Profile

Cover photo
Bamdad Irani (‫بامدادی‬‎)
5,458 followers|1,240,309 views
AboutPosts+1's

Stream

 
پدر و مادری که عجله نکردند

آندرش تازه دو ساله‌اش شده بود که پدر و مادرش با هم عروسی کردند. آن‌ها چند سالی بود که سامبو بودند (زوجی که ازدواج نکرده‌اند اما با هم زندگی می‌کنند). عاشق هم بودند، اما این برای این‌که عروسی کنند کافی نبود. خیلی چیزها را باید می‌ساختند. باید کاری که هر دویشان دوست داشته باشند را پیدا می‌کردند، روابط اجتماعی مناسب هر دویشان را برقرار می‌کردند، محل زندگی‌شان را انتخاب می‌کردند و آماده می‌کردند و … تازه این‌ها به کنار، باید بعد از سال‌ها زندگی کردن در کنار هم می‌فهمیدند که نه تنها عاشق هم هستند بلکه عشق‌شان ماندگار است و دوست‌هایی هستند که می‌توانند همدیگر را حمایت کنند و با فراز و نشیب‌هایی زندگی کنار بیایند. همه‌ی این‌کارها را کردند و بعد که دیدند همه چیز عالی است تصمیم گرفتند این تجربه‌ی بزرگ را با آوردن یک فرزند تعمیق کنند. این طور بود که آندرش متولد شد و به جمع آن‌ها پیوست. اما آمدن آندرش حسابی سرشان را شلوغ کرد و تا به خودشان جنبیدند دیدند دو سال گذشته. به خودشان و زندگی‌شان نگاهی کردند و دیدند چقدر توی این مدت چند سال رشد کرده‌اند… چه مسیر طولانی‌ای را طی کرده‌اند… چه چیزهایی با هم ساخته‌اند… احساس غرور بهشان دست داد. خوشبخت بودند و این دیگر یک بشارت نبود، بلکه چیزی بود که با دست‌هایشان ساخته بودند و با قلب‌هایشان حسش می‌کردند. نقد بود و واقعی.

به خودشان گفتند حالا وقتش است که عروسی کنیم و دوستان‌مان را به جشن موفقیت‌مان دعوت کنیم. ما می‌دانیم که «می‌توانیم» و این را در عمل ثابت کرده‌ایم. این بود که عروسی کردند و آندرش همان‌طور که توی بغل بابا و مامانش جا خوش کرده بود توی مراسم عروسی‌شان شرکت کرد.

خیلی‌ها دوست دارند مزد کاری را که هنوز انجام نداده‌اند از قبل دریافت کنند. خیلی‌ها دوست دارند مزد مسئولیتی را که هنوز نمی‌دانند از عهده‌اش برخواهند آمد یا خیر را پیشاپیش دریافت کنند. بعد هم باید تا چند سال‌ تلاش کنند تا «شاید» بتوانند به خودشان و دیگران ثابت کنند «شایسته‌ی‌»‌‌ آن مزد بوده‌اند. اما البته واقعیت‌ زندگی (اسمش هست جبر آمار) این است که بخش قابل توجهی از آن‌ها موفق نمی‌شوند ثابت کنند شایسته‌ی «جشن زندگی مشترک» بوده‌اند. آن وقت است که خاطره‌ی آن جشن زودهنگام و آلبوم عکس‌های عروس خانم و آقا داماد با لبخندهایی که بیشتر نشان از ساده‌دلی و امیدی مبهم به آینده است تا ایمان به توانایی‌ها و داشته‌های مشترک، به کابوسی تبدیل می‌شود که هیچ‌کس دوست ندارد آن‌را بازخوانی کند.

پدر و مادر آندرش اما از این دسته نبودند. آن‌ها زندگی مشترکشان را بی‌های و هوی و بدون سر و صدا شروع کردند. سرهایشان پایین بود و دهان‌هایشان خاموش، اما دست‌هایشان کار می‌کرد و قلب‌هایشان می‌تپید. آن‌ها مطمئن شدند می‌توانند مسئولیت «با هم بودن» و «پدر بودن» و «مادر بودن» را انجام دهند و در این مسیر تا حد متقاعد کننده‌ای پیش رفتند و فقط آن‌وقت بود که به خودشان اجازه دادند موفقیت‌شان را «جشن بگیرند». شاید آن‌ها از آن دست آدم‌هایی که برای کار نکرده به خودشان پاداش می‌دهند و جلوی زمین و زمان و دوربین‌ها فخر می‌فروشند چندان دل خوشی نداشتند. شاید به همین دلیل سعی کردند زندگی‌ مشترک‌شان تجسم ایده‌‌شان باشد.
 ·  Translate
15
5
بهرام روحانی's profile photoMohammad kh's profile photoMehdi Omrani's profile photoBamdad Irani's profile photo
3 comments
 
به نظرم این نگاه شما کمی جای فکر و تجزیه و تحلیل دارد. به نظرم میشود به کل این قضیه اینطور هم نگاه کرد که این زوج ابتدا دنبال لذت بدون تعهد بودند و بعد از اینکه مطمئن شدند که این لذت ماندگار است و هزینه ای در نتیجه ازدواج بر آنها تحمیل نمی شود، حاضر به قبول تعهد ناشی از ازدواج شدند. ضمن اینکه بچه دار شدن زوجی که هنوز حاضر به قبول تعهد ناشی از ازدواج نشده اند رو هم میتوان نوعی خودخواهی و بی مسئولیتی تلقی کرد.
 ·  Translate
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
«در میدان وجدان های مردم ،خاکریز هایتان پی در پی در حال سقوط است...»

