Profile cover photo
Profile photo
Saameh G.
276 followers
276 followers
About
Posts

Post has attachment
امید می‌فروشند
کمی مانده تا مغازه‌ها باز شوند و تا آن وقت توریست‌ها یا هنوز به خیابان نیامده‌اند یا در کافه‌ها صبحانه می‌خورند و قهوه می‌نوشند. من هم مثل یکی از همان توریست‌ها در کافه نشسته‌ام و از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم. بیشتر کسانی که در خیابان دیده می‌شوند کارمندا...
Add a comment...

Post has attachment
دست و جیغ و هورااا
علاوه بر لیست کارهایی که هر روز باید انجام بدم و معمولا به شکل اولدفشن دوست دارم روی کاغذ بنویسمشون (لیست خرید رو هم همیشه روی کاغذ می‌نویسم)؛ یک لیست هم دارم از کارهایی که باید در طول یک سال انجام بدم. گاهی لازم نیست اون کار تا پایان اون سال به نتیجه نهایی...
Add a comment...

Post has attachment
دینگ دینگ
این هزارمین بار است که صبح که بیدار می‌شوم پیام آمده که حاوی خبر بدی هستم بیدار شدی بگو تا برایت بگویم. این هزارمین بار است که از فاصله‌ی زمانی که چشمانم متن پیام را بخواند و بعد پاسخ دهم که «چی شده؟» زمانی کمتر از ۳ ثانیه بگذرد و در این ۳ ثانیه به اندازه ۳...
Add a comment...

Post has attachment
چرا بی حوصله شده‌ام
امروز یک غریبه - شاید - گفت کمی بی‌حوصله شدی. او یک آدم از دنیای مجاز بود. یک آدم از جنس دیده نشده‌ها. از آن‌ها که گاهی برای توییت‌هایت جوابی می‌دهند. از آنها که تو را می‌خوانند و حواسشان به تو هست بدون آن که تو حتی بدانی. به من گفت کمی بی‌حوصله شدی. چه خوب...
چرا بی حوصله شده ام
چرا بی حوصله شده ام
saamehgolz.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
کاش نترکد دلم ...
می‌گوید: «هر چی دوست داری بنویس ...» خب من - شاید مثل خیلی‌های دیگر- دوست داشته باشم از چیزها بنویسم؛ اما نمی‌شود. مثل خیلی کارها که دوست دارم انجام بدهم اما نمی‌شود یا مثل خیلی جاها که دوست دارم بروم اما نمی‌شود. دلیلش؟ هزار دلیل دارد. هر نشدن هزار بهانه د...
Add a comment...

Post has attachment
لمس خوب صدا
در چند هفته اخیر چند نفری را دیده‌ام. بعضی را برای اولین بار در زندگی و بعضی را برای اولین بار بعد از مدت‌ها. وجه مشترک تمام این دید و بازدیدها یک چیز بود: ولع بسیار برای حرف زدن. در تمام مدت فقط دوست داشتم حرف بزنم دوست داشتم حرف بزنند. سکوت نباشد صدا باشد...
Add a comment...

Post has attachment
من می‌خواستم فرار کنم. می‌خواستم از روزهای سیاه اون روزها فرار کنم. چند ماه پیش خیلی اتفاقی یک سری از نوشته‌های ۱۳-۱۴ سال پیشم رو پیدا کردم. ریز ریز توی یه صفحه سیاه نوشته بودم. ریز ریز غر زده بودم. از خودم. از کارم. از خانواده‌ام. از همکارام. از کسی که دوسش داشتم و دوسش نداشتم. از روزهای خودم که واقعا خوب نبودند. چند ماه پیش که می‌خوندمشون روزهای بدی که داشتم یادم اومد و یادم اومد که چرا تصمیم گرفتم از ایران برم. اون روزها من شغل خوبی داشتم. اعتبار خوبی توی محل کارم داشتم. سابقه کار خوبی داشتم. ماشین داشتم. پس انداز داشتم. اما انگیزه نداشتم. برنامه نداشتم. صبح بیدار میشدم میرفتم سرکار شب می‌اومدم خونه. میرفتم توی اتاقم و خیلی زود می‌خوابیدم. خیلی روتین. خیلی تکراری. خیلی خالی. خالی از امید پر از تکرار. خالی از رنگ پر از خاکستری..

