Profile

Cover photo
Fateme Chavoshi
Attends Art School
1,712 followers|765,959 views
AboutPostsPhotos

Stream

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 

دیشب برای اولین بار بعدِ پنج سال موفاسا رفت حمام. به‌قاعده‌ی مادری که برای اولین بار می‌خواهد خودش تنهایی نوزاد چندروزه‌اش را ببرد حمام نگران بودم و ترس داشتم. که نکند پنبه‌های توی دلش گولّه شود. که نکند‌ پوستش زبر و خشک شود. که نکند از شکل بیفتد. از مامان پرسیدم: «با آب گرم بشور‌م‌اش یا سرد؟» گفت: «گرم. ولی نه گرمِ گرم.» گفتم: «از هم وا نره؟» گفت: «نترس. تشتْ سفیده رو آب کن. یه کم شامپو بریز کف دستت، خوب کف‌مال‌اش کن.» گفتم: «شامپو بچه که نداریم. حالا چی‌کار کنیم؟» حوصله‌ی مامان از نگرانی‌‌ام سررفته بود؛ گفت: «اصلاً بده‌ش خودم. از تو برنمی‌آد.» و موفاسا را از دستم گرفت و رفت توی حمام. دخترک دوید توی اتاق که دوربین بیاورد و اولین حمام خواهرزاده‌اش را ثبت کند. من ایستاده بودم دم در حمام و دلم شور می‌زد و دست روی دست می‌ساییدم. مامان هم همان‌طور که داشت کله‌ی کفی موفاسا را می‌شست سرم غر می‌زد که چرا گذاشته‌ام این بچه این‌قدر کثیف شود.
بعدِ یک ربع مامان با نوه‌ی ترگل‌ورگلش از حمام آمد بیرون. دخترک شروع کرد به آواز خواندن که: «گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم.» من هم سراپا شوق شده بودم و به بچه‌ام نگاه می‌کردم.
مامان گفت یک آب‌کش بیاورم موفاسا را بگذارم توش تا صبح آبش برود. صبح که داشتم ماجرا را برای دوست تعریف می‌کردم، گفت بگذارش توی آفتاب که ویتامین‌دی بدنش هم تأمین شود. رفتم موفاسا را آویز کردم به بند رخت و دو تا گیره زدم به دست‌هاش. گفتم: «مامان باید همین‌جا بمونی تا خشک شی. اگه خیس باشی که نمی‌تونم بیارم‌ت تو اتاقم شبا بگیرم‌ات تو بغلم برات لالایی بخونم‌.» کلی برایش قصه بافتم که راضی‌اش کنم تا غروب آن بالا آویزان بماند و بهش قول دادم مرتب بهش سر بزنم.
حالا گل‌پسر را آورده‌ام تو. شده ماهِ شبِ چارده. دارم قربان‌صدقه‌اش می‌روم و شانه‌هایش را آرام نرمش می‌دهم که جای گیره‌ها روش نماند.
 ·  Translate
21
NarGes Nm's profile photogomnam binam (‫صادق صادقی‬‎)'s profile photoFateme Chavoshi's profile photo
9 comments
 
+gomnam binam این مهم را به شما تبریک عرض می‌کنم. : ))
 ·  Translate
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 

مهمان آمده در اتاق من. من زیر پتو خودم را به خواب زده‌ام. شیشه‌های قاصدک را که می‌بیند از مامان می‌پرسد: «منتظر کسی است؟» مامان می‌گوید: «نمی‌دانم.» من در خواب لبخند می‌زنم.
 ·  Translate
44
سیده‌راضیه حسینی's profile photoFateme Chavoshi's profile photo
4 comments
 
قاصدک‌های من ولی پناه آورده‌اند به من.
 ·  Translate
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
خزیده‌ای در غار؟ من یارِ غارِ تو باشم. 
 ·  Translate
30

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
روزهای‌مان در خلسه و شور و نگرانیِ توأم می‌گذرد. تا شب می‌مانیم مدرسه. درس می‌خوانیم. می‌ریزیم. می‌پاشیم. می‌زنیم. می‌رقصیم. گریه می‌کنیم در خلوت. مسخره‌بازی درمی‌آوریم در جلوت. رویا می‌بافیم. روزها را می‌شماریم تا کنکور.
«بچه‌ها، فقط هفتادوچهار روز!»
 ·  Translate
25
leila belali's profile photo
 
