Profile cover photo
Profile photo
mojtaba hemati far
439 followers
439 followers
About
mojtaba's interests
View all
mojtaba's posts

خود ما ماهواره نداریم، اما وقتی میام شهرمون به برکت صله ارحام، کم و بیش با برنامه‌ها آشنا می‌شیم! پارسال یادمه که شبکه «GEM» سریال‌های ترکیه‌ای پرطرفداری پخش می‌کرد که اصلاً مناسب فرهنگ دینی ما نبودند. در تبلیغات پرتکرار هم جواهرات و انواع و اقسام اجناس خارجی تبلیغ می‌شد.
امسال اما وضع متفاوت بود. انگاری استراتژی‌ها عوض شده است. شبکه «جم» امسال بین فیلم‌هایش که یک آب شسته‌تر شده‌اند، تبلیغات کالاهای ایرانی پخش می‌شود! که بعضی‌هایش برای ما آشنا هستند: «دامداران»!
ضمنا برای کودکان شبکه «GEM JUNIOR» راه انداخته‌اند برای کودکان و نوجوانان. در فیلم و سریال‌های کودکانه‌ای که پخش می‌کند، شخصیت‌ها با لباس و وضع رفتار خاصی که دارند، باز با فرهنگ ما نمی‌خوانند.

امروز دیدم وزارت آموزش و پرورش اطلاعیه داده که آقا! ۲۸اسقند هم روز کاریه!
بعد محمدابراهیم ما، دیروز پیک نوروزی‌شون رو دادن و گفتن مدرسه از ۲۳ اسفند تعطیله! چون مدرسه رو می‌خوان برای اسکان نوروزی آماده کنند...

با آقا محمدابراهیم دوتایی می‌رفتیم جایی. رسیدم به تونل، گفت: «بابا! من از تونل ترس دارم ». پرسیدم: «چرا؟». گفت: «به خاطر اون فیلمه بود که بمب چسبوندن به بغل ماشین. می‌ترسم به ماشین ما هم بچسبونن...». گفتم: «بادیگارد؟»؛ تایید کرد.
شب برگشتنی می‌گفت: «از موتورها می‌ترسم!». پرسیدم: «چرا؟» که دوباره بحث قبلی را توضیح داد. بعدش گفت: «شما دانشمندی؟». گفتم: «نه!». خیالش راحت شد...


با سه تا فرزند کوچک و البته شیطون، سینما رفتن خیلی سخته. آخرین بار که رفتیم، «محمد رسول الله» بود و یکیشان هنوز در راه.‌ نصف فیلم را دنبال آب، دستشویی و خوراکیشان بودیم! همین شد که شد آخرین بار
از آن به بعد اخر هفته که میشود، خانواده چشم انتظار فیلم‌هایی هستند که برای پخش خانگی به بازار می‌آید.
گاهی هفته‌ها می‌گذرد و چشم انتظار فیلمی که ارزش دیدن داشته باشد،
بعضی فیلم‌ها را هم رصد می‌کنیم که کی می‌آیند... چه خوشحال کننده است فیلمی که مطمئنیم بچه‌ها خوب است ببینند، بدون اینکه استرس داشته باشیم. جالب اینکه بچه‌ها هم کم و بیش ذائقه پیدا کرده‌اند.
بعضی از فیلم‌هایی که خوششان آمده اینهاست: یک حبه قند، آواز کنجشک‌ها، دختر، شیار ۱۴۳، چ، ایستاده در غبار، زاپاس.