یک بار دیگر بیانیه شماره 16 میر حسین را یک بار دیگر هم خوانی کنیم 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک میگویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمانهای صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت میکنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو میکنند و از یکدیگر تحفههایی را میطلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحرانزده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفهای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمیآید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگتر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیتهایی سترگتر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود میآورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه میتواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوریها را کنار بگذاریم.
 
روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریکترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر میرسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم میکرد روح مردم و خواستههای تاریخیشان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیمتر در جان مردم شهادت دادند. این گواهی در سالها و نسلهای پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایشهای در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن مینگرند نمایان نمیکند. دگرگونیهای بزرگ معمولا متهمند که یکباره روی میدهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ میکنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر میدهند به راستی ارزشمندند
 
جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی گزارشهایی از شکلگیری جریانهای عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد میکردند میتوانست و میتواند برای عبور کم هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذیقیمت را میشکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکتهای دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیتها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزیها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم میآورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آمادهباش به سر میبریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغها و چشمهسارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنجها و از جایگاه دلپسند
 
چه تلخ است اگر پس از این همه عبرتهای دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده اند و فقط دانشجویان مانده اند؛ در دانشگاهها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاههای مادر هیاهو میکنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام میشود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیتهایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را میدانستند، از پیش آگهی هایی که درباره تحولات دور و نزدیک میدهد درس میگرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ میکردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستورهای کوچک از مردم، که یکی از وسیعترین و فعالترین قشرها را تشکیل میدهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند
 
البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازهای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب میکند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی میدید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در تواناییهایش موثر است. در آن زمان گرایشهای بسیاری میان دانشجویان به چشم میخورد. اگر انجمنهای اسلامی از همه قویتر بودند به خاطر آن بود که از واقعیتهای اجتماعی بیشتر نمایندگی میکردند.
 
بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیتهای اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازهای که بتوانند خواستها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی میتواند به رغم گرایشهای مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق میشود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ کند فیالواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمیپاید.
 
جامعه ما اینک شگرفترین تحولات را تجربه میکند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاهخودها و چوبدستیهایشان را کنار میگذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است میروند.
 
در میان زیباییهای بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی میکرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوتها و تنوعهایشان را کنار نمیگذاشتند، بلکه به رسمیت میشناختند. کسی لازم نمیدید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه شدنها حظی وجود داشت که فطرتهایمان میپسندید. آن زنجیره های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جانهایمان نمیخواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.
 
بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر میکرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمیتواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن میبیند. همینگونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهرهمند شدن این است که همه با هم بهرهمند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا مینشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو میکند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی میبیند که میتواند به زیباییهای دین رو کند، اگر نتوانسته است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا میتواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمیکند ترک کند و بیآنکه بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی اساس بخواند.
 
ملت ما اینک دارد نشانه های بزرگی خود را به نمایش میگذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه های آن. نشانه هایش را باز میگوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه میرسد و حیات ما را دیگرگون میکند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد میکند نترسیم.
 
این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه هایش را پیشرویمان قرار داده است.
 
نشانه های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار میرود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمانگرایی ارتباط خود را با واقعیتها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه های تلخی که در این چند ماهه دیده اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود میدانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمیشود. تنها و تنها حکمت و واقعبینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنشهای عصبی و لجامگسیخته بیانجامد.
 
به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزند جوانش) نشان میدهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه های بیدلیل نیست، اما هولانگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت را در شجاعتی که مردم ما به نمایش میگذارند مشاهده نمیکنید؟
 
به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه حلهای گره گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه هایی که مردم میگشودند بسته میشد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه حلهای جدید خلق میکردند.
 
به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته هایشان را چنان با حوصلهای زندگی میکنند که گویی میتوانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصلهای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله ای که از رشد حکایت میکند.
 
و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزشهای وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما اینگونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار میگرفتند متعجب میشدیم؟ انگاری احتمال هم نمیدادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه میگشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد اینگونه واکنش نشان میدهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجیدها نه جانش را ذوقزده میکند و نه مسیرش را تغییر میدهد. در چند ماه گذشته ملتها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسینها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه های عظمت را تجربه میکند.
 
در سند چشمانداز بیست ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشدهایم لباسهای بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرحهای عمرانی نیمه کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست خورده مان را با امدادهای رسانه ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجالها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا میپرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.
 
دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمینشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمیکند. وقتی که یک ملت بزرگ میشود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.
 
از ما میخواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته میشود. آن چیزی که مردم را عصبانی میکند و به واکنش وا میدارد آن است که به صریحترین لهجه بزرگی آنان انکار میشود.
 
مگر نمیخواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر میپسندند که حق بزرگی آنان را کاملتر ادا کند. این مسئلهای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز میگشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
 
برادران ما! اگر از هزینه های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمیگیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفتهاید؛ در خیابان با سایه ها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمیکنید. ۱۷ آذر چه میکنید؟ ۱۸ آذر چه میکنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایشهای بیفایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر میکنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
 
اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی میگوییم و شنیده نمیشود. اگر میشنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک میشد؛ آن پیروزی را میگویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسانها را همچون جوانه های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ میکند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز میکند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که میکند خجالت بکشد.
 
اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاهها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه میدهند. از دیدگاهی که این همراه شما مینگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذیجود کسی است که به حیله حیله زننده نگاه نمیکند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.
 
میر حسین موسوی
 
 ·  Translate
17
2
AMIR NAYEBI's profile photoAmin .m's profile photo
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
حاصل جمع همه‌ی اعداد طبیعی  چند می‌شود؟ سوالی بدیهی به نظر می‌رسد. عبارت بالا یک سری واگرا به بی‌نهایت است. اما این عبارت در برخی مدل‌های فیزیک مدرن ظاهر می‌شود. حالا یا باید فرض را بر این گرفت که واقعا با یک پدیده‌ی «نامتنهایی» رو به رو هستیم، یا مدل‌ها نادرست هستند و یا این‌که می‌توان مقداری متناهی‌ برای سری بالا در نظر گرفت. در واقع برای جمع بالا می‌توان یک مقدار متنهایی یافت:

حاصل جمع مورد نظر (جمع کل عددهای طبیعی) را S3 می‌نامیم. برای محاسبه‌ی آن به دو جمع ساده‌تر نیاز داریم که آن‌ها را S1 و S2 می‌نامیم. این اثبات به این صورت است:

{این پست حاوی عکس است. آن‌را در لینک اصلی مطالعه کنید}
 ·  Translate
7
1
Kaveh Karimi's profile photoiman mahyaeh's profile photoBamdad Irani's profile photoAta Heshmati's profile photo
3 comments
 
پیش از اینکه در نظریه‌ی ریسمان به این نوع جمع برسند، ریاضی‌کارها به آن پرداخته بودند. 
http://en.wikipedia.org/wiki/1_%2B_2_%2B_3_%2B_4_%2B_%E2%8B%AF

مسئله نسبت دادن یک عدد به سری‌ای به نظر واگرا است. اما به قول معروف اگ "درست جمع بزنید" مشکلی پیش نمی‌آید. 
 ·  Translate
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
دو سؤال منطقی از کسانی که این روزها خیلی داد می کشند و تهدید می کنند
جاسوس زنده زمان محمود خطری ندارد، مرده زمان حسن خطر دارد
در ششم بهمن 1386  جشنواره بین‌المللی فارابی در ایران برگزار شد و "ریچارد فرای"به عنوان مهمان رئیس جمهور وقت ایران در آن حاضر شد و مورد تقدیر ویژه قرار گرفت. 

 غلامعلی حداد عادل، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و رییس وقت کمیسیون فرهنگی مجلس هم بعد از پایان سخنرانی رییس جمهور وقت، نزد فرای رفت و از او به دلیل یک عمر تلاش برای  معرفی فرهنگ و تمدن ایران زمین به مردم جهان سپاسگزاری کرد.

فرای در این مراسم، از دولت ایران خواست اجازه دهد که بعد از مرگ، پیکرش را در کنار زاینده رود دفن کنند. احمدی نژاد ، نه تنها با این درخواست موافقت کرد ، بلکه خانه ای را هم به او اهدا کرد که تا آخر عمرش بتواند در ایران زندگی کند.

حال که فرای از دیده از دنیا فروبسته است، دو سؤال منطقی از کسانی که مخالفت خود را دفن فرای در ایران را اعلام می کنند مطرح می کنیم و امیدواریم به جای آن که یکی از برچسب هایی که همواره در جیب شان دارند را نصیب ما کنند ، مثل آدم های عاقل بدان جواب دهند؟

گروه های تندرو در اصفهان، با هجوم به آرامگاه دو ایران شناس ، خواستار تخریب آن شدند و مخالفت خود با دفن فرای را اعلام کردند.

1 - اگر همان گونه که می گویید فرای جاسوس بوده است ، چرا وقتی این جاسوس زنده بود و به ایران آمد و رئیس جمهور وقت و رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس از وی تقدیر کردند ، چیزی نگفتید و اعتراضی نکردید؟ واقعاً یک جاسوس زنده خطرناک تر است یا یک جسد بی جان؟

اگر پاسخی برای آن سکوت و این هیاهو ندارید ، قبول کنید که دارید سیاسی کاری می کنید. چون دولت مقبول خودتان ، حق داشت از فرای تقدیر کند و به او خانه ای تاریخی و مجلل اهدا کند ولی دولت رقیب ، حق ندارد در تجلیل از یک عمر خدمات این ایران شناس و در عمل به وصیت اش ، حتی یک قبر هم به او بدهد!
کمی تقوا ، مخصوصاً برای کسانی که ادعاها دارند، بد نیست.

چند نفر از نمایندگان اصفهان با نوشتن نامه ای به رئیس جمهور او را تهدید کردند که در صورت دفن فرای با "عکس العمل شدید کنترل نشده مردمی" مواجه خواهد شد!این نمایندگان نگفته اند که اگر فرای جاسوس بود ، چرا این عکس العمل کذایی را هنگام سفر او به ایران و اصفهان و دیدار با رئیس جمهور وقت ، راه نینداختند؟!

 2 - می گویید جاسوس است و وقتی هم این جاسوس به ایران رفت و آمد می کرد اصلاً اعتراضی نداشتید. حالا بفرمایید این آقا دقیقاً چه جاسوسی هایی می کرده است و چه سندی دارید؟ این که چشم تان را ببندید و دهان تان را باز کنید و بگویید فلانی جاسوس بوده که نشد حرف. همین اتهام را می شود بدون دلیل و مدرک درباه خودتان هم مطرح کرد.
احتمالاً یکی از حوزه های جاسوسی او ، دربارهای سلسله های پادشاهی کهن ایران بوده است چرا که به عنوان یک ایران شناس - و به قول موسوی بجنوردی،بزرگ ترین ایران شناس جهان - به زبان های اوستایی، سغدی و پهلوی آشنایی کامل داشت.

پس لطفاً درباره سکوت تان در هنگام سفر فرای به ایران و تقدیر احمدی نژاد از او توضیحی دهید و اسناد جاسوس بودن او را منتشر نمایید. البته سندتان "سند" باشد ، نه چیزی که خودتان نوشته باشید و بعد همان را به عنوان سند، ارائه دهید. متوجه که می شوید؟!
 ·  Translate
13
1
Amir Maleki's profile photoBamdad Irani's profile photoMohammad Kajbaf's profile photo
2 comments
 
ايا جرياني هست كه تناقض رفتاري داشته باشد؟
 ·  Translate
Add a comment...
Have him in circles
5,458 people
 
وای


رییس اداره محیط زیست شهرستان ری از مرگ حدود 2 میلیون قطعه ماهی در سد فشافویه در پی رهاسازی فاضلاب خام یک شهرک مسکونی خبر داد.

مهندس محسن شوکتی روز چهارشنبه در گفت‌وگو با خبرنگار «محیط زیست» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: برابر اطلاعات دریافتی طی چند روز گذشته بیش از 30 تن ماهی در سد فشافویه شهرستان اسلامشهر به دلیل ورود فاضلاب خام شهرک واوان تلف شدند.

وی با اشاره به اینکه از بهمن ماه سال گذشته مکاتبه‌ای با اداره کل محیط زیست استان تهران در خصوص ورود فاضلاب خام شهرک مسکونی واوان به سد فشافویه صورت گرفت افزود: این شهرک پیش از این فاضلاب خام را با کانال آبی مخلوط و پس از آن وارد دریاچه شهرک سینمایی دفاع مقدس و سپس سد فشافویه می‌کرد که اخیرا با قطع این کانال آب، فاضلاب خام به طور مستقیم وارد این سد شد که باعث افزایش شدید آلودگی و ایجاد فاجعه زیست‌محیطی در منطقه شده است.

رییس اداره محیط زیست شهرستان ری با تاکید بر اینکه شهرک مسکونی واوان باید مجهز به سیستم تصفیه فاضلاب باشد گفت: شرکت آب و فاضلاب منطقه حدود 60 درصد احداث تصفیه فاضلاب این شهرک را به پیش برد اما پس از آن به دلیل آنچه که نداشتن بودجه عنوان کرده‌اند کار را متوقف کرده است.

وی با اشاره به اینکه سد فشافویه برای آب آشامیدنی دام، کشاورزی و پرورش ماهی مورد استفاده قرار می‌گیرد، افزود: در عین حال چاه‌های آب شرب هم در اطراف این سد وجود دارد که قطعا آلودگی آب این سد می‌تواند بر آب شرب این منطقه تاثیر منفی بگذارد.

رییس اداره محیط زیست شهرستان ری با بیان اینکه در سد فشافویه پرورش کپورماهیان، آمور، ماهی آزاد، سیلور و ... انجام می‌شود، گفت: متاسفانه تا روز سه‌شنبه حدود 2 میلیون قطعه ماهی مرده از این سد جمع‌آوری شده است از سوی دیگر کل سد که وسعتی حدود 200 هکتار دارد به شدت آلوده شده است و آب آن دیگر قابل استفاده نیست.

وی افزود: در پی این آلودگی شدید جلسه‌ای برگزار و مقرر شد اداره محیط زیست شهرستان ری نسبت به شکایت از فرمانداری اسلامشهر و سایر مسوولان مربوطه به دلیل اهمال در جلوگیری از آلودگی این سد اقدام کند.

رییس اداره محیط زیست شهرستان ری خاطرنشان کرد: قطعا اداره کل محیط زیست استان تهران در خصوص آلودگی محیط زیست کوتاه نیامده و پیگیری‌های قضایی را در این خصوص انجام می‌دهد و امیدواریم دستگاه قضایی نیز در این خصوص به شدت با متخلفان برخورد کند.
 ·  Translate
9
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
دروغگوی بی کیفیت

در برنامه ی خبری بیست و سی رویت شد:
"غلامحسین اسماعیلی: شست پای یکی از زندانیان ورم کرده"
(لبخند محو و همدلانه مصاحبه گر)

