Profile cover photo
Profile photo
Reza Mohammadi
918 followers -
CTO at Cafe Bazaar
CTO at Cafe Bazaar

918 followers
About
Reza's posts

Post has shared content
مهم‌ترین تغییر، تغییر خودمان است‎

نوشته: باراک اوباما – رییس‌جمهور ایالات متحده امریکا

ترجمه: مریم نظری

جنبه‌های سخت زیادی درباره رییس‌جمهور بودن وجود دارد. اما مزایای جانبی هم وجود دارد. ملاقات با آدم‌های فوق‌العاده در سراسر کشور. داشتن شغلی که می‌توانی با آن در زندگی یک ملت تغییر ایجاد کنی. هواپیمای شماره یک نیروی هوایی (هواپیمای ویژه رییس جمهور).

اما شاید بزرگترین هدیه غیر منتظره این شغل برای من زندگی‌کردن در طبقه بالای محل کارم باشد. برای سال‌ها زندگی من توام با رفت و آمدهای طولانی بود- از دفتر کارم در شیکاگو به اسپرینگ فیلد ایلینوی به عنوان یک سناتور ایالتی و بعد به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده. این وضع اغلب به این معنی بود که باید سخت‌تر کار می‌کردم تا بتوانم همسر و پدری باشم که می‌خواهم.

اما در هفت سال و نیم گذشته، این رفت و آمد به ۴۵ ثانیه کاهش پیدا کرد- زمانی که طول می‌کشد از دفتر کارم به اتاق نشیمن بروم. در نتیجه زمان بیشتری داشتم که شاهد رشد و تغییر دخترانم به زنان جوان، باهوش، جذاب، فوق‌العاده و مهربانی باشم که اکنون هستند.

این هم البته همیشه ساده نبوده- باید شاهد آماده‌شدنشان برای ترک خانه می‌بودم. اما چیزی که من را درباره آنها خوشبین می‌کند این است که اکنون زمانی فوق‌العاده برای زن بودن است. پیشرفتی که در صد سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و بله حتی در ۸ سال گذشته داشته‌ایم باعث شده زندگی دختران من به نسبت مادربزرگ‌هایشان بهبود فوق‌العاده‌ای داشته باشد. و این‌را من نه تنها به عنوان رییس‌جمهور بلکه به عنوان یک فمینیست می‌گویم.

در دوره زندگی‌ام ما از بازار کاری که زنان را محدود کرده بود به چند شغل که اغلب هم حقوق کمی‌ داشتند به روزگاری رسیدیم که زنان نه تنها تقریبا نیمی از نیروی کار هستند بلکه بخش‌های زیادی از ورزش گرفته تا فضا، از هالیوود تا ریاست قوه قضاییه را نیز رهبری می‌کنند. من شاهد این بودم که شما زنان چگونه توانستید آزادی خود را به‌دست بیاورید تا بتوانید انتخاب‌های خود را درباره چگونه زندگی کردن- درباره بدنتان، تحصیلتان، شغلتان و مسایل مالیتان- داشته باشید. روزهایی که شما نیاز داشتید تا همسری داشته باشید تا به شما پول یا کارت اعتباری بدهد رفته است. در حقیقت زنان چه مجرد و چه متاهل بیش از هر زمان دیگر از نظر مالی مستقل شده‌اند.

پس نباید مسیری که آمده‌ایم را بی‌اهمیت بخوانیم. این‌کار به همه کسانی که زندگی خود را در راه مبارزه برای عدالت گذرانده‌اند صدمه می‌زند. در عین حال، هنوز کارهای زیاد باقی مانده تا بتوانید آینده زنان و دختران را در امریکا و نقاط مختلف دنیا بهبود بدهیم. و در زمانی که من روی سیاست‌های خوبی (از دستمزد برابر برای کار برابر تا حمایت از حقوق تولید مثل زنان) کار می‌کنم تغییراتی وجود دارند که ربطی به تدوین قوانین جدید ندارند.

در حقیقت مهم‌ترین تغییر که سخت‌ترین نیز است، تغییر خودمان است.

این موضوعی است که من به تفصیل درباره آن در ماه ژوئن در اولین کنفرانس کاخ سفید درباره زنان امریکا صحبت کردم. علی‌رغم مسیری که ما تا به امروز آمده‌ایم، اغلب هنوز در بند کلیشه‌های جنسیتی درباره اینکه زنان و مردان چگونه باید رفتار کنند مانده‌ایم. یکی از قهرمانان من نماینده کنگره خانم شرلی چیشلم است که به عنوان اولین زن افریقایی- امریکایی برای ریاست حزب کاندید شد و رقابت کرد. او گفته است: ‌«کلیشه‌های جنسیتی احساسی، جنسی و روانشناسی درباره زنان وقتی شروع می‌شود که دکتر می‌گوید نوزاد شما دختر است!» ما می‌دانیم که تاثیر این کلیشه‌ها بر دید دختران نسبت به خودشان از سنین بسیار کم آغاز می‌شود، باعث می‌شود که حس کنند اگر شکل خاصی نباشند یا به شیوه خاصی رفتار نکنند کم‌ارزش هستند. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی همه ما را ورای جنسیت، هویت جنسی یا گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهد.

مهم‌ترین افراد زندگی من همواره زنان بوده‌اند. من توسط مادری تنها بزرگ شده‌ام که بیشتر وقتش با شغلی سپری می‌شد که سعی در توانمند‌سازی زنان در کشورهای در حال توسعه داشت. مادربزرگم مراقب من بود که در یک بانک کار می‌کرد و به خاطر سقف شیشه‌ای از پیشرفت در شغلش بازمانده بود. میشل همسرم که تعادل بین یک شغل پرکار و پرورش خانواده را حفظ می‌کند. مانند بسیاری از زنان شاغل او نیز نگران انتظارات و قضاوت‌ها درباره نحوه انجام این کار و تعادل است. و واقعیت این است که وقتی دخترانمان کوچک بودند من اغلب از خانه دور بودم و مشغول کارم به عنوان نماینده ایالتی بودم و همزمان نیز به عنوان استاد حقوق تدریس می‌کردم. اکنون می‌توانم به گذشته نگاه کنم و ببینم علی‌رغم اینکه من هم کمک می‌کردم معمولا فقط بر اساس برنامه و زمان کاری خودم بوده است. بار این زندگی غیرمتناسب و غیرعادلانه بر دوش میشل افتاده بود.

پس دوست دارم که فکر کنم من کاملا به چالش‌هایی که زنان با آنها مواجه هستند آگاهم، این چیز است که فمینیسم را درون من پرورش داده است. ولی همچنین باید بپذیرم که وقتی شما پدر دو دختر هستید، حتی بیش از قبل نسبت به کلیشه‌های جنسیتی که در جامعه رایج هستند حساس می‌شوید. شاهد سیگنال‌های اجتماعی ظریف و نه چندان ظریفی هستید که از طریق فرهنگ منتقل می‌شوند. حس می‌کنید فشار زیادی بر دختران است تا به شکل خاصی باشند یا رفتار کنند و حتی به شکل مشخصی فکر کنند.

و این کلیشه‌های جنسیتی مشابه، حتی ناخودآگاه من را به عنوان مرد جوان تحت تاثیر قرار داد. به عنوان فردی که بدون پدر بزرگ شده است زمان زیادی را صرف این می‌کردم که خودم را بشناسم و بفهمم دنیا درباره من چگونه می‌اندیشد، و چگونه مردی می‌خواهد باشم. ساده است که هر نوع پیامی را از جانب جامعه درباره مردانگی جذب کنیم و باور کنیم که راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد. اما وقتی سنم بالاتر رفت دریافتم که ایده‌هایم درباره مرد سرسخت بودن یا جذاب بودن واقعا مناسب من نیستند. آنها نشان‌دهنده خامی و حس عدم‌امنیت من بودند. وقتی شروع کردم خودم باشم زندگی به مراتب ساده‌تر شد.

پس باید این محدودیت‌ها را بشکنیم. باید به تغییر دیدگاه درباره بزرگ‌کردن دخترانی سنگین‌ورنگین و پسرانی قاطع ادامه دهیم. دیدگاهی که دخترانمان را بابت بلند حرف‌زدن، دفاع از حق خود و خاموش نماندن، و پسران را بابت اشک‌ریختن نقد می‌کند. باید به تغییر دیدگاهی که زنان را بابت جنسیت‌شان تنبیه می‌کند و مردان را بابت جنسیتشان تشویق می‌کند ادامه دهیم.

