتمش. ممنون بابت معرفی.
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
به یاد علیرضا رزم‌خواه
مرد اما در مردن به موفقیت نرسید

۱. چندی پیش، محمدرضا بزم‌آرا به نکته‌ی غریبی اشاره کرد که مدتی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود: «چرا مرگی که در دوردست‌ها رخ می‌دهد، به همان اندازه‌ی مرگی که در جوارمان رخ می‌دهد، دردناک نیست؟». امروز در بروکسل ده‌ها تن توسطِ حملاتِ تروریستی کشته شدند و چند صباحی پیش، صد‌ها نفر در فرانسه جان باختند؛ ما با آن‌ها هم‌دردی کردیم اما حداقل من یکی (و احتمالن بزم‌آرا) از مرگِ آن‌ها برآشفته نشدیم. مرگِ آن‌ها تنها «رسانه» و «آمار» بود: عده‌ای مرده‌اند، همان‌طور که عده‌ای به دنیا می‌آیند. روح جریحه‌دار می‌شود اما تو گویی روح از معنا خالی نمی‌شود.

۲. ۲۹ اسفندِ سالِ گذشته، چهار روز پیش، یکی از قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین دوستانم قربانیِ حمله‌ی تروریستیِ داعش در خیابانِ استقلالِ استامبول شد؛ مرگی تراژیک، مهیب و ویران‌کننده. شخصی که تا چند روز پیشش با او قرار و مدارِ عید‌دیدنی و فیلم‌بینی در مشهد را می‌گذاشتم، به ناگهان، شبِ عید، خبرِ‌مرگش آمد؛ آن‌هم به فجیع‌ترین و پست‌ترین شکلِ ممکنه‌ی مرگ‌ها: قربانیِ آرزو‌هایی که قدرت، خائنانه، آن‌ را بر ما چیره می‌کند.

۳. ده سال پیش که اولین بار او را در «سجادِ» مشهد دیدم، او را آدمِ پرشور و نشاطی یافتم. رفیقی دیگر به بهانه‌ی فیلم ما را با هم آشنا کرد و به همین مبنا، آب اناری خوردیم، در پارکی نشستیم و ساعت‌ها در موردِ سینما با هم صحبت کردیم. از آن زمان تا پنج ماهِ پیش که آخرین بار به مشهد رفتم، همین برنامه برقرار بود: مشهد که می‌آمدم به علیرضا و مهدی خبرِ ورودم را می‌دادم و همان شبِ اول به پارک یا کافه‌ای می‌رفتیم و ساعت‌ها در موردِ فیلم و سینما و سریال و کتاب حرف می‌زدیم؛ مذاقِ من صحبت‌های روشن‌فکری بود، مذاقِ مهدی دنیای سرگرمی بود و مذاقِ علیرضا تنها «رفاقت» بود. دنیاهای ما به طرزِ غریبی از هم جدا بود اما تنها چیزی که ما را به هم متصل نگاه می‌داشت «عشقِ سینما» و مهم‌تر از آن «حسِ خوبِ بودن با یک دوستِ واقعی» بود.

