Profile

Cover photo
Bamdad Irani (‫بامدادی‬‎)
Attends University of Tehran
2,420,390 views
AboutPosts

Stream

 
زیر پل حافظ: نبرد تهمتن و اکوان دیو
پشت چراغ قرمز، راننده‌ای دیوسیرت با پسرک شیشه‌شور درگیر شده است و سر او «فریاد می زند». کودک، معصوم، مظلوم و نیازمند حفاظت و حمایت است. ولی قهرمان افسانه‌ی ما با وجود صحنه‌ی زشتی که پیش روی اوست موفق می‌شود خونسردی خود را حفظ کند:
«درک می کنم که کودک زیادی پاپی شده و راننده هم نهایتا کسی نیست که مراعات کند. دخالت نمی کنم. می ایستم».

اما راننده در عصبیت خود مثل اژدها می‌خروشد، و دود و آتش از دهان، دماغ، گوش و چشم‌هایش به سوی کودک گل‌فروش مظلوم زبانه می‌کشد:

«پرخاش راننده بیشتر شده. کودک ترسیده است. راننده پیاده شده و خودش شیشه خودرو را پاک می کند».

باید بدانید که مرد راننده در اتوموبیل خود تنها نیست، بلکه همسر و دو فرزند او نیز همراه او هستند. رفتار آن‌ها نشان از بدسرشتی موجود در این خانواده می‌دهد:
«توی ماشین روی صندلی جلو کودکی از خنده ریسه رفته است. روی صندلی عقب زنی نشسته که می خندد ... صحنه قهقه پسربچه روی صندلی جلو در حالی که مرد بر سر یک کودک دیگر فریاد می زند برایم باور نکردنی است».

- صعود منحنی تنش:
«راننده همچنان پرخاش می کند. ... جوان است. ... همچنان پرخاش می کند. کودک شیشه شور ترسیده. ٨-٩ سال بیشتر ندارد. دستانش را توی شکم اش جمع کرده. انگشتانش را به هم قفل کرده ... زیر لب چیزهایی می گوید. راننده باز هم از کوره در می رود. پیاده می شود. این بار می زند. توی صورت اش. توی سرش».

- این‌جاست که دیگر برای قهرمان ظلم‌ستیز داستان ما راهی جز دخالت نمی‌ماند.
جز اکوان دیو این نشاید بُدن / ببایستش از باد تیغی زدن

خود را به راننده می‌رساند، و:
«فریاد می زنم.
همان قدر عصبانی هستم که وقتی کودکی جلوی چشمتان کتک بخورد.
وقتی کسی که زورش می رسد توی سر ضعیف تر از خودش می زند.
همان یک فریادم کافی است که راننده میخکوب شود.
صدایم زیر پل حافظ می پیچد و مهیب تر به نظر می رسد (!)
اما بیشتر از هر چیز حقارت مرد است که میخکوب اش می کند.
به همان اندازه ای حقیر است که آدم های ضعیف کش.
همانان که در برابر ضعیف تر بی رحم هستند و در برابر قوی تر متملق و حقیر.
فریاد می زنم و مقابلش قرار می گیرم. ...
می گویم چرا می زنی؟ می گوید فحش داد.
می گویم بچه است احمق.
چرت و پرت می گوید.
نمی خواهم کتک اش بزنم.
به تلافی بچه دوست دارم بزنم.
اینقدر بزنم که بفهمد کتک خوردن و زور شنیدن چه طعمی دارد.
اما نمی زنم. می گویم بشین و برو.
پرت و پلا می گوید …
آماده رفتن است که صدای ماشین پشتی بلند می شود».

- ورود نیروی تازه‌نفس به میدان و تغییر موازنه قوا در صف‌آرایی نیروهای خیر و شر:

صدای ماشین پشتی صدای «زنی است که از ماشین پیاده شده و با تمام وجود فریاد می زند. جوان است و ظاهری کاملا مدرن دارد. نه با آرایش زننده ای که یاد تن فروش ها بیفتم [!]. تیپ کامل یک طبقه متوسط از نوع شاغل و تحصیل کرده. یک لحظه توی ذهنم می گذرد که رییس یک NGO دفاع از حقوق کودکان باشد. یا یک تشکل حامی تحصیل کودکان کار».

این اتفاق مبارک و خوشایندی است. حضور یک فعال مدنی مؤنث و مدافع حقوق کودکان موضع قهرمان تنهای داستان ما را تقویت می‌کند. جرقه‌ی نوری است در ظلمت زیرپل حافظ و شاید در دل سیاه آدم‌هایی که آن‌جا ایستاده اند و هیچ‌کدام مشکلی با کتک‌خوردن کودک مظلوم ندارند و …
و دنیا را چه دیده‌ای ای دل، شاید قهرمان قصه ما بتواند پس از دفع ظلم و ختم غائله، این همرزم مؤنث و تحصیل‌کرده را که آرایش مناسبی دارد، به صرف یک نوشیدنی دعوت کند.

اما هشدار نسبت به فریبندگی ظاهر، و بی‌اعتمادی به حس بینایی در فهم واقعیت از دیرباز جای خود را در فرهنگ ما داشته، و جزئی از حکمت عامه بوده است. حکمتی که تهمتن در خوان چهارم آن را تجربه کرد.
عفریته‌ای که سر راه رستم دام پهن کرده بود از طریق آریش خود را به صورت زن جوان زیبایی درآورده بود:
بیاراست رخ را بسان بهار/ وگر چند زیبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی/ بپرسید و بنشست نزدیک اوی

در داستان ما نیز (متأسفانه) اهریمن به تن زنی که کتک‌زدن کودکان را موجه می‌داند، لباسی شبیه لباس رئیس یک NGOی مدافع حقوق کودک را پوشانیده، و او را شبیه زنی تحصیل‌کرده از قشر متوسط بیاراسته است!

«همین طور که [زن] پرخاش می کند می فهمم مخاطب اش من هستم!».
«می گوید شما حق ندارید از این ولگردها دفاع کنید. می گوید این ها دزدی می کنند و عامل پخش مواد مخدر هستند. باورم نمی شود. ... عصبانی تر از قبل شده ام. می گویم بچه است؟ می فهمی؟ بیشتر پرخاش می کند. می گویم انسان هستند. توهین می کند. ... این وسط راننده اولی هم دور برداشته. داد می زند که تو “گه می خوری از این ها دفاع می کنی”. دیگر تمام شد».

«دیگر تمام شد» یعنی دیگر چیزی نمی‌تواند مانع نقش‌آفرینی غضب حق‌پرستانه‌ی منقبض‌شده در بازوها و مشت گره‌کرده‌ی قهرمان ما باشد:
برو حمله آورد مانند باد/ بزد نیزه و بند جوشن گشاد.

«وقتی توی صورت اش می زنی، وقتی گلویش را می گیری و مثل آونگ از دیوار آویزان می کنی، آن وقت التماسی توی چشمانش می بینی که حتما او هم دیده. ولی برایش اهمیت نداشته. و او هم حتما همان چشمان خشمگینی را می بیند که خودش داشته. حالا از همان چشمان طلب عفو دارد. همان بخششی که خودش دریغ کرده».


* * *

داستانی از هرجهت اسف‌بار و قابل تأمل/ با ایرادات و اشکالات زیادی که این‌جا به برخی از آن‌ها به اختصار اشاره می‌کنم:

قهقه
«توی ماشین روی صندلی جلو کودکی از خنده ریسه رفته است. ... صحنه قهقه پسربچه روی صندلی جلو در حالی که مرد بر سر یک کودک دیگر فریاد می زند برایم باور نکردنی است».

«قهقهه» آهنگی آرکاییک دارد. خنده کودکان از نوع قهقه نیست. قهقه‌زدن یک کودک در فیلم‌های کارتونی هم مضحک است، مثل این می‌ماند که ملخی شیپور بزند! کودک نیروی لازم برای قهقهه‌زدن را ندارد. حنجره و تارهای صوتی او به اندازه‌ی لازم برای تولید صدایی که به آن قهقهه می‌گوییم رشد نکرده است، و سینه او حجم لازم برای این کار را ندارد. بچه‌ها خیلی ساده با صدای کم یا زیاد می‌خندند، یا (چنانکه در داستان هم آمده است) ریسه می‌روند یا حداکثر از خنده غش می‌کنند.

راوی می‌گوید برای او «صحنه قهقه پسربچه روی صندلی جلو در حالی که مرد بر سر یک کودک دیگر فریاد می زند» باورکردنی نیست.
چرا باورکردنی نیست؟ بچه‌ها در عین حال که پاک و معصوم اند می‌توانند شرور و شقی هم باشند. از طرفی، توقع همذات‌پنداری فرزند راننده با پسرک گل‌فروش، در صورتی که حداقل پانزده‌شانزده‌سال سن می‌داشت، قابل فهم می‌بود، می‌شد آن را جزو امکانات حساب کرد، اما توقع چنین چیزی از یک بچه‌ی خردسال کاملا بی‌جاست.
بنابر این، صحنه یادشده صحنه‌ای کاملا عادی و باورکردنی است و هیچ چیز باورنکردنی در آن وجود ندارد. به نظر من هدف این «صناعت ادبی» ایجاد فضایی حماسی‌ است که در آن توسری‌خوردن مظلوم با خنده و قهقه جمع می‌شود. و خاصیت این فضا این است که تصویر قهرمان را در حال حیرت از جهل و پلیدی باورنکردنی پیش رو پررنگ کند.
طوری که در فیلم و تئاتر دیده‌ایم فریاد هم مانند قهقه از عناصر غیرقابل حذف روایت یا نمایش حماسی است. در این داستان نیز فریادهای زیادی کشیده می‌شود که بین آن‌ها، فریاد مرد راننده رتبه سوم را داراست، و رتبه دوم به زنی می‌رسد که پس از پیاده‌شدن از اتومبیل خود «با تمام وجود فریاد می‌زد» و مقام اول طبیعتا به قهرمان قصه می‌رسد که فریاد رعب‌آور و میخکوب‌کننده‌ی او در ظلمت زیر پل حافظ‌ پیچید!

ولی چرا قهرمان فریاد می‌زند؟ جواب: چون خیلی عصبانی است.
مگر عصبانیت او چقدر است؟
می‌گوید: «همان قدر عصبانی هستم که وقتی کودکی جلوی چشمتان [چشم من یا شما] کتک بخورد. وقتی کسی که زورش می رسد توی سر ضعیف تر از خودش می زند».

واضح است که این دستگاه، عصبانیت‌سنج بدردبخوری نیست. شدت عصبانیت آدم‌ها هنگام مشاهده‌ی کتک‌خوردن یک کودک با هم متفاوت است. بعضی‌ها کمتر عصبانی می‌شوند، بعضی‌ها بیشتر، بعضی‌ها اصلا عصبانی نمی‌شوند. بعضی‌ها بی‌اعتنا می‌گذرند. بعضی‌ها می‌توانند عصبانیت خود را مهار کنند، بعضی‌ها از این مهارت بهره کمتری دارند، و ...
در عبارتی که بالاتر آمد، روی سخن راوی برای اولین بار مستقیما با مخاطبان است. او که خود شاهد صحنه است، از ما می‌خواهد پیش چشم خود کتک‌خوردن کودک را، و توسری‌خوردن ضعیف از زورمند راتصور کنیم تا عصبانیت او را بفهمیم/ بپذیریم. از ما دعوت می‌کند در عصبانیت او شریک شویم. درواقع دارد می‌گوید: همراه شو عزیز!
خاصیت این شراکت و همراهی برای ما عضوشدن در گروه «خوب‌ها»ست، و برای او؟
فایده‌ی این اشتراک برای او این است که با استفاده از همراهی ما رفتارهای خود را توجیه می‌کند: شما هم بودید همین طور عصبانی می‌شدید.

اگر کسی جلوی چشم شما کودکی را مورد خشونت قرار دهد، عصبانی نمی‌شوید؟
عصبانی نمی‌شوید وقتی زوردارها توی سر ضعیف‌‌تر از خود می‌زنند؟‌
- بابا شما دیگه چه‌جور آدمی هستید! :)

انتخابی که روبروی ماست این است: یا در صف قهرمان حق‌طلب و خشمگین داستان/ یا در کنار کتک‌زننده‌ی کودک. کنار «آدم های ضعیف کش. همانان که در برابر ضعیف تر بی رحم هستند و در برابر قوی تر متملق و حقیر».

تا این‌جای کار، انتخاب هنوز سخت نیست. می‌توانیم از سر تسامح خود را با قهرمان داستان همذات‌ بپنداریم، خود را به نحوی جای او بگذاریم و عصبانیت او را ولو به تقریب بفهمیم.

«فریاد می زنم و مقابلش قرار می گیرم. بین مرد و کودک. می گویم چرا می زنی؟ می گوید فحش داد. می گویم بچه است احمق. ...».

