Profile cover photo
Profile photo
yashar yashmi
2,816 followers -
جان به جان آید در این آدمیت
جان به جان آید در این آدمیت

2,816 followers
About
yashar's posts

Post is pinned.Post has attachment
در ستایشِ پس از مرگ:

+کاکیاناوه  لینکی از یکی از تنظیماتِ گوگل به اشتراک گذاشت؛ تنظیماتی برای پس از مرگ: 

https://www.google.com/settings/account/inactive

این یکی، واقعن، رخدادِ عجیبی است. به گوگل می‌گویی اگر ۶ ماه (سه ماه، یک‌سال یا هر زمانی که شما دوست داشتید) از آخرین فعالیتِ من گذشت می‌توانی ایمیلی به دیگری (همان دیگری‌ای که فردی است موردِ اعتماد و خویشی که می‌تواند «همه‌چیز» را داشته باشد) بفرستی و وصایای مرا اجرا کنی. نه یک دیگری، بلکه ده دیگری. ده شخصی که می‌توانند به نحوی وارثِ تو باشند یا می‌توانند به نحوی به وصیتِ تو گوش فرادهند. همان‌ آن‌هایی که حدس می‌زنی شاید مرگِ تو، و شاید نامه‌ای از گذشته که گویی در کپسولِ زمان قرار گرفته است می‌تواند آن‌ها را بخروشاند و یا، اندکی، دلداری دهد. 

اما بیش و پیش از این، امری دیگر است که خودش را بر تمامِ این پروژه حمل می‌کند: مرگ. انسان، به تعبیری، چیزی نیست جز عطشی برای کش‌آمدن در زمان؛ گذشت از تی‌-اسپا‌ت‌ها و خروشیدن در مکان (که دیگر امری است زمانی) و تبدیل‌شدن به یک الهه. به موجودی که خودش را در زمان می‌فرافکند و در کم‌ترین انگاره‌اش، خدا می‌گردد. 

انسان، غریب‌ترین موجودِ جهان است و همین است که او را برترین نوعِ جهان می‌کند. او، خودِ جهان را هم در خودش تا می‌زند و با جنونِ مرگش، زمانِ خطیِ جهان را در خودِ جهان لایه‌لایه می‌کند. اینک، اکنون من هستم که در ده، بیست، یک سالِ آینده یا حتی یک هفته‌ی دیگر ایستاده‌ام و به وارثی، موعظه یا وصیتی می‌کنم. از نقطه‌ی زمانیِ اکنون به نقطه‌‌ی زمانیِ غیراکنون و غیرِ موجودی شتافته‌ام که به هر حال، به وسیله‌ی مرگ، موجودش خواهم کرد. زبان، این بشریتِ دوست‌داشتنی، زمان، این جهانِ سبع‌خوی‌، را به چالش می‌کشد. انسان-خدا دیوانه‌وار دوست‌داشتنی است. 


پی‌نوشت: آری، تمایزی نیست بینِ وصیت در گوگل و وصیت پیشِ وکیلی‌، وصی‌ای یا غم‌خواری. با این حال، اولی ویژگیِ غریبی دارد. اولی منوط است به تکنولوژی؛ همان جهان‌سازیِ انسانیت. چنین دست‌یافتی، خودش، هزاران و هزاران امکان و جهانِ دیگر را به پیش می‌کشد. اکنون است که شاید باید دوگانه‌ی از دست رفته‌‌ی زندگی-زنده‌گی را احیا کنیم. 
Photo

نخیر. نمی‌شود ننوشت.

می‌خواستم چیزی در مورد «مهمانی» بنویسم. که دعوت شده بودم. که نمی‌دانستم آن‌جا چه می‌کنم. که شوخی می‌کردم اما با آدم‌های اطرافم شوخی نمی‌کردم. با خودم شوخی می‌کردم. که هی چشمم به در بود. که همه‌ی حواسم به دیالوگ‌های آدما بود. که آخرش نفهمیدم که که شانه‌ی مرا زد و گفت سورِ شام حاضر است. که مهمانی‌‌ای که انگار هیچ وقت وجود نداشته و ندارد.

آن‌جا بودم. به طنز‌هایم می‌اندیشم. به چشم‌ها نگاه می‌کردم. به ساعت‌ها نگاه می‌کردم. به دیوانه‌هایی نگاه می‌کرم که به بودن با خودشان خوش بودند. به رویاهایی می‌غلتیدم که هیچ وقت ندیده‌بودمشان. به صداهایی جواب می‌دادم که هیچ وقت نشنیده‌بودمشان و به نیابت از معشوقی حضور یافته بودم که حتی یک بار هم عاشقش نبودم.

