Profile cover photo
Profile photo
khabgard
10,938 followers -
سیدرضا شکراللهی
سیدرضا شکراللهی

10,938 followers
About
Posts

Post has attachment
در واکنش به خزعبلات سالومه، مجری من‌وتو
سخت‌ترین کار دنیا، دست‌کم برای من، نوشتن درباره‌ی بدیهیات است؛ به‌خصوص برای کسی که افق دیدش از نوک دماغ مبارکش فراتر نمی‌رود. مثلاً این‌که داستان‌نویس باشی و بخواهی به کله‌ی سانسورچی کتابت فرو کنی که شخصیت قاتل کثافت‌کار داستانت وقتی می‌خواهد فحش بدهد، نمی‌گوید «مرتیکه‌ی عوضی»، بلکه در بهداشتی‌ترین حالت می‌گوید «مرتیکه‌ی مادرق..ه»!

تکلیفت با سانسورچی وظیفه‌خوار حکومت روشن است؛ زورش زیاد است و دستت زیر تیغ تیز او. عاقبت زبان به کام می‌گیری و زیر لب فحشی نثار آباء و اجدادش می‌کنی و گردن می‌گذاری به فرمانش. یا کتابت را می‌زنی زیر بغل و می‌روی تا به نوشتن داستانی فکر کنی که قاتل کثافت‌کارش اصلاً بلد نباشد فحش مادرق..ه بدهد. اما این سانسورچی اگر پشت میز رسمی سانسور ننشسته باشد و سلبریتی باشد با انبوهی فالوئر از ملتِ همیشه‌درصحنه (از اعتراض مدنی و خیابانی بگیر تا پای تفریح جمعی اعدام)، چه می‌توانی کرد؟

چه توضیحی می‌توانی به چنین سلبریتی پرسروصدایی بدهی که برشی کوتاه از داستان تقدیرشده‌ی «سگ نجس است» جایزه‌ی بهرام صادقی را، پس از انتشار در توئیترِ یک حامی حقوق حیوانات، در اینستاگرامش برای همان همیشه‌درصحنگانِ جوگیر منتشر می‌کند و بی‌آن‌که خودِ داستان را بخواند، داستان‌نویس محترم را «دیوانه‌ی زنجیری» خطاب می‌کند و حکم ساطع می‌فرماید که «تجاوز به دختران معلول» نتیجه‌ی این داستان است؟

اصلاً شما بفرمایید که چطور، با چه زبانی، اصلاً چرا باید به یک سلبریتی توضیح داد که فرق داستان و تخیل و ادبیات و هنر با غیر آن چیست؟ و اصلاً فرق شمایانِ مدعی، که خیل هواداران‌ِ بی‌خبر از همه‌جا را قلقلک می‌کنید، با همان سانسورچیان وظیفه‌خواری که شبانه‌روز در شبکه‌های اجتماعی و صفحه‌هایتان برایشان فحش یادگاری می‌نویسید، چیست؟

شما که از کشته شدن خیالیِ سگ خیالی به دست شخصیت خیالی داستان چنان برآّشفته شده‌اید که ملت همیشه‌درصحنه را واداشته‌اید به ناسزا گفتن به نویسنده‌ی جوان و محترم این داستان، لابد صادق هدایت را اگر می‌دادند دست‌تان، خشتکش را بر سبیلِ نیمه‌اش می‌کشیدید. همان صادق هدایتی که پسرخاله‌وار و دخترخاله‌وار نامش را به زبان می‌آورید و «بوف کور»ش را فقط در خیالات خود خوانده‌اید، اما نمی‌دانید که در همین بوف کور، زن اثیریِ مفلوک را می‌کشد، قطعه قطعه می‌کند، در چمدان می‌گذارد و به گورستان می‌برد. یا همو در بخش دوم بوف کور، گزلیکِ استخوانی را در چشم زن لکاته فرو می‌کند و او را می‌کشد.