ما همچنان نیاز داریم دیدگاهی که اجازه آزار روزمره زنان را می‌دهد- چه وقتی در خیابان راه می‌روند و چه وقتی جرات می‌کنند که وارد دنیای آنلاین شوند- تغییر دهیم. ما هنوز نیازمندیم دیدگاهی را که به مردان می‌آموزد به‌خاطر حضور یک زن و موفقیتش احساس تهدید کنند تغییر دهیم.

ما همچنان نیازمندیم دیدگاهی را که به مرد بابت تعویض پوشک بچه تبریک می‌گوید و به او انگ می‌زنند که تنها پدری تمام‌وقت است و در مقابل زنان شاغل را تنبیه می‌کند تغییر دهیم. ما همچنان نیازمندیم تا دیدگاهی را که تنها برای اعتماد به‌نفس، رقابتی‌بودن و بلندپروازی شغلی مردان ارزش قایل است، تغییر دهیم. زنانی با چنین ویژگی‌هایی را سلطه‌جو می‌خوانیم و ناگهان همه ویژگی‌هایی که برای موفقیت کاری ضروری هستند تبدیل به مانعی می‌شود که آنها را عقب نگه می‌دارد.

ما نیازمندیم فرهنگی را تغییر دهیم که زنان و دختران از نژاد و رنگ پوست متفاوت را بر نمی‌تابد. میشل اغلب در این باره صحبت کرده است. حتی بعد از کسب موفقیت در کارش، هنوز شک دارد که آیا به شیوه مناسب به‌نظر رسیده و یا به شیوه مناسب عمل کرده است آیا خیلی بااعتماد به نفس یا «عصبانی» نبوده است.

به عنوان مادر و پدر، کمک‌کردن به کودکانمان برای رشد ورای این محدودیت‌ها یک فرایند دایمی یادگیری است. من و میشل دخترانمان را به‌گونه‌ای پرورش دادیم که از وقتی استاندارد دوگانه دیدند یا حس کردند مورد قضاوت ناعادلانه به خاطر جنسیت یا نژادشان قرار گرفته‌اند یا حتی اگر این اتفاق برای کس دیگری می‌افتد، از خود دفاع کنند و بی‌واهمه حرف بزنند. مهم است که آنها الگوهایی در دنیا ببینند که در هر رشته‌ای که انتخاب می‌کنند در بالاترین سطح قرار گرفته باشد. و بله مهم است که پدر آنها فمینیست است چون اکنون این چیزی است که آنها از همه مردان انتظار دارند.

این بی‌شک مسوولیت همه مردان است که با سکسیسم مبارزه کنند. به عنوان همسر یا شریک ما نیاز داریم سخت و آگاهانه تلاش کنیم تا روابط واقعا برابر ایجاد کنیم.

خبر خوب این است که هر جای کشور یا دنیا که می‌روم، می‌بینم که مردم فرضیات کهنه درباره نقش‌های جنسیتی را عقب می‌رانند. نسل شما (از مردان جوانی که به ما در کمپین بیایید سواستفاده جنسی در محیط دانشگاه را پایان دهیم پیوسته‌اند تا زنان جوانی که اولین تکاوران زن ارتش در تاریخ ملت ما شده‌اند) نمی‌گذارد که توسط افکار کهنه محدود شود. و شما به همه ما کمک می‌کنید تا بفهمیم اجبار مردم به پذیرفتن هویت کهنه برای هیچ کس (زن، مرد، هم‌جنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا هر چیز دیگری) خوب نیست. این کلیشه‌ها به سادگی توانایی ما را برای اینکه خودمان باشیم محدود می‌کنند.

این پاییز ما انتخاباتی تاریخی داریم. ۲۴۰ سال بعد از اینکه کشور ما ایجاد شده است و یک قرن بعد از اینکه زنان حق رای به دست آورده‌اند برای اولین‌بار در تاریخ، یک زن نامزد اصلی حزب دموکرات برای ریاست جمهوری شده است. مهم نیست دیدگاه سیاسی شما چه باشد، این یک لحظه تاریخی برای امریکا است. و یک مثال دیگر از این است که زنان تا چه حد مسیر دشوار و طولانی به سمت برابری را پیموده‌اند.

من می‌خواهم همه دختران و پسران ما این لحظات را ببینند. می‌خواهم بدانند که کشور ما فقط با بنجامین فرانکلین‌ها شکل نگرفته، هریت توبمن‌ها نیز حضور داشته‌اند. من می‌خواهم آنها نیز به سهم خود کمک کنند که امریکا جایی باشد که هر کودکی بتواند زندگی خود را به شکلی که می‌خواهد بسازد.

این چیزی است که فمینسیم قرن بیست و یک می‌گوید: وقتی همه برابرند، همه ما آزادتریم.

Post has shared content
جرج اورول در آن میانه‌های داستان مزرعۀ حیوانات، برای‌مان می‌گوید که وقتی جانوران ساکن مزرعه، آن را از چنگ آقای جونزِ مالک، بیرون آوردند؛ شاد و خوشحال بودند. همگی به جز بنجامین، خر پیری که عمیقا به تاثیرات مثبت این اتفاق بدبین بود و باور داشت با این انقلاب هم چیزی برای حیوانات مزرعه تغییر نمی‌کند. خب راستش من چند سالی هست که در بدبینی بنجامین نسبت به هر شکلی از تغییر ناگهانی شریکم. حالا می‌خواهد این تغییر، تغییر وزن فوری باشد یا دگرگونی رفتاری یا برطرف شدن گرهی روانی یا دگرگونی جمعی. با این باور قهرمانان واقعی شاید آنها نباشند که می‌خواهند به سرعت در زندگی شخصی و جمعی، بهشت برین بسازند بلکه آنانی قهرمان محسوب می‌شوند که می‌کوشند در دورانِ دوری از دگرگونی‌های چشمگیر و بهبودهای فوری، وضع موجود را کمی هم شده دل‌پذیرتر سازند: سازندگان رویا، نقاشان خیال، کارگردانان خوشی. از همۀ آنانی حرف می‌زنم که به جای ساختن بهشتی در آیندۀ دور، می‌کوشند همین برزخ کنونی را خوشایندتر سازند. حالا چند سالی هست که قهرمانم همایون صنعتی‌زاده است که وسط بیابان‌های کرمان گل سرخ می‌کارد نه چریک‌هایی شبیه چه‌گوارا یا به جای دکتر شریعتی بیلی وایلدر را تحسین می‌کنم که با سینمایش، زندگی خوشایند می‌شود...بنجامین، همان خر پیر، هربار که ملامت می‌شد که چرا در این شادی جمعی شریک نیست، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت هیچ‌کس تا به‌حال یه خر مرده ندیده. حالا همان، هیچ‌کس تا بحال یک دگرگونی سریع خوش‌عاقبت ندیده، دیده؟

Post has shared content
کولیکا (صف) بازی فکری‌ای‌ست ساخت لهستان که بر اساس زندگی در دوران کمونیسم طراحی شده.

بازیکن‌ها مهره‌هاشان را مقابل مغازه‌ها می‌گذارند، بدون این‌که بدانند کدام مغازه به‌شان جنس تحویل خواهد داد. تنش وقتی بالا می‌گیرد که کارت‌های تحویل جنس را رو می‌کنیم و معلوم می‌شود که محصول فقط به اندازه‌ای هست که به چند نفرِ انگشت‌شمار بازیکن خوش‌اقبالی برسد که از همه به در فروشگاه‌ها نزدیک‌تر ایستاده‌اند. از آن‌جا که همه می‌خواهند اول باشند، صف‌ها به درِ فروشگاه‌ها فشار می‌آروند. برای جلو افتادن آدم‌هایی که در صف ایستاده‌اند از یک سری کارت‌های صف‌ایستادن استفاده می‌کنند، کارت‌هایی مثل «مادری که بچه به بغل دارد»، «حضرت آقا، نوبت شما نیست»، یا «کالاهای زیرمیزی». اما همین‌طور باید مواظب کارت‌هایی مثل «تعطیل به علت فهرست‌برداری از انبار»، «خطا در تحویل کالا» باشند، و حواس‌شان باید جمع مهره‌ی سیاه احتکار کننده‌ها که در صف ایستاده‌اند باشد. فقط آن بازیکنانی که بهترین استفاده را از کارت‌های صف‌ایستادن‌شان کرده‌اند می‌توانند با کیسه‌های خریدِ پر به خانه برگردند.

… در این بازیِ واقع‌گرایانه باید خیلی زرنگ باشید تا کالا گیرتان بیاید.

بازی را ابتدا به ساکن «نهادِ ملی یادآوری» لهستان ساخته بود تا به مردم بیاموزد زندگی در دروان کمونیسم چطور بود، اما از بازی استقبال غیرمنتظره‌ای شد و از آن زمان تا کنون به انگلیسی و فرانسوی و ژاپنی و روسی و دیگر زبان‌ها ترجمه شده است.