گناه سراپای وجودم را گرفته بود. از خودم بدم می‌آمد. از زندگی سیر شده بودم؛ از زندگی ساده‌ی خطیِ بی‌هوایِ پر از دلاوری‌های شهرنشینانه. از صدای جام‌ها که به هم می‌خوردند می‌لرزیدم و از تق‌تقِ کارد و چنگال‌ها طعمِ خون را در دهانم حس می‌کردم. از پرواز بر فرازِ اتاقی که آدم‌ها آن زیر در حالِ دروغ‌گفتن بودند سیر نمی‌شدم و از کشتنِ تک‌تکشان هیچ عذابی نداشتم.


1. آدم‌ها در مهمانی بایست اصولِ بدیهی را رعایت کنند. درست لباس بپوشند. همواره چیزی برای جلبِ توجه داشته باشند: از جواهری گران‌قیمت گرفته تا شرتی بیرون‌زده از زیرِ فاقِ غریبِ شلواری گران‌مایه. وقتی دو آدم در مهمانی شبیه به یک دیگرند، دیگه دو آدم نیستند: یکی می‌شوند. و جا، و مکان، برای یک آدم در دو کالبد همواره کم است. اصولِ بدیهی را باید رعایت کرد. سرِ موقع آمدن قدغن است. زود آمدن خوب است. دیرآمدن ولو به نیم ساعت و یک ساعت بهترین است. بیش از آن باید جنم و تکنیک و زرنگی‌اش را داشت؛ که اگر یک دیوانه واجدش باشد، جهان را زیر و رو می‌‌کند.

2. هر نیم ساعت یک طنازی؛ نه بیش‌تر. کسی که همواره در حالِ طنازی است مانندِ آن سربازی است که فقط شلیک می‌کند. گلوله‌ می‌تواند پر ابهت و رعب‌افکن باشد (بله؛ طنازی رعب‌افکن است اگر کمی به آن فکر کنیم) اما زمانی که گلوله مانندِ حرفِ بی‌حساب و کتاب در کرانه‌ی میدانِ نبرد پراکنده شود، همه سرهایشان را می‌دزدند و منتظرِ خراب‌شدنِ اسلحه یا به خواب رفتنِ سرباز خواهند ماند. اصولِ بدیهی می‌گویند که هیچ وقت آن کسی نباش که همه منتظرِ خراب‌شدنت باشند. همواره «نیاز» و «میل» را در دیگران پرورش بده؛ ولو آن که هیچ وقت قصد نداشته باشی ارضایشان کنی.

3. به چشم‌ها نگاه کن/نکن. چشم‌ها در خودشان فقط شیطان را جا نداده‌اند؛ آن‌ها محلِ زنا هم هستند. می‌خواهی زنا کنی؟ نگاه نکن تا میل را پرورش دهی. می‌خواهی نکنی؟ بکن تا غرق در وهمِ تصویرِ خودت در چشمِ دیگری شوی. رندی در میانِ ما می‌زیست (و دیگر نمی‌زید) که مصافحتِ اولیه را به جایِ نمناک‌کردنِ گونه، با بلعیدنِ اشکِ چشم‌ها به جای می‌آورد. رندی بود بس قدر. که هیچ کس را در زمانه‌ی خودش این چنین بی‌باک ندیدم. ایمان داشت که با بلعیدنِ اشک‌ها به بسترِ مغازله با خویش‌تن می‌رود. و وای بر زمانی که خودش یا رندی دیگر از بسِ طنازی اشکی به چشم می‌آورد؛ زمانه‌ی سور و سرورِ استاد برپا بود.
——
بر سقف نشسته بودی و به بالایِ کفی می‌نگریستی که پاهایشان آن را می‌روفتند. ۱۰، ۲۰، ۳۰. زمانی که بیش از ۳۰ دقیقه از سکوتت گذشت، بدان که در وادی عشق گرفتار آمده‌ای. برو. اگر شجاع بودی که ۳۰ دقیقه سکوت نمی‌کردی. پس بمان. اما فکر نکن. که اگر عقل داشتی می‌رفتی. پس بنوش. که اگر هوش داشتی فکر نمی‌کردی. پس ببوس. که اگر عاشق نبودی می‌نوشیدی و می‌بوسیدی. پس روی سقف بمان. دود هم بکن.

همه‌ی این توصیه‌ها از سه قاعده‌ی طلایی بالا می‌آید. اما کیست که بیاندیشد؟

4. در مهمانی اندیشیدن به هر «اندیشه» مساوی است با شلیک کردنِ سه گلوله به پایِ راست، به پایِ چپ و به هر جای دیگری که خودت دوست داری. کسی رند می‌شود که نیندیشد. غریزه باشد. خودش را در خودش حل کرده باشد. با خودش دو تا نباشد که دو انسان در یک کالبد نیز مکان ندارند. و وای بر کسی که غریزه‌اش حماقت باشد. وای که چقدر می‌خندیم از حماقت‌هایش و چه بس بسیار خودش شرمگین می‌گردد؛ ولو آن که آن‌قدر احمق باشد که صورتش سرخ‌تر از شرم باشد.

——
می‌خواستم بنویسم از روزی که عذاب نداشتم. از روزی که با جنیان بساطِ گیلاس‌ها را مهیا کردیم و عروسی به پا کردیم. از روزی که عاشقِ دختربچه‌ای ۲۳۰ ساله شدم و دیگر هیچ قاعده‌ی بدیهی‌ای کارگر نبود. می‌خواستم از مهمانی‌ای بگویم که ناخوانده‌اش بودم؛ که حرام‌زاده‌اش بودم. که اکنون نیز در حالِ فک کردن به آن هستم. اما کیست که بیاندیشد؟ 

Post has attachment
بدترین فیلمِ نعمت‌الله
Photo

Post has attachment
کاملن ارزش دیدن داره. ینی باید دید. ولو این که اثری راضی کننده نباشه. 
Photo

Post has attachment
جشنواره‌ی امسال به نحو غریبی افتضاست: 
Photo

Post has attachment
یکی از فیلم‌های بد جشنواره. هادی کریمی در هر فیلمش نسبت به قبلی سقوط کرده. به زمانی من بهش امید داشتم که یه کارگردان پیشرو در سینمای ایران بشه. اما نشد که‌ بشه:
Photo

Post has attachment
معمولن کم پیش میاد که‌ جشنواره با یه فیلم خوب شروع بشه و امسال با دو فیلم خوب شروع شد. گزارشِ جمع و جورم برای سینمای ناب:
Photo

از بایزید پرسیدند که «معرفت چیست؟»؛ سخنِ بلقیس را بازگو کرد:

«گفت همانا پادشاهان هنگامی که وارد شهری می‌شوند، آن را تباه می‌کنند و عزیزان اهلش را به ذلت و خواری می‌نشانند و همواره چنین می‌کنند»‌ (نمل: ۳۴)

حکمن کسی نفهمید که منظورش چیست. ابونصر سراج منظورش را چنین توضیح می‌دهد:

«منظور او این بوده است که این سنت پادشاه است. وقتی بر یک آبادی وارد می‌شوند، مردم آن را به بردگی خود درمی‌آورند و مطیع خود می‌کند در نتیجه آن‌ها بدونِ فرمان شاه نمی‌توانند کاری بکنند. به همین ترتیب، وقتی معرفت وارد قلب می‌شود، چیزی در قلب نمی‌ماند که آن را ریشه‌کن نکرده باشد، و چیزی وارد آن نمی‌شود که آن را نسوزانده باشد»

روزی دیگر از جنید پرسیدند که چرا به سکوت مشغولی و از سماع غافلی؟ چنین پاسخ داد:

« و کوه‌ها را می‌بینی، آن‌ها را بی‌حرکت می‌پنداری در حالی که آن‌ها مانند ابر گذر می‌کنند. آفرینش خداست که هر چیزی را محکم و استوار کرده است» (نمل: ۸۸)

این پاسخ نیز غریب بود. تو گویی جنید درون خودش را قیامت (اشاره‌ی ظاهری آیه) می‌دید؛ همان کاری که پادشه با ملک می‌کند و در همان حال خودش را مخلوقی استوار می‌دید که در مقابلِ پروردگارش هیچ هم نیست.

