Profile cover photo
Profile photo
Esmaeil Khalili
About
Posts

Isn't it immoral?
Why Google asks for the phone number?
Today, 'Google Chrome' asked me once again to give my phone number to them in order to enter a code for signing me back to Chrome. I do always log in only and only from one device, and it seems senseless that Google Chrome wouldn't be able to verify the user. So, if Google really wants to keep accounts secure, why it doesn't ask for 'Secret question' or sending a verification code to the alternate email, instead of forcing people to give them their phone number? It is definitely and absolutely immoral to force people to give personal information to Google!
Add a comment...

Post has attachment
دیدگان ماندلا بر این جهان بسته شد.
دیدگان کسی که بیش از هر چیز خشونت آموخته بود اما کمتر از هر چیز، و در واقع هیچ خشونت ورزید!
ماندلا از این جهان رفت، هنگامی که از خود میراثی گران­بها بر جای نهاده بود؛ میراث گذشت، میراث اندیشیدن به تمامی بشریت و اندیشیدن به نفس بشریت؛ میراث پاس داشتنِ تمامی جامعه، که به او امکان داد تا از اندیشه ­ی جامعه­ ی تام فراتر رود و بتواند برای تمامی جامعه امکان بقاء و نیل به مطلوب فراهم آورَد.
این تجربه برای ما گرانبهاست، بسی گران بها؛ چرا که تا کنون بهایی سنگین پرداخته ­ایم؛ برای ما که آرزویی نه تنها برای تمامی جامعه ­ی خود بلکه برای تمام جوامع داشتیم اما به ورطه­ ی جامعه­ ی تام درافتادیم و نه تنها حتا به همین جامعه­ هم نپرداختیم، بلکه اصلاً از «خود» فراتر نرفتیم.
یادش گرامی باد؛ نه تنها برای درسی که به ما آموخت، بلکه برای ارزشی بنیادین که ژرفای عمل­ اش و نفس اندیشه­ اش از آن برخوردار است؛ برای ارزشی که برای آن مبارزه کرد و در نشر تاریخیِ مبارزه­ اش تحقق داد؛ یادش گرامی باد!
Add a comment...

Post has attachment
تجربه ی ماندلا و تاریخ معاصر ما

نخستین بار با نام ماندلا در میانه­ ی دهۀ شصت در شعری که شاملو برایش سروده بود، آشنا شدم. آن شعر را چندان نپسندیدم و هنوز هم آن را چندان متن و وزین نمی­ یابم. باری، پس از آن روز نخست، بارها و بارهای بسیار به نام و کردار وی در این سوی و آن سوی برخوردم، دیدم، شنیدم و خواندم ولی تنها در سالهای اخیر است که درباره­ اش نیز اندیشیده ­ام.
برای من عِجاب موضوعی به نام ماندلا در آن است که وی در میانۀ خشونت پرورش یافته بود، در کانون شرایطی که نه تنها مُدارا به عنوان رَویه­ یی خردپسندانه یا مَنشی اخلاقی یا حتا سخنی زیبا و تا اندازه­ یی لوکس، جایی نداشت، بلکه نشانی از عرفان مسیحایی، بودایی یا اسلامی و مانند آنها هم یافت نمی­ شد؛ اما او عملاً طریقی را برگزید که او را نزد افکار عمومی و آنچه بدان تاریخ می­ گوییم، همان­ طور که برخی صاحب­نظران به درستی در این چند روز گفته ­اند، در جایگاهی حتا برتر از گاندی قرار داد. گرویدن به مشی­ی یی چنین خردمندانه و عمل کردن با مَنشی چنان انسانی و شریف، که از وی دیدیم، سزاست که او را در آن جایگاه تاریخی قرار دهد که بتواند الگوی نیک اندیشی و نیک کرداری قرار گیرد.
عِجاب من از آن روست که من در سرزمینی می­ زیَم که همۀ آنچه را که سرزمین ماندلا نداشت، داشته و دارد؛ با این حال، افسوس که کین­ خواهی و کین ­وَرزی، دُژخویی و دُژکُنشی، و حتا بدخواهی و بداندیشی در سرزمین من جان بسی انسانها را گرفته است و می­ گیرد و از تمامی میراث خِرَد، آنچه به ماندگان رسیده است، گویا تنها شامل طُرقی است برای ماندن به بهای نماندن دیگران! عِجاب من از آن روست که حتا نشانی هم از فردوسی و مولوی و نظامی و سعدی و حافظ در آنچه به ماندلا به ارث رسیده بود، نبود، اما وی بنیانگذار روشی خردمدارانه و شریف شد؛ حال آن که در سرزمین من بسی کسان ازین میراث متنعّم­ اند اما بنیانگذاران خردستیزی و انسان­گریزی می شوند!...
با خود می ­اندیشم، و در این اندیشه به دلایلی که کوتاه و فشرده گفتم خود را مُحِقّ می­ یابم که، چه چیز ما را تا بدین پایه دگرستیز و انسان­ گریز می­ کند؟
با خود می­ اندیشم که در میان ما حتا بسیار کسان که مشی مُعین ­شان کُشتن نیست، گویی که در کُنهِ گفتار و مغزِ پندار و لفِّ کردار، حذف دیگران را می­ خواهند و می­ طلب­ اند، نه بودن­شان را و همراه شدن­شان.
با خود به برخی مباحث قدیمی ­تر می­ اندیشم که امروزه  در بازار گفتار جای چندانی ندارند اما همچنان در شمار موضوعات مهم ­اند؛ مباحثی از قبیل «نقش شخصیت در تاریخ». به کتاب پُلخانُف فکر می­ کنم و سپس به آنچه لنین با روسیه کرد در قیاس با آنچه که ماندلا با افریقای جنوبی، و دیگران با جوامع دیگر و با این جامعه کرده یا می­ کنند.
به یاد فردوسی می­ افتم، به یاد این بیت که:
زن و کودک و بوم ایرانیان ~ به اندیشه­ ی بد مَنِه در میان
و به یاد می­ آورم که نسل­ های متأخر و معاصر ما تا دست­ کم سه نسل پیش از نسل من و تا اندازه یی نسل پس از من، زن و کودک و بوم ایرانیان را به چه اندیشه­ های بدی در میان نهادند(یم)! افسوس! ما خردگریزانی بودیم کزان همه میراث گرانبها، بی یاریِ خِرَد و در غیاب وجود شریف­ اش، مُرده ­ریگ کین چند نسل اخیرمان را برگُزیدیم، آنگاه تخم کین کاشتیم، زهرمیوه ­ی گوارش ناپذیرش را در شریان شرحه شرحه شده­ مان درَویدیم و تلخیِ تحمل ناپذیرش را در کامِ جان باخته­ مان چشیدیم! تخمی که خشونت تنها یکی از میوه ­های آن است و بسا میوه­ های تلخ دگر که به بار نشسته ­اند ولی هنوز آنچنان در این کامهای جان باخته چشیده نشده­ اند!
 
