Profile cover photo
Profile photo
Mastane Mim
لبریز موجم ساحلی آرام میخواهم
لبریز موجم ساحلی آرام میخواهم
About
Mastane's posts

Post has shared content
لازم نيست مادر باشي تا اين اندوه رو، اين درد رو حس كني...
داره تمام لحظات قشنگ بزرگ شدن بچه هاشو از دست ميده، بغل كردنشون، بوسيدنشون...
يه تماس تلفني كمترين چيزيه كه ميشه خواست...
#FreeNarges
Photo

Post has shared content
این که تا اتفاق تلخی می‌افتد انگشت اتهام را به سمت دولت بگیریم و فریاد و فغان سر دهیم که چرا کسی کاری نمی‌کند، باعث خنک شدن دل هست اما راه را بر چاره اندیشی می‌بندد. رانندۀ اتوبوسی که در صندوق عقب ماشینش هم مواد مخدر دارد هم مهاجر غیر قانونی، یعنی پایبند قوانین نیست. دولت باید چه کند؟ در هر اتوبوس یک بازرس بگذارد؟ نوسازی ناوگان حمل و نقل عمومی و توسعۀ راه‌ها پول می‌خواهد.آن موقع که پول بود امثال برادر خاوری و زنجانی و رضا ضراب؛ مشغول خرج کردنش بودند، حالا هم با نفت چهل دلاری پول نیست، ناچاریم به چسبیدن قاچ زین، سواری پیشکش. این خیل عظیمی که در سال 84 به احمدی‌نژاد رای دادند یا قهر کردند و خانه نشستند مسوولیت جمعی خویش را در فاجعۀ مدیریتی معجزه هزاره سوم پذیرفته‌اند که حالا یقۀ دولت رامی‌گیرند که مسوولیت بپذیر؟ یا وقتی به حذف سربازی اجباری اشاره می‌کنید حواس‌تان به بار مالی این طرح هست؟ من عدد دقیقی ندارم اما به طور حدودی بین ده تا پانزده هزار میلیارد تومان در سال فقط هزینۀ حقوق ودستمزد این طرح خواهد بود. دولتی که با کسر بودجه روبروست این عدد را از کجا باید تامین کند؟ برای اینکه مقیاس مقایسه داشته باشید کل بودجۀ عمرانی سال گذشتۀ دولت بیست هزار میلیارد تومان بوده است. به جای فریاد زدن و وا مصیبتا گفتن، گاهی دنبال راه حل بگردیم بهتر نیست؟ من شخصا در همین فضای فیس‌بوک می‌شناسم افرادی را که اگر مثلا دولت با فروش خدمت سربازی بخشی از بودجۀ طرح حرفه‌ای کردن خدمات نظامی را مهیا کند، فریاد ننگ بر بچه پولدارها و مرگ بر دولت سرمایه‌دارهایشان به هوا می‌رود. خلاصه‌اش کنم، بپذیریم که اوضاع خراب است، پول نیست، با این ساختار و سیستم که باعث هرزرفت منابع می‌شود، پول بود هم چندان فرقی نمی‌کرد. برای اصلاح، دولت باید حجمش را کوچک کند و هزینه‌هایش را پایین بیاورد، این یعنی اخراج و تعدیل نیرو. حاضریم هزینه‌هایش را بپذیریم؟
دردناک‌تر از جان نازنین آن نوزده سربازمان که بر باد رفت، این مسوولیت‌ناپذیرفتن بابت شرایط موجود است، این به وطن‌کشی برخاستن پس از هر اتفاق ناخوشایند... این میان عزیزی هم مرقوم فرموده بود که ما ملت اعدامیم، چه می‌شود گفت جز از ماست که برماست؟

Post has shared content
آيا از آرزوها و خواسته هاي همسرتون آگاهيد ؟ يا اين چيزها رو بي اهميت و لوس بازي ميدونيد ؟
آيا از استرسهاش خبر داريد ؟ يا خودتون يكي از استرسهاش هستيد ؟
آيا راه آرامش بخشيدن بهش رو بلديد ؟ يا به حال خودش رهاش ميكنيد تا حالش خوب بشه ؟
همه ي آدمها از پس زندگي خودشون برميان اما وقتي ازدواج ميكنيم در مقابل هم مسووليم. يادمون نره ما يك نفر رو انتخاب كرديم تا خوشبخت باشيم. 