سؤال این‌جاست، چرا مردی باید در ملاءعام و در حضور زن و فرزندان خود بپذیرد که کسی او را احمق بنامد؟
از دو صورت خارج نیست یا او احمق نیست، که احمق‌نامیدن او خطاست، یا واقعا احمق است که تشر زدن به یک احمق عصبانی بازکردن هر گره‌ای را دشوارتر کرده و نمی‌تواند او را به تصحیح رفتار نادرست خود تشویق کند …

[توضیح: شخصا به علت این‌که در موقعیتی مشابه به فکرم نمی‌رسد کسی را احمق خطاب کنم این رفتار راوی مورد قبول من نیست، لذا (شما را نمی‌دانم) من این‌جا به عضویت خود در کلوب «خوب»ها پایان می‌دهم]. اما توجه کنید:

در قدم بعد، راوی دوست دارد راننده تباه‌کار را اینقدر بزند: «که بفهمد کتک خوردن و زور شنیدن چه طعمی دارد».

[منظور این‌که اگر شما هم دنبال موقعیت خوب برای خروج از کلوب می‌گردید، و از آدم‌هایی نیستید که برای خود این رسالت را قایلند که به انسان دیگری با کتک بفهمانند که کت‌خوردن و زورشندین چه طعمی دارد، الان وقت نسبتا خوبی است (گفته باشم!)].

اما کتک‌زدن راننده زورگو ظاهرا فقط خواسته‌ی قدرتمند درونی قهرمان ماست که عملی نمی‌شود. او از کتک‌زدن مرد پرهیز می‌کند («اما نمی زنم»).
موفق می‌شود به خودکامگی خود لجام بزند. می‌گویم خودکامگی، زیرا تنها خودکامه این حق را برای خود قایل است که در پرونده‌ای جرم‌شناس، شاکی، شاهد، دادستان، قاضی و مجری حکم باشد.

اما طوری که سیر وقایع نشان می‌دهد، نادیده‌گرفتن ظلم و تحمل بی‌عدالتی از سوی قهرمان داستان ما بی‌حدومرز نیست. بخصوص این‌که ورود زن به این ماجرا گروه تباه‌کارها را در حقانیت خود تقویت کرده است:
«می گویم بشین و برو. پرت و پلا می گوید ... یکی دو راننده دیگر آمده اند جلوی من قرار گرفته اند. باورم نمی شود که هیچ کدامشان با کتک خوردن بچه مشکلی نداشته اند. ... این وسط راننده اولی هم دور برداشته. داد می زند که "تو گه می خوری از این ها دفاع می کنی". دیگر تمام شد».

[در صورتی که هنوز این‌جا، و پی‌گیر بحث، و جزو عزیزان همراه هستید باید بدانید الان آخرین فرصتی‌ست که می‌توانید به سلامت از کلوب خارج شوید].

قهرمان داستان که اهانت و اعمال خشونت کلامی و فیزیکی به پسرک شیشه‌شور را تحمل کرد، این‌جا که دعوا صورت شخصی به خود می‌گیرد عنان اختیار را از دست می‌دهد و خشم مقدسش شعله‌ور می‌شود. به عبارتی دیگر «تو گه می‌خوری» جرقه‌ای ست که در بشکه‌ی باروت او می‌افتد.

- راننده خاطی با حرفی که زده است در وضعیت ویژه‌ای قرار می‌گیرد. در وضعیتی شبیه روز محشر. امروز زیر پل حافظ برای این مرد ظالم کلاس یادگیری عبرت‌های بزرگ است.

- راوی راننده خطاکار را طوری می‌زند که التماس را در چشمان او می‌بیند. در تخیل راوی، این التماس شبیه همان التماسی است که راننده هنگام زدن کودک شیشه‌شور در چشمان کودک دیده است «و برایش اهمیت نداشته»!
- در تخیل راوی، راننده خطاکار باید با دیدن خشم در چشمان کتک‌زننده خود، بفهمد وقتی کودک مظلوم را کتک می‌زد، کودک چشم‌های خشمگین او را چطور می‌دیده است!
و بالاخره
- راوی در حین کتک‌زدن راننده در چشمان او «طلب عفو» می‌بیند. در تخیل راوی این همان «طلب عفو»ی است که راننده در چشمان کودک شیشه‌شور وقتی او را می‌زد، دیده، اما نبخشیده است!
[پناه بر خدا!]

«وقتی توی صورت اش می زنی، وقتی گلویش را می گیری و مثل آونگ از دیوار آویزان می کنی، آن وقت التماسی توی چشمانش می بینی …».

پاراگراف آخر داستان که در آن کتک‌زدن مرد راننده از سوی راوی شرح داده می‌شود، بسیار قابل تأمل است. او، که تا پیش از گلاویزشدن با راننده همه‌جا فاعل جمله‌هاست، در این پاراگراف با یک ترفتند گرامری از سمت «کتک‌زننده» فاصله گرفته و عاملیت این کار پرافتخار را به شما مخاطب گرامی وامی‌گذارد! این‌جا دیگر شما هستید که «توی صورت‌اش می‌زنی»! (عرض کرده بودم خدمتتون که عضویت در این کلوب عواقبی دارد! :)
مشت او مشت شماست، مشت شما مشت او. اگر می‌زند، دارد به جای شما می‌زند!


!NO
* * *

ای آقااااا ... این‌جا آدمها دایما در حال آونگ‌کردن همدیگه‌ن!

این حرف شاید درست باشد، اما ما در مورد عوام حرف نمی‌زنیم، بحث ما این‌جا نه با کفتربازهای خانی‌آباد بلکه با یک فعال مدنی است که علنا اعلام کرده است که روشنفکر و آرمان‌گراست.
اولین اشتباه او در این واقعه این است که در همان ابتدای کار که رفتار ناهنجار راننده را مشاهده کرد، به جای این‌که با هزینه‌کردن کمی وقت مانع ادامه‌ی ماجرا شود، با دادن بخشی از "گناه" به کودک («درک می کنم که کودک زیادی پاپی شده»)، به این نتیجه می‌رسد که «دخالت نمی‌کنم»!
می‌توانست به مرد بگوید، «ای آقا، شما ماشااله خودتون بچه دارید، گناه داره»، یا «ای آقا ازتون سنی گذشته … شرم‌آوره به خدا!». «خوب نیست عصبانیت کنید»، و به کودک گل‌فروش: «بیا، عیبی نداره … بیا دوتا دسته‌گل بده من» …
یادم هست پیشترها در ایران آدم‌هایی بودند (امروز هم حتما هستند) که خصوصیت فوق‌العاده‌ای داشتند: کثیری از این جمله‌های نرم‌/ و رام‌کننده بلد بودند، که اجرای آن‌ها با لحن و صوت مناسب(!) بدترین قائله‌های خانوادگی، همسایگی، مالی، ناموسی و غیره را ختم به خیر می‌کرد. و خدامی‌داند هم‌امروز دخالت به‌موقع این نیکوکاران ناشناس در وقایع، روزانه جلوی چند فاجعه را می‌گیرد که هرگز به گوش کسی نمی‌رسد!

راوی ما متأسفانه جزو این گروه نیست. صحنه را تا وقتی خشونت نسبت به کودک شیشه‌شور کلامی است، تماشا می‌کند. و آن‌جایی که ضربه‌ها توی سر و صورت کودک فرود می‌آیند، وارد عمل می‌شود. با بدن خود بین مرد و کودک فاصله ایجاد می‌کند. از مرد می‌پرسد چرا کودک را می‌زند. مرد می‌گوید چون کودک به او فحش داده است. ...

این‌جا هنوز برای استفاده از جمله‌ای نظیر جمله‌های بالا دیر نیست. «ای آقا، کارتون اصلا درست نیست ... بفرمایید. «به خدا شرم‌آوره!». «این طفلک‌ها محتاج کمکن! دلتون میاد بزنید تو سرش؟». «آخه خدا رو خوش میاد؟» …

مگر حرف‌زدن، ایجاد ارتباط با دیگری از طریق جمله و گفتگو ابزار روشنگری نیست؟ راننده به آرمان که دلیل کتک‌زدن کودک را می‌پرسد، می‌گوید کودک به او فحش داده است. آرمان جواب می‌دهد: «بچه است احمق»!
آرمان با این حرف امکان گفتگو را می‌بندد. من و شما هم حرف از کسی نمی‌پذیریم که ما را احمق بنامد. اگر کسی داناست، رفتار او باید دانایی او را نشان بدهد.

راوی می‌گوید، می‌خواهد او را اینقدر بزند که «بفهمد کتک‌خوردن و زورشنیدن چه طعمی دارد».
ابزار فهماندن نزد روشنفکران از این نوع نیست. این‌جا راوی خود را نه «یکی مانند دیگران»، بلکه در مقام خدایی می‌بیند. می‌خواهد با اعمال خشونت جسمی، به مرد راننده بیاموزد که ظلم و بی‌عدالتی خوب نیست! برای این کار او باید طعم دردی را که به دیگری وارد کرده است با سلول‌های تن خود بچشد
[مثل دستگاه کافکا در «گروه محکومین» که جرم را با سوزن روی تن مجرم می‌نوشت]
نه.
این نمی‌تواند راه ما باشد. نمی‌تواند خواست ما باشد.
روشنگری یعنی روشن کردن فضای فکری با هدف درک عمیق‌تر و نزدیک‌تری از واقعیت. ابزار روشنفکر کلمه است. او می‌تواند استدلال بیاورد، می‌تواند نقد کند، اما نمی‌تواند عضو ستاد امر به معروف و نهی از منکر باشد، آن‌هم عضو کتک‌زن!

* * *
پس در این‌جور موقعیت‌ها باید چکار کرد. کسی که نمی‌تواند بی‌اعتنا از کنار صحنه کتک‌خوردن کودکی بگذرد، باید چکار کند؟
موضوع پیچیده است، اما یک پاسخ کلی این است:
باید کارهایی که آرمان کرد، نکند. بلکه کارهایی کند که آرمان نکرد :)

آلمان ایران نیست، این را همه می‌دانیم! اما خوب است بدانید اگر این واقعه در آلمان اتفاق می‌افتاد، به احتمال زیاد جرم راننده کمتر از جرم کتک زننده‌ی او می‌بود. اولی تنها یک ضرب‌وشتم است (۱۰۰یورو جریمه نقدی)، حال آن‌که دومی علاوه بر ضرب‌وشتم شدید، و ایجاد تشنج عموی (سد معبر و احیانا ایجاد ترافیک)، دست‌زدن به «خودقضاوتی» نیز هست*.
[شش‌ماه رو شاخشه رفیق‌جان! از بخت شماست که ایران آلمان نیست!].

این در حالی‌ست که طبق قوانین آلمان شهروندان در مواجه با وقوع جرم «مسئولیت امدادی» دارند و بی‌اعتنایی به این وظیفه موجب مجازات کیفری می‌شود. شهروندان در چنین موقعیت‌هایی تا جایی که مجبور نباشند به خودشان صدمه بزنند یا خود را در معرض خطر جدی قرار دهند موظف به دخالت متناسب اند. حتی اگر این دخالت یک تلفن فوری به پلیس باشد.
ممکن است در قوانین ایران مسئولیت امدادی شهروندان مشخص نشده باشد، اما رویکرد و روح این قانون برای ما قابل فهم است: دخالت موجه با هدف تقلیل خسارات جانی/ جسمی و مالی به دیگری. به عنوان مثال در داستان ما آرمان می‌بایستی دست کودک را گرفته و از معرکه دور می‌کرد.
تا همین‌جای کار او به بخش مقبولی از وظیفه شهروندی خود عمل کرده بود.
اما اگر این کار حس عدالت‌خواهی و غیرت اصلاح‌گرانه‌ کسی را ارضاء نمی‌کند، می‌تواند با عکس‌/ فیلم‌برداری از صحنه و احیانا ردوبدل‌کردن تلفن با یکی‌دوشاهد از راننده خاطی رسما شکایت کند. (درست که نظام قضایی ایران مانند آلمان نیست، اما در مقابل «خودقضاوتی» که به‌جامانده از مناسبات دوران غارنشینی، و مخصوص جوامع بدوی است، نظام قضایی ایران همین‌طور که هست بسیار پیشرفته است). ولی همان‌طور که می‌دانیم یک چنین کاری مستلزم این است که مصلح اجتماعی ما مقداری از وقت گرانبهای خود را صرف مراجعه به پلیس و دادگاه کند. منطقا کسی که چنین حساسیت شدیدی نسبت به بی‌عدالتی و ظلم دارد، باید حاضر باشد برای این‌کار کمی وقت هزینه کند.

در وب زیاد دیده‌ام که آدم‌ها با دیدن کودکان کار وجدان ناراحت خود را در نوشته‌هایی سوزناک یا در توییتی همراه با عکس مربوطه منتشر می‌کنند. ناراحتی آن‌ها قابل فهم و محترم است، تا جایی که کمک آن‌ها به بهبود وضعیت کودکان کار، منحصر به نمایش وجدان‌درد در شبکه اجتماعی نشود.
پس چکار کنیم؟
معضل کودکان کار از جمله معضلات اجتماعی است. خیرخواهی، نیکوکاری و احسان فردی نسبت به کسانی که به نوعی در رنج اند یقینا کار خوبی است. اما این مسیر حرکت به سوی حل معضلات اجتماعی نیست. لازمه‌ی این‌جور کارها وجود و مشارکت فعالان و گروه‌های مدنی با هم و با دولت است که آن‌طور که من از دور شاهد هستم، خوشبختانه در ایران چنین گروه‌هایی وجود دارند.
با این حساب سه راه پیش روی کسانی است که از وضعیت فعلی کودکان کار درد می‌کشند:
بخشی از وقت و توانایی خود را به همکاری با گروه‌های موجود اختصاص دهند.
در صورتی که وقت ندارند باید سر کیسه را شل کنند: راحت‌ترین طرز انجام وظیفه شهروندی کمک مالی به این گروه‌ها ست.
در صورتی که شاغل هستند: می‌توانند هرماه بخشی از درآمد ماهیانه خود را (مثلا نیم‌درصد تا …) در اختیار این گروه‌ها قرار دهند. این نوع کمک به این‌ دلیل بهترین است که به کارکنان این گروه‌ها امکان می‌دهد بر مبنای مقدار کمکی که هر ماهه به طور ثابت (مرتب) به دست‌شان می‌رسد، برنامه‌های خود را بهتر برنامه‌ریزی کرده و تأثیرگزارتر باشند.
[همه‌ی اعضای یک جامعه نباید الزاما دغدغه‌ی اجتماعی داشته باشند. اگر هیچ‌کدام از این کارها برای عده‌ای مقدور نیست، اشکالی ندارد. در این صورت اما بد نیست از نمایش وجدان‌درد خود در شبکه و وراجی‌های سوزناک خودداری کنند].

کی طرفدار بچه‌ها کاره؟
کی‌ حاضره سرکیسه رو شل کنه؟

توضیح کوتاه:
- آرمان در نوشته خود پس از تعریف داستانی که به آن پرداختیم توضیحاتی می‌دهد که برای من خیلی فشرده است(!) و از آن نوعی رایحه‌ی انتقاد از خود به مشام می‌رسد. اما در کامنت‌دانی تنها دو نفر رفتار او را نادرست خوانده اند. درمقابل در کنار «ایول» و «دمت گرم»، کامنت‌هایی در موافقت با کتک‌زدن راننده، و در ستایش ایستادگی آرمان در برابر ظلم و … نوشته‌ شده است:
مرسی از کار خوبی که کردی. نگران اینم که آینده ی اون بچه ای که تو ماشین بود چی میخواد بشه؟ یکی احمق‌ تر از پدرش 😿

- تقریبا یک هفته بعد از واقعه‌ی تلخ آونگ‌کردن راننده‌ی خطاکار که جنبه‌ی تراژیک قضیه بی‌رنگ شده است، آرمان نت بامزه‌ای در همین ارتباط منتشر کرده است. به این مضمون:
مامان می‌گه: «اینقدر مردم رو آونگ نکن»!
از حرف خانم مادر این‌طور برداشت می‌شود که واقعه‌ای که شرح آن را خواندیم تنها باری نبوده است که آرمان دست به آونگ‌کردن آدم‌ها زده است :))

- وقتی متن رو مرور کردم، دیدم چندجا به جای پسرک شیشه‌شور نوشته‌ام پسرک گل‌فروش. علت این خطا تصویری است که آرمان یادداشت خود را به آن مزین کرده است. با این‌که از نظر من درست نیست زیر نوشته‌ای که به کودک شیشه‌شور مربوط است از عکس کودک گل‌فروش استفاده کنیم، اما اجازه بدهید این را بگذارم به پای حسن سلیقه آرمان که به تزیین اهمیت می‌دهد!





















* Frontier justice به آلمانی Selbstjustiz / وقتی فردی خود اجرای قانون را در دست می‌گیرد.



http://4divari-mani2.blogspot.se/2016/08/blog-post.html#more
 ·  Translate
3
‫مجید شفقیه‬‎'s profile photo‫بهرام روحانی‬‎'s profile photoBamdad Irani (‫بامدادی‬‎)'s profile photo‫مانی ب‬‎'s profile photo
5 comments
 
+Bamdad Irani
ای آقااااا … اعصاب برا ملت نمونده . این‌جا آدمها دایما در حال آونگ‌کردن همدیگه‌ن!
این حرف شاید درست باشد، اما ما در مورد عوام حرف نمی‌زنیم، بحث ما این‌جا با کفتربازهای خانی‌آباد نیست :)
 ·  Translate
Add a comment...
 
در مقایسه با کودتایِ ۱۹۸۰ کمالیست‌ها کارهایی که اردوغان انجام داده تا امروز (در پاسخ به کودتای نافرجام) به پیک‌نیک شبیهه. رسانه‌های غربی و «کارشناسان» هم کمی شلوغش کردن. فرانسه هم بعد از یک حمله‌ی تروریستی وضعیتِ اضطراری اعلام کرد و قوانین جدیدی رو در پارلمان تصویب کرد و هیچ‌کارشناسی جیکش هم در نیومد. این همه سر و صدا درباره‌ی ترکیه احتمالاً به خاطر اینه‌ که برق پایگاهِ نظامی مهم آمریکا و ناتو در ترکیه یک هفته به دلایل کاملا سرکاری قطع بوده و تازه وصل شده. این یعنی: اگه زیادی حرف بزنید با اردنگی از ترکیه می‌اندازیمتون بیرون. یه معنی دیگه هم احتمالاً داره: تغییر جهتِ ترکیه به سمت اوراسیا و دور شدن از باندِ اوباماناتو که با ارتش ترکیه هم خیلی نزدیک بودن.

After the 1980 military coup in Turkey, (in a population half today's size), the number of detained, fired, convicted and executed were on a much, much higher scale:

650,000 people were under arrest.
1,683,000 people were blacklisted.
230,000 people were tried in 210,000 lawsuits.
7,000 people were recommended for the death penalty.
517 persons were sentenced to death.

البته شکی نیست که خطر کودتا هنوز سرجاش هست. کودتای ضدمصدق هم اول شکست خورد وچند روز بعد پیروز شد. کلن اوضاع ترکیه اضطراری و خطرناکه. در این شکی نیست.

در ضمن من برای اردوغان «تره» هم خرد نمی‌کنم.
 ·  Translate
15
‫احسان الله‬‎'s profile photoBamdad Irani (‫بامدادی‬‎)'s profile photo
2 comments
 
+احسان الله نه به هیچ‌وجه. آن‌را در پاسخ به یادداشتِ دیگری نوشتم که نوشته بود اوضاعِ ترکیه در هم و بر هم و خطرناک است. به نظرم بخشی از شلوغ‌کاری‌هایی که علیهِ ترکیه‌ی بعد از کودتا می‌شود به این ربط دارد که ترکِ نازک اما مهمی بینِ روابطَِ ترکیه و آمریکا ایجاد شده و این کشور احتمالاً نقشِ موثری در سیاستِ آمریکا مبنی بر روسیه‌هراسی و ایجادِ کمربندِ تحدید پیرامونِ روسیه مشارکت نخواهد کرد. وگرنه تاریخِ ترکیه (و اروپا) شاهدِ وضعیت‌هایِ به مراتب بدتری هم بوده که چندان اشاره‌ای به آن‌ها نمی‌شود.

اما در عین حال که این را که نوشتم، اضافه کردم که مخالفتم با بزرگ‌نمایی‌ِ اوضاعِ ترکیه توسط برخی «کارشناسان» غرب‌محور به این معنا نیست که بحرانی بودنِ شرایطِ ترکیه را انکار می‌کنم، یا از ارادت به اردوغان می‌نویسم. در واقع بحرانی بودن شرایط، و حتی بدتر شدنِ آن و تبدیلِ آن به یک تصفیه‌ی خونین را نیز نامحتمل نمی‌بینم.
 ·  Translate
Add a comment...
 
مصداق بارز مفسده و به خطر انداختن امنیت ملی.
 ·  Translate
 
نامه اعتراضی نماینده زرتشتیان به شهردار خرمشهر

تهرانگردی احمد مسجد جامعی در آغاز سال نو میلادی در منطقه خیابان سی تیر - آتشکده زرتشتیان تهران
نماینده زرتشتیان در مجلس در نامه‌ای اعتراضی خطاب به شهردار خرمشهر از برگزاری "همایش نقد و بررسی فرقه های ضاله" که در آن از دین زرتشتی نام برده شده و به گفته وی سبب آزرده خاطر شدن ایرانیان شده است، انتقاد کرد.

به گزارش ایسنا، متن این نامه به شرح زیر است؛

جناب آقای محمد علی دوایی فر
شهردار محترم خرمشهر
با درود
بدینوسیله انتقاد شدید خود را از برگزاری "همایش نقد و بررسی فرقه های ضاله" که متاسفانه از دین زرتشتی نیز نام برده شده و سبب آزرده خاطر شدن ایرانیان شده است، اعلام می نمایم.
براساس یک واقعیت انکارناپذیر،آشوزرتشت اسپنتمان؛ پیامبری الهی است و دین زرتشتی، دینی توحیدی است و زرتشتیان در ازنای تاریخ یکتاپرست و پرستنده خداوند یکتا و بی‌ همتا بوده‌اند. این موضوع در اصل سیزدهم قانون اساسی، توسط نظام جمهوری اسلامی ایران نیز مورد تایید قرارگرفته است و ایرانیان زرتشتی بر همین اساس دارای کرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی هستند.
لازم به یادآوری است که رهبر گرانقدر انقلاب در دیدار با نمایندگان زرتشتیان سراسر جهان اینگونه تاکید می‌ فرمایند، آیین زرتشتی در ایران متولد شده است و این برای کشور ما، مایه فخر و مباهات است که محل ولادت اولین پیامبر آسمانی جهان، در ایران بوده است. با توجه به این صراحت، جای بسی تعجب است، چگونه ارگان هایی به خود اجازه می دهند تا دین زرتشتی را یک فرقه و سپس آن را ضاله بنامند و به دین زرتشتی و زرتشتیان بی پرده توهین کنند و کلیه قوانین به خصوص اصول متعدد قانون اساسی را زیرپا بگذارند.
جای تاسف بسیار است که این همایش در شهری که نماد همبستگی کلیه ایرانیان از هر نژاد، قوم و دین در دفاع از خاک کشور است، برگزار شده و از آن تاسف بارتر اینکه از بودجه های دولتی برای ایجاد تفرقه استفاده شده است.
لازم است به ارگان هایی که این همایش را همراهی کرده اند نیز تاکید گردد تا از منش شهید بزرگوار سرلشکر محمد جهان آرا و همچنین شهدای ایرانیان زرتشتی که بر اساس آموزه های دینی خود در کنار دیگر ایرانیان، برای دفاع از ایران اهورایی از خود گذشتند تا خرمشهر، خرمشهر بماند، درس اخلاق، همبستگی و یکپارچگی را بیاموزند.
در شرایطی که همه گروه ها، ادیان، اقوام و ن‍ژادهای کشور نیاز به همدلی و همراهی دارند و بارها نیز این نکته در سخنان ارزشمند مسئولین کشور مورد تاکید قرار گرفته است، برگزاری اینگونه همایش های توهین آمیز که بدیهیات تاریخ این کشور پرافتخار را به زیر سئوال می برد، شدیداً محکوم خواهد بود.
بنابراین ضمن محفوظ بودن حق پیگیری این موضوع در مراجع ذی صلاح، لازم است تا هرچه سریعتر جلو اینگونه نشست ها گرفته شود.
دکتر اسفندیار اختیاری
نماینده ایرانیان زرتشتی
-------------------------

در مواجهه با وقایعی مثل همین "همایش نقد و بررسی فرقه های ضاله" فکر می‌کنم طراح آن اگر یک دیوانه‌ی بی‌شعور نباشد عامل قدرت‌های بیگانه است.
 ·  Translate
نماینده زرتشتیان در مجلس در نامه‌ای اعتراضی خطاب به شهردار خرمشهر از برگزاری "همایش نقد و بررسی فرقه های ضاله" که در آن از دین زرتشتی نام برده شده و به گفته وی سبب آزرده خاطر شدن ایرانیان شده است، انتقاد کرد.
12 comments on original post
6
Bamdad Irani (‫بامدادی‬‎)'s profile photoMohammad Kajbaf's profile photo
3 comments
 
عکس با کیفیت نوشته وهابیت و بهاییت و یمانی - زرتشتی ها در ایران تبلیغی نمی‌کنند و اصلا در خوزستان زرتشتی به ندرت هست.
 ·  Translate
Add a comment...
 