ما هم فقط چهار روز!
ولی چیزی ش به کنکور کارشناسی نرفته...
 ·  Translate
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
دیروز وقتی آخرین شعرواره‌ام را برای صاد خواندم، اول چند ثانیه سکوت کرد، بعد دست برد توی حجم ریش‌هاش و گفت: «گمونم کنکور و درس خوندن زیادی کار خودش رو کرده.» و بعد بی‌که وقت بدهد حرفم را بزنم، بلاه‌بلاه ریسه رفت از خنده. بی‌احتسابِ امروز، درست صدوشانزده روز تا کنکور مانده. بر خلافِ آن‌چه تصور می‌کردیم، توی این شش ماه کنکور از ما آدم‌های دیگری ساخته. از آدم‌هایی مثل من که کتاب برایشان حکم نان و آب و اکسیژن را داشت، موجودات بی‌مصرف و مزخرفی ساخته که این روزها سهمشان از آن جهان پرزرق‌و‌برق و شگفت‌انگیزِ توی شعرها و داستان‌ها، تنها تماشای آنهایی‌ست که دارند کنج کتاب‌خانه خاک می‌خورند. از دست‌هایی که روزگاری تمام کلمات جهان را توی مشت داشتند و بی‌وقفه می‌توانستند ساعت‌ها بنویسند و خسته نشوند، ترکه‌چوب‌های خشک و پوکی که دیگر حتیٰ به درد سوزاندن هم نمی‌خورند. ربات‌هایی که به‌جز درس خواندن و فرمول حفظ کردن کاری ازشان برنمی‌آید. مجسمه‌های بی‌روح و کرختی که نسبت به همه چیز بی‌تفاوت شده‌اند؛ دوری از عزیزان، دیگر قلبشان را به درد نمی‌آورد. شنیدنِ روزانه هزاران خبر جنگ و کشتار و قحطی و فقر، دیگر مثل گذشته غمگین‌شان نمی‌کند. نه که قلبشان سنگ شده باشد؛ دیگر وقت و توانی برای شنیدن صدای توپ و گلوله و ناله‌ی آدم‌ها ندارند. انگار اشباع شده باشند. یکی از فرمول‌های حسابان و دیفرانسیل و فیزیک. یکی از اسم‌های عجیب‌وغریب ارکان زیستی بدن انسان. یکی از عروض و قافیه و اسم‌ و‌ رسم فلان شاعر قرن چندم. من انگار تمام ذهنم پر شده باشد از نقاشی‌های رنگارنگ پیکاسو و براک و مونه و داوینچی و که‌ و که. انگار تنها به‌جسم این‌جا کنج اتاق نشسته‌ام دارم درس می‌خوانم و روزگار می‌گذرانم و روحم گویی ساکن خرابه‌های طاق کسرا و ویرانه‌های معابد اتروسک شده باشد.
کنکور ما را تغییر داده. بی‌که بخواهیم. بی‌که بفهمیم. ما هم، مثل هزارانی که این دوره را گذرانده‌اند و خواهند گذراند، اسیر این بازیِ مزخرف شده‌ایم؛ اسیرِ این نظامِ آموزشیِ بیمار. کنکور با خانواده و دوستان بیگانه‌مان کرده. حتیٰ با خودمان هم انگار غریبه شده‌ایم.  تنها چیزی که سر ذوقمان می‌آورد، یک عدد یکی‌دورقمی‌ست که نشان می‌دهد رتبه‌ی ما توی سیاهه‌ی قربانیان کنکور چندم است. کنکور، فرصتِ بودن، زیستن، شادی کردن، اشک ریختن، شگفت‌زده شدن و هزار چیز دیگر را از آدم‌ها می‌گیرد. گیرم که نتیجه‌ی کار مطابق میل باشد و پایان خوش؛ این سال‌های جوانی را که در درس و ترس سپری می‌شوند، آن جوانی‌ها که نکرده‌ایم را کجا پیدا خواهیم کرد دیگر؟
 ·  Translate
35
1
bahar 88's profile photoMohammad Sh's profile photoFatemeh Moghimi's profile photoFateme Chavoshi's profile photo
14 comments
 
هیچ هم بعید نیست. :/ :(
 ·  Translate
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 