یا اگر زورتان می‌رسید، دیوار بنیاد نوبل را خراب می‌کردید بر سر خود آقای نوبل رحمه‌الله علیه، که آن‌طور وقیحانه نوبل ادبی را می‌دهند به آلبر کامو که در مهم‌ترین رمانش، «بیگانه»، همین‌طور الله‌بختکی و فقط به‌خاطر گرمای هوا که خورده پسِ کله‌اش، می‌زند یکی دیگر را می‌کشد.

یا اگر بهرام بیضایی را می‌دادند دست‌تان، چشمانش را از کاسه درمی‌آوردید تا غلط بکند دیگر در فیلمی مثل سگ‌کشی، صحنه‌ای از تجاوز به آن فجیعی را به ما نشان بدهد. اصلاً نظر مبارک‌تان چیست که ژانرهای جنایی و وحشت را از ادبیات و سینمای نه تنها ایرانِ آریایی اسلامی که تمام دنیا کلاً محو و نابود کنیم؟

چه حرف‌های بیهوده‌ای، برای چه لایک‌طلبان و فالوئرجذب‌کنندگان سلبریتی بیهوده‌ای! و برای جماعت بی‌تقصیرِ جوگیری که در پای خزعبل این سلبریتی نه تنها نویسنده‌ی محترم و خوش‌فکر این داستان، اشکان اختیاری، را به فحش کشیده‌اند، که برخی خودِ آقای بهرام صادقی هم را نواخته‌اند که بیجا کرده از دل گورستانی که در آن خوابیده به این داستان جایزه داده! چه توضیحی می‌توان داد به کسانی که حتا به اشکان خطیبیِ بازیگر هم فحش داده‌اند برای نوشتن چنین داستانی!

خوب می‌دانم که حرجی بر صدها و هزارها کیلو (واحد جدید شمارش فالوئر) مخاطب سرگردان در شبکه‌های اجتماعی نیست. در این دست موارد، هر چه می‌کشیم از همین سلبریتی‌های خودکارشناس‌پندار در همه‌ی امور است که شده‌اند بلای جان اهل فرهنگ و هنر؛ به سان روبات‌های طغیان‌گر در فیلم‌های تخیلی که به آدمیان سازنده‌ی خود حمله می‌برند. سلبریتی‌هایی که به دست خود ما و مردم بر صدر می‌نشینند و قدر می‌بینند و عاقبت بر گرده‌ی همین فرهنگ و هنر و همین مردم سوار می‌شوند و مردمِ راه‌گم‌کرده‌ی از این‌جا رانده و از آن‌جا مانده را، بلانسبت، هِی می‌کنند!‌

کتاب‌خوان‌ترین و هنرمندترین‌شان می‌رود با افسران سایبری و حاج‌آقا رسایی کمپین جعلی حمایت از آب راه می‌اندازد و سطحی‌ترین و کم‌سوادترین‌شان هم می‌شود یکی مثل تتلو یا سالومه سیدنیا، مجری و تهیه‌کننده‌ای که حتا زحمت خواندن متن کامل یک داستان کوتاه را هم به خود نمی‌دهد و هیچ درکی از فرق تخیل ادبی و هنری با دنیای واقعی و مستند ندارد. و افسوس که امروزه اینان‌اند طلایه‌دار فرهنگ و هنر در میان مردم، و الا صادق هدایت و بهرام صادقی و بهرام بیضایی و آلبر کامو کیلویی چند!
امضا: یک عدد دیوانه‌ی زنجیری
رضا شکراللهی، دبیر جایزه‌ی بهرام صادقی

متن کامل داستان سگ نجس است را هم در خوابگرد می‌توانید بخوانید:

http://khabgard.com/2695/%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%87/
Add a comment...

Post has attachment
📚 یک مستندگاری مخوف از سرزمین مأمورهای مخفی
در برلین شرقی، صاحب رستوران خیابان روبه‌رو را نشانم داد و به من گفت پدر و مادرها به این‌جا می‌آیند و پنهانی کودکان‌شان را به سمت دیگر دیوار بالا می‌گیرند. آن‌ها که از آن‌سو این کار را می‌کنند معمولاً کودک را در معرض دید پدربزرگ و مادربزرگش قرار می‌دهند؛ پیرزن و پیرمردهایی‌که این طرف دیوار جا مانده‌اند.