۴. قریب به ده سال دوستیِ من و علیرضا با مرگِ او پایان یافت. امروز ظهر تشیعِ جنازه‌ی‌ پاره‌پاره‌اش بود. در اطرافم آدم‌هایی بوده‌اند که مرگ‌های تراژیکی (اعم از خودکشی و تصادف و …) داشته‌اند، اما مرگِ علیرضا (که مدت‌هاست ما او را «علیرز» صدا می‌زدیم) غریب‌ترین تراژدی‌ای بود که در زندگی‌ام آن را به عینه لمس کردم. علیرز قرار نبود ترکیه باشد، اگر می‌خواست ترکیه باشد، قرار نبود استامبول باشد، اگر قرار بود که استامبول باشد، قرار نبود که خیابانِ استقلال باشد و اگر هم قرار بر این بود که به آن خیابانِ ملعون برود، هیچ قرار نبود که کنارِ آن بمب‌گذارِ لعنتی قدم بردارد. قبل از عید گفته بود که می‌خواهد سفری به شرقِ اسیا برود، بلیط و ویزا و کارهای بانکی‌اش را هم سرِ موعد تهیه و انجام داده بود. چند روز مانده به سفرش، خواهرش از او با اصرار می‌خواهد که با آن‌ها، طبقِ رسمِ هر ساله‌ی خودشان، به آنتالیا سفر کند. علیرز برنامه‌ی سفرِ خودش به شرقِ آسیا را به تعویق می‌اندازد و تصمیم می‌گیرد که از ترکیه به آن‌جا سفر کند و چند روزِ ابتداییِ عید را با خواهرش و دامادشان در ترکیه و صد البته آنتالیا باشد. چطور شد که آن‌ها به استامبول رفتند؟ هنوز نمی‌دانم چرا اما به ظنِ من و با توجه به علاقه‌ی زیادِ علیرز به استامبول و همان خیابانِ لعنتی، احتمالن او بقیه را مجاب به این سفر کرده است. به درک که به استامبول رفت، چرا در آن خیابان قدم می‌زد؟ فیلمی از لحظه‌ی انفجار منتشر شده است که آخرین لحظاتِ پرسه‌زنیِ علیرز در آن خیابان را نشان می‌دهد. فیلم را می‌توانید از این‌جا (http://goo.gl/m7GWLs) ببینید. آن کسی که کتِ تیره پوشیده و شلوارِ لی به تن دارد همین علیرزِ ماست که ممکن است او را حتی با بمب‌گذار اشتباه بگیرید. صدها بار این فیلم را دیدم و همواره این سوال‌ها در ذهنم می‌چرخد: چرا قدم تند نکردی؟ چرا منتظر ماندی که آن مردک به تو برسد؟ چرا راهت را نکشیدی و بری؟ چرا وسطِ خیابان رفتی؟ و چراها و چراهای دیگر.

۵. انسان‌های کمی در زندگیِ آدمی پیدا می‌شوند که به معنایِ واقعیِ کلمه «خوب» باشند. نه از آن خوب‌هایی که جهتِ توصیف‌های از سربازکنی آن‌ها را به کار می‌بریم؛ خیر! بلکه از آن‌ «خوب‌»‌های واقعی. در طیِ این دوستیِ طولانی‌مدت، یادم نمی‌آید حتی یک بار بدخلقیِ او را دیده باشم، چه برسد به اذیت و آزار و ناراحت‌کردنِ رفیق. به طرزِ غریبی پایه‌ی رفاقت بود، نه برای هر کسی، برای همان‌هایی که خودش خوش می‌داشت و از آن‌ها لذت می‌برد. محجوب بود، آن‌قدری که صحبت‌کردن در جلویِ جمع آشفته‌اش می‌کرد و در همان حال، رگِ مشهدیِ نازنینی داشت که به وی اجازه‌ی عقب‌نشینی نمی‌داد؛ می‌اندیشید و سعی می‌کرد بهترین گفته‌هایش را بگوید و گزافه نیست اگر بگویم که گاهی از اوقات همان اندیشه‌های خامش «عالی» بودند. بعضی از آدم‌ها آن‌قدر «زنده‌»‌اند و آن‌قدر طبیعی در کنارت نفس می‌کشند که تا وقتی نبضشان نبرد، نبودِ صدایِ تپنده‌اش را حس نمی‌کنیم؛ علیرز هم از این‌ها بود: خوش داشت در لحظه از زندگی لذت ببرد، خوش داشت زندگی کند و زنده باشد و هیچ باری برای هیچ کس نباشد؛ به حق که سبک‌بال رفت.