حالا شده‌ام یک دختر ترگل‌ورگل: اتاق را مرتب کرده‌ام. میز را گردگیری کرده‌ام. شیشه‌های قاصدک را دست‌مال کشیده‌ام و چیده‌ام روش. کف اتاق را جارو زده‌ام. ماگ‌های کثیف را برده‌ام گذاشته‌ام توی سینک ظرف‌شویی. ظرف شکلات‌رنگی‌ها را پر کرده‌ام. آنتن رادیو را راست‌وریس کرده‌ام. روتختی را صاف‌وصوف کرده‌ام. وَ انگار منتظرم اتفاقی بیفتد. مثل زنان خانه‌داری که تا آفتاب غروب کند زندگی‌شان را درچین‌ورچین می‌کنند و سماور آب می‌کنند و منتظر می‌شوند مردشان از کار بیاید و بنشینند با هم به اختلاط و چای. گویی منتظر یک اتفاق‌ام. یک چیز اما این میان سر جایش. از کِی؟ از بعد کنکور؟ از بعد آمدن رتبه‌ها؟ قبل‌تر؟ از وقتی تمام زندگی را تعطیل کردم که بچسبم به درس و کتاب و تست؟ دیروز به علی می‌گفتم. نمی‌دانم چه مرگم شده. وقتی نتیجه‌ها آمد مثل بادکنکی بودم که یک‌دفعه می‌رود روی یک سوزن و پق! همه چیز تمام شد. چه خالیِ بی‌پایانی! حتیٰ خوش‌حالی‌ام برای رتبه یک شبانه‌روز هم طول نکشید. همه چیز انگار فقط همان شب بود. همان شب که کیلومترها دورتر از همه‌ی کسانی که دوستشان دارم بودم. همان شب که همه مامان و بابا و مامانی و زینب و علی و زهرا و دوست برایم از پشت تلفن‌ و تلگرام و وُیس جشن گرفتند. اما دریغ! وقتی خوابیدم، صبح‌اش که از خواب پا شدم، انگار هزار سال بود رتبه‌ها آمده بود و همه چیز ته‌نشین شده بود. چه خالیِ بی‌پایانی! مرضم هم انگار از همان لحظه شروع شد. به علی می‌گفتم؛ نسبت به همه چیز بی‌تفاوت شده‌ام. دل‌ودماغی برای هیچ‌چیز ندارم. دستم نمی‌رود چیزی بنویسم. سازم را که مدت‌هاست بیرون نیاورده‌ام. حوصله نمی‌کنم دو ساعت بنشینم پای یک فیلم سینمایی. چشمم توان خواندن کلمات کتاب‌ها را ندارد. حتیٰ حوصله‌ام به سال تحصیلی جدید و ورود به دنیای جدید و مقطع جدید و آدم‌های جدید هم نمی‌رسد. زندگی‌ام این روزها خلاصه می‌شود توی خواب. وَ خواب. وَ خواب. علی گفت طبیعی است. گفت نترسم. گفت که همه بعد از کنکور این‌جوری می‌زند به کله‌شان. گفت که همه‌ی آن نقشه‌هایی که آدم برای تابستانِ بعد کنکور می‌ریزد دود می‌شود و جایش را خواب می‌گیرد. من اما با این همه نگران‌ام. نگران‌ام که نکند هیچ‌وقت مثل قبل نشوم؟ که نکند افسار زندگی‌ام مثل گذشته، مثل قبل کنکور نیفتد دست خودم؟ که نکند آن یک چیز هیچ‌وقت نرود سر جایش.
چه خالیِ بی‌پایانی!
 ·  Translate
23
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
تو را برای من، و ما را برای خودش آفرید.
 ·  Translate
17
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
روزهایم جوری سخت‌اند که حس می‌کنم هیچ‌وقت قرار نیست تمام شوند. 
 ·  Translate
16

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
پدر می‌پرسد: «حالا یعنی واقعاً می‌خوای بری؟ خب من دلم برات تنگ می‌شه که.» با خنده می‌گویم: «اگه راست می‌گید بیاید بهم سر بزنید.» می‌گوید: «تو اگه راست می‌گی، نرو.»
 ·  Translate
28
Mohammad Sh's profile photo
 
چه پدری 
 ·  Translate
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
امروز در خیابان مردی دیدم شبیه به کیهان کلهر. من به او گفتم: «کمی کمانچه ما را مهمان کن.» او سوار موتور شد و رفت.
 ·  Translate
29
1
Mohammad Sh's profile photoFateme Chavoshi's profile photoAzadeh A's profile photo
3 comments
 