و سرانجام بدین می­ اندیشم که نسبت هدف و رَوِش کدام است؟ و برای خود با خود تکرار می­ کنم که هرگز ایده­ ی خیر در سبیل شر به مقصد خِیر نمی­ رسد و تا کنون کسی پای در این راه نگذاشته که وجدان بشری او را ستوده باشد، هرچند کسانی او را بسیار دوست داشته باشند. ما می ­توانیم کسانی را تا سرحد پرستش دوست داشته باشیم اما وجدان اخلاقی ما هرگز آنها را نستاید. برعکس، ستایش نصیب کسانی می­شود که حتا اگر دوست­شان نداشته باشیم، در کردار و گفتار و پندارشان خیر می­ یابیم. این همان چیزی است که به گمان من وجدان بشری در ماندلا می­ یابد، گرچه او را دوست نیز می ­دارد. یادش گرامی باد!
اسمعیل خلیلی، هجده آذرماه نود و دو
 
بعد التحریر: این مطلب، به نشانی زیر در پیشگفتارهای جامعه شناختی  آورده شده است.
http://sociologicalprologues.blogspot.com/2013/12/blog-post_8.html
Add a comment...

Post has attachment
Tragic Epic
تراژیک اپیک!
(ارسالِ دوباره)
دوستی ارجمند و عزیز ویدئوی پیوست را برایم فرستاده¬اند؛ زیبایی¬اش موجبی است برای آنکه دیگران را سهیم کنم در حظّی که بایست؛ اما پیش از آن، هنگام تأمل در چرایی و چیستیِ احساسی که چنین آثاری برمی¬انگیزند، نکاتی به نظرم رسید¬ که بی¬جا ندیدم آنها را نیز در میان گذارم. می¬خوانید:
بداهه¬ای نخستین و ناسُفته از باب مقدمه¬ای در خصوص محتوای برخی آثار ماندگارِ هنری
برخی آثار موسیقی و نیز ادبی هستند، یا به دیگر سخن، نوعی از هنر هست که همزمان تراژدی و حماسه است. من داستان «رستم و سهراب» را همچون «نبردهای تروا و بخشهای اصلیِ اُدیسه»، همچون طراحی¬های اصلی داوینچی، همچون مجسمه¬های میکل آنژ و رُدَن، همچون برخی از اشعار حافظ که همزمان ابراز تمنّا و نمایش قدرت¬اند، همچون «پدر خوانده» فرانسیس کاپولا و ماریو پوزو یا «زنگها برای که به صدا در می¬آیند» همینگوِی و بسی دیگر از آثار ماندگار هنری را، از این دست می¬دانم و بر این گمانم که اساساً آنچه نزد بسیاری کسان و بسیاری ادیان "سرنوشت" (Destiny) خوانده می¬شود نیز، همین شرایط را بیان می¬کند؛ درونوَندیِ تراژدی و حماسه را!
حضورِ نوع ما (انسان¬ها)، به عنوان نوعی برخوردار از حدّی و بهتر است بگویم گونه¬ای از آگاهی بر این سیّاره، در طول تاریخِ آگاهی و در طولِ تاریخِ آگاهی¬مان به آگاه بودنِ خود، در چند هزار سال گذشته، همواره در تراکم نامعیّنی از شکست و پیروزی چه در رویارویی با طبیعتِ درون و بیرون خودمان و چه در مصاف با دیگر همنوعان¬مان در تداوم نامعلومی از ساختار اخلاقیِ بَدکُنشی و نیک¬مَنشی در واقعیّتِ جاری جوامع، در احساسِ دوگانه¬ای از آنچه در باورهای دینی، خوف و رجاء نامیده می¬شود، در امتدادی نامشخّص از سیالیّت حجیمی از "بارِ هستی*" و در نبضانی از نوستالژی دائمیِ بهشتهای گُمشده یا از دست رفته همراه با شورِ اُمیدهای ابدیّت خواهانه¬یی همچون سوشیانس، مسیانیسم** و مهدویّت گذشته است. چنین تاریخی است که حماسه و تراژدی را در هم می¬تَنَد.
