Profile cover photo
Profile photo
Arash Gholamhosseini
20 followers
20 followers
About
Arash's posts

Post has shared content
دقیقا همینه زندگی کردن ، حالا همه جوونا بی زندگی شدن ، من و شما هم ول معطلیم😔😔😔

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!"
سپس از انان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.
خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.

ان خانم اسامی اعضای خانواده, بستگان, دوستان, هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.

زن اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.
زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند.

نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود. چون حالا همه می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود.

استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای ان خانم بود. او با بی میلی تمام,نام پدر و مادرش را پاک کرد.
استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
زن مضطرب و نگران شده بود.

با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....
استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"

والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا اوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!

دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.
زن به ارامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!

همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای انکه زن,حقیقت زندگی را با انان در میان گذاشته بود برایش کف زدند.
Photo

Post has shared content
عالی حتما بخوانید!😉
مادر بزرگ من
تو روز عروسی دوستم، بغل گوشش بهش توصیه کرد که؛
هیچوقت تعریف هیچ زنی رو جلوی شوهرت نکن،
چون باعث میشه
شوهرت به زنهای اطرافش دقت کنه و عادتش بشه.
مادربزرگ من‌ می گفت:
شبها هيچ وقت باشوهرت، جدا از هم نخوابید؛
حتي اگر قهرباشید؛
شايد شب يه دفعه پاتون به هم گير كرد و آشتی کردید.
مادر بزرگ من می گفت:
هیچ وقت نون و تخم مرغ ‌را نزارید تو خونه تون تموم‌ بشه؛
اگه‌ مهمان‌ سرزده بیاد خونه تون؛
ازتون‌ توقع‌ چلوکباب‌ نداره؛
اگه‌ آب‌گوشت‌ نباشه‌ که‌ آبش‌ زیاد بشه؛
حداقل می‌تونید یه نیمرو بزارید جلوش.
مادربزرگ همیشه می گفت:
حرف دلتو به فرش خونت بگو، اما به جاریت‌ نگو.
می گفت‌ اگه نیازمندی در خونتو زد، هرگززززز دست خالی ردش نکن.
مادربزرگ می گفت:
اگه شوهرت دوستت باشه؛
دنیا دشمنت باشه خیالت راحت باشه.
ولی اگه دنیا دوستت تو باشه؛
شوهرت دشمنت باشه فایده نداره.
ﻣﺎﺩﺭ بزرگ ﻣﻦ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻧﻲ ﺭﻭ میدید،
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻩ می گفت:
ﻧﻨﻪ وقتی‌ توی ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺴﺘﻲ، ﺑﺎ ﻧﺎﺧﺪا ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻧﻜﻦ.
مادربزرگ‌ می گفت:
هوو هوو رو خوشگل می کنه، جاری جاری رو کدبانو؛
یعنی هووها از نظر قیافه باهم رقابت میکنن...
و جاریها تو کار و تلاش از هم پیشی میگیرن.
اگه دقت کنید واقعا راسته.😜😜😜

مادربزرگ‌ همیشه ‌می گفت:
زن‌ باید نصفشو به شوهرش‌ نشون بده؛
و نصف‌ دیگشو نشون نده
اما من همیشه می گفتم‌:
چه‌جوری میشه نصفو نشون داد؟
و نصف‌ دیگه‌ را نه؟! بعدها فهمیدم‌؛
منظورش اینه همه چیزتو به شوهرت نگو.

یه چیز دیگه هم می گفت:
می گفت‌ همیشه پوست‌ تن‌ تو بشکاف؛
پول‌تو بزار توش، یعنی همیشه برای خودت یه پس انداز مخفی داشته باش.
مادر بزرگم می گفت:
تعریف دو نفر رو تو جمع نکنید، یکی بچه یکی هم‌ شوهر زود چشم می خورند.
مامان بزرگ من می گفت:
اول و آخر زندگیت فقط شوهرت برات میمونه، نه بچه هات،
نه پدر ومادرت، نه‌خواهر و برادرت.
پس همیشه هوای شوهرت رو داشته باش!!!
مامان بزرگ من می گفت: عاشقی باج دادن داره،
مواظب باش شوهرت نفهمه که تو عاشقشی که اون وقت باید بااااااااااج بدی...

تقدیم‌به‌همهٔ‌ مهر‌بانوهای ‌کشورم.
Photo

Post has shared content
اجبار راههای قشنگی رو نشون میده به انسانها ، تو محدودیت نمودید! و محدود فکر نکنید و محدود نباشید. 
هیچ وقت یه ایرانیو محدود نکنین پول گاز نداده اومدن کنترشو کندن بردن با تویوپ وصلش کرده راحت تر هم هست😂😂
Photo

Post has shared content
🔸اعدام بابک زنجانی چند دقیقه عقب افتاد!

درحاشیه ساخت هشتگی در شبکه های اجتماعی با عنوان #پول_کجاست؟ در اعتراض به اینکه اعدام، نه پولها را بر می گرداند و نه مسببان را مشخص می کند!

Photo

Post has shared content
داستان سه پیرمرد: عشق ، ثروت و موفقیت
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می
آیید؟

*این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم.*
Photo

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
I am now an 8 ball Pool
Beginner
Wait while more posts are being loaded