دولت روسیه اما خوشش نیامده و بازی را ممنوع اعلام کرده.

یادداشت کامل الکس تبرک، اقتصاددان ایرانی الاصل دانشگاه جورج میسن را در لینک زیر بخوانید:


Post has shared content
دیروز عصری نویسنده طیف رنگ کارمندی را دیدم ، همشهری عزیزی با ته لهجه ای دلنشین و قدی بلند ، دو متر بود تقریبا و این اولین تجربه من در راه رفتن کنار یه موجود دومتری بود، خدای آدم بدجور احساس ریز دیده شدن می کنه، خود ش می گفت که به خاطر قدش دو تا شکست عشقی خورده که حقیقتش به نظرم کم بوده
خلاصه اینکه اینقدر طنز خوبی داشت و اینقدر منو خندوند که تمام امواج منفی صبح و فرهنگسرا رفت
جان مادرتان وبلاگ نویس های قدیمی باز هم بنویسید
به قول خودش ادبیات واقعی این روزها را در دنیای مجاز باید پیدا کرد نه در کتابفروشی ها

Post has shared content
۱. دقیقه ۱۰۹ بازی نیمه نهایی جام حذفی انگلستان، سال ۱۹۹۹، آقای رایان گیگز پاس اشتباه بازیکن آرسنال رو وسط زمین دزدید، چهار نفر رو دریبل زد و پای چپ محکمی زد توی گل. بعدها که با آقای گیگز مصاحبه کردن و از گل پرسیدن، ای آقایی گفت و گفت که از روز گل همه انتظار دارن هر روز همچین گلی بزنه ولی هر روز بازی می کنی، صدها گل می زنی، یک گل می شه گل روز بازی با آرسنال.

۲. آقای جیمز کلیر که جدیدا به لطف مهربان دوستی باهاش آشنا شدم، و در مورد تغییر رفتار و روانشناسی تغییر می نویسه؛ گفت مدام می نوشتم و می گفتم خوب نیست و باید صبر کنم تا شاهکارم رو بنویسم. بعد یک روز گفتم از این به بعد هفته ای دو بار افکارت رو جمع و جور می کنی و دوشنبه و پنج شنبه می نویسی میذاری توی وبسایت. سه سال و نیمه که آقای جیمز کلیر این کار رو می کنه و الان در زمینه روانشناسی تغییر آدم معروفیه. درآمدش هم از راه وبسایته. اگر منتظر شاهکارش بود، حالا حالاها انتظارش ادامه داشت.

۳. آقای آدام گرنت مهربان که یکی دو هفته پیش هم ازش نوشتم و این روزها همه جا هست، می گفت ملت فکر می کنن که کسایی مثل موزارت و شوپن و باخ، هر چه موسیقی نوشتن شاهکار بوده. در واقع موسیقیدان های خیلی معروف تاریخ، پرکارترینشون هم بودن. اکثر کارهاشون معمولی بوده ولی درصدی از کارهاشون به قدری بی نظیر بودند که مانده اند به یادگار. شاهکارها از بین هزاران کار معمولی به وجود میان، نه یک کار بزرگ.

۴. اینها ورزش و بیزنس و موسیقی بود. من سعادت ملاقات خانم ایزابل آلنده رو نه سال پیش داشتم. اینکه از بین این همه سخنرانی که تا به حال رفتم، صرفا یکیه که احساس می کنم سخنران رو شخصا ملاقات کردم، خودش یک پست جداگانه می طلبه در مورد کاریزمای خانم آلنده. ایشون حرف که می زنه میخکوبی و اثرش هم حداقل تا نه سال می مونه. نود درصد حرفاش شوخی های بسیار بامزه و اکثرا خارج از محدوده است، و ده درصد هم خوراک ذهن که باید درجا بلعید. آخر سخنرانی خانم آلنده، یه دختر دبیرستانی رفت پشت میکروفن و گفت می خوام نویسنده بشم، به نظر شما چه کنم؟ خانم آلنده گفت هر شب ده صفحه بنویس، نه تاشون معمولی هستن و یکیش خوب درمیاد. با اون یکی هایی که خوب درمیان، می شه در عرض دو سه سال کتاب نوشت. فکر کنم اگر سوال کننده دبیرستانی نبود، خانم آلنده ادامه می داد "و از بین همه اون کتابها، یکی دو تا شاهکار درمیاد".