در این برهوت "صداقت و دوستی" قدر این نوع نوشته ها را باید دانست.
 ·  Translate
 

حدسم درست بود. +آرمان امیری دچار توهم شده است. جدا معتقد است مانی ب و دوستانش توطئه کرده و «پروژه»ای را به صورت شبکه‌ای علیه او پیش می‌برند! می‌نویسد:
«کلا کارشان همین ترور شخصیت و برچسب زنی است. آهسته و پی‌وسته یک سری دروغ را در کنار توهین و تحقیر منتشر می‌کنند به صورت شبکه‌ای اینقدر این را گسترش می‌دهند تا دست‌کم برای خودشان جا بیفتد. من فحش نخورده و توهین ندیده نیستم که در برابر اولین حرف ناروا به این صورت واکنش نشان بدهم. هزار و یک جور برچسب هر روز تحویل می‌گیرم. اما خوب می‌فهمم پروژه‌ای کار کردن یعنی چه».
و پس از کمی اظهار لطف به من و دوستان برای خودش تکلیف می‌گذارد که دیگران را از «اوضاع» ما با خبر کند: «سالی به یک بار شاید کفایت کند که چنین متنی بنویسم که حداقل دیگران هم حواس‌شان را جمع کنند که اوضاع این به ظاهر منتقدان مستقل از چه قرار است».
https://plus.google.com/u/0/113467559364844229943/posts/8zb1aykVhkx
خود آرمان از دوستان من نام نمی‌برد، اما شخصی به نام mina jh در دفاع از ادعای آرمان سه لینک را منتشر کرده است که به سه تن از دوستان من مربوط می‌شود.
+Bamdad Irani +zeno و +احسان الله 

[درحاشیه برای مطلع‌شدن از وضعیت ذهنی آرمان به این ماجرا دقت کنید: شخص نامبرده mina کامنتی علیه “جنگ‌طلبان” و در دفاع از اتهامات آرمان نوشته است. از جمله این‌که: مانی و دوستان «یک نفر را [یعنی آرمان را] سیبل قرار داده اند، با مغالطه نظرات بی ربط را به او نسبت میدهند و در آخر برای ساده اندیشی و کودکانه بودن نظراتش احساس تاسف میکنند» :) .
مواضع مینا (که ظاهرا نوشته‌های آرمان و نوشته‌های «مانی و دوستان» را دقیق پی‌گیری می‌کند) در این کامنت آنقدر منطبق بر نظرات آرمان است که او را به شک می‌اندازد. آرمان خطاب به او می‌نویسد:
«دوست عزیزی که بنده شما را نمی‌شناسم و کمی هم متعجب شدم که اینقدر هم مواضع بنده را پی‌گیری کرده‌اید هم لینک‌های دوستان، با توجه به اینکه حساب کاربری ناشناسی دارید و اصلا به یاد ندارم حتی یک کامنت از شما پای مطالب خودم یا جای دیگر دیده باشم ...» و اضافه می‌کند: «امیدوارم این وسط به ایجاد حساب‌های کاربری دروغین متهم نشوم».

نه. شخصا حساب این‌جور اکانت‌ها را تحت هیچ شرایطی با حساب آرمان قاطی نمی‌کنم. آن‌ها را خیلی راحت بلاک می‌کنم، چون هدف این‌ها ایجاد اختلال در گفتگوهاست. با شناختی که از آرمان دارم، هرگز به فکرم خطور نمی‌کند که او برای پیشبرد نظرات خود دست به ایجاد حساب‌های کاربری دروغین بزند، و بر اساس شناختی که از دوستانم دارم، آن‌ها را بسیار متمدن‌تر از این می‌دانم که او را به چنین کاری متهم کنند.]

حالا سؤال این است: من اگر بخواهم ثابت کنم که با هیچ‌کس به طور شبکه‌ای یا غیرشبکه‌ای علیه کسی و از جمله علیه آرمان توطئه نمی‌کنم، و در هیچ پروژه‌ای از جمله پروژه‌ی «ابله تصویرکردن هر مخالف جنگی» (از جمله آرمان!) شرکت ندارم، باید چکار کنم؟
آیا نباید در این طویله‌ای که ما خران خودآهوپندار در آن بسر می‌بریم، بر سر یک حداقل‌هایی که نبود آن گفتگو را ناممکن می‌کند، اتفاق نظر داشته باشیم؟

من هر سه‌ی این دوستان را از طریق نوشته‌های آن‌ها می‌شناسم و بر اساس همین شناخت مورد اعتماد من هستند. تمام چیزهایی که من از آن‌ها، و آن‌ها از من می‌دانند بر اساس نت‌ها و کامنت‌های منتشر شده در وب، و پیش چشم همگان است. برای این‌که این ادعا به واقعیت نزدیک‌تر باشد، این استثنا را اضافه می‌کنم که با بامدادی چند بار در چت گپ زده ام. شاید ده بار در طی سال‌های گذشته. آرمان منظور مرا می‌فهمد، چون همین‌جور گپ‌های دوستانه‌ی «از این در و از آن در» را با آرمان هم داشته ام. اما از زندگی، اهداف و مقاصد بامدادی چیزی بیشتر از آن‌چه که در نوشته‌های او آمده است، نمی‌دانم و برعکس.
الان می‌خواستم در مورد رابطه با زنو و احسان‌الله بنویسم. دیدم آیا لازم است بگویم که زنو هم در تمام این سال‌ها (بیشتر از ده سال) که یکدیگر را می‌شناسیم، یک بار در توییتر برایم پیام آفلاین گذاشته است؟‌
محتوای پیام را هم می‌خواهید؟
احوالپرسی پس از بازگشت من از بیمارستان به خانه.
در مورد رابطه با احسان‌الله چه بگویم؟ آیا با او رابطه‌ی خصوصی دارم؟ ندارم؟ احیانا ایمیل ردوبدل کرده ایم، نکرده ایم؟ …
رمز ورودی جی‌میل من این است: atonin@rtaudخودتان کنترل کنید!

وقتی به آرمان می‌گویم از این حرف‌ها خجالت خواهد کشید، منظورم این است که در مقابل این‌نوع اتهامات برای مانی ب غیر از سکوت دو راه بیشتر وجود ندارد: یا باید به کار شبکه‌ای اعتراف کند [رفقا! انکار بی‌فایده است! پروژه‌‌مان در اثر تیزبینی مهندس که «پروژه‌ای کارکردن را می‌فهمد» لو رفت! :)]
یا مجبور است
در باره خود و رابطه با دوستانش حرف‌هایی بزند که به کسی جز او و دوستان‌ش ربطی ندارد. این برای آرمان جایگاه خجالت‌آوری نیست؟

اما جنگ و سوریه
آرمان یکی از اعمال باند بالا را «ابله تصویرکردن هر مخالف جنگی» می‌نامد، رفتاری که از خلال آن «بوی گند ماله‌کشیدن روی جنگ و جنایت به مشام می‌رسد».
[دوستان دیگر را نمی‌دانم، اما من هرگز آرمان را ابله تصویر نکرده ام، بلکه برعکس یادم هست در کامنت یا کامنت‌هایی به این اشاره کرده‌ام که برای من که به خاطر دوری از ایران نیروهای مختلف سیاسی را نمی‌شناسم وجود آرمان و امثال آرمان برای جهت‌گیری کلی خوب است. تنها “خطا”ی من این است که در ارتباط با سوریه گفته ام اطلاعات آرمان از موضوع کم است. این هم حرف ناسزایی نیست، اطلاعات خود من هم کم است، اما اطلاعات می‌تواند با کوشش، صرف وقت و دقت زیاد شود. این ربطی به ابله‌تصویرکردن ندارد].
در عبارت بالا آرمان خطی بین دوگروه ترسیم می‌کند، بین من و دوستانم به عنوان آدم‌هایی که از رفتار آن‌ها بوی جنایت به مشام می‌رسد/ و گروهی متشکل از مخالفان جنگ که خود او یکی از کبوتران شاخ‌زیتون‌به‌نک همین گروه محسوب می‌شود.

آرمان در نت دیگری در نقد استاندارد دوگانه‌ از «منطق» دشمنان فرضی(!) می‌نویسد: «ما فقط قدرت را می‌خواهیم و دیگر هیچ. نه اخلاق برایمان اهمیت دارد، نه میهن پرستی، نه شرافت و صداقت.»
https://plus.google.com/113467559364844229943/posts/gUuPSHpff7v
کامنت من که نوشته بودم آرمان کم‌اطلاع است را آرمان به ابله‌تصویرکردن و توهین تفسیر کرده است (درواقع از قول من به خود توهین می‌کند). اما این‌جا مخالفان خود را (از جمله من و دوستان جنگ‌طلبم را!) قدرت‌طلب‌هایی تصویر می‌کند که برای آن‌ها اخلاق و میهن‌پرستی مهم نیست، و شرافت و صداقت بی‌اهمیت است.
آدم از تصور این استبداد کور و یقین کشنده‌ای که اخلاق و میهن‌پرستی و شرافت و صداقت آدم‌ها را در پی‌روی از تصورات و خیال‌های موهوم خود می‌داند، از این خودمعیاربینی‌ای که من نظیر آن را هیچ‌جای دیگری ندیده ام، وحشت می‌کند. من این‌همه اشتراک فکری، فرهنگی، هنری، ادبی، طبقاتی و ... با آرمان دارم، اما به خاطر بیان این واقعیت که او در مورد سوریه کم‌اطلاع است، به آدم قدرت‌خواه بی‌اخلاقی تبدیل شده ام که میهن‌پرستی، شرافت و صداقت ندارد.
نه آقا من قاضی صلاواتی را انتخاب می‌کنم.

وضعیت سوریه برای آرمان ساده، واضح و روشن است، برای من نیست، با این‌که مطلب در مورد آن زیاد خوانده ام، و منبع اطلاعاتم منحصر به بی‌بی‌سی و “اطلاعات” صفحه +گزارش جنگ در سوریه و عراق نمی‌شود. به آلمانی نوشته در این مورد کثیر و رو به افزایش است. (و البته هرچه می‌خوانم گیج‌تر می‌شوم!).

من برای خودم سه اصل دارم. اول این‌که عبارت «جهانی فکر کن، بومی عمل کن» یک شعار توخالی نیست. امروز این رویکرد رمز بقا و لحاظ‌کردن آن از الزامات اساسی کشورها، احزاب، گروه‌ها و افراد است. در مجلسی که ده‌ها هزارکیلومتر با ایران فاصله دارد قانونی تصویب می‌شود که می‌تواند خیلی بیشتر از مصوبه‌های مجلس کشورمان، روی زندگی ما از هر قشر و صنفی تأثیر مستقیم و غیرمستقیم داشته باشد.
و دوم این‌که هرچه شناخت و اطلاعات ما در مورد واقعه‌ای همه‌جانبه‌تر و وسیع‌تر باشد، رأی ما در مورد آن به واقعیت نزدیک‌تر است.
و سوم این‌که بهترین کار برای آن دسته از ایرانی‌های خارج کشور که دوست دارند به کشور خود خدمتی کنند، ترجمه اخبار، مقالات و مطالبی است که اطلاع از آن‌ها برای هموطنان ما در ایران احیانا مفید/ لازم/ یا مناسب است. خودم هم بسته به نیروی (کمی) که داشته ام، در وبلاگ و در+g همین کار را کرده ام. هرچه ترجمه کرده‌ام بر مبنای این تشخیص فردی بوده است که دانستن آن برای داخلی‌ها خوب است. در انتخاب‌هایم مهم این بوده است که مراجع قابل اعتماد باشند.
مثلا از ژورنالیست تحقیقی آلمانی یورگن تودن‌هوفر که ده‌ها سال نماینده پارلمان بوده است. یا ترجمه بیانیه‌ی یک «NGO»ی معتبر جهانی به نام «انجمن پزشکان برای پیشگیری از جنگ اتمی» که در سال ۱۹۸۵ به خاطر کوشش‌ در جهت رسیدن به جهانی صلح‌آمیز، متناسب با کرامت انسان و خالی از تکنولوژی اتمی، جایزه نوبل صلح را دریافت کرده است/ یا مطلبی از زبان پدر ژان‌بارت رهبر دینی مسیحیان کاتولیک شهر حلب سوریه/ همین‌طور صحبت‌های ژاکوب بهنان هندو، اسقف‌اعظم اقلیت نیم میلیونی کاتولیک‌های سوریه با آژانس خبری کلیسای کاتولیک که در آن می‌گوید: «پروپاگاندای غرب هنوز از مخالفان میانه‌رو حرف می‌زند که وجود خارجی ندارند. یافتن سربازان ارتش آزاد سوریه در میان گروه‌های مسلح گوناگون فقط به کمک ذره‌بین میسراست … و یک چیز روشن است: در صورتی که امروز اسد برود، سوریه یقینا به عاقبت لیبی دچار خواهد شد». ... و نت‌های معمولا کوتاهی که در این زمینه در g+ گذاشته‌ام و حوصله جستن آن‌ها را ندارم.
برخورد آرمان با این مطالب یا بی‌اعتنایی بوده است ...
[طبیعی هم هست. اگر آرمان سخن ژاکوب بهنان را که از درون سوریه، بیمناک از جان خود و نیم‌میلیون مسیحی سوری می‌گوید که معارضان سوری را باید با ذره‌بین جست، در صفحه خود با مخاطبان خود به اشتراک بگذارد، در یادداشت بعدی، باید برای نوشتن هرجمله‌ای به خود کمی زحمت فکری بدهد، که در این صورت دیگر شاهد نوشتن نت‌های طولانی نخواهیم بود. متن‌هایی ساده‌انگارانه، تندوتیز، با منطق همه‌پسند دودوتاچارتا، که در آن‌ها از مفاهیم جامعه‌شناسی به عنوان فشنگ استفاده‌ی ابزاری می‌شود].
آرمان غیر از بی‌اعتنایی و گذشتن از کنار این نت‌ها، یا نشر آن‌ها را مفید نمی‌دانسته است، یا این مطالب او را یاد چیزی انداخته است که از صداوسیما شنیده است، یا شریعت‌مداری گفته است و ... این هم یک واکنش دیگر است، که می‌گوید (عین جمله خاطرم نیست) چیزی که منقد آمریکایی می‌گوید به ما مربوط نیست، او به حکومت خود انتقاد می‌کند و من به سهم خودم از دولت خودم انتقاد می‌کنم.
خلاصه این‌که، آرمان به اخبار و اطلاعاتی که با نظرات کلی او نخواند علاقه که ندارد هیچ، بلکه سعی در مخدوش جلوه‌دادن آن می‌کند. علاوه بر این‌ها مطالب مفید دیگری از احسان الله، سهیل جان‌نثاری و نیشابور نوشته و ترجمه شده است که در آن‌ها به جوانب مختلف وضعیت پیچیده در منطقه و سوریه پرداخته شده است. مطالبی که کسی که می‌خواهد از جایگاه روشنگر یا روشنفکر منقد در مورد سوریه حرف بزند بایستی از آن مطلع باشد و آن را در تئوری «صلح» خود، و جنگ با اهریمن(!) لحاظ کند. کسی که اهل نظر و روشنگری ست، این مطالب را نادیده نمی‌گیرد، در بی‌اعتبارسازی آن نمی‌کوشد، بلکه برعکس آن‌ها را برای خوانندگان خود بازنشر می‌کند. البته طوری که بالاتر آمد، چنین کاری سرپانگهداشتن پز «من صلح‌خواه‌ام و مخالفان من طرفدار جنگ هستند» را مشکل‌ می‌کند.

سهیل جان‌نثاری در لینک زیر خبری از ملاقات و اعلام همبستگی رییس سابق و عضو ائتلاف ملی مخالفان سوریه با مریم رجوی منتشر کرده است. آیا این بخشی از دسیسه‌ی جنگ‌طلبان است؟

https://plus.google.com/u/0/100272226564894998203/posts/hAsNrFdgG3B

کسی که می‌داند پروژه خاورمیانه بزرگ چیست، اخبارهای منطقه را دقیق‌تر می‌فهمد، تا کسی که از پروژه خاورمیانه بی‌خبر است. در این مورد به زبان‌های مختلف کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته شده، و در باره آن بحث‌های کارشناسانه‌ی تلوزیونی تهیه شده است و ... چند روز پیش بخشی از صفحه «خاورمیانه بزرگ» را از ویکیپدیای آلمانی (سردستی) ترجمه و منتشر کردم (که برای استفاده‌ی مخاطبان آرمان مفید است!). اگر نه همگی، یقین دارم اکثریت سیاست‌مداران و روزنامه‌نگاران غربی این پروژه را خوب می‌شناسند. حتی به حدس نزدیک به یقین فکر می‌کنم سیاست‌مداران ایران هم چه راست چه چپ از این طرحی که برای نظم دادن به کشورهای منطقه از جمله به کشور ما راه افتاده است و سرراه چند کشور را به تل خاکستر تبدیل کرده و میلیون‌ها قربانی گرفته است، مطلع هستند. یکی دو روز پیش مجموعه بیانیه‌های میرحسین موسوی را می‌خواندم. او هم به اهمیت این طرح آگاه است: او در اولین سخنرانی انتخاباتی «با بیان اینکه ما یک سری فرصتهایی در اختیار داریم، به خطرهایی که کشور با آن روبرو است، اشاره کرد و نسبت به غافل شدن از طرح خاورمیانه بزرگ انتقاد کرد» (چنین گفت میرحسین ص۹۷).
پروژه‌ی صلح آرمان امیری با طرح خاورمیانه بزرگ چه نسبتی دارد؟

اطلاع از جوانب مختلف فاجعه‌ی سوریه همه ما، از جمله خود آرمان را به فکر بیشتر وامی‌دارد و ما را توانمند می‌کند. حال آن‌که پا کوبیدن به زمین و اصرار بر این‌که صلح باید گردد! صلح خوب است! و هر کسی چیزی غیر از این بگوید توطئه‌گری است بی‌اخلاق، ناصادق و بی‌شرف روشنگری نیست،Agitation سیاسی است که سعی می‌کند با زیر فشار قراردادن عالم عاطفی و وجدان مخاطب، و ایجاد احساس گناه در او، او را به موضع‌گیری وادار کند. و اجیتاسیون وقتی در باره موضوعی اطلاعات کافی موجود باشد، دشوار است، زیرا تحریک صاحبان ذهنیت‌های عوامانه بدون تصاویر و تصورات سفیدسیاه ممکن نیست.

آرمان با این رفتار قصد چه کاری را دارد؟ نوشته‌های او به چه درد می‌خورد؟ آیا قرار است عده‌ای را جمع کرده و در تهران تظاهرات صلح راه بیاندازیم؟ آیا باید تیپ آرمانیون درست کنیم که به سوریه رفته و در کنار معارضان دمکرات سوری (که اگر یکی از آن‌ها به خواب/ آرمان را نمی‌دانم/ به خواب من بیاید به خودم خواهم شاشید!) برای رسیدن به صلح و دمکراسی دیکتاتوری را نابود کنیم؟

ما در کشور سازوکارهای قانونی را پذیرفته ایم. انتخابات و مجلس را به عنوان محل حل معضلات کشور قبول کرده ایم. به زودی انتخابات دیگری از راه می‌رسد. از آن‌جا که معضل سوریه بخش با اهمیتی از مسئله استراتژیک کشور است، چطور است آرمان کاندیدایی را پیدا کند که مخالف حضور نظامی ایران در سوریه و حمایت از فلسطین و لبنان باشد؟ و علنا اعلام کند: من به کاندیدایی رأی می‌دهم که فورا دست از پشتیبانی متحدان منطقه‌ای خود فلسطین لبنان سوریه یمن و بحرین برداشته و نیروهای کشور را به خانه برگرداند؟ کاندیدایی که مثل آرمان بر این اعتقاد باشد که «فرقی بین حسن نصرالله و مسعود رجوی نیست»!
که در این صورت باید گفت:
پیدا کنید کاندیدای مناسب را!
 ·  Translate
11 comments on original post
7
Add a comment...
 
دوستان کدام تصحیح مثنوی مولوی را به فارسی توصیه می کنید؟

آیا نسخه سروش مناسب است؟ نسخه بهتری هم وجود دارد؟


 ·  Translate
1
hassan kargozar's profile photo
 
Add a comment...
 
 
در یادداشتِ قبل درباره‌ی معضلِ بزرگِ فمینیسم نوشتم و به سه جریانِ مهمِ اجتماعی-تاریخی اشاره کردم که اغلب به درستی تشخیص داده نمی‌شوند یا با یکدیگر خلط می‌گردند. این موضوع به سردرگمی می‌انجامد و در نتیجه مخاطب اغلب نمی‌داند چه موضعی را باید در قبال این یا آن جریان فمینیستی پیشه کند. در ارتباط با این سه جریان، چند نوع فمینیسم می‌توان تشخیص داد که هر کدام به نوعی سعی در ایجادِ برابری بینِ زن و مرد و مبارزه با تبعیض‌هایِ موجود بینِ آن‌ها دارند، اما در فعل و تأثیر با هم فرق دارند.

مهم‌ترین گرایشِ فمینیسم که خاستگاهِ تاریخیِ آن نیز هست، جنبشی است که در کشورهایِ صنعتیِ غربی شکل گرفت و هدفِ آن مبارزه با تبعیض‌های موجود یا در حالِ شکل‌گیری علیهِ زنانِ این جوامع بود. این فمینیسم را «فمینیسمِ صنعتی» می‌نامم. این فمینیسم از یک سو علیهِ بقایایِ «تبعیض به واسطه‌ی پدرسالاری» در جوامعِ صنعتی‌شده‌ی غربی می‌شورد، تبعیضی که در بسیاری از جوامعِ سنتی زن را در موقعیتِ تحت‌الحمایه‌ی مرد قرار می‌دهد و افقِ سیاسی و اجتماعی محدودتر و نازل‌تری برایش قائل می‌شود، و از سویِ دیگر با مصادیقِ تبعیضِ مدرن علیهِ زنان (و سایرِ گروه‌هایِ ضعیف‌ یا به حاشیه‌رانده شده در جامعه).

فراموش نکنیم که نکته‌ی مهم در جوامعِ پیش‌مدرن این است که در این جوامع تمایزِ طبیعیِ بینِ زن و مرد و انعکاسِ فرهنگی آن (جنسیت) پذیرفته می‌شود: آن‌چه زن می‌گوید، اماکنی که در آن حضور می‌یابد، زبانی که به آن تکلم می‌کند، ابزارهایی که به آن دست می‌زند و یا حتی استعاره‌هایی که با آن می‌اندیشد با آن‌چه مرد می‌گوید، اماکنی که در آن حضور می‌یابد،‌ زبانی که به آن تکلم می‌کند، ابزارهایی که به آن دست می‌زند و استعاره‌هایی که با آن می‌اندیشد تفاوت دارد و این دو مجموعه به شکلی غیرِقابلِ مقایسه همدیگر را تکمیل می‌کنند. نکته‌ی مهمِ دیگر دیگر این است که نباید جوامعِ سنتی را با جوامعِ درحالِ توسعه به معنایِ امروزی اشتباه بگیریم. جوامعِ سنتی، به معنایِ پیش‌مدرن، جوامعی هستند که مولفه‌هایِ اصلیِ مدرنیت در آن‌ها حضور ندارد، بلکه نظامِ معیشتی وجهِ غالب دارد. نظامِ معیشتی نظامی است که در آن تولید و مصرف از هم تفکیک نشده است و اگر چه در آن پول، مبادلاتِ اقتصادی و بازار وجود دارند، اما نقشِ آن‌ها کوچک و حاشیه‌ای است. امروزه در بسیاری از نقاطِ جهان، حتی در کشورهایِ موسوم به در حالِ توسعه، یافتنِ چنین جوامعی ساده نیست، چون بخشِ روزافزونی از جوامعِ جهان عمیقاً تحتِ تأثیرِ مدرنیت و اقتصادِ مدرن تحول یافته‌اند.

در اروپا نخستین نشانه‌هایِ بارزِ فروپاشیِ نظامِ سنتی و ظهور عصرِ مدرن را باید در حدودِ قرنِ دوازدهم جستجو کرد که به تدریج همراه با اوج‌گیریِ مدرنیت تقریباً سراسرِ جهان را تحتِ تأثیرِ خود قرار داد—به واسطه‌ی فرایندهایِ استعماری در چند قرنِ اخیر و فرایندِ توسعه در نیمه‌ی دومِ قرنِ بیستم. در همین راستاست که «گرایشی از فمینیسمِ صنعتی» به مسیری خشن روی می‌آورد (که با آرمانِ قاعدتاً مهربانِ فمینیسم در تضاد است) و در هماهنگی و در امتداد جریانِ تاریخیِ «غربِ مسیحی» قرار می‌گیرد که به کمکِ میسیونرها، تجار و سربازانش می‌خواست دنیا را هدایت کند—بخوانید، زیرِ حوزه‌ی فرهنگیِ غرب درآورد—و در اکثرِ نقاطِ جهان نیز کم و بیش موفق بود. درون‌مایه‌ی این جریان این بود که آن‌چه غرب ارائه می‌دهد برتر و پیشرفته است، و آن‌چه ملت‌هایِ دیگر دارند فروتر و پسرفته است و باید به طرق مختلفِ نرم یا سخت از بین رفته و به شیوه‌ی خوبِ غربی ارتقا یابد. این نوع فمینیسم، که آن‌را «فمینیسمِ میسیونری» می‌نامم، به آرمان‌هایِ تولید شده در غرب به شکلِ ایده‌هایی انتزاعی و جهان‌شمول و قابلِ تعمیم و تحمیل به سراسرِ جهان وفادار می‌ماند. نتیجه، تضعیف و به حاشیه‌رفتنِ فعالیتِ «فمینیست‌های بومی» است که در جوامعِ خودشان به شکلی خودبسنده، مردم‌نهاد و در چارچوبِ مناسبت‌ها، نُرم‌ها و خصوصیت‌هایِ فرهنگی-تاریخی-جغرافیاییِ جامعه‌هایشان با تبعیض‌هایِ سنتی و مدرن‌ساخته علیهِ زنان مبارزه می‌کنند. هدفِ فمینیسم‌ِ میسیونری، برخلافِ فمینیسمِ بومی، تخریب و یکسان‌سازیِ فرهنگ‌هایِ متکثر، بومی و سنتیِ جهان است.

اما آیا تبعیض علیهِ زنان به فرایندهایِ سنتی و پدرسالار ختم می‌شود؟ آیا مدرنیت نوعِ دیگری از تبعیض را ایجاد نمی‌کند؟ اشتباهی که بسیاری از جریاناتِ پیشرو و فمینیست‌هایِ مخالفِ تبعیض‌هایِ پدرسالارانه در جوامعِ سنتی می‌کنند این است که رفعِ تبعیض را با انکارِ تفاوت‌های طبیعی یکی می‌گیرند. انکارِ تفاوتِ طبیعیِ بین زن و مرد نه تنها به تغییراتِ ماندگارِ و مطلوبِ اجتماعی ختم نمی‌شود و خطر افتادن از «چاله به چاه» را به همراه دارد، بلکه می‌تواند به جریانِ دیگرِ تبعیض‌آمیزی کمک کند که محصولِ مدرنیت است: «اپیدمیِ سکسیسم» که در یادداشتِ قبل آن‌را جریانِ دومِ تبعیض (اغلبِ علیه زن) نامیدم. با ورودِ مدرنیت و تخریبِ تدریجیِ نظامِ سنتیِ معیشتی، مرد و زن به نیرویِ کارِ صنعتی و قابلِ مقایسه با یکدیگر تبدیل می‌شوند، منتها این موقعیت‌ بیشتر در اختیارِ مرد قرار می‌گیرد و اقتصادِ مدرن (معمولاً) زن را به نیرویِ کارِ ارزان و دستِ دوم تبدیل می‌کند: مرد شاغل می‌شود و زن در خانه می‌ماند. در واقع مردِ شاغل و زنِ خانه‌دار هر دو به یک میزان، محصولِ مدرنیت هستند. مردِ شاغل به صورتِ مستقیم در نظامِ تولید و مصرفِ صنعتی درگیر می‌شود و به مثابهِ نیرویی درآمدزا و «مولّد» شناخته می‌شود، در حالی که زن به کارِ سایه—که با کارِ غیرِرسمی که به هر حال نوعی کارِ درآمدزاست فرق می‌کند—می‌پردازد. به تدریج و با گسترشِ نظامِ صنعتی، زنِ خانه‌دار نیز به نیرویِ شاغلِ ارزان تبدیل می‌شود که او را به شکلِ دیگری در موقعیتِ ضعف قرار می‌دهد. حالا او نه تنها باید سهمِ بیشتری از کارِ سایه را به دوش بکشد، بلکه باید در عرصه‌ی اقتصادِ متعارف نیز با مرد رقابتی پایاپای داشته باشد. به این ترتیب زن باز هم به نیرویِ کارِ کم‌بهاتری تبدیل می‌شود. این‌بار تبعیضی که علیهِ او انجام می‌گیرد ماهیتی سکسیستی دارد، چرا که علی‌رغمِ فرضِ یکسان بودنِ طبیعی زن و مرد، صرفاً به واسطه‌ی خصوصیت‌هایِ بیولوژیکی و زیستی علیهِ او اعمال می‌شود—در واقع تبعیضِ اقتصادیِ مدرن مبنایِ طبیعی ندارد (نمی‌تواند داشته باشد، چون در آن صورت مقایسه‌ی اقتصادی‌یی در کار نمی‌بود) بلکه مبنایِ آن زیستی و جنسی است—که بنا به تعریف همان سکسیسم است. در این‌جا شاید لازم باشد تعریفِ دقیق‌تری از طبیعتِ انسانی و آن‌چه طبیعی است ارائه دهم. مفهومِ طبیعتِ انسان برای قرن‌ها موضوعِ فلسفه بوده است، اما به صورتِ کلی می‌توان آن‌ دسته از رفتارهایِ انسانی را که تحتِ تأثیرِ موضوعاتِ فرهنگی نیست را طبیعی بدانیم. مثلاً شکلِ لباس یا نوعِ غذا و مسکن، یا نوعِ زبانِ مادری در جوامعِ مختلفِ‌ انسانی فرق می‌کند و در حوزه‌ی فرهنگ قرار می‌گیرد، اما نفسِ پوشش، نفسِ تهیه‌ی غذا، نفسِ ساختنِ مسکن و نفسِ تکلم به زبانِ مادری در همه‌ی جوامعِ انسانی مشترک است و در نتیجه می‌توان آن‌ها را در شمارِ پدیده‌هایِ «طبیعی» به شمار آورد. به همین ترتیب، اگر چه مسئولیت‌ها و نقش‌ها و جزییات بینِ آن‌چه در جوامعِ سنتی‌ِ مختلف «مردانه» یا «زنانه» تلقی می‌شود با هم فرق دارد، اما نفسِ تعریفِ حوزه‌هایی غیرِهمپوشان به نامِ «مردانه» یا «زنانه» در همه‌ی جوامع یکسان است و به این ترتیب می‌توان گفت نفسِ جنسیت یک پدیده‌ی طبیعی، و نه فرهنگی است، اگر چه مصداق‌هایِ مختلفِ آن در جوامعِ مختلف تحتِ تأثیرِ فرهنگ شکل می‌گیرند.

جریانِ فمینیسمِ صنعتی که همراه با اوج‌گیریِ تمدنِ صنعتی در اروپا شکل گرفت علیهِ این نوع تبعیض عصیان کرد. منتها عمدتاً نقدِ خود را متوجهِ نظامِ سنتیِ پدرسالار کرد و این فرضِ بنیادی را پیشه ساخت که مدرنیت به معنایِ نابِ آن تبعیض‌آمیز نیست، بلکه هر گاه تبعیضی علیهِ زن به چشم می‌خورد، حتماً باید به واسطه‌ی بقایایِ پدرسالاری باشد. به این ترتیب فمینیسم دچارِ سردرگمی شد، چرا که عمدتاً نمی‌توانست وجودِ سکسیسم و تبعیضِ گسترده و ماندگار علیهِ زنان را حتی در جوامعِ مدرن توضیح دهد (نمودارهایِ زیر را ببینید) و در پاسخِ این‌که چرا در جوامعِ مدرن و حتی فوقِ مدرنِ صنعتی هنوز در عرصه‌ی اقتصادی تبعیضِ گسترده‌ای علیهِ زن‌ها وجود دارد، تنها جوابش این بود: بقایایِ پدرسالاری. به تدریج و به شکلی روزافزون فمینیست‌ها دست به دامانِ دولت‌ها شدند. آن‌ها معتقد بودند که دولت باید با وضعِ قوانینِ حمایتی از زن‌ها در عرصه‌ی کار و امورِ اجتماعی تبعیض‌هایِ پایا علیهِ زنان (که به زعم‌شان به کلی ناشی از بقایایِ پدرسالاری بودند) را «مهار» یا «اصلاح» کند. اما به جز نمونه‌هایی معدود (مثلاً در کشورهایِ شمالِ اروپا) دخالت‌هایِ دولت با موفقیت‌هایِ محدود و متناقض همراه بوده و ثانیاً این دخالت‌ها منجر به افزایشِ وابستگیِ فرهنگیِ افرادِ جامعه به نظام‌هایِ مدیریتی و دیوان‌سالاری شده است؛ روندی که به نوبه‌ی خود به شکل‌گیریِ اقلیت‌هایِ برخوردار و ذی‌نفع از تشدیدِ گسترده‌ی نفوذِ دیوان‌سالاری انجامیده است. علاوه بر این، این سیاست‌‌ها، در بسیاری از موارد و به شکلی روزافزون به صورتِ گزینشی عمل می‌کنند و وضعیتِ اقتصادیِ اقلیتی از زنان، مثلاً زنانِ دارای تحصیلاتِ بیشتر، زنانِ شاغل، یا عموماً زنانِ طبقه‌ی متوسطِ جامعه، را بهبود می‌بخشند. به تدریج که این نوع فمینیسم به ناتوانیِ خود در رفعِ تبعیض‌هایِ مدرن علیهِ همه‌ی زنانِ جامعه پی می‌برد، دست به دامانِ روش‌هایِ دیگری می‌شود که با هدفِ اصلیِ آن در تضاد هستند. اولین روش ترویجِ اسطوره‌ی مدرنِ «پیشرفت» است که بر اساسِ آن مدرنیت پیکانی است رو به جلو که به واسطه‌ی آن وضعیتِ رفاه و اخلاق در جامعه روز به روز بهتر می‌شود. این اسطوره‌ی نیرومندی است که به افرادِ جامعه کمک می‌کند به اقلیت‌هایِ برخوردار نگاه کنند و به این بیاندیشند که روزی نه چندان دور در آینده، خود نیز به چنان وضعیتِ مطلوبی دست خواهند یافت. علاوه بر این واقعیت که تمدن‌هایِ صنعتی به واسطه‌ی بهره‌گیری از استعمارِ جغرافیا (مردمان و منابعِ‌ دوردست) و تاریخ‌ (ذخایرِ فسیلیِ دیرین در دلِ زمین) در چند سده‌ی اخیر پیشرفتِ انکارناپذیر (ولی ناپایی) داشته‌اند، اسطوره‌ی پیشرفت به کمکِ انواعِ روش‌هایِ «کارشناسی» و «علمی» نیز تقویت می‌شود. مثلاً با تأکید بر روش‌هایِ‌ کمّی (که فقط آن‌چه مناسب و قابلِ اندازه‌گیری دانسته می‌شود را می‌سنجند) و تأکید بر شاخص‌هایی که نشان‌دهنده‌ی میزانِ واقعیِ برابریِ اقتصادیِ زن و مرد در جوامعِ مدرن نیستند و آن‌را کمرنگ‌تر نشان می‌دهند. به عنوانِ نمونه به جایِ تأکید بر شاخص‌هایِ واقع‌گرایانه‌ای نظیرِ «میانه‌ی درآمدِ سرانه‌ی ناخالصِ زن‌ها و مردهای بالغ در سال» (نمودارِ ۱) رویِ شاخص‌هایِ صنفی نظیرِ «میانه‌ی درآمدِ زن‌ها و مردهایِ شاغل» (نمودارِ ۲ و نمودارِ ۳) تأکید می‌شود. شاخص‌هایی نظیرِ دومی به واسطه‌ی ماهیت‌شان میزانِ موفقیتِ دخالت‌هایِ دیوان‌سالارانه‌ی دولتی را در سطحِ جامعه اندازه‌گیری می‌کنند (اگر زنی شاغل باشد، حتماً باید طبقِ فلان و بهمان قانون به او دستمزد پرداخت شود) و آن دسته از زنانی را که به واسطه‌ی تبعیضِ مدرن خانه‌دار هستند یا شغل ندارند، یا شغل‌هایِ پاره‌وقت یا فاقدِ امنیتِ کافی هستند را دربر نمی‌گیرد. به این ترتیب، نوعی «فمینیسمِ صنفی» شکل می‌گیرد که عملاً رسالتِ خود را در دفاع از اقلیتی برخوردار از زنان، مثلاً زنانِ سفیدپوستِ تحصیل‌کرده و دارایِ شغلِ مناسب، تبدیل کرده و آرمانِ اصلیِ فمینیسم را فراموش می‌کند. در واقعِ نادیده‌ گرفتنِ آرمانِ تاریخیِ فمینیسم و تمرکز بر اقلیت‌هایی ویژه و برخوردار از زنان دومین روشِ فمینیسمِ جریانِ اصلی برایِ پرهیز از رویارویی با واقعیتِ «تبعیضِ گسترده‌ی مدرن علیهِ زنان» است.

به طورِ خلاصه، انواعِ مختلفِ فمینیسم—به معنایِ عامِ آن‌را—را باید از هم تفکیک کنیم:

۱) فمینیسمِ صنعتی: جریانی تاریخی که در دلِ جوامعِ صنعتی در غرب شکل گرفت و هدفِ آن رفعِ تبعیض‌های ایجاد شده در اثرِ فرایندِ صنعتی‌شدن علیهِ زنان بود. این جریان علی‌رغمِ دستاوردهایِ زیادی که در جوامعِ صنعتیِ غربی داشته، عمدتاً نسبت به سکسیسمِ مدرن نابیناست و هر نوع تبعیضِ ماندگار و سیستماتیک علیهِ زنان را ناشی از بقایایِ نظامِ سنتی می‌داند. نتیجه این است که این جریان در بسیاری از زمینه‌ها به بن‌بست رسیده و نه قادر به توضیحِ مناسبِ علتِ امتدادِ تبعیض‌هایِ مدرن علیهِ زنان است و نه می‌تواند به شکلی رضایت‌بخش آن‌ها را از میان ببرد.

۲) فمینیسمِ صنفی: نوعی از فمینیسمِ صنعتی است که به دنبالِ به بن‌بست رسیدنِ فمینیسمِ صنعتی (نابینایی نسبت به تبعیض‌ِ مدرن علیهِ زنان و ناتوانی در حذفِ جامعه‌گسترِ تبعیض‌ها) به ناچار به سمتِ حمایت از منافعِ یک اقلیتِ برخوردار از زنان (مثلاً زنانِ تحصیل‌کرده‌یِ سفید‌پوستِ دارایِ مشاغلِ دائمی) منحرف شده است و نه تنها نماینده‌ی آرمانِ فمینیسم نیست، بلکه در عمل علیهِ جریان‌هایِ پیشرویِ فمینیسمِ صنعتی و بومی گام بر می‌دارد.

۳) فمینیسمِ میسیونری: نوعی از فمینیسمِ صنعتی است که تمرکزِ خود را از رفعِ تبعیض در جوامعِ صنعتی برداشته و رویِ جوامعِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی متمرکز شده است. این فمینیسم در امتدادِ چند قرن میراثِ اشاعه و تحمیلِ فرهنگِ مسیحی-صنعتیِ غرب در جهان عمل می‌کند و عملاً کارکردی جز تخریبِ فرهنگ‌هایِ بومی و کمک به تقویتِ مکانیسم‌هایِ سلطه‌ی فرهنگی-اقتصادی-سیاسیِ غرب بر جوامعِ مختلفِ جنوب ندارد.

۴) فمینیسمِ بومی: این نوع فمینیسم در جوامعِ سنتی یا در حالِ گذار شکل می‌گیرد و با الهام از آرمانِ عمومیِ فمینیسم، به معنایِ مبارزه با تبعیض‌های سنتی و مدرن علیهِ زنان و سایرِ گروه‌هایِ آسیب‌پذیرِ اجتماعی، شکل گرفته و سعی دارد با شیوه‌هایی که با تاریخ، جغرافیا و فرهنگِ هر جامعه هماهنگ هستند هدفِ خود را پیش گیرد. در عمل، گاه از لفظِ «فمینیسم» برایِ توصیفِ این‌ نوع فمینیسم استفاده نمی‌شود، چرا که در بسیاری موارد چندان ارتباطی با خاستگاهِ اصلی فمینیسم (فمینیسمِ صنعتی در غرب) ندارد یا نمی‌خواهد داشته باشد.

از چهار گرایشِ فوق، تنها دو گرایش، در تحلیلِ نهایی، قابلِ دفاع هستند: فمینیسمِ صنعتی به شرطِ آن‌که در یک جامعه‌ی غربیِ صنعتی دنبال شود، و فمینیسمِ بومی که به همان رنگارنگی‌یی است که زبان‌های بومیِ جهان. هر دو فمینیسم «باید» نسبت به مکانیسم‌هایِ تولیدِ تبعیضِ مدرن علیهِ زنان «بینا» شوند.

نمودارهایِ ضمیمه:

نمودارهایِ زیر را از این‌جا گردآوری کرده‌ام. همه‌ی نمودارها بر اساسِ داده‌هایِ خامِ اصلی و توسطِ این‌جانب تولید شده است. این نمودارها نشان می‌دهند که چطور با تکیه بر شاخص‌هایِ مطلوب‌، می‌توان واقعیتِ تبعیضِ مدرن علیهِ زنان را «کمرنگ‌تر» جلوه داد. در این نمودارها به منحنی‌هایِ «تیره-مربع» نگاه کنید که نسبتِ درآمدِ زنان به مردان (را با در نظر گرفتنِ شاخص‌هایِ مختلف) نشان می‌دهد. واقعی‌ترین نمودار (نمودار ۱) این نسبت را چیزی بینِ ۴۵ تا ۶۰ درصد نشان می‌دهد، در حالی‌که مطلوب‌ترین نمودار که عمدتاً توسطِ فمینیست‌هایِ صنفی مطرح می‌شود (نمودار ۳) این نسبت را چیزی بین ۶۵ تا ۸۰ درصد نشان می‌دهد. برایِ مقایسه‌ی شاخص‌ها در کنارِ یکدیگر، نمودارِ ۴ را ببینید.

http://notes.feizonline.com/2016/07/types-of-feminism/
 ·  Translate
این یادداشت در ادامه‌ی متنِ قبلی به نام «» نوشته شده و به تعریفِ دقیق‌ترِ انواعِ گرایش‌های فمینیسم می‌پردازد و چهار گرایشِ اصلی فمینیسم را به نامِ فمینیسمِ صنعتی، فمینیسمِ موسیونری، فمینیسمِ صنفی و فمینیسمِ بومی از هم تفکیک می‌کند.
View original post
4
Add a comment...
 
از فروردینِ سالِ قبل تا امروز، عربستان سعودی با حمایتِ کاملِ آمریکا، انگلیس و اماراتِ متحده‌ی عربی در تلاش برایِ به زانو در آوردنِ نیروهایِ یمنی بوده است. با به کار گرفتنِ نیروهایِ خارجی و همین‌طور نیروهایِ همسوی یمنی، هدفِ عربستان فتحِ صنعا پایتختِ یمن بوده است. اما همه‌ی کوشش‌ها برایِ رفتن از مناطقِ کویری یا ساحلی به سویِ مناطقِ کوهستانیِ قلبِ یمن شکست خورده است. هزاران حمله‌ی هوایی که با حمایتِ و برنامه‌ریزی آمریکا انجام شده بخشِ بزرگی از زیرساخت‌هایِ یمن و میراثِ فرهنگی و اجتماعیِ این کشور را تخریب کرده، اما نتوانسته توازنِ نظامیِ جنگ را تغییر دهد.

طرف‌دارانِ جنبشِ حوتی‌ها و ارتشِ یمن وفادار به صالح، رئیس‌جمهورِ سابق، همه‌گونه تلاش برای نفوذ به این مناطق را دفع کرده اند. در سواحلِ جنوبی جنگجویانِ همسو با القاعده که در سکوت از طرفِ عربستان حمایت می‌شوند، مناطقی را پیرامونِ عدن در دست گرفته‌اند. اما آن‌ها نیز نمی‌توانند از آن‌جا پا پیش بگذارند.

حوتی‌ها و متحدان‌شان با حمله به خاکِ عربستانِ سعودی بازی را عوض کردند. این اتفاق منجر به مذاکراتِ صلح زیرِ نظرِ سازمانِ مللِ نگون‌بخت شد. اما پس از آن‌که حوتی‌ها، با کمالِ حسنِ نیت، حملاتِ خود به عربستانِ سعودی را متوقف کردند مذاکرات شکست خورد. سعودی‌ها خواستارِ تسلیمِ شدنِ کاملِ آن‌ها شده بودند که بنا به دلایلی که برایِ سعود‌ی‌ها و حامیان‌شان قابلِ درک نیست، حوتی‌ها و متحدان‌شان از آن سرباز زدند. حملاتِ هواییِ سعودی‌ها دوباره شدت گرفت و این‌بار برای بیستمین‌ بار اعلام کردند که نیروهایِ طرف‌دارِ آن‌ها در چند هفته‌ی آینده صنعا را فتح خواهند کرد.

حوتی‌ها و ارتشِ یمن تلاش‌هایِ خود را تجدید کردند. موشک‌هایِ اوراگان با بردِ ۱۰۰ کیلومتر ناگهان از ناکجا پیدا شدند و به سرزمین‌هایِ سعودی اصابت کردند. این روزها هم حوتی‌ها تهاجمِ جدیدی را در خاکِ عربستان آغاز کرده‌اند.

خبر فوری: نیروهایِ یمنی و شبه‌نظامیانِ حوتی ۱۰ کیلومتر واردِ منطقه‌ی جیزانِ عربستان شدند و یک کارخانه‌ی سیمان و اردوگاهِ نظامی را فتح کردند. ۱۶ درجه، ۴۴ دقیقه، ۴۹ ثانیه شمالی و ۴۳ درجه، ۴ دقیقه، ۳۱ ثانیه شرقی.

عکس‌ها: تخریب‌های وارده در منطقه‌ی جیزانِ عربستان که توسطِ خمپاره‌هایِ نیروهایِ یمنی در ۱۹ جولای ایجاد شده است. ۱۶ درجه، ۳۵ دقیقه، ۵۴ ثانیه شمالی و ۴۲ درجه، ۵۶ دقیقه، ۱۷ ثانیه شرقی

در ۲۰۰ کیلومتر از مرزهایِ بینِ عربستان و یمن که از دریایِ سرخ تا خشکی‌هایِ واقع در شرق امتداد می‌یابد، نیروهایِ یمنی در بیش از ۶ نقطه به ۵ تا ۲۰ کیلومتری عمقِ خاک عربستان حمله کرده‌اند.

شلیکِ گلوله و آتش‌بازی به نشانه‌ی جشنِ پیروزی در صنعا پایتختِ یمن. ساعتِ یک بامداد. ای سلمان، آیا می‌شنوی؟:)

ماه‌هاست که مناطقی از خاکِ عربستان تحتِ اشغالِ نیروهایِ یمنی قرار دارد: الرابیه و خوبه، جیزان. الشرفه، نجران.

هادی، معاونِ‌ اول سابقِ رئیس‌جمهورِ یمن که عروسک‌ِ خیمه‌شب‌بازیِ سعودی در جنگ علیهِ یمن است، موفقیت‌هایِ حوتی‌ها را تأیید و محکوم کرد. حکامِ سعودی خشمگین هستند. جنگِ یمن به وضوح مطابقِ میل‌شان پیش نمی‌رود. چطور این یمنی‌ها به خودشان جرات می‌دهند به خاکِ سعودی حمله کنند؟

سعودی‌ها به سراغ مامان‌هایشان، ببخشید، متحدانِ غربی‌شان، شتافتند و خواستارِ پاسخی نیرومند شدند. مطابقِ وظیفهِ و با پوزخندی بی‌صدا پاسخِ مقتضی داده شد، در یک بیانیه‌ی مشترک:

وزرایِ امورِ خارجه‌ی بریتانیا، آمریکا، عربستانِ سعودی و اماراتِ متحده‌ی عربی در تاریخ ۱۹ جولای در لندن ملاقات کردند تا شرایطِ یمن را بررسی کنند. این دیدار به دنبالِ مذاکراتِ صلح زیر نظرِ سازمان ملل انجام شد که پیش از این در ۱۶ جولای در کویت آغاز شده بود… وزرا توافق کردند که درگیری‌ها در یمن نباید همسایگانِ این کشور را تهدید کند.

یک بارِ دیگر این جمله را بخوانیم:

وزرا توافق کردند که درگیری‌ها در یمن نباید همسایگانِ این کشور را تهدید کند.

این بیانیه باید در کتاب‌هایِ تاریخ به عنوانِ مضحک‌ترین یادداشتِ دیپلماتیکی که تا امروز نوشته شده ثبت شود: «لطفاً محضِ رضایِ خدا در پاسخ به حمله‌ی ما به سرزمین‌تان مقابله‌ی به مثل نکنید! لطفاً تسلیمِ این مردانِ بی‌خاصیت شوید. لطفاً اجازه دهید به شما تجاوز کنیم، اما تکان نخورید!«

سعودی‌ها از ایجادِ توازنِ موردِ نظرشان در یمن و دفاع از سرزمین‌هایِ خود عاجزند. در همین راستا دولتِ اوباما در تلاش برای وخیم‌تر کردن بحران با ارسالِ نیروهایِ آمریکایی بیشتری به یمن است. اما اگر سعودی‌ها با گران‌قیمت‌ترین اسباب‌بازی‌هایِ جنگیِ آمریکایی‌‌ِ‌ در اختیارشان نمی‌توانند این جنگ را ببرند، آمریکایی‌ها نیز نخواهند توانست.

این هم یک جنگِ دیگر اوباما، که بدونِ این‌که نامی ازو به میان آمده باشد شروع شده است. جنگی که ظرفیتِ برد در آن وجود ندارد، اما منافعِ سرشاری نصیبِ تشکیلاتِ نظامی و امنیتیِ آمریکایی می‌کند. در آینده شاید روزی وزرایِ امورِ خارجه گردِهم آیند و تصمیم بگیرند که جنگِ آمریکا علیهِ یمن «نباید آمریکا را تهدید کند.»

برخی یمنی‌ها اما چنین نخواهند اندیشید.


https://bamdadi.com/2016/07/21/let-us-rape-you-but-please-dont-move/
 ·  Translate
19
‫چغاد ه‬‎'s profile photoBamdad Irani (‫بامدادی‬‎)'s profile photo
2 comments
 
جسته و گریخته. کلن پوشش پراکنده و ناقصی داره. منابع عربی هم هست که من وارد نیستم.
 ·  Translate
Add a comment...
 
 
دوقطبی
ایجاد دودستگی در گروه یک تاکتیک جنگی است. گروه‌های متخاصم سعی می‌کنند با ایجاد شکاف یا بهتر است بگوییم تعمیق شکاف‌های موجود نیروهای طرف مقابل را تحلیل ببرد. البته در مورد ایران باید این را اضافه کنم که حداقل بخش‌هایی از حاکمیت با تعمیق شکاف‌ها مشکلی ندارد و خود نیز از این کار دریغ نمی‌ورزند. فرق این‌ها با کسانی که از خارج سعی می‌کنند مردم را روبروی هم بگذارند، این است که ما با گروه‌های داخلی در یک کشتی نشسته‌ایم، و حداقل‌هایی از سازوکار حل تعارض‌ها از طریق تعامل سیاسی را پذیرفته ایم، و در این کار از بیگانه طلب کمک نمی‌کنیم.
[یک بار آرش کمانگیر (چه فرقی می‌کند که هزاران نفر ایرانی در اثر تصادف رانندگی در جاده‌ها کشته شوند یا در اثر حمله نظامی آمریکا) زمانی که خاتمی در حوزه دماوند رأی داد گفته بود، اگر میرحسین هم در حصر نمی‌بود ممکن بود حرف‌هایی بزند که ما خوشمان نمی‌آید. همین شخص زمانی که اسرائیلی‌ها از زمین و آسمان نوار غزه را می‌کوبیدند و هزاران نفر غیرنظامی از زن و بچه و پیر و جوان را کشته و خانه‌های آن‌ها را روی سرشان خراب می‌کردند، می‌گفت: اسرائیل دارد مردم فلسطین را از دست تروریست‌های حماس نجات می‌دهد. با این وصف، صد البته اگر میرحسن در حصر نباشد حرف‌هایی خواهد زد که به مذاق این جماعت خوش نیاید. می‌بینیم که چطور تندروهای داخلی و براندازهای آمریکایی در مورد ضرورت ادامه‌ی حصر با هم همراه هستند].
به نظر من تلاش روشنگرانه برای ایجاد خودآگاهی در باره رفع حصر و بحرانی که شکاف بین مردم ایجاد می‌کند، از عهده قلم آرمان امیری که مناسبات ایران را می‌شناسد برمی‌آید.

علی علیزاده که آرمان او را دوست ندارد، توصیه محسن سازگارا به موسسه واشنگتن (نزدیک به آیپک و اسرائیل). می‌گوید:«خطوط پیشنهاد شده در این متن ... خطوط اصلی راهبردی واشنگتن برای مقابله و نابودی ایران بوده است». توصیه سازگارا این است: بهترین سیاست تفکیک گذاشتن میان دولت و ملت ایران است.
https://plus.google.com/u/0/+AliAlizadeh/posts/Bs73FyJ6uEX

توصیه زیرکانه‌ای است که البته خالق آن او نیست، او تنها دارد طوطی‌وار چیزی را تکرار می‌کند. پیش و پس از توصیه سازگارا سیاست‌مداران غربی این کلیشه را به کار می‌بستند و می‌بندند. آخرین آن‌ها ترکی الفیصل بود که در نشست فرقه‌ی رجوی خود را دوستدار مردم ایران معرفی کرد:
https://plus.google.com/u/0/100272226564894998203/posts/EyXXAq2o1z5
لازم به تذکر نیست که دوستی ترکی الفیصل شامل «ما»یی که خواهان محاکمه این تروریست‌ها هستیم، نمی‌شود.

یک نمونه هم گفتگوی بین دو سیاستمدار کانادایی بود که به مذاق آرمان خوش، و به نظر من ناخوش آمده بود. یکی از نمایندگان پارلمان کانادا به وزیر خارجه این کشور گفته بود: «ایران می‌خواست اسرائیل را نابود کند، ایران مردم خودش را شکنجه می‌دهد و به زندان می‌اندازد، ایران از تروریسم در دورِ دنیا حمایت می‌کند و می‌خواهد به یک قدرتِ اتمی‌ تبدیل شود، آیا وزیر می‌تواند به من بگوید که چه چیزی را در رابطه با ایران دوست می‌دارد؟».
این نماینده ایران را شر مطلق معرفی می‌کند، و آقای وزیر بدون مخالفت با اتهام‌های مطرح شده علیه ایران پاسخ می‌دهد: «من مردم ایران را دوست می‌دارم».
اما ما که ایرانی هستیم می‌دانیم که بخش بزرگی از مردم ایران نظام کشور را موجه می‌دانند و اگر لازم باشد در مقابل بیگانه از آن دفاع می‌کنند. جای این‌ گروه از «مردم ایران» در دل این سیاست‌مدارانی که عاشق مردم‌ ایران هستند کجاست؟ آیا عشق آن‌ها شامل این‌ها هم می‌شود؟ خیر. ابراز عشق آقای وزیر بین من و جمع کثیری از هموطنانم مرز می‌کشد. عشق منفور او وقتی شامل حال من می‌شود که همراه او و علیه گروه نسبتا بزرگی از هموطنان باشم. در بهترین حالت او می‌خواهد از من معارض میانه‌روی ایرانی بسازد.
https://plus.google.com/u/0/100272226564894998203/posts/Z1TNFNfgroJ

صفحه +گزارش جنگ در سوریه و عراق یک صفحه خبری ناشناس است که آرمان برخی از پست‌های آن را بازنشر می‌کند. این صفحه «درباره ما» ندارد، معلوم نیست با حمایت چه کسی راه انداخته شده و چندنفر و چه کسانی در آن کار می‌کنند. صفحه‌ای که کار خود را گزارشگر جنگ می‌نامد برای اخباری و ویدئوهایی که منتشر می‌کند ملزم به ذکرمنبع است. اما صفحه مذکور خود مرجع خبر است. احسان الله یک‌بار نقدهایی را به این صفحه وارد کرده بود که لینک آن را در کامنت‌دانی می‌گذارم، اما سردرآوردن از کار این صفحه کار ناممکنی ست. این‌جور مواقع بایستی از راه‌های میانبر رفت. راه میانبر یعنی چه؟
یعنی مشاهده‌ی تلاش کارکنان این صفحه برای روبروی هم قراردادن نیروهای داخل ایران.
https://plus.google.com/u/0/100272226564894998203/posts/gNvyKMxgraC
این رویکرد در نوشته‌ای که آرمان از این صفحه بازنشر کرده است نیز عیان است. یکی از کارکنان صفحه خاطره‌ای تعریف می‌کند از یک دوست سوری: «باز خواست می‌کرد، که تو چه کردی؟ تو برای این که جلوی این جنایت را که "ایرانیان" انجام میدهند بگیری چه کردی؟ برایش توضیح دادم که مردم ایران از حکومت جدا هستند ...».
https://plus.google.com/u/0/+WarreportsOrg/posts/hDhxW98A3Wr
شخصا این صفحه و اغلب کسانی را که از طریق لایک یا بازنشر مطالب آن به آن وجاهت می‌دهند بلاک کردم. به نظر این بهترین رفتار در برابر یک چنین صفحه‌ایی است.
 ·  Translate
2 comments on original post
3
Add a comment...
 
 
شاه‌کار کیارستمی شاید کلوزآپ باشد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاه‌کار زیاد دارد اما کلوزآپ جایی از بقیه جدا می‌شود یا از نخست جداست. یا جای‌گاه ویژه‌ای دارد. فیلم کیارستمی زمانی را در تاریخ ایران بازمی‌نماید که سینما سرای خاصی دارد. کلوزآپ این داستان را تعریف می‌کند. مخمل‌باف زنده است و در ایران است. سینما زنده است. و سینمای مخمل‌باف چنان زنده و مردمی‌ست که مردی عاشق سینما را به خانه مردم می‌کشاند. و مردمی فریب سینما را می‌خورند. کلوزآپ داستان این قربت سینماست. بعد سینما غریب می‌شود. نمی‌دانم ایران امروز در چه حالی‌ست و مردی مثل سبزیان به جای رویای سینما چه رویایی در سر دارد. رویای پول‌دارشدن؟ رویای رفتن؟ نمی‌دانم چقدر سبزیان امروز اورسن‌ولز می‌خوانند و می‌گویند گفته برای رویایت دزدی کن. برای سینما دزدی هم بکن. دزدی‌های امروز برای سینما نیست. برای عشق به سینما نیست. سبزیان‌های امروز رویای دیگری در سر دارند. راستی بر سر سبزیان چه آمد؟

کیارستمی بعد از زیر درختان زیتون حسین را دیده بود که در کوهپایه علف برای قوت جمع می‌کند و شب‌ها زیر پالاستیک می‌خوابد. وقتی روایت کیارستمی را از حسین واقعی می‌خواندم مثل وقتی که کودک ظرف ماست به دست را در آن کوچه خلوت و زیر آفتاب ظهر و ترس از سگ را نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. فکر می‌کنم آنچه من بی‌رحمی می نامم و نمی‌دانم بی‌رحمی می‌دانم یا نه، همه اوست، این بی‌رحمی، بی‌مداخله‌گری، مداخله نکردن، نگاه کردن. انقلاب نکردن؟ این ایرانی‌ترین و غیر ایرانی‌ترین هنرمند ایرانی. ایرانی چون سینمایش به قصه و متل و اینها نزدیک است. به ایران قدیم و نه حتما جاودانه نزدیک است. و از سویی نگاهی شرقی‌ست. شرق دور. که ایران امروز از آن خیلی دور است. تماشا.
یک روز به یکی از عاشقان مخلمل‌باف در روزگاری حالا دیگر دور گفتم کیارستمی وعده نمی‌دهد که عمل نکند و مخمل‌باف وعده می‌دهد و عمل نمی‌کند. مثل انقلاب.

این اصرار که حافظ را به چیزی شبیه هایکو و نه البته هایکو نزدیک کردن، آن غباررویی که می‌خواست غافل از اینکه موسیقی شعر را روان می‌کند و جاری در حافظه که این داستان دیگری‌ست. اینکه مرگ باقی زندگی باشد، بشود. نرم و لطیف. نمی‌دانم مرگش نرم و لطیف بود یا نه. نمی‌دانم چگونه ما را ترک کرد.

کیارستمی بزرگ بود. بزرگ‌تر از خودش. آثارش از خودش فراتر می‌رود. در واقع از دستش در می‌رفت. همین بود که من او را از باقی‌مانده‌های از او جدا کردم و جدامی‌کنم. او ایرانی بود. اما از نسل قبل از انقلاب. مانند شجریان که از قبل از انقلاب است. اینجا نه به شاه کار دارم و نه به نظام امروز. کسی نوشته بود وجود کیارستمی دلیل این است که جمهوری اسلامی طالبان نیست. هر کس گوشه‌ای از قبا را می‌کشد. مهم نیست. اما نسل او تمام می‌شود و با این نسل چهره‌ای از ایران. گمان نمی‌کنم که دیگر وجودهایی چون او و چون شجریان ظهور کنند.

برای ادعایم سند ندارم اما دلایلی دارم. مفصل است و جایش جای دیگری‌ست. تنها به این بسنده می‌کنم که ایران کیارستمی و شجریان ایران نرم‌تر و لطیف‌تری بود. مردم راضی‌تر بودند به رضای خدا. نه رویای سفر به فضا را داشتند و نه در دانشگاه‌ها و مدارس عالی به کسب علوم دقیقه مشغول. خرده‌ای از باباطاهر هنوز در سفره‌ها یافت می‌شد. و جنس نان هنوز مرغوب بود.

کیارستمی با شعر انس داشت. می‌گفت ما هیچ نداشته باشیم شعر داریم. مردمانی که به جای شام گاهی شعر می‌خوردند. یک روز در جشن شعر در پاریس به مردی برخوردم که در دانشگاه ایالت متحده امریکا درس شعر در سینمای کیارستمی را می‌داد. اینجا شعر نیست. اینرا سینما شناسان و به طور کلی چیزی شناسان دریافته‌اند. اینکه کی و کجا شعر از اینجا رخت بربست هم داستان دیگری‌ست. کیارستمی برایشان شعر در سینما را آورده بود. شعر همان چیزی‌ست که قبلا بود و حالا نیست یا خیلی کمتر هست. شعر چیست؟ این هم داستان دیگری‌ست.
 ·  Translate
7 comments on original post
4
Add a comment...
 
نام: میرحسین.
 ·  Translate
19
Adel Amani's profile photo
 
دارایش توی 88 مشخص کرد چقدر خوب بلد بود قانون رو زیر پا بذاره. ....
 ·  Translate
Add a comment...
Story
Tagline
A small man with big dreams
Introduction
There are four types of men:

The big man with small dreams. He is confident, lives a successful life.
The small man with small dreams. He is efficient, lives a decent life.
The big man with big dreams. He is heroic, lives a dramatic life.
The small man with big dreams. He is an idealist, lives on the margines.
Bragging rights
I can happily eat 1kg of frozen strawberries in less than 1 hour.
Basic Information
Gender
Male
Looking for
Friends, Networking
Other names
بامدادی
Education
  • University of Tehran
    present
Contact Information
Home
Address
Milky way, solar system, planet#3