۶. آخرین بار با هم در موردِ داگویل، در موردِ فون‌تریر، صحبت کردیم. کجا بودیم؟ پارکِ ششصد‌دستگاهِ مشهد. محلِ قرارِ همیشگی‌مان. آن بار علی ای هم بود. هیچ نمی‌توان تصور کرد که چقدر خاطره و چقدر مکالمه در آن پارک جا خوش کرده است. قرار می‌گذاشتیم، دنبالم می‌آمد و حتی اگر جایِ دیگر یا خانه‌ی دوستی دیگر می‌خواستیم برویم، حتمن سری به آن‌جا هم می‌زدیم؛ از آخرین فیلم‌هایی که دیده بودیم می‌گفتیم، بر سرِ‌ آشغال‌بودنِ اسپیلبرگ دعوا می‌کردیم و دستِ آخر با لبخندی عاقل اندرسفیه، فحش‌های من به سریال‌های آمریکایی را به سکوت برگزار می‌کرد. اگر بخواهم یک تصویر از او بسازم (یا صادقانه‌اش: اگر بخواهم تنها یک تصویر، یک ایماژ و یک خاطره از او را به یاد بیاورم) تنها خنده‌های ناگهانی‌اش موقعِ بحث‌ها به خاطرم می‌آید. وقتی به اوجِ بحث و فحص در بابِ سینما می‌رسیدیم و چهره‌اش سرخ و برافروخته می‌گشت، تنها منتظرِ یک چیز بودم: شوخی‌ای تدارک ببینم و صدای قهقه‌اش را بشنوم. به سادگی، برخلافِ من، جدیتش را فراموش می‌کرد و تبدیل به همان علیرزِ سرخوشِ همیشگی، با آن خنده‌های دوست‌داشتنی‌اش می‌شد. به عمرم کسی را ندیده‌ام که به اندازه‌ی او جنبه‌ی شوخی و کنایه و رفاقتِ صمیمانه را داشته باشد. اکنون او مرده است، به بسترِ خاک شتافته است و تنها ما باقی‌ مانده‌ایم. راهی جز این نیست که به همان ششصد‌دستگاه برویم و تنها به یادش، بر آخرین صندلی‌ای که او نشسته بود، شمع روشن کنیم.

۷. ما قسمتی از خودمان را با «دیگری» می‌سازیم. دیگری‌های نزدیک: از الگوی زندگی گرفته تا اعضای خانواده و دوستانِ صمیمی؛ حتی یک استاد، یک هم‌کار و یک ‌هم‌سر هم دیگری‌های نزدیکی هستند که ما خودمان را با آن‌ها می‌سازیم. باور دارم که مرگِ دیگریِ نزدیک، مرگِ قسمتی از خودمان است که روح چنین برمی‌آشوبد و خودش را خالی از معنا حس می‌کند. دیگری‌های دور (همان‌هایی که در تلویزیون اسم و رسمشان را می‌شنویم) چنین کاری با ما نمی‌کنند، آن‌ها با «من» (با حاقِ من، با درونی‌ترین ویژگی‌های من) سر و کار ندارند، آن‌ها صرفن «خبر» هستند. حال وقتی یک دیگریِ نزدیک از بین می‌رود، این خودِ ما هستیم که تجربه‌ی مرگ را به زنده‌ترین وجهِ ممکنش می‌چشیم: ما قسمتی از خودمان را به بادِ سردِ نیستی می‌سپاریم و این تجربه، بی‌معنا‌ترین و غیرِقابلِ توضیح‌ترین تجربه‌های ممکن است. ما می‌میریم و در عینِ حال زنده می‌مانیم چون «من» دیگر همان علیرزِ دیگری نیستم؛ بلکه من، منی هستم که اکنون علیرزش از او به در آمده و به دیاری دیگر شتافته است. گویی این منِ پاره پاره شده، نه منم و نه علیرزم بلکه منی‌ام بی‌خودم و بی‌علیرزم. این تقاطعِ ناگهانی، این برش از زندگیِ «من»، خودِ «من» را به محاق می‌برد. این تقاطع، به وجه غریبی غیرِ شخصی است: «هیچ ارتباطی با منِ [مفعولی] ندارد، نه حال است و نه گذشته اما همیشه در حالِ آمدن است. او همان امری است که منبعِ لایزالِ ماجراجویی‌های متعدد در یک سوالِ پایدار است». این مرگ «زمانِ بدونِ حال است، مغاکی بی‌پایان» که هماره با سوالِ «کی‌زمانش می‌شود» آمیخته است. این مرگ، فراتر از من است، چون مشترک‌ترین رخداد‌ِ میانِ تمامِ من‌ها و دیگری‌هاست: «مرگی که در زندگی و برای زندگی به وقوع می‌پیوندد».