۵. انقدر باید معمولی بود و تداوم داشت، تا اون یه شاهکار از توش دربیاد. اون تداومش مساله است. گیگز و موزارت و آلنده هم کار معمولی زیاد داشتن.

https://youtu.be/quI_LkMj4HI

Post has shared content
ساده، مختصر، گویا. شرح ظلم انشا نمی‌خواهد، ناله نمی‌خواهد. قضیه ساده است: ما، مردم، حق داریم بر گردن‌تان.

نامه مادر بهمن در فیس بوکش خطاب به حسن روحانی رئیس جمهوری ایران:

بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت آقای دکتر روحانی، رئیس‌جمهور ایران

سلام
من مادر بهمن‌ام، بهمن دارالشفایی. یک هفته پیش همین موقع، همین‌جا وسط خانه‌مان، چند مرد ایستاده بودند منتظر که پسرم را بغل کنم و بگویم خدا نگهدارت. بعد بردندش. نگفتند کجا، نگفتند چرا، نگفتند کی هستند و از پسر من چه می‌خواهند. (از من بپرسید می‌گویم همین‌قدر که نوشتم کافی است، وصف ظلم انشاء نمی‌خواهد. اما دخترم می‌گوید دو خط دیگر بنویس.)

آقای روحانی
اگر به شما رأی نداده بودم، همان دو خط را هم نمی‌نوشتم. نوشتم چون به گردن‌تان حق دارم، مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر که انتخاب‌تان کردند. هرکس نداند، خودتان می‌دانید که فقط برای برداشتن تحریم‌ها به شما رأی ندادیم. هرچند آن هم مهم بود و خدا را شاکریم که انجام شد. به شما رأی دادیم که امید زنده بماند، که ظلم کم‌تر شود، که آدم‌ها کرامت داشته باشند، که جوان‌ها نروند، بمانند و ایران را بسازند.

آقای روحانی،
می‌دانم سرتان شلوغ است. رئیس‌جمهورید، سالگرد انقلاب است. از قضا بابت این جمهوری و آن انقلاب هم به گردن‌تان حق دارم. گواهش نام پسرم، که یک هفته است انفرادی است، به گناه نکرده.
اللهم فک کل اسیر

صفورا تفنگچی‌ها
۲۱ بهمن ۱۳۹۴
#FreeBahmanShafa  

https://www.facebook.com/freebahmanshafa/photos/a.1563409680640823.1073741829.1563329517315506/1565389683776156/?type=3&theater

Post has shared content
چند ماه پیشا پلیس آلمان یه هشدار به مردم در مورد تصاویری که به اشتراک میذارن در شبکه های اجتماعی داد، که به رسانه های کشورهای دیگه هم رسید حتی. اینکه شما وقتی عکس لخت بانمک بچه تون رو به اشتراک میذارید توی فیس بوک و به کار کیوتش می خندید، به این فکر نمی کنید که چند سال دیگه اون بچه میره مدرسه و دوستاش سواد خوندن نوشتن و دسترسی به فیسبوک دارند و اون ادای کیوت از نظر شما، موجب مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفتن بچه توسط همکلاسی هاش قرار میگیره، اون بدن لخت، اون شلوار کج، اون لباس جیشی یا گلی، یا اون دهن و صورت شکلات مالی شده یا... و به این طریق بچه تون رو در معرض مورد قلدری قرار گرفتن، تحت bullying قرار گرفتن و ایزوله شدن در مدرسه و حتی آسیب روانی شدیدتر که تا سالها ممکنه باهاش بمونه قرار میدین. و مواظب باشید. شما می تونید هر چی می خواید از خودتون به اشتراک بذارید اما از بچه هاتون نه و باید از حریم خصوصی بچه هاتون پاسداری کنید و متوجه باشید اونها هم انسانند و دوست ندارند مورد خنده و تمسخر قرار بگیرند و یادتون باشه هر چه که در دنیای مجازی به اشتراک میذارید، باز پس گیری ای توی کارش نیست و تا ابد با همه دنیا به اشتراک گذاشته شده. و از این حرفا. گویا تعداد زیادی موارد bullying گزارش شده بوده بهشون در نتیجه به اشتراک گذاری عکس یا ویدیوی کودکان توسط بزرگترهاشون بوده که در بچه های دبستانی یا دبیرستانی باعث دردسر، شکایت، آسیب روانی و... شده. نمی دونم ما توی ایران قانون نوشته یا نانوشته ای در این زمینه داریم یا نه. ولی خوب، حواسمون باشه. چون آدمیزاد اینطوریه که ممکنه شب عروسی فرنود، شوشولش رو یادش بیاره و ازش بپرسه خودش شسته یا نه. این فقط در مورد والدین بچه ها نیست، عموها، خاله ها، دایی ها، عمه ها، مربیان و معلمان، و... همگی موظفند به حریم خصوصی بچه ها احترام بذارن و یادشون باشه بچه های مدرسه ای گاهی می تونن بدجنس باشن و کودک محبوب ما رو آزار بدن و او رو توی مدرسه ایزوله کنن. هشدار خوبی بود به نظرم. کسانی که این تصاویر و ویدیوها رو به اشتراک میذارن از روی عشق این کارو می کنن اغلب، اما ممکنه حواسشون به چند سال دیگه بچه نباشه.