Post has shared content
عجیب است جنگ؛ ...
قصه واقعی کودک و افسر در موصل

دخترک، برادر کوچکش را در آغوش گرفته بود، با تمام کوچکی اش...
سعی می کرد با هر دو دستانش او را در آغوش بگیرد...
هرچه تلاش می کردیم به او نزدیک شویم، به طرفمان سنگ و هرچه به دستش می رسید پرت می کرد. خسته بود، تمام صورتش را خاک پوشانده بود. آنقدر کوچک بود که نمیشد تنهایش بگذاریم
مانده بودیم خانواده اش کجایند و چه بلایی سرشان امده؟ چطوری به اینجا آمده اند!
دوره اش کردیم، مثل فرشته ای که از آسمان پایین آمده باشد و ما قصد تبرک از وی داشته باشیم و از خدا بخواهیم به خاطر او ما را مورد مرحمت قرار دهد.
گذاشتیم آرام شود، هرجه جلو می رفتیم سنگ می زد، پسرک در آغوشش خوابیده بود، آغوشی که به زور در آن جا می شد...
مانده بودیم چه کنیم؟! هرچند سنگها ما را اذیت نمی کرد اما احساس کردم اگر بیشتر نزدیک شویم احساس خواهد کرد که زندگی را باخته و همه چیز را از دست داده...
صبر کردیم سنگهای دور وبرش تمام شد...
در جنگ، فقط تفنگ همراه داری و بوی باروت دماغت را پر کرده و در سراسر مکان به مشام می رسد. اسباب بازی یا چیزی که دخترک را آرام کنی همراهت نیست. یکی از ما شروع کرد به گریستن بر این وضعیت. هرگز فراموش نخواهم کرد.
با گامهایی آرام و کوتاه جلوتر رفتم و با زبانی بسیار پر عاطفه با لهجه خودش گفتم: بابایی بیا، نترس.
متوجه شدم هرچه نزدیکتر می شوم بدن برادرش را بیشتر در آغوش می کشد... فاصله مان بسیار کم شده بود، دست کوچکش را جلوی صورتش گرفت و گفت: عمو منو نکش
اشک از چشمانم سرازیر شد و گفتم: من تو را نمی کشم... من اومدم ببرمت خونه.
جلویش چمباتمه نشستم. همه منتظر بودند ببینند چه میشود. وضعیتی بود که در کل عمر دیگر تکرار نمی شود.
گفتم خانواده و پدر و مادرت کجان؟
گفت: داعش اونا رو تُشته
تصور کردم چطور این دخترک از وسط ویرانه ها و خرابه ها پس از آن فاجعه راه پیموده...
با انگشتم روی شنها اسباب بازی کشیدم. به نقاشی نگاه کردم و گفتم اسباب بازی دوست داری؟
لبخند زد و گفت آره عمو
گفتم بیا ببرمت به تو و این کوچولویی که بغلت هست اسباب بازی بدم.
به من خیره شد. هزاران سوال در مغزش می چرخید، و من منتظر تصمیمش بودم...
شاید بعضی تعجب کنند و بگویند اسعد اسدی که داعشی ها را می کشد منتظر تصمیم یک دختربچه ماند؟ بله، منتظر تصمیمش می مانم چون آنچه بر او گذشته قابل بازگو کردن نیست...
برادرش را بیدار کرد، بلند شد، لباسهای او را تکاند، گویی غم دلش را تکاند. راه افتاد...
گفت عمو، داداشم گشنه است.
گفتم نگران نباش... او وبرادرش را به بغل زدم و راه افتادم در حالیکه شروع کردم به این فکر، که در سرزمین من چه میگذرد؟
افسر بلند پایه ضد تروریسم، اسعد اسدی
ترجمه: +mood kerbes
Photo

رفتم سمت تاکسی‌های درب طبرسی؛ چند تا سمند. «آقا! می‌خوام برم فرودگاه». یکی‌شون داد زد «نوبت کیه؟! ... سید بیا! مسافر». گفتم «سوار کدوم بشم؟»که اشاره کرد به تاکسی پیکانی که لابلای ماشینا به چشم نمی‌اومد. سوار شدم و راننده هم اومد.
سلام و‌ علیکی کردیم و راه افتاد، هر چند چندتا استارت خورد تا روشن شد. کمربند هم نداشت که ببندم. از مقصد پرسید که گفتم «تهران». از مشهدی بودنش سوال کردم و اینکه لهجه ندارد. دیگه رفت روی منبر؛ اول تشکر کرد که سوار ماشینش شده‌ام و ‌گلایه که مسافرا دوست ندارن سوار تاکسی پیکان بشن و اگر هم مجبور باشن، غر می‌زنن...
از تربتی بودن پدر و مادرش گفت و اینکه لهجه مشهدی مفتضحه! می‌گفت: «ذاکر اهلبیتم و دستی در سخنوری دارم. با لهجه مشهدی خوبیت نداره ذاکری... لهجه تهرانی‌ها رو دوست دارم و [تقلید می‌کنم]».
بقیه مسیر رو هم مداحی کرد برم، آخرش هم با ذکر صلوات و فاتحه تموم شد و رسیدیم فرودگاه.
#سفرنوشت

[متولی امام‌زاده سلطان عزیز مجبور است چند روزی روستا را ترک کند و برای همین دنبال کسی می‌گردد که کارها را چند روز انجام دهد. تکیه کلامش این است که «مردم بی دین شده اند که سراغ سلطان عزیز نمی‌آیند و نذر هم نمی‌کنند». برای همین بارودربایستی و بعضا اجبار نذوراتی از مردم می‌گیرد.
کسی حاضر نیست خادم موقت امام‌‌زاده شود، لذا مجبور می‌شود که امور را بسپارد به پسر برادرش، قدرت. قدرت سادگی خاصی دارد...]
قدرت که عنوان نگهبان در صحن امام‌زاده سر می‌کند، از خواب شب قبلش می‌گفت:
- سلطان عزیز گفت تحمل گریه یتیم‌ها را ندارم...
رفت سراغ بنای روستا. گفت: «بیاین سقف امام‌زاده را خراب کنید و باهاش سقف خونه کارگر معدنی که تازه مرده را درست کنید» (نقل به مضمون).

پ.ن: دیشب فیلم سینمایی «اینجا چراغی روشن است» اثر رضا میرکریمی (تولید ۱۳۸۴) رو دیدیم. خیلی صادقانه و خوب بود.

Post has attachment
محمدابراهیم کلاس دوم ابتدایی است. یک سال قبل از ورود به مدرسه در حسینیه کودک شهید چمران ثبت نامش کردیم. «شهید چمران» برای چمرانی‌ها خیلی پررنگ بود. خودشان را هم با عنوان «چمرانی» جا انداخته بودند. کم و بیش می‌دیدیم که روی شهید چمران عِرق پیدا کرده است، بعضی مواقع پر و بالش هم می‌دادیم.
فیلم «چ» که آمد، وقتی گفتیم درباره چمران است، اصرار کرد که حتماً ببینیمش. با علاقه فیلم را دنبال کرد و بعد فیلم سؤالاتی درباره او می‌پرسید.
دیشب هم که رفتیم یک فروشگاه کتاب، قرار شد از بین کتاب‌ها برای خودش چند تا انتخاب کند. پیشنهاد کردم از مجموعه «سرداران ایران» انتشارات امیرکبیر انتخاب کند. یک دور نگاهشان کرد و رسید به یک کتاب؛ گفت: «اینو می‌خوام، شهید چمرانه، همینو می‌خوام...».

پ.ن:
به نظرم نظام آموزشی اگر روی این هویت‌سازی و شناخت بزرگان کار کنه، نصف راه رو رفته؛ ولی خب هم حسش نیست و هم مطالبه‌ای نیست. ته مطالبه‌مان این می‌شود که بر اساس یک جو رسانه‌ای یک سایت دادشان بلند می‌شود که «درس شهید فهمیده بلند شد!» [جالب اینکه آن دوستان دغدغه‌مند اصلاً حواسشان نبود که درس شهید فهمیده در کتاب فارسی بود و هست و آیه‌های آسمانی...].
به نظرم جا دارد حرکتی راه بیافتد؛ نهضتی برای معرفی مفاخری این چنین به نسلی که دنبال الگو می‌گردد؛ دنبال «مرد».
Photo

از رفقای حزب‌اللهیم است. داشتم درباره خراب شدن باتری خودرو صحبت می‌کردم و اینکه احتمالا باید یک جدیدش را بخرم. گفت: «دوباره نری ایرانی بخری! برو خارجی خوب بخر، من خودم کره‌ای گرفتم و راضیم».
بار اول نیست که از یک دوست حزب‌اللهی چنین توصیه‌ای می‌شنوم؛ گویا خرید «ساخت ایران» هنوز بین خودمان جا نیفتاده و با استدلال‌هایی می‌روند سراغ جنس خارجی، مثل کیفیت نداشتن جنس ایرانی، گران بودن و پر شدن جیب سرمایه‌دارهای ایرانی و اینکه فلان جنس رو نباید ایرانی خرید...

آموزش و پرورش مظلوم است؛ چون وقتی زورشان به هیچ کس دیگر نرسید، مدرسه را تعطیل میکنند، بی اینکه فکری برای جبران زمان اموزش از دست رفته باشند. این در حالی است که مثلا امسال هر روز از ۳۶۵ روز سال برای آموزش و پرورش حدود هشتاد میلیارد تومان خرج دارد، چه مدرسه باز باشد و چه نه! اگر مدرسه سلام روز تعطیل شود بدون اینکه روز جایگزین برای تعریف کنند، معنی‌اش این می‌شود که هزینه شد اما بدون اموزش...
این روزها اخبار از تعطیلی مدرسه می گوید؛ هوا آلوده است و می‌خواهند آلودگی را کم کنند؛ کسی نیست که به استقبال بیاید و دانش‌اموزان پرشور باید بیایند؛ برف میاید و مدرسه تعطیل میشود ؛ این روزها مدارس مهران را تعطیل کردند که مسافران کربلا بدون جا نمانند.
اینها همه یعنی گناه بی فکری و کم کاری مسوولین را دانش ‌اموزان باید بدهند...
Wait while more posts are being loaded