مرگ همواره یک چیز را می‌گوید: من می‌آیم؛ اما سوال این است که از کجا؟ مرگِ دیگری (یا به تعبیرِ بهتر: آمدنِ مرگِ دیگری)، به خصوص دیگریِ نزدیک، بیش از آن که خروشِ عواطف یا احساسِ فقدان باشد، موجبِ زایشِ سوالی پایدار می‌شود: آیا می‌توان مرد اما هیچ‌گاه در مردن به موفقیت نرسید؟

به گمانِ من علیرز از آن‌هایی بود که مرد اما در مردن به موفقیت نرسید. او با تمامِ زندگی‌اش، مردنش را به نفیِ عملیِ مرگ تبدیل کرد. تراژدیِ او تنها حالتی از کمدی بود؛ او درامش را پیش برد و به گمانم به زیبا‌ترین وجهِ ممکن آن را صورت‌بندی کرد؛ پایانِ علیرز پایانی غم‌بار و تراژیک نیست، پایانِ او، تنها آغازی است بر یک داستانِ دیگر، بر زندگی‌ای نو.

در مرگ رخنه‌ای، درنگی و لختی هست که اجازه‌ی زنده بودن و زندگی کردن را می‌دهد: رسوخ‌کردن به مرگ برای ناکام گذاشتنِ خودِ مرگ. آن‌چه من از علیرز یافتم همین رسوخ و لختیِ در مرگ بود: او از آن‌هایی بود که زنده‌بودنش چنان پرتشعشع بود که مرگش هیچ گاه به موفقیت نرسید؛ او چنان تراژیک در مرگ نفوذ کرد که خودِ تراژدیِ مرگ را ناکام گذاشت؛ مرگِ او «من‌» را به محاق برد اما تنها زنده‌بودنِ خودش را بیش از پیش «برایم» نمایان کرد. علیرز برای من دیگر «خبر» یا «مجموعه‌ی اتصالاتِ سلولی» یا حتی «رفیق» نیست، علیرز عینِ زندگی است.

 ·  Translate
65
1
Nina Sal's profile photo‫اسمان اسمانی‬‎'s profile photoAidin Pourziaee's profile photoReza Nassaji's profile photo
11 comments
 
+Eric McCain می نویسیم:
نامبرده یک دم از دلسوزی برای دوشیزگان غافل نشد. گاه نذری برد و گاه عکس گرفت. بی مزد و منت.
 ·  Translate
Add a comment...
Have him in circles
2,845 people
Reza Haji's profile photo
IranBesoyhPirozi OstanTehran's profile photo
fatemeh yazdandoust's profile photo
M Reza Samaee's profile photo
ishtiyaq Ahmed's profile photo
Connie orange's profile photo
Seyed Mohammad Mirkazemi's profile photo
poriya e's profile photo
nahid Harouni's profile photo

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
 
کانال تلگرام گوگل پلاس فارسی به صورت آزمایشی راه اندازی شده... دریابید
 ·  Translate
19 comments on original post
4
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
اتفاقِ جالب در برنامه‌ی فرمولِ ۱ فصلِ ۲۰۱۶ اینه که ۲۳ خرداد مسابقه تو کاناداست و ۳۰ خرداد (فک کنم برای اولین بار) مسابقه توی آذربایجانه (معمول اینه که مسابقه‌ها یک‌هفته در میون برگزار می‌شن- هر چند این فقط «معمول» است). این فاصله‌ی زمانیِ کمِ مابینِ کانادا و آذربایجان و فاصله‌ی مکانیِ زیادِ این دو کشور، احتمالن کمکِ زیادی به جذاب‌ترشدنِ مسابقه‌ی آذربایجان بکنه.