و کسی هم نیست که ازمن بپرسد «چرا انقدر ایکس‌باکس بازی می‌کنی؟» و من در پاسخ بگویم:

«آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم، حتمن زنده از گورها بیرون آورده می‌شویم؟ این چگونه ممکن است؟»(نمل، ۶۷)

Post has attachment
نگاهی به فیلم شنبه‌شب
#چهارشنبه_های_یوگسلاوی

در هفته‌های گذشته دو فیلم از سینمای یوگسلاوی را معرفی کردیم. فیلمِ اول با عنوانِ «آدمی یک پرنده نیست»( اثرِ «دوشان ماکاویو») به سینمای «موجِ سیاه» یوگسلاوی در دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ متعلق بود و فیلمِ دوم با عنوانِ «گیاه‌خوارِ آدم‌خوار» (اثرِ برانکو اشمیدت) را از سینمای متاخرِ کرواسی انتخاب کرده بودیم. آن چیزی که میانِ این دو فیلم مشترک بود، توجه هر دو کارگردان به روایت‌های بدیع در سینما و هم‌چنین پیوندِ فیلم به جامعه‌ی پیرامونش بود.

هر چه بیش از پیش سینمای یوگسلاوی را واکاوی کنیم در خواهیم یافت که سینما در این کشورِ اکنون تکه‌پاره‌شده همواره مابینِ «مدیومِ انتقالِ پیام» و «فرمی هنری» سرگردان بوده است؛ حال ما در میانه‌ی این سرگردانی، بار‌ها سوژه‌ی سینمایِ یوگسلاوی را خودِ «سرگردانی» می‌یابیم.

فیلمِ «شنبه‌شب» شاهدی بر ادعای بالاست. نامِ این فیلم را اولین بار در لیستِ AFUN (هیئتِ یوگسلاویاییِ آکادمیِ هنر و علوم) دیدم: «دهمین فیلمِ برترِ تاریخِ سینمایِ یوگسلاوی مابینِ ۱۹۴۷ تا ۱۹۹۵». هنگامی که بیش‌تر در موردِ فیلم جست و جو کردم عنوانی عجیب‌تر را یافتم: «اولین فیلمِ مدرنِ سینمایِ یوگسلاوی». و وقتی بیش از پیش در موردِ «ولادیمیر پوگاچیچ» جست و جو کردم، او را یکی از بنیان‌گذار‌های سینمایِ یوگسلاوی یافتم. در طیِ دوره‌ی سی و اندی ساله‌ی فیلم‌سازی‌اش تنها یازده فیلمِ بلند را بر پرده برده است اما تاثیرِ او بر سینمایِ پس از خودش (چه در مقامِ کارگردان و چه در مقامِ یک مدرسِ سینما) غیرِ قابلِ انکار است.

شنبه شب فیلمی است بس لطیف و شریف؛ از آن دسته فیلم‌هایی که می‌توان در یک بعد از ظهرِ جمعه، دم‌دمکِ غروب، آن را اجرا کرد و از روایتِ دل‌نشینش لذت برد. فیلم برای مایِ قرن بیست و یکمی روایتی آشنا دارد: سه اپیزود از شبِ یک‌شنبه در بلگراد. اپیزودِ اول داستانِ دختر و پسری است که به جرمِ بوسیدنِ یکدیگر در خیابان دستگیر می‌شوند زیرا مکانی جز خیابان ندارند؛ اپیزودِ دوم (اپیزودی شاهکار) داستانِ «دکتری» است که عاشقِ بوکس است اما بوکس عاشقِ او نیست و اپیزودِ سوم دوباره داستانِ دختر و پسری است که می‌خواهند در یک باشگاه با یکدیگر برقصند اما نمی‌توانند.

آن‌چه شنبه‌شب را به اولین فیلمِ مدرنِ سینمای یوگسلاوی تبدیل می‌کند ساختارِ اپیزودیکِ آن نیست( چه این که تعصبِ گریفیس نیز بسی پیش از این‌ها چنین فرمی داشت). نمی‌توان در این یادداشتِ کوتاه تعریفی جامع از فیلمِ مدرن را ارائه داد اما می‌توان بر سرِ یک تعریف به توافق رسید: «[در سینمای مدرن] وظیفه‌ی کات دیگر این نیست که یک فرمِ [والا] را میانِ دو سلسله از تصاویر [مثلن دو پلان] برقرار سازد؛ بلکه کات اکنون مترادف است با برشِ غیرِ عقلانی: برشی که نسبت‌هایی غیرِ متناسب را میانِ سلسله‌‌‌های تصاویر متعین می‌سازد» (دلوز: زمان-تصویر. ص۲۱۳ از ترجمه‌ی انگلیسی). بدین بیان سینمای مدرن سینمایی است «سکانس‌ها، پلان‌ها و اپیزود‌های نامتجانس» را در «یک فیلمِ بلند» گرد می‌آورد. این همان عنصرِ سرگردانی است: سرگردانیِ یک فیلمِ بلند در سلسله‌های مختلفِ تصاویرش.

بنا بر این توضیحات است که شنبه‌شب بدل به فیلمی سرگردان می‌شود. هر اپیزود در ژانری متفاوت ساخته شده است (اولی درام، دومی ورزشی و سومی عاشقانه) و حتی فرم‌های بازی‌گری، دکوپاژ و تصویربرداری نیز در هر اپیزود متمایز از آن دیگری می‌نماید. اما مسئله‌ی سرگردانی صرفن مسئله‌ای فرمال نیست. چنان‌چه در پارگرافِ اول و دوم اشاره شد، سینمایِ به شدت اجتماعی-سیاسی یوگسلاوی در محتوای خودش نیز سرگردانی را بازنمایی می‌کند: همه‌ی اپیزود‌ها در یک شبِ تعطیلِ بلگراد روایت می‌شود (و این همان فیلمِ بلند است: شنبه‌شب) ولیکن تمامِ آدم‌های فیلم سرگردان از وضعیتِ پس از جنگِ دومِ جهانی، دقیقن نمی‌دانند که که هستند و چه بایست بکنند و چرا جهان این‌گونه است؟ همه‌ی این‌ آدم‌ها از فشارِ عنصری بیرونی (جامعه) رنج می‌برند و با این حال در تمامِ اپیزود‌ها آن‌که بیش از همه در سرگردانی است، خودِ جامعه است؛ جامعه‌ای که در آن زمان، مسحورِ آرمان‌های سوسیالیستی، بیش از آن که بداند آینده‌ی اتوپیایی چه خواهد شد، نمی‌داند که «حال» چیست! به همین دلیل است که شنبه‌شب را بایست نقطه‌ی آغازی برای تاریخِ سینمایِ مدرنِ یوگسلاوی دانست: سینمایی که سرگردانی این کشور را همواره در فرم‌های نابِ هنریِ خودش هضم کرده و بازتاب می‌دهد.

Photo

Post has attachment
«یک شاهکارِ هنری را تعریف کنید حضرتِ آقا». «شاهکارِ هنری که تعریف ندارد. شاهکارِ هنری خودش است. برای خودش است. در خودش است. همواره خودش است». «مرا نپیچانید آقاجان! یک تعریفِ ساده که چیزی از کسی کم نمی‌کند». « پای‌مردی در جهالت رویِ خوشِ خوبان است، پس بشنو: شاهکارِ هنری آن اثری است که فرزندِ زمانه‌ی خودش است و در همان حال، پدرِ تمامِ تاریخ می‌شود. شاهکارِ هنری مسیح است در آن حالی از تاریخ که خودِ پدر است. روشن شد؟». «نه!». «پس بگذریم». «پس بسوزیم». ‫

عجب و عجیب شاهکاری است این اثرِ آقای «بنجامین کریستنسن». از بیوگرافی‌‌اش به سرعت بگذریم: اولین فیلمش در سالِ ۱۹۱۴ ساخته شد و در ۴۳ سالگی سومین فیلمِ بلندش یعنی «ساحره: جادوگری در گذرِ اعصار» را بر پرده داشت. به گفته‌ی بودرول (و هم‌چنین دیگر منابع) پس از سانسورِ غیرِ‌قابلِ باورِ ساحره، کریستنس به فیلم‌سازیِ متعارف روی آورد و خب… از بعدش نیز بگذریم. ‫

سالِ ۱۹۲۲ سالِ غریبی برای تاریخِ ماوراالطبیعه‌ی سینماست: بی‌گمان ما چشمانِ هراسان، مقتدر و در همان حالِ معصومِ کنت‌ دراکولا در «نوسفراتویِ مورنائو» و هم‌چنین سرگردانیِ شیطان‌واره‌ی «دکتر مابوزه‌ی لانگ» را به خاطر می‌آوریم. لیکن در همان سال و در مقابلِ این دو شاهکارِ نام‌آشنایِ سینمایِ آلمان، «ساحره» (این فیلمِ دانمارکی) مسیری بالکل متفاوت را می‌پیماید. کریستنسن پس از سه سال تحقیق و تفحص، فیلمی را بر پرده آورد که علی‌الظاهر «مستند» بود، مستندی از تاریخِ جادو، اما پشتِ ظاهرِ معصومانه‌ی عنوانِ پرطمطراقِ مستند، هر کاری، به واقع هر غلطی، که دلش خواست را انجام داد. کریستنسن فیلمی را ساخت که در زمانه‌ی کنونی نیز، ۹۵ سال پس از اکرانش، واجدِ مدرن‌ترین و پیچیده‌ترینِ روایت‌هاست. ‫

این فیلم هفت بخش دارد که در چهار پرده می توان خلاصه کرد: ۱) مقدمه: شرحِ تاریخ و عللِ باور‌های جادویی از آغازِ تاریخ تا عصرِ قرونِ وسطی. ۲) تبیینِ باور‌های جادویی در قرونِ وسطی. ۳- مسئله‌ی مبارزه با جادو در قرونِ وسطی و ۴) نتیجه‌گیری: نسبتِ جادو با عصرِ حاضر. ‫

می‌بینید؟ می‌بینید چگونه همه چیز «علمی»، «دقیق» و «مرحله به مرحله» است؟ مقدمه‌ای از تاریخ، تبیینی از «تز» و «آنتی‌تز» و سپس نتیجه‌گیری به عنوانِ «سنتز». به راستی که روحِ آلمانی در فیلم جولان می‌دهد. اما ما نباید در پسِ ظاهر گرفتار شویم. ‫

«بر آن نیستم که آن‌ها را شکست دهم… نه! این منم که آن‌ها را مجبور می‌کنم تا مرا شکست دهند… مسئله بر سرِ طعمه‌گذاشتن است». ما با فیلمی دانمارکی روبروییم و نه آلمانی؛ و چنان که روزی کرکگور (این نیایِ دانمارکی کریستنسن) در مقابلِ فلسفه‌های آلمانی سخنِ بالا را گفت، همه چیز در فیلمِ کریستنسن نیز نوعی طعمه‌گذاری و، به طبعِ این دانمارکی‌های هزل‌گو، آیرونی و مطایبه است. «ساحره» با چارچوبِ دقیق و متینِ خودش شما را وادار می‌کند که همو را شکست دهید تا در همان لحظه، به ریشِ شما بخندد. و وقتی می‌توان خندید، چرا شکست دهیم؟

فیلم مملو از تکه‌های شوخ‌طبعانه با تاریخِ قرونِ وسطی است اما بزرگترین هزلش در «سنتز» یا بخشِ نتیجه‌گیری رخ می‌دهد؛ جایی که فیلم تمامِ «عظمتِ دورانِ مدرن» را تنها به عنوانِ سایه‌ای از قرونِ وسطی معتبر می‌شمارد. برای بارِ دوم که فیلم را می‌بینیم به ناگهان متوجه می‌شویم که این فیلم هیچ ربطی به «مستند» ندارد. کریستنسن، به خصوص در سه پرده‌ی آخر: مرحله به مرحله، تمامِ مرز‌های مستند‌نگاری را می‌شکند و تا آن‌جایی جلو می‌رود که همه چیز به «تخیلِ او» بدل ‌شوند. او صادقانه در میان‌نویس‌های فیلم با ما چنین حرف‌هایی را در میان می‌گذارد: «من تخیل می‌کنم که…» یا «بیایید فرض کنیم که…» یا « اطلاعاتی در دست نیست پس قاعدتن باید این‌چنین باشد…». ‫

به همین دلیل است که بایست روایتِ این فیلم را از پیچیده‌ترینِ روایت‌ها دانست. فیلمی که علی‌الظاهر تکلیفش با خودِ مستندش مشخص نیست اما در واقعِ امر، سینمای نابی است که در اوانِ سینما و در شرحِ حالی از خودِ «جادو»، جادویِ سینما را وضع می‌کند: سینما توانِ انجام‌دادنِ هر کاری را دارد؛ چه آن که سینما خودِ جادوست.‫

آن‌چه گفته شد تنها گوشه‌ای از عظمتِ زیباحسیکِ روایت در «ساحره» بود. می‌توان صفحه‌ها در بابِ «تصاویرِ مسحور‌کننده»، «دکوپاژ‌های بی‌نقص»، «بازی‌ها‌ی قاره‌ای» و هم‌چنین «تاریخ‌نگاری» یا «چرایی حضورِ مولف در اثر» حرف زد. لکن، هر آن چه که بگوییم باز هم این «ساحره» است که در مقامِ یک شاهکارِ تاریخی تنها خودش باقی می‌ماند: بایست تنها او را دید و به طلسمش درآمد. ‫



Photo
Wait while more posts are being loaded