نمونه¬هایی چند را گر بخواهم کوتاه و اندک از بازآفرینیِ این تاریخِ رنج و شکوه در هنرهای خلّلاقانه در جهان و آیینهای دینی و فرهنگ ایران برشمرم، از اینان یاد خواهم کرد:
نافرجامیِ نسبیِ شکسپیر را شاید بتوانم در قیاس با تأثیر عمیقاً ماندگارِ آثار کلاسیکِ یونان به عنوان یک نمونه دربارۀ آنچه از آن گفت¬و¬گو دارم به این علّت بدانم که تلفیق درونیِ تراژدی و حماسه را، که  به گمان من روحِ عمومیِ انسانِ معاصر (در هزاره های اخیر) است، فراموش کرده یا در بازآفرینی¬اش ناتوان بوده است.
خوانِشِ ایرانیِ «کربلا» از آن جمله رسومی است که باز به باورم، در تلفیقِ جدایی ناپذیر حماسه و تراژدی می¬گّذَرَد و راز دلنشینی یا تداوم¬اش، برغم دگرگونه¬گی¬های بسیار در اکنافِ جغرافیا و دگردیسی¬های ژرف در تاریخِ فرهنگیِ ایران-زمین، در همین است... می¬اندیشم که اگر ماجرای خونینِ مسجدِ کوفه نبود، فرزند ابوطالب نیز برای ایرانیان "علی" نمی-شد...
و می¬پندارم که مدرنیته، یا هر نوع عقلانیتِ بسیار جدید، فراپذیریِ فهمِ این دوئتِ بنیادیِ روح انسانِ هزاره¬های اخیر را به خوبی داراست اما در بازآفرینیِ آن بسیار ناتوان است.
آثار موسیقایی¬ای همچون این اثرِ بی¬نظیرِ گروه ونجلیس، همچنان که توکاتای باخ یا کارمینا برونا، و حتّا همچون برخی از اپیزودهای اصلیِ آلبومِ The Wall گروه Pink Floyd نیز در گمان من از این دست هستند؛ تراژیک اپیک!
حماسه ضامنِ تراژدی است و همزمان نیز مضمونِ آن!
و این اجرا، که من آن را به هر حال نوعی بالت می¬دانم، به خوبی هر دو وجه همزمانِ تراژدی و حماسه را بیان و بشکُوه و زیبا با موسیقی¬اش همراهی می¬کند.
از دوست گرامی¬یی که این ویدئو را فرستاده¬اند، بسیار متشکرم.
مهرروز از مهرماه نود و دو،
خلیلی
______________________________________________________________
* عنوانِ برگزیدۀ مترجم محترم اثر میلان کوندرا، برای عنوانِ The Unbearable Lightness of Being
** en.wikipedia.org/wiki/Messianism
نشانی من در بلاگر
http://sociologicalprologues.blogspot.com
در صورت فیلترینگ بلاگر و دسترسی نیافتن به آن برای مطالب بعدی، می¬توانید آنها را در Weebly بیابید. مطلب بالا را نیز در این نشانی آورده¬ام:
http://sociologicalprologues.weebly.com/on-art-and-literature.html

Additional information:
YouTube link:
Strength in Poland
Performance by Grinchenko brothers, Polish strength dancers.
The publisher-up-loader has written:
So so wonderful‼ 
Mind's power + determination + human effort, almost incredible 
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded