Profile cover photo
Profile photo
kos khol
1,934 followers
1,934 followers
About
kos's posts

Public
آقا کونی پلاس هنوز اینجا میاد؟
وحید میم چی؟

Post has shared content
پرسپولیسیا لایک ، استقلالیا ساک
بزن ببینیم چند نفریم

Post has shared content
٢٢ هزار تومان تو حسابم بود و فقط مى توانستم ١٢ هزار تومانش را از عابر بانك بردارم. پدر پيرم سخت احتياج به دستشويي داشت. با ماشين توى خيابان هاى نو شده و تغيير شكل داده محله قديمى مان به دنبال دستشويي آواره بوديم.
پدرم وقتى كه محله مان قديمى بود مرده بود و حالا كه همه چيز، از شكل ساختمان ها و اتوبان شدن كوچه ها و خيابان ها گرفته تا تغيير شكل دادن آدم ها عوض شده بود، تنها به خاطر دلتنگى من، و در بى خبرى من، از گور بيرون آمده بود و توى ماشينم نشسته بود.
روى شيشه ها را برف و بخار گرفته بود و داخل ماشين ديده نمى شد. دو هزار تومان كارت كشيدم و سيگار خريدم و از در مغازه آمدم بيرون. هوا يخ و سربى و برفى بود. هنوز سوييچ را به در نينداخته بودم كه پيامك آمد. موجودى حسابم را مى گفت: ٢٢هزار و ٤٥٠ ريال. موبايل را به جيب شلوارم برگرداندم و در ماشين را گشودم. روى صندلى راننده نشسته بود. چنان گفت "سوييچو بده من" كه گويى هرگز نمرده بوده است. سوييچ را دادم به او و از در شاگرد سوار ماشين شدم. شيشه ها را بخار و بلور يخ كاملا مات كرده بود و چيزى از بيرون پيدا نبود. ماشين را روشن كرد و راه افتاديم. نگاهش مى كردم. به موهاى نقره اى رنگ و پوست چرمى و قهوه اى رنگش و ته ريش سفيدش. گفتم:
- كى اومدى تو ماشين؟ از كجا اومدى؟
اما به جاى صدا فقط بخار از دهانم بيرون مى آمد. گفت:
- شيشه ها رو پاك كن، ديد نداره
با ناخن بلورهاى يخ را پاك كردم و با آستين لباسم بخار را. ترافيك شديد بود. چراغ ترمز ماشين ها كه روشن مى شد پس مانده بخار روى شيشه را قرمز مى كرد. داخل اتوبان بوديم. تير چراغ برقى را نشان داد و گفت:
- اينجا خياطى دايى احمدت نيست؟
نگاه كردم. بود. دايي احمد خياط بود. شلوار مردانه مى دوخت. دو سال بعد از پدرم مرده بود و حالا، كنار تير چراغ برق وسط اتوبان، لاى شمشادها و درختچه ها، پشت ميز چرخ خياطي اش نشسته بود. در آن شلوغى و ترافيك ما را ديد. براى پدرم دست تكان داد.
به دست هاى پدرم كه در زمينه سربى هواى زمستانى، در جواب دايى ام تكان مى خورد نگاه كردم. گوشت روى انگشت سبابه اش نيم جويده بود و استخوانش پيدا بود. از فكر اينكه كرم ها انگشتش را خورده اند بدحال شدم. پدر دوباره و اين بار تابلو راهنماى بالاى اتوبان را كه از لبه ى پلى ماشين رو آويزان كرده بودند، نشان داد و گفت:
- اينم خونه ى خودمون بود، نبود؟
بود. خانه ى خودمان بود. مادرم در فاصله بين طاق زيرين پل و تابلو ايستاده بود و برنج و آب جوش را به آبكش خالى مى كرد. صورت مادر لابه لاى بخار بود. پدر بوق زد. مادر از آن بالا، دست تكان داد. ماشين جلويى خيال كرد براى او بوق زده ايم. با حركت دست هاش نشان داد كه راه بسته است و نبايد بى جهت بوق زد. نگاهم به حركات عصبى راننده بود كه ديدم بچه محل ها دارند در آن شلوغى فوتبال بازى مى كنند. محمد زرعى همكلاس دوران دبيرستانم از كنار يك سانتافه بالا پريد و توپ را جايى نزديك باربند ماشين هد زد. توپ، به ضرب خورد به شيشه ماشين و از ضربه اش، برف هاى سقف روى شيشه ريخت. پدر برف پاك كن زد. تيغه برف پاك كن كه برف را برداشت خبرى از بچه محل ها نبود. پدر گفت:
- دستشويى دارم.
گفتم:
- خروجى بعدى بپيچ. يه رستوران هست.
از خروجى بعدى پيچيديم و به رستوران رسيديم. گفتم:
- الان ميام
از صاحب رستوران پرسيدم مى شود از دستشويي شان استفاده كنيم يا نه، كه گفت:
- اينجا رستورانه نه توالت عمومى.
يادم افتاد به پيامك آخرين موجودى حسابم. گفتم:
- كوبيده تون چنده؟
با بى رغبتى گفت:
- قيمتا رو اينجا زده!
روى برگه آ چهارى كه زير شيشه ميز بود قيمت ها را زده بودند. ارزان ترينش قيمه بود كه ١٣ هزار تومان بود اما من تنها مى تونستم ١٢ هزار تومان بدهم. احساس كردم اينقدر بى عرضه ام كه حتى نمى توانم يك پرس غذا بخرم كه به بهانه اش پدرم برود دستشويي. از وضعيتم سخت اندوهگين بودم. يك چلو خالى سفارش دادم و تا آماده شود رفتم پدرم را صدا كنم بيايد دستشويي، اما ماشين خالى بود. برگشتم به رستوران نگاه كردم. رستوران نبود. هيچكس نبود. نه ماشينى، نه درختى، نه آدمى. تا افق و در شش جهتم همه جا سفيد بود و برف، بى امان مى باريد. پاكت سيگار در دستم بود و برف، جاى پاهايي را كه به سمت افق دور مى شد، پر مى كرد.


Post has shared content
بيست و چهار سال پيش، يك روز ارديبهشتى پاك، ساعت يك و نيم ظهر، كاسه ى پونه هاى ساييده از دست زنم افتاد و كاسه شكست و پونه ها پخش شد و از تكه هاى كاسه ى صد تكه شده، يك تكه اش سر خورد رفت زير كابينت و بعد زنم افتاد زمين و به صورت خورد به سراميك هاى كف آشپزخانه و براى هميشه به همان يك تكه از كاسه كه زير كابينت رفته بود، خيره شد.
ما بچه نداشتيم و زنم كه مرد، تنهايي را ترجيح دادم، تا نيم ساعت پيش كه از اداره برگشتم خانه و نمى دانم چه خبطى بود كه زنگ خانه ام را زدم، در حالى كه هم كليد داشتم و هم در خانه كسى نبود. مادرم مرده بود و بچه نداشتم و پدرم قبل از مادرم از دنيا رفته بود و يك خواهر داشتم، فقط، كه او هم ايران نبود.
يك لحظه ياد زنم افتادم و غمگين، كليد را به قفل انداختم كه از پشت آيفون صدايى زنانه گفت:
- بله؟
فكر كردم زنگ خانه همسايه ها را زده ام. دستپاچه گفتم:
- ببخشيد اشتباه زنگ زدم
صداى زنانه، گفت:
- احمد تويى؟
ترس نبود، نگرانى بود. چه كسى توى خانه ام بود؟ خواهرم؟ او كه كليد نداشت؟ بيست و چهار سال از مرگ همسرم گذشته بود و شب هاى زيادى و روزهاى زيادى، زير لحاف، توى مترو، صداش در گوشم مى پيچيد كه مى گفت: سلام احمد. چايى مى خورى؟ بريم بيرون؟ حالم بده، قلبم درد مى كنه و ... صدا، صداى زنم نبود. من لحن و رنگ صداى او را، حتى اگر بعد از بيست و چهار سال، ناگهان در شلوغى يك بازار صدايم مى كرد، مى شناختم.
جواب ندادم. قفل را باز كردم و بالا رفتم. پشت در خانه كمى درنگ كردم و بعد در را باز كردم. توى راهرو كسى نبود. صداى تيك تيك ساعت مى آمد. در پذيرايي هم كسى نبود. اما در آشپزخانه، خودش بود؛ زنم. پشت ميز نشسته بود، با مادرم، و پدرم. غذا درست كرده بود. ماست و پونه درست كرده بود. گريان گفتم:
- مهناز، مهناز، مامان، بابا
همه شان خنديدند، به گريه ى من، و گفتند؛
- گريه نكن، بيا غذا بخور
بغلشان كردم. پشت ميز نشستم. زنم گفت:
- مى بينى احمد؟ بالاخره ماست و پونه درست كردم
قاشق برداشتم در ماست فرو كردم اما ناگهان كاسه سر خورد و افتاد و شكست. بعد هم خودم افتادم. الان به تكه ى شكسته ى كاسه ى ماست نگاه مى كنم كه زير ميز افتاده، كنار پاى قشنگ مهناز. دلم مى خواهد خودم را بكشم سمت پاهاى مهناز، انگشت هاى قشنگش را ببوسم، اما خيلى خسته ام. چشم هام را نمى توانم باز نگه دارم.



ُسلام
کسی هست با برنامه android studio کار کرده باشه؟
یه برنامه خیلی ساده میخوام بنویسم
یه سری مشکلات دارم
ممنون میشم راهنمایی کنه
اگه شیر هم کردین که ممنون:*

Post has attachment
این گوگل پلاس جدید رو فقط من میبینم یا شما هم دارینش؟
Photo

پسر داییم اصلا از بچگی درس نمیخوند. کلا حوصله نداشت ، دیپلمش به زور گرفت
تو این گیرو دار پا شده رفته اروپا
به بهانه ی پیدا کردن محل مناسب واسه اقامت هف هشت تا کشور رو مجانی گشتن تا آخرش رفتن دانمارک . الان توی کمپن
واسه اینکه ربان دانمارکی و انگلیسی رو یاد بگیرن کلاس واسشون گذاشتن
میگفت الان کلاس اولم
خلاصه که مار از پینه خوشش نمیومد ، در لونش سبز کرد
میگه فقط به عشق معلمه میرم سر کلاس 
خیلی خوشکله بی پدر :)

- آقا اینو چیکارش کنم کجه ؟!
-ببری خونه یکم بیشتر باهاش کار کنی راست میشه

Post has attachment
60 votes
-
votes visible to Public
88%
کسخل شروع به نوشتن کنه ؟
12%
برو گمشو حوصله نداریم !

Post has shared content
عربستان در صدر تعداد توییت در حمایت از داعش
Photo
Wait while more posts are being loaded