در این سو اما به جز این موارد، مواقعی هم هست که پدر و مادرها کودک را بالا می‌گیرند بی‌آن‌که کسی آن سوی دیوار باشد. من این صحنه را بارها از این بالا دیده‌ام؛ کسی آن سوی دیوار نیست.

آن‌چه خواندید، برشی است از کتاب «سرزمین مأمورهای مخفی» (داستان‌هایی از پشت دیوار برلین)، که به ۱۳ زبان و در ۷۰ کشور منتشر شده و اکنون با ترجمه‌ی نرگس حسن‌لی به بازار کتاب ایران هم آمده است.

آنا فاندر، نویسنده‌ی کتاب، در کتاب تحسین‌شده‌اش به پایگاه‌های اشتازی می‌رود و خبرچین‌های اکنون پیرشده را می‌یابد، با کمونیست‌های سرسخت به گفت‌وگو می‌نشیند و مردمانی را پیدا می‌کند که سال‌ها نقشه‌ی فرار از دیوار برلین را در سر داشته‌اند یا برای فرار اقدام کرده‌اند.

کتاب او را می‌توان یک مستندنگاری مخوف نامید؛ روایتی سنگین و اندوهناک از آن سوی دیوار برلین و خط مقدم دنیای شرق در برابر غرب و سازمانی به نام اشتازی که چنان به جزئیات زندگی مردم وسواس پیدا کرده بود که از پیش‌بینی پایان کمونیسم و فروپاشی کشور غافل مانده بود.

📚 برش‌هایی دیگر از این کتاب و آشنایی با نویسنده و مترجم آن:
http://khabgard.com/2678/سرزمین-مأمورهای-مخفی/
Add a comment...

Post has attachment
واژه‌نامه‌ی هجوآمیز گوستاو فلوبر
تنفر گوستاو فلوبر از کلیشه‌ها نه تنها در آثار داستانی‌اش قابل ردگیری است که از لای سطور نامه‌ها و یادداشت‌های پرشماری هم که از او به جا مانده، بیرون می‌زند.

یکی از کارهایی که گوستاو فلوبر برای مبارزه با کلیشه‌ها انجام داد، گردآوری رساله‌ای بود که بعدها ناشرش عنوان «واژه‌نامه‌ی ایده‌های همه‌گیر» را بر آن گذاشت. کتابی که یادآور «رساله‌ی تعریفات» عبید زاکانی است.

دست انداختن تازه به دوران‌ رسیده‌ها، بورژواها، اسنوب‌ها و روشن‌فکرنماها، دست انداختن باورهای عامه یا خرافی، به چالش کشیدن نابرابری‌های جنسیتی، نگاه قیم‌مآبانه‌ی جامعه‌ی مردسالار فرانسه به زنان و استهزای ملی‌گرایی پرنخوت فرانسوی و نگاه کلیشه‌ای آن‌ها به «خارجی‌ها» از موضوعات پرتکرار این واژه‌نامه‌ی هجوآمیز است.

✔️ گزیده‌ای از «واژه‌نامه‌ی ایده‌های همه‌گیر» فلوبر را در ادامه‌ی مقاله‌ی عرفان مجیب درباره‌ی این کتاب بخوانید. مجیب کوشیده‌ است تنها مدخل‌هایی را انتخاب کند که ملاحت‌شان در ترجمه حفظ می‌شود.👇
http://khabgard.com/2658/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A8%D8%B1/
Add a comment...

Post has attachment

داستان‌های کتاب فارسی اول دبستان به کودکان چه می‌آموزند؟

در یک کلام می‌توان گفت:
کتاب فارسی کلاس اول دبستان ایران به کودک می‌آموزد: «مطیع باش!»
کتاب اول دبستان چین می‌آموزد: «کارگری مهربان باش!»
کتاب اول دبستان آلمان می‌آموزد: «برنده باش!»