هرچند پیستِ باکو پیستِ معمولی و امنیهاما به گمانم مسابقه‌ی ۳۰ خرداد یکی از جذاب‌ترین، پرچالش‌ترین و پرحادثه‌ترین مسابقه‌های این فصل باشه. این رو هم در نظر بگیرید که مسیرِ مستقیمِ زیادش به علاوه‌ی داخلِ شهر بودنش، ما رو با سرعت‌های دیوانه‌وار و تصاویرِ جالبی روبرو خواهد کرد. تازه بعد از آذربایجان خواهد بود که مسابقات روی دورِ خودش می‌افته و سرعت بیداد خواهد کرد :)

و صد البته که خاک تو سرِ ایران که آذربایجان میزبان شد و ما نشدیم (عرب‌ها هم که با پولاشون ترکوندن). 

به هر حال بلیطِ مسابقه‌ی آذربایجان موجوده: از ۲۲۵ دلار شروع می‌شه تا ۷۰۰ دلار. 
 ·  Translate
17
Eric McCain's profile photoyashar yashmi's profile photoSoheil Abrishamchi's profile photo
4 comments
 
+Eric McCain دقیقا من یکبار رفتم و می تونم به جرات بگم شما اگر بعد دیدن مسابقه اگر بخواهی بفهمی چی اتفاقاتی در مسابقه افتاده باید بری خونه سر فرصت ویدئو را تماشا کنی اما فراموش نکن اون مسابقه فقط دو ساعت از یک رویداد 3 روزه است کلا فضا و اتمسفر بسیار بسیار عالی حداقل در مونزا و کنار تیفوسی های فراری وجود داره برنامه های تفریحی متنوع. اگر دنبالش باشی دیدن راننده ها و گرفتن عکس و یادگاری و کمپ و آبجو خوری و صدای بی نظیر موتور های وی 8 قدیمی که دیگه منقرض شدند. حتما توصیه می کنم اگر بتونید یکی از مسابقه های اروپا مثل سبلور استون هوکین هایم مونزا موناکو مخصوصا اسپا بلژیک از نردیک تجربه نابی است برزیل هم شنیدم خیلی خوبه حداقل برای یک بار دیدن کاملا ارزش داره. فکر نکنم مسابقه بحرین ابوظبی حتی آذربایجان چنگی به دل بزنه چون فرمول وان ریشه نداره طرفدار نداره و درک فرمول وان هم برای تماشاگر معمولی ورزشی خیلی سخته اگر تو ریزه کاری ها نباشند. حرف طولانی شد اما این بیش از حد پولکی شدن فرمول وان و ترجیح مسابقاتی مثل ابوظبی به برزیل و امثال مونزا و هوکنهایم واقعا ابلهانه است مثل این می مونه که واتیکان و مراسم را ببری وسط صحرا عربستان چون اونا بیشتر پول می دن تجربه مسابقات هند و ترکیه کره جنوبی حرف من را تایید می کنه
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
روی پله‌برقی‌های سینما آزادی بودم. داشتم با خودم به آشغالی که مانی حقیقی ساخته بود فحش می‌دادم.
ناگهان مکالمه‌ی یک پیرمرد و پیرزن حواسم رو پرت کرد:‌

+خانم: فیلمِ بدی نبود. البته چیزِ خاصی هم نبودا!
- آقا: آره. چیزِ خاصی نبود.

[اندکی سکوت]

+این طبقه‌ی پنجم بود؟
- نه. طبقه‌ی هفتم بود. بازم بالاش طبقه داره البته.
+آها. چه بزرگ و گنده ساختن.

[اندکی سکوت]

- آره. خیلی بزرگ ساختن. اون سری که اومدیم فقط دو طبقه داشت.
+ آره. دو طبقه بیش‌تر نبود. چه فیلمی بود راستی؟‌
- اجاره نشین‌ها بود.
+ آره. اجاره‌نشین‌ها بود.

[اندکی سکوت]

- هومن هم بود.
+آره. هومن هم بود.

[اندکی سکوت]

+یادش بخیر.
- آره. یادش بخیر.