😀
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
همین که جاگیر شدم روی صندلی، پشت‌بندم یک خانم دیگر هم سوار شد. راننده گفت: «خانوم، آروم ببند.» و سرش را چرخاند عقب که ببیند زن آرام می‌بندد یا نه. زیر لب گفت: «حالا ببین.» زن محکم بست؛ خیلی محکم. راننده شیشه‌ی جلو را داد پایین؛ داد زد: «خانوم انصافاً بیا!» زن همان‌طور که داشت بقیه‌ی پولش را می‌گذاشت توی جیب جلوی کیف‌دستی‌اش، با تعجب سرش را بلند کرد و چند قدم آمد جلو. راننده از من پرسید: «خانوم شما بگو مگه من نگفتم به ایشون آروم ببند؟» لب‌خند کم‌رنگی زدم و سرم را تکان دادم که یعنی بله. زن مانده بود چه کند. آرام گفت: «ببخشید... حواسم نبود...» مرد بی‌که واکنشی نشان دهد، با خلق‌تنگی فرمان را با یک دست چرخاند و دور شد.
مرد راننده تمامِ طولِ مسیر را تا برسیم به مقصد غُر زد: «پونصد تومن می‌دن، کل در و پنجره رو می‌زنن داغون می‌کنن. خوبه به همه‌شون هم می‌گی آروم؛ از هزار تا زن نه‌صدونودونُه‌تاشون محکم می‌بندن. حالا مَردها، از هزار نفر یکی‌شون ممکنه محکم ببنده؛ اونم شاید. من نمی‌فهمم چه سرّی‌یه. نمی‌دونم زن‌ها نمی‌فهمن؟ متوجه نمی‌شن زن‌ها خانوم؟» و منتظر واکنشِ من ماند. لب‌خندِ از روی اجباری تحویلش دادم. ادامه داد: «خوبه زن‌ها جای مردها نیستن. والا. اگه جای مردِ بدبخت بودن روزی ده نفرُ زیر ماشین می‌کردن: حواسم نبود! تو فکر بودم! من نمی‌دونم به چی هم فکر می‌کنن دائم. شب هم که از سر کار می‌رفتن خونه بچه‌هاشونُ دار می‌زدن. والا. خوبه اینا نون‌دربیار نیستن.» نزدیک شده بودیم. گفتم: «درست می‌شه.» با قاطعیت گفت: «نه. دیگه درست‌بشو نیست.» کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. نگاهِ مَرد به دستِ من و دست‌گیر ماشین بود. در را با نهایتِ آرامی بستم. مرد نفس عمیقی کشید. آمدم دمِ شیشه‌ی سمت شاگرد؛ گفتم: «دیدی؟ اون یه نفرِ امروز من بودم.» و خندیدم. مرد لب‌خند رضایت‌مندانه‌ای زد و راه افتاد.
#روزینگی
 ·  Translate
39
1
Fateme Chavoshi's profile photoعلی م's profile photoMohammad Sh's profile photo
4 comments
 
admire your fantasy
Add a comment...

Fateme Chavoshi

Shared publicly  - 
 
مهمان‌ها رفته‌اند. خانه خاموش است. پنجره‌ی اتاقم را باز کرده‌ام و باد گاهی می‌خزد لای پرده‌ی حریر و می‌تکاندش. کتاب‌ها و جزوه‌ها پخش‌اند روی زمین و میز و تخت. تهِ هردوتا ماگم شکلات و چای ماسیده و دو روز است شسته نشده‌اند. من یک کاسه آلوچه دارم، یک بسته‌ بیسکویت که دایی برایم آورده، وَ دو تا دوناتِ شکلاتی. 
تا شب تمام شود، باید درس‌ بخوانم، دونات‌ها را بگذارم توی مکروفر داغ و تازه شوند، «اتاقِ نشیمن» را هزاربار تا صبح سلفژ کنم تا انگشت‌هایم از بر شوند، زباله‌های سطل اتاقم را تفکیک کنم، موهایم را خرگوشی ببندم، و روی لیوان‌ها برقصم. 
بروم. بروم که دیروقت است و هزار کارِ مهم دارم.
 ·  Translate
33
NarGes Nm's profile photoFateme Chavoshi's profile photo
3 comments
 
میزِ خوش‌حال و گوجه‌سبزها تقدیم به شما. :بی
 ·  Translate
Add a comment...
Story
Tagline
هر دختری را که دیدید دارد توی خیابان‌های شهر دنبال قاصدک‌ها می‌دَوَد، من‌ام.
Introduction
فاطمه چاوشی
متولد نوزدهم آذرماه 1376
Basic Information
Gender
Female
Birthday
December 10, 1997
Relationship
It's complicated
Education
  • Art School
    2015 - present
  • فرزانگان
    ریاضی-فیزیک‎, 2012 - 2015
Links