در پژوهشی به بررسی و تحلیل داستان‌های کتاب فارسی کلاس اول دبستان در ایران و مقایسه‌ی آن با داستان‌های کتاب زبان کلاس اول دبستان در دو کشور شرقی و غربی، یعنی چین به عنوان نماینده‌ی فرهنگ جمع‌گرا و آلمان به عنوان نماینده‌ی فرهنگ فردگرا، پرداختیم.

برخی نتایج این پژوهش:
✔️ نیازهای «پیروی» در ایران، «پیشرفت» در آلمان و «مهرورزی» در چین، سه نیاز اول و اصلی در سه کشور هستند.

✔️ در بین فشارهای مختلف محیطی، فشار «سلطه‌گری»، «فقدان» و «محیط نامأنوس» برای گروه ایرانی، فشارهای «مهرورزی» و «آموزش» درگروه چینی، و فشارهای «پرخاشگری »، «از دست دادن» و «مهرطلبی» در گروه آلمانی بیشتر به چشم می‌خورد.

✔️ کودک ایرانی خود را در محیطی نأمانوس می‌یابد که در آن اشیاء و فرصت‌ها برای قهرمان داستان‌ها ناچیز به‌ نظر می‌رسد و منبع قدرت، سلطه‌گرانه تعیین‌کننده و جهت‌دهنده است.

✔️ در سراسر کتاب فارسی ایران «انفعال» قهرمان یا همان کودک واضح می‌نماید. تم «انفعال» نیز یک تم پرتکرار است. به نظر می‌رسد نتیجه‌ی سلطه و پیروی، انفعال قهرمان و حرکت بسیار کند و حلزونی اوست.

✔️ در کتاب فارسی ایران، کودک یا مخاطب در یک مثلث قدرت و سلطه قرار دارد. مثلثی با سه ضلع خانواده، مذهب و سیاست.

✔️ آن‌چه در پس این ارتباط یک سویه وجود دارد «ترس» است. ترس از مثلث سلطه به دلیل قدرت بالا و اینکه آنقدر مقدس و لایتغیر است که حتا کودک در کتاب فارسی ایران نمی‌تواند کنجکاوی کند و سؤالی بپرسد. اگر حرفی می‌زند با اجازه‌دهی آن‌ها و یا در جایی است که زیر سایه این مثلث قرار دارد.

✔️ در داستان‌های ایرانی، رابطه‌ی بین محیط و قهرمان نابرابر است. در یک طرف، کودکی ضعیف و ناتوان و در طرف دیگر یک غول سلطه و قدرت با سه بازوی آهنین (مذهب، افراد مهم و سیاست) قرار دارد.

✔️ رابطه‌ی بین محیط و قهرمان در داستان‌های ایرانی با برتری محیط مشخص شده و در واقع محیط سوار بر قهرمان است. در داستان‌های چینی یک رابطه دوسویه و برابر و همسطح بین محیط و قهرمان دیده می‌شود و در آلمان این فرد و نیازهایش است که بر محیط سوار است و برتری دارد.

✔️ در یک کلام می‌توان گفت:
کتاب فارسی کلاس اول دبستان ایران به کودک می‌آموزد: «مطیع باش!»
کتاب اول دبستان چین می‌آموزد: «کارگری مهربان باش!»
کتاب اول دبستان آلمان می‌آموزد: «برنده باش!»

متن کامل گزارش حیرت‌انگیز این تحلیل به قلم دکتر علیرضا عابدین، روان‌شناس و روان‌درمانگر:
http://khabgard.com/2644/کتاب-اول-دبستان/
Add a comment...