Post has shared content
کانال دیده‌بان زنان چندی پیش تجارب زنان درباره اقامت زنان تنها در هتل را منتشر کرد. این مطالب را در این کانال بازنشر کردیم، قصد داریم هتل‌هایی که به هر دلیل از دادن اتاق به زنان تنها ممانعت کردند را در لیستی معرفی کنیم تا بتوان از راه‌های قانونی این مسئله را پیگیری کنیم.
Http://Telegram.me/hotelzanantanha

Post has shared content
معرفی #کتاب #کودک
این مجموعه کتابهای سفید ، مهارتهای زندگی ، به مسایل بسیار مهم زندگی بچه ها میپردازه. و در طول داستان راه های درست رفتار کردن با مشکلات بچه ها رو به پدر و مادر ها یاد میده.
یکی از بهترین کتابهای این مجموعه ، به طور کامل آموزش برخورد با آزار جنسی کودکان را از زبان یک مادر برای بچه هاش توضیح میده.که باز هم میگم برای والدین هم خیلی آموزنده است.
این عکس مربوط به کتاب کنترل خشم هست . جالب اینجاست ، شخصیت اول داستان که یک خرس کوچولو است به دلیل جدایی پدر و مادرش با مادر و برادرش زندگی میکنه . یکی از مباحثی که راجع بهش کتاب داره طلاق والدین هست.
من هر کتابی ازش گرفتم خیلی مفید و لازم بوده برای بچه .
کتاب های سفید / مهارتهای زندگی / تپلی عصبانی میشود / انتشارات فنی ایران
Photo

Post has shared content
تمام زنهای عصبانی دورواطرافم فقط با یک محبت از صمیم قلب آرام میگرند ، مهربان میشوند و تمام داشته ها و نداشته ها را فراموش میکنند ، قدر لحظات را میدانند و به کارهایی که کردند تا خودشون و اطرافیان زندگی خوبی داشته باشند افتخار میکنند.
ولی وای به حال اون روزی که مرد مورد نظر خودش رو میزنه به اون راه ، منتظر میشه تا زمان حال خانم رو خوب کنه .
زن یاد مانتویی میوفته که دو سال پیش به علت قیمتش نخریده ، یاد مسافرت عالی که قولش رو گرفته بود و به خاطر شرایط نتونسته بود بره میوفته ، یاد احترامی که دوست داشته بهش بذارن و چون طرف بلد نبوده از خیرش گذشته.
یاد ماشین بهتری میوفته که تمام مدت میتونسته داشته باشه و از خواستش دست کشیده . یاد چیزهایی میوفته که میتونسته یاد بگیره و تو زندگی جلو باشه و شرایطش رو از دست داده.
خلاصه زندگی و نداشته هاش جوری فشار بهش میاره که نمیفهمه چجوری تا حالا دووم آورده.

حالا از اون طرف اون مرد خوش خیال و البته بی خیال فکر میکنه هیچ ربطی به اون نداره که زن میان سالش یا زن جوانش یا زنی که کنارش پیر شده اینقدر خشمگین و کلافه است.
نمیفهمه میتونست با کمی درایت و محبت صادقانه که البته هزینه ای هم نداره دنیای قشنگتری براشون بسازه.

واقعآ چی به مردهای ما یاد دادند؟ در بهترین حالت شروع کنن به مسخره بازی درآوردن جای اینکه یک لحظه دست زنش رو بگیره و تو چشمهاش نگاه کنه و بگه بیا با من حرف بزن. بیا مطمئن باش من و تو از پس همه چیز برمیایم. بیا با هم فکر کنیم چجوری از پس همه چیز بر بیایم.
چی بهشون یاد دادند؟ که اگر بهش اخم کردی ، اخمهاش رو محکم تر کنه ، لحن حرف زدنش رو تحقیر آمیزتر کنه ، محکم تر با رفتارش نشون بده که براش مهم نیستی حالا اگر شد یه دو تا کلمه زشت هم بار زنش کنه.

نمیخوام از کلیشه " ای کاش " استفاده کنم ، ولی دست از سرم بر نمیداره این " ای کاش جور بهتری بود " .

Post has shared content

قانون "پل طلایی" در روان شناسی روابط

اگر کسی در مذاکره به شما دروغ گفت و شما متوجه شدید که او دروغ می‌گوید، نباید این مسئله را مطرح کنید. به عبارتی، ما اصلا حق نداریم طرف مقابلمان را ضایع کنیم. چرا که در مذاکره، طرف مقابل، یا همکار من است یا دوست یا یکی از اعضای خانواده من. باید به یاد داشته باشیم که به‌ هر حال، می‌خواهم رابطه‌ام را با این فرد ادامه بدهم و اگر بخواهم دروغش را به رویش بیاورم، برای خودم نامطلوب خواهد بود. چرا که حرمت‌ها از بین می‌رود و دیگر به‌ سختی می‌توان رابطه را ادامه داد.
به همین دلیل در مذاکره مفهومی داریم به نام «پل طلایی».
این مفهوم که یک قانون خیلی قدیمی ‌چینی است، می‌گوید اگر دشمن به شما حمله کرد و از پلی بر روی رودخانه‌ای گذشت، پل پشت سرش را خراب نکنید؛ چون وقتی دشمن بداند دیگر راه برگشتی ندارد، انرژی و تلاشش برای شکست دادن شما مضاعف خواهد شد. در عوض بروید و پل پشت سرش را از طلا بسازید تا اگر خواست عقب‌نشینی کند، احساس کند که روی این پل طلایی، حتی عقب‌نشینی هم افتخار است.
پس ما، نه تنها نباید طرف مذاکره‌مان را ضایع کنیم، بلکه حتی موظف هستیم کمک کنیم که او خطایش را به شیوه آبرومندانه‌ای بپوشاند و عقب‌نشینی کند. در این صورت، رابطه قابل‌ ترمیم خواهد بود. مطرح کردن دروغ و خیانت دیگران، تنها در حالتی معنا پیدا می‌کند که تصمیم گرفته باشیم دیگر تحت هیچ شرایطی به دوستی و همکاری با آنان ادامه ندهیم.
نه تنها مثال های متعدد سیاسی و تجاری، بلکه حتی مثال های خانوادگی هم در این زمینه وجود دارد.
وقتی مادری از فرزندش می‌پرسد که تو سیگار می‌کشی؟ فرزند هم می‌گوید نه؛ اصلا! مادر ممکن است یک لحظه اشتباه کند و بخواهد ثابت کند که من گیج نیستم! من زرنگم و واقعیت را می‌فهمم. با بیان واقعیت، اولین اتفاقی که می‌افتد این است که قبح این ماجرا در خانواده می‌ریزد. ولی زمانی که قبح این قضیه ریخته نشده است حداقلش این است که در ساعتی که فرزندشان در خانه است، به خاطر پنهان کردن از آنها سیگار نمی‌کشد. حتی اگر در خانه دیدند که ته سیگار افتاده، می‌توانند پل طلایی بسازند: «آن مهمانی که سیگاری بود چرا ته سیگارش را اینجا انداخته» که فرزند احساس کند هنوز حرمتی وجود دارد و باید مواظب باشد.
سخت است که من چیزی را بفهمم و نگویم؛ ولی من می‌خواهم بچه‌ام تربیت شود نه اینکه شعور خودم را ثابت کنم! این خیلی خطرناک است که ما با اطرافیانمان به شکلی برخورد کنیم که چیزی برای از دست دادن باقی نماند.
اگر شما به من دروغ بگویید و من این دروغ را به روی شما بیاورم، شما مسلما به من نمی‌گویید: «من نمی‌دانستم تو متوجه می‌شوی من دروغ می‌گویم! پس از این به بعد من دیگر به تو دروغ نمی‌گویم!» بلکه با خودتان می‌گویید باید به این آدم دروغ‌های پیچیده‌تری گفت! پس شما با این کار آن فرد را تبدیل به یک آدم راستگو نمی‌کنید، بلکه او را به یک دروغ‌گوی حرفه‌ای‌تر تبدیل می‌کنید. بنابراین منی که کیف بچه‌ام را می‌گردم، در واقع امنیت ایجاد نمی‌کنم، بلکه باعث می‌شوم فرزندم سوراخ‌های بهتر و امن‌تری برای قایم‌کردن پیدا کند.

Post has shared content
روبه روی یکی از مراکز محل کارم که در نزدیکی پارک قرار دارد توالت عمومی ست. جلوی درب ورودی آن را شمشادها استتار کرده اند‌. دخترها می آیند دو سه نفرشان همان اطراف کشیک می دهند، یکی دونفر هم دستهایشان را به دیوار می زنند و خم می شوند، شلوارشان را می کشند پایین و آن دو سه نفر همکلاسیشان که مراقب اوضاع هستند از پسرهای دبیرستانی پول می گیرند و پسرها می روند در همان حالت با آنها بدون کاندوم سکس می کنند و بعد نفر بعدی. شلوغ نمی شود. تعدادشان حدودا شش هفت نفر است‌. دخترها تکراری نیستند. فاصله آنقدر زیاد نیست. ساختمان ما در ارتفاع است و می توانیم از طبقه بالا ببینیمشان. به نظر می رسد سکس مقعدی دارند. کارشان که تمام شد باشوخی و خنده محل را ترک می کنند. خیلی وقت ها باهمان پسرها می روند کمی آنطرفتر قلیان می کشند. ندیده ام اما شنیده ام حق حسابی هم به نگهبان پارک می دهند. نگهبان ایرانی ست. یکبار زمستان پارسال همکارم وقتی تنها بود به حدی ترسیده که درب محل کار را بسته بود و زنگ زده بود به پلیس. اما پلیس تا خودش را رسانده اینها رفته بودند.

آمار استفاده از مواد مخدر و سیگار بیداد می کند‌. توی دستشویی و حتی راه پله به دور از چشم معلم ها شیشه می کشند. مدت یک سال است که در مدارس دخترانه آمار کشیدن شیشه به طرز قابل ملاحظه ای پایین آمده و بیشتر به کشیدن گل روی آورده اند. توی یکی از دبستان های منطقه هفده پسر کلاس پنجمی اقدام به فروش پایپ کرده که بعد از برخورد سطحی ناظم و کم شدن دو نمره ازنمره انضبااطش ماجرا ختم شده. (به طور اتفاقی به این موضوع برخوردم تحقیقات من در مورد دختران و مدارس دخترانه است)

خودزنی و آسیب جسمی به خود، در بین دانش آموزان دختر به شدت شیوع دارد. بچه ها با تیغ دست هایشان را عمیق و یا سطحی می برند، اسامی و حروف حک می کنند و عکس هایش را روی اینستاگرامشان می گذارند. بعضی ها در مدرسه بابت انجام اینکار از دیگران پول می گیرند. چراکه بلدند خوب و سریع کار را انجام بدهند و عده ای علی رغم میل درونی نمی توانند اینکار را بکنند. می ترسند.

آمار خودکشی و دارزدن دانش آموزان از آنچه اعلام کرده اند بالاتر است. دلایل ظاهری امر، شکست های عشقی در سنین کم است اما افرادی که خودکشی کرده اند معمولا در خانه توسط والد پدر مورد خشونت جسمی قرار می گرفتند و یا مادر درگیر مسائل ارتباطی خارج از چهارچوب خانه بوده. یکی از شاگردانم در مدرسه و در زنگ دینی اقدام به خودکشی و زدن رگ دستش می کند. او دقایقی پیش از این عمل اجازه می گیرد تا به دستشویی برود. دوستش که رابطه عاشقانه ای با او دارد (لزِ او بوده. این اصطلاح در بین بچه ها شیوع زیادی دارد. روابط جنسی و معاشقه از جمله رفتارهایی ست که آنقدر شیوع پیدا کرده تا جایی که آموزش و پرورش برای خروج هم زمان دو دانش آموز از کلاس ممنوعیت قائل شده) از معلم اجازه می گیرد تا او هم به دستشویی برود. معلم موافقت نمی کند‌. دختر پرخاش می کند و از کلاس اخراج می شود. شاگردم به کلاس می آید و رگ دست خود را میزند. خوشبختانه نجات پیدا می کند.