Post has shared content
به قيافه‌اش می‌خورد سی‌وچند ساله باشد. كوله‌پشتی بزرگی انداخته بود رو‌ی كولش و داشت چشم‌چشم می‌كرد ببيندم. بهش گفته بودم ماشينم قرمز است و كوچك. تا مرا ديد، گل از گلش شكفت. دويد طرف ماشين، كوله اش را به‌زور جا كرد توی صندوق عقب و هنوز ننشسته شروع كرد به حرف زدن كه بلژيك به دنيا آمده و همان‌جا بزرگ شده، بعد رفته فرانسه پرستاری خوانده و ليسانس را كه گرفته، برگشته بلژيك برای كار توی يكی از معروف‌ترين بيمارستان‌های ليِژ. شش ماه از كار كردنش نگذشته كه يك روز نشسته و كلاهش را قاضی كرده و زده زير همه چيز:
-خب كه چه؟ بيست و چند سال پرستار باشم و شب و روزم را سر كنم توي اين بيمارستان كه چه؟ بعدش بازنشست شوم و مستمری‌ام را خرج پادرد و زانودرد و سردرد و كمردرد كنم كه چه؟ زندگی‌ام را پر كنم از تكرار محل كار و خانه و رئيس بخش و رياست كل كه چه؟ مگر قرار است چند بار زندگی كنم؟
پشت‌بندش رفته استعفا داده و چند ماهی دنبال شغلی گشته تا بلكه بيشتر از يك بار زندگی كند. با ليسانس پرستاری بازارياب هتلی شده كه می‌خواسته شعبه‌ها‌ی متعددی در كشورهای مختلف افتتاح كند:
-گفتند برو يك سال كوبا زندگی كن. گفتم چشم. گفتند برو ساحل عاج. گفتم چشم. برو سنگال. چشم. برو مكزيك. چشم. اندونزی. يونان. تايلند. تركيه. چشم. چشم. چشم.
نوبت به مصر رسيده. دوره‌ی چهارساله‌ی ماموريتش كه تمام شده، تمديد كرده. بعد از هشت سال دوباره چهار سال ديگر زندگی در مصر را انتخاب كرده. انقلاب مصر را به چشم ديده. بهار عربی را از سر گذرانده. لابه‌لای زنان مصر زندگی كرده. راهپيمايی زنان مصر را در حمايت از قانون حق طلاق ديده و پيروزی‌شان را از نزديك لمس كرده. كلی حرف دارد درباره‌ی زنان مسلمان. به‌نظرش همين حق طلاق بعدها چه‌قدر به ضرر زندگی‌های مشترك مصری‌ها تمام شده. مصر را زيسته...
-بعد از انقلاب مصر، استانبول را انتخاب كردم و تمام اين سال‌ها دوست داشتم بيايم ايران. عكس‌های ايران را كه تماشا می‌كردم، به خودم می‌گفتم نوبت ايران است.
تمام روز را درباره‌ی تفاوت‌های زنان ايران و مصر حرف می‌زند. با من بحث می‌كند سر نوع پوشش زن‌های ايرانی. از تاريخ می‌پرسد. بهتر از من بلد است جواب‌ها را. بناهای تاريخی كاشان را با بناهای مصر مقايسه می‌كند، مسجدها را با مراكش، شهر زيرزمينی را با دالان‌های اهرام ثلاثه. با هركس هم كلام می‌شود، سريع چرتكه‌ی ذهنش را به كار می‌اندازد برای تجزيه و تحليل. ويكی پديای زنده است اين زن...
-پنجاه سالم است. خوشحالم از تصميمی كه گرفتم. من به اندازه‌ی ده نفر زندگی كرده‌ام. ماموريت توی هر كشوری، برايم تجربه‌ی زيستی متفاوتی داشته. هرجور حساب می‌كنم، بُرده‌ام. 
هفته‌ی قبل از آمدنش به ايران، رفته بوده نيس. سيل آمده بوده. بيست نفر رفته بودند توی پاركينگ خانه‌ای تا اتومبيل‌شان را آماده كنند برای نجات از دست سيل. حبس شده بودند توی همان پاركينگ و همه مرده بودند. خطوط ارتباطی مشكل پيدا كرده بود.
-مادرم مرد و زنده شد تا توانستم باهاش تماس بگيرم و ثابت كنم سالمم. ازم قول گرفته هرجا می‌روم، روزی يك عكس از خودم برايش بفرستم.
شب، موقع خواب، تبلتش را می‌دهد دستم كه عكسی بگيرم ازش. خنده تمام صورتش را پر كرده. تاكيد می‌كند نور و پس زمينه خوب باشد. مبل هم توی عكس بيفتد. بايد معلوم باشد اقامت‌گاهش همه‌جوره راحت است.
-هر شب بايد از جايی كه هستم، عكس بگيرم و بفرستم برايش. نگرانم می‌شود. بايد مطمئن باشد جای خوابم خوب است، سرما نخورده‌ام، غذای خوب دم دستم است، دست و پايم نشكسته، سيل و زلزله نيامده، تصادف نكرده‌ام، هواپيمايم سقوط نكرده. بهش می‌گويم من پنجاه سالم است آخر. سی سال است دارم توی كشورهای مختلف تنها زندگی می‌كنم. انقلاب ديده‌ام از نزديك. وسط شورش و آشوب زندگی كرده‌ام. اما توی گوشش نمی‌رود. روزهای شلوغی مصر، به روزی يك عكس قانع نبود. مادر است ديگر.
زوم می‌كنم روی چهره‌ی سی‌وچند ساله‌ی صدوچندسال‌زيسته‌ی زن. نشان‌گر دوربين لبخندش را تشخيص می‌دهد. بوق كوتاهی می‌زند و تصويرش را ثبت می‌كند برای مادر...
-می‌دانستم كتاب دوست داری. كتابی برايت آورده‌ام كه با همه‌ی اين‌هايی كه داری، فرق دارد. اين رمان با من سفر كرده. فرودگاه به فرودگاه. كشور به كشور. فكر می‌كنم روح تمام سفرهايم، توي اين كتاب نفوذ كرده. چه هديه‌ای بهتر از اين؟
فكر و خيال دست از سرم برنمی‌دارد. توی ذهنم می‌گذارمش كنار زن‌های دور و بر. مقايسه می‌كنمش با زن همسايه، با استاد دانشگاهم، با خاله و عمه، با دوست‌ها. فكر می‌كنم به سفرهايی كه نرفته‌ايم، آدم‌هايی كه نديده‌ايم، تجربه‌هايی كه نكرده‌ايم، خطرهايی كه از بغل گوش‌مان نگذرانده‌ايم. راست می‌گويد خب. مگر قرار است چند بار زندگی كنيم؟

Post has attachment
شمشیر رو علیه مردم از رو بستن:

"«جامعه مدنی» مطابق تعاریف غربی، یکی از 3 بخش مهم این دو همایش در حوزه «حاکمیت اینترنت» است. بر این اساس کشورها متعهد می‌شوند با تقویت «ان‌جی‌اُ»‌های فعال در این حوزه، وظایف حاکمیتی را به مردم واگذار کنند. اما کدام مردم؟ مردمی که پیش از این توسط به اصطلاح سازمان‌های مردم‌نهاد مجری اهداف و شعارهای آمریکایی، شست‌وشوی مغزی و برای پذیرش نظم جدید سایبری آماده شده‌اند و هیچ شک و تردیدی میان انتخاب میان 2 گزینه «پذیرش حاکمیت ملی» یا «حاکمیت آمریکا» ندارند!"

Post has shared content
برخی حکومتها هم می خواهند وفق میل و هوس خودشان رفتار کنند نه #قانون و نه #شرع
Wait while more posts are being loaded