Post has attachment
اول شهریور، تولد جناب مستطاب دریابندری

اینجا آبادان است؛ اول شهریور ۱۳۰۸. امروز، در خانواده‌ی ناخدا خلفِ بوشهری، آقا نجف دریابندری به‌دنیا می‌آید که با سرِ پرشورَش بعدها به زندان می‌افتد و به اعدام محکوم شود، ولی با تخفیفِ مجازات در زندان می‌مانَد و وداع با اسلحه را ترجمه می‌کند.

حالا سال‌هاست که نجف دریابندری از اسطوره‌های ترجمه در ایران است؛ نواده‌ی معنویِ حُنَین بن اسحاق، از تبار مترجمانی که، افزون بر آنکه پیوندگاهِ فرهنگ‌ها بوده‌اند، در اندیشۀ فرهیختگان تأثیر گذارده‌اند. دریابندری مترجمی خوش‌سلیقه بود و هر کتابی را برای ترجمه برنمی‌گزید. گویی به تعداد ساعت‌های بیداری‌اش کتاب خوانده بود و به تعداد متون فارسی کلمه و تعبیر می‌دانست. نثرش چون سیماب است و شکلِ هر ظرفی را به خود می‌گیرد، ولی هویت و شناسنامۀ خود را دارد.

در نقدهایش جسارتی کم‌نظیر داشت و البته گاه پا از دایره‌ی انصاف بیرون می‌نهاد: بوف کور را «زیادی منحط»، ملکوت صادقی را «خرت‌وپرت»، سنگ صبور چوبک را «کوششی رقت‌آور برای اثبات وجود»، ولی شوهر آهوخانم را «نمونه‌ی درجه‌ی یک داستان‌نویسی» می‌شمرد.

دریابندری، آن زمان که سرحال بود، مردی بود منظم، دقیق، تیزهوش، خوش‌پوش، آداب‌دان، اشراف‌منش، بذله‌گو، با قهقهه‌های بلند و شیرینی که از سرِ صفای کودکانه‌اش برمی‌خاست.

بخشی از فرهنگ معاصر ما به نام نجف دریابندری سکه خورده است. از روزگار، به‌خاطر داشتنِ او، شاکریم و به شکرانه‌ی بودنش امروز را و هر اول شهریور را، به احترام او، از جای برمی‌خیزیم.

این اسطوره‌ی فرهنگیِ ما چند سالی است در آرامش و سکوت روزگار می‌گذرانَد، ولی هنوز جمعه‌ها اهل فضل به دیدارش می‌روند. حتی اگر همان چند کلمه را هم نگوید و چیزی ننویسد و فقط نگاهمان کند، هر چه باشد، نجف دریابندری است؛ جناب مستطاب دریابندری.
هومن عباسپور


✔️ در خوابگرد بیشتر بخوانید:
http://khabgard.com/2594/88-سالگی-نجف-دریابندری/
Add a comment...

Post has attachment
یک داستان کوتاه درخشان از دکتروف
ای. ال. دکتروف، نویسنده‌ی شهیر آمریکایی، که رمان‌های تاریخی‌اش شهرت فراوانی دارد، دو سال پیش در ۸۴ سالگی درگذشت. دکتروف معتقد بود «نویسندگی فرم پذیرفته‌شده‌ی شیزوفرنی در جامعه است.» دکتروف داستان کوتاه هم می‌نوشت، و داستان کوتاه «خیابان اج‌مانت» از آخرین داستان‌های کوتاه اوست که در سال ۲۰۱۰ در نیویورکر منتشر شد؛ داستانی سراسر گفت‌وگو.

✔️ متن کامل داستان با ترجمه‌ی اکرم پدرام‌نیا:
http://khabgard.com/2561/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%81/
Add a comment...

Post has shared content
از خسارات جنگ ایران و عراق آمارهای متفاوتی وجود دارد. کمترین آمارها می‌گوید در این جنگ هشت ساله ۱۹۰ هزار نفر شهید شدند که ۱۶ هزار نفر در بمباران مناطق غیرنظامی و مابقی در میدان جنگ کشته شدند. از این تعداد ۸۵ هزار شهید از نیروهای بسیج مردمی، ۴۸ هزار شهید ارتشی و ۴۰ هزار نفر هم پاسدار بودند. ۳۳ هزار نفر از شهدا دانش‌آموز و ۳۵۰۰ نفر هم دانشجو بودند. همچنین ۱۱۵ شهید از اقلیتهای دینی و ۲ هزار شهید از اتباع غیرایرانی بودند. ضمن اینکه در این جنگ ۶۷۲ هزار نفر مجروح و ۴۲ هزار نفر اسیر شدند. به عبارت دیگر کمترین برآوردها نشان می‌دهد در حدود ۹۰۰ هزار نفر از مردم ایران در دهه ۶۰ مستقیما در جنگ ایران و عراق یا صدمه دیدند یا جان‌شان را از دست دادند. برآوردهای دیگری هم هست که این تعداد را تا یک و نیم میلیون نفر بالا می‌برد.
ایران معتقد است که در جنگ ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت دیده سازمان ملل در حدود ۲۰۰ میلیارد دلار را تایید کرده و در نهایت مقامات ایران و عراق بر روی ۹۷ میلیارد دلار خسارت ایران توافق کردند که البته تاکنون پرداخت نشده و بعید است هیچ وقت پرداخت شود.
این خسارات جانی و مالی در جنگی رخ داد که در طول هشت سال هیچ کس اجازه نقد و مخالفت با جنگ را نداشت. ولی اکنون پس از سی سال با انتشار خاطرات و اسناد مقامات وقت می‌دانیم که در بالاترین سطوح حکومت از همان روز اول مخالفینی داشته و تقریبا از بعد آزادسازی خرمشهر بخش مهمی از مقمامات ارشد سیاسی (از جمله رهبر وقت) با ادامه جنگ موافق نبوده‌اند.
این مقدمه طولانی را گفتم که بگویم صحت و اعتبار سیاستها و تصمیمهای یک حکومت ارتباطی به تعداد آدمهایی که برای آن سیاست جان‌می‌‌دهند ندارد. همان طور که پاک‌باختگی و ایثارگری شهدای جنگ ایران و عراق هیچ دلیلی برای درستی سیاست «جنگ جنگ تا پیروزی» و «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم» و «راه قدس از کربلا می‌گذرد» و از این دست شعارهای تبلیغاتی دهه ۶۰ نبود امروز هم جوان‌هایی که در سوریه و عراق جان می‌دهند دلیلی برای درستی تصمیمات سیاست‌مداران نمی‌شوند. بگذریم از اینکه در آن جنگ به وطن تجاوز مستقیم شده‌بود اما اکنون ...
Add a comment...

Post has attachment
در گذرگاه سه هزار صفحه رمان آخرالزمانی

هیچ خواننده‌ای به اندازه‌ی خواننده‌ی رمان ژانر تکلیفش روشن نیست. اگر علاقه‌مندِ کارهای جنایی معمایی باشد، یک‌راست می‌رود سراغ چنین آثاری، و اگر ترسناک، همین‌طور و اگرهای دیگر. اگر هم از ژانری خوشش نیاید، اوضاع به همین منوال است. یک نفر هم ممکن است غواصی در آثار آخرالزمانی برایش اندوخته‌هایی درخور داشته باشد.

سه‌گانه‌ی عظیم گذرگاه (با نام‌های گذرگاه، دوازده و شهر آینه‌ها)، که نگارش آن ده سال از عمر نویسنده‌اش جاستین کرونین را بلعیده، آخرین شاهکار رمان‌های آخرالزمانی است که مانند بیشتر رمان‌هایی از این دست از تأثیرات ژانرهای ترسناک، علمی‌تخیلی و فانتزی بهره برده است.

با این سه‌گانه که با ترجمه‌ای خوب در بازار کتاب ایران هم منتشر شده، بیشتر آشنا شوید:
http://khabgard.com/2552/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87/
Add a comment...

Post has shared content
مرگ مریم میرزا خانی خیلی من را اذیت کرد.گزارش مراسم یادبودش در موسسه رعد را می خواندم بیشتر اندوهگین شدم. پدر مریم رئیس هیئت مدیره موسسه رعد است؛ موسسه ای که به کارهای غیر انتفاعی می پردازد و یکی از سازمان های مردم نهاد موفق در کشور است. یکی از زمینه های فعالیت این موسسه آموزش معلولین است. آقای میرزا خانی در مراسم دیروز گفت:" در کشور سه میلیون معلول داریم، موسسه رعددر مدت ۳۴ سال توانسته ۱۵ هزار نفر را آموزش دهد. باید همه‌مان بیشتر تلاش کنیم."
مریم در تصویرش هم حسی از خاکی بودن و تواضع به مخاطبش منتقل می کرد. او حتی به خانواده اش هم برنده شدن در جایزه فیلدز را اطلاع نداده است :" ما از رادیو شنیدیم که مریم جایزه فیلدز را برده است. گفتیم چرا به ما چیزی نگفتی؟ گفت چیزی نبود فقط یک جایزه بود."
و البته تلخ تر نکته ای که آقای میرزاخانی بیان کرده« مریم مشتی بود نمونه خروار. ما خروارها مریم در جامعه داریم که باید آن‌ها را دریابیم...به طور متوسط در ایران ۱ الی ۱/۵ میلیون بچه به دنیا می‌آید که معمولا پنج درصد آن‌ها از هوش بالایی برخوردارند. از این ۷۵ هزار کودک باهوش خیلی‌ها به خاطر خانواده و مدرسه و … نمی‌توانند رشد کنند." و نقل قولی که از آیت الله طالقانی آورد:« طالقانی می‌گوید آیه “بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ” اشاره به هر استعداد زنده به گور شده ای است. همین حالا افرادی هستند که از مریم بهتر هستند اما باید آن‌ها را پیدا کنیم."
و غمگین تر اینکه مریم می خواسته در فعالیت های اجتماعی هم شرکت کند اما اجل مهلت نداده :"یک ماه آخر من دائم با مریم بودم. او در ذهن داشت که اگر فرصتی پیدا شود در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کند." چرا مریم میرزاخانی رفت در اوج موفقیت و جوانی و چه مریم ها که به خاطر فقر و نبود امکانات قبل از اینکه مریم شوند از بین رفته اند.داستان تلخی است... اما چه پدربزرگواری که بعد از سال ها تلاش بی نام و منت در یکی از موفق ترین سازمان های مردم نهاد می گوید باید بیشتر تلاش کنیم. مریم های دیگر منتظرند...خوش به حالت آقای میرزاخانی ...
Add a comment...

Post has attachment
فحش‌ها را باد نمی‌برد!

مارک تواین زمانی نوشته بود «در هر خانه باید اتاقی برای فحاشی وجود داشته باشد» چرا که «اجبار به سرکوب چنین احساساتی آسیب‌زاست.»

اگر این رمان‌نویس بزرگ آمریکایی امروز زنده بود، به احتمال زیاد بنا بر تحقیق جدیدی که از رشد چشمگیر ناسزا در ادبیات آمریکا در طی شصت سال گذشته حکایت دارد، از افزایش فحش و دشنام در کتاب‌ها به وجد می‌آمد.

در میانه‌ی سال ۲۰۰۰ کاربرد Mother fucker (مادربه‌خطا) ۶۷۸ بار بیشتر از اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ بوده است، بروز و ظهور Shit (گه) ۶۹ برابر، و Fuck (مصبت رو...ییدم) ۱۶۸ بار بیشتر استفاده شده است.

فرهنگ آمریکایی به طرز فزاینده‌ای خود‌بیانگری فردی و تابوهای اجتماعی ضعیف‌تر را ارزشمند می‌داند و این روند، خود را در استفاده‌ی رو‌به‌رشد فحش نمایان ساخته‌ است.

متن کامل را در خوابگرد بخوانید:
http://khabgard.com/2545/%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7/
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded