با سعید اولین بار، بیست و دوم خرداد ماه هشتاد و نه هم کلام شدم. بعد از تجمعی در دانشگاه که در نهایت به حکم تعلیق اولیه‌ی من و یکی دیگر از دوستان مشترک انجامید. آمد پیش‌مان که فلان هم‌کلاسی‌اش را، حراست بازداشت کرده است و نگران است و چه باید برایش کرد. این هم‌کلامی در ادامه‌ی آن سال‌ها در دانشگاه، رنگ احترام و ارادتی به خود گرفت و امتداد یافت. خاستگاه مذهبی و نگاه تا حدی مشابه به عرصه‌ی سیاست و امر جمعی، این هم‌زبانی و احساس نزدیکی و رفاقت را بیشتر می‌کرد. بر خلاف من بی سواد، که تمایلات چپ و علقه‌ام به خیابان و امر جمعی بیشتر غریزی است، سعید در این باره مطالعات و تفکر جدی دارد و این همیشه مایه‌ی تحسین و رشک من بود.

آخرین بار که رودررو دیدمش و گپ زدیم، حدود یک سال پیش بود. چند ماهی بود که پدرش را از دست داده بود و من فرصت تسلیت حضوری گفتن را نداشتم. چاق شده بود و این برایم عجیب بود و بی پروا به آن اشاره کردم. چیزی از بیماری‌اش نگفت و لبخند زد و ادامه‌ی صحبت‌مان در مسیر دیگری پیش رفت. حالا خبرهای خوبی ازش نمی‌رسد. چند وقتی بود که نمی‌دانم از کجا به این نتیجه رسیده بودم که حالش بهتر است اما دوستان خبر دادند در آی‌سی‌یو بستری است و حالش اصلا خوب نیست.

دلم آشوب است. تکه‌ی مذهبی‌ام مومنانه نهیب می‌زند که در هر حال بگو شکر و برایش دعا کن. تکه‌ی عصیان‌گرم ولی مدام کفر می‌گوید و داد و فریاد و قحش راه می‌اندازد که چه بد کردار است روزگار و چه بد رنگ است آسمان. تکه‌ی ساینتیستم فارغ از قیل و قال قبلی‌ها، عمگین یادآوری می‌کند که کاری از دست تو بر نمی‌آید. من دلم ولی آشوب رنجی است که سعید می‌برد.

از روی ناچاری آیا؟ نمی‌دانم. تکه‌ی مومنم ولی صدایش به دعا بلند‌تر می‌شود. خدا کند که از روی تخت، برخیزد باز، سالم.
سعيد فراهاني يكي از مويرگهاي تغذيه كننده ي قلب من رو تسخير كرده!
سعيد فراهاني كسيه كه در سالهاي تاريك بعد از ٨٨ وقتي حلقه ي معرفتي داشتيم، يكي از اركان جلسات بود و اون جلسات و موضوعش بخش خوبي از قلب منو در اختيار داره!
سعيد الان حدود ٤ماهه روي تخت بيمارستانه
و
من نگرانشم

لطفاً براش دعا كنيد...
Shared publiclyView activity