یکی از واکنشهای رایج در دروغ گفتن، تائید یک مورد بی اهمیت به قصد اثبات صداقت و بعد گفتن دروغ اصلی است. خیلی واکنش مبتذلی است. معمولا آدمها فکر شده این واکنش را نشان نمی دهند و وقتی از روی اضطرار دروغ می گویند مرتکب اش می شوند. اغلب فوتبالیست ها وقتی می خواهند خطایشان را لاپوشانی کنند در مصاحبه ی بعد از بازی از این روش استفاده می کنند. «بله. من چند بار از پشت پیرهنشو گرفتم. نمی گم نگرفتم. ولی این که می گویند با  استوک زدم توی سرش بهش فحش ناموس دادم... دروغه. اصلا برید از همونا که می گن بپرسید» یا مثلا کسی که هنگام خیانت کردن به همسرش غافلگیر شده ممکن است بگوید « من چند بار بهت دروغ گفتم. می گفتم میرم استخر ولی با بچه ها می رفتیم باغ...دو بار هم نشستیم با حبیب آقا اینا پای بساط. همون دفعه که گفتم مسموم شدم. اما خیانت؟  بیخیال». 
حالا چرا "رییس سازمان زندانها" که اینهمه وقت داشته برای دروغ سرهم کردن از این مکانیسم پیش پا افتاده و رسوا استفاده می کند دو دلیل می تواند داشته باشد.
1. عقلش به این چیزها نمی رسد.
2. تحت فشار بوده و یک چیزی پرانده.
نظر من به مورد یک نزدیکتر است. چون برای درک مورد دوم هم به مورد اول نیاز است.
مسئله ی بعدی این است که "شست پا" مثل "نیش پشه" دلالت ضمنی دارد بر "مورد بی اهمیت". چند درصد احتمال دارد حالا که رییس سازمان زندانها از قضا احتیاج به یک مورد بی اهمیت دارد، فقط شست پای یک نفر آسیب جزئی دیده باشد؟ اصلا شما سی تا آدم را که هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده اگر دقیق معاینه کنید آسیب دیدگی هایی بیشتر از یک مورد "ورم شست پا" پیدا می کنید. این چه طرز دروغ گفتن است؟
این نشان می دهد که در استخدام دروغگو هم شایسته سالاری رعایت نمی شود و دروغگوهای بی کیفیت اجیر می شوند.
 
# کف مطالبات
 ·  Translate
15
1
احسان الله's profile photo
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
"درب" های بچه مو نشکنینش
« مرگ  9 زندانی در اثر درگیری با نگهبانان زندان در حین فرار.» این خلاصه ی گزارشی است که درباره ی قتل جزنی و همراهانش در تپه های اوین منتشر می شود. البته همان وقت هم احتمالا کسی باور نمی کند. بعدها جزییات تا حدودی روشن می شود. قصد این بوده که از فداییان خلق، انتقام بگیرند. در فروردین پنجاه و چهار، جزنی و هشت نفر زندانی دیگر را حین انتقال به گلوله می بندند. 
آنها که آن موقع خبر تنظیم می کردند چه حالی داشتند؟ متوجه بودند که کسی این قصه را باور نمی کند؟  اینکه ماموران زندان برای ممانعت  از فرار، 9 نفر زندانی را گلوله باران کنند و همه شان کشته شوند؟ سئوال این است که چگونه موجود بیشعوری است که اینطوری دروغ می گوید؟
برای تخیل کردنش خودمان را اذیت نکنیم. یک نمونه ی زنده جلوی چشم مان است.   
تازه دارد گزارشش را هم تهیه می کند. باید خواندنی باشد گزارشی که ترکیبی است از سناریوهای امنیتی، ذهن معیوب و نثری که برای رساندن یک حرف ساده مجبور می شود  مدام علامت تعجب ردیف کند جلوی جمله هایش. ولی نکته ی آرامش بخش اینکه این موجودات صلیب شان را بر دوش دارند. جان می کنند کلمه سرهم می کنند. کسی هم باور نمی کند.
 «هيچ ضرب و شتمي صورت نگرفته؛ مجرمين امنيتي با ممانعت از بازرسي قانوني اتاق هايشان اقدام به شكستن شيشه ها و درب زندان كردند.»  
بله. بعد از شکستن "درب" زندان هم تپه های اوین را گرفتند، سینه کش رفتند بالا. تاریخ را نمی دانم. ولی حماقت ها مدام تکرار می شوند. بیشعورها هم تکثیر می شوند. نثر فارسی هم خوب....طبیعتا در حال و روزی است که می بینید.
«https://plus.google.com/112409080833906163048/posts/AVPenYoHi1u
 ·  Translate
9
2
maziar parizade's profile photoMostafa Moghadam's profile photoAli Behzadian Nejad's profile photo
 
واقعا اين ادم ها جا داره موضوع پژوهش هاي دانشگاهي قرار بگيرند اين حد از وقاحت بسيار حيرت اوره 
 ·  Translate
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
عماد بهاور
احساس می کنم که درد تمام بدنم را فراگرفته است. تابحال طعم باتون را نچشیده بودم. من را فردای روز انتخابات ۸۸ گرفتند و هیچ امکانش را نداشتم که در تظاهرات در کنار مردم باشم. وقتی هفت – هشت نفر آدم با وزن بالای صد کیلو بر سرت می ریزند و با سیلی و مشت و لگد و باتون به جانت می افتند، پس از چند دقیقه دیگر چیزی احساس نمی کنی، حتی متوجه نمی شوی جایی از بدنت شکسته است یا نه؛ یا زخمی و خونی شده ای یا نه. تنها ساعتی پس از ضرب و شتم به خودت می آیی و به صرافت می افتی که جای جای بدنت را چک کنی و ببینی چه بر سرت آمده است.