سارا دانش آموز پانزده ساله از دوست پسرش باردار می شود. وقتی که این موضوع را متوجه می شود، پنج ماهه حامله بوده. مادرش برای دختر پرونده پزشکی جور می کند تا مدرسه نرود و مدرسه اخراجش نکند. مادر بعد از زایمان دخترش، نوزاد را به قیمت بیست و پنج میلیون به زن و شوهری که فرزندی نداشتند می فروشد. سارا هرگز بچه اش را نمی بیند و فقط عکس ها را می بیند. درکی هم از فاجعه ای که برایش اتفاق افتاده ندارد. بی خیال است. سارا از جمله شرکت کنندگان اصلی میتینگ چند روز قبل کوروش بوده.او از سلیبریتی های اینستاگرام است. خانواده ای معمولی دارد. مادرش کارمند است. پدر و مادرش از یکدیگر جدا شده اند. مادرش از رابطه او و دوست پسرش اطلاع دارد. دوست پسرش هم سن اوست و هنوز با همند. هنگام رابطه جنسی بنا به اظهارات دوست پسرش هر دو مست بودند. پسر معقولی ست. رفتارهای سنجیده ای نسبت به هم سن و سال هایش دارد و بیشتر از مادر سارا نگران وضعیت اوست.

عجیب ترین داستانی که این چند روز شنیده ام و خشمم را نسبت به رفتارهای احمقانه مدیران مدارس و خانواده ها بیشتر می کند و انکار تمثیلی از تمام هویت ارتباطی مدرسه، دانش آموز ، خانه اس مربوط می شود به این ماجرا:
دانش آموز کلاس هشتم هنگام خروج از کلاس تشنج می کند. صرع دارد. روی زمین می افتد و از داخل جیب های مانتویش مقدار زیادی تراول بیرون می ریزد. مدیر اجازه نمی دهد که با اورژانس تماس بگیرند. می گوید آبروی مدرسه می رود! به هم کلاسی هایش می گوید هرکس امروز باخودش موبایل آورده باشد, اشکالی ندارد می تواند با مادرش تماس بگیرد. یکی از بچه ها اینکار را می کند. از ساعت نه صبح تا ساعت یک دخترک بیچاره بیهوش توی نمازخانه بوده. پس از تماس های مکرر، مادر به مدرسه می آید و با دادوبیداد به مدیر می گوید که دخترش صرع دارد و مدیر باید بداند که سابقه بیماری دانش آموزان چیست و خانواده هایشان را بابت موضوعات کوچک به مدرسه نکشاند. مادر بچه را با تشر با خود می برد.کسی نمی داند آن همه پول از کجا آمده.

سالها قبل دکتر دارابی، مدرس برجسته امور تربیتی در کلاس جمله ای را گفت که از همان موقع ذهنم را درگیر خیلی چیزها کرد:«یک روزی نه تنها ما بلکه جهان در مقابل دهه هشتادی ها متود کم می آورد، این ها تمام قواعد را تغییر می دهند»
این نکته برای من که از نزدیک با آنها کلاس برگزار می کنم کاملا مشهود است. خصوصا اینکه فضای کلاس آموزشی نیست و مهارتی و پرورشی ست. مدتی ست شاخک هایم تیز شده است برای شناسایی و جستجوی رفتارهایشان در مدرسه و محیط خارج از خانه. شش ماه است کار تحقیقات میدانی می کنم آن هم در نقاط مختلف تهران و روزی نیست که با اتفاق عجیب و غریبی مواجه نشوم. از تن فروشی دختران دبیرستانی بعد از خروج از مدرسه تا خودکشی های عجیب و غریب.از خودزنی هایشان تا شیشه و گل کشیدن کلاس پنجمی ها. امیدوارم بتوانم مجوز قانونی برای ساخت یک مجموعه مستند در مورد این مسائل را بگیرم. اگر پیشنهاد یا تجربه مشابهی در زمینه ساخت مستند در این زمینه دارید لطفا در اختیارم قرار دهید.