 ·  Translate
98
4
yashar yashmi's profile photoShima A's profile photoMohammad mAhdi's profile photo
6 comments
 
واقعن اشغال ساخته بود
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
آمبروز بیرس در کتابِ فرهنگِ شیطان، دکارت را چنین توصیف می‌کند:

«او از فیلسوفان معروف و گویندۀ جملۀ فکر میکنم پس هستم (Cogito ergo sum) است. او اینگونه دلش را خوش میکرد که حقیقتِ وجود انسانها را کشف کرده. گفتۀ فوق را میتوان اینگونه بهتر ساخت: Cogito Cogito ergo Cogito sum (فکر میکنم که فکر میکنم پس فکر میکنم که هستم) و هیچ فیلسوفی تا این اندازه به یقین نزدیک نشده است.»
 ·  Translate
36
3
Eric McCain's profile photoShima A's profile photoyashar yashmi's profile photoFateme Taslim's profile photo
5 comments
 
بسیار کتاب جالبیه!
تعاریفش از آزادی هم خوب بود.
 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
کارهای فوق‌العاده‌ای در این سو و آن‌سویِ اینترنت می‌بینیم. جهانِ اینترنت (این هزارتویی که تئودیسه‌ی آن دیگر یافتنِ خدا نیست) را هیچ پایانی نیست و همواره معجزه‌ای جدید در آن پدیدار می‌شود. مجله‌ی ۴۲ (با آن اسمِ غریبش که توضیحی مفصل می‌طلبد) از آن معجزه‌های جدیدِ این دنیایِ بی‌خداست. مجله‌ای «هنری»‌ که بنیانِ خودش را بر ترجمه‌ی مقالاتِ زیباحسیک و فلسفه‌ی هنر گذاشته است (ساحتی از فهمِ هنر که ما معمولن کم‌تر به آن مراجعه می‌کنیم). مقالاتِ شماره‌ی اول مقالاتِ خوبی‌اند و می‌توان از آن‌ها استفاده‌ی فراوانی برد (به شخصه مقاله‌ی ترینر را عالی می‌دانم).

به هر روی دو مسئله:
اول این که در دانلودکردنِ مجله شک نکنید و دوم این که چناچه مایل به همکاری (ترجمه) با مجله برای شماره بعد هستید با @zoheirnoaparast تماس بگیرید.

لیستِ مقالات به شرحِ ذیل است:
▫️«زیبایی با حقیقت برابر نیست»
بررسی تفاوت زیبایی از نظر دانشمندان و هنرمندان- نقد و بررسی گرایش به زیبایی بین دانشمدان و تاثیر آن بر علم

▫️«علم و هنر: پیرامون زیبایی شناسی گودمن»
از نظر گودمن علم و هنر معنای یکدیگر را تکمیل می‌کنند، هر به ما کمک می‌کنند تا با امر واقع در تماس باشیم.

▫️«لئوناردو داوینچی همچون یک فیلسوف»
داوینچی تنها هنرمند یا دانشمند نبوده است!

▫️«علم بهتر است یا هنر؟»
تمدنی که در آن تنها به دانشمندان بها داده شود و به هنرمندان بی توجهی شود عاقبت خوشایندی نخواهد داشت.

▫️«سوالات بی جواب»
پرسشگری انسان‌ها در تاریخ عواقب ناخوشایندی نیز داشته اما نباید از ترس تکرار آن عواقب، دست از پرسش‌گری برداریم.

این هم کانالِ تلگرامش:
🆔 @philosopherin

 ·  Translate
34
12
Mohammad Mousavi's profile photo
 
ممنون

 ·  Translate
Add a comment...