به جز سربازها چندین لباس شخصی هم بودند که بچه ها را می زدند: یک صدوبیست کیلویی، چاق با پیراهن سفید روی شلوار و یقه آخوندی و ریش نسبتا بلند؛ یک صدوسی کیلویی، هیکلی و ورزیده، کمی بلند قدتر، با گوش های شکسته و پیراهن سفید و صورتی؛ یک صد و چهل کیلویی با قدی حدود دو متر، با عینک دودی و ماسک بر صورت و با کت و شلوار؛ بقیه هم تعدادی صد کیلویی که همه بدن کار بودند و شلوار جین تنگ و کفش ورزشی به پا داشتند.

من طبقه بالا بودم و از پایین خبر نداشتم؛ فقط صدای بچه ها را می شنیدم که هر لحظه شدیدتر می شد. به سمت در ورودی بند رفتم تا ببینم چه خبر است.

دیدم حاج آقا داد زد که بزنیدشان. سی – چهل سرباز باتون به دست و چند لباس شخصی به پایین پله ها هجوم بردند. آنجا بود که برای اولین بار صد و بیست کیلویی را دیدم؛ با عصبانیت کت اش را کند. باتون را دور سرش می چرخاند، عربده می زد و ناسزا می گفت. یک لحظه صحنه های فیلم های سال ۸۸ در جلوی چشمانم مجسم شد. همین ها بودند که مردم را در خیابان ها لت و پار کردند. نمی توانستم فقط تماشاگر کتک خوردن بچه ها باشم. ساعت مچی ام را باز کردم و بر زمین انداختم. به سمت حاج آقا و همراهانش رفتم و فریاد زدم: “چرا می زنید؟”.

“چرا می زنید” اینگونه تفسیر شد که “چرا من را نمی زنید” و ناگهان چند نفر بر سرم ریختند و با چک و لگد به آن طرف بند بردند. حاجی روبرویم ایستاد و پرسید تو کی هستی؟ گفتم: “عماد بهاور از ستاد مهندس موسوی”. صد و بیست کیلویی با مشت به صورتم کوبید. شروع کردند به فحاشی و ناسزا گفتن به مهندس. حاجی گفت که موسوی و زنش از ترس رفته اند توی سوراخ قایم شده اند!! صد و سی کیلویی داد زد: “بشین!” تکان نخوردم. زیر رگباری از مشت و لگد و باتون روی زمین افتادم. دوباره بلند شدم و با فاصله کمی چشم در چشم توی صورت حاجی ایستادم. صد و بیست کیلویی داد زد: “سرت را بیانداز پایین! توی چشم نگاه نکن!” تکان نخوردم. صد و سی کیلویی دستانش را از بین پاهایم حلقه کرد، بلندم کرد و به زمین کوبید. بازهم مشت و لگد و باتون بر سرم بارید. دوباره بلند شدم، توی صورت حاجی ایستادم و گفتم: “ما پنج سال است که ایستاده ایم…”.

هرچه می گذشت سربازان بیشتری را به طبقه پایین می فرستادند. شاید حدود دویست سرباز آورده بودند. یکی از فرماندهان فریاد زد سربازهایی که نمی خواهند بزنند پایین نروند. تعداد زیادی از آنها بالا ماندند. بچه ها را تک تک به طبقه بالا و به آن طرف بند می آوردند. همه را از پشت دستبند زده بودند. سر و صورت برخی خونی بود و به زحمت راه می رفتند. بعضی را هم درحالی که چهاردست و پایشان را گرفته بودند افقی آوردند. آنقدر کتک خورده بودند که نای راه رفتن نداشتند. از لابلای سربازان توانستم سه تن از آنها را تشخیص دهم: خلقتی، ابراهیم زاده و فولادوند. مجموعا حدود سی نفر می شدند.

به همه چشم بند زدند. برای من هم دستبند و چشم بند آوردند. کمی مقاومت و بگو مگو کردم، اما فایده ای نداشت و حالی هم باقی نمانده بود. همه را در راهروی ورودی بند ۳۵۰ به صف کردند، همراه با دستبند و چشم بند و رو به دیوار. برخی ناله می کردند. دوباره شروع کردند از پشت و بسیار محکم با باتون بر کول و کتف بچه ها کوبیدن. صدای ناله ها بیشتر شد. در فاصله در اصلی بند تا مینی بوس تونلی درست کردند و همه را از میان تونل زیر مشت و لگد به سمت مینی بوس بردند و سوار بر آن کردند. در طول مسیر و در کف مینی بوس خون ریخته بود.

در مینی بوس همه با صدای بلند اسمشان را می گفتند: محمد داوری، غلامرضا خسروی، محمد صدیق کبودوند، مهرداد آهنخواه، مجید اسدی، سهیل عربی …

ظاهرا کسی وساطت کرده بود که من را صدا زدند و از مینی بوس پیاده کردند. بقبه را بردند. حاجی در بین افرادش و جلوی من سخنرانی غرایی علیه فتنه و میرحسین سر داد و از اقتدار نظام گفت. سعی کرد به من بفهماند که لطف بزرگی در حقم کرده است و در صورت تکرار سرنوشت تلخی در انتظارم خواهد بود. چند جمله ای آرام در گوشش گفتم و به داخل بند رفتم. بند همچنان ملتهب بود.

صد و سی کیلویی برایم یک لیوان آب یخ آورد. رییس حفاظت دستور داد من را به بهداری زندان ببرند و بستری کنند. اسماعیل برزگری را پیش از من به بهداری برده بودند. دنده هایش شکسته بود. امید بهروزی را بعدا با لباس خونی آوردند؛ شیشه شکسته و مچ دستش را پاره کرده بود. کامیار ثابتی هم دچار ناراحتی قلبی شده بود.

شنیدم که چندتایی موبایل و دستگاه پخش موسیقی “کشف کرده اند!” پنج سالی می شود که تلفن های بند قطع شده است. همه این “عملیات اقتدار آمیز” فقط به خاطر این بود که عده ای می خواستند صدای خانواده خود را بشنوند یا دمی با آوای موسیقی آرام گیرند. در ۳۵۰ چیزی جز عشق و موسیقی قاچاق نمی شود.

بدنم درد می کند. منظورم درد کبودی های مچ دست نیست که حاصل دستبند فلزی بود، و نه درد گوش چپ که نتیجه سیلی های محکم بود، و نه درد گردن که به دلیل مشت هایی بود که به سر و کله ام می زدند، و نه درد زخم های زبانم که زیر کتک لای دندانهایم قرار گرفته بود، و نه درد کبودی های پشتم که اثر باتون های پلاستیکی بود، و نه درد کمر و زانو که با لگد ضرب دیده بود.

این دردها هیچکدام اهمیت چندانی ندارند و به زودی بهبود می یابند. درد از جای دیگری است. سالها زندان باعث شده بود که درد زخم های ۸۸ را فراموش کنیم. یادمان رفته بود درد و رنجی را که مادران و پدران عزادار تحمل کردند. درد جان دادن ندا و سهراب و علی و ترانه و دیگر شهدا را فراموش کرده بودیم. یادمان رفته بود درد گلوله و باتون و چماق و قمه و پنجه بوکس لباس شخصی ها را که نصیب مردم شده بود. عملیات اقتدار ۲۸ فروردین در بند ۳۵۰ همه آن صحنه ها را به یادمان آورد و دردش را دوباره به جانمان انداخت.

روحانی که آمد گفتیم اگر از درد و رنج مردم کاسته و شرایط بهتر شود، ما نیز چشم بر آنچه بر سرمان رفته است می بندیم. برخی از مادران عزادار نیز گفتند که آماده بخشش اند. حادثه خون بار ۲۸ فروردین اما نشان داد که کینه های دلهای سیاهشان از محبت و بخشش سبزها افزون است. کاش این جمله را نیز در گوش حاج آقا می گفتم: “ما می خواستیم بگذریم، یادتان باشد، خودتان نخواستید…”.

فروردین ماه ۱۳۹۳- زندان اوین بند ۳۵۰

* عماد بهاور از حامیان میرحسین موسوی  در انتخابات ۸۸ بود که در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته در نامه ای از حسن روحانی حمایت کرده بود.
http://www.kaleme.com/1393/02/02/klm-181647/
 ·  Translate
12
2
nooshin ka's profile photomeysam .sharafi's profile photo
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
 
همیشه و همیشه این سؤال برایم مطرح بود که چرا فقهای گرانقدر و کسانی که با «اشتغال» زنان در کارهای «مردانه» مشکل دارند، از رنجهای زن روستایی چیزی نمی گویند؟ 
هیزم کشی و شالیکاری و ... بسیار سخت تر از کار در اداره و آزمایشگاه و مطب و ... است.
....
.
.
پ‌ن: صدرا محقق درباره این عکس نوشته است:
"مهدی زدوار" از عکاسان ساکن شهر ایذه این عکس رو گرفته، محلش هم روستایی کوچک با فاصله ای بسیار کم از دریاچه سد کارون سه در شمال خوزستان است، این عکس غیر از رنج مادر بودن نماد خوبی برای بحران بی‌آبی و خشکسالی هم هست.
 ·  Translate
25
2
Alaf Sabz's profile photoSeyed Ali Hamed Mousavian's profile photoمحمد ثقفی's profile photomaryam ta's profile photo
2 comments
 
این بشکه به وضوح نمی‌تواند پر باشد. ولی خالی‌اش هم فکر کنم حدود ۳۰ ۴۰ کیلو باشد.
 ·  Translate
Add a comment...

Bamdad Irani

Shared publicly  - 
 
دوست دارم.
 ·  Translate
22
1
M. UTOPIA's profile photo
Add a comment...
People
Have him in circles
5,458 people
Basic Information
Gender
Male
Looking for
Friends, Networking
Other names
بامدادی
Story
Tagline
A small man with big dreams
Introduction
There are four types of men:

The big man with small dreams. He is confident, lives a successful life.
The small man with small dreams. He is efficient, lives a decent life.
The big man with big dreams. He is heroic, lives a dramatic life.
The small man with big dreams. He is an idealist, lives on the margines.
Bragging rights
I can happily eat 1kg of frozen strawberries in less than 1 hour.
Contact Information
Home
Address
Milky way, solar system, planet#3
Bamdad Irani (‫بامدادی‬‎)'s +1's are the things they like, agree with, or want to recommend.
لیلای لیلی
leilaye-leili.blogspot.com

ارتش مردم را بکشد خوب است ... سپاه بکشد بد است! مسلمانها بهایی ها را بکشند بد است ... بقیه مسلمانها را بکشند عالی هم هست ... چپها هم حقشان ا

گ... و شقیقه
4divari-mani2.blogspot.com

امیدوارم از خواندن عنوان این نوشته احساس پست و منزجرکننده‌ای به سراغ شما آمده باشد:) چرا که در این صورت انزجاری را که شنیدن این عبارت در من

Maryam Momeni -
blog.maryammomeni.com

بخشی از گزارش سفر هشام مطر به لیبی پس از سال‌ها تبعید را می‌توانید در همشهری داستان این شماره (مرداد ماه) بخوانید. پدر هشام مطر را سال‌ها پی

مژده‌ی مداوم بهار عربی
azadnegar.wordpress.com

شری برمن( فارن افرز): با سقوط هر چه بیشتر سوریه به جنگ داخلی‌ای عمیق، ورود ارتش مصر برای ساقط کردن دولت منتخب و روزبه‌روز اقتدارگراتر کشور،

بزرگترین جنایت جنگی چیست؟
bamdadi.com

هیچ فکر کرده‌اید بزرگترین یا هولناک‌ترین جنایت جنگی از نظر قوانین بین‌المللی چیست؟ کشتار اسرای جنگی؟ شکنجه؟ غارت اموال شهروندان؟ گروگا‌ن‌گیر

می‌ترسم
bamdadi.com

- می‌ترسم، می‌ترسم، می‌ترسم. - آیا از خدا می‌ترسی؟ - خیر، خداوند ارحم الراحمین است، به بندگان رحم می‌فرماید. - آیا از پیغمبر می‌ترسی؟ - خیر،

جولی بدون انجلینا - کمانگیر
persian.kamangir.net

وقتی انجلینا جولی خبر داد که هردو پستان‌اش را برای خلاصی از خطر ِ محتمل ِ سرطان کنار گذاشته است شوکه شدم. تعجب کردم که یک نفر «۸۷٪ خطر» و «ژ

تفریق
najvaha.com

باید خودم را جمع کنم اما به جای جمع کردن خودم را تفریق می‌کنم. چیزی از من کم می‌شود من کوچک می‌شوم ده منهای هشت چند می‌شود؟ باید خودم را جمع

Qatar to France's Hollande: 'E tu Brute?'
feedproxy.google.com

"'America is something that can be easily moved. Moved to the right direction.They won't get in our way'" Benjamin Netanyahu. Thursday, July

آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی: علت چرخش سياست نسبت به تركيه و مصر
www.ayande.ir

برای عضویت در خبرنامه و اطلاع از بروز رسانی وب سایت ایمیل خود را وارد کنید. همچنین به کمک RSS می توانید بدون مراجعه به وب سایت از به روز رسا

ترس
najvaha.com

- می‌ترسم. - چرا؟ - چون خیلی دوستش دارم. - از این‌که روزی دوستش نداشته باشی بترس.

اگر رئیس‌جمهور آمریکا حمله به هواپیمای مسافری ایرانی را محکوم کرده بود
bamdadi.com

به مناسبت فرارسیدن سالروز حمله‌ی ناو آمریکایی به هواپیمای مسافری ایران و قتل‌عام 290 نفر سرنشین آن. در سپتامبر سال 1983، یک هواپیمای مسافری

پیراهنی برای نپوشیدن
najvaha.com

توی دست‌هایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردست‌ها را می‌داد. بوی شن‌های دریا را می‌داد. به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجان‌های خرد شده و صدف‌ها. ب

آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی: چرا شگفتي؟
www.ayande.ir

برای عضویت در خبرنامه و اطلاع از بروز رسانی وب سایت ایمیل خود را وارد کنید. همچنین به کمک RSS می توانید بدون مراجعه به وب سایت از به روز رسا

سیاه‌چاله‌‌های فکری
bamdadi.com

خطر عجیب هر نظریه‌ی توطئه‌ی جامعی در این است که می‌تواند به یک سیاه‌چاله‌‌ی فکری تبدیل شود، به یک جاده‌ی یک طرفه. بیشتر امید ما باید به این

سيبستان: انقلاب سفید ولایی
sibestaan.malackut.org

نتیجه انتخابات 92 از این بابت شگفت آور نیست که روحانی انتخاب شد. از این بابت اسباب شگفتی است که خامنه ای بدون مشکل خاصی از آن استقبال کرد! چ

داستان ِ بلند ِ مردی که می‌خواست به شوروی برود، به جای آن به آمریکا رفت:...
sovietpostcards.blogspot.com

من نمی‌دانم. کمی بُهت زده‌ام. گروهی فکر می‌کنند این بُهت «جا خوردن ما از اقدام پیش‌بینی ناپذیر ِ مردم» است. آن‌ها ما را از مردم حذف می‌کنند.

PROTESTER NOTES: متنی که حکمرانی می‌کند
protester-notes.blogspot.com

میر حسین موسوی از فردایِ انتخابات، شنبه، 23 ِ خردادِ 1388، تا جمعه، 25 ِ خردادِ 1389، مجموعاً 18 بیانیه نوشت. هنگامِ نوشتن مردِ 67 ساله‌ای ب

یک پدرٍ خستهٔ خوشحال
najvaha.com

او و دوست‌دخترش تازه صاحب فرزند شده‌اند. بچه حدودا ده روز دارد. وقتی که به دنیا آمد با ای‌میل به همه بر و بچه‌های همکار خبر داد. از مدت‌ها ق

آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی: ائتلاف بی‌فایده و ناممکن
www.ayande.ir

برای عضویت در خبرنامه و اطلاع از بروز رسانی وب سایت ایمیل خود را وارد کنید. همچنین به کمک RSS می توانید بدون مراجعه به وب سایت از به روز رسا