خانواده ها و معلم ها مهربان و آگاه نیستند و این وضعیت روزبه روز بدتر می شود. بچه ها توسط والدین و مدرسه شکنجه روحی می شوند. خیلی وقت ها تمام انرژیم بعد از شنیدن درددل های دانش آموزان گرفته می شود. حرف کم می آورم. راهکار کم می آورم. احساس تنهایی می کنم. احساس شکست و دوباره شب به این امید که نجات یک فرد نجات جامعه است به خواب می روم.
توی هر هم اندیشی، ملاقات و یا سمینار به خانواده ها التماس می کنم لطفا پیرامون حقوق خود و فرزندتان در مدرسه مطلع باشید. کسی حق ندارد بچه شما را کتک بزند و یا به او بی احترامی مند. لطفا به بچه هایتان رحم کنید. لطفا کمی مطالعه کنید. لطفا یک دهم زمانی را که مشغول دیدن سریال های مبتذل ترکی هستید رابرای دیدن یک ویدیوی چند دقیقه ای تربیتی در یک کانال تلگرامی صرف کنید. بچه ها را کتک نزنید. لطفا با دوست پسرتان جلوی بچه تان معاشقه نکنید. لطفا فکر نکنید بچه تان احمق است و رابطه شما را با مردهای دیگر درک نمی کند. لطفا اینقدر بچه ها را مجبور به درس خواندن نکنید. لطفا به زنتان جلوی فرزندتان فحش ناموسی ندهید.لطفا بچه ها را تهدید نکنید. لطفا تهدیدهای بچه ها را جدی بگیرید. لطفا ظلم نکنید. بچه ها برده های شما نیستند به آنها رحم کنید.



Post has shared content

Post has shared content
عالی 
جرات نداشتم برای بچه‌هایم لالایی بخوانم

من یک وکیل دادگستری هستم و جالب است بدانید در طول ده سال زندگی با همسرم نمی‌دانستم و یا درک نمی‌کردم که من قربانی خشونت خانگی هستم.‌

شوهر من تحصیل‌کرده بود و ما زندگی مرفه‌ای داشتیم. من دفتر وکالت داشتم و همه امکانات مادی زندگی من خوب بود. از ده‌ها پرونده خانواده دفاع کرده بودم و فقط شغلم را انجام می‌دادم و حساسیتی به موضوع خشونت خانگی نداشتم.

من فقط می‌دانستم شاد نیستم. افسرده و غمگین و چند بار هم به پزشک مراجعه کرده بودم. نمی‌دانم خواب بودم یا خودم را به خواب زده بودم. نمی‌دانم آگاهی نداشتم یا خودم را به ناآگاهی زده بودم ولی وقتی امروز به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم من از زندگی با شوهرم خوشحال نبودم و وجود دو دختر کوچولوهم تاثیری در حالت روحی من نداشت.

عزیزم صدایت عالی است ولی دیگر نخوان!

قبل از ازدواجم نقاشی می‌کردم و ساز می‌زدم و صدای خوبی داشتم. دوستانی هنرمند که گاه‌گاهی دور هم جمع می‌شدیم و درباره هنر و نقاشی و ادبیات حرف می‌زدیم. وقتی ازدواج کردم یک روز همین‌طور که روی مبل لم داده بودم و گرمای پاییزی نور خورشید تنم را نوازش می‌داد تصنیفی از هایده را زمزمه می‌کردم . همسرم آرام گفت : نگفته بودی آواز هم می‌خوانی و من چشم‌هایم را بستم و با کرشمه‌ای زنانه بقیه ترانه را زمزمه کردم.

همسرم با فنجانی از چایی کنار من نشست و نوازشم کرد و گفت: عزیزم صدایت عالی است ولی قول بده دیگر نخوانی. من تو را برای خودم می‌خواهم و صدای تو مردان دیگر را افسون می‌کند. من با تعجب گفتم حالا که دارم برای تو می خوانم و مردی اینجا نیست ولی او گفت نه قول بده که دیگر نخوانی.

بعد از چندین بارکه مچ من را تو آشپزخانه و این‌طرف و آن‌طرف خانه گرفت که داشتم آواز می‌خواندم غرولند می‌کرد وگاهی هم قهر می‌کرد و مدت‌ها ساکت بود و حرف نمی‌زد. مذهبی نبود ولی کم‌کم حتی دوست نداشت که من ترانه‌ای گوش کنم و سی‌دی در خانه ما شده بود مثل مواد مخدر که من باید این طرف و آن طرف پنهان می‌کردم.

من هم کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم و همین گرفتاری موجب شد که وقتی فهمیدم وسایل نقاشی من را دور ریخته حوصله جر وبحث نداشته باشم. پای من را از دورهمی‌های هنری برید و نفهمیدم دفترچه شعرهایم چطور آب شد و رفت زیر زمین.

مادری که بترسد لالایی بخواند مادر نیست و من جرات نداشتم برای بچه‌هایم لالایی بخوانم. شوهر من از نظر دیگران، یک مرد خوب بود و من هم فکر نمی‌کردم محدودیت‌های او مصداق خشونت است. همیشه در خرید لباس و کفش و کیف همراهی‌ام می‌کرد و کرور کرور پول خرج می‌کرد ولی همیشه رنگ لباس و کفش و کیف من مشکی بود و نهایت سرمه‌ایی. می‌گفت تو در مشکی مثل زمرد می‌درخشی و من فکر می‌کردم که حتما همین‌طور است و واقعا دلم می‌خواست برای او زیبا باشم.

دسته‌گل‌هایی برای کنترل

گاهی یک دفعه و بدون خبر به دفترم می‌آمد و دسته گلی روی میزم می‌گذاشت و من فکر نمی‌کردم که او ذره‌ای با روش‌های غیر مستقیم قصد چک کردن من را دارد. عکس‌های دوران قبل از ازدواجم یکی یکی ازآلبوم غیب می‌شد و من با آن همه کار فرصت تفتیش کردن نداشتم و با خوش‌خیالی فکر می‌کردم این طرف و آن طرف افتاده است.

تولد ۳۵ سالگی‌ام خانواده او و من دور هم جمع شدیم و من با اصرار مادرم و هزار دلهره چند بیت شعرخواندم. برادر شوهرم ذوق زده گفت که چرا نگفته بودی چنین صدایی داری. چرا تا به حال برای ما نخوانده بودی که ناگهان شوهرم که استاد کنترل ظاهرش جلوی دیگران بود از کوره در رفت و بدون مقدمه مشتی روی میز کوبید که شیشه روی میز ریز ریز شد. همه شوک شدند، حتی خانواده خودش. همسرم فریاد می‌زد و هر چه فحش زشت اخلاقی بود نثارمن کرد و چندین بار جلوی دیگران و بچه‌ها من را فاحشه خواند. مهمان‌ها شام نخورده و بی خداحافظی قهر کردند و رفتند و حتی مادرش زیر لبی چیزهایی نثارش کرد. روی مبل میخکوب شده بودم وبدنم گر گرفته بود و می لرزید‌. بچه ها فرار کردند توی اتاقشان و صدای گریه‌شان حال من را بدتر می‌کرد. از آن روز زندگی من تغییر کرد و همسرم چهره واقعی خودش را نشان داد. محدودیت‌ها علنی شد. ساعات کارم و درسم همه محدود شد و هر کجا می‌خواستم بروم باید اطلاع می‌دادم . وضعیت طوری شد که دفتر کارم را بستم و ته دلم با خودم فکرمی کردم شاید پس از مدتی به وضع عادی برگردد‌. حاضر نبود به دکتر مراجعه کند و مثل گرگی که لباس میش پوشیده بود آرام آرام به هیبت گرگی درآمد که زیر ظاهر آرامش پنهان کرده بود‌.

تصمیم گرفتم حرف بزنم

یک روز که وب سایت‌ها را زیر رو می‌کردم به مطلبی درباره علائم خشونت خانگی بر خوردم و چند وقتی به این موضوع توجهم جلب شد‌. هر چه بیشتر می‌خواندم بیشتر متوجه وخیم بودن اوضاع می‌شدم . من که همیشه از حرف زدن طفره می‌رفتم و فقط گوش می‌دادم تا بلکه معجزه ای از آسمان نازل شود، تصمیم گرفتم با او صحبت کنم. عصر همان روز بچه‌ها را به خانه مادرم فرستادم و خانم همسایه سپردم که اگر داد زدم به پلیس خبر دهد‌. همسرم مثل هر روز به خانه برگشت‌. دوش گرفت و من میز شام را چیدم‌. شام که تمام شد برایش یک چایی ریختم و همانطور که چایی را مقابلش می گذاشتم گفتم: حرف من این است و جز این نیست یا دکتر می‌روی و یا من با بچه‌ها می‌رویم. فکر کرد شوخی می‌کنم . بدون دعوا و یا حرف اضافه‌ای ساکی را که بسته بودم برداشتم و از خانه او رفتم. هفت ماه نه تلفن زد و نه پیامی فرستاد و نه حتی برای دیدن بچه‌ها آمد‌. اوایل منتظرش بودم ولی پس از مدتی تصمیم گرفتم برای خودم و بچه‌هایم آرامش را تجربه کنم و اجازه ندهم که او حتی در نبودنش من را آزار دهد. بساط نقاشی‌ام را دوباره پهن کردم زمزمه‌هایم را شروع کردم و هر از چندی شعری می‌نوشتم. با کمک پدرم در دفتر کار دوستم اتاقی اجاره کردم و مشغول به کار شدم.

تابو ذهنی‌ام را شکستم

درخواست طلاق برای من وکیل تابو بود ولی خودم را شکستم و درخواست طلاق دادم. وقتی متوجه شد که درخواست داده ام پیغام فرستاد که به خانه برگرد و من قول می‌دهم وضع بهتر شود و من در جواب گفتم که تا وکالت محضری برای حق طلاق و دیگر حقوق من ندهد باز نمی‌گردم و تا ننویسد و امضا نکند که من می‌توانم نقاشی کنم و اواز بخوانم، کار کنم و درس بخوانم بازگشتی نخواهد بود آن‌ هم در شرایطی که اطمینان داشته باشم دارای سلامت روانی است و واقعا تغییر کرده است.

همسر من که قاطعیت من را دید و اینکه از حقوق خودم به عنوان یک انسان کوتاه نمی‌آیم خودش رفت و وکالت بلا عزل محضری برای تمام حقوقم به من داد و جلوی خانواده تعهد داد که دیگررفتارهای گذشته‌اش را تکرار نمی‌کند. البته روشی که من انتخاب کردم نسخه‌ای که بتوان برای همه تجویز کرد و تنها بیان یک تجربه از زنی است که خود وکیل بوده است.

به هر حال قرار گذاشتم که از نو شروع کنیم و فقط با هم صحبت کنیم و مدتی فقط من و بچه‌ها نصفه روز به خانه او می‌رفتیم تا پس از چندی قرار گذاشتم یک ماه آزمایشی با هم زندگی کنیم. قاطعیت من نشان داد که من ملک او نیستم و او نمی‌تواند برای نقاشی کردن و شعر گفتن و نحوه زندگی و تعلقات من تصمیم بگیرد و با من مثل ماشینی که خریده و می‌تواند هر طور دلش می خواهد تزیینش کند رفتار کند.

با خودتان رو راست باشید

حالا او حدود خودش را می داند و من نیز زنی هستم که نقش‌های اجتماعی خودم را تعریف می کنم. درحال حاضر هم مشغول گذراندن دوره دکترا هستم و به مخاطبان خانه امن یک پیام خیلی ساده دارم و آن این است که با خودتان رو راست باشید و بدانید رفتارهای شماست که نوع رفتار دیگران با ما را تعیین می‌کند. ما برده آفریده نشده‌ایم . هیچ انسانی برده نیست. ما در تعیین رفتارهای شریک زندگی خودمان موثر هستیم واگر حقوق خود را بشناسیم و برای داشتن آن تلاش کنیم حتما شریک زندگی نیز متوجه حدود خودش می‌شود. تجربه من نشان داد که ما خودمان را به ترسیدن و ضعیف بودن می‌زنیم در حالی که می‌توانیم قوی و مصمم باشیم.

Photo: Spass/ BigStock.com
Photo
Wait while more posts are being loaded