yashar yashmi

Shared publicly  - 
 
اولین باری که حس کنم کسی در من نفس می‌کشد، خودم را می‌کشم. این دردِ همه‌ی سوپر‌هیرو‌هاست. یا باید خودت باشی، یا باید دیگریِ زنده‌ی عصیان‌گرت باشی. و این حکم هیچ‌گاه نقض نمی‌شود که دیگری، حتی اگر ولیِ او باشی، همواره قدرت‌مندتر از خودت است. می‌گویند والاترین مقامِ کشتنِ خویش‌تن در مقابلِ دیگری ایثار است. ایثار فدا کردن برای آن یکی‌ای است که تو به او نیاز نداری. به زعمِ من پایین‌ترین مقامِ کشتنِ خویش‌تن، کشتنِ خود برای خود است: آن‌ هنگام که رشد می‌کنی، بزرگ می‌شوی، عقایدِ تازه را درک می‌کنی و از خود و خود‌های قبلیت دور‌تر و دورتر می‌شوی تا روزی که می‌بینی آن‌ها نیستند: پوف... باید آن‌ها را به دستِ باد سپرد تا به دنیایِ خاطره‌ها بچسبند. دیگری‌ای جدید متولد شده است و «من» به بزرگ‌ترین توهمِ عالم بدل می‌شود. مشکلِ بزرگِ سوپر‌هیروها همین است. آن‌ها آدم‌های «قدر» نیستند، بلکه قدرتِ آن‌ها، ذلتِ آن‌هاست: وقتی دیگری خودت است و خودت همواره اسیرِ دیگری است. چنین است که کشتن جایز نیست، وگرنه سوپرهیرو نخواهی بود. اما ما معمولی‌ها، ما آدم‌های کفِ خیابان، ماهایی که عرقِ چرکمان بویِ گند می‌دهد و از دستمان برق ساطع نمی‌شود یا تواناییِ ناپدید شدن و «قدرتِ اسلو-موشن» نداریم... ما آدم‌هایی هستیم که به راحتی خودمان را در استقبال برای دیگری می‌کشیم. ما سوپرهیرو نیستیم، پس ما انسان هستیم.

چرا وقتی بفهمم دیگری‌ای در من نفس می‌کشد خودم را می‌کشم؟ خب، چه لذتی بیش‌تر از «یکی دیگر بودن»؟ پر بی‌راه نیست: قدرترین سوپر‌هیرو همواره «جان مالکویچ بودن» است. 
 ·  Translate
15
Add a comment...
yashar yashmi's +1's are the things they like, agree with, or want to recommend.
Undertale Full Version
skidrowrepacks.com

Undertale Full Version is One of the best damn RPGs I've ever played and Free download now undertale full cracked by SKIDROW Repacks

Ani ta
www.circlecount.com

The CircleRank of Ani ta is 3767! In Iran the CircleRank is even 1! Ani ta says 'Practice make perfect' and has 278072 followers. Find out m

واژه‌سازی صنعتی و فان به فارسی
nimajam.blogspot.com

ابوالحسنِ نجفی کتابی نوشته‌است به نامِ «غلط ننویسیم» درباره‌ی دشواری‌ها و غلطهای معمولِ زبانِ فارسی. در پاسخ به او، محمدرضا باطنی مقاله‌ای ن

نامه‌ی اول به میم
samiraelyasi.blogspot.com

رفیقِ امن، نوشتن به تاخیر افتاد که درست و دقیق خوانده باشم. نمی‌خواهم به عادت همیشه در حاشیه بایستم و بخوانم که می‌دانم مخاطب منم و میلِ جوا

تاملي فلسفي در باب ديوانگي
zoheirnoaparast.blogspot.com

ترس يك فيلسوف از ديوانگي تاملي فلسفي در باب ديوانگي نويسنده: محمد زهير باقري نوع پرست روزنامه ايران > شماره 5643 21/2/93 > صفحه 17 (انديشه)

جانی و مجنون
looliname.blogspot.com

دلش درد میکند، آشوب است. فکر میکند اسم این حالتش اضطراب است. خودش نمی داند البته، جانی بهش گفته است. جانی خیلی چیزها رو می داند، میگویند عقل

Psiphon
market.android.com

Access everything on the Internet with Psiphon's secure tunnel Over a million people across the world are already using Psiphon's censorship

آسان دانلود
www.asandownload.com

دانلود,دانلود رایگان,دانلود نرم افزار,دانلود فیلم,دانلود سریال,دانلود کلیپ,دانلود اهنگ جدید,دانلود بازی,دانلود کتاب,دانلود موبایل,دانلود عکس

مرور
m-astim.blogspot.com

سوگند هجرتی فرارکردم.خواستم همه چیز را بهتر کنم.در خودم انقلاب کردم،"ولی این انقلاب هم شکست خورد." نم زیر پاهایم وُول می خورد و بوی تندِ کثی

نقد فیلم " غزل "
m-astim.blogspot.com

ریختن خون عشق در بیشه‌ی خضراء * آستیم آهنگم اقامه‌ی معارفه ای مجمل است با این سینما و آشنا ساختن مشتاقان «غزل» با جمال و کمال او. تا به یاد

انتقاد نمایندگان فراکسیون اقلیت مجلس از مذاکرات هسته​ای /پادکست
www.khabaronline.ir

اگرچه وزیر امورخارجه تصمیم به محرمانه ماندن مذاکرات هسته​ای گرفته است اما نمایندگان مجلس خواستار اطلاع از این مذاکرات هستند.

Coursera
www.coursera.org

We are a social entrepreneurship company that partners with the top universities in the world to offer courses online for anyone to take, fo

«پیرپسر»: خشونت، خیانت، خودکشی و مرگ!
pardeh.blogspot.com

شنیدم اسپایک لی فیلم «پیرپسر» (دوست قدیمی) را بازسازی کرده، یادم افتاد چقدر از دیدنش اذیت شدم. حدس می‌زنم آن طور که معمول هالیود در ساخت مجد

TECHNICS
plus.google.com

GADGETS • MACHINERY

هر روز تخمی تر از دیروز
lo0oki.wordpress.com

خب امروز اومدم بشینم جارو برقی رو خودم تعمیر کنم و صرفه جویی کنم در هزینه ها. بعد این سر این خرطومیش که شکسته بود رو درآوردم و اون جدیده که

والا من دو دفعه پامو این جا گذاشتم. دفعه ی اول همین که پامو گذاشتم به خاطر بوی روغنی که توی فضا پیچیده بود؛ دو پا داشتم و دو پا هم قرض کردم و از این مهلکه ی جانفرسا فرار کردم. بار دوم هم از زور گرسنگی و تشنگی و خستگی، خودم رو مجبور کردم که یک ساندویچ سرد در این مکان مفتضح صرف کنم. حوصله ندارم بیش‌تر از این توضیح بدم. همه چیز بد بود. هم نحوه ی رفتار صندوق دار و هم غذا و هم دکوراسیون. تازه سس اش هم از این سس های یک نفره بود. خاک بر سرا
Food: Poor - FairDecor: Poor - FairService: Poor - Fair
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago
والا من یه بار که خیلی گرسنه بودم به این پیتزایی مراجعه کردم و حسابی هم پشیمون شدم :( پیتزای سبزیجات سفارش دادم. با این که صاحب فست فود به شدت از غذای خودش تعریف می کرد اما پیتزاهاش زیادی پنیز پیتزا داشت و عملن در حال خوردن پنیر بودم. دکوراسیون و فضای خوبی هم نداره. سرویس آن چنانی ای هم نیست
Food: Poor - FairDecor: Poor - FairService: Good
Public - 3 years ago
reviewed 3 years ago
مفت نمی ارزه...‏
Public - 5 years ago
reviewed 5 years ago
یکی از پاساژ های معمولی داخل مشهد. برای زوار جای خوبی نیست اما برای خود مشهدی ها بد نیست. تا اونجایی که من اطلاع دارم بهترین قسمت این پاساژ قسمت اسباب بازی فروشیش هتسش . ‏ بازم تاکید می کنم،این بازار بیشتر از زواری بودن؛ مجاوریست.‏
Public - 5 years ago
reviewed 5 years ago
13 reviews
Map
Map
Map
بعد از مجتمع تک، (و مجتمع های مجاور این مجتمع) این مجتمع بهترین و جامع ترین در نوع خودش می باشد.‏
Public - 5 years ago
reviewed 5 years ago
Public - 5 years ago
reviewed 5 years ago