یکی از همون روزها یکهو تصمیم گرفتم که بروم. کجا؟ اولین جایی که میشد. راحت‌ترین جا. نزدیک‌ترین جا (این یکی انتخاب من نبود اجبار! بود) و رفتم. کمتر از سه هفته بعد از زمانی که برای رفتن مصمم شدم، سوار هواپیما شدم و رفتم. رفتم که شروع کنم اما هیچ برنامه‌ای برای شروع نداشتم. داشتم اما نظم نداشت، هدف نداشت، مسیر نداشت. اما کم کم مسیر پیدا کرد. بعد مسیر گم شد یا شاید من در مسیر گم شدم. دست و پا زدم باید به مسیر برمی‌گشتم اما گم‌تر می‌شدم. انگار از ابتدا آنجا مقصد نبود. باید مقصدی تازه پیدا می‌کردم و کردم اما سه سال طول کشید.

مقصد تازه اما راه بهتری داشت. کم کم آدم‌های بهتری دیدم. راه‌های تازه را شناختم. اینبار دورتر پریده بودم. دورتر پریده بودم و فکر می‌کردم دورتر پریدن یعنی درست پریدن. هنوز در حال فرار بودم. هنوز باید از تاریکی‌ها دور می‌شدم. از آن خاکستری‌ها ... وسط این پریدن‌ها چند باری بالم شکست و ترمیم شد. جای شکستگی‌ها گاهی هنوز خیلی درد می‌کند. یک درد موذی و ریز که انگار همه جا با من است و گاهی خودی نشان می‌دهد که هی فلانی یادت نرود که من اینجایم.

بعد از همه رفتن‌ها، پریدن‌ها، شکستن و بی‌رنگی‌ها امروز اینجام. این‌بار برای مقصد تازه زیاد دور نپریدم. اینبار نمی‌خواستم فرار کنم می‌خواستم جایی آرام بگیرم. می‌خواستم/ می‌خواهم جایی قرار بگیرم. بعد از ۱۰-۱۱ سال دست و پا زدن، گم شدن و پیدا شدن، می‌خواهم کمی هم آرامش بگیرم. آرامش چیزی بود که آن سال‌های اول دنبالش بودم و نمی‌دانستم چطور پیدایش کنم.

وقتی فرار می‌کنی، سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمی چه می‌خواستی، چرا می‌خواستی و آنچه می‌خواستی از که می‌خواستی. اما وقتی مهاجرت می‌کنی می‌دانی کجا می‌روی، چه می‌خواهی و چرا می‌خواهی. من تنها این‌بار بود که مهاجرت کردم. پیش از آن همیشه فرار کرده بودم....
Add a comment...

Post has attachment
وقتی مهاجرت می‌کنی ...
من می‌خواستم فرار کنم. می‌خواستم از روزهای سیاه اون روزها فرار کنم. چند ماه پیش خیلی اتفاقی یک سری از نوشته‌های ۱۳-۱۴ سال پیشم رو پیدا کردم. ریز ریز توی یه صفحه سیاه نوشته بودم. ریز ریز غر زده بودم. از خودم. از کارم. از خانواده‌ام. از همکارام. از کسی که دوس...
Add a comment...

Post has attachment
کاش خوابم ببره اما خواب نبینم..
توی فیسبوک لاگین میکنی و تایم لاینت رو میگردی بعد از چند تا خبر زرد و تکراری، یکم پایین تر عکس‌های عروسی دوستت رو میبینی، عکس‌ها رو نگاه می‌کنی و با شادیشون شریک میشی بهشون تبریک میگی و کلی آرزوی شادی و خوشبختی می‌کنی. در حالی که هنوز ته مونده لبخند روی لبت...
Add a comment...

Post has attachment
یک باید تازه...
باز باید یک هدف تازه بسازم. همه قبلی‌ها یا گم شدند یا به درد نخوردند. باید راه تازه‌ای پیدا کنم برای رهایی از رخوت ذهن. می‌یابم. می‌دانم.
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded