Profile

Cover photo
hemn marofi
Attended دانشجو
173 followers|4,093 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

hemn marofi

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
Nima Akbarpour originally shared:
 
‏ چهل و دو در رمان طنزآمیز راهنمای مسافران مجانی کهکشان - نوشته داگلاس آدامز، پاسخ نهایی سوال زندگی، جهان و همه چیز است. در این داستان این جواب را دومین کامپیوتر جهان بعد از هفت و نیم میلیون سال محاسبه می‌کند. متاسفانه کامپیوتر در جواب به تعجب همگانی ناشی از جواب عجیب ۴۲ به آن سوال پیچیده عنوان می‌کند که سوال به شکل درستی پرسیده نشده و در نتیجه جواب واضح نیست.
 ·  Translate
‏ کتاب نارنجی ‏ چهل و دو در رمان طنزآمیز راهنمای مسافران مجانی کهکشان - نوشته داگلاس آدامز، پاسخ نهایی سوال زندگی، جهان و همه چیز است. در این داستان این جواب را دومین کامپیوتر جهان بعد از هفت و نیم...
View original post
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است.

سخنانی از استیو جابز در دانشگاه استنفرد سال ۲۰۰۵

هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.
زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید. به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است. نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد. و مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند
 ·  Translate
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
ژاپنی : ما می تونیم مگر اینکه بلایی نازل بشه.
ایرونی : ما نمی تونیم ! مگر اینکه فرجی بشه
 ·  Translate
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!

مسافر روي زمين سخت نشست و با خودش فكر كرد : چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در اینجا بود و مي تـوانستم قـدري روي آن بيارامم.
فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد و مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند.
خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت :
قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...


جان اولیور هاینر
 ·  Translate
1
Add a comment...
Have him in circles
173 people
Miroe Qanat's profile photo
Sedigheh Barani's profile photo
Newroz Kurd's profile photo
Baran deriki's profile photo
Welat Nehri's profile photo
resen press's profile photo
Wêzîre K'aşax'î's profile photo
Khorsheed O.Hussein's profile photo
hiwa Mohamadi's profile photo

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
4
In this Circle:
Add people
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
Christopher Stokes originally shared:
 
Aqua........................
4 comments on original post
2
1
Vefa Yoyler's profile photo
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده ی زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست؟!

از شدت اخلاص ِ من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانیست!

این سجده ی سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده ی راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند
گفتند که این بهره ی بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌ وجب نان حلالیم
در سجده ی ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست
 ·  Translate
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
شاه عباس به شیخ بهایى گفت : می خواهم ترا قاضى القضات كشور نمایم.
شیخ بهایى : قربان یك هفته مهلت مى خواهم بعد چنانچه باز هم اراده ملوكانه بر این نظربود می پذیرم.
شاه عباس قبول كرد.

فردا شیخ بهایی سوار بر الاغی به مصلاى خارج از شهر رفت و الاغش را به تنه درختى بسته و عصای خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد.
رهگذرى از آنجا مى گذشت و شیخ بهایی را شناخته پیش آمد و سلام كرد.
او جواب سلام را داد و گفت:
اى رهگذر من مى دانم كه ساعت مرگم فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا می بلعد.
تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و به شهر برو و به منزل من خبر بده. ولی چون تو قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى، چشمانت را ببند و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجدداً چشم هایت را باز كن.
مرد با ترس و لرز روى زمین نشست و چشمانش را بر هم نهاد.
شیخ بهایی عمامه ی خود را در محل نماز جا گذاشت و فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچهاى گریخت و مخفیانه خود را به خانه رساند و به خانواده گفت:
امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته است.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و به شاه گفت :
ای شاه بزرگ، مى خواهم كوتاهى عقل مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم تا ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى دهند.
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست ؟
شیخ بهایى گفت: دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را ببند که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد، خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم. از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفته ام و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت.

به دستور شاه مردم در میدان اجتماع نمودند و امر شد كه از هر محله اى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت دهند.

17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از17 محله تعیین شدند.
چون به حضور شاه رسیدند، هر كدام به ترتیب گفتند:
- به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید!
- دیگرى:وحشتناك بود ناگهان زمین دهان بازكرد وشیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد.
- سومى : به تاج شاه قسم دیدم شیخ التماس مىكرد و به درگاه خدا تضرع مىنمود .
- چهارمى : خدا را شاهد مىگیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینهاش وارد مىآمد از كاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند.

شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش كرد. عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت: بروید ومجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مىشود شیخ بهایى گناهكار بوده است! همه تائید کردند که شیخ بهایی گناهکار بوده است.

وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ بهایی به شاه گفت :
قربان عقل و شعور مردم را دیدید ؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ بهایی گفت :
قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. من چگونه مىتوانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم؟
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را محترم می دارم و لازم نیست به قضاوت بپردازى، حق با تست.
 ·  Translate
1
Add a comment...

hemn marofi

Shared publicly  - 
 
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! ...
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند نه در واقعیت
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس گفت دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند فقط زر می زند.
 ·  Translate
1
Add a comment...
People
Have him in circles
173 people
Miroe Qanat's profile photo
Sedigheh Barani's profile photo
Newroz Kurd's profile photo
Baran deriki's profile photo
Welat Nehri's profile photo
resen press's profile photo
Wêzîre K'aşax'î's profile photo
Khorsheed O.Hussein's profile photo
hiwa Mohamadi's profile photo
Education
  • دانشجو
    گفتاردرمانی
  • دانشگاه تهران
Links
Story
Tagline
4all
Basic Information
Gender
Male
Apps with Google+ Sign-in